صندلی

با یک تکّه لباس نشسته‌ام روی صندلی‌ای که باید در پذیرایی باشد، یک روکش هم روی صندلی‌ است. این صندلی سلیقه‌ی پدرم است. این مبل را از بغل سینما بلوار خریده‌اند. استیل است. استیل انگلیسی. من و مادرم و داداشم از استیل متنفریم. مبل‌های هال سلیقه‌ی مادرم است، همه این مبل‌ها را بیشتر دوست دارند. حتی خود ِ پدر که آن موقع هی می‌گفت استیل استیل، وقتی می‌گویم آن‌موقع منظورم دهه‌ی هفتاد است، تازه نه اواخرش.

مبل‌های هال هر چه هستند، استیل نیستند و آدم می‌تواند رویش لم بدهد و تلویزیون ببیند. در خانه‌ی ما همه روی سه تا کاناپه‌ی هال لم می‌دهیم  و نفر چهارم که یا منم یا داداشم می‌رود یک دشکچه‌ی سبز که به جنبش ربطی ندارد را می‌آورد و می‌گذارد زیر سرش و روی زمین لم می‌دهد. زمینی که مردم با کفش رویش رفته‌اند. مرغ مینا رویش ریده است. و شاید اتفاقات بدتری هم افتاده باشد. کسی نمی‌داند. تازه قالیچه کوچک است و پایت هی میرود روی سرامیک و مورمور می‌شوی.

یکی از کاناپه ها کاناپه نیست، از این تخت هاست که گل‌میخ دارد و در خانه‌ی هنرمندان یافت می‌شود البته ما هنرمند نیستیم، اما هنرمندان را دوست داریم. این را پدرم با دوستش بهرام رفتند و جمعه بازار و آوردند منزل، مادرم دیوانه شد و هی جیغ زد که تمام این تیر-تخته ها را جمع می‌کند یک گوشه و آتیششان می‌زند و پدرم هم گفته بود خب بکن، اما مادرم نکرده بود. این را پدرم مخصوص خودش گرفت اکنون این تخت مزین به یک دشک یک نکه ی سفت و زرشکی است و جلوی تلویزیون دراز شده ، و پدرم همیشه روی آن است ، و تلویزیون می‌بیند و با خودش محاسباتی می‌کند که ما از بین این محاسبات-مکالمات فقط مادر قحبه‌اش را می‌شنویم که نثار دشمنی، کسی می‌کند.

پدرم هر روز می‌آید به من که کیونم چسبیده به صندلی ِ پذیرایی سابق و کامپیوتر فعلی تذکر می‌دهد که این صندلی مال این کارها نیست، پس صندلی برای چه کاری‌ است؟ روش نشستم. این صندلی طاقت ندارد می‌شکند. من هم می‌گویم یکی بخرید. او هم می‌گوید که من خودم درآمد دارم و یکی بخرم چون او قبلاً یکی خریده است، و دیگر هم نمی‌خرد و ما اگر لیاقت داشتیم قبلی را نمی‌شکستیم، این بحث هر یک روز در میان در تقاطع راهرو و ورودی اتاقم شکل می‌گیرد.

بعد پدرم می‌رود روی تخت طاووس می‌نشیند وبه دیوث های توی تلویزیون زل می‌زند.

الان حس می‌کنم پایه‌ی صندلی ِ استیل پدرم لق شده، برای همین حدود چارصد کلمه تایپ کردم.

High Hopes

دیروز بود، شنبه بود. با مادرم رفتیم تا قرص‌هایی بخرد که شب بتواند کمی بخوابد و بدبختی‌های خود و خانواده‌اش را فراموش کند. مادر فکر می‌کند داداشم لابد چیزی مصرف می‌کند که اینجوری شده. اما داداشم از همان اوان بچگی همین جوری بوده، یعنی مثل کلاه قرمزی جویده جویده و زیر لب حرف می‌زده. من همه‌ی شایعات را تکذیب کردم. اینکه داداشم مثل اسب می‌خوابد را به کمبود خواب ربط دادم، اما مادر ها دوست دارند نگران باشند. گفت دستشویی را لفت می‌دهد.

