نمایشگا ، حسنی و داستانهای سحر آمیز ِ دیگر

*تام سایر پسری بود که با عمه اش پلی زندگی میکرد. و این کتابی است که آن را بیست بار خوانده ام. تام با من رامکال و استرلینگ را میدید. رامکال از شیشه ای نوشابه ی قرمز رنگ می‌خورد و تام آن را می‌دید. همین طور جو سرخپوسته فقط دشمن ِ تام نبود. من هم از جو می‌ترسیدم. برای همین بود که خودم رو توی پتو حبس می‌کردم.

*آن موقع خبری از مانولیتو و ماتیلدا و نیکلا کوچولو نبود. باید می‌رفتی توی کتاب‌فروشی و یکی از کتاب‌هایی را می‌خریدی که رویش عکس شیر داشت در حالی که تلپی افتاده روی یک مرتیکه. مرتیکه احتمالا قهرمان کتاب است و نویسنده هم شاید ژول ورن باشد. هر چند در کتاب هیچ وقت شیری نپریده باشد روی مرتیکه ای. قهرمان های کتاب  های ما سگ های سورتمه بودند و یا گرگ ها. آن هم با ترجمه ی قاضی. یادم می‌آید وقتی گرگ دریا از جک لندن را خریدم…توله بودم. هیچی نمی‌دانستم. مثلا میگفتم چرا وولف لارسن چشمش دنبال آن دختره است. الان می‌دانم. به دلیل ِ هورمون هاست. اما آن موقع فکر میکردم لابد دیوانه است.

*خانم حنا را حسنی می‍بُِرد به شهر و میفروخت. خانم حنا یک گاو ِ ماده است. لابد خودتان از اسم و کنیه اش حدس زده بودید. خانم حنا را به خاطر ِ فقر می‌فروختند.حسنی به جاش چن تا  لوبیا چیتی می‌گرفت. مادرش می‌گفت حسنی خاک توی سرت کنند بردی گاو ِ نازنینمان را دادی و این چارتا دونه  لوبیا را آوردی خانه؟شِیم آن یو حسنی.

 حسنی شب را کابوس می‌بیند. اما لوبیا چیتی ها توی باغچه بدون نور ِ کافی و دستمال کاغذی و لیوان جوانه می‌زنند و کتاب ِ علوم را پِقی می‌برند زیر ِ سوال. بعد هم اصلا کلا تبدیل به درخت می‌شوند. حسنی صبح از خواب پا می‌شود و می‌بیند یک درخت در خانه شان است. و چون کره و ماست ِ محلی می‌خورد و هوای پاک استنشاق می‌کند کله اش کار می‌کند و با هوش است ، به خود می‌گوید حتما همان لوبیا هاست و لوبیا ها جادویی بوده یا حالا سحر آمیز بوده. اولین کاری هم که می‌کند این است که ناشتا می‌پرد روی درخت ِ لوبیا و آنقدر بالا می‌رود که خانه شان می‌شود قدر ِ یک موز ِ متوسط. بالا تر می‌رود و موز تبدیل می‌شود به یک دانه تخمه ی کدو. بالاتر می‌رود و دیگر فقط ابر است و خانه هم لابد زیر ِ ابر قرار دارد.

چه پسر ِ شجاعیست حسنی که از این همه ارتفاع خایه نمی‌کند. روی ابرها پیاده می‌شود. به یک خانه ی غول پیکر بر می‌خورد. باز هم به خایه نکردن ادامه می‌دهد. این خانه ی غول هاست. غول ها کسانی هستند مثل ِ آدم اما خیلی بزرگتر که روی ابرها زندگی می‌کنند. و از لای ابر هم پرت نمی‌شوند پایین چون لابد نیوتون نبوده که این را به آنها بگوید. می‌رود در خانه ی غول چرخی می‌زند. آنجا پسری را می‌بیند به نام ِ جک. از آنجا که حسنی به قصد ِ رفتن به مالزی دوره های آیلتز را با موفقیت طی کرده به انگلیسی سلیس از جک می‌پرسد آنجا دارد چه غلطی می‌کند و جک برای حسنی از لوبیاهای سحر آمیز می‌گوید. از گاو ِ استرالیایی شان که فروخته تا لا اقل شب را غذایی گرم بخورند.

