دوم ِ خرداد ِ شصت و سه

*سال ِ 63 بود. من در بیمارستان ِ آراد زاده شدم. خرج ِ زایمان مادرم یازده هزار تومان بود. دوم خرداد بود. آن موقع دوم خرداد هنوز مهم نبود. دوم خرداد فقط یک روز ِ گرم و کسل کننده بود. برای یک زن ِ آبستن یک روز ِ گرم تر و کسل کننده تر شاید. تنها ده دقیقه از  دوم ِ خرداد گذشته بود. یعنی پدرم بد خواب شده بود. لابد عصبی هم شده بود.

*وقتی یک سالم بود اسهالی گرفتم که مشکوک به وبا بود. اما نمَردم. آن موقع ها پدرم به انگشت های پایم می‌گفت انگور یاقوتی. و آنها را می‌بوسید. بعضی وقتها گاز هم می‌گرفت. انگور یاقوتی ها الان دیگر انگور عسگری اند. یک روزی یک مَردی این ها را بوسیده. و یک روز زنی بوده که فکر می‌کرده صاحب ِ این تن خیلی زیبا می‌شود.

در دو سالگی شاید اتفاق مهمی برایم نیفتاده باشد. اما کاشف به عمل آمد که آسم دارم. احتمالا نفسم بالا نمی‌آمده یا کبود و بنفش شده بودم. یک دکتر بود به اسم ِ  ساعدی. برادر ِ همین غلام حسین ساعدی بود. دوست ِ پدرم بود. یا دوست ِ پدر بزرگم بود. دوست ِ هر کس که بود….تشخیص داد من آسم دارم. بعدا درمان را تحت ِ نظر پزشک ِ کودکانم ادامه دادم. دکتر نجفیان. مطب ِ دکتر نزدیک خانه مان بود. در خیابان ِ وصال. یک خانه ی آجری بود. سرش هم گالری داشت. تا پن-شیش سالگی پیش او می‌رفتم. می‌دویدم سر ِ کوچه گالری را دید می‌زدم. توی مطب دکتر عکس یک شامپانزه بود که سیگار می‌کشید. لابد برای توهین به سیگاری ها.

که پدر و مادر و داداشم را شامل میشود. عَن.

*در سه سالگی مینشستم روی پیشخواان ِ آشپزخانه و مثل طوطی هرجوکی را که گوگوش لا به لای کنسرتش می‌گفت را حفظ می‌کردم. این کار مادرم را خوشحال می‌کرد. تصمیم می‌گرفت صدایم را ضبط کند. شاید آیندگان بفهمند من روزی طوطی بوده ام.

*وقتی چهار سالم بود، داداشم به دنیا آمد.  از مادرم پرسیدم که چه طور بچه دار میشود . فکر می‌کنید چه طور؟ او و پدرم از خدا یک بچه خواستند. خدا هم به آنها یک بچه داد. من قانع شدم. اما چرا بچه را در شکم داد؟ چرا آن را نیاورد؟چرا خدا دیده نمی‌شود؟ یک سطل ِ آشغال داشتیم. در اتاق ِ من بود. رویش عکس ِ یک پیر مرد بود با ریش ِ بلند ِ سفید. این عکس ابداً فاتزی نبود. من فکر می‌کردم او خداست. از مادرم اسم ِ داداشم را پرسیدم. من به هر کس می‌رسیدم میگفتم یک داداش دارم و اسمش هم ستار است. ستار در شکم ِ مادرم هست تا به وقتش که رسید بیرون بیاید. البته اسمش ستار نبود. اما مادرم برای اینکه شاید اسم داداشم خز نشود جلوی اشتباه گفتن ِ مرا نمی‌گرفت.

*در پنج سالگی به مهد کودکی می‌رفتم به اسم ِ بهشت در همان امیر آباد بود. شاید سین‌دخت. یک بچه در آن مهد کودک از پله ها افتاده بود پایین و مُرده بود. در مهد کودک به ما ماکارونی می‌دادند. آنقدر که عُق بزنیم. بعد از ظهر هم به زور باید می‌خوابیدیم. این باعث میشد من خیال ببافم. آیرین هم بود. دختر عموم. ما با هم می‌رفتیم و با هم می‌آمدیم. آیرین از من بزرگتر بود و آمادگی می‌رفت. سرویسی که می‌آمد دنبال ِ ما یک پژو 504 استیشن سفید بود. ما رنوی سفید داشتیم و عموم رنوی سیاه. عموم این‌ها بالای ما می‌نشستند. آیرین الان آمریکاست. و اصلا بر عکس ِ من به مهد ِ کودک فکر هم نمی‌کند. یک روز رفتم دست شویی و دیدم از آن چیز که باید یکی داشته باشم دو تا دارم. به پدرم گفتم. پدرم گفت به خاطر این است که وحشی بازی در آورده ام. اما این طور نبود. یادم می آید تا 3 شمُردند و بی هوش شدم. در بیمارستان ِ پارس بی هوش شدم. بعد جای چیز ِ دوم یک خط ماند که تا سالیان به هر کس میرسیدم نشانش دادم. آخرین بار به دکتر شاملو وقتی داشت برای برگه ی اعزام به خدمتم چک آپم می‌کرد. دکتر شاملو نوشت فتخ ِ راست و یک تیک هم زد.

