دوم ِ خرداد ِ شصت و سه

*سال ِ 63 بود. من در بیمارستان ِ آراد زاده شدم. خرج ِ زایمان مادرم یازده هزار تومان بود. دوم خرداد بود. آن موقع دوم خرداد هنوز مهم نبود. دوم خرداد فقط یک روز ِ گرم و کسل کننده بود. برای یک زن ِ آبستن یک روز ِ گرم تر و کسل کننده تر شاید. تنها ده دقیقه از  دوم ِ خرداد گذشته بود. یعنی پدرم بد خواب شده بود. لابد عصبی هم شده بود.

*وقتی یک سالم بود اسهالی گرفتم که مشکوک به وبا بود. اما نمَردم. آن موقع ها پدرم به انگشت های پایم می‌گفت انگور یاقوتی. و آنها را می‌بوسید. بعضی وقتها گاز هم می‌گرفت. انگور یاقوتی ها الان دیگر انگور عسگری اند. یک روزی یک مَردی این ها را بوسیده. و یک روز زنی بوده که فکر می‌کرده صاحب ِ این تن خیلی زیبا می‌شود.

در دو سالگی شاید اتفاق مهمی برایم نیفتاده باشد. اما کاشف به عمل آمد که آسم دارم. احتمالا نفسم بالا نمی‌آمده یا کبود و بنفش شده بودم. یک دکتر بود به اسم ِ  ساعدی. برادر ِ همین غلام حسین ساعدی بود. دوست ِ پدرم بود. یا دوست ِ پدر بزرگم بود. دوست ِ هر کس که بود….تشخیص داد من آسم دارم. بعدا درمان را تحت ِ نظر پزشک ِ کودکانم ادامه دادم. دکتر نجفیان. مطب ِ دکتر نزدیک خانه مان بود. در خیابان ِ وصال. یک خانه ی آجری بود. سرش هم گالری داشت. تا پن-شیش سالگی پیش او می‌رفتم. می‌دویدم سر ِ کوچه گالری را دید می‌زدم. توی مطب دکتر عکس یک شامپانزه بود که سیگار می‌کشید. لابد برای توهین به سیگاری ها.

که پدر و مادر و داداشم را شامل میشود. عَن.

*در سه سالگی مینشستم روی پیشخواان ِ آشپزخانه و مثل طوطی هرجوکی را که گوگوش لا به لای کنسرتش می‌گفت را حفظ می‌کردم. این کار مادرم را خوشحال می‌کرد. تصمیم می‌گرفت صدایم را ضبط کند. شاید آیندگان بفهمند من روزی طوطی بوده ام.

*وقتی چهار سالم بود، داداشم به دنیا آمد.  از مادرم پرسیدم که چه طور بچه دار میشود . فکر می‌کنید چه طور؟ او و پدرم از خدا یک بچه خواستند. خدا هم به آنها یک بچه داد. من قانع شدم. اما چرا بچه را در شکم داد؟ چرا آن را نیاورد؟چرا خدا دیده نمی‌شود؟ یک سطل ِ آشغال داشتیم. در اتاق ِ من بود. رویش عکس ِ یک پیر مرد بود با ریش ِ بلند ِ سفید. این عکس ابداً فاتزی نبود. من فکر می‌کردم او خداست. از مادرم اسم ِ داداشم را پرسیدم. من به هر کس می‌رسیدم میگفتم یک داداش دارم و اسمش هم ستار است. ستار در شکم ِ مادرم هست تا به وقتش که رسید بیرون بیاید. البته اسمش ستار نبود. اما مادرم برای اینکه شاید اسم داداشم خز نشود جلوی اشتباه گفتن ِ مرا نمی‌گرفت.

