اعزامِ یک گروگان

*وقتی داداشم به دنیا آمد من همه اش چار سال و دوازده روز ازش بزرگ‌تر بودم. روز تولدش مقارن بود با روزی که یک نفر راحل شده بود. توی یک روز غیر ِ قشنگ ِ خرداد. بنابراین پدرم هر چی به این در و آن در زد هیچی شیرینی گیر نیاورد.  وقتی زبان باز کرد بهم می‌گفت دادا.  من بدم می‌آمد.  چون من اسم داشتم. هر جا میرفت که من نبودم ،  فکر ِ من هم بود. مثلا برایم شکلات میگرفت یا حتی عیدی. بزرگتر که شد فهمیدند عینک لازم دارد چون چشمش خوب نمی‌دید. داداشم از سه  سالگی عینکی شد. من از شونزده سالگی. بچه ی نحسی هم بود. ینی همه اش با همه قهر بود سر ِ هیچ و پوچ. البته مهربان هم بود. مثلا وقتی بستنی دستش بود ، بهت تعارف میکرد. اگر نمیگرفتی گریه میکرد. اگر میگرفتی هم باز گریه میکرد. چون بستنیش کم میشد. عینک را میگفتم. هر وقت قهر میکرد عینکش را می‌شکست. وقتی مادرم می‌دید که داداشم دارد نحسی میکند  اولین کاری که میکرد این بود که می‌‌پرید عینکش را  از رو صورتش بر می‌داشت. خانواده ام خیلی برای عینک های داداشم هزینه می‌کردند‌.یک بار داداشم گم شد. توی پارک ِ ته ِ گیشا. خانه مان همانجا بود. چهلم. من توی زمین اسکیت بودم. دیدم همه دارند دنباالش میگردند. منظور از همه ،  باباهای ِ دوستان ِ ما که همسایه مان میشدند به انضمام ِ پدر ِ خودم بود. پدرم کلافه شده بود. بعید نبود سکته کند. همسایه مان مرا فرستاد بروم خانه را ببینم شاید رفته باشد خانه. خانه بود. نشسته بود روی زمین. چشمهایش هم از گریه سرخ شده بود. مادرم برایش نان بربری تست کرده بود. وقتی بچه بود همه اش نان بربری می‌خورد. پدرم میگفت این یکی مثل ِ ترک هاست.  موهایش را هم مادرم برایش خیس کرده بود و شانه کرده بود. معلوم نشد چه طور خانه را یاد گرفته بود. همه اش چار ساله بود. وقتی خانه مان امیر آباد بود. یک بار که مادربزرگم داشت پولهایش را میشمرد رفتم تو دست و بالش. خدا بیامرز سرم جیغ کشید که گم شوم آن ور. من هم دیدم پدرم تازه رفته بیرون. شروع کردم دنبال ِ پدرم رفتن. نمیخواستم پدرم مرا ببیند. چون ممکن بود عصبانی شود. برای همین با فاصله از او راه میرفتم. پدرم از این ور ِ  امیر آباد رد شد و رفت آن طرف ِ خیابان و همین که من هم خواستم بروم. حسین آقا مرا گرفت و برد گذاشت روی پیشخوان مغازه اش. حسین آقا بقال بود و همچنین مستاجر آن موقع های پدرم. من هم چار ساله بودم. آن روز هوبی خیلی خوردم. روی پیشخوان . و مادربزرگم هم هی گریه کرد در خانه و دیگر به شمردن ِ پول فکر نمیکرد. و من هم همین را میخواستم تا دیگر به من نگوید برو گم شو. از بحث دور شدیم موضوع داداشم بود.

کور رنگ هم بود.هنوز هم هست.البته بهتر شده. مادرم وقتی این را فهمید که دید نقاشی های  داداشم از درخت ها یک دست قهوه ای هستند یا یک دست قرمزند. کور رنگ ها نمیتوانند سبز را از قرمز تشخیص دهند.همچنین چند رنگ ِ دیگر .که موضوع ِ این بحث نیست.از مهد ِ کودک و آمادگی بدش می آمد.هنوز هم بدش می‌آید. جعبه ی سیاه خاطراتش را چند وقت ِ پیش برایم باز کرد و علتش این بوده که مجبورشان میکردند بعد از خوردن ِ میوه جاتشان زمین را تمیز کنند.او هم که زمین را کثیف نکرده بود. چون میوه اش هسته که نداشت. پرتقالش هسته نداشت و همان ها که پرتقال هسته دار می‌خوردند و می‌ریختند روی موکتِ کثافت ِ کف اتاق ، خودشان هم باید آن را جمع می‌کردند.البته این نظر ِ او بود. نظر ِ مربیشان چیز ِ دیگری بود. این باعث شده تا برای همیشه از میوه های هسته دار هم بدش بیاید و عقش بگیرد.

داداشم وقتی خیلی بزرگ تر شد با گریه و زاری درس میخواند. و گریه ی مادرم را هم در می آورد. البته درسش متاسفانه خوب بود. میگویم متاسفانه چون اگر درستان خوب باشد و دل به درس ندهید تکلیف والدینتان با شما روشن نیست.نمی‌دانند با شما چه بکنند. نه خر ِ خنگ هستید و نه نمونه. برای همین از دوم دبیرستان مادرم فرستادش دبیرستان ِ هتل داری. حالش از کت و شلوار و این ها به هم می‌خورد.قبل از این مدرسه داداشم در فامیل ِ ما به حزب اللهی بودن شهره شده بود. مثلا اگر می‌رفتیم مهمانی ای که همه می‌رقصیدند او کف ِ زمین را نگاه میکرد. معلوم نبود در راهنمایی چه چیزی را در سرش فرو کرده بودند. حتی با مادرم دعوا میکرد که چرا لاک می‌زند. یا پدرم را امر به معروف و نهی از منکر می‌کرد که چرا از این چیزها می‌خورد.

قبل از این که حزبل بشود ، خیلی بد دهن بود. به طرز عجیبی و با مهارت هرچه تمام تر هر چه دشنام پدرم موقع رانندگی به بندگان خدا می‌داد را حفظ می‌کرد و روی من و هر کس ِ دیگری که میشناخت امتحان می‌کرد. آخر هم فلفل در دهانش ریختند تا ترک ِ عادت کرد. البته نه کامل. هر وقت با من دعواش میشد به من میگفات تو همون چارتا فحش هستی که خودت می‌دونی. چار تا فحش بودند که کاف داشتند.

بعد به موزیک ِ متال علاقه مند شد و البته در کنارش رپ. مثلا امی نم. کورن . لیمپ بیزکیت. مثل هر بچه ی دیگری. بعدا رپ را بی خیال شد شکر ِ خدا.بعد اینقدر در این راه افتاد که الان یک موزیسین درجه یک است. اما پدرم و مادرم را خیلی دق داد سر درس. و البته سر همین ظاهر. مثلا موهاش را موهاک میکرد.موهاک یک قبیله ی سرخ پوست بودند که دو طرف سرشان را میتراشیدند و وسطش را باقی میگذاشتند. پدرم آن موقع ها میگفت کلاه بگذار و بعد با ما بیا بیرون.تاکید میکرد که این پسره خیلی عمله است. یا مثلا یک چیزی خریده بود که مینداخت توی لبش .یک جور پیرسینگ ِ موقت.  الان خیلی بهتر شده. چون لا اقل موزیک هایی را که برای بچه ها طراحی شده را گوش نمیدهد. دیگر موهایش را مثل رابرت دونیرو در راننده تاکسی نمیکند. موهایش همیشه تراشیده است. کفشش حتما باید کفش اسکیت باشد و تی شرت ها حتما باید از برندهای حامی ِ اسکیت بورد تهیه بشوند.آدم ِ مهربانی است  و بعد از اینکه با من در آن کتابفروشی ِ کذایی همکار شد تمام رمان های مهم روسی را خوانده و معتقد است هیچ نویسنده ای روی دست ِ داستایووسکی نیامده.هر روز برای مادرم که می‌رود سر ِ کار تمام ظرف ها را میشست. هر روز سر ِ ظهر از خانه می‌زد بیرون و با دوستهایش علاف میچرخید و بعد یا میرفت سر ِ کار یا اگر شیفتش نبود تا شب میرفتند جایی سازی می‌زدند و یا دور هم جمع می‌شدند.ذوست دخترهایش را هر چن هفته عوض کرد. و دوست داشت مثل هایپر نوا سر انجام بتواند از ایران خارج شود برود در یک باری جایی در انگلیسی ، کانادایی ، جایی و با نواختن ِ ساز خرج خورد و سیگارش را در آورد.

