شمال 4- بهترین سفرها قابلیت کوفت شدگی دارند،شمال جای خود.

*مایه دارها را دیدیم ،گریه کردیم.پدرم نا خوش احوالی میکرد.میگفت سرما خورده است و داغان شده.برگشتنی از شهسوار هم اتفاقاتی افتاد که اصلا دوست ندارم بنویسمشان.اما ما باور کردیم که پدر داغان شده.قرار شده بود فردا صبح برگردیم.همین بکردیم.
*صبح در کمال شگفتی هر چه ساک داشتیم در کیون ِ نداشته ی ماتیز جا گرفت.اگر پول دار بودم یک سری دانشمند را استخدام میکردم تا قضیه ی چهل هزار تومن در اصفهان را بررسی و وا کاوی کنند و بعد از آن پروژه، پرو ژه ی جا گرفتن ساک در صندوق عقب ماتیز را بهشان وا گذار میکردم.آقای پدر داغان بود.دلم برایش میسوخت.حیلی بی پناه بود.کیتو تیفن را خورد تا دیگر ریه هایش صدا ندهند.اما ریه ها به کیتو تیفن محل سگ نگذاشتند و هر صدایی که خواستند را در آوردند.
*توی حیاط بود.پدرم به اسم ِ کوچک صدایم زد و گفت فکر نمیکنم تا تابستان دوام بیاورم.ناراحت شدم.گفتم این یک سرماخوردگی ساده است.فقط رطوبت تشدیدش کرده.
*رفتیم دم در ِ یک داروخانه تا اسپری منیرین ِ خارجی گیر بیاوریم .تهران که بودیم خارجی اش گیر نیامد.البته دروغ نگویم به سیزده آبان و آن یکی داروخانه ی توی طالقانی سر نزدم.اما هرچه در محل به دنبال اسپری مینرین خارجی گشته بودیم گیر نیامد.مجبور شده بودیم از سیاست ِ «ایرانی کالای ایرانی بخر«پیروی کنیم.اما بعد از اینکه پدرم در آستانه ی نابودی قرار گرفت مادرم عزمش را جزم کرد تا خارجی اش را در چالوس با اتکا به پارتی هایی که دارد پیدا کند.همین هم شد.
*میرویم در داروخانه ای که آشنای ماست.آنها یک مشت دکترند که همدیگر را با پیشوند دکتر و نام ِ کوچک صدا میزنند مثل ِ دکتر شریف یا دکتر بزرگ.مادرم در توضیح آشناهایش میگوید اینها…آن موقع ها همه اش در خانه ی عزیز-که مادر بزرگ متوفی ام است-بزن و بکوب میکرده اند.این ها را همیشه میگوید.من هم همیشه میپرسم پس چرا الان خبری شان نیست؟میگوید خب دیگر.زندگی خودشان را دارند.دکتر شریف میاید دم ماشین و چند تا دکتر دیگر را نام میبرد که ما را اغوا کند که برویم بیمارستان بخوابیم و خیالمان تخت باشد.پدرم قبول نمیکند.وقتی دکتر شریف میرود ،به مادرم میگوید این لوس بازی ها چیست؟
*توی جاده پدرم به خواب فرو میرود.معلوم است کیتو تیفن عمل کرده.البته ریه ها صدا میدهند کم و بیش اما باز هم یک بیمار ِ خوابیده خیلی بهتر از یک بیمار بیدار است.وقتی پدرم بیدار بود همزمان با هر نفس یک ناله هم میکرد تا به ما بفهماند خیلی درد دارد.کیتو تیفن آدم را مجبور میکند که حتما یک چرت ِ مرغوب بزند.مادرم نگران است.من هم دارم کم کم نگران میشوم.آن حرفهای صبحش و حرفهای دیروزش.دیروز گفته بودم با کی لج میکنی سیگار میکشی؟با من؟با مامان؟با کی؟گفته بود من را اینقدر اذیت نکن.من دهنم نمیچرخد به تو حرفی بزنم که بدت بیاید.داداشم در ماشین مثل ِ ابر ِ بهار گریه میکند.پدرم هم که خواب است نمیفهمد.داداشم میگوید بابا مثل ِ قبل از عمل-عمل ِ مغز- شده.این چه زندگی ایست؟همه چیز روی دوش مامان است.بابا هم که اینجور .به من میگوید تو هم که معاف نشدی،انگار مقصر باشم.میگوید من هم که بدبختم.میگوید ما بد بختیم و باز گریه میکند.انگار ما نیاز داریم یک نفر به ما بدبختی هایمان را یاد آوری کند.گرچه با او موافق بودم اما گفتم هنوز که چیزی نشده.این یک سرماخوردگی ساده است ، رطوبت هم تشدیدش کرده.من نمیدانم به آدمی که دارد گریه میکند چه بگویم تا دست از این کارش بکشد اما مادرم بلد بود.پس به برادرم گفت یک سیگار بکش.
*و تمام حریم های این چند ساله بین ِ خودشان را شکست.داداشم اول امتناع کرد اما بعد سیگار را گرفت و آن عقب کنار ِ دست پدرمان سیگارش را کشید و آرام شد.و من روحیه پاشیدم که این کیتو تیفن چه ها که نمیکند و این خواب ِ سنگین برای همان است.و پدر خیلی هم خوب است و الان بوی کباب که بهش بخورد پا میشود .
*جاده نسبتا خلوت است.البته به سمت ِ تهران.برای آن وری ها که دارند میایند شمال و توی ترافیک آلاخون والاخون هستند یک وی میگیرم.شاید خستگیشان در رفت.
*اواخر هزار چم پر از مه است و برف.
*میرسیم به توچال.یک رستوران است وسط راه.از بچگی خیلی میامدیم اینجا.یک آقای سانته مانته ی فکل کراواتی دارد .پدرم همیشه میگوید او مثل دیوث ها لباس میپوشد.همیشه این را میگوید.اما به نظر من مثل این دکترهای قدیمی لباس میپوشد.پدر از ماشین پیاده نمیشود که بیاید غذا بخورد من نگرانش میشوم.از صبح هیچی نخورده.هیچی.