گفتم یبس است ، چی بگم؟

برگشتیم خانه بعد داداشم آمد تا با هم برویم محل خدمت ِ اجباری جدیدش در تهران را پیدا کنیم که در  میدان ارتش نرسیده به ژاپن واقع بود. همین که نشستیم گفت آقا من یه جوینت ِ لایتی دارم، اشکال نداره دو تا کام بیگیرم؟ گفتم نه. چون من هیچ وقت رل ِ برادر بزرگتر را بازی نکردم. بعد دو تا کام فرو داد. گفت می‌خوای؟ با یک صدای مسخره‌ی گرفته‌ای. گفتم نه. بعد سرش را هر جور بود خاموش کرد و اضافه کرد دو تا پک چتش کرده است.

من کمی نگران بودم. ماشین بوی پیاز گرفته بود. داشت بهمن کوچیک می‌کشید . گفتم خفه شدم.

سال هزار و سیصد و هشتاد وسه بود. نعمت هنوز خیلی زنده بود. یکی از خوبی‌های گذشته این است که نعمت در آن زنده بوده.

در خانه ما من بدون بالاپوش و شلوارکوتاه به پا و شهریار بر عکس ِ من نشسته بودیم و خانم ِ جوانا را می‌کردیم لای حفره‌خالی ِ بهمن ِ انچوچک. دیوید گیلمور داشت از علف هایی که سبز تر بودند می‌خواند و نوری که نورانی تر بوده و آبی که جاریه و همین جور سقف دورتر می‌شد و من هی می‌خندیدم و انقدر خندیدم تا خانمِ صاحبخانه‌ام آمد در زد و گفت می‌خواهد گل‌ها را آب بدهد. چون خانه‌ی من تنها راه ِ ورودی به باغچه بود.

اتفاق خاصی نیفتاد لباس پوشیده بودیم و دیگر نمی‌خندیدیم. فقط به گل‌های قالی زل می‌زدیم و دیوید گیلمور هم داشت چیز دیگری می‌خواند که اصلا مهم هم نبود. اما نمی‌دانم فکری به حال بوی پیاز( یا سیر حتی) کرده بودیم؟

در حالِ بد

* من نشسته ام این‌جا. برادرم یک‌شنبه از سربازی می‌آید. و بعدش من لابد باید بروم. من هم که نمیخواهم بروم. باید بیفتم دنبال پرونده‌ی آسمم. هیچ انگیزه‌ای هم نیست. که بروم دنبال آسمم. پدرم با یک قندان بیماریی‌های پدر در آر نتوانست هیئت ژوری را مجاب کند که به من به عنوان ِ کفیل احتیاج دارد. بعد آسم ِ پیزوری ِ من می‌تواند؟ اگر بروم سربازی روانی بازی در می‌آورم. با همان ژ- 3 یک نفر را می‌زنم. نه به خاطر غلاف تمام فلزی. به خاطر این‌که نمی‌توانند به زور من را ببرند اجباری. یک هفته باید هی قیسی بخورم. قیسی های زرد و نرم که توی دربند رویشان رنگ ِ قرمز می‌پاچند. و اسیدکی چیزی می‌ریزند رویش.

قیسی حالم را خراب می‌کند. ریه‌ام به التماس می‌افتد که سالبوتامول. باید یه یک هفته‌ای هی التماس کند. بلکه موقع معاینه بگویند ریه‌ی شما ریده. شما معاف هستید. البته مادرم به من میگوید تو عین پدرت هستی. دنبال ِ هیچ کاری را نمی‌گیری. پدرم هم به او نگاه می‌کند و می‌گوید عجب. من هم به مادرم نگاه می‌کنم و می‌گویم من اگر سربازی رفتم…اگر رفتم …اگر رفتم… و او می‌گوید به درک. البته که دوست دارد بروم سربازی بعد هم بروم از این مملکت به کانادا. پیش خاله ها. خاله ها مگر مسافر خانه باز کرده‌اند؟ بیچاره ها خودشان هزار گرفتاری دارند. گذشته از آن آدم برود کانادا که چی؟ وقتی به زبان ِ فارسی خواب می‌بینی؟ چه تکه کلامی را باید به جای گه بگیرن به کار برد؟ لابد یک چیز ِ شت دار.