همه ی این ها را گفتم تا بهتان بگویم داداشم اول ِ اردبهشت اعزام شد سربازی.

*روز قبل از اعزامش من بردمش نظام وظیفه. نشاندندشان روی زمین ، زیر ِ آفتاب. چند دفعه فرمانده ی مسلمانشان بهشان خفه شو و بتمرگ هم گفت. بعد که آمد بیرون فهمیدم افتاده کرمان ارتش که گویا بدتر از این نمی‌شده.میگفت توی ما خیلی قادول هست.قادول را به کسی میگوید که هیچ چیز نمیفهمد اما فکر میکند همه چیز میفهمد. به اینها که پشت ِ مو دارندو در عین ِ حال هی زارا زارا میکنند و ایران موزیک میبینند.داداشم این جوری است.همه را داخل آدم حساب نمیکند. راست هم میگفت.مثلا بعضی از بدرقه کنندگان که واسه خاطر رفیقشان آمده بودند آنجا ، شلوار شش جیب داشتند و موتور و داد میزدند و راجع به عرق خوری ِ شب ِ آخر صحبت میکردند و فکر میکردند کرمان به خاطر ِ تریاک و این ها هم که شده خیلی جای خوبی است. من خودم میشنیدم.

*مسئله این است که چرا؟ سربازی چرا؟ مگر برای ما چه کرده اید؟ چرا ما بایذد سرباز ِ اسلام باشیم؟ اگر جنگ شد چه؟همه مان را بفرستید جلوی گلوله های سرباز آمریکایی؟ اسراییلی؟ فیلم ِ کاترین بیگلو را دیده اید؟سرباز های آمریکایی را دیده اید؟اصلا شاید یکی نخواست یا نتواتنست بجنگد. چرا خواسته های هیچ کس در هیچ رده و مقامی برای شما مهم نیست؟من علاقه ای ندارم.نه به سربازی. نه به تفنگ. نه به جنگ.نه به شما. از صمیم دل میگویم.از شما و ایدئولوژی هایتان خوشم نمیآید. رفتارتان را با کسانی که پیش از من برای شما جنگیدند را دیدم. با خانواده شان. رفتارتان را با سرباز های در حال خدمت دیده ام. وقتی یکی در حال خدمت می‌میرد. برخوردتان با خانواده شان.همه را دیده ام. در همان نظام وظیفه روی یک بنر بزرگ نوشته اید که چت و ای میل دامی است از سوی دشمن!من نیمخواهم کسانی که چنین طرز فکری دارند با این میزان از نفهمی بعه من فرمان بدهند…بچه ی بد بخت تمام این سال ها را خون به جگر پدر و مادرش کرده رفته درس خوانده ، پایش هزینه شده. تربیتش کرده اند.بعد دو سال شما میخواهید همه را خراب کنید؟ دوباره از صفر تربیت کنید؟شما اصلا میفهمید مادر کیست؟ نسبتش را با آن سرباز های بدبخت که باید توهین‌هایتان را تحمل کنند را میدانید؟پیامبر ِ شما نگفته بهشت زیر پای کیست؟

*به هر دری زدم نشد.پدرم را معلول تشخیص دادند. اما گفتند سربازی را باید بروم. من میگویم قانون یکی است. یا یک نفر معلول هست یا نیست. پس سازمان ِ بهزیستی دارد چه تبصره ای را اضافه میکند؟بهزیستی ؟ هیچی .بهزیستی میریند. سی سال است. عادت کرده.پرونده ی آسم دارم. یک آشنای پیزوری گیر آوردم میفرستدم پیش سرهنگ فلانی. سرهنگ فلانی؟ میدانید چند ساعت ملت منتظر رویت رویتان بودند؟ همه شان هم تحصیل کرده. میخواستند شما یک مهر ناقابل بزنید پای برگه هاشان تا بیشتر تحصیل کنند. مهر ِ زشتتان.سه ساعت و نیم سر ِ پا بودم وقتی آمدم تو شما به بیماری پدرم توجه نمیکردید. خودتان میگفتید قانون مشکل دارد.خب  این قانون را امثال ِ تو گذاشتند دیگر. فامیل های من که نگذاشاتند که میکوبیش توی سر من.به من می‌گویی حالا که آسم داری برای آسمت اقدام کن.این هم از پارتی بازی ِ ما!

*پس من باید خوشحال باشم که آسم دارم.

*برادرم با چشمهای پر آب رفت.من تازه فهمیدم که خیلی خیلی خیلی زیاد به او وابسته ام.هیچ کش نیست مرا از پای کامپیوتر بلند کند.هیچ کس نیشت باهاش بنشینم و انیمیشن های جدید ببنم و بگوییم خفن بود.

*این همه غم داریم.تحمل هم نداریم.میگویند به اینجای آدم میرسد.الان من فکر میکنم به جایاجایم رسیده.

علتش فقط این است که ما گروگان  شماییم ای حضرات.

یه مشت بی‌شرف می‌رسن به هم ، تصمیم می‌گیرن مملکت رو اداره کنن

چرا این کشور این طوریست؟

چرا تو را به حال خودت نمی‌گذارند؟

چرا آزارمان میدهید ، مگر ما بد‌بخت بی‌چاره ها ی غیر ِ بیغوله‌نشین چه کارتان کرده‌ایم؟ هان؟

گه‌گداری بکشید بیرون. ما ادمیم. رگ و پی داریم. در رگ و پی خون داریم. این خون میرسد به مغزمان. عقل درش انباشته شده. ما میفهمیم. هنوز حس داریم. وجدان داریم. آدمیم. آدم.

کله ی پدرتان هم کرده با این حرف‌ها و کار‌ها و ادا و اصول‌تان.

یه مشت بی‌شرف.

پس نوشت:منتظر ِ یک پست ِ خیلی خیلی بلند بمانید…لطفا البته.

نو مور نورث ایست انی مور یا مرگ ِ راوی

*وقتی نوشتن ِ این سفر نامه ها را شروع کردم ارجاعی دادم به کریستوفر نولان و تارانتینو. کسانی که فیلم هایشان هر چه باشد ، لا‌اقل خسته‌کننده نیست! بنابراین در ذهن خواننده شاید این پیش‌فرض به وجود آمده بود که درست است با یک نوشته ی کش‌دار طرفم اما هم شوالیه تاریکی خیلی کش داشت و هم جکی براون و آنها فیلم های خوبی بودند پس شاید با یک نوشته ی خوبی طرف باشیم-که البته نبودید-و شاید هم نباشیم. و اما من احساس می‌کنم دیگر الان نوشته ی من دارد تبدیل می‌شود به هملت ِ روسی. بی هیچ هیجانی. همه هم آخر ِ آن  را میدانند. بنابراین نوشتن سفر نامه را همین جا رها میکنم. ادامه‌اش را در ذهنتان بسازید. مثل ِ کاری که شب‌ها در رخت‌خواب قبل از خواب برای زندگی‌تان می‌کنید. مثلا فکر کنید ما رفتیم بندر‌ترکمن.