*در پنج سالگی به مهد کودکی می‌رفتم به اسم ِ بهشت در همان امیر آباد بود. شاید سین‌دخت. یک بچه در آن مهد کودک از پله ها افتاده بود پایین و مُرده بود. در مهد کودک به ما ماکارونی می‌دادند. آنقدر که عُق بزنیم. بعد از ظهر هم به زور باید می‌خوابیدیم. این باعث میشد من خیال ببافم. آیرین هم بود. دختر عموم. ما با هم می‌رفتیم و با هم می‌آمدیم. آیرین از من بزرگتر بود و آمادگی می‌رفت. سرویسی که می‌آمد دنبال ِ ما یک پژو 504 استیشن سفید بود. ما رنوی سفید داشتیم و عموم رنوی سیاه. عموم این‌ها بالای ما می‌نشستند. آیرین الان آمریکاست. و اصلا بر عکس ِ من به مهد ِ کودک فکر هم نمی‌کند. یک روز رفتم دست شویی و دیدم از آن چیز که باید یکی داشته باشم دو تا دارم. به پدرم گفتم. پدرم گفت به خاطر این است که وحشی بازی در آورده ام. اما این طور نبود. یادم می آید تا 3 شمُردند و بی هوش شدم. در بیمارستان ِ پارس بی هوش شدم. بعد جای چیز ِ دوم یک خط ماند که تا سالیان به هر کس میرسیدم نشانش دادم. آخرین بار به دکتر شاملو وقتی داشت برای برگه ی اعزام به خدمتم چک آپم می‌کرد. دکتر شاملو نوشت فتخ ِ راست و یک تیک هم زد.

*وقتی بچه بودم خیلی با کسی گرم نمی‌گرفتم  ، این بود که من را تفلون صدا میزدند. به خاطر نچسب بودن. یک مادربزرگ داشتم که برایم غورباقه می‌گرفت. و جوجه می‌خرید و از این کارها که کفر پدرم را در می آورد میکرد.  وقتی شش  سالم بود مُرد. همه ی خانواده ی مادری از هم پاشید. مادرم سیاه پوشید. من می‌دانستم مُرده. می‌دانستم نیست. اما خودم را لوس میکردم. می‌پرسیدم عزیز کجاست؟ این کار باعث می‌شد همه دست ِ نوازشی به کله ام بکشند و چشمانشان نمناک شود.

* یادم هست در کلاس اول گه گیجه گرفته بودم. مادربزرگم(آن یکیشان) لیلا خانم میزد روی دستم که با این دست غذا نخور. توی مدرسه خانم کلانتری میگفت با هر دست میخورید بنویسید. من گاهی با راست می‌نوشتم و گاهی با چپ و همه ی خطوطم کم رمق بودند. همه شان کج بودند. خانم کلانتری گفت با کدام دست می خوری؟ میخواستم چپی را نشان بدهم اما مادربزرگم که میزد روی دستم میگفت نجس است. پس گفتم راست.

*هشت؟ یک سطل داشتم که خانه اش در دستشویی بود. برادرم هم از آن استفاده می‌کرد. چون ما برادران ِ شاشویی بودیم مادرم این ابتکار را راه انداخته بود. آخر ِ شب وقتی می‌خواست بخوابد. می آمد و ما را سرپا می‌گرفت. با آن سطل ِ قرمز. این باعث می‌شد که ما شب خواب ِ استخر یا حمانم یا جیش کردن نبینیم. باعث می‌شد دشک ها کمتر لک و لوک شوند. چون دشک ها بیش از حد شکل ِ یک نقشه ی جغرافیایی بودند و به کشور ِ جدیدی نیاز نبود. این سطل باعث شد تا همین الان هم واستاده  قضای حاجت کنم. شرمنده.

*در نه سالگی برای اولین بار معدلم بیست نشد. این مصادف بود با جشن ِ تکلیف ِ دختران. مادرم داشت دیوانه میشد. فکر می‌کرد من به اندازه ی کافی با هوش نیستم. و دلش می‌سوخت که من خنگم. من فکر می‌کردم  حق دارد. حالا نه او یادش هست…. و نه من خیلی خنگم.

*در ده سالگی پدرم عیدی هایم را از من گرفت و دیگر هم به من نداد! می‌گفت من نوبتش را در دبرنا گرفته بودم و من جای او بازی کرده بودم….اما این ها که پول های دبرنای سیزده فروردین  نبود….اینها پولهای عیدی  بود. اما پدرم خودش را زد به آن راه.

