روز ِ پدر، هشت ِ مرداد

فردا هشتم اَمرداد است. البته من از مرداد استفاده می‌کنم.  سال شصت و یک پدرم بالاخره بله را می‌گیرد. بعد از چهار سال. کاش این وصلت سر نمی‌گرفت. آن‌وقت من نبودم. این وبلاگ نبود. وقت ِ شما هدر نمی‌شد. هیچکس گیر ِ من ِ ازگل نمی‌افتاد. داداشم هم نبود. مادرم با آن دکتره ازدواج می‌کرد و پدرم هم احتمالاً با اتکا به پولش با هر کس که می‌خواست. شاید. در هرحال زندگی این دو نفر مسیر دیگری پیدا می‌کرد، قطعاً مادرم زندگی بهتری می‌داشت و پدرم زندگی ِ بدتری، هشت مرداد را می‌گفتم.

پدربزرگم که الان مرده عرق می‌خورد، بعد آب می‌گرداند و می‌رفت نمازش را می‌خواند. دعای آخر نمازش شامل همه‌ی پنج فرزند، و ما نوه‌ها می‌شد، بی‌چاره با مریضی رفت. خدا بیامرزد همه را.  تاریخ تولدی، مبعثی چیزی را برای ازدواج بین این دو تا در نظر داشت. اما پدرم سر همه‌ی تاریخ‌ها یک بهانه‌ای می‌آورد. همه را ایگنور می‌کند. پدر بزرگم می‌گوید مهرداد خان-چون اسم پدرم مهرداد است، فکر نکنید که اسمش مهرداد خان است، مثل ِ شاهرخ خان، چون ما که هندی نیستیم و تازه این اسم شناسنامه‌ایش نیست- پس شما خودت یه تاریخ بده. پدرم نه می‌گذارد، نه بر‌می‌دارد می‌گوید هشت مرداد. پدربزرگم که من بهش می‌گفتم باباجون می‌گوید چرا؟ ولادت کیه؟ پدرم هم می‌گوید ولادت خودش است. باباجون می‌گوید جدی؟ او هم می‌گوید من شوخی نمی‌کنم الان.

عروسی هشتم در شمال برگزار شد. همه پختند. چند حلقه فیلم باقی مانده. پدرم در آن‌ها معذب است. و با دستمال عرق از رویش پاک می‌کند. توی فیلم مردها کراوات زده‌اندو از شر بمباران راحتند  و مادرم همه‌اش می‌خندد انگار نه انگار که بعداً قرار است آینده‌ی این دوتا بشود این. پدرم به پشتوانه‌ی ارث باد آورده‌اش و شعار مال خودمه‌ی معروفش قمار کرد، باخت، قمارکرد، باخت، قمار کرد، باخت، قمار کرد، باخت، قمار کرد، باخت، قمار کرد، باخت، قمار کرد، باخت، با ممد حسن خان. و یک سرهنگی. همه هم فامیل بودند. آخرش خیلی دیر فهمید. مادرم که این چیزها را نمی‌فهمید. نمیدانست شوهرش ممکن است سر خانه بازی کند. البته خدا را شکر. صدهزار بار. دویست هزار بار. اصلاً هزارهزار بار. الان خانه داریم. پدرم رام شده. آرام شده. یعنی مادرم آرامش کرده، بعد بیست و هفت هشت سال زندگی. پدرم سی وهشت سالش بود و مادرم سی. و چهار سال دنبال مادرم دویید تا خانواده‌ی مادرم راضی شدند به او دختر بدهند. چون خانواده‌ی مادرم خودشان وضعشان خوب بود. نوکر ،کلفت داشتند، به تخمشان هم نبود که پدرم آلمان بوده، پولش از پارو بالا و پایین می‌رود و بلا بلا بلا. خلاصه آخرش گول ِ پدرم را خوردند.

این مرد  که مظلومانه روی تخت ِ طاووس می‌نشیند. و هر روز یک سری سوال خاص از من می‌پرسد و باید با دعوا برود ریشش را بزند تا مثل پیرمردها نشود. پدر من است. هر روز برایم دعا می‌کند. که موفق شوم. زن بگیرم. روی پام واستم. بعد می‌گوید یک خونه برای تو بگیرم یکی برای صدرا هیچی از خدا نمی‌خوام. مادرم هم می‌گوید نه تو رو خدا یه چیزی بخواه. تولدش یادمان نبود که فرداست، مادرم گفت تولدت مبارک آقا، پدرم هم گفت لوندی نکن. کیک هم نخریدیم چون یادمان نبود برای شب ِ تولد. آدم‌هایی هستیم منطقی گفتیم فردا برات کیک می‌خریم، او هم گفت نمیخواد بخرید. اما می‌روم می‌خرم. چون یک پدر دارم. هر چند مسئول و همدست در به وجود آوردن من باشد، اما پدرم است. ما چندین قرن است که با یک کیک چهار نفره-ترجیحاً بی‌بی، نشد طلایی، نشد پوپک- جشن می‌گیریم، اگر حسب ِ اتفاق عمو ایرج و خاله ژولیت، خانمش، این‌جا باشند 6 نفری جشن می‌گیریم. عمو ایرج رفیق ِ پدرم بوده. در آلمان با هم آشنا شدند. یعنی نزدیک پنجاه سال، البته برادر ایرج دوست صمیمی پدرم بوده، اما بعدا مرده، چون اوردوز کرده بوده. عمو ایرج می‌گوید در ازای پول ناچیزی در آلمان ماشین می‌شسته، برادر دیگرشان که خیلی معروف است در آلمان پروفسور می‌شود و الان داستان‌هاش همه جا هست. که اسمش را نمی‌گویم. پدر من هم در آلمان درس می‌خوانده، منتها حالش به هم می‌خورده، معماری چوب می‌خوانده و بعد نصفه و ترم‌های آخر ول کرده و آمده سراغ املاکش در ایران تا نبرند و نخورند. بعد هم مانده، دیده چه کاریست؟ وقتی پول داری ، درس هم بخوانی؟ اینها را که می‌گوید بعد اضافه می‌کند که اگه پدر بالا سرم بود این‌جوری نمی‌شد. اما پدر بالا سرش نبود. یکی از تفریحات مادربزرگم؛ مادر پدرم یعنی، ازدواج بوده، او سه تا شوهر داشته، من عموهایی به فامیل‌های مختلف دارم.

این‌ها مهم نیست، خدایا دل ِ پیر ها را شاد کن. می‌دانم سخت است، حتی برای تو اما زورت را بزن.