*وقتی بچه بودم خیلی با کسی گرم نمی‌گرفتم  ، این بود که من را تفلون صدا میزدند. به خاطر نچسب بودن. یک مادربزرگ داشتم که برایم غورباقه می‌گرفت. و جوجه می‌خرید و از این کارها که کفر پدرم را در می آورد میکرد.  وقتی شش  سالم بود مُرد. همه ی خانواده ی مادری از هم پاشید. مادرم سیاه پوشید. من می‌دانستم مُرده. می‌دانستم نیست. اما خودم را لوس میکردم. می‌پرسیدم عزیز کجاست؟ این کار باعث می‌شد همه دست ِ نوازشی به کله ام بکشند و چشمانشان نمناک شود.

* یادم هست در کلاس اول گه گیجه گرفته بودم. مادربزرگم(آن یکیشان) لیلا خانم میزد روی دستم که با این دست غذا نخور. توی مدرسه خانم کلانتری میگفت با هر دست میخورید بنویسید. من گاهی با راست می‌نوشتم و گاهی با چپ و همه ی خطوطم کم رمق بودند. همه شان کج بودند. خانم کلانتری گفت با کدام دست می خوری؟ میخواستم چپی را نشان بدهم اما مادربزرگم که میزد روی دستم میگفت نجس است. پس گفتم راست.

*هشت؟ یک سطل داشتم که خانه اش در دستشویی بود. برادرم هم از آن استفاده می‌کرد. چون ما برادران ِ شاشویی بودیم مادرم این ابتکار را راه انداخته بود. آخر ِ شب وقتی می‌خواست بخوابد. می آمد و ما را سرپا می‌گرفت. با آن سطل ِ قرمز. این باعث می‌شد که ما شب خواب ِ استخر یا حمانم یا جیش کردن نبینیم. باعث می‌شد دشک ها کمتر لک و لوک شوند. چون دشک ها بیش از حد شکل ِ یک نقشه ی جغرافیایی بودند و به کشور ِ جدیدی نیاز نبود. این سطل باعث شد تا همین الان هم واستاده  قضای حاجت کنم. شرمنده.

*در نه سالگی برای اولین بار معدلم بیست نشد. این مصادف بود با جشن ِ تکلیف ِ دختران. مادرم داشت دیوانه میشد. فکر می‌کرد من به اندازه ی کافی با هوش نیستم. و دلش می‌سوخت که من خنگم. من فکر می‌کردم  حق دارد. حالا نه او یادش هست…. و نه من خیلی خنگم.

*در ده سالگی پدرم عیدی هایم را از من گرفت و دیگر هم به من نداد! می‌گفت من نوبتش را در دبرنا گرفته بودم و من جای او بازی کرده بودم….اما این ها که پول های دبرنای سیزده فروردین  نبود….اینها پولهای عیدی  بود. اما پدرم خودش را زد به آن راه.

*در یازده سالگی اولین جشن ِ تولد زندگی ام را داشتم. سالیان ِ قبل هر چی پیر و پاتال بود را جمع می‌کردند. اما در یازده سالگی برای اولین بار(و آخرین بار) دوست‌های مرا دعوت کردند. همه مجذوب ِ کنترل ِ ضبط ِ جدیدمان بودیم. و قلنبه اش را که می‌چرخاند. بعد صندلی بازی کردیم. اما پدرم آمد و گفت ضبط ِ جدیدمان خراب میشود و بهتر است یک بازی ای کنیم که در آن به ضبط ِ جدید گزندی نرسد. بنابراین من پیشنهاد دادم که برویم تو کوچه و فوتبال بازی کنیم که کسی نیامد. بعد یک سری کادو گرفتم که فقط یکیش را یادم هست که احسان هریسچی بهم داد و آن هم یک تی شرت ِ سبز ِ راه راه بود(از همان موقع ما در جنبش بودیم). بعد چون من تازه نوار های بیتلز پدرم را پیدا کرده بودم و در حالتهای خیلی عمیق آن را با ضبط جدیدمان زیر  ورو میکردم. به احسان می‌گفتم که بیتلز از مایکل جکسون بهتر است و مایکل جکسون مثل زن ها شده و آدم روش نمی‌شود به مردم بگوید مایکل جکسون را دوست دارد. احسان هم میگفت  با زن ها مشکلی ندارد. و به نظرش مایکل جکسون خیلی هم خوب است. بعد هم من خوابم می‌آمد و هی صبر کردم تا مهمان ها بروند. اما نمی‌رفتند. یعنی بچه ها رفتند اما مهمان های خودمان که بزرگ بودند نمی‌رفتند و من به مادرم گفتم و او گفت دلیل نمی‌شود چون تولد توست بیدار بمانی…این بود که رفتم و خوابیدم و فکر می‌کردم یک روز می‌توانم در ساعت ِ خوش بازی کنم یا مایکل جکسون بشوم یا اصلا یک دار و دسته راه بیندازیم و تِرتلز بشویم و خودم هم بشوم دوناتللو….اما خب نشد.

