یک توده‌ی سیاه

مادرم یک هفته‌ای می‌رود شمال. من بدم نمی‌آمد بروم. اول اینکه سال‌گرد فوت ِ خاله‌ام است. دوم این‌که یک مشکل در رابطه با زمین وجود دارد. خاله‌ام دو سالی می‌شود که نیست.پدرم عمل ِ اولش را که کرد، خاله‌ام در تهران وقت ِ دکتر داشت. چفدر دوست داشت تهران زندگی کند. شوهرش دوست نداشت. در ایران شوهرها به زن‌هایشان زور می‌گویند چون. به هر حال خاله‌ام از دست شوهرش دق کرد. این نظر من است. نظریه‌ام طرفدارانی دارد و شاید هم مخالفانی داشته باشد، اما ما بیشتریم. پدرم تازه شنت گذاشته بود. که به ما گفتند یک تومور هم دارد. باید تومور را خارج کنند. و اصلاً بزرگ شدن ِ هیپوفیز هم برای همین است. خاله‌ام همان موقع که آمد تهران صاف رفت توی بیمارستان مخصوص کلیه و همان‌جا هم رفت. بگذارید خاله‌ام را میم صدا کنم. میم. همه‌ی خاله‌هام چه آن‌ها که کانادان چه این‌که زیر خاک است و محبوب‌ترین کس و کارم بود قبل مرگش و چه دایی‌ام که ازش خوشم نمی‌آد اسمشان با میم شروع می‌شود. این چیزی بوده که قدیم ها مُد بوده. مثلاً عموی نا تنی‌ام شیش تا بچه دارد که همه‌ی آن‌ها اسمشان با  ف شروع می‌شود و این  وسط ها اسم کم آمده و یکی از پسر عموهام اسمش شده فروزان.

مهم نیست. بیمارستان ونک بود، من از این‌که پدرم بعد از عمل ِ اول شبیه جوانی‌هایش شده خیلی کیف ِ کوکی داشتم. نمی‌دانستم که عمل ِ دوم بیست سال پیرش می‌کند.  مادرم زنگ زد گفت میم افتاده بیمارستان ِ هاشمی که بالاتر از ونک است. که من هر وقت از آن‌جا رد می‌شوم یک تُف می‌اندازم. رفتم دیدم میم زرد شده. به خاطر کُرتُن‌ها صورتش باد کرده و هی می‌گوید زشت شدم نگام نکن. البته باید آدم را در این شرایط بوسید، من هم همین کار را کردم. پدر بزرگم همان موقع در شمال در یک ملک ِ خیلی بزرگ که داییم تمام و کمال بالا کشید مُرد. یادم هست که مادرم وظیفه‌ی خود می‌دید به پدرش سر بزند. ببوسدش و بگوید که هست. پدربزرگم تا آخر عمر نمازش را خواند. با پسرش قهر بود و دخترها کارهاش را کردند. به میم نگفتند پدر مُرده. چون حال ِ خودش هم خوش نبود. بعد این خوش نبودن تا جایی پیش رفت که دیدیم میم رفته در کُما. یک بار  چشمانش باز شد و صاف توی چشمم نگاه کرد. من گفتم اِ بلند شد، تموم شد، باز کرد چشاشو. اما اشتباه می‌کردم. پس فرداش هم میم برای همیشه رفت در حالی که به یکی از آرزوهایش هم نرسیده بود. عروسی بچه‌هاش را ندیده بود. و کلاً زندگی نه تنها باهاش خوب تا نکرد بلکه تا می‌شد، چزوندش.

بعد ما رفتیم شمال. من با شریک پدرم که سهم ِ پدرم را پس داده بود رفتم. بقیه هم در ماشین‌های دیگر بودند. ماشینِ ما، بنز بود. من مدل ماشین‌ها را بلد نیستم چون برام اهمیت ندارد. اما خب، بنز بود. خواستم بگویم، تمام بدبختی ِ ما زیر ِ سر ِ شماست. همین سری که روش مو کاشتید. خواستم بگم پدرم را خورد کردید. اما نگفتم. در عوض او گفت برای پسرش یک بی ام و پیدا کرده چهل میلیون. که بزند این‌ور اون‌ور. تا بعدا براش پورشه بخرد.  به منظره‌ها نگاه کردم. در بهشت زهرا. ما خیلی کم بودیم. چهار تا مرد بودیم. زیر ِ جنازه را که می‌خواستیم بگیریم واقعاً پدرم داشت در می‌آمد. چون خودمم حال خوبی نداشتم، فکر نمی‌کردم این‌طور بشود. چقدر با همه دعوا می‌کردم که انرژی منفی نفرستند؟ چقدر می‌گفتم خاله خوب می‌شود، زر ِ مفت نزنند؟ پس چرا مرد؟ مرد و من سکه‌ی یه پول شدم؟ هان؟ این چه رسم ِ گهیه که داری زندگی؟ هان ؟ پزشک نارسایی کلیه تشخیص داده بود، اما خاله‌ام لوپوس داشت، داروهای نارسایی، لوپوس را تقویت کردند، در حالی‌که لوپوس خودش درمان دارد. چه بیماری‌هایی، آدم نمی‌تواند با خیال راحت زندگی کند و آرزو داشته باشد. بعد میم را گذاشتند توی آمبولانس. و همه دنبال ِ آمبولانس رفتند. و من در کنار کسی نشسته بودم که باعث شده بود پدرم بهم بریزد. و او که بود؟
او دوست ِ خانوادگی ِ ما بود. کسی که پایش بو می‌داد. و در خانه‌اش کارگاه راه انداخته بود. و بعد چی شده بود؟ کارگاه شده بود کارخانه و چه طور به پدرم ربط پیدا کرد؟ پول نداشت و پدرم باهاش شریک شد و بعد که آلمان‌ها امدند چه شد؟ پولمان را پس داد، سهممان را خرید و پدرم سکته‌ی مغزی کرد و اصلا بهم ریخت. خیلی بد است که آدم بهم بریزد. ویندوزش را عوض کنند، اصلاً ابونتو بریزند، درست نمی‌شود. درست نمی‌شود. درست نمی‌شود.

بعد خاله‌ام را کنار پدرش دفن کردند. هر دو با هم رفتند و مادرم سریع آمد تهران تا پدرم را عمل کنیم. که هشت ساعت طول کشید در تهران کلینیک. هر وقت از دمش رد می‌شوم یواشکی تف می‌کنم روی زمین.

هِچ

دوبار یک چیزی نوشتم بعد پاکش کردم. اولی راجع به این بود که چرا می‌آم و توده‌های سیاه فکرمو می‌ریزم رو دایره، رو متوازی الاضلاع، رو مثلث متساوی الساقین. دومی راجع به این بود که بچه‌ی ضعیف و نزار و کتک‌خوری بودم، و برای همین بود که رفتم کاراته یاد بگیرم تا کتک نخورم و یه بار توی کلاس طراحی ِ مدرسه برگشتم به دروغ گفتم جایزه‌ی بین‌المللی کاریکاتور ِ کودک رو درژاپن گرفتم و سوم شدم. اما بعد دیدم این‌ها چه فایده داره؟

فایده‌اش هیچه.