As i am

مادرم برای پاشویه‌ی توی حمام(چون ما وان نداریم، هیچ وقت نداشتیم یعنی) لوله باز کن خریده. زنگ می‌زند به من که چسب زخم بگیرم. چون در لوله باز کن باز نمی‌شده و از چاقو استفاده کرده تا در را باز کند، اما زده یکی از رگ‌هایش را باز کرده. یک بار، وقتی کوچک بودم، مادرم یک بیماری بدی می‌گیرد گویا داشته سکته می‌کرده. سکته‌ی مغزی. خدایا شکرت، یه بلا کمتر. اما رگ پاره می‌شود. رگ در ناحیه‌ی بینی بوده. اما خون از دهان می‌آمده بیرون. با امکانات ‌ِ پزشکی ایران در دهه‌ی هفتاد خیلی طول کشید تا بفهمند این خون چیست، از چیست، و چرا بند نمی‌آید؟ از همان وقت ما فهمیدیم مادرم مشکل انعقاد خون دارد، هنوز هم معلوم نیست این مشکل از کمبود ویتامین کاست، از فشار خون است یا چیزهای بدتری که می‌شود تصور کرد.

وقتی رسیدم خانه، دیدم یک بریدگی که کره‌ی مشتری توش جا می‌شود روی دست مادرم است. روز بدی را داشتم چون همه‌اش به معافیت و سربازی که بیست و چهار پن روز دیگر است فکر می‌کردم. انقدر مفلوک بودم که نزدیک بود بزنم زیر گریه. من واقعا نمی‌خواهم بروم سربازی.می‌دانم هیچ کس نمی‌خواهد، اما من بیشتر نمی‌خواهم. شما من را نمی‌شناسید. چیزی هم از دست ندادید.

دست مادرم را چسب زدم و به فامیلمان که آمده تهران تا لباس بخرد بد و بی‌راه گفتم. گفتم او عملی است و جاش این‌جا نیست. و مادرم گفت که اگر خاله اش نبود پدرم عمل نمی‌شد. و خاله‌اش بهش لطف دارد. و به ما لطف دارد. چون خاله‌ام مادر همین پسره‌ی نسناس است. گفتم حساب من از شما جداست، حساب این دو تا هم از هم جداست. چون من با او در اصفهان یک سال هم‌خانه بودم. این‌ها همان پولدارهای شمال هستند، در یک پست نوشته بودم، فئودالند. ممکن بود اثر این هم‌خانگی این باشد که من الان به سلام، بگویم شلام. اما این‌طور نشده. و اگر این طور نشده به خاطر این است که من شانس آوردم. اما کیون من از جای دیگری می‌سوزد. از این‌که خیلی مرا سر یک قضیه‌ای مسخره می‌کرد که اعتماد به نفسش را ندارم این‌جا بنویسم، اما به مادرم گفتم، او هم بغلم کرد، چون باید یک آدم آسیب دیده را بغل کرد. اگر یک آدم آسیب دیده دیدید بغلش کنید. گفت مثل پدرم نباشم. گفت این همه تلاش کرده و آخرش من مثل پدرم شدم. به پدرم می‌گفت بابام. پدرم از آن طرف داد زد چیه هی بابام بابام؟ من از این‌که مثل پدرم شوم می‌ترسم.

مادرم گفت سوسیس می‌خورم یا نه و در حالی که من و مانیتور به هم زل زده بودیم کله‌ام را تکان دادم پایین. بعد مادرم در آشپزخانه گفت آخ چون چسب را کنده بود، و خون همین جور همه جا ریخت و من بهش گفتم بهش می‌رسم اما تلفن زنگ زد و خون همین ‌طور ریخت، مادرم یک جا را پاک کرد و خون ریخت یک جای دیگر، بعد جای دیگر را پاک کرد و خون جای دیگر تری ریخت . گوشی را دادم به مادرم. و سوسیس ها را بی خیال شدم، خون پدرم و حالا هم خون مادرم را دیده‌ام. و این به چه درد می‌خورد ؟ دستمال را می‌شورم و داد می‌زنم که من رفتم دنبال ویتامین کا.

در مجتمع به خاطر تولد موعود شادی می‌کنند. دختر و پسر دارند می‌زنند، می‌رقصند و پلیس هم حافظ مال شماست. هست و کاری ندارد. آهای دختر رشتی. دم ِ داروخانه یک خانم پیری که مانتوش سیاست، روسریش سیاست، شلوارش سیاست و کفشش هم سیاست می‌گوید که شهرستانی است. و پول هم می‌خواهد. نگاهش هم نمی‌کنم. داخل تر، در حیاط، یک مرد که وسط موهایش ریخته، یک دختر بچه که قرمز پوشیده را نشانده رو پاش و ده تا دی وی دی چیده برای فروش. من از پله ها می‌روم بالا. می‌گم ویتامین کا. می‌گه نسخه. می‌گم ندارم. یک مردی می‌آید و می‌گه لورازپام.به او بهش می‌گه نسخه و به من  می‌گه  بروم پیش دکتر. می‌روم. دکتر ‌خایه‌تون کجاست؟ برای مالش می‌خوام. دکتر می‌گه نسخه. توضیح می‌دم. بیرون داروخانه توی حیاط آن مرد و زن سیاه پوش دعوا می‌کنند. زن به مرد می‌گوید برود گم شود چون یک کثافت است. مرد هم به زن می‌گوید قاشقی ِ خرابزاده. زن روانی می‌شود می‌گوید قاشقی خودتی کراکی و اضافه می‌کند گه ِ اضافه نخور. شاید فکر کرده منظور مرد قاشق برای تزریق است. زن باز داد می‌زند که گه اضافه نخور مرتیکه‌ی دیوث ِ هیچی ندار. بعد مرد یک چیز آرام و ناواضحی می‌گوید و همه چیز ساکت می‌شود. تخم ِ دکتر هم نیست که بیرون چی شد. تخم ِ من چرا.آخرش سه تا دانه قرص به من می‌دهد و می‌گوید جویدنی است. پونصد تومن. آدم برای دارو هر چه هم پول بدهد فکر می‌کند ارزان شده. البته بعد از بیماری ِ پدرم آدم این فکر را می‌کند. بیرون مرد سرش را گذاشته بین دو دستش و زن هم خبریش نیست. و یک پژوی بژ جوری پارک کرده که باعث می‌شود به مادرش فحش بدهم. در مجتمع حتی شدید تر می‌رقصند و چرا نمی‌زقصه توله؟ و پلیس هم نیست و روسری ها هم نیست. به تخمم نیست، به خاطر سوسیس‌ها و ویتامین کا.