اجباری. اجباری. اجباری.

حالا. فهمیدم که می‌شود دو ماه یا حتی بیشتر انداخت عقب. بلکه نتیجه‌ی دانشگاه آزاد بیاید. بلکه قبول شوم. بلکه شاد بزیم و این‌ها. کدام احمقی به خاطر دانشگاه آزاد خوشحال می‌شود؟ من می‌شوم. خیلی هم می‌شوم. حداقل تمرکزم به دستم می‌آید. داداشم از کرمان  و ارتش خوب می‌گوید. اما هر بار پای تلفن می‌گوید تو نیا. تو نیا سربازی. نمی‌دانم چرا. گفته حتی جِی‌اش را هم گیرانده و زده به تن. گفتم نگرفتنتون؟ گفت نه بابا و خندیده بود. حالا من اگر برم سربازی، نه اهل ِ جی ام نه حتی سیگار. کتاب هم اگر بگیرم دستم لابد می‌گویند این عَن رو نگاه. لابد می‌خواهند به زور ببرندمان نماز. یا خورشت ِ وحشت به عنوان ناهار داشته باشیم که نمک ندارد اما کافور دارد. داداشم می‌گوید در جیبش پیاز قایم می‌کند و با غذایش گاز می‌زند میپرسم برای اون قضیه؟ می‌گوید نه برای آنتی بیوتیک. چه حرف‌ها. پاستیل و میوه خشک. این‌ها کرمان گیر نمی‌آید؟ این‌ها کرمان نیست؟ این‌ها را متصدی پست می‌پرسد. سه بار پرسیده. می‌گویم سرباز است.

در فامیل پدرم هیچ کس اجباری نرفته. همه یا چشمشان ضعیف بوده یا یتیم بودند. یکی از این دو تا. من نه چشمم خیلی ضعیف هست و نه یتیمم. خدا را هم شکر.  جوری شده که آدم می‌نشیند و ناراحت می‌شود که چرا چشمش خوب می‌بیند یا گوشش خوب می‌شنفد یا چی…

پسر عمویم همسن ِ من است. شایان. پدرش فرستادش فیلیپین. الان آن‌جا مدل است. مدل ِ پپسی؟ یا همچین چیزی. من هم این‌جا کتاب ‌فروشی می‌کنم. آرشیتکت شد. من هم شدم مدیر ِ توریزم. توریزم ِ عنه؟ این‌ها همه‌شان آرشیتکت و  دکتر شدند. تو هیچ گهی نشدی. خب من قبول نشدم. نشد. داداشم می‌گوید می‌رود هند. چون هند جای اوست. شاید برود گوا. چون ماکان آنجاست. ماکان؟ فکر کنم همین ماکان [,,,,,,,,,,,,,,,,,,,]دارد. نسل ِ جدید اینجوری‌اند. حالا [,,,,,,,,,,,,,,]هر چه می‌خواهد بگوید. اما ریدم برای ماکان. با آن اسمش. گیرم من اشتتباه می‌کنم. از دست خانم سا عصبانی‌ام. او هم از دست ِ من عصبانی است. او می‌‎گوید خیلی سرم توی اینترنت است. از همین عصبانی است. و حق هم دارد. من هم از این‌که او حق دارد و از این موضوع عصبانی‌است، عصبانی‌ام.

هیچ برنامه‌ای ندارم. یعنی از برنامه بدم می‌آید. یعنی نمی‌دانم قرار است چه کار کنم یا چه شوم. و دوست هم ندارم بهش فکر کنم.