همساده

* از بس تعریف ِ کامپیوترم را همه جا کردم که :»کلیک می‌کنم صفحه وا می‌شه » و چه و چه…نیروهای غیبی ِ امام زمان گویا ازم حرصشون گرفت و اومدن و ریدن توی سیستم. الان می‌خوام برم توی درایِو ِ ای ِ کامپیوترم  ارور می‌ده. مودم ِ ای دی اس الم هم اینستال نمی‌شه. ویندوزش رو دادم به رفیقم عوض کرد که اینجوری شد. ویندوز رو عوض کردم چون مودم کار نمیکرد و هر چی خواستم آن اینستال کنم نشد که نشد. بعله. هر روز می‌آم کافی نت. چک می‌کنم. شِیر می‌کنم. و تعجب می‌کنم از لایک هایی که برای پست ِ آخر ِ مونولوگ زده شد. چرا واقعا؟ باید یک سری دانشمند استخدام کنم-وقتی پولدار شدم- تا جوابش رو برام در آرن. اینها مهم نیست. من تنها مشتری ِ این کافی نتم. در حقیقت یک دفتر فنیه. کافی نت هم یه گوشه اش را انداخته. اما من تنها مشتریشم. آقایی که توی دفتره از کامپیوتر سر در نمی‌آره. من که میام تو میگه اگه بلدی خودت سیستم رو راه بنداز. یه سِیو از بگیر حله.
من هم میگم باشه.

سِیو از؟

ساعتی هست 1500 تومن. در حالی که ای دی اس ال ِ گل ِ ماهی سی هزار تومنیم داره گوشه خونه خاک میخوره.