حسنی پی به شباهت ِ میان ِ خود و جک می‌‍‌برد. می‌‍‌گوید جک تو خود ِ عشقی که همزاد ِ منی. جک از حسنی می‌ترسد. می‌گوید خفه شود و او با همجنسهایش کاری ندارد و اگر همجنسش به او نزدیک شود قلم ِ پاتیش را خرد و خاکشیر می‌کند. حسنی هم نزدیک نمی‌شود اما می‌گوید جک همزاد ش است. در بعضی از افسانه ها داستان ِ حسن کچل و همزاد آمده و مشکل این است که او موهایش را کچل نکرده تا همه چیز جور باشد. چون تصیم دارد موهایش را بلند کند و دم اسبی کند. و اگر برود شهر حتما می‍رود ابروهایش را هم تمیز می‌‍‌‌کند. جک این دفعه جدا می‌‍ترسد. به حسنی می‌‍گوید آدم ِ رقت انگیزی است و دیگر نمی‌‍خواهد او را ببیند. حسنی می‌گوید به درک. و می‌گوید او هم نمی‌خواهد او راببیند و اگر همین الان گورش را گم نکند خودش می‌زند او را می‌کشد. این دو با توافق از هم جدا می‌شوند.

حسنی غول را پیدا می‌کند که خوابیده. و زن ِ غول را که بیدار است. به زن ِ غول می‍گوید گشنه اش است و زن ِ غول انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد به او غذا می‍دهد. تو نگو زن ِ غول سالیان ِ مدیدی است بچه اش نشده ، حسنی را چون طفل دوست می‌دارد. حسنی که می‌بیند نازش خریدار دارد برای ِ زن از مادرش و دهشان و برداشته شدن ِ یارانه ها می‌گوید. زن ِ غول گریه می‌کند. حسنی میگوید ببخشید اسم ِ شما چیست؟ زن ِ غول میگوید پریا. حسنی ادامه میدهد که پریای ِ نازنین چتونه زار می‍زنین؟ زن ِ غول هم به نوبه ی خود از مشکلاتش با شوهر ِ دائم الخمرش می‍گوید و همچنین از گوری می‍گوید که آرزوی بچه دار شدنش در آن خوابیده. حسنی متاثر می‍شود. اما کاری از دستش ساخته نیست. به پریا میگوید لطفا آن مرغی که همسرتان بغل کرده بود را بدهید به من. پریا به حسنی می‍گوید مگر کجایت قشنگ است که مفت و مسلم کلمبوس را بدهیم به تو؟ حسنی میگوید کلمبوس؟ پریا میگوید اسم ِ مرغشان کلمبوس است و تخم ِ طلا می‍گذارد ، پر از امگا 3 هم هست تازه.

حسنی به صورت ِ مشکوکی پایش را از قضیه ی مرغ کنار میکشد انگار هرگز مرغی در کار نبوده و او هم مرغی را نمی‍خواسته. بنابراین راجع به ابر ِ آتشفشان ِ ایسلندی با پریا صحبت میکتد و لایه ی اوزون که دیگر بسته شده. پریا از پر حرفی ِ حسنی می‍خوابد . حسنی نقشه ی شومش را عملی می‍کند. میرود زیر ِ بغل ِ غول ِ الکلی و مرغ را بغل می‍کند که مثل مجسمه ساکت است. و پا میگذارد به فرار. غول که از نبود ِ مرغش بدخواب شده از خواب میپرد و داد و هوار می‌‍‍‍‍‍‍‍‍‍‌‌‌کند و یوهاهاهاها می‌کند و می‌دود دنبال ِ حسنی . حسنی که همچنان خایه نکرده ، دارد به تخم های طلا و امگا 3 و پلو مرغ فکر میکند و نمی‌تواند تصمیم بگیرد که با مرغ چه کند.

حسنی که جوانِ روستایی مومن و تر و فرزی است از درخت سریع می‌رود پایین و غول یوهاهاهاها کنان به دنبالش. اگر غول اسلحه هم داشت و گه گداری به حسنی شلیک هم می‌کرد داستان ِ ما خیلی قشنگ تر هم می‌شد ، اما این فقط یک داستان ِ معمولی بدون ِ قشنگی های خاص است بنا براین تنها سلاح ِ غول یوهاهاهاهاها است. حسنی می‌رسد منزل .