حالا چی شد این‌ها را نوشتم؟ هیچ. الکی، بی‌خودی.

بلک بتی و من

حتی اگر اتفاق‌های سیاسی و اقتصادی روی پوست کلفت ِ من تاثیر نداشته باشند، اتفاق ‌های اجتماعی ِ شخصی‌ای که برایم می‌افتد من را از این کشور و مردمانش دل زده یا دل‌مرده یا متهوع یاهر چی که بار منفی به حدّ کافی در معنا داشته باشد، می‌کند.

چند ماه پیش

از سر ِ کار داشتم می‌رفتم منزل، نان ِ جوین و نمکم را بخورم و دوباره برگردم سر ِ کار، دنبال لقمه‌ی نان ِحلال و با آرزوهای اکنون بر آب برای پیشرفت در زندگانی و دستیابی به طبقه‌ای فراتر از طبقه‌ی گه ِ متوسط( از لحاظ اقتصادی البته) که رسیدم به سر ِ خیابان ِ شیخ بهایی شمالی و رفتم توی ملاصدرا. یعنی توی ِ خیابان ملا صدرا و نه ماتحت ِ این فیلسوف. ترافیک هم مقادیری بود. به شهرداری هم که مربوط نیست. بعد یک موتوری ِ پیزوری داشت خلاف این ترافیک برای خودش راه باز می‌کرد. ماتیز ِ ما که حکمش برای من مثل ِ جیپ ِ رنه گید است. و در خانه ماتزیما صدایش می‌کنیم و باهاش چه سفر ها که رفتیم، چه سفر ها که کردیم، با قلدری ِ زاید الوصفی راه موتوری ِ پیزوری و صاحب  عَن ِ قانون شکنش را بسته بود. آقای موتور سوار برگشتند به بنده گفتند: جیگر! ماتیز به مردا نمی‌یاد.

ما رو می‌گی، اول یه کم خون، خونمون رو خورد. بعد یه کم بنفش شدیم. بعد آن روحیه‌ی ژنتیک ِ تیکه اندازم اومد سراغم. بعد از چار ثانیه کلّه ی بور و کوچکم را از ماشین بیرون بردم و گفتم: در عوض موتور به کیونی ها میاد!

از آدم‌هایی که بی‌خود و بی‌جهت بد‌دهنی کنند. بدمان می‌آید، همگی خیلی شیک و روشنفکر و این‌هاییم و دهن‌لقّی هایمان مختص است به شب نشینی‌های دور ِ همی. نه خیابان. اما فحاشی ِ من جهت دار بود و نه بی‌جهت.

این مهم نیست، مهم این است که موتوری که از ماشین ِ من رد شده بود برگشت ، یعنی دور زد تا بیاید و حقّم را بگذارد کف ِ دستم. اما من دستهایم به فرمان بود و ترسوانه گاز می‌دادم و مثل مسافر کش‌هایی که فکر می‌کنند خوب است مسافرشان از ترس بشاشد رانندگی کردم تا رسیدم به چمران و ال‌قصّه آن فینیشد باقی ماند تا چند ماه ِ بعد یعنی دیروز.

دیروز یک موتوری به من نزدیک شد و گفت چه گهی خوردی؟ گفتم بّله؟

بعد تا فهمیدم هم اوست دیر شده بود چون دستش داشت میامد تو که یقه ام را بگیرد و چه بسا هم که گرفته بود، اصلاً یادم که نیست. این از فواید بی کولری است. یعنی این کولر را 3 سال است می‌خواهم ببرم درست کنم. نر گدا بازی در ‌می‎‌آورم. همین می‌شود که دست بسیجی‌ها، فال‌فروش‌ها، بامبو‌فروش‌ها، مریم فروش‌ها، جوراب فروش‌ها و عشّاق و هواداران توی ماشین ِ آدم می‌آید. در کسری از ثانیه روشنیدگی‌ام فوران کرد و هوش ِ ژنتیکم بهم گفت در را باز کن. و مردک غولتشن را از  موتورش به پایین پرتاب کن، باشد که در این کار نشانه هایی برای اهل دل قرار داده باشند.