* آنجا قصد کردم خودم را بکشم. بنابراین یک لنگر ِ کهنه پیدا کردم و آن را به خودم بستم. چه جوری ؟ مهم نیست….به ادامه اش توجه کنید. بعد خودم را در خلیج ِ گرگان غرق کردم. علی که خواب مانده بود وقتی فهمید به آب زد. در حالی که گریه میکرد. چون من دوست ِ روشنیده ی عزیز و هفت ساله‌اش-البته از نظر مدت دوستی و نه سن و سال- بودم. اما اشک ریختن در آب ِ دریا مثل دعا کردن در کعبه است. به چش نمی‌اید.

وقتی رسید به ته ِ خلیج ِ گرگان. آنجایی که من و لنگر به هم تنیده بودیم. دیگر دیر شده بود. تمام ِ حباب ها از ریه ام خارج شده بودند. آخرینشان یک ربع پیش از رسیدن ِ علی با ریه ام خدافظی کرده بود. چشمانم بی روح شده بودند و دهانم باز مانده بود و انگار خیلی تعجب کرده بودم. گویا فکر نمیکردم بمیرم. خلاصه علی مرا با هزار بدبختی کول کرده بود. در حالی که لنگر هم به پشتم بسته شده بود. آورده بود در ساحل. در حالی که مرغان دریایی جیغ می‌کشیدند و چلغوز می‌انداختند روی سرم ، علی نیز به این می‌اندیشید که چه جور خانواده ی مرا آگاه کند. و در آن لحظات فکرش به موبایل و این ها قد نمی‌داد.

خورشید غروب می‌کرد و مرغان دریایی هم پرواز می‌کردند و هر جا که می‌شد چلغوز می‌انداختند.منظره ی غریبی بود. دوستی داشت جنازه ی دوستش-که چقدر هم روشنیده بود، اصلا یکی از آخرین روشنیده های موجود در دنیا بود- را که به یک لنگر بسته شده بود روی شن های ساحل می‌کشید. نور غروب هم همه چیز را نارنجی ِ ملیح کرده بود. بعد احتمالا من سرم میخورد به سنگی چیزی و کمی خون هم از سرم می‌آمد. یک مرغ دریایی هم چلغوزش را در دهانم که هنوز باز مانده بود می‌انداخت.

بقیه ی نوشته را هم با اشاره به فیلم های روشنفکرانه ی خسته کننده ی اروپای شرقی ، ولنگ و واز باقی میگذاریم و به خواننده ی سطور می‌سپاریمش.

*وقت علف ِ خرس است در ادارات ِ دولتی.

برون تر از اینچه -کابوس تر از گنبد یا نورث ایست قسمت 3

*صبح  دوش گرفتم. صبحانه نوش جان نکردیم. در لابی نگهبان پارکینگ روی یک کاناپه لم داده بود. شیفت ِ شب هم روی یک کاناپه ی دیگر. مجبور شدم نگهبان را بیدار کنم تا بتوانیم خارج شویم و به اسب‌دوانی برویم. برای این کار علی کلید ِ اتاق را به در ِ شیشه ای کوفت. نگهبان لای چشمانش را وا کرد و دست ِ چپش را بالا آورد و گفت تو رستوران. یعنی بروید در رستوران کلید ِ گه را پیدا کنید و به من ی خاک بر سر کاری نداشته باشید تو رو به خدا!

اما در ِ رستوران بسته بود. مجبور شد بلند شود.  مثل ِ مردی که شب ِ قبل بد مستی کرده  و تلو تلو خوران به سمت ِ دستشویی می‌رود ،رفت سمت ِ رستوران تا کلید را بیاورد.

*گنبد کاووس که من در اشتباهی سهوی در پست ِ قبل از آن به نام ِ گنبد کابوس یاد کردم ، یک شهر ِ درب و داغان است. وقتی می‌رسیم گنبد سراغ میدان  ِ اسب دوانی را می‌گیریم. یک افسر ِ وظیفه میگوید اسب دوانی دیگر برگزار نمی‌شود. تهرانی اش میشود: اسب دوانی تو کیون ِ کی بود؟ میگوید آقای خراسانی اجازه ی برگزاری نمیدهد.و الان هفته هاست. تازه هفته ی دیگر هم برگزار نمی‌شود. افسر خوش اخلاقی بود.

*آقای خراسانی کیست؟ نکند همان آقای معروف است که اهل ِ خراسان است؟ آخر او به این کارها چه کار دارد؟ مگر در روایات نیامده که اسب  سوار شوید و به زنان و کنیزانتان هم اسب سواری یاد دهید؟ پس روایات چه؟ مگر روایات را برای عمه شان گفته اند؟ شاید هم این آقای خراسانی شهرداری ، استانداری ، کسی باشد و خیلی هم معروف نباشد. مهم استفاده از زور ِ ناچیز ِ ایرانیان است در بسط دادن ِ قلمرو ِ دیکتاتوری کوچک و ناچیزشان  ، چنانچه کافکا میرزا قبل تر ها به خوبی به آن پرداخته بود. من شنیده بودم ترکمن ها عاشق ِ این مسابقاتند و نصف ِ سرگرمی و اینترتینمنتشان همین است ، ترکمن ها که اینتر نت ندارند بیایند سفر نامه بنویسند اصلا سفر می‌روند؟

*مثلا یک ترکمن می‌رود سفر. مثلا سفر نامه می‌نویسد به این شرح:

سفر کردیم. در سفر اسب نبود. زن نبود. رنگ نبود. غذای چرب و چیل ِ شور نبود. ای ریدم به این سفر. چرا تمام نمی‌شود. دشت نمی‌بینم .دلم گرفته است. کم مانده خفه شوم. کاش لا اقل یک اسب می‌دیدم. اه. گه بگیرند این سفر را. و الی آخر…

*میرویم برج.همان که مقبره ی قابوس بن کیکاووس بن وشمگیر است.این برج خیلی خوف است.یعنی فضای گوتیک واری را برای من تداعی میکند. خصوصا چون هوا ابری است این حس تقویت میشود. میرویم همان دم ِ در با لباس ترکمنی عکس میگیریم نفری 500 تومن. فیس بوک است دیگر. عکس میطلبد. لباس ها بوی شاش میدهند. فکر کنم تا به حال شسته نشده اند.اما چند لحظه که آدم را نمیکشد. مثل ناپلئون بناپارت با لباس عکس میگیرم.به این ترتیب که دستم میرود آن تو.

*علی همه ی آهنگ ها را رد میکند. یا کم میکند. این کارش کفر ِ مرا در می آورد. میخواهم بگویم ضبظ ِ بیچاره را به حال ِ خودش رها کن. اما چون سال ِ صبر و استقامت هم هست به طور مضاعف مقاومت کرده هی بلند میکنم. من اینم.ویوا آرکتیک مانکیز.

*میرویم شهر تاریخی جرجان را ببینیم. شهر یک امامزاده ی بی خاصیت دارد. که جای خوش آب و هوایی را برای فوت کردن انتخاب کرده. مثلا مثل امامزاده داوود ِ تهران نرفته پشت ِ کوه را انتخاب کند. مگر ترکمن ها سنی نیستند؟ آیا من متوهم هستم؟ یکی مرا از این نادانی برهاند. نکند سنی ها امام زاده دارند؟ پس چرا امام ها را قبول ندارند؟ نکند آن ها را هم قبول دارند؟ نکند من تمام عمرم را صرف چیزهای بیهوده کرده ام و این پارتی باشد در مسیر ِ خطیر ِ روشنیدگی ام؟ ها؟

*شهر تاریخی جرجان پر شده است از محصولات ِ کشاورزی یا دست ِ کم این طور به نظر می‌رسد.