مادرش میگوید غذایش توی یخچال است و گرمش کند. حسنی می‌پرسد غذا چی هست؟ مادرش میگوید رفته شهر و خانم حنا را پس گرفته. بعد اورده خانه شیرش را جوشیده و با آن برای حسنی فرنی درست کرده. حسنی میگوید ممنون اما فکر میکنم فرنی را همان سرد بخورد . مادرش میگوید به درک. صدای ِ یوهاهاهاهاها می آید و حسنی یادش می‌آید می‌خواست چه کار کند. دنبال ِ تبر می‌گردد. مادرش می‌گوید حسنی چه مرگت است ،  چه می‌خواهی؟او میگوید تبر ، تبر را کجا گذاشتی؟ مادر می‌گوید تبر نداریم که!حسنی می‌گوید وای!خاک بر سرمان شد. صدای یو هاهاهاهاها می آید.

حسنی مرغ را که همچنان در دست گرفته می‌گذارد روی زمین. مرغ می‌دود توی خانه و مادرش به حسنی میگوید این پرنده ی عفریته چرا اینجوری می‌کند؟ حسنی میگوید کبریت کو؟ مادر میگوید تو به سن قانونی نرسیدی چرا می‌خواهی سیگار بکشی؟ حسنی میگوید مادر من کبریت را برای کشتن ِ غول میخواهم. مادر میگوید کدام غول؟ حسنی میگوید همان که صدای یوهاهاهاهاها یش می آید.مادر میگوید آهان. البته هنوز نمی‌داند کدام غول ولی خب.کبریت را میدهد به حسنی حسنی میرود پای درخت ِ لوبیا و آن را آتش می‌زند و غول هم آن بالا به هلاکت میرسد چون حضرت ِ ابراهیم نیست که جنسش نسوز باشد.همسر ِ غول نیز بیوه میشود اما جک را پیدا می‌کند و می‌برد ثبت ِ احوال ِ محل و به فرزندی می‌پذیردش. حسنی و مادرش و خانوم حنا و مرغ تخم طلا هم آنقدر کنار هم همزیستی مسالمت آمیز کردند که نگو و نپرس.

بالا رفتیم دوغ بود قصه ی ما دروغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما باز دروغ بود.

*رفتم نمایشگاه.7 تا کتاب خریدم. عبارتند از:

یک- وداع با اسلحه.تصمیم گرفتم همیگوی بخوانم آن هم با ترجمه ی خوب. یک سری داستان کوتاه ازش خواندم با ترجمه ی گلشیری .نتیجه گرفتم که  همینگوی روی همه ی نویسنده های دنیا تاثیر گذاشته.البته آمریکایی ها بیشتر.این یکی ترجمه دریابندری است.دوست دارم یک روز کتابی را نشر نیلوفر برایم چاپ کند.

دو.هالیوود.که مال بوکفسکی و ترجمه پیمان خاکسار است.  عامه پسند را خواندم و فکر کردم بوکفسکی خیلی هم غیر قابل تحمل نیست. وقتی موسیقی آب گرم را خواندم فکر کردم این مرد غیر قابل تحمل است.نشر چشمه غلغله بود. آن آقای ریشوی بد اخلاق ِ سیاهپوش که تجسمی است از فلسفه و جدیت مثل همیشه آنجا بود. من که باهاش همکلام نشدم. اما وقتی کسی باهاش همکلام شد دیدم بلد است بخندد. و زیاد هم ترسناک نیست. چه بسا خیلی هم خوب باشد اصلا.

سه.موشها و آدمها.این راخواندم قبل ها. منتها سروش حبیبی و اشتاین بک باید ترکیب جالبی باشد. برای نشر ماهی است.جیبی هم هست.کتاب سیزدهم بچه های بدشانس هم آمده منتها گداییم امد .برای کتابفروشی سفارش می‌دهم همانجا می‌خوانم.نشر ماهی طبق معمول ویترین خلوت اما پر باری دارد.

چاهار.فرزند پنجم.دوریس لسینگ مهدی غبرایی و نشر ثالث.این را برای این خریدم که می‌ارزید و داداشم هم از آن تعریف کرده بود.

