مرا هم دار بزنید

*هیچ کس نمی‌داند بر سر ِاینترنت ِمن چه آمده حتی خود ِ شرکت. فعلا بی اینترنتم.

*آقای نقاش می‌آید پیش ِ من و می‌گوید دو تا مقاله برایش تایپ کنم. مقاله ها این هفته در هفته نامه ی نافه که جای ایراندخت چاپ می‌شود یحتمل قابل رویت است. این که می‌آیند به من کارهای نا مربوط ِ منشی گونه می‌دهند مرا آزار می‌دهد. هیچ کس حتی به اینکه این پسر ممکن است نیمچه استعدادی در امری جز فروش کتاب داشته باشد هم نمی‌اندیشد و این مرا آزرده می‌کند به طرزی که از همه چیز بدم می آید و همه چیز برایم پوچ و کوفت ِ کاری می‌شود. همین روز هاست قاطی کنم. مثلا قبلا ها یک بازیگر خیلی خیلی بزرگ و مشهور و محبوب بود که البته هنوز هم هست….او وقتی فهمید من برای کتاب‌فروشی مراسلات پستی را به کانادا پست می‌کنم به طور غیر مستقیم و از طریق همکارم از من خواست تا بسته ی او را نیز به فرانسه بفرستم. من هم به خا طر همکارم که دوستش دارم و برایم خیلی محترم است قبول کردم. آقای بازیگر گفته بود هر چه پولش باشد هم می‌دهد. نمی‌دانم این به بلند نظری مربوط است با چه…اما هر چه هست تهوع آور است. همین پولش را دادن. به خودم میگویم کسرا….اگر روزی برای خودت پخی شدی نباید پخ بازی در بیاری. نباید. نباید.

*رفتم کنکور ِ ارشد دادم. آزاد. و فکر میکنم الان هیچ کار مهمی در دنیا ندارم. هر چند من برای هیچ کنکوری خیلی درس نخوانده بودم تا اهمیتش را نشان بدهم. کنکور برای من مثل بازی است. یک بار در چالوس وقتی برای عمران شرکت می‌کردم آب پرتقالم از لیوان ریخت روی پاسخ نامه. در قزوین کنار دستی ام سرش را میکرد توی جا مدادی و گزینه ها را از حفظ می‌زد. من لویش ندادم. پدرم گفته بود اگر قرار است اینجوری قبول شی بهتر است قبول نشی. من کسی که تقلب می‌کرد را تحسین میکردم . هم خودش را هم پدرش را. از اصفهان آمده بودم تهران تا برای علوم تحقیقات کنکور بدهم. همه از کانادا آمده بودند منزل ِ ما.منزل ِ حقیر ِ ما.  خانه ی ما هم ، همانطور که میدانید علاوه بر اینکه رنگهای دیوارش ریخته کوچک است. البته آن موقع دیوار ها برق میزدند. چون 5 یا 6 یا حتی 7 سال قبل بود. نتیجه اینکه من با کانادایی ها سرگرم بودم و به تخمم هم نبود که قبول نشوم که شدم. بعد هم ارشد. ارشد از همه چیز مسخره تر است. برای ارشد درس خواندن مسخره است. اگر به من بود ، که خب نیست ، با داوطلبان ارشد فقط یک ربع حضوری راجع به موضوعات روزمره صحبت می‌کردم و بعد از بینشان انتخاب می‌کردم که کی برود ارشد و کی نه. اما به من نیست. نه به من است. نه به تخمم.

* فکر می‌کنم همه برای اتفاقاتی که می‌افتد ناراحتیم نگرانیم و خون خونمان را می‌خورد. فکر می‌کنم همه با هم هم‌دردیم. دردمان یکی است. ما از آنها بدمان می‌آید. چه کار باید کنیم؟ هیچی…حد اقل بهشان این را بگوییم:

من مخالف شما هستم. به نظرم شما ظالم هستید و درست حکومت نمی‌کنید. به نظرم مردم را اذیت می‌کنید و از اصول اولیه ی انسانیت بی اطلاعید. پس لطفا مرا هم دار بزنید.

پی نوشت: پست قبل قرار بود پستی باشد راجع به نمایشگاه هایی که رفته ام و کتابهایی که عاشقانه دوست دارم…اما وقتی داستان ِ حسنی که کتاب محبوبم بود را باز-تعریف میکردم….مسیرش عوض شد.

یک دیدگاه برای ”مرا هم دار بزنید

  1. خوب می نویسید آقا. آنقدر که من که دلم نمی خواهد دیگر هیچ وبلاگی را بخوانم، ممکن نیست بتوانم اینجا را نخوانم. این را نوشتم که روحیه تان تقویت شود و نکند یکوقت از اینکار دست بکشید و فقط به همان کار های بی اهمیت از قبیل تایپ کردن و پست کردن بسته های دیگران و حتی از همه بهترش کتاب فروشی بسنده کنید. این مملکت یک روزی درست می شود. آن وقت همه قدر استعداد های کشف نشده شما را خواهند فهمید. این مثل روز روشن است. زیاده عرضی نیست.

  2. قلم شیرینی داری کسری و این باعث میشه که آدم همه ی نوشته رو بخونه و آخرش بگه کم بود. ضمن اینکه یه سری دردهای نه چندان مشترک رو با ساده ترین رویدادها بیان کردن خیلی قوت می خواد و تو اینو خوب انجام میدی.

  3. گفتم من واسه کنکور مداد نداشتم؟ از نگهبانه گرفتم؟ اصولا هر چی بیشتر به تخ.. باشه احتمال قبولی بالا تره. قبولی داداش.

  4. 1.وقتی آب پرتقالت ریخت بعدش چی شد دقیقاً؟ لابد پا شدی اومدی بیرون. دمت گرم.

    2.»اگر روزی برای خودت پخی شدی نباید پخ بازی در بیاری. نباید. نباید.»
    عالی بود. ممنونم.

    3. :-(

  5. یکبار که ارشد دولتی – یکجای خیلی مهم – شرکت کردم و خیلی براش درس خونده بودم ، بعد از امتحان گفتند به دلایلی برگه ها را صحیح نمی کنند ! و من بخودم قول دادم که دیگه در هیچ امتحا ن ارشدی شرکت نکنم.
    واقعاً اگه به تخمت باشه عالی از آب در میآد .

  6. خوب می نویسید آقا. آنقدر که من که دلم نمی خواهد دیگر هیچ وبلاگی را بخوانم، ممکن نیست بتوانم اینجا را نخوانم. این را نوشتم که روحیه تان تقویت شود و نکند یکوقت از اینکار دست بکشید و فقط به همان کار های بی اهمیت از قبیل تایپ کردن و پست کردن بسته های دیگران و حتی از همه بهترش کتاب فروشی بسنده کنید. این مملکت یک روزی درست می شود. آن وقت همه قدر استعداد های کشف نشده شما را خواهند فهمید. این مثل روز روشن است. زیاده عرضی نیست.
    +1

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s