*در یازده سالگی اولین جشن ِ تولد زندگی ام را داشتم. سالیان ِ قبل هر چی پیر و پاتال بود را جمع می‌کردند. اما در یازده سالگی برای اولین بار(و آخرین بار) دوست‌های مرا دعوت کردند. همه مجذوب ِ کنترل ِ ضبط ِ جدیدمان بودیم. و قلنبه اش را که می‌چرخاند. بعد صندلی بازی کردیم. اما پدرم آمد و گفت ضبط ِ جدیدمان خراب میشود و بهتر است یک بازی ای کنیم که در آن به ضبط ِ جدید گزندی نرسد. بنابراین من پیشنهاد دادم که برویم تو کوچه و فوتبال بازی کنیم که کسی نیامد. بعد یک سری کادو گرفتم که فقط یکیش را یادم هست که احسان هریسچی بهم داد و آن هم یک تی شرت ِ سبز ِ راه راه بود(از همان موقع ما در جنبش بودیم). بعد چون من تازه نوار های بیتلز پدرم را پیدا کرده بودم و در حالتهای خیلی عمیق آن را با ضبط جدیدمان زیر  ورو میکردم. به احسان می‌گفتم که بیتلز از مایکل جکسون بهتر است و مایکل جکسون مثل زن ها شده و آدم روش نمی‌شود به مردم بگوید مایکل جکسون را دوست دارد. احسان هم میگفت  با زن ها مشکلی ندارد. و به نظرش مایکل جکسون خیلی هم خوب است. بعد هم من خوابم می‌آمد و هی صبر کردم تا مهمان ها بروند. اما نمی‌رفتند. یعنی بچه ها رفتند اما مهمان های خودمان که بزرگ بودند نمی‌رفتند و من به مادرم گفتم و او گفت دلیل نمی‌شود چون تولد توست بیدار بمانی…این بود که رفتم و خوابیدم و فکر می‌کردم یک روز می‌توانم در ساعت ِ خوش بازی کنم یا مایکل جکسون بشوم یا اصلا یک دار و دسته راه بیندازیم و تِرتلز بشویم و خودم هم بشوم دوناتللو….اما خب نشد.

یک دیدگاه برای ”دوم ِ خرداد ِ شصت و سه


  1. مای فیوریت چمپ ! همش احساس کردم دارم کتابتو می خونم ! بنا به حرفهای امروز !
    بازم با این حال که همه اینا رو می دونستم اما خوندنش عالی بود
    سر استخر و نیش و … از خنده مردم ! منم اینجوری می شدم
    وااااااااااااای یاقوتی واااااااای اون صدای ریز لعنتی وای وای وای ! آدامس !!! :*

  2. به سا؛ ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ! باورت میشه امروز بالاخره کلی صحبت کردیم؟!
    نه باورت میشه؟:دی
    .
    به کسر؛ (از همان موقع ما در جنبش بودیم). —-> خدا بود اصلا!!

  3. به آیدا ! آیداااااااااااااااا باورم می شه ! و باورت می کنم در حد گیدورا !
    و اصلا یک وضعی !!!
    به همین نوشته ی بی غل و غش و کودکی عزیز جانم قسم که خیلی می خوامت !
    هم تورو
    هم عزیز جانم انگور یاقوتی مو !!!
    آره !

  4. کسر جان شما اون عکس کت شلوار قرمز با لب و لوچه قرمزتم ضمیمه کرده بودی الان اینجا همه دخترا پس افتاده بودن

  5. بازتاب: Tweets that mention دوم ِ خرداد ِ شصت و سه « در قند قزل آلا -- Topsy.com

  6. چرا برای این اتو بیوگرافی خوب و روان و یک دست و چپ دست تا دوم خرداد صبر نکردی؟ !
    شانس آوردی که آسم داری وگرنه الآن نفر چهارم سیگاری ِ خانواده بودی .
    یکی از نوه های دکتر ساعدی ، دکتر است : بی ربط!!!
    من بالاخره نفهمیدم معاف شدی یا نه؟

  7. باید گفت تولدت مبارک اما من آمده ام بگویم تو همیشه بنویس. ساعت خوشی ها که باشند اصلا در مقابل نوشته های تو؟

  8. چه زود تموم شد این پست. کلاً همه خردادی ها خوبن به خصوص اولاش. آخراش دیگه قاطی میشن تو تیری ها یه چیز داغونی از آب درمیاد.
    تو کتاب صورت سرچ کردم قزل آلا. چیزی یافت نشد.

