خوان

*همین امسال که ملت عهد کردن پا به جشنواره های فجر نزارن.تو جشنواره هم فیلم دیدم هم تئاتر هم حتی کنسرت موسیقی!میخوام بگم اگه جشنواره ی قرائت قرآن هم میداشتیم(یا شایدم داریم)اون رو هم میرفتم میدیدم شاید.
*دیروز یعنی جمعه هفتم اسفند قرار شد بریم کنسرت خوان مارتین اسپانیایی.فلامنکو و اینا.
*یک زمانی میرفتم سر خیابان چاردهم سنایی و پیش استاد ترین استادی که داشتم گیتار کلاسیک یاد میگرفتم.دم خانه شان همیشه رنوی استاد پارک بود.
*خانه کلا جور ِ خوبی بود.یعنی خانه بود.یک خانه ی دو طبقه ی قدیمی که تویش پله داشت و همان پایین هم کلاس تشکیل میشد.استاد یک آدم ِ درویش مسلک و نو گرایی(توامان)بود به اسم بهرام مظفریان که حدود سه سال است ندیدمش.سه سال است دیگر به آنصورت گیتار نمیزنم.منظورم جوری است که پدر آدم در آید .جوری که نت ها را بخوانی و ببینی میزان ها درست است یا نه و این تازه یک بخش قضیه است.چون حرکات دست راست و چپ هم از نگاه عقاب وار استاد قایم نمیماند.خصوصا دست ِ ایکبیری من که از فرط ِ شل مفصلی همیشه مقداری به خصوص مسئله ی ذخیره سازی انرژی و هدر دادن آن را داشت.
*خلاصه همان موقع که نخواستم برم کلاس به استاد گفتم فکر میکنم باید این کلاس را ول کنم و بروم سراغ یاد گیری فرانسه…به تاسی از حسام که همین کار را میکرد و الان هم آنجاست،گفتم از من هیچ وقت گیتاریست خوبی در نمیآید.استاد میگفت اینطور نیست و یک سری دلایل داشت.خلاصه که او مخالف بود اما من خودم قطع کردم کلاس را سر خود.
*دیروز در سالن هی چشم میچریدم بلکه پیداش کنم.خوان مارتین کم کسی نیست.در حین کنسرت هی یادم میافتاد که مثلا استاد ازش ویدیو هایی داشت که من در کمال ِ عدم رغبت هیچ وقت نگرفتمشان.با این حال استادم را ندیدم.امیدوارم او هم مرا ندیده باشد.
*خوان مارتین اول هی اسپانیایی حرف زد.بعد از آهنگ سوم به بعد فکر کرد بهتر است به انگلیسی دست و پا شکسته حرف بزند.
*مردم انتظار نداشتند.فکر میکردند الان یک اسپانیایی میآید و برایمان میزند زیر آواز…که خب از این خبر ها نبود .این بود که جمعیت هی و هی از سالن پا میشدند و میرفتند بیرون.
*دسته ی صندلی مرا یک نفر جویده است قبلا.
*خانم ِ سا یک دستمال صد برگ چشمک گذاشته توی کیفش .به خاطر آبریزش بینی.
*خوان میگوید میخواهد یک قطعه راجع به تهران بنوازد چون قبلا هم در تهران بوده یعنی نزدیک به پنج سال پیش.اینقدر قطعه ی غمگین و پر درد و مینوری است که آدم فکر میکند آن را پنج ماه پیش نوشته.
*بعد برنامه که تمام میشود.خوان میرود.همه هم دست و اینا میزنند.اما یکهو تغییر عقیده میدهد و بر میگردد در حالی که جمعیت در حال رفتن هستند.شروع میکند یک قطعه را خواند!جل الخالق!همه اش فکر میکنم رفته اجازه گرفته که بعدا با این وحشی ها درگیری پیدا نکند.بعد که قطعه تمام میشود یک رقص ِ پای ریز ِ اسپانیولی هم می آید.گمانم کارش تمام است دیگر برای جشنواره ای به ایران دعوتش نمیکنند.