*امروز صبح طبق معمول آماده شدم تا مادرم را برسانم سر ِ کارش. آمدم  دیدم ماشین را جداً گه برداشته و باید کاری برایش کرد. یک کارواشی چیزی. این خاک و خُل ها از بس روی هم تلنبار شده اند، کِبِرِه بسته جوری که حتی یک آدم خوش ذوق نمی‌تواند روی آن بنویسد شاید این جمعه بشوید…شاید. در حال ِ تفکر در این احوالات بودم که سلامی به همسایه ی یهودی مان انداختم و او هم به من صبح به خیر گفت در حالی که در حال ِ تردد بین ِ خودروی پرشیایشان و خودروی پیکانشان بود وبهم گفت دیدید چی شد؟ ما خیلی افسرده شدیم. گفتم نه ندیدم چی شد…چی شد؟گفت آقای چیز فوت کرد. گفتم کی؟ کی فوت کرد؟ اسم را به خاطر نمی‌آورد هی اشاره کرد به خانه و روبه رویش و این ‌ها . ملتفت شدم که حکماً یکی از همسایه ها شیر عسل ِ رحمت را سر کشیده. گفتم آقای فلان را می‌گویید . گفت بله بله.
ماندم. چون چند روز قبل تر آقای فلان را سوار کرده بودم یک تُک ِ پا ببرمش سر گیشا ، پیش ِ دکتر کاهانی.عکس بندازد از نمی‌دانم کجایش. خواب مانده بود و دیرش شده بود. انقدرم دعا برام کرد . آقای فلان هشتاد و شش سال داشت اما سر ِ حال بود. و چون من ندیده بودمش دنبالم دویده بود و درخواست ِ دکتر کاهانی گونه اش را مطرح ساخته بود.گویا دخترش  از آمریکا می آمد. آقای فلان دیشب تمام کرده بود و امروز صبح دخترش آمده بود خانه و غش کرده بود. پس آن جیغ و ویغ های صبحانه برای همین بود.سر ِ صبحانه من به مادرم گفتم لابد یکی رگ ِ دستش را زده. می‌بینید نمیتوانم احتمال ِ غیر ِ خودکشی گونه بدهم. این دست ِ خودم نیست. مدام منتظرم یکی خودش را در این ساختمان بکشد. بعضی وقت ها خودم می‌روم سر ِ بالکن و از طبقه ی پنجم زُل میزنم به درخت‌هایی که نوکشان روبه من است. مادرم گفت کیان؟ گفتم نمی‌دانم. البته دختر ِ آقای فلان بود. اما پدرم گفت لابد صمدی این‌ها هستند. یکی زده آن یکی را کشته.
صمدی این ها موجودات ِ شری هستند که در  طبقه ی دوم زیست می‌کنند و شارژشان را و مخارج مشترک را نیز نمی‌دهند ، با این حال هیچ کس کاریشان هم نمی‌کند. چند ماه پیش برای دختر صمدی این ها خواستگار پیدا شد. این را از آنجا می‌گویم که هر وقت بنا شده بود راهرو را رنگ ِ تازه ای بزنیم ایشان مخالفت می‌کردند. اما این‌دفعه خودشان دست به کار رنگ آمیزی راهرو شدند. در جلسه ای از همه خواسته شد تا نظرشان را در مورد ِ رنگ راهرو ابراز کنند. همگی گفته بودند سفید و. لا غیر. و آن تیکه ای که یک رنگ ِ دیگر میزنیم هم سبز و لا غیر. لابد به خاطر ِ جنبش. قبلا رنگ ِ راهرو طوسی ِ یواش بود. یک تیکه های کوچکی که آدم دستش را میگیرد نخورد زمین هم زرشکی. این ها را پدرم قبل از اینکه از پا بیفتد و وقتی هنوز خیلی انرژیک بود اعمال کرده بود. می‌ایستاد بالای سر ِ کارگرها ورُسشان را می‌کشید و مجبورشان می‌کرد رنگ های روی زمین ریخته را پاک کنند. منتها همین صمدی این‌ها دنگشان را ندادند و پدرم خودش دنگ ِ آن‌ها را داد. بعد هم دیگر هیچ وقت سلام علیک نکردند. و پدرم هر موقع از دم ِ منزل آنها رد می‌شد در مورد نفهمی و بی‌شعوری و گدا بودن ِ اینها حرف میزد.جوری که صدایش برود تو. منزل صمدی اینها درست رو به روی منزل فلانی بود. ما همیشه فکر میکردیم بیچاره آقای فلانی چه می‌کشد. اما گویا هیچ چیز نمی‌کشید. خلاصه قرار شده بود راهروی ما که ده تا خانواده درهایشان را به صورت تصادفی رو به آن باز می‌کنند در دو رنگ ِ سفید ِ استخوانی و سبز ِ جنبشی  دیده شود. اما به خاطر خواستگار ِ دختر ِ صمدی اینها یا چه…بود که یک روز صبح وقتی همه از خواب پا شدیم تا به سر ِ کار ِ خود برویم و روز ِ دیگری را آغاز کنیم ملاحظه نمودیم که به جای سبز یک صورتی ِ یواش ِ تُک ممه ای خودنمایی می‌کند.

شاید خواسته اند تا خواستگار خیلی تحریک شده و عجولانه دخترشان را قاپ بزند…یا از همین جور چیز ها.

خلاصه خدا آقای فلانی را بیامرزد. از آن آقاهای پیری بود که شش ماه میرفت شمال در باغش اطراق می‌کرد و کت ِ بلیزر میپوشید و همه اش برای آدم تن‌درستی از خدا میخواست.نمی‌دانم چرا او مرا یاد ِ همسایه روبه روییشان می‌اندازد اما.

مرا هم دار بزنید

*هیچ کس نمی‌داند بر سر ِاینترنت ِمن چه آمده حتی خود ِ شرکت. فعلا بی اینترنتم.

*آقای نقاش می‌آید پیش ِ من و می‌گوید دو تا مقاله برایش تایپ کنم. مقاله ها این هفته در هفته نامه ی نافه که جای ایراندخت چاپ می‌شود یحتمل قابل رویت است. این که می‌آیند به من کارهای نا مربوط ِ منشی گونه می‌دهند مرا آزار می‌دهد. هیچ کس حتی به اینکه این پسر ممکن است نیمچه استعدادی در امری جز فروش کتاب داشته باشد هم نمی‌اندیشد و این مرا آزرده می‌کند به طرزی که از همه چیز بدم می آید و همه چیز برایم پوچ و کوفت ِ کاری می‌شود. همین روز هاست قاطی کنم. مثلا قبلا ها یک بازیگر خیلی خیلی بزرگ و مشهور و محبوب بود که البته هنوز هم هست….او وقتی فهمید من برای کتاب‌فروشی مراسلات پستی را به کانادا پست می‌کنم به طور غیر مستقیم و از طریق همکارم از من خواست تا بسته ی او را نیز به فرانسه بفرستم. من هم به خا طر همکارم که دوستش دارم و برایم خیلی محترم است قبول کردم. آقای بازیگر گفته بود هر چه پولش باشد هم می‌دهد. نمی‌دانم این به بلند نظری مربوط است با چه…اما هر چه هست تهوع آور است. همین پولش را دادن. به خودم میگویم کسرا….اگر روزی برای خودت پخی شدی نباید پخ بازی در بیاری. نباید. نباید.

