همساده

* از بس تعریف ِ کامپیوترم را همه جا کردم که :»کلیک می‌کنم صفحه وا می‌شه » و چه و چه…نیروهای غیبی ِ امام زمان گویا ازم حرصشون گرفت و اومدن و ریدن توی سیستم. الان می‌خوام برم توی درایِو ِ ای ِ کامپیوترم  ارور می‌ده. مودم ِ ای دی اس الم هم اینستال نمی‌شه. ویندوزش رو دادم به رفیقم عوض کرد که اینجوری شد. ویندوز رو عوض کردم چون مودم کار نمیکرد و هر چی خواستم آن اینستال کنم نشد که نشد. بعله. هر روز می‌آم کافی نت. چک می‌کنم. شِیر می‌کنم. و تعجب می‌کنم از لایک هایی که برای پست ِ آخر ِ مونولوگ زده شد. چرا واقعا؟ باید یک سری دانشمند استخدام کنم-وقتی پولدار شدم- تا جوابش رو برام در آرن. اینها مهم نیست. من تنها مشتری ِ این کافی نتم. در حقیقت یک دفتر فنیه. کافی نت هم یه گوشه اش را انداخته. اما من تنها مشتریشم. آقایی که توی دفتره از کامپیوتر سر در نمی‌آره. من که میام تو میگه اگه بلدی خودت سیستم رو راه بنداز. یه سِیو از بگیر حله.
من هم میگم باشه.

سِیو از؟

ساعتی هست 1500 تومن. در حالی که ای دی اس ال ِ گل ِ ماهی سی هزار تومنیم داره گوشه خونه خاک میخوره.