*اسب دوانی که نبود. دمغ شده ایم. پس می‌رویم به سمت ِ مرز. به سمت دیار هایی که تویش چیز ها را بی خود و بی جهت ممنوع نکنند. تا ترکمن ها که این همه کم توقع و محروم هستند شاد باشند. آخر این چه مخروبه ایست که بزرگترین برج آجری ِ جهان تویش جا گرفته؟ چرا خجالت نمیکشید از آب رو ریزی؟ چرا یک مسافر که آمده خوش بگذراند به خاطر ندانم کاری شما باید به این چیزهای ابلهانه فکر کند؟ بدم میاد.

*در راه  مرز میرسیم به یک مکان شگفت انگیز. که اگر لوییز کارول زنده بود مینشست پارت ِ دوم ِ آلیس در شگفتزار را مینوشت. اما او زنده نیست. من هم که زنده ام نویسنده نیستم. بنابراین این فرصت ِ تاریخی حیف میشود. اینجا مثل ِ کارتون هاست. تا چشم کار میکند دشت ها سبزند. بعضی جاها حتی گلهای ریز ریز ِ زردی میبینید. بنا براین بعضی جاها تا چشم کار میکند دشت ها زردند. بد تر اینکه بین این زردی ها ، یا سبزی ها گلهای شقایق میبینید. بله شقایق. خیلی هم خود رو. ما میزنیم کنار و آنقدر عکس میگیریم تا به اوج برسیم و در همان ارگاضممان باقی میمانیم. و از بس حالمان خوب است نظافت را فراموش کرده و کارِ کوچکی  که سابق بر این در مساجد میکردیم را در همان لا به لای شاخه های بلند شقایق ها میکنیم. اما کار ِ ما چیزی از قشنگی ِ این جا کم نمیکند و همچنان شگفتزار باقی میماند.

*کمی جلو تر یک شتر میبینیم. علی اصرار دارد با این ماده شتر  عکس بگیریم. میرود علف میچیند و دستانش را سبز میکند تا شتره کمی  کمتر خم شود برای خوردن علوفه. شتر خیلی عظیم است.جدی میگویم.تازه این یکی خیلی هم بزرگ نبود. علی میگفت پشمهایش نرم است. که منظور پشم های شتر است. من که دست نزدم. شتر قابلیت این را دارد که لبخند بزند. جدی میگویم.. من را به یاد ِ شعر ِ شتر زمانی که بچه بودم می‌اندازد:

اون شاپرک کجا رفت؟ پرواز کرد و هوا رفت.

من همبازی ندارم.

ای شتر ِ دو کوهان، همبازی ِ مهربان.

بیا بخور چغندر ، از شیرینم ، شیرین تر.

بنابراین این نشان می‌دهد من از کودکی ، مهربان بوده ام و از تنهایی رنج می‌برده ام و با شاپرک ها دم خور بوده ام هرچند الان از آنها می‌ترسم چون به هر حال حشره میباشد و هیچ وقت نمی‌توانید بفهمید در ذهن ِ یک حشره چه می‌گذرد چون یا ذهن ندارند یا اگر داشته باشند لابد نقشه های شومی در آن دارند .

همچنین شعر نشان دهنده ی این است که بعد از رفتن ِ شاپرک ها من به سراغ شتر ها می‌روم و با آن ها دمخور می‌شوم. شعر موید این نکته است آنها مهربان هستند و به خاطر ِ همین مهربانی پاداشی نزد ِ من دارند که چعندریست که از شیرین هم شیرین تر است.

*باد می‌اید.یقه اسکی می‌پوشم . در فروردین. اواسطش.

*اینچه برون کجاست؟ در جست و جوی نا امیدانه ی اینچه برون به سمت ِ شمال رانده ایم در ایست ِ بازرسی سربازی که همشهر اش یعنی مرا دیده ، بعد از خوش و بش کردن به ما مسیر را میگوید. علی میگوید عجب جایی افتاده. منظورش از جایی ، جای گهی  میباشد.

*روستاهای این مناطق تماما درب و داغان هستند-نیست روستاهای دیگر مناطق همه نوساز و شیک اند!!!- معمولا در سفر ها به مناطق مختلف ِ ایران نباید از زن ها آدرس پرسید. این را تجربه به من میگوید چون یا جواب ِ شما را نمیدهند یا مردانی را دارند که میخواهند شما را جر بدهند. بنا براین اگر داشتید گم می‌شدید هم این کار را نکنید. اما ما این کار بکردیم. جوابمان را هم دادند. جرمان هم ندادند. درست هم ادرس دادند. و اگر این خودش نوعی روشنیدگی نیست، پس چیست؟

*بازارچه ی مرزی دارد. اکثرا محلی هستند. تک و توک از گرگان هم امده اند . علی یک تبر میخرد. نمیدانستم هیزم میشکند. بعد هم یک گردو شکن میخرد. وقتی کسی هیزم میشکند لابد اگر وفت داشته باشد گردو هم میشکند دیگر.

*یک نوع روسری-شال با خانم سا در جمعه بازار ِ تهران ، همین که در پارکینگ ِ پروانه در جمهوری برقرار است دیده  بودیم-خدا میداند چه قدر از جمعه بازار بدم میاید و از تظاهر ِ کسانی که تظاهر میکنند عاشق آن آنارشیسم و شلوغی ِ موجود در آنند- که خانم سا  سر ِ دلش مانده بود و به خاطر ِ مدور بودن ِ دندان های فروشنده نتوانسته بود بخرد .من هم هر چه از قدرت ِ چانه زنی ام استفاده کرده بودم افاقه نکرده بود.این بود که من در به در دنبال ِ آن میگشتم. آخرش چیزی شبیه را در بساط ِ یک زن ِ ترکمن میانسال پیدا کردم.نصف تهران قیمت داشت که خب می‌ارزید. تازه تخفیف هم داد.

*همانجا سه – چار تا رستوران هم بود.علی می‌گفت جایی که مردها زیادند برویم چون  ماشین های ترانزیت را دیده بود  و به دلیل ِ روشنیدگی اش می‌دانست اینها غذا می‌خواهند به هر حال. جوجه گرفتیم و چنجه. البته سایزش خیلی مینی بود اما سیخی هزار تومن. گفتم چه خوب. اما  وقتی غذا را چشیدم میگفتم چه بد. خیلی شور بود.  بنابراین امکان ِ این که یک مرغ ِ مرده ی تلخ شده را در نمک خوابانده باشند وجود داشت. همچنین چنجه مثل ماهی دودی بود. هیچ ارزانی ای بی دلیل نیست حتی شما دوست ِ عزیز!

*بعد تصمیم گرفتیم برویم بند ر ترکمن.