*رفتم کنکور ِ ارشد دادم. آزاد. و فکر میکنم الان هیچ کار مهمی در دنیا ندارم. هر چند من برای هیچ کنکوری خیلی درس نخوانده بودم تا اهمیتش را نشان بدهم. کنکور برای من مثل بازی است. یک بار در چالوس وقتی برای عمران شرکت می‌کردم آب پرتقالم از لیوان ریخت روی پاسخ نامه. در قزوین کنار دستی ام سرش را میکرد توی جا مدادی و گزینه ها را از حفظ می‌زد. من لویش ندادم. پدرم گفته بود اگر قرار است اینجوری قبول شی بهتر است قبول نشی. من کسی که تقلب می‌کرد را تحسین میکردم . هم خودش را هم پدرش را. از اصفهان آمده بودم تهران تا برای علوم تحقیقات کنکور بدهم. همه از کانادا آمده بودند منزل ِ ما.منزل ِ حقیر ِ ما.  خانه ی ما هم ، همانطور که میدانید علاوه بر اینکه رنگهای دیوارش ریخته کوچک است. البته آن موقع دیوار ها برق میزدند. چون 5 یا 6 یا حتی 7 سال قبل بود. نتیجه اینکه من با کانادایی ها سرگرم بودم و به تخمم هم نبود که قبول نشوم که شدم. بعد هم ارشد. ارشد از همه چیز مسخره تر است. برای ارشد درس خواندن مسخره است. اگر به من بود ، که خب نیست ، با داوطلبان ارشد فقط یک ربع حضوری راجع به موضوعات روزمره صحبت می‌کردم و بعد از بینشان انتخاب می‌کردم که کی برود ارشد و کی نه. اما به من نیست. نه به من است. نه به تخمم.

* فکر می‌کنم همه برای اتفاقاتی که می‌افتد ناراحتیم نگرانیم و خون خونمان را می‌خورد. فکر می‌کنم همه با هم هم‌دردیم. دردمان یکی است. ما از آنها بدمان می‌آید. چه کار باید کنیم؟ هیچی…حد اقل بهشان این را بگوییم:

من مخالف شما هستم. به نظرم شما ظالم هستید و درست حکومت نمی‌کنید. به نظرم مردم را اذیت می‌کنید و از اصول اولیه ی انسانیت بی اطلاعید. پس لطفا مرا هم دار بزنید.

پی نوشت: پست قبل قرار بود پستی باشد راجع به نمایشگاه هایی که رفته ام و کتابهایی که عاشقانه دوست دارم…اما وقتی داستان ِ حسنی که کتاب محبوبم بود را باز-تعریف میکردم….مسیرش عوض شد.

نمایشگا ، حسنی و داستانهای سحر آمیز ِ دیگر

*تام سایر پسری بود که با عمه اش پلی زندگی میکرد. و این کتابی است که آن را بیست بار خوانده ام. تام با من رامکال و استرلینگ را میدید. رامکال از شیشه ای نوشابه ی قرمز رنگ می‌خورد و تام آن را می‌دید. همین طور جو سرخپوسته فقط دشمن ِ تام نبود. من هم از جو می‌ترسیدم. برای همین بود که خودم رو توی پتو حبس می‌کردم.

*آن موقع خبری از مانولیتو و ماتیلدا و نیکلا کوچولو نبود. باید می‌رفتی توی کتاب‌فروشی و یکی از کتاب‌هایی را می‌خریدی که رویش عکس شیر داشت در حالی که تلپی افتاده روی یک مرتیکه. مرتیکه احتمالا قهرمان کتاب است و نویسنده هم شاید ژول ورن باشد. هر چند در کتاب هیچ وقت شیری نپریده باشد روی مرتیکه ای. قهرمان های کتاب  های ما سگ های سورتمه بودند و یا گرگ ها. آن هم با ترجمه ی قاضی. یادم می‌آید وقتی گرگ دریا از جک لندن را خریدم…توله بودم. هیچی نمی‌دانستم. مثلا میگفتم چرا وولف لارسن چشمش دنبال آن دختره است. الان می‌دانم. به دلیل ِ هورمون هاست. اما آن موقع فکر میکردم لابد دیوانه است.