قند

مادرم از کفش‌های جلوی جاکفشی ِ توی خانه که توی جا کفشی جا نمی‌شوند دل‌خور است، اما ما را تهدید ‌می‌کند. به نظرش ما به هیچی فکر نمی‌کنیم. در حالی که من و داداشم به گفته‌ی او تمام جان ِ او هستیم. اما او هیچ دلخوشی‌ای به ما ندارد. و بنابراین باید یک مدت برود کانادا . شب‌ها تا دو بیدار است و صبح‌ها هم که 8 از خانه می‌زند بیرون تا مثلاً پنج. بعد که می‌رسد خانه، چه می‌شود؟ هیچ. شوهرش که همه‌اش خواب بوده و برای یارانه‌ها نگرانی کرده و جان بچه‌هایش را با سوال در این مورد گرفته، می‌اید بهش می‌گوید چایی دم است؟همین چیزها او را خسته کرده و اصلاً چه بسا یک مدت برود کانادا. خب، ما یک جاکفشی داریم. ما همیشه جا کفشی داشتیم. پدرم با توجه به این‌که معماری چوب خوانده بوده در طراحی و ساخت ِ جاکفشی ، کمد و مبل وارد است. یعنی خودش می‌گوید. برای همین ما یک جا کفشی ِ سفید ِ بی قواره‌ای داشتیم. که دراز و کوتاه بود. پدرم نمی‌گذاشت آن را دور بیندازیم. به دو دلیل. دلیل ِ یک این‌که او هیچ جیز را دور نمی‌ریزد، اگرچه جوهود نیست. دلیل ِ دوم این‌که این جا کفشی را خودش طرحش را داده بوده، و آقا موسا آن را ساخته بوده. آقا موسا یک نقاش-نجاری بوده که الان باید مرده باشد. اوهم جوهود نیست یا نبود، آقا موسا را وقتی زیاد می‌دیدیم که در خانه‌ی امیرآباد بودیم. بعد وقتی از خانه‌ی گیشا بلند شدیم مادرم گفت اگر این جاکفشی را بیاوریم این خانه، میریزد توی شومینه و شعله‌های شومینه را نگاه می‌کند. این شد که آن را فروختیم. یعنی پدرم جان جاکفشی را نجات داد. بعد هی با هم رفتند جاهای مختلف را دیدند برای این‌که جا کفشی بخرند.مادرم، به خانه‌ی چوب و چوب‌کده نظر داشت، پدرم هم به هر جا که ارزان بود. آخرش توی شریعتی، خانه‌ی چوب مادرم یک چیزی پسندید. اما پدرم وقتی قرار بود آن را بخرند زودتر پیش‌دستی کرد و رفت یک جا کفشی ِ بلند، وزشت، و نئوپانی که رویش رویه دارد خرید. چون پدرها به مادرها زور می‌گویند.مادرم هم گفت این زندگی را گه بگیرد. این فقط یک نمونه است. پدر و مادر من همیشه از این دست اختلافات داشته‌اند. و خیلی وقت‌ها انقدر اختلافاتشان عمیق شده که نشسته اند و به من و داداشم گفته‌اند فکرهایمان را بکنیم و یکی را انتخاب کنیم برای مابقی ِ زندگی‌مان. وقتی بچه تر بودیم، لبمان پیچ می‌خورد و خود را یتیم و الیور توییست و د ر تردد بین خانه‌ی پدری و مادری تصور می‌کردیم اما حالا من خودم طرفدار جدا شدن هستم. این روز‌ها زور ِ مادرم می‌چربد. زندگی روی دوش ِ اوست. اما پدرم روحیه‌ی معترضش را حفظ کرده. دیروز پریروز آب از سینک آشپزخانه پایین نمی‌رفت. مادرم زنگ می‌زند یکی بیاید درست کند. درست که می‌کند، می‌گوید شده سی و پنج هزار تومان. مادرم جرینگی پول یارو را می‌دهد، اما پدرم می‌آید جلو و می‌گوید همین ماه ِ پیش چار تومن داده و لوله باز کرده، خب بدیهی است یارو چشمش گرد شود هر چند نمی‌داند پدر من  چهار سال است هیچ کاری را نتوانسته به دلیل مریضی انجام دهد، و فقط می‌رود پارک آن هم با من و می‌رود بانک باز هم بامن، اما می‌داند که چهار هزار تومان قیمتی است برای فنر زدن در اوایل دهه‌ی هفتاد. مادرم به تعمیر کار می‌گوید هیچی نگو ، هیچی نگو ، برو. یارو هم می‌خواهد برود اما همسایه‌ی پایین که آدم ِ مزخرف، بی کلاس و جنده ایست جیغ زنان می‌اید بالا و بر در می‌کوبد که آآآآآآآی، واااااااااای لجن شد آشپزخونه‌ام. لوله کش توضیح می‌دهد که گرفتگی از لوله شما بوده که لوله‌ی بالایی ها هم گرفته. اما او نمی‌فهمد. مادرم چون به صدا حساس است به خانم همسایه می‌گوید صدایش را ببرد. البته این را نمی‌گوید چون مبادی آداب است. می‌گوید یک دقیقه ساکت، سرم درد می‌کند. می‌گوید من مال ِ شما را هم حساب می‌کنم، اما دیگر مزاحم ما نشوید. مادرم این‌جور آدمی است. پدرم صحنه را که می‌بیند، گریه می‌کند، البته دروغ می‌گم. هی می‌خواهد برود یک چیزی بگوید اما مادرم نمی‌گذارد. این است که با عجله می‌رود تو اتاق که اگر یکهو سکته کرد بیفتد روی تخت. بعد مادرم برای این‌که هت تریک کند سینی ِ گازی را که پدرم روی پیش‌خوان و به عنوان دکور نگه‌داری می‌کند را می‌دهد دست داداشم که با آشغال‌ها بگذارد دم ِ در. مادرم می‌گوید می‌رود کانادا تا کمی نفس بکشد. من می‌گویم برو. میگوید شما می‌دانید با پدرتان. تصورش هم ناخوشایند است. پدرم، پدر در می‌آورد. اما گفتم باشد. گفت منم آدمم، خسته شدم. گفتم حق داری. گفت این ماشین رو بشور ، پوسید. گفتم بارون می‌آد همین می‌شه. گفت بارون نمی‌آد دیگه. از فروردین تا الان، نشستیش، چقد می‌شه؟ ده تومن می‌شه؟ بیا این پول، ببر بشور. گفتم چشم. گفت اتاقت را هم جمع کن، کثافت شده، کثافت شده، آدم نمی‌تواند یک کهنه بکشد، از بس سی‌دی و کاغذ سیم پر است همه‌جا،مادرم دوست دارد بیاید به اتاق ما کهنه بکشد، اما ما معتقدیم اتاق ما، کهنه نمی‌خواهد، خاک است، خاک هم که پاک است. خصوصا داداشم می‌ترسد یکهو مادرم کمد ممدهایش را بریزد بیرون، بعد چی پیدا کند؟ هر چیزی. گفتم چشم. یکی از استعدادهای من چشم گفتن است.

زندگی هم شیرین است.