نورث ایست قسمت دوم

*گرگان را آفتابی و زیبا یافتیم. از آنجا که علی انسانی است ماشین باز – او حتی مجله ماشین میخرد…تا این حد – به ماشین ها هم توجه ِ مبسوط نموده و دریافت کردیم وضعیت ِ معیشت ِ مردم باید خوب باشد. پوشش ِ چادر کم دیده میشد. پسر ها هم برای دختر هایی که در بلوار ِ نهارخوران پیاده روی می‌کردند بوق نمیزدند و وای نمی ایستادند تا دختر ها معذب شوند. دست ِ کم این طور به نظر می‌رسید بنابراین ما از آنجا که روشنیده بودیم و باید از مشاهدات ِ خود نتیجه های روشن می‌گرفتیم پی بردیم که وضعیت ِ فرهنگی در سطح ِ بالا تر از مطلوب است.
*گرگان مانند هر شهر دیگری یک خیابان دارد که مردم در آن دور دور هایشان را می‌کنند. در حقیقت هورمون ها جوان ها را ترغیب می‌کند به دوردور کردن.چون اینجا مملکتی آزاد است. بنابراین دوردور کردن بلا مانع است. البته این که این کار یک جور تقویت ِ دوربینی و هیزیسم است را کاری ندارم. اما فکر می‌کنم چیزی که گفتم را باور دارم.  منظورم هورمون است که به جای اینکه به خوشی منجر شود به هیزیسم منجر می‌شود.  خیابان را می‌گفتم. مثل ایران زمین در تهران که البته الان به گِل نشسته. یا مثل ِ میر در اصفهان.ورژن گرگانی نهارخوران نام دارد.
*در همان خیابان یک عالم هتل هست. می‌رویم ته ِ بلوار تا هتل بگیریم. هتل ِ شهرداری را می‌گیریم. پارسال پیار سال که رفته بودیم سفر، قیمت اتاق های دو تخته ی هتل های دو-سه ستاره بیشتر از سی-چل هزار تومن نمی‌شد. اما امسال از آنجا که تورم کاملا مهار شده و عدالت در همه جا سرک کشیده و کاملا نهادینه شده ، قیمت همان اتاق ها شده است پنجاه و سه هزار تومن پول ِ لال ِ بی زبان.برای همین رعیتی بازی در میآورم و آنقدر چانه میزنم و هر هر و کر کر میکنم با دختر ِ پشت ِ رسپشن که سیزده تومن تخفیف میگیریم. شرح ما وقع را برای خانم سا گفتم و اذعان کردم که دختره از من خوشش میامد ، گفتند غلط کردی و گه خورد!
*اتاقمان دو تا تخت دارد و یک یخچال که تویش آب معدنی دماوند هست. میروم ملحفه ها-ملافه ها حتی یا به قول پدرم شمد ها-را بو می‌‍‌‌کنم مبادا نصف ِ شبی مثل زن های باردار ِ حساس به بو عقم بگیرد-چون من لوسم و به این مفتخرم-می‌بینم بو نمیدهند. بعد حمام را وارسی میکنم. فایده ی هتل در چیست اگر حمام نداشته باشد؟فایده ی حمام در چیست اگر دوشش خراب باشد؟ فایده ی دوش در چیست اگر آب ِ گرمی در کار نباشد؟ فایده ی آب گرم در چیست اگر کثیف نباشی؟ فایده ی کثافت در چیست اگر قدر تمیزی را ندانی؟ فایده ی تمازت-تمیزی ، حالا!- در چیست اگر به زندگی علاقه مند نباشی؟ فایده ی زندگی در چیست اگر سفر نروی؟ فایده ی سفر در چیست اگر هتل نروی؟ فایده ی هتل در چیست اگر حمام نداشته باشد؟
*حمام یک دالان است. فلاش تانک ِ دستشویی مورد دارد اما باز هم قابل ِ قبول است. عیدِ 87 در تبریز ، سرعین و رشت خوابیده بودم. هتلی که در رشت گرفتیم جدا از اینکه خیلی گران می‌خواست بگیرد به علت ِ پر بودن ِ اتاق ها بر خورد ِ بدی هم داشتند. منتها ما چون ابن ِ سبیل بودیم توهین کاری هایشان را تحمل کرده بودیم. دو اتاقی را هم که گرفتیم بیست هزارتومن گران تر باهامان حساب کردند. منتها آن موقع روشنیده نبودیم که…ابن سبیل بودیم. این را می‌خواستم بگویم شیر توالت روی دیوار روبه رویی نصب شده بود. نه به پیشمان میرسید نه به پس. نه به فرنگی ، نه ایرانی. ما هم که عاشق ِ آب. به مدیر هتل هم گفتیم که تکذیب کرد. البته فردای آن روز من رفتم از قدرت ِ چانه زنی ام استفاده کنم. برایش از بک پک توریسم گفتم و نسل جوان و بی پولی ِ آنها و عدم انصاف ِ مدیران ِ هتل ها که مشتریانشان برای قضای حاجت میروند در رستوران ها کارشان را می‌کنند.می‌خندید و مرا به جوان بودن متهم می‌کرد و اینکه چون توریسم خوانده ام دلیل نمیشود توریست هم باشم. تا اینکه مثل ِ فیلمهای دوزاری بازرس ِ کل ِ اماکن ِ ویژه ی اسکان ِ نوروزی وارد شد. ما هم چقلی کردیم و بیست هزار تومانمان را پس گرفتیم. اینجا شروع روشنیدگی ِ ما بود.
*از هتل می‌زنیم بیرون. برای من این جنگل جالب است. این که شهری کنار ِ جنگلی باشد و دورش بیابان نباشد. این جالب است.
*می‌رویم داخل ِ شهر تا علی برای دوربین مموری ِ اضافه بخرد و ام پ سه بازیگر-ام پ سه پلیر ِ سابق بر این-را بدهیم تا سی دی های مهیج داشته باشیم. گرگان یک پاساژ دارد به نام میلاد نور. یکی هم به اسم ِ زرتشت. مغازه ای که می‌رویم سی دی بگیریم را یک پسر جوان اداره می‌کند. چیزهای زیادی می‌گوید. آدرس های غلطی هم می‌دهد. می‌گوید اگر آبکی هم خواستید دارم. هر چی خواستید هم دارم. منظورش از هر چی میتواند هر کی هم باشد یعنی؟ ما روشنیده ایم. متاع ِ دنیا برای ما کمتر از تف ِ بچه میمون می‌باشد. میپرسد عینک ِ من واقعی است یا تزیینی؟ میفهمد واقعی است. می‌گوید شما شکل توریست هایید. می‌گوییم چون توریستیم. نمی‌گوییم روشنیده هم هستیم. می‌گوید از دانشجو ها بدش می‌اید. و ادامه میدهد دانشجو که نیستید؟می‌گوییم تمام شده.اما خب وقتی تمام میشود یعنی شروعی هم داشته!می‌گوید خودش هم دانشجو نبوده. هیچ وقت هم دلش نخواسته. بعد میگوید مردم گرگان موذی هستند انگار خودش متولد نیو جرسی باشد. جاهای باصفای گلستان را بنا به درخواست ِ ما برایمان میگوید. در علایق ما نیست. مثلا پیاده روی تا روستای زیارت.خب من اینجا بام تهران را دارم تهش هم هیچ روستایی با اسم ِ زشت ِ زیارت نیست. علی هم کوه صفه را دارد، تهش هم هیچ روستایی با اسم ِ زشت ِ زیارت نیست. پیاده روی ِ انه؟به همه جا میگوید با صفا.میگوید امشب بروید املت مشتی بخورید.که کره ی حیوانی دارد.اما من در تهران خیلی املت ِ مشتی میخورم به لطف ِ مادرم که البته املت ی ما کره ی حیوانی ندارد. پول سی دی ها را هم نمیخواهد بگیرد.از ما اصرار از او انکار.می‌گویم دستم خوب است. آخر می‌گیرد. می‌گوید زیاد است. انتظار نداشته ما واقعا پول بدهیم.آن هم بیشتر از مقدار بنابراین شماره اش را می‌نوسد و روی آبکی و هر چیزی که خواستید تاکید ِ مضاعف میکند و میگوید دوستمان دارد و بهمان خوش بگذرد.
*میرویم یک پیتزا فروشی پیتزا کوفت کنیم. اسمش پانیذ است. ساعت از ده گذشته اما مردم هستند همچنان و شب ِ عید هم نیست. بنابریان مردم گرگان خوش‌گذران هستند و این خیلی خوب است.  منتظر ِ میزیم که خالی شود. چند نفر خانم مسن و زن های میانسال ِ نصفه سانتی مانتال کره میکنند و زود تر از ما که این همه در انتظار ِ گودو بودیم و داشتیم تمرین می‌کردیم برای جا افتادن ِ فرهنگ انتظار می‌نشینند جایی که ما هدفمان بود، ما را ذمغ می‌کنند. ما هم رویمان نمی‌شود به آن خانم ها که یکیشان دارد از پا دردش یاوه می‌سراید چیزی بگوییم. اینجا نبود ِ خانم ِ سا احساس میشود که میتوانست برود حق ِ ما مردهای بی‌عرضه را بگیرد . می‌رویم یک جای دیگر می‌نشینیم و غذایمان هم آماده می‌شود. اما آخر های غذا همان خانواده که چون خیلی دیر امده بودند خیلی هم انتظار کشیده بودند می‌آیند سر ِ میز ِ ما که در محوطه ی داخلی رستوران است. میز ِ قبلی در پیاده رو بود و هوا داشت باد-مدل می‌شد. میزهای توی پیاده رو .بله قشنگ است.البته شبیه پاریس نبود . اما خوب بود. البته من پاریس را ندیدم. در همان حدِ فیلم پاریس دوستت دارم دیدم. و در همان حدی که دوستم در فیس بوک عکس هایش را گذاشته ، تازه فکر کنم سیستان از پاریس قشنگ تر باشد،این از من. پاریس را ندیدم ، فکر هم نکنم بشود ببینم. بنابر این ما واقعا غذایمان کوفت میشود -نه به خاطر پاریس بلکه به خاطر خانم های پر رو- و به آن خانم های محترم در دل و جان فحش های آب نکشیده میدهیم. در حالی که آنها از ما معذرت خواهی می‌کنند و به ما میگویند: پسرم.علی تاکید میکند انها رعیت بودند!
*می‌رویم هتل. قرار می‌شود فردا برویم اسب دوانی ببینیم. در گنبد کابوس.