*خانم حنا را حسنی می‍بُِرد به شهر و میفروخت. خانم حنا یک گاو ِ ماده است. لابد خودتان از اسم و کنیه اش حدس زده بودید. خانم حنا را به خاطر ِ فقر می‌فروختند.حسنی به جاش چن تا  لوبیا چیتی می‌گرفت. مادرش می‌گفت حسنی خاک توی سرت کنند بردی گاو ِ نازنینمان را دادی و این چارتا دونه  لوبیا را آوردی خانه؟شِیم آن یو حسنی.

 حسنی شب را کابوس می‌بیند. اما لوبیا چیتی ها توی باغچه بدون نور ِ کافی و دستمال کاغذی و لیوان جوانه می‌زنند و کتاب ِ علوم را پِقی می‌برند زیر ِ سوال. بعد هم اصلا کلا تبدیل به درخت می‌شوند. حسنی صبح از خواب پا می‌شود و می‌بیند یک درخت در خانه شان است. و چون کره و ماست ِ محلی می‌خورد و هوای پاک استنشاق می‌کند کله اش کار می‌کند و با هوش است ، به خود می‌گوید حتما همان لوبیا هاست و لوبیا ها جادویی بوده یا حالا سحر آمیز بوده. اولین کاری هم که می‌کند این است که ناشتا می‌پرد روی درخت ِ لوبیا و آنقدر بالا می‌رود که خانه شان می‌شود قدر ِ یک موز ِ متوسط. بالا تر می‌رود و موز تبدیل می‌شود به یک دانه تخمه ی کدو. بالاتر می‌رود و دیگر فقط ابر است و خانه هم لابد زیر ِ ابر قرار دارد.

چه پسر ِ شجاعیست حسنی که از این همه ارتفاع خایه نمی‌کند. روی ابرها پیاده می‌شود. به یک خانه ی غول پیکر بر می‌خورد. باز هم به خایه نکردن ادامه می‌دهد. این خانه ی غول هاست. غول ها کسانی هستند مثل ِ آدم اما خیلی بزرگتر که روی ابرها زندگی می‌کنند. و از لای ابر هم پرت نمی‌شوند پایین چون لابد نیوتون نبوده که این را به آنها بگوید. می‌رود در خانه ی غول چرخی می‌زند. آنجا پسری را می‌بیند به نام ِ جک. از آنجا که حسنی به قصد ِ رفتن به مالزی دوره های آیلتز را با موفقیت طی کرده به انگلیسی سلیس از جک می‌پرسد آنجا دارد چه غلطی می‌کند و جک برای حسنی از لوبیاهای سحر آمیز می‌گوید. از گاو ِ استرالیایی شان که فروخته تا لا اقل شب را غذایی گرم بخورند.

حسنی پی به شباهت ِ میان ِ خود و جک می‌‍‌برد. می‌‍‌گوید جک تو خود ِ عشقی که همزاد ِ منی. جک از حسنی می‌ترسد. می‌گوید خفه شود و او با همجنسهایش کاری ندارد و اگر همجنسش به او نزدیک شود قلم ِ پاتیش را خرد و خاکشیر می‌کند. حسنی هم نزدیک نمی‌شود اما می‌گوید جک همزاد ش است. در بعضی از افسانه ها داستان ِ حسن کچل و همزاد آمده و مشکل این است که او موهایش را کچل نکرده تا همه چیز جور باشد. چون تصیم دارد موهایش را بلند کند و دم اسبی کند. و اگر برود شهر حتما می‍رود ابروهایش را هم تمیز می‌‍‌‌کند. جک این دفعه جدا می‌‍ترسد. به حسنی می‌‍گوید آدم ِ رقت انگیزی است و دیگر نمی‌‍خواهد او را ببیند. حسنی می‌گوید به درک. و می‌گوید او هم نمی‌خواهد او راببیند و اگر همین الان گورش را گم نکند خودش می‌زند او را می‌کشد. این دو با توافق از هم جدا می‌شوند.

