در قند ِ قزل‌قلعه

الان که این‌جا نشسته‌ام و این کلمات ِ بی‌رمق -که اگر رنگ داشتند همین مشکی، طوسی ِ تیره یا رنگ‌های شادی از همین دست می‌بودند- را تایپ می‌کنم خسته هستم، قصد دارم رفته و از یخچالی که هنوز هیچی نشده و از آک‌بندی در نیامده ایرادی پیدا کرده – و بنا براین لعنت به کُره، چه شمالی، چه جنوبی ، و چه هر چه مانند ِ آن –  یک بستنی ِ شیری بیاورم و بخورم و دندانم را هم مسواک نزنم و حی حاجتم را هم قضا نکنم. چه زندگی ‌ای ، به‌به، کیف کردم.  الان سیر ِ سیر هستم. رفتم پل ِ پارک‌وی . کبابی ِ مفیدی. توی ماشین و در تاریکی دو تا ساندویچ کوبیده خوردم. هنوز دهنم مزه‌ی جعفری می‌دهد. این در حالی است که فامیل شوهرخاله‌ام هم جعفری است و این مقداری عجیب است که دهن ِ آدم مزه‌ی فامیل شوهرخاله‌اش را بدهد.

دیگر ؟ دیگر چه مانده جز باد؟ فکر می‌کنم چرا بیست لیتر بنزین زده بودم، اما کارتم نشان می‌دهد که بیست و دو لیتر بنزین زده بودم و بعد بلافاصله به این فکر می‌کنم که اصلاً آیا دو لیتر بنزین ارزش ِ این‌همه فکر کردن را دارد؟ دو لیتر بنزین مبلغی  بین ِ دویست تا تک تومان و یا هشتصد تومان ارزش دارد. الببته این نرخ سال هشتاد و نه است.  با دویست تومان شاید بتوانید یک فال ِ حافظ بخرید. و با هشتصد تومان می‌توانید یک روزنامه شرق، و یک بستنی شیری ِ کاله بخرید و بعد روزنامه را جایی در اتوبوس جا بگذارید چون به لعنت ِ خدا نمی‌ارزد. چرا کتاب را جابگذاریم؟ وقتی روزنامه‌ها هستند؟ امروز خیلی فکر کردم. امروز، من کننده‌ی فکرها بودم. رابطه‌مان مثل رابطه‌ی چنگیزخان بود و ایران. سیم‌های لاستیک ِ ماشین بیرون زده و برای دیدنشان به چشم مسلح نیاز نیست. آن‌ها را به مادرم نشان دادم. چون من مردی هستم که نمی‌تواند برای ماشین   از جیب ِ خودش لاستیک بخرد. او گفت چه کار کردم؟ گفتم در طی ِ این سه سال؟ خب چند بار رفتیم سفر و چند بار هم رفتیم سر ِ کار و چند بار هم رفتیم مهمانی. همین. و اگر این لاستیک تولید ِ داخل بود این منظره را یک سال و نیم ِ پیش می‌دیدی مادرم. بعد به چی فکر کردم؟ ها، به این‌که وقتی تمام مردان این سرزمین رفتنند جنوب تا بجنگند، پدرم دست من و مادرم را گرفت و برد شمال تا داداشم به دنیا بیاید.

موضوع ِ انشا: تابستان ِ خود را چگونه گذراندید و چرا؟

به نام ِ خداوند ِ جان و فلان

آقا معلم، ما تابستان ِ خود را در گرما گذراندیم. و مثل قنبری ِ پسر ، شکل ِ مینایمان را نمی‌توانیم بکشیم. چون ما هم ابعادش را بلد نیستیم. اگر بلد بودیم هم حالش را نداشتیم. البته ما کلاس طراحی رفتیم. همه هم از جنس مخالف بودند جز ما. تابستان ِ خیلی وقت پیش بود. ما همان‌جا فهمیدیم در  عرصه‌ی طراحی گه ِ خاصی نشده و کشیدیم کنار. ما بیشتر کاریکاتور می‌کشیدیم. یک بار قرار شد ما از چهر‌ه‌ی یک دختره‌ای طرحی بزنیم. استاد باهاش سر و سرّ داشت. ما طرحمان را زدیم. به چیزی که می‌کشیدیم نگاه نمی‌کردیم. فقط به مدلمان نگاه می‌کردیم. به نظر ِ ما این‌که تو مو به مو چیزی که می‌بینی را بکشی قشنگ نیست، این کار را دوربیبن می‌کند تمیزتر از تو. استاد کار ِما را دید. گفت این که تو کشیدی، زن است یا کشتی‌گیر؟

تابستان. ما در تابستان به سفر نرفتیم. منظور ِ ما با خانواده است. ما همه‌اش توی خانه نشسته بودیم. محیط خانوادگی ِ ما در تابستان دیگر به حداکثر گرمای حود می‌رسد. جوری که بعضی وقت‌ها مادرم آتیش می‌گیرد. خصوصاً سر ِ لباس‌های ما. به نظر ِ ما این بی‌انصافی است. لباس‌ها در کمد جا نمی‌شوند بنا براین ما آن‌ها را روی هم روی یک پاتختی ِ کوچک تلنبار کرده‌ایم. این نه تقصیر ِ ماست، نه لباس‌ها، این تقصیر کمدهاست که جا ندارند. رنگ ِ پاتختی سفید است. اما به خاطر لباس‌ها رنگش معلوم نیست. ما در این تابستان، آقا معلم، فهمیدیم که در درس چیزی نمی‌شویم. چون آخر ِ سر هم کنکور ِ ارشد قبول نشدیم. شاید به خاطر این است که ما زیاده از حدّ پنیر می‌خوریم. می‌گویند پنیر آدم را خنگ می‌کند. پدر ِ ما در جواب ِ این عبارت می‌گوید پس لابد همه‌ی فرانسوی ‌ها خنگند. شاید هم باشند. چون رییس جمهورشان سارکوزی است. شاید هم نباشند.