در ادامه‌ی التیام

من هنوز خوب نشدم. به نظرم پیرهن مشکی، فقط نور را جذب می‌کند و شما را لاغرتر نشان می‌دهد. پیرهن مشکی نشان از غم ِ فقدان ندارد. غم ِ فقدان رنگ ندارد. از این چیزها. نعمت زنده مانده بود. وقتی ماشین چند تا معلق زد. نعمت زنده مانده بود. از هیچ جاش هم خون نمی‌آمده. اما هیچی یادش نمی‌آمد. هیچی. بیست دقیقه طول کشیده تا رفته. شاید آن روز من فکر می‌کردم که اَه، ماه‌رمضون داره می‌آد، قراره پدرمون در آد. ماه رمضون، اَه. از این فکرها. من سر ِ خاک نعمت نرفتم. هنوز سنگ ِ قبرش را ندیدم. منظره‌اش نباید جالب باشد. سنگ قبر ِ دوستت را ببینی. خود ِ من انتخاب ِ اولم زندگی نیست. اما انتخاب اول نعمت زندگی بود. با آن کله‌ی پر موی سنگینش. چه فکرهایی توش بود. به چی فکر می‌کرد؟ چرا نگاهش سه چهار متر بود؟ نگاه ِ من سه سانت و نیم است. به زعم ِ خودم. خود ِ من یک بار پا می‌شوم می‌روم گلپایگان. تنها هم می‌روم. مشکی هم نمی‌پوشم. می‌آیم سر ِ خاکت و می‌گویم آن شب خواب ماندم که بچه‌ها آمدند گلپایگان، و  انقدر احمقانه به فیس بوکت که هنوز هست سر نزدم که ندیدم، برنامه را. این است که بعد از مرگت، امن الان آمدم که بگویم من رو ببخش . من خواب ماندم؟ من کار داشتم؟
خب، بعد از خوابم پا می‌شدم، کارم را ول می‌کردم. این چیزها شوخی بردار نیست. می‌گویم به من نگفتند. من رو ببخش. بعد اگه شد، یک نشونه بهم بده، که داری صدام رو می‌شنوی، من رو بخشیدی. من رو بخشیدی و بهم اجازه می‌دی بالای سرت بشینم، زل بزنم به خاک و خل و مورچه و گلاب ِ رو سنگ.

التیام

راستش ، اول که نعمت رو دیدم به دلم ننشست. برعکس ِ بقیه که همه تعریفش رو می‌کردند. این برای هفت سال پیش بود. من در اصفهان قد کشیدم. بزرگ شدم. فحش بلد نبودم. اون‌ها که بلدم بودم، عن بود، گه بود و پدرسگ. نعمت. نعمت از من یک سال کوچک‌تر بود؟ یادم نیست. اما یادم هست چرا به دلم زیاد نچسبید. خیلی امام، امام می‌کرد. یعنی به بنیان‌گذار می‌گفت امام. بعداً ما خیلی رفیق شدیم، وقتی امام گفتن را گذاشت کنار. اون هم بزرگ می‌شد. نعمت پدرش شهید شده بود. اسم ِ پدرش رو گذاشته بودن روش. اصنا به دنیا نیومده بود که پدرش رفت. همه‌ی روزه‌ها رو می‌گرفت. همه رو. همه نمازاشم می‌خوند. من می‌گفتم که چی؟ می‌گف به تو چه؟

یک بار یک سنجاب برداش آورد خونه. خونه‌ی ما. قرار شد صبحش بره خونه‌ی خودش. سنجابه هنوز قلاده نداش. توی جعبه بود. هی خرت کرد. هی گفت خرت. هی گفت خرت. گردوهای توی جعبه به تخمشم نبود. مغز فندق و بادوم هم بود، اما اونا هم به تخمش نبود. یک سنجاب نیهیلیستی بود که فقط به خرت علاقه داشت. بعد هم‌خونه‌ام از خواب پا شد سنجابه رو گذاشت توی حموم. خونه‌ی من فقط یک حموم داشت. برای مستراح رفتن، می‌رفتیم ته ِ حیاط. زمستون‌ها شیرش یخ می‌زد. و علی‌رضا نمی‌رفت توالت چون با آب گرم کارش رو می‌کرد. اما من می‌رفتم. صبر می‌کردم تا یخ بشکنه. تا لوله‌ها بترکن. نعمت خوابیده بود. سنجابش هم توی حموم خرت خرت می‌کرد. علی‌رضا گفته بود صدا روی مخشه. و سنجابه اگه ادامه بده، له می‌شه. اما سنجابه رو کرد اون تو. نعمت هم که خواب بود. صبح که بلند شدیم، دیدیم سنجابه مرده.

رفتیم سمت میدون تختی؟ یا مصدق، من که یادم نیست، نعمت می‌خواست یک سنجاب بخره باز. خل بود. اصن حال ِ سنجابی که داشت رو نبرده بود، سنجابه هم مرده بود.رفتیم. من همستر خریدم. اسم ماده‌هه رو گذاشتم باقره، اسم ِ نره هم شد مقتدی صدر. اسم ِ سنجاب نعمت هم قلی بود. بعد شیش تایی برگشتیم، یعنی من و باقره و مقتدی صدر و قلی و نعمت و علی‌رضا. این‌دفعه خانه‌ی نعمت اینا. که دیگه نمی‌گفت امام. مقتدی صدر و باقره خیلی با هم خوب بودن. ینی بیشتر از هر عاشق و معشوقی با هم همخوابگی می‌کردن. روزا که من نبودم از تو شیشه‌شون در می‌رفتن. و باس با کاهو گولشون می‌زدم تا بیان بیرون. چند بار حمامشون کردم. بدون شامپو. از بس وحشت کرده بودند گازم می‌گرفتن و می‌رفتن گوشه‌ی حموم گریه می‌کردن که کثافت ِبی‌شوعور ِ روانی عمه‌ات روببر حموم. وقتی می‌گرفتی کف دستت فوری می‌شاشیدن، رد خور نداشت. وقتی چیز خوشمزه مثل بیسکوییت براشون خورد می‌کردم دهنشون رو تا جا داشت پر می‌کردن برای روز مبادا. موجودات طماع و کثافتی بودند که رذایل انسانی داشتند.بد تر از همه این‌که مثل موش طوسی بودن، مثل موش فاضلاب، فقط پوزه و دم نداشتن. بعد بخشیدمشون به دوستم. یا فروختم، یادم نیس، دوس دارم بخشیده باشم، اما یادم می‌آد یه پولی رد و بدل شد، مال شیش، هف سال پیشه، یادم نیس. دوازده تا بچه زایید همون باقره‌ی ریغونه. اما مقتدی صدر ده تا از بچه‌ها رو خورد.

قلی هم تا قلاده انداختن گردنش در رفت توی حیاط و همونجا زندگی کرد بعضی وقتا که هیچی گیر نمی‌آورد می‌اومد در خونه نعمت و گردو می‌گرفت و می‌رفت.

من اصفهان که بودم هیچی نداشتم. یعنی هیچ مزیتی. یک آدم شرّه پرّه ای بودم، نه کتابی جز کتاب‌های هدایت، آل احمد و کوئلیو خونده بودم. و نه  پی این بودم که به سلیقه‌ی خودم لباس بخرم. برای من لباس می‌خریدند. خودم هیچ‌وقت اینترستد نبودم. تا این‌که مواجهه با جنس مخالف و توجه اون‌ها به بعضی از لباس‌هام باعث شد بیشتر به لباس فکر کنم. بنا براین همون موقع بود که دیگر هر چیزی که تمیز بود ، برای من قابل قبول نبود و این اخلاق روم موند.به گمانم تنها مزیتی که در اصفهان داشتم، بچه‌ی تهران بودن بود. با نعمت دو تایی رفتیم سم اسپرت ، قرار گذاشتیم یک پولیور و یک بادگیر بگیریم، نایکی. و به نوبت با هم عوض کنیم. بهش گفتم در دو قسط بهت می‌دم. اون که مشکلی نداشت.به خاطر من این کار رو کرده بود.چون دیده بود من علاقه دارم، اما پول ندارم. می‌تونست هر چی که می‌خواد رو بخره، وضعش خوب بود. اما من. من با خوب چند تا اتوبان فاصله داشتم. این مهم نیست. آخرش من بادگیر رو بداشتم، اما گلوم پیش پولیور موند.