نورث ایست قسمت یکم

*یک سفر نامه را باید از کجا شروع کرد؟از انگیزه ها ی سفر؟از شب ِ قبل؟ از ساعت ِ حرکت؟یا یک روایت ِ مدرن را باید برایش در نظر گرفت؟میتوان این روایت مدرن را مثل کریستوفر نولان در Memento از آخر به اول گفت یا میتوان مثل تارانتینو در PulpFiction پارت های گره دار را بگذاریم آن وسط ها و ما بقی را پس و پیش تعریف کنیم.میشود هر کاری با یک سفر نامه کرد.فقط نمیتوان از سفر نامه بچه دار شد.جز این هر کار خواستید میتوانید با سفر نامه تان بکنید.اگر در دفتر نوشته باشیدش میتوانید ببریدش بام ِ تهران.بروید روی دورترین صندلی رو به چشم انداز ِ شرقی ِ شهر بنشینید و بلند بلند ان را بخوانید .
*جاده ی فیروز کوه.صبح در پمپ بنزین پراید هایی را میبینم پر از دختر های بزک دوزک کرده.رنگ ِ پوستشان مثل ِ ازگیل تیره است و رنگ ِ مویشان مثل گونی بد رنگ.شینیون شده.و رژ ِ لب روی دهانشان ماسیده.چون اینجا ایران است.توجه نمیشود که دختر ها خودشان خوبند احتیاجی به شیمیایی جات ندارند.اما اینجا رودهن هم هست.دانشگاهشان رودهن است و خیلی هم آزاد و اسلامی.میگویند در رودهن،اگر کم ِ کم یک بار حامله نشده باشید شما را مسخره میکنند.البته طبیعیست که مثلا اگر من در رودهن مدرکم را میگرفتم به دلایل ِ فیزیولوژیک امکان ِ باردار شدن را نداشتم.شاید این جمله را به دختر ها میگویند.نیست الان حالا مدرکم دستم است.شاید اگر آنجا بودم…من هم حامله کننده میشدم.شاید.شاید هم حمله کننده میشدم.هیچ کس نمیداند.این قضیه جزو ِ فرهنگ عامه شده .همین مورد ِ عجیب ِ حاملگی در رودهن.
*ما موزیک ِ در خور نداریم.علی هم سی دی ندارد.هر چه در خانه ی خانمش-علی متاهل است- پیدا کرده برداشته آورده.البته که آنجا هم چیز ِ در خوری نبوده.مثلا یک سی دی پیدا کرده که توش آهنگ ِ رو اعصاب ِ همه چی آرومه را دارد.میدانید….شاید اگر این آهنگ در یک دوره ای ارایه میشد که همه چی آروم بود،این همه عناد و دشمنی باهاش نداشتم اما الان واقعا هیچ چیز آروم نیست.همه چیز داغونه و ما چه قد بد حالیم.خوشبختانه یکی از سی دی ها کاملا ویگن است.ویگن خوب است.من ویگن دوست دارم.هم یاد بچگی هایم میافتم.هم یاد ِ بزرگی هایم.ناگهان فکر ِ بکری به سرم میزند میگویم به شهر که رسیدیم میتوانیم این ام پ سه پلیر ِ من را ببریم و ازش سی دی استخراج کنیم.علی موافقت خودش را اعلام میکند.من کمی نگرانم چون محتویات ام پ سه ی من به هیچ وجه نرم نبودند.و علی آیا تاب ِ این گوشخراشیجات ِ مرا دارد؟(یک تکه از این نوشته به علت ِ جواد بودن و رو مخ نویسنده اش بودن از همین مکان حذف شد و محتوات این پرانتز جایگزین گردید.)
*میرویم یک جایی به نام ِ لمرز.از مسیر اصلی نرفته ایم.به نظر ِ ما مقصد ِ اصلی در هر سفری مسیر است.مثل ِ زندگی.ما دو تا آدم ِ روشنیده هستیم که از راز های جهان با خبریم.یک سگ ِ سفید ِ نگهبان میبینیم که اندازه ی خرس ِ قطبی است.علی تصمیم میگیرد به سگه شیر کاکائوی میهن بدهد.برایش یک لیوان میریزد میگذارد انجا.سگه هم میخورد.و حتی اگر میتوانست میگفت خیلی متشکرم بابت ِ این شیرکاکائوی لذیذتان.اگر این را میگفت ما بهش میگفتیم قابلی ندارد.تو سگ ِ قشنگی هستی.چون ما روشنیده ایم.از رازهای جهان هم خبر داریم.سگه روی زمین ولو میشود و علی تصمیم میگیرد مثل شیشه شیر ِ بچه ها شیر کاکائو را بچپاند توی دهن ِ سگه.سگه بلند میشود و میرود آن طرف تر چون شیر کاکائو پریده توی گلویش و اگر میتوانست سرفه میکرد و میگفت دوستان ِ عزیز لطفا گورتان را از ده ِ من گم کنید!و ما میگفتیم چشم.حتما.خودمان داشتیم میرفتیم.و این از روشنیدگی ِ ما  و با خبر بودنمان از راز های جهان نشات میگرفت.باید یک روز یک عده دانشمند را استخدام کنند تا بفهمند چرا من این همه روشنیده هستم.