در را باز کردم و موتوری ِ نود و پنج و نیم کیلویی را گوزملّق کردم. بعد سه بار پشت هم بهش گفتم: کیونی ، کیونی، کیونی!

یک بار هم گفتم بسیجی ِ جاکش.

بعد باز دوباره مسافر کش بازی درآورده و از محل ِ فحاشی در رفته و به خود گفتم جای یک فحش ِ مادر خالی بود بین ِ الفاظم و بعد هم می‌ترسیدم. چون فکر کنم دستم می‌لرزید و فکر ِ نمره ماشینم را کردم، بعد به خود قبولاندم که نمره‌ی عَنه؟ شجاع باش مرد. بعد شجاع شدم و ولوم ِ ماشین را دادم تا آخر. و رَم جَم از بلک بتی خواند. بلک بتی او را های می‌کرد و بهش حال‌های اساسی می‌داد.

لطفاً فید ِ جدید را دنبال کنید، و یک لعنت هم بر مسبب این بدبختی ها بفرستید

من عادت دارم، به آلاخون والاخونی به اینکه به تخم مقام دولتی که می‌نشیند و یکهو راست می‌کند و همه چی را فیلتر می‌کند نباشم، عادت دارم…یعنی شما که می‌دانید الان پنجمین سال است که در این جاهای مجازی می‌نویسم و اتفاقاً 4 دفعه طعم فیلتر شدن را چشیده ام.

شاید بعداً این وبلاگ انتقال یافت به بلاگر یا خدا را چه دیدی شاید اصلاً یک وبسایت شد برای خودش…اما فعلاً این آدرس فید را به جای قبلی دنبال کنید تا ببینیم چه می‌شود. انقدر ریده شده در وبلاگم که اماربازدیدش شده روزی ده نفر…دوست دارم تمامی ِ آن دویست و خُرده ای نفر که نوشته های قزل آلا را دنبال می‌کردند باز هم همراه من باشند، شما نمی‌دانید که تمام ِ اعتماد به نفس ِ من هستید، این یک راز است، بین ِ من و شما.

آدرس ِ فید جدید:  http://feeds.feedburner.com/introutsugar

چند داستان ِ واقعی در مورد ِ چند روز ِ واقعی

*یک روز چند نفر از دوستان می‌خواستند اختلاطی بروند بیرون. منتها از ترس ِ کفتارهای آ** نرفتند.

*یک روز دو نفر از دوستان به صورت اختلاطی در ماشین نشسته بودند. همان موقع یک موتوری گفت بزنید کنار. دوستان ما با اینکه در ماشین نشسته بودند و با یک حرکت می‌توانستند موتوری را گوز ملّق کنند ، زدند کنار. موتوری دهان پسره را بو کرد و بی‌سیمش را نشان داد هی و به دختره گفت شما بشین تو. کیف ِ پسره را گشت و به دختره گفت گفتم شما بشین تو! داخل ماشین را نگاه کرد و به دختره گفت شما ساکت باش. بعد نسبت‌شاان را پرسید و پسره گفت ما دوستیم  و به دختره گفت گفتم شما بشین تو، ای بابا. بعد پسره به آن‌ها گفت ما آن‌جور که شما فکر می‌کنید نیستیم. یارو گفت مثلاً چه جورید؟ بعد دست ِ کثافتش را به صورت ِ پسره کشید. رفیقش گفت مثلاً از اون‌هان که تو ماشین می‌چسبن به هم و اگه شد یه ماچ و موچی هم را می‌ندازن. پسره گفت خودتان به ما نگاه کنید. ما اون‌جوری نیستیم. اگر هم باشیم به کسی کاری نداشتیم. یارو پرسید شما کجا زندگی می‌کنی؟ پسره گفت ایران. یارو گفت دِ نه د ِ! اشتباه گفتی، جمهوری اسلامی ایران. گفت ماشین را می‌خواباند. اما به آن‌ها کاری ندارد. پسره گفت جناب…تکرار نمی‌شود. بعد یاروی ِ قصه آن ها را ول کرد. دختره پرسید چی گفت؟ پسره گفت مادر ج‌*** ها.