تولدش، من حتی کادو براش نگرفتم. اصن نخواستم شریک شم. گفتم به من چه. بابا من چقدر گه بودمو چون نیشسته بود سر دوس دختر اون موقعم نصیحتم کرده بود عقده کرده بدوم. بابا من چه گهی بودم، چه عنی بودم. خاک توسر. شیش سال و نیم بعد به خاطر عکاسی از هلال ماه ِ رمضون مرد. فحشش لا*گوشت بود و لانتوری. ما هیچی جز این دوتا ازش نمی‌شنفتیم. می‌رفتیم خونه‌ش تو بلوار دریاا، که با امیر گرفته بودن. می‌گف آقا جون، نسکافه یا چایی؟ خودش چایی می‌خورد. می‌رفت نمازشو می‌خوند. بعد می‌گفت خب چه خبر.خوبی؟ مهسا خوبه؟ بعد سیگارشو آتیش می‌زد که روش شتر داشت.

سر ِ انتخابات من تغییرات‌چی بودم اون هم سبز شده بود. می‌گفت می‌خواد به سال بالاییشون رای بده. که داد. که همه شلوغی‌ها رم رفت. کتکم خورد. اون روز که تو آزادی مردمو زدن کشتن، باهم بودیم. می‌گفت مردمو نیگا، تمومه. این همه‌ایم. نعمت جون، تو که نیستی. بزا بهت بگم که تموم  نشد. چیو نیگا کنم؟ می‌خواس بهم عکاسی یاد بده. قرار بود من پولمو جم کنم دوربین بخرم بهم یاد بده. لنداسیکیپ می‌خوند. ارشد. شهید بهشتی. توی دانشگا علمی کاربردیم عکاسی درس می‌داد. بدش نمی‌اومد بره فرانسه یه مدت. بدش نمی‌اومد، یه جای دیگه رو هم ببینه، اما زندگی بدش می‌اومد.

چرا نمی‌روم یا نه این‌که نخوام، نمی‌شه

آقا

شما جدی فکر کردید ما مشکلمان زبان است؟ نه خیر، نه خیرم. مشکل خیلی چیزهاست، زبان هم یکی از آن‌هاست. بگذارید براتون مشکل دسته‌بندی کنم هم‌اکنون.

یک .

بزرگترین مشکل مانی است. مانی . پول.  یعنی همین الان مادرم دارد سرم داد می‌زند که خمیردندان را چرا انداختم دور. به خاطر یک چسه ،سر ِ من داد می‌زند. من حساسم سر من داد نزنید حتی اگر مادر من هستید، یک‌هو دیدید کار احمقانه کردم، چیزی که زیاد دارم زمینه برای کار احمقانه است اصلاً، پرت نیفتیم از بحث، طبیعیست در این خانواده، به اقتصاد بها داده می‌شود. الان من یک دوست دارم، دوست صمیمی، که انگلیس در کسب علم جهد می‌کند. آن هم کجا؟ نزدیک لیورپول که ما دوست داشتیم آن‌جاها باشیم چقدر،پونزه میلیون گذاشته برا نظام وظیفه‌ی دزد فقط، به این کار ندارم که برگردد هم ده تومن دیگر می‌دهد و تمام، خُلاص، ال‌کارت مَعافی، مُعافی، مِعافی، به همان پونزه میلیون کار دارم. ما از این حرف‌ها توی خانه بزنیم کف ِ دست نشانمان می‌دهند، می‌گویند کو؟ کو؟ بکَن. البته ما پی ِ خرید سربازی رفتیم، برای این کارها چیزکی می‌فروشیم، پی ِ رشوه در مملکت اسلامی، که نشد، منتهای مراتب پونزه میلیون این‌ور و ده میلیون اون ور می‌کند بیست و پن میلیون، بعد چون دو تاییم یعنی پنجاه میلیون. دیگر به توضیح اضافه در این باب نیاز است؟ نه.

ما یک رفییق ِ خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی صمیمی داشتیم/داریم که در گرنوبل/گقنُبل ِ فرانسه/فقانس کسب ِ علم می‌کند، این رفیق مثل قبلی نیس، وضعش متوسط‌‌تر است. پونزه تومن هم نداشته بده بلکه چشمش نمی‌دیده ولش کردند، معاف شده، داستان این‌که الان دو سال است به دلیل ِ پول‌نداری ما دوستمان را ندیده‌ایم. نه او برگشته چون پول نداشته نه طبعاً ما رفتیم،که البته ما هم پول نداشتیم هم ویزا نداشتیم هم ممنوع الخروج بوده چون معافیت نداشتیم. حتی در صحبت‌هایی که می‌کردیم دیدیم مردی که همه‌اش تو کافه‌مافه‌ها پلاس بود، و اصلاً مثل زن ِ سعدی خانه بند نمی‌شد   و هی زنگ می‌زد که بریم بیرون، بریم بیرون و ما را آبستن می‌کرد،  شده مرد ِ خانگی که چینی‌های پانسیون را تحمل می‌کند. بله چینی ها. که قبلا وقتی فیلم می‌دیدیم می‌گفتیم اینا چرا همه جا هستند؟ ضمن این‌که به خاطر ارزان‌تر یودن سبزیجات و پیش‌زمینه داشتن در زمینه سبزی‌دوست بودن و روشنفکریت و این‌ها اکنون کاملا گیاه‌خوار شده .

دو تا از دوستان ما که خواهرند و پدر و مادرشان به ترتیب نقاش و کارخانه دار هستند در ایتالیا، در فلورانس ماهی چارمیلیون خرج می‌کنند، سوای خرج ِ دانشگا،  گفتنی است این دوستان ِ ما اکنون جزو دشمنان ما هستند. یکیشان کم‌تر، آن یکی بیش‌تر، او بزرگترین دشمن ماست، اگر خواستید مرا سرنگون کنید برید پیش ِ او. باش هم‌دست شید.

تمام دوستان ِ ما که رفتند خارج-این را بگویم- اصلا از خوشه سوم بودند. بله من تنها نفری هستم که شما می‌شناسید و خوشه سومی نیستم، بله رسم ِ روزگار چنین است.

شمار دوست‌های ما که می‌روند از انگشتان دست و پای ما فراتر رفته. من به شما حسودی می‌کنم دوست ِ عزیز تمام لحظه‌هایی که در این گربه ‌شکل وطن هدر دادم را می‌گویم.

دو.

زبان.خدا رو شکر ما مشکل زبانی نداریم. در ارتباط با کیون نشور هایی که در زندگی دیده‌ایم فهمیده‌ایم که ما هم حرف را خوب می‌فهمیم ، هم حرف را خوب می‌فهمانیم البته، گفتن ندارد منظور ما از زبان انگلیسی است. ما هیچ وقت در طول دوران تحصیل، در طول پخش یک فیلم بی‌زیرنویس، در طول مصاحبت با یک کسی که بهش می‌گویند خارجی خود را از تک و تا نینداخته و آبرومندانه رفتار کرده‌ایم. گفتنی است که ما کلاس زبان هم نرفتیم، هر چند می‌دانیم گذر پوست به دبّاغ خانه خواهد افتاد و برای آیلتز/ تافل/ گند/ گه/ کوفت/ زهرمار باید روزی به این‌جاها برویم. شما می‌پرسید ما چه‌طور زبان یاد گرفتیم؟ نمی‌داینم از روی فیلم و دیکشنری و موسیقی. باور نکردید هم مهم نیست، خودم هم باور نمی‌کنم. نمی‌کردم تا وقتی شدم اینترپرتر بعد فکر کردم من زبانم بدک نیست.