*اما علی کیست؟

علی یک متولد 64 اصفهانی است.وقتی اصفهان درس میخواندم با او آشنا شدم.او هر تصوری از یک اصفهانی در سر دارید بر هم میریزد.لفظ قلم حرف میزند.مودب است.طنزش توی چشم نمیرود.و مثل حاتم طایی میریزد و میپاشد و بذل و بخشش را میکند.سال 82 با او رفیق شدم.بنابراین دوستی ِ ما سابقه ای هفت ساله دارد..من آنجا یک مشت دوست ِ روشنیده و با خبر از  رازهای جهان-درست مثل ِ خودم-پیدا کردم که با هیچ چیز تاخت نمیزنمشان-و امیدوارم انها هم همینطو.ر باشند در مورد ِ من-و با اینکه آمدم تهران هنوز هم را میبینیم.علی پارسال متاهل شد.من همچنان جزو ِ سران جنبش ِ عدم تاهل هستم البته.و معتقدم دوست دختر داشتن بهتر از هرچیزی در جهان است.چنان چه در روایات آمده دوست دختر بگیرید و به زنان و کنیزانتان هم یاد بدهید که دوست دختر بگیرند.بنا براین من خانم سا را دارم وعلی اگر چه به روایات عمل نکرده مریم جون را.

علی در یک محیط ِ اشرافی بزرگ شده.فحشی که معمولا میدهد به مردم سوای فحش های کاف دار ِ معمول، کلمه ایست به نام رعیت!اگر کسی کاری کند که روی اعصابش باشد،اگر کسی بد رانندگی کند،اگر کسی جوات بازی در آرد او میگوید این رعیتی بازی ها چیست؟

علی قرار است یکم اردیبهشت برود سربازی.مهم ترین فایده ی این کار از نظرش این است که میتواند پاسپورت بگیرد.و بعد از آن این است که با پاسپورت میتوان از ایران خارج شد و به نزدیکترین جای ممکن فرار کرد.من که اینجا گرفتاری های خاص خودم را دارم نه سربازی میروم نه پسپورت ِ گهشان را میخواهم که تویش آرم های زشت زشت دارد.

علی معتقد است بدشانسی آورده ایم که داریم با پراید ِ مریم جون به شمال میرویم.خانواده ی علی در اصفهان دو تا تویوتا دارند و یک لادا.از نظر ِ علی حتی آن لادای چل پنجاه ساله سگش به تمام پراید های دنیا می ارزد.حد اقل آدم از دست ِ فرمان ِ ماشین دست درد نمیگیرد.من خیلی خوشحالم که با ماتیز به سفر نمیرویم و علی به ماتیز که ماشینی است مقدس و آدم های روشنیده و با خبر از راز های جهان سوارش میشوند،بد و بی راه نمیگوید.تازه فرمان ِ ماتیز مثل شورلت کاپریس نرم است.آدم را یاد روغن زیتون میاندازد.

*ما با هر چیز ِ سر راهمان عکس انداختیم و چون دو نفر بودیم یک پایه ی دوربین هم داشتیم.بنابراین من برای فیس بوکم یک عالم عکس خواهم داشت.مردم فکر خواهند کرد چه مرد ِ جوان خوشبخت و بیخیالی.چقدر میرود سفر.چفدر همه چی آرومه اون چفد خوشحاله.و از زخم هایی که در تنهایی و انزوا روحم را میخورند خبر دار نخواهند شد.البته همه ی اینها به شرطی است که من بتوانم با این فی ری گیت ِ ایکبیری به فیس بوکم سر بزنم،چون یک هفته ای میشود که نتوانسته ام.

*ورسک .پلی است بین ِ دو کوه.مسافران روی پل در قطارند.میخورند اندوه.ما به بلندای پل خیره ایم میگوییم:اووووه!

*یک دهی هست.اسمش را که مطمئنا یادم نیست اما این ده را که بگذرانیم میرسیم ساری.چشم اندازها ما را به اوج رسانده مثل رد بال که به آدم بول میدهد.یا حالا برعکس!

یک نفر که ازش پرسیده ایم ساری کجاست…به زور سوار ماشین میشود تا با ما به ساری بیاید .مسافر کش ها که همه جا قاطی دارند به زور او را از ماشین پیاده کردند و اینجا ما خدا را به خاطر قاطی بودن ِ آنها شکر کردیم.به ساری که میرسیم از فرط ِ بول میرویم در یک مسجد تا آن کار ِ دیگر کنیم.حالم بد میشود.چون هرچند من خیلی خیلی روشنیده و با خبر از راز های جهان هستم اما به همان میزان لوس هم هستم.

*تصمیم میگیریم در این ساری که شهریست زشت نخوابیم و یک سره برویم گرگان.

*اتفاقا گرگان خیلی قشنگ است .زمانی گلستان جزو ِ مازندران بود.اما همواره ساری مرکز استان بوده.با توجه به زیبایی های بصری ِ شهر و خیابان کشی هایش و بزرگ بودنش نمیفهمم چرا گرگان مرکز نبوده.این یعنی اینکه همه ی راز های جهان حتی برای یک روشنیده هم بر ملا نمیشود.

غلط

میخواهم بروم سفر.چون عید ِ خوبی نداشتم.تمام ِ چس مثقال پولی که برای دوربین اندوزیده بودم….یا حالا اندوخته بودم از بین خواهد رفت.اما من میگویم وقتی آدم روحیه ی فنا کده ای دارد باید خایییییه ی خرج کردن در راه احیای روحیه اش را داشته باشد.و آدمی که این جوری است دوربین لازم ندارد.چون آدم ِ اینجوری حال ِ فشار دادن ِ شاتر را هم ندارد.مفش را هم نمیتواند بکشد بالا.مثلا من بیس پن سالم است و خرداد که بیاید بیس شیش سالم میشود.آنوقت تا سی سالگی فقط 4 سال فاصله دارم.وقتی تا سی سالگی فقط 4 سال فاصله داشته باشید فکر ِ کارهای نکرده ی زندگیتان می افتید که کم هم نیستند.مثلا من هیچ وقت تبت نرفتم.4 سال زمان دارم تا بروم تبت.این شدنی نیست.چون تبت ایرانی ها را راه نمیدهد یا لا اقل من این طور شنفتم.یعنی من 4 سال فرصت دارم تا گروه ِ موزیکم را راه بیاندازم.این هم شدنی نیست.چون همه کسانی که میشناسم که در کار ِ موزیک هستند سبکشان با چیزی که مد نظر من است متفاوت است.اگر هم متفاوت نباشد ، بچه های موزیک باز مثل ِ داداشم ادم های غد و یک دنده ای هستند که فقط به یک نوع موسیقی گوش میدهند.گذشته از آن بعد از آن فیلم ِ مهوع گربه های ایرانی…چی میخواستم بگم؟

آهان…یعنی من 4 سال زمان دارم تا نویسنده باشم.خب.الان هم مینویسم.اما نویسنده کسی است که کتاب داده باشد بیرون و روزنامه ها به او ریده باشند.من به چنین چیزی میگویم نویسنده.بنا براین فرهاد جعفری که فقط تعریف شنید و تمجید، نویسنده نیست.خیلی پولم کم است.مادرم میگوید پولت کم است.انگار من ندانم پولم کم است.پول ِ ما بقی ِ خرید ِ خانه را بهش پس میدهم.حتی تعارف نمیکند.من هم که مغرورم.کاری نمیکنم که تعارف کند.
4 سال وقت دارم تا دوربین بخرم.پس کی؟دیگر الان؟که همه رفتند و خریدند و یاد هم گرفتند و نمایشگاه هم گذاشتند؟مسخره ی خاص و عام میشوم.
من 4 سال وقت دارم فئودال شوم.اما احتمال این یکی را هیچ بعید نمیدانم.میدانم یک شانس ِ بزرگی یک گوشه ی زمین انتظار ِ مرا میکشد.اما این که چرا استتار کرده را من نمیفهمم.
به هر حال دارم میروم. و آرزوی دوربین میرود در تابوت ِ مخصوص آرزوها میخسپد.شاید قرار نیست من دوربین بخرم.