*بیرون باران میآید نگهبانان تالار وزارت کشور در نهایت صبر و مهربانی مردم را میفرستند زیر باران.خانم ها واستاده اند که آقاهاشان ماشینهاشان را بیاورند دم در تالار…از آنجا که همه در مملکتی که داریم آدمهای کریمه ای هستند….مردم میروند زیر باران.

کنکوری به نام کنکور ِ ارشد

*دانشگاه امام حسین .
*این دانشگاه نرسیده به مشهد واقع شده.
*در این دانشگاه جمله های زیبا به چشم میخورد.
*تولد یک سپاهی از همین جا صورت میگیرد.جمله یک
*صبر،سر ِ ایمان است.جمله دو
*آنجا حوزه ی هر دو آزمون من در کنکور بود.
*برای دستشویی رفتن دانشجویان مومن با چهر ههای بشاش صف کشیده اند.
*در این مملکت همه صف میکشند برای هر چیزی.
*کنکور اول.کنکور ِ مدیریت است.دانشجوهای مدیریت مثل بربرها به اتوبوس ها حمله میکنند.آنها در مدیریت راجع به انجام کارها به وسیله ی دیگران خوانده اند. و همچنین توجیه هدف و وسیله و اینها.
*کنکور ِ دوم علوم اجتماعی است.آنها مثل دانشجویان امریکایی سوار اتوبوس میشوند نه مثل دانشجویان بربر.چون …چون ندارد!
*به مراقب میگویم استمپ میخواهم چون کارتم را انگشت نکرده ام…ببخشید نزده ام.میگوید مهم نیست.میگویم پاسخ نامه ام چرا بالایش تا خورده؟این ممکن است مشکل ایجاد کند و پاسخ نامه ام خوانده نشود.میگوید:مهم نیست.
فکر کنم او دلش نمیخواهد من در کنکور موفق شوم تا برای خودم کسی باشم.
*هر کار مراقب میکند.بلند گوها نیم ساعت بعد دستورش را میدهند.مثلا مراقب ساعت هفت و چهل دقیقه برگه نظر سنجی پخش میکند.بعد بلند گو میگوید مراقبین محترم…برگه های نظر سنجی را پخش کنید.
*کنکور با نیم ساعت تاخیر انجام میشود.هر دو کنکور را میگویم.هیچ کس هم نگفت چرا.این به پاسخگو بودن دولت مربوط است شاید.
*از ما در خواست میشود یک صلوات برای همه ی آدم هایی که میشناسیم بفرستیم و برای سلامتی و موفقیت خودمان.در کلاس پنجاه نفری 3 نفر صلوات میفرستند.
*کارت حتما باید روی سینه نصب شود.اگر کسی سینه نداشت چه؟
*چرا همه جا شماره شناسنامه ی من را میخواهند.مگر ده بار موقع ثبت نام آنها را ننوشته ام؟
*لازم به گفتن نیست که چرا ساندیس درمملکت کمیاب شده. پارچ ِ آب برای تشنه ها در نظر گرفته شده بود….که احتمالا در توالت های سر ِ راهرو پر میشد.یک عدد کیک اکباتان هم میدادند که احتمالا اینها را برای سرکوب ِ مردم تعبیه کرده بودند اما باد کرده بود.کیکی که در دهان شما تبدیل به یک ماده ی خطرناک ِ خمیر شکل میشود و بعد خفه تان میکند!والله.
*دانشگاه امام حسین پر است از سرباز برای بازرسی بدنی.وقتی آدم را بازرسی میکنند خوششان میآید.فکر میکنم ایده ی کافور ایده ی خوبی بوده و باید مقدارش را زیاد کنند.
*کنکور سخت است.بعضی جاهایش فکر میکنم مثل نظر سنجی است از بس همه ی گزینه ها درست است.
*با این حال امید هنوز وجود ِ خارجی دارد.