  9. عاشق سبک نگارشتم..
    یعنی من ِ پست طولانی نخون ، میخونم و حالشو میبرم..

    اون قضیه اینکه 2 تا داشتی از یه چیزیو نفهمیدم هر کاری کردم! :(

  10. منم عین خانم سا همش داشتم به کتابت فک می کردم.
    پسر، قند قزل آلات بی پایان


  11. فرنی شما کامنت های اینجوری نده آره قربون داداش ! D:
    دیگه خودت هزارماشالا ملت رو می شناسی که ! بیان رفتنشون با اون بالایی هاس !

  12. من میخواسسم بت 4 تا ستاره بدم ولی همش می پرید مث لامپ مهتابی که الانه که دیگه بسوزه.بعد خودش 5 تا داد بت…

  13. سا جان از ما بی منظور تر خودمونیم. از خدا که پنهون نیس از شما هم نباشه ما علاقه ی خیلی خاصی به بچه جماعت داریم. معمولا بزرگ که شدن بی خیالیم اما بچه یه چیز دیگه اس. این عکسه رو که گفتم حالا دیدی؟خوب چیزی بود :)))

  14. حالا دیدی منظورم اینه که فک کنم گم شد! ایشالا که یک نسخه دیگه موجود بوده ازش

  15. فرنی بابا ! من منظورم خودت نبودی منظورم ملت همیشه در صحنه بخصوص جنس خود خودمون بود ! بعله !
    عکس رو هم دیدم همون 3 4 سال پیش ! مدیدیست قراره کپی شود که نشده هنوز که هنوزه !

  16. تولدت مبارک
    این تبریک فارغ از لوس بازی یا خودشیرینی یا جملات ادبی و قشنگ قشنگ بود اما صادقانه بود. به هر حال تبریک حالا هر حماسه هدف ماجرایی.. داشته نداشته بهرحال تولدته
    ارزویی واست نمیکنم چون نه چیزی به ذهنم میرسه هم اینکه میترسم مورد خشم شما واقع بشم!جدی میگم
    اما شما لطف کن بپذیرش

  17. تو خیلی روان می نویسی / با اینکه من متن خیلی بلند نمی خونم کشیده میشم دنبال نوشتت / به هر حال ممنون بابت حال و هوایی که به آدم میدی / در ضمن لینک کردمت !

  18. من فك ميكنم كودكي خيلي مهمه…آدم دربارش سخت حرف ميزنه…پر از لحظاتي كه انگار فقط مال خود آدمه…
    اين 11 سال عالي بود!! انگار كه يه كوذك 11 ساله نوشته بود…
    همون قد صادق و دوست داشتني:)

  19. بی ربط نظر ممکن شاید؛ولی منم فک می کردم مادر و پدر عمیقا!!آرزو می کنن بعد بچه اشون می شه!البته فرقمون این بود که من خودم به این استدلال دست یافته بودم!!!

  20. باورم نمیشه، من هم همون مهد ِ کودک میرفتم ! سر ِ امیر آباد و جلال؟ عصرها به زور ما رو میخوابوندن !!

  21. ترکیدم از خنده
    برامامانم هم خوندم اونم دلشو گرفته.
    خیلی نوستالوژی بود خصوصا نقشه جغرافیاو کشور جدید

  22. هی پسر
    من به رسم خودم
    مدتها قبل اینا رو خونده بودم و بعد از مطالعه ی جز به جزئ آرشیوت واست کامنت گذاشتم
    لازم بود این پیج رو رو بندازی؟
    ضمنن اگه مثه اون موتوریه که بهت گفت ماتیز بهت میاد جیگگگر
    فهشم نمی دی
    می خوام بهت بگم
    چقد شال بهت میاد جیگررررررررر

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s