*اول پدرم گفت که در ماشین میخوابد و خیلی مظلوم وار لم داد روی کیفم.اما آن وسطها داداشم رفت و آوردش.مادرم برایش سوپ میگیرد.اما او رغبتی نشان نمیدهد.تنها به نوشابه ی من که تنها نوشابه ی سر ِ میز است واکنش نشان میدهد.نوشابه برایش مثل ِ سم است.اما من این بار مخالفت نمیکنم.بهش میگویم اوخی.برای اینکه محبتم را نشان داده باشم.میگوید «…» ِ خر.برای اینکه چیش را نشان داده باشد؟نمیدانم.
*میرسیم تهران.همه ی کندی و رخوت ِ پدرم را از چشم ِ کیتو تیفن میبینم.دلیلی برای نگرانی نیست.همه اسباب را میبرند بالا و من میروم سراغ پرنده ام که عادت دارد بریند روی کتاب ِ تاریخ مشروطه ی ایران.داده ام به دوستم تا این یک هفته را مواظبش باشد.تهران باران میاید.و هوا هم خوب است.پرنده را میگیرم و میایم.پدرم خواب است.مادرم میگوید ببریمش دکتر.اما پدرم نمیاید میگوید خوب میشوم.با خانم سا و دوستش میرویم هیچ را ببینیم.از این همه انرژی که دارم خودم هم تعجب میکنم.4 ساعت جاده ی شمال.بعد رانندگی تا لویزان برای گرفتن ِ پرنده و بعد سینما؟باید پولدار شوم تا یک سری دانشمند را برای تحقیق روی این موضوع ِ انرژی مضاعف استخدام کنم.بعد میبینم نکند به نامگذاری ِ امسال ربط داشته باشد…میبینم همان است.دانشمند ها را بی خیال میشوم.
*بلیت ِ سینما شده چهار هزار تومن.فکر میکنم امسال نروم هر آشغالی را ببینم.وقتی بلیت یکهو هزار تومن گران میشود آدم فکر میکند مملکت صاحاب ندارد و بعد که بیشتر فکر میکند میبیند اصلا کودوم مملکت؟کودوم صاحاب؟کودوم کشک؟کودوم پشم؟هیچ همان طور که فکر میکردم فیلم ِ خوبی بود.فقط یه کم تلخی اش گلو را میزد.اما این دلیل نمیشود که یک فیلم خوب نباشد.بعد میرویم یوسف آباد بستنی بخوریم.البته من شیر پسته خوردم.
*در خانه پدرم باز خواب است .شام هم نمیخورد.التماسش میکنیم برویم دکتری درمانگاهی،جایی.نمیاید.زورمان بهش نمیرسد باز میخوابد.تمام طول ِ شب با ناراحتی میخوابم.صدای ِ خس خس ِگلوی پدرم را میشنوم.صبح مجبورش میکنیم بیاید برویم دکتر باز هم نمیاید.مادرم در یک حرکت انتحاری دکتر ها را میاورد خانه.زنگ میزند اورژانس.دکترها با کفش میایند توی اتاق خواب ِ پدر و مادرم.درست است که من و داداشم هم همین کار را میکنیم حتی بیشتر از دکتر ها…اما ما فرزندهای پدر مادرمان هستیم و آنها هیچ گهی نیستند تازه جای کفششان روی سرامیک ها باقی ماند.حالا گیرم سرامیک قهوه ای باشد این دلیل نمیشود لک نگیرد…میشود؟.دکترها میگویند ببریدش بیمارستان .این نهایت کارشان است که میکنند.میمانند تا پدرم که خودش هم حالا کمی ترسیده ،درست مثل ما …لباس بپوشد پس لباسش را میپوشد.مادرم به دکترها میگوید چقدر میشود و آنها تاکید میکنند خدمات اورژانس رایگان است-پس شاید برای همین با کفش آمدند تو-اما با این حال خب عید است و این ها.مادرم پنج هزار تومن بهشان میدهد.پدرم به مادر ِ آن دکتر ها فحش میدهد .فحش ِ جیم دار.
*میبریمش بیمارستان پیامبران.بله…اسم ِ زشتی است.یک بیمارستان ِ خصوصی است در غرب ِ تهران.به مادرم میگویم باید ببریمش تهران کلینیک.میگوید اینجا بهتر است.ملاکش هم این است که محل کارش نزدیک است به اینجا.کلا یک عرق ملی به همه ی اماکن نزدک محل کارش دارد.از نانوایی و میوه فروشی گرفته تا بیمارستان.
*همان اول ویلچر میخواهیم نمیدهند.میگویند ویلچر نداریم.دروغگویی در این کشور عادی است.چند دقیقه بعد از اینکه هی باید بالا پایین کنیم و پدرم خسته شده و 40 درجه تب دارد و به ما ویلچر نداده اند سر ِ یک مرتیکه ای فریاد میکشم که آنجا مسئول بود و بهشان میگویم بیمارستانتان آشغال است و باید معیار ِ آشغال بودن ِ بیمارستان ها ی خصوصی پیامبران باشد.اینجوری است که یک ویلچر میگیرم و آسانسور بیماران را هم آزاد میکنند.در این مملکت-اگر بشود بهش گفت مملکت-با فریاد کارتان ممکن است پیش رود.البته فقط ممکن است.
*پدرم را به خاطر عفونت ریه بستری میکنند.دکتر که آدم حسابی است چون کراوات دارد -دکتری که کراوات ندارد لطفا برود بمیرد،این از من-میگوید خیلی خطرناک است و تاکید میکند این یک عفونت خیلی کهنه است بنابراین شمال نمیتواند باعثش باشد.و میگوید سیگار برای پدر شما سم است و این را نمیداند که در جیب اوور کت ِ پدرم یک پاکت بهمن کوچیک وجود دارد.میگوید این هذیان ها به خاطر عدم مصرف یکی از داروهاست که افت فشار ایجاد کرده.دارویی که پدرم به ما میگفت خوردم.به خدا خوردم.همان دارو.تب هم از عفونت است.