گفتگوی ِ من و خود

*کم مانده مثل یک طفل خرد سال لبهای ورچسانیده ام را بیشتر پیچ بدهم و بعد بزنم زیر ِ گریه و بعد در حین گریه به دلایل لازم و کافی برای گریه بیاندیشم و هق هقم شدید تر شود و…
*کنکور را میگویم.یک سال تمام اللی و تللی کردم و لای هیچ کدام از این بی نهایت کتاب را حتی باز هم نکردم.در عوض فکر کردم اگر سیستم ِ دنیا هنوز درست کار کند طبیعت باید مرا بین این همه ان و گه تشخیص دهد و من ارشد را به راحتی ِ هرچه تمام تر قبول میشوم.یعنی ربطی بین خواندن و قبول شدن لزوما وجود ندارد….و اگر وجود داشته باشد….بنابراین نظام ِ طبیعت خیلی قزمیت است.چون کنکور یک چیز ِ سرتاسر انسانی(یا غیر انسانی؟) و نا چیز است آن هم با این شیوه ای که در این مملکتی که داریم عرضه میشود.
*به خودم میگویم اگر کنکور قبول شوم کتاب بیتلز رو ترجمه میکنم.خودم میگوید اگر قبول نشدی هم ترجمه کن.جوابش را میدهم که(جواب ِ خودم)شما فکر کن اگه یک نفر ارشد بخونه و کتاب رو در ایام فراغت ترجمه کنه قشنگ تره یا این که یک آدم شکست خورده باشی و بعد برای جبران اون کمبود هات بخوای کتاب ترجمه کنی؟خودم میگه اینا مهم نیس…تو اگه ارشد هم قبول شی اون کارو نمیکنی و بعد یک لیست از کارای نصفه کاره جلوم میزاره…
*مثلا…همه اش دم از یک سری داستان کوتاه زدی…که شبیه این داستانا نیستن….خودتم میدونی مردم چی میخونن اما اینا شبیه ِ اونا نیستن.جواب ِ خودمو میدم:نقطه قوتشون تو همینه.خودم میگه:خب!او کی…چرا نمیبریشون پیش یه نفر لا اقل یه نظر بده….ببر همین نشر ِ چشمه اینجور که بوش میاد هر کی از مادرش قهر میکنه میره نشر ِ چشمه…خب اگه من هم برم اونجا میشم شکل ِ یکی که از مادرش قهر کرده …نمیشم؟نه….چون احتمال چاپ بالاتره…اما اگرم چاپ کنن پول توش نیس…تازه معلوم نیس مجوز بگیری…
*پول از همه چی مهم تره.پول.
*خب…خوبه که اینو میدونی….تو اصن میخوای چی کار کنی؟من؟نمیدونم….منتظرم سربازیم رو بپیچونم بعد اونوقت میشه یه کارایی کرد.الان بیسپن سالته.دو سال بعد میشی بیس هف ساله.در حالت ِ خوشبینانه بیس شیش سال و نیمه ای.میدونم.خب اگه میدونی میخوای چی کار کنی؟نمیدونم.از ایران برو.
*د آخه همه دارن میرن.همه خوب میکنن.نمیدونم.من بهت میگم.از اینجا برو به عنوان ِ یه شهروند درجه دو توی یه کشور ِ نژاد پرست بیشتر آدم وار زندگی میکنی.پس خانم سا چی؟خانم سا رو هم ببر.اون با من.ینی چی اون با تو؟خانوم سا که کوله پشتی نیس.مگه به این راحتیه.چقدر زندگی سخته…بدم میاد.زندگی ینی چالش. تو هر لحظه یه موضوع برای فکر کردن داری…زندگی ینی سیخ توی ما تحت…و حس و حساسیت ِ ماتحت برای رهایی از سیخ.فلسفی حرف میزنی.چون میتونم.خب چی کار کنم؟این سوال من بود چیکار میخوای کنی؟چیکاره میخوای باشی؟کی میخوای بشی؟
*دوست دارم فئودال باشم.اما نمیشه ینی کسی که ماتیز داره(ماتیز ِ پدر مادرش رو تازه) و کتاب میخونه و کتابفروشی میکنه که حقوفش کمتر از ساعتی دو دلاره گه میخوره که میخواد فئودال باشه.نظر ِ منم همینه.پس چی کار کنم یه کمکی بده.به نظر من برو پی نوشتن.پس مدیریت توریسمی که خوندیم چی؟من داشتم به اکولوگ فک میکردم.گور ِ پدر اکولوگ….تو ماتحت ِ فراخی داری.تو پی ِ اش رو نمیگیری.بابا شرایط جور نیست.سربازی چی؟جوابش میاد بالاخره.نگران نباش.