اما، – در همین لحظات مادرم گفت که پول آب هیففففففففده تومن اومده و پدسسگا هیچی نشده گرونش کردند، و با این‌که اذعان داشت پدسسسگا گرونش کردند مرا فرستاد بالا پشت بام کولر را چک کنم، شما که lی‌دانید من خیلی فنّی هستم، هوا هم در این ساعت از روز واقعا خنک است، اصلا هوای ساعت 5 بعد از ظهر تابستان معروف است- زبان مهم است. من به فارسی فکر می‌کنم ، به فارسی خواب می‌بینم، به فارسی می‌نویسم، من به فارسی مسلطم، از این دست آدم‌هایی هستم که شوخی با کلمات می‌کنند و بدون آن‌ها شخصیتم ناقص است. در خارج با کسی که شخصیتش کامل باشد چگونه برخورد می‌شود؟ خب حالا با شخصی که شخصیتش ناقص باشد چگونه برخورد می‌شود؟

سه.

غذا. ما آدم بهونه‌گیری نیستیم به جز خورشت کرفس، بامیه، دنده، خورشت ریواس، گردن مرغ، دل و جیگر، گوشت پخته، گوشت گوسفند، به طور کلی مرغ، خروس حتّی، خرگوش و خوک، گوشتهای توی خورشت که لاشان چربی است ، دنبه، دمبلان، و سیب و البته چایی! از خوردنی ها همه چیز را می‌خوریم. خصوصاً  اگر چیزی هم نباشد سق بزنیم مثلاً دنبه و دمبلان سرو کنند-که امکانش کم است خب- ما نان سق می‌زنیم، نان نزد ِ ما محبوب‌ترین ِ غذاهاست. ما یک هم‌خانه داشتیم که پسرخاله‌مان بود و الان مورانو دارد، باغ دارد، مهندس است، موهای فر دارد، سه‌تار دارد، خانه می‌سازد ما با او هم‌خانه بودیم در اصفهان. ایشان همه‌اش زنگ می‌زد به خاله‌ی ما که بیاید اصفهان چون غذا نداشتیم، خاله می‌آمد. اگر هم نمی‌آمد علی جان می‌رفتند خان‌گستر و شهرزاد غذا می‌خوردند. ما چی؟ ما هیچی ما می‌رفتیم ماست چکیده می‌خریدیم، با چیپس ارمنی. ما اینجوری‌ایم. ما زیاد مسلمان نیستیم. یعنی هستیم اما خیلی کم. تنها قانونی که از اسلام قبول داریم این است که گوشت ِ خوک بد است… واقعا ً هست. چون ما خوردیم و نجوییدیم، بلکه قورت دادیم. این عکس‌العمل ماست در مقابل چیز ِ چرب. و البته بد مزه. بعد نمی‌دانیم آیا در خارجه چیپس و ماست برای روز‌های عسرت و استیک ِ گوشت گوساله برای روزهای حسرت گیر می‌آید یا خیر؟ که حتماً می‌آید، سوال است ما می‌کنیم؟ با این‌حابل ما دل‌تنگ دستپخت غذایی که با عشق برای سیر کردن ِ شکم ِ بی صاحّاب شوهر و فرزندان پخته شده، یعنی دست‌پخت مادر می‌شویم، ما اینیم.

چاهار.

علایق، وابستگی‌ها، چیزهایی که می‌گا/یند

این از همه مهم تر است. درست است که ما در روابط شخصی خود ریده‌ایم.اما او هنوز برای من وزنه است. یعنی دروغ که نداریم به هم بگوییم. ما وابسته ایم به دوستانمان. به خیلی ها. به همین کور و کچل‌های دورمان، دلمان تنگ می‌شود. هوایشان می‌کنیم. او که دیگر هیچ، ما با هم بزرگ شدیم. بزرگ. رشد کردیم. این‌ها کم نیست. برای شما باشد، برای ما نیست.

ما چند تا دوست داریم که بهشان وابسته‌ایم از وقتی یک سری از دوست‌هامان رفتند خارجه و به پشت سرشان هم نگاه نکردند، این‌ها برای ما عزیز تر هم شدند حتی.

پدر و مادر بالای 59 سالمان را چه کنیم؟ مادرم همه‌اش می‌گوید خانه‌ی شمالش را می‌فروشد برای ما که ما را بفرستد، و پدرم هم می‌گوید نظر ِ مام که پشم. البته بفرستد برویم که چی؟ درس بخوانیم؟ باور کردنش برای خودم هم سخت است. من نفهمم. یعنی  خیلی وقت‌ها می‌شود حرف طرف مقبلم را نمی‌فهمم. اما لبخند فهیمانه می‌زنم. که مرا نفهم تگ نکنند. حالا بروم درس بخوانم؟ فکر خوبی نیست. یعنی نمی‌دانم، فعلاً که نظرم این است. بعد این دو تا را کی ببرد بانک؟ کی ببرد امیر ِ ملا صدرا برای گوشت و کوفت و این‌ها؟ کی خربزه و هندونه بیاورد بالا 5 طبقه را؟ خب اگر پولدار بودند کلفت می‌گرفتند اما حالا که نیستند، خانه‌مان کوفت هم ندارد چه برسد به آسانسور. خانه‌ی ما فقط پله دارد و آجر بهمنی.‏

آجر بهمنی ِ چرک.‏

چرا درس بس است؟ چرا خارج اَخ است؟

خب

شما فکر کنید

ما به زبون فارسی درس می‌خواندیم هم نمی‌فهمیدیم. بعد نوشتن فهمیده‌هایمان از درس چه‌قدر سخت بود روی برگه، یعنی اگر به من می‌گفتند از نفهمیده‌هایت بنویس، راحت تر بودم.

حالا فکر کنید رفتید خارجه، سر ِ کلاس به آن زبان درس گوش می‌کنید، به آن زبان در خانه شب ِ امتحان، درس می‌خوانید، شب که می‌خوابید خواب می‌بینید به زبان ِ فارسی، و سر جلسه هی باید با آن زبان پاسخ بدهید.

نه آقا ما کیونشو نداریم.