* انقلاب فرهنگی شد. دختری که در دانشگاه دولتی در مشهد عمران می‌خواند مجبور شد برود آرایش گری یاد بگیرد.

* یک روز انتخابات بود. مردم تصمیم داشتند یک بار هم که شده خودشان را نشان دهند. بگویند ما گوسفند نیستیم. منتها همان مادرج‌*** ها نگذاشتند. بعد هم برحسب مادرج*** بودنشان زدند یک سری را کشتند. یک سری را بردند. یک سری را خوردند. یک سری را هم نُمودند.

* یک روز یک عده دانشجو در خوابگاه‌شان به خاطر یک ریش تراش برقی، تراشیده شدند.

*یک روز چند عدد زندانی به اعدام محکوم شدند. یکی از آن‌ها معلم بود، یکیشان اصلاً فارسی نمی‌فهمید و حتی نمی‌دانست جرمش چیست، یا چیزی در همین مایه ها.

*یک روز یکی دیگر از دوستان ِ ما زیر ِ پل ِ گیشا انقدر کتک خورد که به گریه افتاد. چند نیروی مردمی او را زدند. بهش یاد دادند که دوست دختر داشتن گناه دارد. به دختره هم لقب ِ های جیم دار دادند. بعد دست ِ دوستی دراز کردند. امر به معروف. نهی از منکر. امام حسین. ساعت پسره لای شمشاد ها بود. یکی از نیروهای خودجوش داشت جای جفتک انداختن پسره را از روی پیراهن ِ سفید رو  شلوارش می‌تکاند. بعد یکی از نیروهای خود جوش داستان آموزنده ای را نقل کرد از یک روحانی یا آخوند یا سندباد یا هر چی. داستان راجع به این بود که چگونه دمپایی پلاستیکیِ دستشویی ِ مشترک  بین زن و مرد موجب تحریک می‌شود. بعد از این داستان دوستان ِ ما اعتراض های خود را پایان دادند. و فقط هق هق کردند آن ها حدوداً بیست سال داشتند و برای مواجهه با عطوفت ِ اسلام ناب ِ محمدی دل ِ کوچکی داشتند که این همه محبت درش جا نمی‌شد. بعد نیروهای خودجوش با آن ها دست دادند و ازشان رضایت گرفتند شاید چون دلشان از پذیرفتن امر به معروف و نهی از منکر توسط آن دو پر از نور ِ الهی شده بود، گفتند از ما راضی باشید. یکیشان شماره تلفن هم به آن‌ها داد، که اگر مشکلی برایشان پیش آمد با او تماس بگیرند. شمار تلفن را پسره انداخت لای شمشاد‌ها.

*یک روز به یکی از دوستان که برای خودش مادر است و همسر است و چه و چه ، گفتند خواهرم موهایت. گفت من خواهر ِ شما نیستم. گفتند پس موهایت. گفت به شما مربوط نیست. آمدند جلو ، خانم ِ محترم گفت چخه. بردندش. سگ ها از چخه نمی‌ترسند دیگر.

*یک روز هم هست که هنوز نیامده. من فقط منتظر آن روز می‌مانم. اگر من نباشم، مطمئناً یک عالم آدم ِ دیگر هستند که منتظر ِ آن روز می‌مانند. آن روز، روز ِ ظهور ِ هیچ کس نیست. اما عده ای غیبشان می‌زند. از روزهای ما، از برگ های تاریخ ، از زندگی ِ ما. می‌روند. ما هم این یک‌روزها را فراموش می‌کنیم، اما قول ِ بخشش نمی‌دهیم.

من منتظر ِ هیچ کس نیستم، منتظر ِ آن روزم.