*الان که فک میکنم میبینم پی ِ هیچ کاری رو نگرفتی همه اش نصفه موند.خودمم همین نظرو دارم.حتی به معلمت یه سر نزدی خوبه بهت گفته بود تو مثل پسرشی.آخه بهانه آورده بودم میخوام فرانسه بخونم و از ایران برم.نه فرانسه خوندم نه از ایران رفتم.برم چی بهش بگم؟همه چی یادم رفته .آدلیتا و قسمتای حماسی ِ آستوریاس.من از این اسما سر در نمیارم.دور و بر ِ من هیچ کس سر در نمیاره…مهم نیس.
*به نظر ِ من همون گریه که اون اول نوشتی رو بکن.نظام طبیعت که بهش اعتقاد داری بیلاخشو آماده ی تو کرده.

بیسدو بهمن

*اول میخواستم بیام و راجع به فیلم شیرین و بعد هم فیلم گربه های ایرانی و بعد هم آواتار یه چیزی بنویسم سمبل گونه که بگم مثلا آپ کردم بعد دیدم آخه بیسدو بهمنه و نباید مث یه خوک رفتار کردو هیچی نگفت.اما مسئله اینه که من اصن از هیچی خبر ندارم از صب تا همین الان درگیر خرید و مرید بودم و بعدم تو ترمینال دنبال ماشین بودم تا مادر بره شمال برای سفر و اینا و من هم بمونم تهران چون کنکور دارم گرچه کیون درس خوند ندارم…اما کنکور که دارم.میخواستم بگم به هر حال ترمینال غرب تو آزادیه. و من امروز یه عالم دره داهاتی دیدم.که میخواستن بعد از اتمام ِ ماموریت برگردن خونه هاشون چون از اتوبوس جا مونده بودن.باور نمیکنین؟من دلیل.
واضح و روشن.
*اینتر نت قطع.ماهواره اونجوری.رسانه های داخلی اینجوری…موبایل که اصن هیچی….آقایون ِ عزیز…این دقیقا ینی چی؟؟ینی سوختین از یه چیزی؟یا میترسین از یه چیز ِ دیگه…مگه غیر اینه؟
*برگردیم سر وقت ِ فیلمامون:
یک-چرا شیرین یه فیلم ِ عالیه؟
جواب:شیرین یه فیلم ِ عالیه فقط به خاطر ِ اینکه تماشای تصاویر هنرپیشه های زن ِ ما بر روی تصویر و زمانی که خیلی شبیه خودشونن دلچسبه.چون ایده ی فیلم به ذهن هیچ کس نرسیده و گیرم که گدار از این ایده زمانی در قسمتی از فیلماش استفاده کرده اما یه فیلم ِ بلند حول ایده ی تماشا کردن ِ تماشاچی؟خیلیا بودن که به کیارستمی به خاطر دو تا کتاب سعدی و حافظش ایراد میگرفتن که آقا ریدی و اینا من جمله خودم….اما خب…اگه خودتون این ایده ی کتاب به ذهنتون میرسید به خودتون مگفتین ریدین؟نه.بازیگرا تو این فیلم بازی کردن.در حقیقت موقع فیلمبرداری هیچ صدا یا تصویری در کار نبوده.به همین دلایل ِ کم شیرین یه فیلم ِ عالیه ….مهم نیس خوابتون میبره مهم نیس که این فیلم توی جشنواره ی ونیز هو شده.اگه ایرانی باشین و حوصله ی ادبیاتو داشته باشین از این فیلم لذت میبرین به خصوص از صدای صداپیشگانش مث خسرو خسرو شاهی و مینو غزنوی که انگار آشناهای آدمن.