*اس ام اس از دوستی میاید که در مشهد است.که دعایت کردم.او اگر بلد بود کاری کند یک کاری میکرد تا خودش مسموم نشود و بمیرد.خواستم این را بفرستم.اما بی خیال شدم.دوستم بهم لطف کرده.
*قیمت یک اتاق خصوصی میشود سیصد و پنجاه هزار تومن.به مادرم میگویم خب عمومی بگیر.با این حالمان اتاق خصوصی برای کجایمان است؟میگوید دلش میسوزد.میگویم تهران کلینیک ارزان تر میشد که از من خواهش میکند خفه شوم.هزینه ی اقامت همراه 65 هزار تومن است.اگر همراه در اتاق باشد پرستارها خیالشان جمع تر است.این را مسئول بخش میگوید.چون بعضی از دارو ها توسط همراه به بیمار داده میشود.من میگویم علاوه بر خیال بخش، خیال صاحبین اینجا هم باید راحت باشد چون 65 هزار تومن کاسبی کرده اند.کار ِ پرستارشان هم کم شده است.ضمن اینکه باید خوش خلق باشند چون به حماقت ما که این پول را میدهیم میخندند.
*پدرم میرود در بخش.کارهایش را میکنیم.شکر ِ خدا تمام شد.اما من نمیدانم جرا نه خسته ام نه خیلی ناراحت.دیگر پذیرفته ام که زندگی همچین گهی است.

شمال 3-افسردگی در سفر

*دوستم،که باهام صمیمی است و قرار بود بیست اسفند ازدواج کند آمده شمال.همدیگر را میبینیم.ناراحت است.چون اگرچه قرار بود بیستم ازدواج کند اما عروسی همان روز به هم خورده.باید دلداری اش میدادم.او از آن پسر های مظلوم است که دخترها دوست دارند.من کار همسرش را درک نمیکنم.میگویم همه چیز را ول کند.همه چیز را بی خیال شود و دو باره شروع کند.چون ما مرد هستیم و راحت فراموش میکنیم.این بی خیالی ما خودش حسادت برانگیز است و زنها برای همین به ما ها میگویند بی عاطفه.حتی اگر بی عاطفه نباشیم میتوان از این شایعات استفاده کنیم.منتها او تو کتش نمیرود .دارد کار را به دادگاه و این ان و گه ها میکشاند.چه عیدی.چه کشکی.چه پشمی.
*اینجا دچار فرسایش شده ام.حوصله ام خیلی سر میرود.یک عالم فیلم دیدم.مثلا آقای روباه شگفت انگیز…که کفم را براند.یا یک سال خوب .یک عالم هم میایم اینترنت.طبیعتا بیشتر از تهران.خانم سا یادآوری میکنند که فعلا پادشاهی کنم.احتمالا جایی کم کاری کرده ام.اما کجا؟این را هیچ کس نمیداند.فقط خودش میداند.
*اینها مهم نیست.اینجا فامیل هایی دارم که سالی یک بار میبینمشان.مثل همه ی مردم.بعضی از این فامیل ها میبینند که ما آمده ایم شمال و می آیند برای دیدن و اینها.من خودم را در اتاق حبس میکنم.انگار که یک دختر 16 ساله باشم.خیلی جاها هم شرط و بی و میکنم که من نمیایم و لا غیر.پدرم هر روز بهم میگوید بنزین زدی؟من هر روز میگویم نه،نزدم.و او میگوید میمونیم توی راها!!!این یک تهدید است.من میگویم میزنم.در این هفت روز، هر روز این را به من گفت.من هم هر روز همان را میگویم.پدرم خسته نمیشود.اما من چرا.هر روز میگوید تخم چشمم درد میکند و من هر روز میگویم شب رو به شومینه بخواب.اما او همانجوری میخوابد و صبح به من یاد آوری میکند که تخم چشمش درد میکند.مادرم چپ و راست از اینکه من خیلی تنبلم میگوید و اینکه به خاطر سربازی رفتنم ناراحت است.عمو گودی که بابای خانم زک میشود میگوید سربازی آدم را میسازد.من میگویم میخوامم نسازد.آن آدمهایی که پدرم را معاینه میکردند.آنها را نفرین میکنم.وضع داداشم از این هم بد تر است .او اردیبهشت اعزام است.مادرم برایش یک حوله خریده که توی سربازی حودش را با یک چیزی خشک کند.داداشم وقتی میشنود سربازی آدم را میسازد داد میزند و خشمگین میشود و همین چیزها.
*آقای پدر مدام سرفه میکند.میگوییم مال سیگار است.میگوید نه.میگوییم مال بستنی ِ زیادی است.میگوید نه.میگوییم پس از قصد سرفه میکنی.میگوید نه من باد خوردم.باد ِ سرد.
*داداشم وقتی در زندگی سرفه میکند ،پدرم بهش میگوید یه کم آب نمک قرقره کن .او هم همین کار را با پدرم میکند و کم نمانده بود یک تو دهنی بخورد.منتها فرز است.و پدرم کند.
*اگر آدم در جایی مثل چالوس به دنیا بیاید چه؟هیچ سرگرمی ای بیرون از خانه نیست.اگر بروی بیرون هم،همه زل میزنند توی چشمانت تا پشت چشمانت را ببینند.
*داداشم یک روز از بس دچار فرسایش شد و حوصله اش سر رفت که دعوا کرد و ساکش را بست که کلا از ایران برود و در دورترین جا نسبت به چالوس مخفی شود.دلایل این کارش یک دوست قدیمی و یک دوست دختر قدیمی هستند که از انگلیس آمده اند و یکیشان تا هفتم تهران میماند ،آن یکی تا دهم.با این حال از خانه که میزند بیرون ساکش را یادش میرود ببرد .بر میگردد.اما فقط ام پی تری را میبرد و ساکش را باز یادش میرود ببرد.چون خیلی عصبانی است.و اگر فکر میکنید عاقبت برگشت تا ساکش را ببرد اشتباه میکنید.رفته بود لب ِ دریا و موبایلش را گم کرده بود و دیگر برای ساک برنگشت ماند تا موبایلش را پیدا کند که البته نکرد.