عنوان را کجا وارد کنم؟

*صبح، ساعت هفت این طور ها بود که داداشم از پادگان زنگ زد خانه، مادرم هم من را بیدار کرد که داداشت باهات کار دارد. گفتم هان؟ گفت آقا من یه چیزی رو یادم رفته از دم ِ تلفن بردارم، نزار مامان ببینتش. و اصلاً احتمال هم نداد که مادرم شاید آن یه چیزی را دیده باشد و بعد تلفن را برداشته باشد همانجور که ادرار ِ صبحگاهی ِ فِرِش نوک می‌زد که برو من را بشاش،  رفتم ببینم یه چیزی که دم تلفن جا گذاشته چیست. دیدم خانم ماری جوانا در یک کیسه‌ی کوچک کز کرده‌اند. برشان داشتم انداختم روی دراور.مادرم گفت چه کار داشت؟ گفتم اممم… گفته چیزش را براش بزنم به شارژ. او هم دیگر نپرسید چیز چیه؟

*بعد رفتم تا بخوابم، در خوابم آدم مهمی بودم. در جای مهمی بودم. کار مهمی هم می‌کردم. که یک گربه در زد، البته من پا نشدم اما می‌شنیدم.گربه گفت: ببخشید مزاحم شدم من تمام شب را پشت درب ِ منزل شما استراحت نُمودم. مادرم گفت شما یک بچه گربه‌اید، والده کوشن؟ بچه گربه گفت به من نون پنیر بدهید. دارم تلف می‌شم خانِم. میو. بعد مادرم برایش یک لقمه نون پنیر برد. آن را خورد. واقعاً خورد. نون ِ جو را با پنیر فتا خورد. بعد گفت میو، یکی دیگر میتونم داشته باشم؟ مادرم رفت لقمه‌ی دوم را بگیرد. که گربه هه آمد تو و جلوی پرنده هه ایستاد. ما به پرنده‌مان می‌گوییم پرنده هه، چون نمی‌خواهیم دچار بحران هویت شود، مثل جکی چان در یکی از فیلم‌هایش که تا سوم راهنمایی محبوبترین فیلم تمام دوران بود، دورانی که نولان  برای من هنوز توی کمر ِ باباش بود، مثلاً. من که خواب بودم، اما شنیدم که پرنده جیغ زد. پدرم گربه را انداخت بیرون  و همان بیرون لقمه‌ی دوم نان و پنیرش را خورد. پرنده هم تا یک ربع حرف نزد. پا شدم هی سوت زدم که بابا گربه هه رفت. به خودت بیا. خیلی ترسیدم. که به خاطر آن بچه گربه‌ی لعنتی که پنج  طبقه را کوبیده آمده بالا تا نون پنیر بخورد پرنده هه لال شده باشد. اما وقتی پرنده گفت جیک جیک ، دیوثا، دیگه گربه را ندین تو خونه، خیالم راحت شد.

* در طول روز به این که می‌خواهم چه کار کنم فکر کردم. جالب این‌که هیچ کاری به ذهنم نمی‌رسد. یعنی قرار است من در آینده‌ بی‌کار باشم؟  من تا به حال به مفهوم واقعی کلمه دنبال کار نگشته‌ام. یک بار به مادر دوستهام که الان دشمنانم محسوب می‌شن، گفتم من می‌خواهم بیام این‌جا پیش شما کار کنم و او پذیرفت و به رییسمان معرفیم کرد، رییس خوشش اومد، شایدم فقط بدش نیومد گفت بیا بهم. و این شد کار ِ من. یک بار یکی از همکلاس‌ها که در کامپیوتر وارد بود من رابرداشت برد یک شرکتی که همایش برگزار می‌کرد. حقوقش بد بود. کارش هم سخت بود. کار من کامپیوتر نبود. من مترجم همزمان بودم و انقدر هنگ می‌کردم که نپرسید. و انقدر اطلاعات ناجور اما درست به مهمانم دادم که بعد به گه خوردن افتادم. بعد که آن مامور ریشو ازم پرسید چی گفتی؟ چی گفت؟ من تا به حال همین دو تا کار را در ازای مزد کرده‌ام.یعنی فروش ِ کتاب، و ترجمه برای دبلیو اچ او در ایران. در دبیرخانه و در زندان دُرچه. در اصفهان. زندان را صورتی و زرد کرده بودند تا نماینده ی دبلیو اچ او که وزیر بهداشت تونس بود بفهمد زندانی‌ها شاد هستند . بوی رنگ می‌آمد. آن زندان ایدزی نداشت. ان زندان جای زندگی بود. اما هر چه گفتند آخرش تونسی باورش نشد و من هم بهش گفتم حق دارد، چون حتی من هم باورم نشده.

*چند تا راه هست. اولیش این است که من مثل خیلی‌ها به آب و آتش بزنم. بروم توی نیازمندهای همشهری. چه بسا کارم هم گرفت. مجید قبل از این‌که برود آلمان، مدیر فروش فلای امارات شده بود از همین طریق. وقتی داشت می‌رفت به من تلویحاً گفت بروم جاش. من ِ احمق نرفتم. هر چی فکر می‌کنم یادم نمی‌آد چرا. این مهم نیست، شاید دلیلم این بود که من از پشت میز نشینی تا  6 بعد از ظهر متنفرم. من هنرمندم. زندگی ِ من همین ساز است. تمام حفره‌ی توی دل ِ سازم است. زندگی ِ من نوشتن است. فکر کردن است. خواندن است. فلای امارات؟ به تخمم. زندگی ِ من باید حاوی ِ دوس دخترم که خانم ساست بشود. و صبح‌ها بتوانم پدرم را ببرم بانک، از این دلایل. مثل سگ پشیمانم، هاپ هاپ.

راه دوم این است که در گودر بنویسم: من یک مدیر ِ توریسم هستم و خیلی آدم قابل معاشرتی‌ام. لطفا به من ای میل بزنید. پایه حقوقم هم مهم است.

راه سوم این است که باز هم کاری نکنم. بچسبم به جعفر که دارد می‌آید، کارهای کتابفروشی را بکنم تا جعفر بیاید حرفهاش را بزند و برود. بعد سیریش شوم به رییسم که بیتلز بیتلز. این‌جوری می‌افتم توی مسیری که دل‌خواه اما نامطمئن است. یعنی از همان چاپ کردن بی‌تلز نا مطمئن است که چاپ بشود یا نشود تا در آمد و فلان و بیسار.

*خدایا این زلزله چی شد؟ بفرست  بیاد، بلکه نرم زیر چارچوب ، به پنج الحمد توسل نکنم ، بمیرم و راحت شم. یعنی جدی به این قضیه امیدوارم، بریم هم مهم نیست که شما چی فکر می‌کنید چون من تا نوک ِ دماغم رامی‌بینم و بس. تازه اگر عینک نباشد، همانم را هم نمی‌بینم.