دو-چرا گربه های ایرانی یک فیلم ِ بده؟(حوصله نوشتن اسم کاملش نیس)
جواب:گربه های ایرنی یک فیلم ِ بده چون گویا(منم خوندم اما مطمئن نیستم)همه چی فیلم از جمله ایده ، لوکیشن،خواننده ها حتی قبلا توی کار دیگه ای از یه فیلمساز دیگه که طبعا شهرت بهمن قبادی رو نداشته کپی شده.و بعد عدم شخصیت پردازی مناسب بازیگراست و روابطشون که اینقدر سطحی گرفته شده.ما که دیگه خودمون دستی بر آتش داریم هر چند از دور اما میدونیم کی به کیه …چی به چیه….این فیلم تنها نقطه ی مثبتش اینه که با این همه حواشی که درست کرده میتونه نشون دهنده ی یه جریان ِ موسیقی زیر زمینی به غیر از مدل ِ ساسی مانکنی باشه…اما فقط در همین حد…فیلم علنا با حب و بغض ساخته شده .صحنه ی آخر فیلم لباس شخصیا میریزن توی یه مهمونی .مام 25 ساله داریم تو همین مملکت زندگی میکنیم و نه از لباس شخصی و نه لباس غیر شخصی دل خوش نداریم….اما من فک میکنم مقوله ی لباس شخصی تنها به موضوعات سیاسی ارتباط پیدا کنه.نکته ی بعد بازیگر نقش اول فیلمه که تمام زورشو زد تا یه بند درست کنه(تو واقعیتم همین بود!)این آقا با اون شخصیت سردش و بیان الکن نمیتونه نماینده ی این قشر موزیسین باشه هر کودوم از اعضای یلو داگز تو همون فیلم بیشتر شبیه قهرمانها بودن.قهرمان هم اینقدر بیغ؟اگه قبادی (که خیلی خودش و کارش رو دوست دارم)میخواست میتونست فیلم بهتری بسازی اما مث اینکه این جواز خروجش بوده و بد جور عجله داشته یا همچی چیزی که حتی فراموش کرده یه پیرنگ داستانی واسه فیلمش در نظر بگیره….بعد دیده ای داد!پی رنگ نداریم!داستان نداریم!به فاک میره فیلم…چی کار کنیم چی کار نکنیم؟یه بازیگر خوب میاریم.میرن سراغ بهداد….بهداد میاد و غلو آمیزترین بازی ای رو که میشه رو میکنه چون دستش باز بوده خب -البته بهداد اونقدر شیرین هست که یادمون بره پیرنگ نداشتن رو-بنابراین یک شخصیت کار چاق کن که ما آخر نمیفهمیم خیلی کار بلده یا خالی بند خلق میشه تا فیلم رو نجات بده که البته نمیتونه.اگه فیلم اینقدر طرفدار داره واسه اینه که چیزی رو نشون مردمم داده که قبلا ندیدن.این همون نکته مثبته اس که گفتم و آخرین میخمو بزنم به تابوت ِ فیلم.بچه های توی فیلم قسمت جالب ِ قضیه ان.ینی میشد رو مشکلات واقعیشون مانور داد نه اینکه اونا رو مث طفل پیغمبر به تصویر کشید که انگار معصومن و هیچ مشکلی جز موسیقی و نشنیده شدن ندارن.پارک قورباغه.باید اسکیت سوار شد.باید اسکیت بلد بود.باید اسکیت برد بلد بود.باید گرافیتی کشید.اسپری مشکی.شابلون.رد بول خوردن.باید گرس کشید .باید.هیپیسم.پانک بودن.دون وری بی هپی.نیهیلیسم.مسکالین.تخته شاسی.دوربین.لنز واید.هرویین.کرک!نه اینا خطریه….همون گرس….چرا یه درام نساختی آقای قبادی؟