*حالا امروز میخواهیم به شهسوار برویم و یک سری آدم های مایه دار راببینیم که پولشان از پارو بالا میرود و همان سر ِ پارو میماند.مثلا یک مورانو دارند.یک کمری.یک 206 اتومات.اینها قوم و خویش های خیلی نزدیک و صمیمی مادرم هستند.و قبل از آنکه خویش باشند .فئودال هستند.ما هم یک خانواده ی ورشکسته هستیم با یک ماتیز.از عقده های خودمان هم خبر نداریم.البته من آشکارا حسادت میکنم.من استعداد خاصی در بیشعور بودن دارم.قبلا با پسر این خانواده در اصفهان هم خانه بودم.سال 82 بود.پول تو جیبی من سوای کرایه خانه 40 هزار تومن بود که البته با همین پول کم -واقعا کم-خیلی خوب و لردی-واقعا لردی- زندگی میکردم.خودم هم نیمدانم چرا آن چهل هزار تومن این همه برکت داست هر روز حد اقل یک وعده ی غذایی را بیرون میخوردم و هر یک روز در میان میرفتیم کافه آنی.با اضافه ی پولم هم دو تا بادگیر خریدم.یکی نایکی بود از سم اسپرت خاقانی که دم خانه مان بود خریدم.آن یکی یک بادگیر پوما بود که در خیابان شیخ صدوق بود.چطور این همه پول جمع میشد؟باید یک سری دانشمند را استخدام کنم تا روی این موضوع کار کنند.پول تو جیبی را میگفتم.مال علی که هم خانه ام بود سیصد هزار تومن بود.تصورش را میکنید؟مرسی.با این حال علی به دلایلی که نمیتوانم بگویم اما لطفا خودتان حدس بزنید روزها خواب بود شب ها بیدار.مثل کنت دراکولا.
*دیشب خواب دوربینم -دوربین ِ نداشته ام-را دیدم و در اولین روزی که آن را خریده بودم در یک سفره خانه ی مسخره جا گذاشتم البته بر عکس بقیه ی خواب ها….زود برگشتم و دوربینم را برداشتم.

شمال 2-حول حالنا علی بست حالز اِ و ِر

*از دیروز چند تا چیز را یادم رفت بگویم.مارک نافلر بدبخت داشت میخواند که خانم مادر گفت بیایید از موبایل من همه چی آرومه رو گوش کنیم.یعنی این آهنگ را در گوشی اش داشت.به کی بگم؟
کاری که گفت را کردیم.
*ادراربه اینجام رسیده بود و نه از رستوران خبری بود نه یک دستشویی نه یک مسجد.هیچی.با اهل ِ ماشین در میان گذاشتم.همگی گفتند دیوانه بزن کنار.تو مردی.گفتم نمیشود.میبینند.پدر میگفت ببینند خب.همه دیده اند.گفتم میبینید.گفت نمیبینیم.گفتم کثیف است.اینجوری اصلا اگر خودم هم بخواهم نمیاید.تو بگو یک قطره.مادرم گفت بچه ام رو تربیت کردم،تمیز بار آمده.پدرم گفت این تربیت باعث میشود بچه ات امشب بترکد.البته نترکیدم.
*دوم اینکه در هتل گچسر مادرم از کازینوی اینجا حرف میزد و پدرم از اسکی میگفت که دخترهای خوبی می آمدند.البته نه به معنای نجیب.میگفت دیگر کار به اسکی رفتن نمیکشید.همه اش در همین هتل وقتش صرف میشد.تازه بهتر.اسکی دیگر چه گهی است.همین جور میگفت.بعد هم گفتند رضا شاه فلان رضا شاه بیسار.گفتم او هم یک نفهم بوده.من هم دلایل خودم را داشتم و همین طور استقلال رایم را.گفتند برای این مردم خوب بود.گفتم خب الان هم یک مشت زورگو دارند زور میگویند دیگر.چه فرقی دارد؟البته میدانستم فرق دارد.فقط برای اینکه مخالفتی کرده باشم این را گفتم.
*در گچسر یک عکس مونتاژی از آن دو نفر که در همه ی رستوران ها میبینید در یک قاب ِ عکس بود.بالای سماور ِ قدیمی ِ روسی.مگر با مونتاژ و فوتوشاپ بشود یک عکس ِ دو نفره برایشان ساخت.
*و اما…کجا بودیم؟چالوس.
*نگفتم بهتان.در این سفر 50 تا دی وی دی ندیده برداشتم آوردم که ببینم.همین طور هر چه ویژه نامه برای نوروز خریده بودم را.من آدم ِ لوس و ننری هستم.خیلی هم مفتخرم به این امر.
*از آنجا که خانه سرد است.صورتم موقع خواب یخ میزند.بدنم گرم میشود پتو را میکشم روی سرم،پاهایم میماند بیرون.خدا رو شکر پشه نیست که مهمانی کامل بشود.آسمم هم عود میکند و ریه هایم صدای تراکتور میدهند.
*اینجا اینترنت ای دی اس ال هست.خب تهران خودم داشتم.اما مال من 128 است.اینجا 256.تفاوتش از زمین است تا آسمان.فیس بوک و اینها مثل خر در گل نمیماند.صفحه تان هی سفید نمیشود تا اشک ِ چشمتان خشک شود.
*ناهار باقالی پلو داریم با ماهی ِ سفید ِ شکم پر.من و داداشم که خیلی لوس هستیم ماهی سفید نمیخوریم.چون معتقدیم تیغش ممکن است خفه مان کند.و دست و بال ِ آدم چرب میشود تا تیغش را در بیاورد.ماهی سفید آدم را کوفت میکند.برای من و داداشم قزل آلا درست میکنند. که تیغ کمتری دارد و ما هنگام خوردنش به جان ِ مادرمان نک و نال نمیزنیم.نینی کوچولو.درست میگویید.
*میگویند من تنبلم.من اگر تنبل بودم حال نت داشتم؟میگویند داداشم خوب است که باقالی ها را پاک کرده.میخواستم بشقاب باقالی پلو را بکوبانم روی سر داداشم و ازش قدر دانی کنم برای این همه زحمت.نکردم که.