حسنی غول را پیدا می‌کند که خوابیده. و زن ِ غول را که بیدار است. به زن ِ غول می‍گوید گشنه اش است و زن ِ غول انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد به او غذا می‍دهد. تو نگو زن ِ غول سالیان ِ مدیدی است بچه اش نشده ، حسنی را چون طفل دوست می‌دارد. حسنی که می‌بیند نازش خریدار دارد برای ِ زن از مادرش و دهشان و برداشته شدن ِ یارانه ها می‌گوید. زن ِ غول گریه می‌کند. حسنی میگوید ببخشید اسم ِ شما چیست؟ زن ِ غول میگوید پریا. حسنی ادامه میدهد که پریای ِ نازنین چتونه زار می‍زنین؟ زن ِ غول هم به نوبه ی خود از مشکلاتش با شوهر ِ دائم الخمرش می‍گوید و همچنین از گوری می‍گوید که آرزوی بچه دار شدنش در آن خوابیده. حسنی متاثر می‍شود. اما کاری از دستش ساخته نیست. به پریا میگوید لطفا آن مرغی که همسرتان بغل کرده بود را بدهید به من. پریا به حسنی می‍گوید مگر کجایت قشنگ است که مفت و مسلم کلمبوس را بدهیم به تو؟ حسنی میگوید کلمبوس؟ پریا میگوید اسم ِ مرغشان کلمبوس است و تخم ِ طلا می‍گذارد ، پر از امگا 3 هم هست تازه.

حسنی به صورت ِ مشکوکی پایش را از قضیه ی مرغ کنار میکشد انگار هرگز مرغی در کار نبوده و او هم مرغی را نمی‍خواسته. بنابراین راجع به ابر ِ آتشفشان ِ ایسلندی با پریا صحبت میکتد و لایه ی اوزون که دیگر بسته شده. پریا از پر حرفی ِ حسنی می‍خوابد . حسنی نقشه ی شومش را عملی می‍کند. میرود زیر ِ بغل ِ غول ِ الکلی و مرغ را بغل می‍کند که مثل مجسمه ساکت است. و پا میگذارد به فرار. غول که از نبود ِ مرغش بدخواب شده از خواب میپرد و داد و هوار می‌‍‍‍‍‍‍‍‍‍‌‌‌کند و یوهاهاهاها می‌کند و می‌دود دنبال ِ حسنی . حسنی که همچنان خایه نکرده ، دارد به تخم های طلا و امگا 3 و پلو مرغ فکر میکند و نمی‌تواند تصمیم بگیرد که با مرغ چه کند.

حسنی که جوانِ روستایی مومن و تر و فرزی است از درخت سریع می‌رود پایین و غول یوهاهاهاها کنان به دنبالش. اگر غول اسلحه هم داشت و گه گداری به حسنی شلیک هم می‌کرد داستان ِ ما خیلی قشنگ تر هم می‌شد ، اما این فقط یک داستان ِ معمولی بدون ِ قشنگی های خاص است بنا براین تنها سلاح ِ غول یوهاهاهاهاها است. حسنی می‌رسد منزل .

مادرش میگوید غذایش توی یخچال است و گرمش کند. حسنی می‌پرسد غذا چی هست؟ مادرش میگوید رفته شهر و خانم حنا را پس گرفته. بعد اورده خانه شیرش را جوشیده و با آن برای حسنی فرنی درست کرده. حسنی میگوید ممنون اما فکر میکنم فرنی را همان سرد بخورد . مادرش میگوید به درک. صدای ِ یوهاهاهاهاها می آید و حسنی یادش می‌آید می‌خواست چه کار کند. دنبال ِ تبر می‌گردد. مادرش می‌گوید حسنی چه مرگت است ،  چه می‌خواهی؟او میگوید تبر ، تبر را کجا گذاشتی؟ مادر می‌گوید تبر نداریم که!حسنی می‌گوید وای!خاک بر سرمان شد. صدای یو هاهاهاهاها می آید.

حسنی مرغ را که همچنان در دست گرفته می‌گذارد روی زمین. مرغ می‌دود توی خانه و مادرش به حسنی میگوید این پرنده ی عفریته چرا اینجوری می‌کند؟ حسنی میگوید کبریت کو؟ مادر میگوید تو به سن قانونی نرسیدی چرا می‌خواهی سیگار بکشی؟ حسنی میگوید مادر من کبریت را برای کشتن ِ غول میخواهم. مادر میگوید کدام غول؟ حسنی میگوید همان که صدای یوهاهاهاهاها یش می آید.مادر میگوید آهان. البته هنوز نمی‌داند کدام غول ولی خب.کبریت را میدهد به حسنی حسنی میرود پای درخت ِ لوبیا و آن را آتش می‌زند و غول هم آن بالا به هلاکت میرسد چون حضرت ِ ابراهیم نیست که جنسش نسوز باشد.همسر ِ غول نیز بیوه میشود اما جک را پیدا می‌کند و می‌برد ثبت ِ احوال ِ محل و به فرزندی می‌پذیردش. حسنی و مادرش و خانوم حنا و مرغ تخم طلا هم آنقدر کنار هم همزیستی مسالمت آمیز کردند که نگو و نپرس.