اُگزاسپام

تهِ گیشا درست نبش ِ چهل و یکم یک پیتزا فروشی هست. امروز آن‌جا بودم. سابق بر این در کودکی در آن پارک جنگلی که امروزه  شده اتوبان با اسم ِ یک عراقی که کشورش هشت سال با شاخ ترین کشور شیعه در کهکشان راه شیری می‌جنگید، پای ملخ می‌کندیم یا ملخ را بنزینی می‌کردیم بعد آتشش می‌زدیم تا بجهد و با زجر بمیرد، چون ما کودکانی خشمگین و فوتبالیست بوده و از عطوفت بویی نبرده بودیم. الان اگر یک ملخ ببینم دو کیلومتر دور می‌شوم تا نخورتم. این مهم نیست. سه تا پیتزا می‌شود بیست و یک هزار تومان. سه تا پیتزا. اما چراغ‌های رابطه سوسو می‌زنند. در پیتزا فروشی یک دختر زل زده به یک پسر. بعد پسر هم فکر نکنید بی‌کار است، زل زده به دختر. حتی بیشتر. حتما اولش است. حتما چراغ‌های رابطه ای دارند مثل ِ ریسه. من منتظرم تا جعبه های پیتزام را بدهند تا گم‌ام را در پایین دست گور کنم. اما دیر می‌دهند.  بدهید، اما دیر ندهید. گربه دارد بیرون ِ در. گربه‌ی طوسی ِ زشت. بنابراین گربه را نگاه می‌کنم که دمش را هوا داده تا تخم‌هایش هوا بخورند. اسم ام اس نصفه و نیمه خود را به من می‌رساند. بِلاه‌بِلاه‌بِلاه. اهمیتش در حدّ صفر است. دیگر برای من مهم نیست. مثل گربه که برایش مهم نیست خود را به پای من بمالد یا سطل آشغال. من بد شانسی ِ یک نفر ِ دیگرم، خدا را شکر. می‌توانستم خوش شانسی اش باشم. اما نقش‌های منفی ماندگاری بیشتری دارند. بادوام. غلیظ و با صرفه. گربه، اگر یک بار دیگر دور ِ پام بپیچی شوتت می‌کنم توی خیابان. چون داری عصبی‌ام می‌کنی. گربه خودش می‌داند. پس بین من و سطل آشغال ، دومی را انتخاب می‌کند. چراغ‌های رابطه سوسو می‌زنند، چراغ‌های رابطه می‌گویند گه . الان دوست دارم برینم. به همه چیز. منتها، می‌آیند می‌گویند ادای ازمو در آوردی. می‌آیند به من از پنج و نیم می‌دهند نیم. می‌آیند می‌گویند جو گرفتت. می‌آیند می‌گویند افت کردی. مهم است؟ به تخم ِ ناقص همین گربه.

آب ذغال. شیرین است.شما نمی‌دانید. یک چیزهایی سعادت می‌خواهد. باید فکر کارت قرمزم باشم. برم بگویم حضرت آقا این بیمارستان ِ گه‌تان، من یک زمانی توش خوابیدم و آب‌ذغال خوردم. بدید مدرک ما را برویم دنبال کارت قرمزمان، که البته به درد نمی‌خورد چون یعنی اخراج.

آق چسرا

هوا خیلی گرم است. دو دسته ماشین داریم. ماشین‌ها با شیشه‌های بالا. ماشین‌ها با شیشه‌های پایین. باد می‌آید تو. باد گرم. سشوآر سشوآر. چمران ریدمونی شده. مثل ولی‌عصر. مثل پهلوی به قول بزگترهامان. چمران ریدمونی شده. حالا هی گل بکارند. هی چمن بکارند. آب بدهند. دون بدهند. آن وسط با گل ِ رُز ِ مُحَشّر بنویسند یا مهدی ادرکنی. ریدمونی شده آقا. دیر می‌رسم سر کار . علی آقا که کارگر مغازه است آن‌جاست. می‌گویم سلام. و شصت و نه ثواب را فی الفور می‌ریزم به حساب.

دیگر راجع به سعید که بچه‌ی علی آقاست و فلج  شده و قرار است ظرف همین یکی دو سال آینده حسابی زجر بکشد و بعد خلاص شود گفت و گو نمی‌کنیم. چند هفته است. علی آقا از خانوم دکتر که در بیمارستان رییسش است می‌گوید. علی آقا کارگر بیمارستان است. خانوم دکتر گفته علی آقا چه قدر می‌روی عیادت برادرت در بیمارستان امام خمینی؟ چقدر مرخصی؟ هر روز هر روز؟ علی آقا خواسته با مشت بزند تو صورتش. تا دندانهایش بریزند روی زمین اما این کار را نکرده. بلا نسبت من، پولدارها عوضی شده‌اند. تبیین می‌کنم که پولدار نیستم. بعد برای این‌که مثال بزنم می‌گویم هفته‌ی پیش کیش بودم و پول کم آوردم. چه مثالی. گفت سال هفتاد و چهار می‌رفته کیش، پیراهن زنانه می‌آورده و روی هر کدام هفتاد تومان سود می‌کرده. سال هفتاد و چهار ،هفتاد تومان خیلی بوده و او چهارده هزار تومان سود کرده. می‌گویم بعله. می‌گوید خانوم دکتر خودش بچه‌اش که تب می‌کند سه روز نمی‌آید سر ِ کار. من برادرم دیکس دارد آق چسرا. من آق چسرا هستم . برادرم صد کیلو است. من لاغرم. اما او صد کیلو است. کارش هم خوب است، آق چسرا. شکر. یک دو قولو دارد، یک دختر. دخترش تقویتی می‌رود، درسش خوب است چون، یک میلیون دادند. می‌گویم بعله. می‌گوید خود خانوم دکتر سه ماه سه ماه می‌رود اروپا هیچ کس چیزی نمی‌گه آق چسرا. اصلاً من می‌خواهم از مرخصی‌ام استفاده کنم….عوضی اند این‌ها. می‌گوید بعد از سربازی در سال هفتاد و دو آمده دهاتشان، و آن‌جا گوسفند داشته تا هشتاد این‌طور ها. آقای خودش بوده، نوکر خودش بوده. گوسفند الان کیلویی هفت هزار تومان است. کم است؟ می‌گویم نع. می‌گوید کم ِ کم  یک گوسفندپنجاه کیلویی  می‌شود سیصد و پنجاه هزار تومان. کم است؟ می‌گویم زیاد هم هست. می‌گوید چوپون بیست و پنج تومان می‌گیرد از ده ِ صبح تا سه بعد از ظهر، که من به چوپانی فکر می‌کنم حتی ، به جای نی هم گیتار می‌برم. می‌گویم چوپون خوب می‌گیرد. می‌گوید من گوسفند ها را فروختم آمدم تهران، به تهران می‌گوید خراب شده. چرا علی آقا ؟ چرا آن گوسفندهای بدبخت را فروختید؟ چون زنم داهات نمی‌ماند. زن ها پر توقعند. در دهات ما زن ها دیگر شیر نمی‌دوشند. هیچ کس دست به گوسفندها نمی‌زند شیرشان حروم هطل می‌شود. می‌گویم بالاخره نمی‌ترکند که ،کجا می‌روند شیر ها؟ آخرش هم تکلیف شیر ها معلوم نمی‌شود چون علی آقا نصفه نیمه حرف می‌زند. می‌گوید که این فلانی کثافت است. من می‌گویم چقدر توی سر خودم زدم که بهش رای ندهید. آخر هم رای دادید. گفتید اخراج می‌شوید. سرش را تکان می‌دهد ، و باز می‌گوید اصلاً این‌ها همه‌شان کثافتند.