*دخترخاله بزرگم که از این به بعد بهش میگویم خانم خو میخواهد در اتاقش بخوابد و من هم از پای اینترنت پا نمیشوم تصمیم گرفته بودم در یک اقدام انتحاری برای همه ی دوستانم در فیس بوک پیام تبریک بگذارم.کارهای نکرده.بعد دیدم دویست نفر زیاد است.برای آنها که دوست داشتم و صمیمی تر بودند و اینها گذاشتم.خانم خو هی میگفت خوابم میاید باید بروم سر ِ کار.فقط نگفت گم شو بیرون در واقع.اما من نمیرفتم.بدم میاید کارهایم نصفه بمانند.آن هم کار به این سرگرم کنندگی.
*اینجا یک شالیزار هست.تویش دو تا گاو هستند.بعید میدانم حتی صاحبشان را بشناسند.بهشان سلام کردم گفتم سالتان تمام است.انگار که کارشان تمام باشد.آنها حتی سر بلند نکردند.حتی یک ماغ نکشیدند.فقط چریدند.
*عصر داداشم میاید میگوید میایی برویم بیرون؟میگویم کجا؟میگوید گپ.میگویم؟گپ؟چالوس؟نه مرسی.میروند گپ میمانم پای نت.
*گویا گپ اصل بوده.اجناس همان اجناس جام ِ جم ِ پهلوی ِ خودمان بوده.مادرم خرید کرده.چند ساعت قبل از سال تحویل.دختر خاله کوچکم که از این به بعد بهش میگویم خانم زک او را برده.او هم خرید کرده.داداشم میگوید مادرم میخواسته برایم خرید کند اما او نگذاشته.گفتم مگر کرمک داری؟به تو چه.گفت اگر میخرید پولش را هم ازت میگرفت.گفتم خوب کردی.
*پول دارم. اما بعد از 7 سال فهمیدم که خواستن توانستن نیست و باید پول هم داشت که توانست.دارم جمع میکنم یک دوربین حرفه ای بخرم بعد از 7 سال آرزو داشتن.
بعد میتوانم عکسهایم را همه جا بگذارم و بگویم آن روز سرد بود و ببینیداین صندلی چه قشنگ است.یا بگویم این عکس را وقتی گرفتم که حالم خراب بود.ببینید چه در خوش رنگی است.یا بگویم اینجا آسمان ِ پر دود ِ تهران است با تکنیک دارک روم!من که نمیدانم دارک روم چیست.اما اگر بدانم….و دوربین هم داشته باشم.شاید ازش استفاده کردم.
*پدرم نشسته بود دم ِ شومینه.بله شومینه.هوا سرد است.نمیتوانست بلند شود.کمکش کردم.البته کمرم در گرفت.گفت عاقبتت به خیر شود.من عاقبت به خیری نمیخواهم.دوست دارم همین ابتدا مبتدای زندگی ام همه چی خوب باشد.
*شام سیب زمینی سرخ کرده خوردیم.داداشم با پدرم سر نوشابه خوردن دعوا میکند و میگوید آخر پایش قطع میشود.پدرم به داداشم میگوید خفه شود.مادرم که به پدرم نوشابه داده میگوید عید است عیب ندارد.داداشم میگوید پایش قطع میشود .پدرم به داداشم میگوید خفه شود.میروم به داداشم میگویم آروم باش.میگوید خودت آروم باش.چرا بهش نوشابه میدهی.گفتم من؟من پای کامپیوتر بودم.میگوید اگر پایش قطع شد تقصیر همه تان است.پدرم میگوید به هیچ کس ربط ندارد که او چقدر نوشابه میخورد.اصلا هر چقدر که بخواهد نوشابه میخورد.پای خودت یعنی داداشم ،هم قطع شود.بعد هم اضافه میکند خفه شود.
شب ِ عید است.
*پدرم در گوش من میگوید سیب زمینی داریم ؟مادرت که به من نداد.گفتم برایت بد است.چرب است.چاق میشوی.گفت نوشابه چی؟فقط نگاهش کردم.
*برنامه ی بی بی سی دو ساعت پیش قطع شد.همه دارند نوروزیت میبینند.وی او ای.
127 دارند برنامه اجرا میکنند.این پسره خواننده شان یک زمانی خیلی می آمد کافه رو.ما هم به اتفاق خانم سا خیلی میرفتیم آنجا.کافه رو زیر زمین یک پاساژ بود که چسبیده بود به نایب ساعی.همه میگویند این چه شر و وری است که این دارد میخواند.من هم خوشم نمیاید.البته نه دیگر اینقدر.پدرم میگوید موزیک های مزخرف تو از این بهتر بود و این واقعا چیز شعر است.خانم زک میگوید به من که تو هم پس میتوانی بخوانی.معلوم نیست به من میریند یا به خواننده ی 127؟بعد شراب میاورند .
*برای هنگام ِ سال تحویل میگویند که قدمم آن موقع ها که رفته بودم بیرون و بعد آمده بودم توی خانه خوب بوده.از من میخواهند که باز این کار را بکنم.مادرم میگوید خودتان بروید.میگویند نه.از قول ِمن میگوید یک وقت یک چیزی میشود بعد میندازید تقصیر ِاین بچه…یعنی من.من چشمم گرد میشود…میگویم من کی گفتم؟آخرش میروم دم ِ در.وای میستم و یخ میزنم و برای هر کس میاید توی ذهنم دعا میکنم.خصوصا خانم سا.البته برای خودم خیلی خیلی دعا کردم.رتبه ی سوم هم مال مادرم است.یک قرآن هم داده اند دستم.نوروز عید ایرانیان.که زرتشتی بودند.همه داد زدند د بیا تو دیگر.رفتم تو و الکی الکی رقصیدیم.خندیدیم.به هم عیدی دادیم.شرابش خوب بود.

شمال 1-نه ساعت دنده دو

*ساعت 7 از خواب بلند شدم.یعنی چاهار ساعت خسپیده بودم.فقط و تنها فقط.