پنج.یادداشتهای انقلاب از صادق زیبا کلام و نشر روزنه.دو فصل از این را در محل کار خوانده بودم و کیف کرده بودم. این کتاب را با دقت بخوانید و اگر توانستید تطابق دهید و کیف کنید.

شش.گرسنه.کنوت هامسون.احمد گلشیری. این را فقط به خاطر ترجمه ی عالی ای که از گلشیری در داستانهای کوتاه همینگوی دیده بودم خریده ام.البته از قبل میدانستم گرسنگی یک کتاب عالی است و در لیست خواندنم بود. گلشیری کتاب را بنا به سلیقه اش گرسنه ترجمه کرده.انتشارات نگاه چاپش کرده.

هفت.کوزه ی بشکسته از مسعود بهنود و نشر علم.این را برای مادرم خریدم. شخصا به داستان نویسی بهنود علاقه مند نیستم معتقدم ایشان ژورنالیست ِ خوبی اند اما داستان نویس متوسطی میباشند.

این هفت تا کتاب حدود بیس هف تومن شد. برای من این پول زور دارد چون هر روز دارم کتاب میبینم دور و ورم.نمایشگا اصلا خوب نبود. رفتار مسئولان با مردم توهین امیز بود. جمعیت خیلی زیاد نبود. مردم تا ده پشت در مانده بودند.دلایلش هیچ وقت معلوم نشد. به ازای هر کتاب یک آخوند در نمایشگاه پیدا میکنید. به ازای هر کتاب یک پلیس ِ کاور دار. آذم به جای ایجاد حس اعتماد و اطمینان دچار ترس میشود. این پلیسها لباس فرم ندارند. نخراشیده اند و ظاهرشان دوستانه نیست. ون های پلیس در محوطه در ذوق میزنند. دیگر اینکه فرهنگ ِ مردم خودمان هم ایراد دارد که خودشان را در بین جمعیت تخلیه ی هوازی میکنند. این خجالت آور است.

اما خب خجالتی در کار نیست. برای هیچ کس هم مهم نیست. لابد من هم اشتباه میکنم این را مینویسم.نمره ی امسال ِ نمایشگاه از بیست چهار و بیست و پنج صدم است.

خیلی از ناشرها گداییشان میآید بیشتر از ده درصد تخفیف به مردم بدهند .مثلا ققنوس. این باعث میشود به ریخت کتابهاشان نگاه هم نکنم.به جز انتشارات ما ، نشر نیلا که همه اش کارهای نیل سایمون و سلینجر را چاپ میکند هم غایب است. و به غیر از این دو تا کاروان هم همانطور که میشد حدس زد به دلایل ِ کاملا غیر سیاسی غایب است.

یک دیدگاه برای ”نمایشگا ، حسنی و داستانهای سحر آمیز ِ دیگر

  1. وسط داستان یه نقش هم به فلرتیشیا می دادی .
    مدتهاست که فقط ترجمه می خونم و کلاً 2 ساله که نمایشگاه کتاب تحریمه حتی اگه 50 % هم تخفیف بدن . مگه کتابی هم چاپ میشه ؟؟

  2. گرسنه با همون ترجمه رو خوندم، فوق العاده است. فوق العاده.
    منم خیر سرم پا غرفه وایمیستم اونجا، عین سگ پشیمونم که رفتم. نمایشگاه نیست، نمیدونم جن… خونه ست، ‌کهریزکه، حوزه علمیه ست، چه خراب شده ایه. یعنی هر روز ده ساعت رو اعصابه اونجا.

  3. من والا زیاد فرهیخته نیستم از همون دوران مدرسه که ما رو گیس کشان و صرفا برای کلاهبرداری بزرگ از بچه ها به این نمایشگاهها میبردن علاقه ای ندارم به وللاه. ۱۰ تومن ازمون میگیرفتن بعد بن میدادن که مثلا این بناش خوبه تخفیف کتابه. اقا چی بود؟ فوقش ۵۰۰ تومن از کل اون ۱۰ تومن به نفعت میشد. اخرم مجبور بودی یه بلایی سر این بنا بیاری دیگه