*امروز صبح طبق معمول آماده شدم تا مادرم را برسانم سر ِ کارش. آمدم  دیدم ماشین را جداً گه برداشته و باید کاری برایش کرد. یک کارواشی چیزی. این خاک و خُل ها از بس روی هم تلنبار شده اند، کِبِرِه بسته جوری که حتی یک آدم خوش ذوق نمی‌تواند روی آن بنویسد شاید این جمعه بشوید…شاید. در حال ِ تفکر در این احوالات بودم که سلامی به همسایه ی یهودی مان انداختم و او هم به من صبح به خیر گفت در حالی که در حال ِ تردد بین ِ خودروی پرشیایشان و خودروی پیکانشان بود وبهم گفت دیدید چی شد؟ ما خیلی افسرده شدیم. گفتم نه ندیدم چی شد…چی شد؟گفت آقای چیز فوت کرد. گفتم کی؟ کی فوت کرد؟ اسم را به خاطر نمی‌آورد هی اشاره کرد به خانه و روبه رویش و این ‌ها . ملتفت شدم که حکماً یکی از همسایه ها شیر عسل ِ رحمت را سر کشیده. گفتم آقای فلان را می‌گویید . گفت بله بله.
ماندم. چون چند روز قبل تر آقای فلان را سوار کرده بودم یک تُک ِ پا ببرمش سر گیشا ، پیش ِ دکتر کاهانی.عکس بندازد از نمی‌دانم کجایش. خواب مانده بود و دیرش شده بود. انقدرم دعا برام کرد . آقای فلان هشتاد و شش سال داشت اما سر ِ حال بود. و چون من ندیده بودمش دنبالم دویده بود و درخواست ِ دکتر کاهانی گونه اش را مطرح ساخته بود.گویا دخترش  از آمریکا می آمد. آقای فلان دیشب تمام کرده بود و امروز صبح دخترش آمده بود خانه و غش کرده بود. پس آن جیغ و ویغ های صبحانه برای همین بود.سر ِ صبحانه من به مادرم گفتم لابد یکی رگ ِ دستش را زده. می‌بینید نمیتوانم احتمال ِ غیر ِ خودکشی گونه بدهم. این دست ِ خودم نیست. مدام منتظرم یکی خودش را در این ساختمان بکشد. بعضی وقت ها خودم می‌روم سر ِ بالکن و از طبقه ی پنجم زُل میزنم به درخت‌هایی که نوکشان روبه من است. مادرم گفت کیان؟ گفتم نمی‌دانم. البته دختر ِ آقای فلان بود. اما پدرم گفت لابد صمدی این‌ها هستند. یکی زده آن یکی را کشته.
صمدی این ها موجودات ِ شری هستند که در  طبقه ی دوم زیست می‌کنند و شارژشان را و مخارج مشترک را نیز نمی‌دهند ، با این حال هیچ کس کاریشان هم نمی‌کند. چند ماه پیش برای دختر صمدی این ها خواستگار پیدا شد. این را از آنجا می‌گویم که هر وقت بنا شده بود راهرو را رنگ ِ تازه ای بزنیم ایشان مخالفت می‌کردند. اما این‌دفعه خودشان دست به کار رنگ آمیزی راهرو شدند. در جلسه ای از همه خواسته شد تا نظرشان را در مورد ِ رنگ راهرو ابراز کنند. همگی گفته بودند سفید و. لا غیر. و آن تیکه ای که یک رنگ ِ دیگر میزنیم هم سبز و لا غیر. لابد به خاطر ِ جنبش. قبلا رنگ ِ راهرو طوسی ِ یواش بود. یک تیکه های کوچکی که آدم دستش را میگیرد نخورد زمین هم زرشکی. این ها را پدرم قبل از اینکه از پا بیفتد و وقتی هنوز خیلی انرژیک بود اعمال کرده بود. می‌ایستاد بالای سر ِ کارگرها ورُسشان را می‌کشید و مجبورشان می‌کرد رنگ های روی زمین ریخته را پاک کنند. منتها همین صمدی این‌ها دنگشان را ندادند و پدرم خودش دنگ ِ آن‌ها را داد. بعد هم دیگر هیچ وقت سلام علیک نکردند. و پدرم هر موقع از دم ِ منزل آنها رد می‌شد در مورد نفهمی و بی‌شعوری و گدا بودن ِ اینها حرف میزد.جوری که صدایش برود تو. منزل صمدی اینها درست رو به روی منزل فلانی بود. ما همیشه فکر میکردیم بیچاره آقای فلانی چه می‌کشد. اما گویا هیچ چیز نمی‌کشید. خلاصه قرار شده بود راهروی ما که ده تا خانواده درهایشان را به صورت تصادفی رو به آن باز می‌کنند در دو رنگ ِ سفید ِ استخوانی و سبز ِ جنبشی  دیده شود. اما به خاطر خواستگار ِ دختر ِ صمدی اینها یا چه…بود که یک روز صبح وقتی همه از خواب پا شدیم تا به سر ِ کار ِ خود برویم و روز ِ دیگری را آغاز کنیم ملاحظه نمودیم که به جای سبز یک صورتی ِ یواش ِ تُک ممه ای خودنمایی می‌کند.

شاید خواسته اند تا خواستگار خیلی تحریک شده و عجولانه دخترشان را قاپ بزند…یا از همین جور چیز ها.

خلاصه خدا آقای فلانی را بیامرزد. از آن آقاهای پیری بود که شش ماه میرفت شمال در باغش اطراق می‌کرد و کت ِ بلیزر میپوشید و همه اش برای آدم تن‌درستی از خدا میخواست.نمی‌دانم چرا او مرا یاد ِ همسایه روبه روییشان می‌اندازد اما.

یک دیدگاه برای ”همساده

  1. بالاخره صمدی تونست با رنگ صورتی دختره رو آب کنه ؟
    این فرصت خوبیه که آقاجان شما سهم نقاشی رو نده و بذاره به حساب تلافیه دفعه ی پیش صمدی !!
    خنده دار میشه : توی ساختمون تون عروسی دختر صمدی و عزاداری همسایه ی روبروییش

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s