*میخواستیم برویم سفر.بیست و هشتم است.پدر میگوید من نمیایم.معذبم.فلانم بیسارم.اینها را از توی همان رختخواب میگوید.داداشم هم نک و نال میکند.میگوید هفت روز برویم شمال که چه بشود؟میخواهیم اقامت شمال را بگیریم؟من مخالفتی ندارم.مادرم آنجا را دوست دارد دختر خاله هایم که خواهر زاده هایش میشوند.آنها را باید ببیند.من خوشحالی مادرم را میخواهم.اگر در دنیا مادر ها خوشحال نباشند…دنیا به تف ِ بچه میمون هم نمی ارزد.
*بار و بندیلم را جمع میکنم.میشوند مثلا یک ساک ِ چهار خانه ی زشت ِ کوچک.پدر میگوید مریض است و اگر بیاید مریض تر هم میشود.مادر میگوید اگر مریض بودی این بچه یعنی من…معافیتش را میگرفت.پدر خدا را صدا میزند.شاید به دادش برسد که نمیرسد.داداشم میگوید روز سوم برمیگردد.چون نمیخواهد همه به او بگویند چرا ریش گذاشته و چرا کله اش را تراشیده.این چیز ها روی مخش است.درکش میکنم.اما همه میتوانند این سوالات را در همان سه روز هم از او بپرسند.
*بار ها جمع میشوند.باید بروم زورچپانشان کنم در صندوق عقب ماشین.که قدر ِ کیون ِ مورچه است.لابد میدانید که کیون ِ مورچه کوچک است.اگر نمیدانید…یا مورچه ندیده اید یا تصوری از کوچک بودن ندارید.
*همه را زور چپون میکنم.می ماند چند عدد ساک ِ مشکی زشت.داداشم اعتراض میکند در همه ی سفر ها این ساک ِ امینی را میدهیم به او.او چه گناهی دارد؟از این ساک بدش میاید.مخصوصا از آن امینی که رویش نوشته شده.من درکش میکنم.نه خیلی.اما به حد ِ کافی.اگر یک دختر آدم را با ساک ِ امینی ببیند فکر میکند یا طرف سزباز صفر ِ دهاتی است.یا اینکه اصلا فکر نمیکند و خود را راحت میکند.اصلا چرا من از این جنبه ی امینی رفتم جلو؟لابد چون گ.ی نیستم.
*همه می آیند پایین.داداشم هی غر میزند.میگوید این ماشین یعنی ماتیز،ماشین ِ سفر نیست.من این ماشین را دوست دارم.ازش خاطره دارم.اما او که ندارد.مدام از پاژن و این ابر غول ها میگوید.ما هم که پول نداریم.پدرم هی میپرسد ریو چطور است؟من چه میدانم ریو چطور است…اما برادرم میگوید آشغال است.ریو هم آشغال است.از نظر ِ او خانواده ی ما میروند دنبال ِ آشغال.برای اینکه بعدا دهنشان سرویس شود.
*مادرم میگوید اخلاق هیچ کدامتان شبیه من نشد.منظورش این است که من یعنی خودش،خیلی خوش اخلاقم و شما ها مثل ِ سگ میمانید.آن هم من.که اینهمه بی آزار بعد از چاهار ساعت خوابیدن ،بار ها را در حالی که داداشم با شلوارک ِ سوراخش سعی داشت با مسنجر ساین این شود،از آن همه پله که مثل ِ قلعه رودخان میماند بردم پایین و مثل سوپر من زور زدم تا در ماتیزشان جا دهم.فکر کردم به من دارد اجحاف میشود.گفتم که من اخلاقم خیلی خوش است اگر پا رو دمم نگذارند.بعد فکر کردم که خب کی نیست؟داداشم گفت تو مشکل ِ روحی روانی داری.گفتم باشه.
*رسیدیم کرج.نه خود ِ کرج.همانجا که پر است از مکانیک و این ها.میخواستیم از آب میوه و اینها بخریم.آب انبه خریدیم و انار.آدامس ِ تریدنت.شکلات کیندر و آب و چیپس ِ بزرگ.این داداشم همین جوری است ،گنده گوز است،حنای مفت را میمالد در کیونش.که پول ِ بی زبون را به خدا میسپارد.کیندر؟؟تریدنت؟؟اگر من بودم.به جای شکلات یه تخته میلکا بر میداشتم و به جای تریدنت، اربیت .
این منم.
*آهنگهایی که دارم کم است راضی نیستم.برای اولین بار از بیتلز کم ریخته ام.نوی ِ این کِیس فقط آلبوم ِ Sg’Pepper’s Lonely Heart Club’s Band
را دارم و بس.این است که آهنگ ها مخلوطی هستند از دمین رایس و رولینگ استونز و اگزویم آو چویس و علی رضا عصار و آرکتیک مانکیز و لیلی آلن و دیگرانی که کمتر مشارکت داشته اند.
*خیلی ترافیک است.مثل ِ خیابان پهلوی ،قبل از پل ِ پارک وی است.میشود برگشت.پدر حرف از برنامه ریزی میزند.میگویم برای منت کشی از شما نمیتوانستیم سه صبح بیدار شویم.7 بیدار شدیم 10 راه افتادیم.برای 6 راه افتادن باید اصلا نمیخوابیدم!
*آب ِ سد اینقدر بالا هست که هیچ رقمه نمیتوان انتظار قطعی آب را داشت.اما اگر طرف ِ ما این آدم ها هستند،بهتر است نتیجه ی خاصی نگیریم.
*آقای پدر هی میگویند یواش.آروم.کشتی.آی .اوی.دنده ات چنده؟بنزینت کجاست؟آبت کم نشه.برف پاک کن رو بزن.آینه ات رو ببین.من سال 81 گواهینامه گرفته ام.
*ساعت 1 میشود یا لا اقل نزدیکای یک است….میرسیم دم ِ یک رستوران.برگ میخوریم.ما یک مشت گوشت خواریم که احساس خاصی نسبت به گوسفند و گاو و این ها نداریم.