بعد فکر می‌کنم که کارگر اداره مادرم آیا خواسته تا دندان های خانمی را که مقام بالاتری از یک کارگر دارد و مثلاً رییس بخش است و ممکن است مادر من باشد را با مشت بریزد روی زمین یا نه؟ بعد امیدوارم که این‌طور نباشد.

کیش/میش یا یک سفرنامه‌ی ناقص در هشت اپیزود

حانم سای شگفت‌انگیز

پنج سال است که برای بردن جایزه‌ی بهترین دوست دختر سال کاندید می‌شود و چهار بار آن را برده. من فقط یک بار کاندید شدم آن را هم به به دوست پسر دختر عموی او باختم. می‌آید دنبالم. دوربین برایم می‌آورد که پنج مگا پیکسل دارد. یک زمانی این دوربین برای خودش دافی بوده. حلا همه چیش پلاسیده و هیچ پیچی بهش وصل نیست. معلوم نیست چه چیزی اعضا جوارحش را به هم متصل نگه می‌دارد. میبردم فرودگاه. در فرودگاه از ما می‌پرسد مثلاً شما به چه دختری می‌گویید خوب؟ بعد از پنج سال. ما می‌گوییم هر گل یک بویی دارد، نپرسد که کدام از کدام برتر است چون ملاک نزد پروردگار تقوا و عمل صالح است. در داشبوردش قرآن پیدا نکرد. همه را از زیر زیارت عاشورایش رد کرد. حتی من را. بعد گفت شیطنت نکنید. ما وارد گیت شدیم. وقتی کیش بودم رفت کلاس اسپانیایی که پنج سال بود می‌خواست اسم بنویسد، اسم نوشت. و در همه‌ی اس ام اس هایش یک اُلا گذاشت. و طرفدار اسپانیا شد و گفت آلمان لوله شده. و گفتم با یک گل هیچ کس لوله نمی‌شود. تازه اسپانیا که تیم خوبی است و من حرصم نمی‌گیرد و جداَ هم نگرفت. برایش یک ژاکت خریدم. وقتی زمستان ها می‌رفتم کیش کُسکل کوتاه می‌خریدم. اما حالا که تابستان است ژاکت خریدم. یک ژاکت سیاه خال‌خالی. برای خانم سا راحت می‌توان چیز خرید کافی است که آن چیز خال‌خالی یا چارخانه باشد. و مدلش خیلی تنگ و اینها نباشد. خانم سا هنری ست. اما می‌گوید نیست. اخلاقش مثل آن‌ها نیست خب، اما ظاهرش که هست، من هم که به ظاهربین بودن شهر. این مدت که من کیش بودم رفت پشت میز خانه هنرمندان. برای محک. من که دیگر محک نمی‌روم. دلایلش را خودم می‍‌‌دانم. خانم سا ربطش میدهد به گه بودنم. شاید. اما به نظر من به آن‌ها نباید کمک کرد. سازمان جوادان محک. خانم سا یک بار  خیلی قاطی کرد. چون اس ام اسش را جواب نداده بودم. اما از دلش در آوردم. چون اگر ماست مالی روی گه کاری را بلد نبودم، کی می‌خواست پنج سال کاندید شود برای بهترین دوست دختر سال بودن ، هان؟

هفت سال در تبّت یَدی ابی لهبٍ وَتَب

تقریبا همه گفتند هفت روز؟ هفت روز آنجا می‌خواهی چه گهی بخوری؟ واقعیت این است که بلیط نبود. یعنی اول قصدمان هفت روز بود. اما خیلی زود پشیمان و نادم گشته و خواستیم پنج روز بمانیم که همه چی درش عدد ِ پنج باشد اما نشد. خواست خدا یا هر کسی که بود باعث شد دیگر برای مسافرت تفریحی هفت روز وقت نگذارم. حالا هر کس نداند، فکر می‌کند ما آن جا چه ها و یا حتی که ها که نکردیم.

خورشید ِ ابدی بر یک پوست پر خدشه

از آن مستراحی که اسمش را گذاشته‌اند پلاژ متنفرم. و از روغن مالیدن . قصد من شنا بود. اما در پلاژنمی‌شد شنا کرد. همسفرها از جای پیشنهادی من که ساحل نهنگ سفید است استقبال نکردند. به دلیل سفره‌ماهی و عروس دریایی و دیگر ساکنین دریا. با این حال یک بار زور من چربید و آنجا رفتیم. و یک نفر ار آنها به کلی خایه کرد. در پلاژ بیشتر یک سری پسر می‌بینید. با پوست های تب کرده، جزغاله، که هی می‌آیند دوش می‌گیرند و بعد باز روغن می‌زنند و می‌روند مثل تاپاله روی زمین می‌افتند. اصلاً دیدن ِ این همه مرد یک جا ، آن هم لخت ، من را اذیت می‌کند. این شاید به خاطر هورمون هایم است. شاید اگر دختر بودم این میتوانست بهشت باشد، اما پسر بودم، جهنم بود. در پلاژ یک محدوده تعیین کرده‌اند  که بیشتر پیش نرویم. آب هم خیلی پر عمق بشود تا سینه‌ی پر دردت میرسد. کفش هم پر از مرجان است. الان پای ناقصی دارم. آش و لاش. همین که آن‌ها ساحل پیشنهادی من را که پر است از ماهی و نور ، چهار بار به بهانه‌های واهی رد کردند، مرا آشفته کرده. چون بهترین قسمت سفر می‌توانست این باشد. مرگ بر گارنی، فیروز، نیوآ. و باز گارنی.

رنگ ِ پول

پر ملاط رفتم و ریغ‌ماسی برگشتم. از آن ادمهاییم که هر چقدر هم داشته باشم کم است. همین قدر بدانید که با پول این سفر و سفر گرگان راحت می‌توانستم یک مدل خوب کانن اس ال آر بخرم. نه ارزان ترین را، یک مدل ِ خوبش را.

خانواده رویال تننبام

ما هیچی نمی‌خواهیم خودت برو خوش بگذرون. برای پدرت کفش راحتی بگیر، چارخانه باشد. ببین برای پدرت پیرهن بگیر اینجا دو ایکس لارجهایش کوچک است. برایم کفش چارخانه بگرفتی؟ برایم پیرهن نگیری‌ها، از پنجره پرتش می‌کنم پایین. برایش پیرهن بگیر، این نمی‌د‌اند که. مادر، برای من هیچی نگیر. عینک؟ خب بگیر. برای برادرت از همان که گفتی بگیر، ماوی بود؟ گاوی بود؟ چی بود؟ بگیر. من پلیور نمی‌خوام، نمی‌پوشم. نگیر. کفش موتور هد بگیر. کبریتی. عطر؟ لالیک بگیر. از همون که داری.