سه-چرا آواتار یه فیلم ِ فوق العاده متوسطه؟
چون فیلمنامه اش در حد کارتون ِ صداش میاد هیزم شکنه!ما هزار بار این داستانو شنیدیم…نشنیدیم؟جاسوسی که میره یه جای دیگه جاسوسی کنه اما درگیر ِ اونجا میشه و به وطنش خیانت میکنه.این از این.اما جلوه های ویژه.به نظر میاد سنگ تموم گذاشته باشن…اما من تحت تاثیر جلوه های ویژه قرار نمیگیرم…اما گروه سنی 6 تا 60 سال شاید خیلیاشون برینن زیرشون!اینم از این.پس اگه این همه بده چرا میگم متوسط….چون فیلم پره از پیام….پره از فرهنگ سازی و انتقاد از فرهنگ ِ خود و پره از احترام به نژاد ها و مذاهب ِ دیگه که برای جیمز کامرون یک پیشرفت ِ تموم عیار محسوب میشه…و فیلم از ناحیه ی بازیگرا ضربه نخورده و فیلم با این همه خالی بند بودن یه کاری میکنه که باور کنین…و این مهمترین چیز در مورد یه فیلم ِ خالی بندیه:خوب خالی بستن!فقط ای کاش یه جا از فیلم توضیح میدادن که چرا ناوی ها که ساکن یه قمر در مدار ِ مشتری هستن چه طور از انگلیسی به لهجه ی آمریکایی سر در میآرن؟
چاهار!-چرا باید عیار چهارده رو دید؟
اول-چون فیلم خوب در سال به اندازه انگشتای یه دست اکران میشه این فیلم بعد از درباره الی و بی پولی و تنها دو بار زندگی میکنیم تنها فیلم قابل تحمل اکران شده در سال 88 بود….و پنجمی هم حتما به رنگ ارغوانه.
دوم-چون فروتن ترکونده.این تنها صفتیه که میشه براش به کار برد.
سوم-چون پرویز شهبازی که نفس ِ عمیق رو ساخته کارگردانیش کرده….همین کلا فیلم رو مهم میکنه.
چاهارم-تمام گزینه ها!یاه یاه!

* به همون اندازه که تو کنکور داری،کنکور دارم.
اما به همون اندازه که تو کیونِ درس خوندن داری به همون اندازه من کیون ِ درس خوندن ندارم!

یک وبلاگ علیل

*در این ورد پرس ایکبیری دست و دلم به نوشتن نمیرود.وقتی این همه نوشته را در پیشخوان و میشخوان کوفتخوان در کنارم میبینم دست و دلم میلرزد و هول میشوم انگار اینها دارند مرا میپایند که چه مینویسم ،چرا مینویسم و با چه کیفیتی.
*دیگر تنها کسی که نمیداند سلینجر پیش بریتانی مورفی و آیت الله منتظری و مایکل جکسون است در یک جزیره ی دور اقتاده که تمدن بشری هنوز در آن ظهور نیاقته زیست میکند.سلینجر مرد؟خب مرد که مرد.همه میمیرن.خود ِ من هم میمیرم.با این همه عظمتم.
*در بین این وبلاگ ها….یا لا اقل این ها که من میبینم،یک موجی راه افتاد که برای کمتر نویسنده ای-بهتر بگم:مرگ نویسنده ای-راه می افتد.البته کمتر نویسنده ای هم هست که مث آقای سلینجر باشد.وقتی عظمت شما اینقدر باشد که هاینریش بل قصدش نوشتن یک چیز نزدیک به اثر شما باشد ینی که شما غول هستید.