285

من دم ِ بانک منتظر بودم نوبتم بشود، پنجاه و چار نفر جلوتر از من منتظر بودند نوبتشان بشود. یک پیرمردی هم بود، همیشه دو تا شماره می‌گیرد. که یکی را وقتی کارش تمام شد بدهد به یکی دیگر که دارد می‌آید تو. دفعه پیش ازش گرفتم و بیست نفر افتادم جلو و شماره‌ی خودم را دادم به یک خانم ِ مسن. بیست نفر انداختمش جلو. ما واستاده بودیم دم ِ در. من و پیرمرد. پیرمرد عینکی نبود اما مثل خودم ریش داشت. سه دسته ریش دارند:کس‌خل‌ها، عارف‌ها، مزدورها، ما بقی هم زیرمجموعه‌ی همین‌هان. هی شماره‌ام را در آوردم گفتم اوف پیف فلان. اما به روی خودش نیاورد. هی کله‌ام را کردم تو گفتم اَ….سی تا مونده هنوز ، البته جوری که خودم و خودش بشنویم و باز هم به روی خودش نیاورد بعد نوبتش شد و در حالی که بیست و پنج نفر جلوی من بودند شماره اش را داد به یک پیرمرد دیگر. دلم می‌خواست پیرمرد را کتک بزنم. اما به میله‌ای که روبه روم بود زل زدم و چون آبی تنم بود لابد هر که رد شد گفت چه مرد ِ آرامی. چه آرامشی. چه مرد ِ آرام ِگهی، چه آرامش ِ گه‌تری. مردم روان‌شناسند. زیر ِ میله ماشین بود. اگر پلیس می‌آمد می‌توانست جریمه‌ام کند. چون یک میله هم آن‌ور تر زندگی می‌کرد. که روش تابلوی پارک ممنوع بود. ماشین را کجا بگذارم؟ ببرم تو؟ بکنم توم؟ احساس کردم بانک خیلی شلوغ شده و ممکن است یک نفر بیفتد زمین و بگوید من مُردم، بس که شلوغ است. بس که واستادم. بس که هی به عددم نگاه کردم. بس که دامنم شلواری است. بس که این دامن شلواری را از فرمانیه خریده‌ام. بس که از گل بهترم، پسرم من پسرم. بعد…یکی با زنش آمد. که اگر پدرم بود بهش می‌گفت مرتیکه‌ی عمله. زنش رفت تو و خودش بیرون به من و به دخترهای مردم نگاه کرد. وسط سرش ریخته بود. و شلوارش گرم‌کن بود. وبگذارید شو‌آف کنم، شلوارش فیلا بود و اصل هم بود در اسکان چن ماه پیش دیده بودم که هفتاد تومنی قیمت دارد. شکم داشت. چانه داشت. چشم داشت. پیشانی و مقداری دست و پا داشت. خواستم دربیاورم بازی کنم، فکر کردم شو‌آف می‌شود مردم می‌گویند این عنو نیگا، عنِ ّسگو نیگا. نکردم. بعد گفتند دویست و هشتاد و پنج، من رفتم تو.

از ملی رفتم ملت. پرداخت قسط. می‌دانید ما چیزی که زیاد داریم قسط است. ده جور قسط می‌دهیم به بانک‌ها. خدا رو شکر که اقتصاد بانکی ِ ما ربا ر ا حرام کرده وگرنه مجبور بودیم به جای دو برابر خیلی برابر تر پول به بانک برگردانیم. نکته‌ی جالب اینکه آنجا هم دویست و هشتاد و پنج بودم. جوئل شوماکر پا شو بیا.

کوچک

راستش

از اول فک نمی‌کردیم این‌طور شه

گه‌گیج بگیریم که اینو

کچا بزاریم/بنویسیم/فروکنیم/عق بزنیم

بعد دیدیم ما این‌جا از همه چی نوشتیم

به جز چیزی

که هستیم

ما زمستون هشتاد و هفت یک بار به گا رفتیم

سرمون رو به دیوار کوبیدیم

اینه که می‌دونیم خون به راحتی از کله‌مون بیرون نمی‌آد

چن بار کوبیدیم به دیوار

چن بار کوبیدیم به میز

مشتری‌آمون نیگامون کردن / ما چشای سرخی داشتیم

چشای ما

قبلاً هم گفتیم قشنگ نازنین نیستن

حرمت ِ  زمین  هم نیستن

چشای ما ریزن

چش ِ ریز چه به درد می‌خوره؟

چش ِ ریز ِ سرخ ِرو کی می‌خواد؟
چش ِ ما فهوه‌ای تیره‌اس

حتی دیده شده خیلی از گوسفندا چشای آبی داشتن

کله‌پزا می‌دونن

ما قد یه گوسفندم نبودیم

ما اشتبا کردیم

از شما خدافظی کردیم

گه خوردیم

با قاشق

فاشق قاشق

از زمستون هشتاد و هفت گه خوردیم

شما هم راضی بودید

حتی بعضی وقتا که گه  ما تموم می‌شد شما برای ما می‌ریدید ، مام ور می‌داشتیم

اما دیگه تموم شد

ما دیگه اشتها نداریم

چون فکر کردیم زمستون هشتاد و هفت که ما تو بیمارستان ولو بودیم شما به چی فک می‌کردید؟

به این‌که ما نمیریم؟ خونمون گردن ِ شما نباشه؟
اتفاقا ما به این فکر بودیم ؛ ما یه تیکه کاغذ گذاشته بودیم رو بالشمون که وقتی از بیمارستان با اون حال برگشتیم خونه دیدیم چش هیچ کس بش نیفتاده، ما توش نوشته بودیم این اتفاقا به شما ربطی نداشته اص‌لا و ابِ‌دا

الان تابستون هشتاد و نه شده

شما پل به فتح ستاره بسته بودید

ما هم در یوسف‌آباد تنها هی قدم زدیم، هی، هی، هی، هی، هی، هی، هی، هی، تازه سیگار هم نداشتیم، یعنی ما نفسمان تنگ است سیگار نمی‌کشیم، هی گریه کردیم، عر زدیم، ماشینمان را یادمان رفت کجا پارک کردیم حتی، یک خانمی آمد گفت کمک می‌خواهیم؟ یک پلیسی ما را گشت، یک آقایی به ما گفت خفه شویم، همان موقع که زوزه می‌کشیدیم، ماه هم معلوم نبود، بهتر که نبود. ریخت ِ ما تعریفی نداشت. ما اعتماد به نفس نداریم، ما از مردم و از حرفهاشان می‌ترسیم. ما اینجوری‌ بار آمدیم از همان اول.بعد نشستیم لب ِ جوب و کمی ریشمان را کندیم و فکر کردیم اصلا ما اشتباه کرده‌ ایم. هیچی رفتیم خانه. البته عصای ماشین باز نمی‌شد، خیلی عرق کردیم. دهانمان هم شور بود، اما رفتیم خانه. همین.

بعد می‌خواستم بگویم ما شما را به خاطر همه‌ی این چیزها نمی‌بخشیم

چون بخشش از بزرگان است و ما کوچکیم.