    میدونی چیه؟نظر من اینه. نمایشگاه کتاب اصولا مکان مناسبیه برای هری پاتر خوان ها! اقا تا دلت بخواد تو غرفه ها با اننواع و اقسام نشرها و ترجمه ها ریخته. تازه بهت پوسترم میدن بخدا با یه ساک خوشگل!! کتابشم چیز خاصی نیست همینجور ریخته دیگه. یعنی اون موقعا که ما رفتیم والا در غرفه ی کتابای حوضه علمیشون هم هری پاتر ریخته بود.. کتابها هم خوب اخه ادم چی بگه؟ کتابهای مناسبشون یا واسه زیر الف بود با ۴ تا کتاب تستو چیزای مزخرف. رمانهای خوب هم که اخه برادر من کجاست؟ این ممادر.. ها همه چیو سانسور میکنن به وللاه. به درد نمیخوره. کتاب میخری میبینی به علت تشخیص مترجم این صفحات حذف شد و خلاصه ای قرار داده میشود! کتابهای خوبو میگیرن میرینن. الان کتابهای همون بچه هاشو داغون میکنن به علت اینکه مثلا چه معنی میده بند انگشتی بره تو اون سوراخه موشرو ببینه اینا یا چرا باید با اون شاهزاده تو برگای گل بخوابن در نتیجه داستان تغییر میکنه موش کور با رعایت عفت میاد خواستگاری دخترخانوم چادر به سر بله میگه اقا خطبه محرمیت میخونه بعدش میتونن برن تو سولاخشون هر کار خواستن بکنن. باور کن الان اینجوری کردن

    بری از همون بیرون و چاپ های هر چه قدیمیتر بخری بهتره بخدا. حالا نمیگم کتاب خوب ندارن ولی خوب دیگه.. ولی با این توصیفی که کرده مشتاق شدم حتما برم بببینم واقعا اونقد که میگی اخوند پاخوند اینا ریخته یا نه تو شهر ما؟ ما که فک میکردیم مردم با فرهنگتر شدن اعمال خلاف عفت عمومی تو صفهای کتابو اینا انجام نمیدن و دیگه از چسبیدن باسن های مبارکشون و مالیدن ها خبری نیست نگو اشتباه کردیم و فرهنگ در حد همون رئیس جمهورشون مونده هنوز!

  4. ای بابا من سفارش دادم واسم موسیقی اب گرمو بگیرن (ابرک شلوارپوش رو هم گفتم بگیرم که حواسم نبود شعره. زیاد اهل اینکه بشینم یه کتاب شعر بخونم نیستم. تکی توکی دوس دارم. حالا این شاید خوب باشه. خدا داند!)شما انقد بد گفتی!نزن تو ذوق ما دیگه. اصا فوقشم بد باشه جهنم بابا من از اسمش خوشم میاد. جدی میگم. از اسمش خوشم اومده بعد چون مال مفت هم هست قرار نیست از جیب من بره واسه همین به خاطر این دو تا دلیل! کتابش بدم بود سعی میکنم زیاد حال گرفته نشم!و اونجام نسوزه که پولم بر باد رفت ایناها! خودت که بهتر میدونی اینروزها قیمت یه کتاب زپرتی شده هم ارزش خون بابات! یه جورایی بیشترم هست تازه. دلت انقد که واسه سوختن پولت واسه یه کتابی که دوس نداری میسوزه واسه خون پدر گرامیت شر شر هم که بریزه ایناها نمیسوزه بخدا

  5. دولت خدمت گذار به ما از اين کرديت کارداي مخصصوص کتاب داده بود….ولي با وجود اين که خرسند بوديم بلآخره 1 چيزي از اينا کنديم… بيـــــــــــــزار شدم از هر نمايشگاهي…..سال هاي قبل هم اوضاع خيلي خراب بود…ولي امسال ديگه شا بيت غزلشون بود! عمله لرا با چنان وقاحتي خودشونو به آدم مي مالوندن که….آدم چي بگه؟!اين خاطرات قشنگو تو ذهنم ثبت مي کنم که پس فردا که شما رو به خير و ما رو به سلامت….هي نشينم بالشمو بغل کنم زر بزنم…و داد سخن سر بدم ازاين مردم دوست داشتنيو فرهنگ سرشارشون!
    پي اس: چشمه افتضااااااااااح بوداز شلوغي و بي حساب کتابي!…اون آقاهه …ريش….جلوي منم خنديد..

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s