بالا رفتیم دوغ بود قصه ی ما دروغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما باز دروغ بود.

*رفتم نمایشگاه.7 تا کتاب خریدم. عبارتند از:

یک- وداع با اسلحه.تصمیم گرفتم همیگوی بخوانم آن هم با ترجمه ی خوب. یک سری داستان کوتاه ازش خواندم با ترجمه ی گلشیری .نتیجه گرفتم که  همینگوی روی همه ی نویسنده های دنیا تاثیر گذاشته.البته آمریکایی ها بیشتر.این یکی ترجمه دریابندری است.دوست دارم یک روز کتابی را نشر نیلوفر برایم چاپ کند.

دو.هالیوود.که مال بوکفسکی و ترجمه پیمان خاکسار است.  عامه پسند را خواندم و فکر کردم بوکفسکی خیلی هم غیر قابل تحمل نیست. وقتی موسیقی آب گرم را خواندم فکر کردم این مرد غیر قابل تحمل است.نشر چشمه غلغله بود. آن آقای ریشوی بد اخلاق ِ سیاهپوش که تجسمی است از فلسفه و جدیت مثل همیشه آنجا بود. من که باهاش همکلام نشدم. اما وقتی کسی باهاش همکلام شد دیدم بلد است بخندد. و زیاد هم ترسناک نیست. چه بسا خیلی هم خوب باشد اصلا.

سه.موشها و آدمها.این راخواندم قبل ها. منتها سروش حبیبی و اشتاین بک باید ترکیب جالبی باشد. برای نشر ماهی است.جیبی هم هست.کتاب سیزدهم بچه های بدشانس هم آمده منتها گداییم امد .برای کتابفروشی سفارش می‌دهم همانجا می‌خوانم.نشر ماهی طبق معمول ویترین خلوت اما پر باری دارد.

چاهار.فرزند پنجم.دوریس لسینگ مهدی غبرایی و نشر ثالث.این را برای این خریدم که می‌ارزید و داداشم هم از آن تعریف کرده بود.

پنج.یادداشتهای انقلاب از صادق زیبا کلام و نشر روزنه.دو فصل از این را در محل کار خوانده بودم و کیف کرده بودم. این کتاب را با دقت بخوانید و اگر توانستید تطابق دهید و کیف کنید.

شش.گرسنه.کنوت هامسون.احمد گلشیری. این را فقط به خاطر ترجمه ی عالی ای که از گلشیری در داستانهای کوتاه همینگوی دیده بودم خریده ام.البته از قبل میدانستم گرسنگی یک کتاب عالی است و در لیست خواندنم بود. گلشیری کتاب را بنا به سلیقه اش گرسنه ترجمه کرده.انتشارات نگاه چاپش کرده.

هفت.کوزه ی بشکسته از مسعود بهنود و نشر علم.این را برای مادرم خریدم. شخصا به داستان نویسی بهنود علاقه مند نیستم معتقدم ایشان ژورنالیست ِ خوبی اند اما داستان نویس متوسطی میباشند.

این هفت تا کتاب حدود بیس هف تومن شد. برای من این پول زور دارد چون هر روز دارم کتاب میبینم دور و ورم.نمایشگا اصلا خوب نبود. رفتار مسئولان با مردم توهین امیز بود. جمعیت خیلی زیاد نبود. مردم تا ده پشت در مانده بودند.دلایلش هیچ وقت معلوم نشد. به ازای هر کتاب یک آخوند در نمایشگاه پیدا میکنید. به ازای هر کتاب یک پلیس ِ کاور دار. آذم به جای ایجاد حس اعتماد و اطمینان دچار ترس میشود. این پلیسها لباس فرم ندارند. نخراشیده اند و ظاهرشان دوستانه نیست. ون های پلیس در محوطه در ذوق میزنند. دیگر اینکه فرهنگ ِ مردم خودمان هم ایراد دارد که خودشان را در بین جمعیت تخلیه ی هوازی میکنند. این خجالت آور است.

اما خب خجالتی در کار نیست. برای هیچ کس هم مهم نیست. لابد من هم اشتباه میکنم این را مینویسم.نمره ی امسال ِ نمایشگاه از بیست چهار و بیست و پنج صدم است.

خیلی از ناشرها گداییشان میآید بیشتر از ده درصد تخفیف به مردم بدهند .مثلا ققنوس. این باعث میشود به ریخت کتابهاشان نگاه هم نکنم.به جز انتشارات ما ، نشر نیلا که همه اش کارهای نیل سایمون و سلینجر را چاپ میکند هم غایب است. و به غیر از این دو تا کاروان هم همانطور که میشد حدس زد به دلایل ِ کاملا غیر سیاسی غایب است.