*کماکان ترافیک است.آقای پدر امر میکنند اولین جایی که توالتش فرنگی است نگه داریم.توالت فرنگی از کجا م در بیاورم در این جاده که مردمانش میروند کنار ِ خیابان با کلوخ خود را میشویند؟میروم گچسر.آخرش هم توالت فرنگی پیدا نکردند حتی آن تو.البته مادر میگفت زنانه یکی داشت.من خودم هم به شخصه میگفتم یکی در مردانه دیدم.منتها پدرم شاید به خاطر شرایط اورژانسی این بار دیگر به توالت میهنی اکتفا کرده تا رسیده به دستشویی.ناهار را خوب جایی خوردیم.خوشمزه بود با آنکه ناشناس بود.اما اولش تصمیمان این بود که در گچسر بخوریم که خوردیم به آن ترافیک افتضاح.از 10 که راه افتادیم تازه 2 رسیدیم گچسر.گفتیم پس نسکوفه مان راینجا بخوریم.آقای برادر خودش را زد به خواب که بعدا بتواند یک نخ یا شاید دو نخ سیگار بکشد.علت این مخفی کاری حفظ حریم هاست.گرچه هر دو طرف همدیگر را میشناسند.من هم که حتی کوفت هم نمیکشم میروم نسکوفه ام را کوفت میکنم که پشت ِ فرمان خوابم نبرد و عید ِ فامیل عزا نشود.
*آقای پدر میگویند آن عکس ِ رضا شاست آن ته؟میگویم نه.میگوید خودش است و اینجا را او ساخته.مادرم میخندد.من هم میگویم آن فقط یک منظره است.
*پدر میگوید تمام دنده هایش درد میکند و مریض است و قلبش اشکال دارد و چشمش نمیبیند و دو بار مغز عمل کرده و با این همه باز ما فلان کشش-لفظ خودشان را سانسور کردم- کردیم ببریم تا دقش بدهیم.خدایا.البته خدا باز به دادش نرسید.
*بعد از کندوان همه جا مه است.حسی به من میگوید همه ی ما تهرانی ها کپ کرده ایم.هم مه است هم برف.عین ندید بدید ها به سفیدی ها خیره بودم.
*پدرم به گارد ریل های کنار جاده،از آن سیمانی ها اشاره میکند.میگوید ببین تو رو خدا همه ی سیمان هاش ریخته.هوشنگ خدا بیامرز تر زده.
*هوشنگ خدا بیامرز عمویم است که پیمانکار ِ این کار بود.یعنی عمویم بود که پیمانکار این کار بود.
*وقتی میرسیم هفت است.من 9 ساعت پشت فرمان بوده ام.فرمان را به مثابه ی یکی از اعضای بدنم دوست داشتم.اینها آنقدر سیگار کشیدند ….هر چقدر توانستند کشیدند.آنهم در ماتیز که کوچک تر از یک ماشین معمولی است.آن هم بهمن کوچک.هر سه شان بهمنی هستند.احساس حاملگی دارم.با این همه آلرژی و آسم و اینها.
*چالوس.

خونه تکیونی یا گچهای ریخته ی دیوار ِ اتاقم

*دو روز است یک کارگر که احتمالا خیلی بیچاره است-من نمیدانم- میاید خانه ی ما.
*روز اول،خانم مادر ساعت 8 منتظرش بود 11 آمد.گفت ماشین گیر نیاورده و از شهریار میاید که خب دروغ بود.
*سال پیش یک کارگر آورده بودیم.همسن و سال ِ خودم.در طول سال هم چند بار آمد.اینقدر همه دلشان برایش میسوخت….هم عینکی بود هم کمی چاق بود.هم زود به هن و هن میافتاد.یادم آرد روز برفی-اینو الکی نوشتم،برف نمیومد-آمدم خانه و دیدم از اتاقم صدای گیتار میاید.به مادرم گفتم کی خانه است؟گفت آقا موسی گفته میتواند کمی گیتار بزند….؟چون یک زمانی گیتار میزده.بعد سرش را به نشانه ی بغض تکان داد.
*همان روز من رفتم بیرون و تا دیروقت نیامدم-چون خانه تکانی داشتیم خب!-دیدم برداشته کفشهای آدیداسم را بخشیده به او.گفتم چرا این کار را کردی؟میگفت یغور بود اونجاشم برق میزد به اون میومد.تو از اینا نمیپوشی که مادر.یغور نبود هیچ خیلی هم متناسب بود یادم است آن موقع ها زیاد نمیپوشیدمش.اما خب کی سوغات را میبخشد؟یک مادر.
*این یکی که امسال آمده خیلی فس میزند.مادرم هم هی حرص میخورد میاید به من سقلمه میزند که به هیچ کاریم نرسیدم شما الدنگام که هیچ کاری نمیکنین اتاقتونم افتضاست.
*من به شنیدن ِ اتاقتون افتضاست عادت دارم.