اصلاً به اینش فکر نکرده بودم که

داداشم زنگ می‌زند خانه، می‌گوید با دوستش می‌آیند خانه یک چیزی کوفت کنند، می‌گوید چیزی داریم اصلاً؟ می‌گم نه. خودمان داریم قورمه سبزی  می‌خوریم اما کم است، گوشت هم ندارد. گوشت مهم است. اصلاً پدرم غذاها را در آورد، همه مال روزهای پیش بودند. یکی نخود و ذرت و مرغ سرخ کرده بود، تطمیعش کردم گفتم این رو بزار برا شب. که هی به مامان نگی چی بخورم چی بخورم.اون هم نگه مگه من آشپز توام؟ مگه من آشپزِ توام؟ پدرم مرغ دوست دارد. نخود و ذرت و سیبزمینی سرخ کرده هم دوست دارد. فوری قابلمه را گذاشت تو یخچال. ما این غذاهارا می‌ریزیم توی یک قابلمه‌های کوچک خیلی زشتی که به آن‌ها می‌گویند روهی(؟).  به هر حال، بعد به قابلمه‌ی زشت ِ دیگری اشاره کرد که البته روهی نبود اما کوچک بود و همسن خودم است شاید. گفت چش بلبلی  داریم یه دونه‌ام قزل‌آلا داریم، گرم کنم؟ گفتم نه….من دیگر حوصله‌ی چش بلبلی ندارم، ماهی ِ دو روز پیشم  که نمی‌خورم. پذدرم گفت چه گهی هستی تو من کیف کردم. چون بامزه می‌گوید.گفت پَ قورمه سبزی؟ گفتم آره. بعد رفت هر چی خیار ِ گنده بود آورد خورد کرد و گفت آشغال خریدی بازها، بعد من گفتم درهم بود و این‌ها و خب اون قلمی ‌ها را خورد کند و او هم گفت قلمی ها برای خوردنه….بعد من خواستم هی جواب بدم که الان مگه نمی‌خوایم اینا رو بخوریم، چه فرقی دارن پس؟ هان؟ اما نگفتم، چون روشنیدم و اهداف ِ پدرانه‌ی پدرم را درک کرده‌ام.  بعد رفتم پای کامپیوتر نشستم، چون جای من این‌جاست. صدام کرد گفت بیا. من گفتم میام الان. گفت بیا حاضره. گفتم میام الان. گفت بیا دیگه اَه. گفتم الان میام، کار دارم، حالا کار ِ عنه؟ برو پیش بابات عن تیلیت وقتی صدات می‌زنه، سر همه چی باید حرص بدیش؟ گفت بیا سرد شد، حاضره، پا شو بیا، خسته‌مون کردی….بعد من گفتم اَه و رفتم. بعد پدرم گفت که قورمه سبزیه گوشت نداشتا، و این را جوری گفت که انگار گول خوردیم که قورمه سبزی را گرم کردیم. من گفتم امکان ندارد. بعد گفت ندارد و اضافه کرد اَه. چون ما یک مشت گوشت‌خواریم. من خودم ده بار خواستم گیاه‌خوار شم، مگه شد؟ بعد من رفتم توی دیگ ِ کوچک ِ دوده گرفته گفتم ایناهاش این یکی اینم دوتا.بعد پدرم گفت کم است و این‌ها گفتم من نمی‌خوام گوشت، عقم می‌گیره از گوشت، مال ِ تو.بعد همین که هی تعارف می‌کردیم، داداشم زنگ زد و گفت با دوستش می‌آیند بعد ما دیدیم، که آخه زشت نیس غذاهای نصفه نیمه بزاریم جلو بچه مردم؟ بعد به داداشم گفتم بابا غذا ها نصفه است، زشته نیارش، بعد داداشم گفت ای بابا و من که قطع کردم یادم آمد ماه‌رمضان است و این بدبخت‌ها چی بخورند ؟ سربازهای بدبخت ِ حین ِ مرخصی.

اصلاً به اینش فکر نکرده بودم که.

دو

آقا

ما می‌دوییدیم، پدرم می‌گفت ندویید پایینی ها خوابن، ما هم نمی‌دوییدیم، اما وقتی خودش با دمپایی اسفنجی دنبالمون می‌ذاشت ما میدوییدیم دور ِ میز. بعد اون دمپاییشو شوت می‌کرد می‌خورد به لاله‌ها. لاله‌ها طبیعتاً وظیف‌ه‌شونو انجام می‌دادن می‌شکستن. بعد پدرم می‌گفت پدسسگ ِ هیچی ندار واسّا بینم. ما وامی‌سّادیم چون پدرمونه به هر حال، نفسش گرفته بس که دوییده دنبالمون، بیاد بزنه  حرصشو خالی کنه، ولمون کنه،مام از نفس افتادیم خب. لاله‌اش هم شیکسته، دلش خونه.تازه باید شیش بریم پایین با حمید رضا فوتبال بازی کنیم، هی ببازیم به اشکان که وامی‌ستاد با داداشم. پدرم ، ما که وامی‌ستادیم تازه تند تر می‌دویید که ما باز دوباره در نریم، خودشو می‌رسوند ، سه چار تا سقلمه می‌زد بهمون، می‌گف این مال این بی‌ادبیت  بود، مال ِ لاله‌ها باشه برای یه روز دیگه حالا. بعد ما می‌گفتیم ای بابا، ینی فردام می‌خواد دور میز دنبالمون کنه ینی؟

ای شاشیدم به هر چی لاله، من الان آرزومه بابام  با دمپایی بدوئه دنبالم دور میز. اصن ندووئه، را بره یه کم. یه کم، چن قدم. چن قدم.

Little Room

ما جا نداریم. وقتی لباس‌هامان خشک می‌شوند، پدرم مال ِ ما را جدا می‌کند و می‌آید می‌گذارد روی این اسکنر ِ اچ پی، که یک بار هم ازش استفاده نکردم، اصن نمی‌دانم چه طور کار می‌کند حتی. بعد ما لباس‌ها را نمی‌گذاریم توی کشو. توی دراور. چون جا نداریم. مثلا مادرم تصمیم گرفت یک تنه یخچال و فریزر و اجاق گازش را عوض کند. خودش می‌گفت بعد از بیست سال. اما بعد از هیژده سال بود. پدرم هم می‌گفت این یخچال فیریزر نوی نو است و اجاقه هم آکبند است. و او یعنی پدرم این ها را می‌خواهد. و به ما می‌گوید این‌ها را بگذاریم توی اتاق برای خانه‌های خودمان در اتاقش. البته مادرم نگذاشت. چون اولاً او با پدرم مخالفت می‌کند، یکی از رسالت‌هایش روی زمین همین است. دوماً مادرم بر عکس پدرم چیزها را می‌اندازد دور. وقتی سمسار آمد گفت خانوم این‌ها که مال بیس سال پیش است. فکر می‌کرده ما می‌خواهیم چند تا یخچال آکبند که بوی نویی می‌دهند بفروشیم. وقتی یخچال را بردند پدرم گفت راهرو زخمی نشود. وقتی فریزر را بردند پدرم گفت راهرو زخمی نشود و وقتی اجاق‌گاز را بردند پدرم دویید دنبالشان که آی، سینی ِ فر!  سینی ِ فر جا ماند. اجاق قدیمی ِ ما دو تا سینی ِ فر داشت. یکی مال خودش بود و دیگری برای اجاقی فوق العاده قدیمی، که وقتی من بچه بودم هم قدیمی بود حتی. همان شیش سالگی ردش کرده بودیم. پدرم سینی ِ فرش را پس می‌گیرد و می‌گذارد کنار اجاق جدید. بعد خانه‌ی ما از بس کوچک است ، آشپزخانه‌اش هم به خودش رفته. یخچالمان هم کنار اجاق است. مادرم می‌گوید فاصله‌اش تا اجاق خوب است. می‌گوید داداشم و پدرم، پدر یخچال را در آورده‌اند. از جان یخچال چه می‌خواهند. اما آن‌ها با یخچال قدیمی هم همین رفتار دوستانه را داشتند. مادرم یادش رفته. سینی فر در فر ِ جدید جا نشده. بنا بر این پدرم آن را مورب بین اجاق و یخچال روی زمین می‌گذارد. مادرم می‌گوید یخچالش خط بر ‌می‌دارد و حالا که رفتی سینی ِ ایکبیریت را در راهرو از یارو گرفتی با خودت ببرش توی تختخواب.  پدرم می‌گوید اِ؟ فقط می‌گوید اِ؟ ماردم سینی را صبح‌ها قبل از این‌که برود سر کار می‌گذارد روی پیش‌خوان آشپزخانه، و پدرم از خواب که پا می‌شود می‌گوید این چرا این‌جاست؟ سینی را می‌گذارد در بهترین حایی که توانسته بیابد، یعنی مورب، بین یخچال و گاز.