من مقروضم، تقریبا هم وزن با سوغات ها.

راتاتوی

ناگت و هات داگ قوتِ غالب ما بود. پای گاز تحلیل رفتم که البته بهتر از ظرف شستن است. دیگر خبری از شاندیز و این ان و گه ها نبود. از آن موسیقیش و آن آدم ها.  ایراد دارم. از ناگت بدم میآید. بیش تر از سه تایش از گلوم پایین نمی‌رود نمیدانم چرا حس میکنم این ها پای مرغ و کله‌ی مرغ ِ رنده شده است. یک بار هم کنسرو لوبیا خوردیم. دو بار هم سینه ی مرغ. در حقیقت فقط دو بار ناگت خوردیم اما همه در ذهن من مانده، همه‌ی آن کله‌ها و پاها.

لیتل میس شارژر

پوف، هر چی اصرار کردم نیامد. آخرش هم جا ماند. به خانم سا به محض رسیدن گفتم. گفت حالا اگر زیز خواست چه کنم؟ گفتم بابا می‌خرم. به من فرصت بده تا چک ها پاس شود. اگر نخریدم.  من الان مقروضم. تازه داداشم هم معلوم نیست که چه گندی زده که در مخزن آب رادیات نیست. البته او هم از من همین سوال را داشت. پدرم دارد در می‌آید، در ِ مخزن آب رادیات میدانی چیزَه؟ خانم سا می‌‎گوید اگر زیز خواست چی؟ زیز خواهرش است. می‌خواستم بگویم زیز ماشاالله شوهر دارد، پول دارند بروند یک دوربین دوازده مگا پیکسل بخرند چشمش هنوز به این دوربین ِ نکبت است؟ ببینم اصلاً شارژرش گیر می‌آید یا نه. اَه. تازه….دوربین را هر بار خواستیم عکس بگیریم لنزش بخار کرد جز یک بار آن هم نزدیکای غروب پیش آن کشتی ِ ایکبیری ِ یونانی بود که معلوم نیست چرا خرابش نمی‌کنند. شارژر لعنتی ماند کنار ِ تلویزیون.

همسفر، بهروز، فائقه

همسفر ها همه‌اش نماز می‌خوانند. مادرم که شنید گفت یاد بگیر. مادرم فقط وقتی خاله‌ام در بیمارستان بود و عاقبت هم از پیش ما رفت  نماز خوانده. یکی از همسفر ها کم مانده کرم های مخصوص آفتاب را خالی خالی بخورد. حرصم در می‌آید او بهترین دوست من است. اما از بس با من مخالفت کرد و زور گفت که از چشمم کمی افتاده است و زمان می‌برد تا برگردد بالا. احساس می‌کنم هیچ وقت در زندگی جای خودم نبوده‌ام این را با اندکی توجه به پیرامونم همین الان دریافتم. و از آن روشنیدگی‌ام کمی نیدگی مانده فقط.

در گند و گه ِ قزل‌آلا

شیشه‌بُر آمد و از من یک لیوان آب خواست. به پدرم گفته بودم یک چیزی تنش کند. اما گفت خانه‌ی خودش است و هر کار بخواهد می‌کند. همان‌طور آمد کنار شیشه‌بُر. شیشه‌بُر می‌گفت آدم نباس از شیشه بنرسد چون این‌جوری بشود شیشه دست ِ آدم را می‌‎برد. گفتم بله. پدرم پرسید شیشه ‌ها متری چند؟ او هم گفت پونزده. بعد پدرم گفت من دو سالل پیش خریدم چهار تومن. اما پدرم از سه سال پیش که عمل کرده هیچ جا نرفته. شیشه بُر هم خندید. تنش یک تی شرت ِ سه دکمه‌ی نارنچی بود. آن گوشه‌ی دنج ِ سمت ِ چپش نوشته بودند لاکُست. یک سوسمار زشت هم زیرش داشت می‌خندید و در حین خنده می‌گفت من تقلبی هستم، خوشحال هستم. پایش را کرده بود توی دم‌پایی‌های من. می‌خواستم بگویم عُقم می‌گیرد. نگفتم. شانس بد این که با هم رسیدیم و من هنوز کفش پام بود و او زودتر کَره کرد.

نمی‌خواست درل بزند. گفت این کار را بکن اون کار را بکن. گفتم من هیچ کاری نمی‌کنم چون دارم پولش را می‌دهم. قرار نیست هم پول بدهم، هم کیون. گفت به جهنم، درل را بیاورید، درستش می‌کنیم. البته نگفت به جهنم، اگر می‌گفت که می‌گفتم جهنم جات. بعد گفت آچار درلت کو و من دو تا آچار یافته کردم و گذاشتم رو پیش‌خوان و پدرم بلند گفت جفتشو نیار می‌دزده پدرسگ. یارو هیچی نگفت. شاید هم نشنید. هی من گفتم سیس. هی پدرم گفت بدممی‌یاد ازش، آدم ِ مهملیه. هی گفتم سیس، هی گفت چی؟ هی گفتم سیس، هی گفت، اِ تو خفه شو واسه من بزرگتری نکن. ادا مادرشو در میاره. مادرم سیس نمی‌کند بلکه از شوهرش می‌خواهد برود یک جای دیگر تا اعصابش سر جاش بماند، تازه نه به این نرمی‌ای که من نوشتم.

آخرش هم بحث قیمت شد. من کلاً با کارگر جماعت چک و جانه نمی‌زنم. چون می‌ترسم یک روز همه‌شان با هم متحد شوند. اما  این  بار زدم. چون دیروز با صابکار ِ پست فطرت او در آن مغازه‌ی دلگیر ِ جنب ِ کفاشی طی کرده بودم 27، و الان این ان می‌گفت 37 و بعد زنگ زدم به آن اندونی‌شان جنب ِ کفاشی و گفتم آقا مگه تو نگفتی بیست و هفت؟ و او گفت نگفته بیست  وهفت. و اصلاً ما پولش را ندهیم. آخه ان آقا؟ بزنم کارگرتو پرت کنم پایین از رو چارپایه؟ نکردم که.

من مردی مسلط، دانا و خوش بیانم.

وقتی کارگر رفت، پدرم همزمان با خروج او از درب، در یا هر چی گفت مادر قحبه….دیگر نگفتم سیس دوست داشتم بشنود. ایبن‌ها همه‌شان پفیوزند. یعنی همه‌شان. یعنی اصلاً این سیستم پفیوز پرور است. از آن هنرمند که می‌رود دست و پا می‌پوسد و پفیوزانه موجبات لبخندِ داروغه را فراهم می‌کند بگیر تا همین کارگر که به جای کار کردن هی آب ِ یخچال می‌خورد و به من می‌گوید چه طور کجارا درل کنم.