*نکته ای که میخواستم بدان اشاره کنم که البته درآن دیگری وبلاگم که لابد میدانید کدام است و نیاز به گفتن و گوشزد من نیست،اشارتکی هم داشتم این است که عده ای بر افروخته شدند که این ایرانی بازیها چیست که دو نفر جوان ترگل و ور گل را به خاطر عقاید سیاسی اعدام میکنند و شما دم نمیزنید اما سلینجر که یک دهم نوح عمر کرد و تا آخر عمر آخ هم نگفت ،وقتی میافتد میمیرد شما ها اینجور عزای اینترنتی برای او میگیرید.
*البته من هم مثل دوستان سلینجر باز-هرچند من سلینجر باز نیستم- از مرگ سلینجر متاثر شدم.مثل ما بقی دوستان هنوز هم در شوک آن گه-حادثه موسوم به اعدام هم هستم.و در ضمن من موضع گیری خاصی نسبت به هیچ کدام از طرفین ندارم.فقط فکر کنم باید یک چیزی را بگویم و بعد بروم.
*1.از اواخر خرداد تا الان اینقدر شنیده و دیده ایم که کارد به استخوان بخورد خونمان نمیریزد.
2.محیطی که الان هست محیطی نیست که بشود راحت در مورد هر چیزی در آن نوشت و بعد هم آسوده نشست و آب پرتقال خورد و کامنت خواند.میخواهم بگویم من خودم قربانی این نوع سیستم هستم و بلاگفاک را ول کردم برای اینکه فکر کردم اینجا کمی فقط کمی امن ترم.کسانی که اینجور قد قد و گوز گوز-با عرض پوزش و پوزه!-به راه انداخته اند مطمئنا تا به حال از سایت گ.رداب ای میل یا کامنت دریافت نکرده اند.من هم امیدوارم نکنند.دریافت رو میگم.
3.سلینجر مدرن مینوشت.تاثیرش روی نویسندگان پست مدرن مثل براتیگان یا دونالد بارتلمی و آلن گینزبورگ و باب دیلن وکه و که و کلا فرهنگ معاصر-و سازندگان ِ این فرهنگ- بی بدیل است.شما در نظر بگیریدهاینریش بل عقاید یک دلقک را تحت تاثیر نوشته های او به خصوص ناطور دشتش نوشته.بعد یک انتشارات محبوب مثل مرکز با یک ترجمه ی جوان پسند این کار همین ناطور دشت را میدهد بیرون و بوم!تب ناطور دشت را یادتان هست؟من خودم خعلی مقاومت کردم که تن به جریان ندهم-گه بازی و انتلکت مآبی ما رو خفه کرده بود-اما آخرش که چی؟چیزی که خوبه رو باید خوند.باید.نتیجه این شد که یک رده ی خاص سنی یه این کتاب و اون نویسنده مث کتاب مقدس و خدا نگاه میکنند.حتی توی همین ایران.طبیعیه که چنین موجی رو هم برای محبوبشون راه بندازن.یا مثلا مارک دیوید چپمن که جان لنون را با شلیک 6 گلوله از پا در آورد تحت تاثیر حرف های هولدن در همین کتاب ناطور دشت بوده.ما با یک نویسنده ی معمولی طرف نیستیم.فرهاد جعفری که نمرده…سلینجر مرده.
4.من فکر میکنم هر کس آزاد است از هرچیزی که میخواهد بنویسد.در بحبوحه ی انتخابات و حوادث پس از آن دوستی داشتم که با اپلیکیشنی سر خودش را در فیس بوک گرم میکرد ما صحنه های کشت و کشتار و قلع و قمع شدن مردم را شیر میکردیم و او هم اعلان میداد که در باغ وحش فیسبوکی اش یک کرگدن سوماترا آورده است.هیچم بد نبود.به کسی چه؟ینی آدم در این فضای مجازی ِ گیر کرده به لنگر هم نمیتواند کار ِ خودش را بکند؟شاید یکی اصلا از اعدام نوشتن را بلد نباشد…ینی برود بمیرد؟
5.همین.
*نمیدانم چه کار کنم که اینجا مثل آنجا پا بگیرد.حس میکنم وبلاگم معلول است.