پدرم هیچ چیز را دور نمی‌ریزد. ما بچه که بودیم، شهید حکیم هنوز پارک جنگلی نصر بود و خانه مان وصل بود بهش. پدرم به آن‌جا می‌گفت پشت. مثلاً عصر که می‌شد می‌گفت من می‌رم پشت راه برم. ما هم می‌گفتیم پشت. می‌گفتیم ما رفتیم پشت ملخ بگیریم. چون ما ملخ می‌گرفتیم. بعضی وقت‌ها چون انسان رشد می‌کند چیز میزهایمان برایمان کوچک می‌شد. و باید از شرش خلاص می‌شدیم. اما پدرم نمی‌گذاشت. می‌گفت این نوی نوئه. حیفه. من می‌پوشم می‌رم پشت تنم می‌کنم. میرم پشت پام می‌کنم. انگار پشت آدم نداشت. مادرم می‌گفت خدا رو شکر دختر نداری، می‌خواستی  دامن بچه‌گونه بپوشی بری پشت. پدرم هنوز همان‌طور است، خانه‌ی ما دیگر نه جلو دارد نه پشت. اما بالکن دارد. الان هم توی بالکن یک کمد آهنی ِ زشت دارد. توش سیمان و رنگ و آچار و شیلنگ و تیرتخته دارد. سرامیک، کمی پارکت کمی چوب ِ کابینت، یک درل با سرمته‌های سوخته چند جعبه پیچ مخصوص چوب، اره و لاستیک هایی که معلوم نیست باید در چه دستگاهی فروشان کرد. در بالکن یک نردبان برای خودش دراز کشیده. عید می‌روم روش و پرده باز می‌کنم یا لوستر می‌شورم. چون من مردی روشنیده، و در خدمت خانواده‌ام. هر وقت بروید توی بالکن، پایتان گیر می‌کند به آن بعد می‌خورید به دیش، بعد باید یک ساعت آن‌جا بمانید و ور بروید  تا تصویر سالوادور شفاف شود تا بتوانید مجوز ورود بگیرید. مادرم می‌گوید بالکن ما مثل مرغدانی است. به پدرم می‌گوید چرا مرغ و خروس برای بالکن نمی‌خرد، بهش می‌آید. پدرم هم می‌گوید اِ؟مادرم می‌گوید این تیرتخته ها را همه را آتش می‌زند. یک روز آتش می‌زند، سینی فر را هم میندازد توش. پدرم می‌گوید اِ؟ تازه یک  کباب پز گازی هم توی بالکن کار گذاشته که منتهای مراتب چون جا برای سرامیک ها نبوده الان با سرامیک ها پوشیده شده، خیلی وقت است، فقط یک بار از کباب پز استفاده کردیم، اما در بالکن باز بود و سوسک آمد تو، بعد دیگر از کباب پز استفاده نکردیم. بلکه مادرم روی اجاق گازمان که دیگر برای ما نیست فویل می‌کشید و روی گاز کباب درست می‌کرد. کباب برای ما مهم بوده و هست، ما یک مشت گوشت خواریم. مادرم گفته روی اجاق گاز جدیدش از این گه کاری‌ها در نمی‌آورد، چون دیگر پیر شده و حوصله‌ی سر پا واستادن کنار اجاق را ندارد و ما سه تا مرد ِ گنده‌ی بی خاصیتیم، در حالی‌که هیچ هم این‌طور نیست.

اتاقم را می‌گفتم….اما ولش کنید.

و باز هم پدر

پدرم دارد آخرین قطار گانهیل را می‌بیند و به کرک داگلاس هم می‌گوید کرک دوگلاس و از من دعوت می‌کند بشینم باهاش فیلم ببینم . من درخواستش را رد کردم. یک روز مثل سگ برای این‌که ننشستم با  پدرم که پیر است به اندازه‌ی کافی، که فکر می‌کند پسر خوبی دارد، فیلم ندیدم ، گریه خواهم کرد.

عنوان را این‌جا وارد کردم

یکی از راه‌های رسیدن به عشرت‌آباد یا میدان سپاه این است که از انقلاب دم ِ پل ِ چوبی(؟)پیاده شوید بعد کمی پیاده‌روی کنید و برسید به سربازهایی که قصدشان مالش ِ شماست، و شما هم شاید روزی مثل آن‌ها بشوید. بعد می‌روید نوبت می‌گیرید و در انتظار می‌نشینید. کاری که همه می‌کنند. انتظار کشیدن. مردمانی هستند که از انتظار لذت می‌برند و مردمانی هم هستند که از منتظر ماندن دل‌پیچه می‌گیرند. بعد آدم‌ها همه مطمئن از این‌که کارشان درست می‌شود نشسته‌اند. آن‌ها آمده‌اند کارشان درست شود نه این‌که درست نشود. بعدتر می‌روی دم ِ اتاقک که در آن یحتمل یک وظیفه گماشته‌اند برای پاسخ گویی. برای این‌که صدات برود تو، باید خم شوی، به اندازه‌ای که کمی قنبل کنی. بعد می‌گویی جناب، من می‌خوام این رو بندازم دو ماه دیگه، و اون می‌گه نچ و تو می‌گی ایناهاش، این کارنامه ارشدم، یازده تا گرایشه، هشتاشو مجاز شدم. لبخندت ظفرمندانه است. کم مانده بگی پارسال هم شدی صد و ده، چون این را به همه می‌گی. این جزو افتخارات توست. همین جا معلوم می‌شود که تو نمی‌توانی سوپر هیرو شوی. چون سوپر هیرو نه عینکی است نه انقدر احمق که افتخاراتش ناچیز باشند. باید یک روز وقتی پول‌دار شدی یک سری دانشمند استخدام کنی تا بر روی این موضوع که چرا دوست داشتی هی به همه بگویی در کنکور فلان سال شدی صد و ده کار کنند. این کارت مثل کسانی می‌‌ماند که در فیس بوک یا اورکات عضو کامیونیتی سمپاد می‌شوند. همان جور است. یارو یا مودبانه بگویم، کارمند بهت می‌گوید برو از سرهنگ امضا بگیر، تو می‌گویی سرهنگ کجاس؟ او میگوید اوناش و با انگشتش اشاره می‌کند به یک عالمه سرهنگ که دور همی دارند می‌خندند. تو می‌گویی کودوم؟ این مهم نیست که او نمی‌گوید کودوم. توی آمدی تا کارت راه بیفتد. اصلا این‌جا را ساخته‌اند برای این‌که روزی کارت در آن راه بیفتد پس نزد یک سرهنگ می‌روی و می‌گویی که چقدر بد بخت هستی. و او تصادفی آدم خوبی است و بهت می‌گوید اینقدر حرف نزن، برگه را امضا می‌کند و به کارمندش، کارمند عنش، می‌دهد. همان یارو. بعد فکر می‌کنی باید باز بروی خایه مالی آن دیوث را کنی، اما این‌طور نیست سرهنگ می‌آید و خودش بهت می‌گوید کجا برو و چی کار بکن. و تو در حالی که کارت راه افتاده از آن‌چا می‌روی بیرون سوی ابدیت، سوی زندگی‌ای که در پیش روست و لبخندت از بس گشاد است مگس درش جا می‌شود و خجالت می‌کشی تا جلوی بدبخت بی‌چاره‌های رهگذر موزیکت را با آن دستگاه گهت گوش کنی و اصن می‌گی کیون لق موزیک.