من یک هفته نیستم، گفته باشم.

در گندِ گزل‌آلا

تا چند ساعت دیگر می‌روم کیش. در فکرم هست یک سفرنامه‌ی چند قسمتیِ بی خاصیت این‌جا بگذارم تا همه‌ بالا بیاورند، پایین بیاورند، وسط بیاورند. قبل از آن مادرم گفته نخودفرنگی بخرم، پیاز، خیار و طالبی، و یک باکس بهمن کوچیک و شیر و ماست و هندوانه که مهم ترین چیز است. در خانه‌ی ما هندوانه خیلی مهم است. حتی از فرزندان هم مهم‌تر است. یخچالی که توش هندوانه نباشد را باید آتش زد این‌جا. میوه‌های دیگر را مادرم از محل کارش-یعنی نزدیک ِ محل کارش، چون مادرم که در میوه‌فروشی کار نمی‌کند- می‌خرد. چون به نظرش من بلد نیستم زردآلو بخرم. حال آن‌که مردمانی هستند که تبحر من را در خرید زردآلو می‌دانند. یعنی به نظر خودم دومین کاری که از پس ِ آن بر می‌آیم خرید زرد آلوست. اولی دروغ بافتن است. سومی روده درازی است.

بعد شیشه بُر می‌آید تا در روند ِ بهم ریختن آشپزخانه‌ی گه ِ اُپن ، ما را یاری دهد. من باید باشم. مواظب پدرم هم باید باشم که یک وقت بلند بلند به شیشه‌بُر نگوید دزد. یا اگر مال قومیت خاصی بود جلوی یارو نگوید جنس فلان جایی ها خراب است. این خیلی سخت است. پدرم اگر آلمانی می‌شد یک نازی از آب در می‌آمد. البته او طبع لطیفی دارد و آلمان‌ها را به این دلیل که یک زمانی بهش گقته‌اند کلّه سیاه فحش می‌دهد. به بارمن هاشان فحش می‌دهد و به لکاته هاشان. و به دخترهاشان . و به همه‌ی آلمان ها حتی بکن باوئر. فقط به کلینزمن فحش نمی‌دهد و به مجری های زد دی اف. اما اگر آلمانی بود نازی می‌شد.

شما فکر کنید مادرتان به شما بگوید نبود ِ تو در خانه حس نمیشود. حالا یک هفته برو سفر وقتی نبودنت حس نمی‌شود به چه درد می‌خورد؟ یک هفته این کامپیوتر استراحت می‌کند. این را بشنوید، نمی‌خواهید بروید بمیرید؟ این روزها همه با پدر/مادر شان مشکل دارند. من ندارم. من عاشق این دو تا شده‌ام. و حاضرم زندگی‌ام را برای‌شان خراب کنم. چون دوستشان دارم و دلیل ِ خاصی هم ندارم.

اما وقتی بود و نبود من در خانه مهم نباشد. دلم می‌خواهد این هواپیما سقوط کند در خلیج همیشه عرب ِ فارس و فامیل های رفسنجانی از گوشت ِ ناقصی که دارم لذت ببرند. ترجیحاً  هم در برگشت سقوط کنم که کمی در کیش حال و هول کرده باشم. این از من.

شوخی. زندگی خیلی خوب است و هر انی که می‌گوید این‌طور نیست گه ِ اضافه می‌خورد. هر کس این را گفت از طرف من با پشت ِ دست بزنید توی دهانش. پرِ خون شود بی زحمت. پدر/ مادر هم خیلی خوب است اصولاً. هر چقدر بد قلق تر بهتر. مازوخ. دوست دارم برینم روی کله‌ی هر کس که فاز منفی می‌‌فرستد و قپویی ببندمش برای چار ساعت متمادی.

یک هفته ای نیستم.

یک مرد ِ بی‌عرضه

دیروز از بس زیر هود ماندم موقع باز کردنش- البته باز نشد- که صبح با دردی ورزشکاری در ناحیه‌ی دست و این‌ها مواجه شدم. درد .

بعد همین‌طور که هود یه ور بود و من حوله‌ی تابستانی پیچیده بودم دورم تا برم زیر ِ دوش و خنک روان شوم زنگ ما را زدند و من و مادرم مثل فیلم‌ها از هم پرسیدیم یعنی کی می‌تونه باشه؟ چون صبح زود بود. صبح زود یا خبر مرگ می‌آورند یا از کلانتری می‌آیند دنبالت. البته اولی را تجربه کردم. دومی را شنفتم. خانم کسروی بود. خانم کسروی دختر آن نویسنده‌ی معروفی است که ترور شد و نام قاتلش را گذاشتند روی خیابان. گفته بود این شلنگ کولر-که من دیروز با این دستان توانمندِ ابداع گرم تعمیرش کرده بودم- از رو پشت بام هی فش فش می‌کند و آب همه‌ی دیوار ها را شسته، مادرم به من نگاهی کرد که یعنی خاک برسرت. بعد رفت کولر را خاموش کرد من هم رفتم زیر ِ دوش و صدای داد زدن ِ مادرم سر ِ پدرم می‌آمد. آمدم بیرون گفتم چی شد؟ مادرم گفت هیچی. گفتم واس چی داد می‌زدی؟ گفت داد نزدم. بعد هم رفت سر ِ کار. من هم  حتی دیگر نرفتم بالا به آن کولر ایکبیری یک نگاه ِ تحقیر آمیز کنم. بلکه رفتم سر ِ کار. اما اگر کولر درست بود و من به خودباوری می‌رسیدم می‌رفتم زیر زمین خانه‌مان و انرژی هسته‌ای می‌ساختم. حیف.‏

یک مرد ِ فنّی

تا قبل از این‌که امروز آغاز شود، فکر می‌کردم اکثر روزهای زندگیم گند شروع می‌شوند. اما آن روزها روزهای شیرینی بودند به نوبه‌ی خود.

صبح بلند شدم. چه طور؟ این طور که مادرم پرنده را آورد توی اتاق که کمتر قد قد کند. اما پرنده به قدقد کردن ادامه داد. تا من بیدار شوم. بعد پرنده را برداشتم آوردم گذاشتم روی پیشخوان. یه چسه آب جوش ریختم ته لیوانم. توش نسکافه و شکر حل کردم بعد شیر سرد اضافه کردم تا شیرنسکافه‌ی سرد داشته باشم. شیرنسکافه‌ی سردم را با مربای زرآلو خالی خالی خوردم.