*اتاق من کوچک است و هیچ حسی را برنمی انگیزد بس که کوچک است.همه چیز توش ولو است و تختخواب من و برادرم دو نفره است.دونفره است؟اشتباه شد….دو طبقه است!و کامپیوترم درست رو به روی تختمان است.بنابریان از وبکم استفاده نمیکنم.یک عالم از لباس هایم همیشه توی کمد جا نمیشود خصوصا زمستان ها که از توی سوراخ سنبه ها هرچیز کت و کلفتی که داریم را در می آوریم.سازهایمان خاک آلودند و اگر زنده بودند چقدر سرفه میکردند.در اتاق سه تا ساز وجود دارد.دو تای آنها الکتریک است بنابراین یک گوشه از اتاق یک عالم سیم و اینها جمع شده برای خودش…تازه آمپلی فایر خراب است…این سیم ها چرا جمع شده پس؟در اتاق یک تلویزیون وجود دارد که کنترلش خراب است در میز تلویزیون هفتصد تا دی وی دی جمع کرده ام که دست ِ کم ششصدتاشان پول حرام کردن بوده.چیزی بوده مثل مالاندن ِ حنای زیادی در ِ کیون.زیر میز کامپیوترم پر است از دنیای تصویر و شهروند امروز و ایراندخت.وقتی هر کدام از این مجلات بسته میشوند،مادرم خدا را شکر میکند.او خدا را شکر میکرد که اعتماد را میشود از اینتر نت خواند و چیزی که کاغذی باشد الکی وارد خانه نمیشود.در دو طرف سر ستون های تختمان که رنگش آبی ِ بد رنگ است و آقای پدر در دورانی که هنوز از کار نیفتاده بود و رو پا بود خودش خریده بود و پسندیده بود حوله آویزان است…کت حوله ای ِ من و کت حوله ای ِ برادرم.رنگ ِ تخت را میگفتم و خودش را که ازش بدم میاید. مثل ضبطمان.مرا میفرستاد جمهوری دنبال ِ قیمت کردن ِ ضبط.من هم مدام میرفتم کن وود و سونی قیمت میگرفتم ولی رفت یک ضبط ِ آشغال ِ سامسونگ خرید.این قضیه مال ِ خیلی وقت پیش است.هیچ کس از آن استفاده نمیکند.پارسال بلند گوهایش را قطع کردم و دیگر وصلش نکردم.روی میز کامپیوتر هم پر است از مجله و سیدی و کوفت و زهر مار.روی میز پر است از کثافت.کی بوردم هم لای شسی هایش جرم گرفته و هیچ کدام از کلیدهایش هم خوانده نمیشود….و مادرم میگوید تو که اینقدر تمیز و وسواسی هستی و هر روز باید بروی حمام حالت از این کثافت-کی بوردم- بهم نمیخورد؟میگویم نه.این جزوات آموزشی داخل پاکت های لباس زورچپون شده اند و گوشه ی اتاقم قرار گرفته اند و تمام ِ علمم هم نیستند اما مقداری اش هستند ،6 سال درس خواندم که بشوم این.یک کارمند ساده با حقوق ِ بد در یک کتابفروشی به امید چاپ ِ کتاب ِ خودش.حتی کتابخانه ی زشتمان پر است از کتاب و یک ردیف ِ افقی روی عمودی ها تشکیل دادیم.این اتاق از آنهایی نیست که آدم روش بشود عکسش را در فیس بوکی جایی بگذارد و زیرش بنویسد اتاقم.
گچ اتاقم،دیوارم ریخته.نگذاشتم مادرم نقاش بیاورد درستش کند…چون میگویم باید از اینجا بلند شویم و برویم جایی که فامیل هایمان به خاطر آن رابطه شان را با ما قطع نکنند-که البته کردند،مفهوم کلی را میگویم-مادرم هم میگوید آی بچه دلت خوشه به خدا.مادرم فکر میکند من دل خوشم.پس دلمرده کیست؟تازه از وقتی مرغ مینایم را ول میکنم توی اتاق که برای خودش بچرخد جاهایی را دیده ام که در فشانی کرده رویش….مادرم ببیند با لوله جاروبرقی ازم آبنبات چوبی درست میکند.
*کارگر،خالی بند است…اما من به او حق میدهم.بعضی وقت ها آدمهایی که ضعف دارند-که کارگرهای بیچاره ی ایرانی دارند-به دروغ دبنگ متوسل میشوند.طفلک این آدم ِ مودبی است.میگوید مدیریت ِ صنعتی دانشگاه آزاد خوانده.مادرم باور میکند اما من و برادرم نه.میگوید کارگاه تراشکاری راه انداخته و بعد ورشکست شده.مادرم باور نمیکند و من و برادرم هم همین طور.
*آقای پدر همیشه وقتی کارگرها را میبیند که موبایل دارند تعجب میکند.میگوید این موبایل دارد دیدی؟ما میگوییم موبایل چیزی را دیگر ثابت نمیکند.چون ارزان است.همیشه باید این را بگوییم.و این غم انگیز است.این که همیشه باید بعضی چیز ها را بگوییم خیلی بد است.این یعنی پدر پیر شده است.آقای پدر جلوی خود یارو هی میگوید…اوف چه قدر فس میزنه…اوف چه قدر فس میزنه…من موافق این حرکتم…یعنی چی که اینقدر فس میزنه چس مثقال خونه است همه اش.دو ساعت رفته بود دستشویی بیرون نمیآمد.کارگر را میگویم.آقای پدر رفت در زد آقا اونو زیاد نساب…هال و پذیرایی نیست که.
*دو روز میاید و 60 هزار تومن میگیرد .اما مطمئن هستم فردا صبح مادرم کمر درد و پا درد و دست درد میگیرد.من هم ان درد میگیرم.چون کاری که نکردم.
*همه اش پای کامپیوتر بودم.و روند اینکه چه طور وبلاگ کمتر جدی ترم یعنی مونولوگ اینهمه کارش گرفته را بررسی میکردم و دلم به حال این وبلاگ که آن یکی در مقابلش مزاح بود هی سوخت.آخرش به این نتیجه رسیدم همه اش تقصیر این بگیر و ببند ِ وبسایتی است.همه اش آدم را در به در میکنند.آدم سر از ورد پرس در میاورد و چشمه اش میخشکد.تازه دیدم روی آدرس اون وبلاگم که دیگر نیست و چقدر حیف یک آدم ِ دیوث آمده وبلاگ زده و تازه از اسمی که من درست کرده بودم یعنی قزل آلایتان را اینجا صید کنید هم استفاده کرده،آن هم غلط.این اسمی نیست که هرکسی به ذهنش برسد من تصادف را نمیپذیرم.دوست داشتم همان اسم را برای اینجا استفاده میکردم اما بعد از آن نامه ی تهدید میترسم.
*حالا فردا باید خودم اتاقم را تمیز کنم.تمام آن نقاشی های مونه و مودیلیانی را که چسباندم روی ریختن ِ گچ ها را بکنم دیوارم را بسابم و چند تا پوستر ِ دهه شصتی ِ میلادی از بیتلز ی باب دیلنی چیزی یا حتی این گروههای جدید مثل آرکتیک مانکیز یا جت پیدا کنم بزنم روی گچ های ِ بی پدر ِ اتاقم.شاید هم بروم سراغ پرتره ای از محمود دولت آبادی که یک دنه کتابش را هم نخواندم اما نمیدانم چرا دوستش دارم یا حتی ریچارد براتیگان یا حتی خسرو شکیبایی.بلکه دیوارم کمی هم قابل ِ وبکمیزه کردن بشود.لا اقل از این اسکایپ ِ سگ پدر استفاده کنیم.