*گفتم فرهاد جعفری.این مرد چرا این طوری است؟آگهی داده برای کلاس داستان نویسی.بعد کم مانده در آگهی اش بنویسد من آدامس ِ خوش بو میخورم تا نفسم خوش بو باشد و اینها خوش بویی برای عجین شدن.منتها ننوشته.اما اگر میتوانست مینوشت.نه اینکه نخواسته باشد.نمیتوانست.در میان پست های وبلاگش یک بار از خودش تعریف کرده و نظریاتش را بسط داده یک بار از اهمدی نژووود.
*امروز اهمدی در جمع مردم شهید پرور آذربایجان غربی حرف از غلط کردن ِ اوبا ما میزد.این حجم از بی ادبی که با آب و تاب در صدا و سیما از آن با عنوان شجاعانه یاد میشود.این نشانه ی بد فرهنگی است.ضعف است.شما تصور کنید جایی از دنیا این طوری سخنرانی کنند .امیدوارم این سخنان نه پخش جهانی داشته باشد نه بازتاب.
و همه اش میدانید در نتیجه ی چیست؟که در خیابان های کشوری با این عظمت ِ فرهنگی تاریخی-البته من نقل ِ قول میکنم ها- بنویسند که آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند.غلط.

این ِ لعنتی و کودکی ِ نا تمام

*این نوشته صرفا تخیلی بوده و هرگونه واقعیت در آن تکذیب میشود.میدانیم که واقعیت خیلی چیز ِ زیبایی است.این نوشته حقیقت ندارد.چون زیبا نیست.شخصیت ِ این یک شخصیت ِ خیالی است.
*موشک باران ِ تهران را خاطرم هست.امروز یادش افتادم.یک روز در پارک لاله را یادم میاید.بستنی فروش از یونولیتش یک بستنی پاک کاکائویی به بچه داده بود.بستنی جلد پلاستیکی نداشت.یک تکه کاغذ قهوه ای بود روی بستنی.بستنی رو کش ِ شکلاتی نداشت.فقط بستنی ِ کاکائویی بود بدون ِ روکش.
دست و بال ِ بچه را یادم میاید که نوچ شده بود و مادرش در پارک دنبال آب.تئاتر ِ کار آگاه را یادم میاید.الان میدانم که برای بهروز غریب پور بود.همان که چند وقت پیش اپرای عروسکی مولانایش روی صحنه بود.هوا کم کم تاریک شده.یکهو صدای یک آژیر ِ کوفتی میاید.همه میدوند.مادران بچه بغل.مادران ِ بقچه بغل.چه قدر مادر.آسمان که تاریک است ستاره ستاره میشود.
و این خود ِ موشک باران است.دستها ی بزرگ روی چشم و گوش بچه هاست.بچه ها خفه خون گرفته اند و مادر ها جیغ و ویغ راه انداخته اند.
چه روزهایی داشتیم به برکت ِ دوازده فروردین.

*مسخرگی رفراندوم ِ دوازده فروردین تعیین تکلیف کردن برای مردم است :یا این یا آن.طبیعی است که دیگر هیچ کس خواهان ِ آن نبود….بنابراین جواب شد این.
*ما با این خیلی آشناییم.این ما را مجبور میکرد به خیلی کارها.و پدر ها و مادرهایمان را هم.این بود که پدرم را گرفت.برای پیراهن آستین کوتاه.این بود که در جاده چالوس جلوی پدر و مادرم را گرفت تا نسبتشان را بررسی کند آن هم وقتی مادرم مرا حامله بود.این بود که باعث شد من در مدرسه خودم را به نفهمی بزنم.این .
*این ما را سر صف صبحگاهی مجبور میکرد بگوییم مرگ بر آمریکا.من البته لب میزدم.این چه قدر بد بود.تمام این سال ها بد بود.هیچ وقت هم نخواست عوض شود.این روز ِ تولد پیامبر و مابقی خاندانش هم اسم ها با آنها را میبرد آن بالا و بهشان جایزه میداد.بعضی روزها حسرت میخوردم که چرا اسمم تقی نیست.چرا نقی نیست.شاید به من هم میکروسکوپی میدادند.
این بود که باعث شد ما،نسل ِ گه ِ سومی ها دو رو از آب دربیاییم.از همان بچگی در خانه، پدری که طعم ِ توهین پاسدارهای کمیته را چشیده بود به تو میگفت نگو در خانه چه میپوشیم،چه میکنیم،چه میخوریم،چه میبینیم.
*عکس ِ کامران و هومن که در هر کلاسی بود.هنوز هم است.یکی به چپ نگاه میکند.آن یکی به راست.لبخند زده اند و از همه چیز راضی اند و به تخمشان هم نیست که ما پس چی؟حتی یک عکس نداشتند با هم این دو تا.یکبار یکی از همکلاسیها چشمهای کامران را خوشگل تر کرد با ماژیک.بعد هم اخراج شد.از نظر ِ این ،کودک گه میخورد کودکی کند.
*این، کودکی ما را رنج آور درست کرد.با سوالاتی که هیچ گاه جواب داده نشدند.حتی در کارتون ها.ما نفهمیدیم مادر ِ ای کی یو سان نسبتش با ژنرال چیست. واصلا چرا ای کی یو که یک پسر بچه ی بد بخت و زپرتی در یک معبد است باید برود پیش ژنرال.یا ما از مادر چوبین فقط کله اش را میدیدیم و فکر میکردیم که حتما برای مرموز تر کردن مادر چوبین کارتون را اینجور ساخته اند.نگو مادر چوبین،زینت ِ زن نداشته است.مثل ِ گوهر نرفته بکپد توی صدفش.ما سالیان سال فکر کردیم آن مردک برزیلی عموی سو با سا است.و نپرسیدیم چرا یک برزیلی باید عموی او باشد؟
اینها که مسخره بازی است.سوالات ِ اساسی تر را بهتر از من و پیش تر از من خیلی ها پرسیدند.
*چرا پدر بچه ای را که از زندگی حضرت محمد نتیجه گرفته باید زن ِ پولدار گرفت و پولش را در راه ِ اسلام خرج کرد، باید در مدرسه بخواهند؟
من کودکی ِنا تمامی دارم.پر شده از شیشه های زرد و کم رنگ ِ شیر خشک.من کودکی نا تمامی دارم که در آن جنس مخالف در کتابهای درسی ظرف میشورد.همجنس ِ من نیز از سر کار می آید و از سینی سیب برمیدارد و کوفت میکند در حالی که ریش دارد و عینک و یک جلیقه ی بدرنگ…و در خانه زن ها روسری روی سر دارند.توی کتابها و توی فیلم ها.در حالی که یک دست خاکستری میپوشند و وقتی پیر شوند میتوانند کوکب خانم بشوند و مهمانداری کنند.با درایت و رعایت الگوی مصرف البته.
همه اش به خاطر ِ این.
*حالا این سی ساله است.همه اش 5 سال از من بزرگتر است شاید هم 5 سال و نیم.
و با اینکه تمام مدت پیشم بوده.هیچ دوستش ندارم.کودکی ام را گرفت.تازگی ها میخواهد جوانی ام را هم بگیرد.حتی سعی کرد من را بکشد.در همان عاشورا.در همان روزهای گه ِ خرداد.هر روز پلیسهایش را به چشم غره رفتن به مردم وا میدارد.هر روز انگلهای در ما تحتش را به اسلحه مجهز میبکند و رویش اسم بسیج میگذارد.هر روز.خون ما توی شیشه است.توی رگمان نفرت داریم.هر هفته این می آید در نماز جمعه به من توهین میکند.هر هفته.
*این این ِ لعنتی.
که تمام نمیشود.