مادرم به پدرم گفت زنگ می‌زند تا بیایند این هود را بکَنند. پدرم گفت آن‌ها دزدند. خودش میکَند. اما بعد رفت گرفت خوابید. مادرم هی هوار زد. که برو. برو روی تختت بخواب. اما اگر کارگر آمد هی نیا بالا سرش بهش بگو اینطور کن. اون طور کن. گرون گرفتی. همه‌تون دزدین. پدرم گفت برو بینیم بابا. مادرم گفت خودت برو بینیم بابا. میگیرم تیکه تیکه‌ات می‌کنم اگر بیایی بالای سر کارگر من  و تهدیدات دیگری هم کرد و پدر من هم گوشش سنگین است و جواب نداد. بعد من مداخله کردم. چون یکی از چیزهای دردآور زندگی این است که پدر و مادرتان را در 65 و 57 سالگی حین مرافعه ببینید. و درد آور است که بعد از این همه سال پدرتان توسط مادرتان تیکه تیکه شود و سوژه‌ی روزنامه‌های اصولگرا شوید. بنابراین دیگر الویس پریسلی و راک زندانش را ول کردم و یک مطلب نصفه و نیمه پست کردم.  گفتم من وازش می‌کنم. این را با لحنی گفتم که می‌شد بهم اطمینان کرد که یعنی مادر، درست است که مرد خانه‌ات بیمار است و تنها چیزی که برایش اهمیت دارد تختش است و شبکه شیش.  اما من هستم، منی که مدیریت توریسم  خوانده‌ام و آدمی هستم به شدت فنی و با عرضه، هر چند عینکی.

گه ِ اضافه.

رفتم توی ظرفهای بستنی کاله که پدرم توش پیچ و مهره می‌ندازد تا کفر مادرم دربیاید  را واکاویدم. بستنی کاله به همین درد می‌خورد. یعنی کسی که بستنی را تند کند و آن را خلاقیت پندارد ، باید رید بهش. یک پیچ گوشتی قهوه‌ای برداشتم که بهم بیاید. بعد افتادم به جان ِ هود. یک سوال.

چرا هود را میکنند؟

بی پاسخ. یعنی پاسخ دارم ها… اما بماند.

هود جدا نمی‌شد. آن وسط زدم لوله‌ی کرمی شکلش را که بخارات را می‌برد بیرون را جدا کردم، یک عالمه برگ کاج و چوب و پر پرنده ریخت توی نیم‌کابینت. لانه بوده لابد. هود جدا نشد. من خیس عرق شدم. هود جدا نمی‌شد ، هر کار کردم سه تا پیچ باز شد ، اما یکی که هرز شده بود باز نشد و الان هود یه وری گیر کرده به کابینت و و ممکن است خوار و مادر کابینت، هود و اجاق گاز به هم وصل شوند. آخرش رفتیم دنبال کابینت ساز. یعنی من که خودم را گه کردم، داداشم و مادرم رفتند.

بعد هم رفتم کولر را تعمیر کردم تا قابلیت‌های دیگرم را نشان دهم و بگویم هرز بودن یک پیچ به من مربوط نیست، آن‌ها هم هیچ کس را پیدا نکردند. چون هیچ کابینت سازی  جمعه ها کار نمی‌کند برای‌ این‌که شاید این جمعه بیاید. شاید.

دو پاراگراف عینک

پسر دایی بابام  خالی بند است. دست خودش هم نیست. یعنی روحیه‌اش این‌جوری است. امیدوارم وبلاگ نخواند. مثلاً می‌گوید ویولن بیژن مرتضوی را او برایش در آمریکا خریده. یا مثلاً می‌گوید یک روز میخواسته سیگار بخرد و دکّه‌ی سیگار آن طرف دریاچه بوده و دوست دختر محشرش هم توی ماشین بوده و حوصله نداشته که تا آن ور دریاچه براند. بنابراین پسردایی پدرم از روی کله‌ی تمساح‌ها و به سبک آتاری هی پریده هی پریده هی پریده تا رسیده به آن سمت دریاچه و سیگار مارلبورویش را خریده و بعد باز پریده روی سر تمساح‌ها و برگشته. یا مثلاً می‌گوید باشگاه فوتبال چارلتون اتلتیک یک موسس دارد و آن هم بابی چارلتون است. از این حرف‌ها . پدرم بهش می‌گوید تیرانداز. رابین هود. از این چیز‌ها.

همین پسردایی از آمریکا که آمد دو تا عینک آفتابی اوشن پسیفیک سوغات داد به پدر و مادرم. یکی طوسی، یکی سبز ارتشی. طوسیه خیلی زود فوت شد. اما سبزه را من تا همین پارسال این‌طور‌ها می‌زدم. هر چند من عینکی‌ام. پدرم می‌گوید دو تا عینک تخمی داد و همه صفحه‌‌های بری وایت و بی‌تلز من را برد.

من عینکی‌ام. و دیر هم عینکی شدم. دبیرستانی بودم. وقتی هم عینکی شدم همه در مدرسه عینکی شدنم را به قضایای کمر به پایین نسبت دادند. در محل هم بهم می‌گفتند دم کرمکی. تازه چون داداشم هم عینکی بود لقب ما دو تا شد برادران دانا. با آن جوش‌ها و آن عینک و آن صدا فقط یک ارتودنسی کم داشتم تا پک ِ کاملی از دلایل عدم اعتماد به نفس باشم. در خانواده‌ی ما از هر دو طرف همه عینکی‌اند. یکی از علایم ژنتیکی خانواده ی پدری، عینک است. دومی هم قوز دماغ است. مدت‌ها عینک معمولی می‌زدم یعنی پنسی و گاهی هم کائوچویی تا این‌که یک روز حدود سال هشتاد و شش به این نتیجه رسیدم که باید عینکم را عوض کنم، آن موقع پدرم ناخوش‌احوال بود و ما همه‌اش پولهایمان را می‌ریختیم تو حُلفوم تهران‌کلینیک. یک روز در خانه‌ی عموم با مادرم بحثم شد. گفتم یک عینک پلیس دیدم و می‌خواهم.  چون از این آشغالی که به چشمم هست خسته شدم. مادرم هی می‌گفت حالا بعد، حالا بعد. من هم هی می‌گفتم الان. چون شعور نداشتم. ادب حالیم نبود. از اول که روشنیده نبودم. بعد در همان مجلس اضافه کردم حالم از این‌که به خاطر چس تومن هی التماستون کنم به هم می‌خوره. اینو که گفتم مادرم با  نگاه بهم گفت بی شعور بی آبرو. اما همین اتفاق باعث شد تا عموم من را ببرد آن‌طرف و بگوید بچه جان انقدر سرتق بازی در نیار، عینک گرد دوست داری؟ بعد بهم یک عینک داد که گرد بود. عینکه زود خراب شد. امابهم آمد. همه می‌گفتند هری پاتر اما من تخمم نبود.  کیفم بیشتر از این بود که گرد من را مثل خرخون ها نمی‌کند. گرد من را چیزی می‌کند که مردم تصوری راجع بهش ندارند.

این مهم نیست، عینک آفتابی نیست. و در کیش چشمانم را که زیبا نیستند البته، اما می‌بینند لا اقل، از دست خواهم داد.