ما در این تابستان یکی از محصولات ِ اپل را دارا شدیم. منتها در مجامع ِ عمومی آن را در نمی‌اوریم تا شو آف نشود. ما خجالت می‌کشیم از مردم. ما از آن آدم‌هاییم که وقتی کفششان نو و جدید است، می‌روند تو باغچه  و خاکی‌اش می‌کنند. یکی می‌گفت این به اعتماد به نفس مربوط است. برای ما مهم نیست. ما از اپل متنفریم. وقتی بزرگ شدیم کارخانه‌ای راه می‌اندازیم به نام کیوکیومبر، برای مبازه با اپل. ما پول محصول اپلمان را ندادیم، یک هدیه بود. ما از چند سال پیش با یکی دیگر از محصولات اپل زندگی می‌کردیم و از بس از هم راضی بودیم که خانم سا بهمان حسادت می‌کرد تا این‌که یک‌روز بد سکتور داد و به گا رفت.  شاید هم نرفت.

این تابستان یک دعوای خیلی بدی با آقامون، خانم سا داشتیم. ما از دست ِ ایشان خیلی عصبانی بودیم  غافل از این‌که ایشون هم از دست ِ ما خیلی عصبانی است. اما این اشکال ندارد، چون هیچ مرد و زنی نیستند که حرف هم را بفهمند. و از دست هم خیلی عصبانی نشوند. در این زمینه نرمالیم. مرد و زن در صورتی حرف هم را می‌فهمند که مترجمی به نام آغوش داشته باشند.

ما امسال تابستان در زمینه‌ی کاری ریدیم. به نظر می‌امد مقاله‌مان در آن مجله چاپ شود. که نشد. ما یاد گرفتیم پس هنوز نویسنده‌ی خوبی نیستیم. اما شاید روزی برسد که خود ِ مجلات بیایند سراغ ِ ما و ما خودمان را چس کنیم و سر ِ خبرنگارشان داد بزنیم. شاید در آینده بد قولی کنیم. شاید تریاکی شویم. شاید در آینده برویم بشینیم توی یک کافه و مخ ِ دخترهای دبیرستانی را بزنیم. شاید استاد ِ دانشگاه شویم و با شاگردی که از ما بیست سال کوچکتر است وصلت کنیم. شاید هم نکنیم. زمینه‌ی کاری را می‌گفتیم آقا معلم. حقوق ِ ما در کتابفروشی کفافمان را نمی‌دهد. البته وقتی دانشجو بودیم این شغل ایده‌آل بود، اما الان که نیست. چون به هرجهت ما دیگر داشنجو نیستیم. و روز ِ شونزدهِ آذر هم برای ما از مُف و تُف ِ بز ِ نر، پست‌تر است. کتابفروشی ِ ما انتشارات است. ما به رییسمان گفتیم، بیاید و با ما کار کند. رییسمان استقبال کرد. و بعد هم گفت برنامه‌ی فرهنگی ِ ما چیست؟ ما پیشنهادات ِ خود را ارایه کردیم. قرار شد ج.م بیاید. رییسمان گفت با ج.م ایاغ است. گفت ج.م را راضی می‌کند. چند وخ بعد ج.م راضی شده بود. رییس گفت راضی کردنش اندازه‌ی راضی کردن دختر ِ شونزه ساله سخت بود. ما گفتیم کی شروع کنیم؟ گفت بهت می‌گم که انقدر نگفت تا فهمیدیم ج.م رفته کانادا. گفت اشکالی ندارد. م.س هست، هم شاعره هم جوونا دوسش دارن. رو اون کار کن. ما ایده‌هایمان را پرورش دادیم. ذهن ِ ما پرورشگاهِ ایده است. بعد دیدیم رییسمان رفته کانادا. البته قبلش زنگ زد و به خاطر این از ما پوزش خواست. ما هم چون انتظار نداریم کسی از ما پوزش بخواهد ذوق کردیم. شاید یک روز بیاید که ما هم قول بدهیم به چن نفر و بعد یادمان برود بریم کانادا، شاید هم نیاید.

ما در این تابستان چند بار رفتیبم به نظام وظیفه. برای معافیت و این‌ها. می‌توانند جهنم را از روی سازمان وظیفه عمومی کپی پیست کنند. اگر جهنم جایی باشد که در آن صف ، انتظار، و برخورد ِ بد ِ پرسنل وجود نداشته باشد، به درد نمی‌خورد. خلاصه ما همین روزهای آخر ِ تابستان معرفی شدیم به بقیه‌الله برای کارهای معافیمان. ما توی ملاصدرا و شیخ‌بهایی دوییدیم، رفتیم از ریه‌ی ورم کرده‌مان عکس انداختیم. ما ریه‌ی ناقصی داریم. ریه نیست. دو تا کیسه‌ی زباله‌ی کوچیک است. که کیسه‌ی هوا دارد.  دوییدیم که ریه‌ی ما آسمی باشد که فکر نکنند ما داریم دروغ می‌گوییم. از بس که مردم پدرسوخته‌بازی در می‌آرند و دروغ می‌بافند. آسم خیلی بد کوفتی است. نه می‌شود درست شنا کرد، نه می‌شود درست کوه رفت. نه می‌شود خیلی کارها را کرد که به نفس نیاز دارد. ما زیر بالشتمان اسپری ِ آسم داریم. از همین‌ها که تو فیلم‌ها می‌زنند و مرده زنده می‌شود. در فیلم هیچ وقت گیجی ِ پس از اسپری و آن حس نشئگی و سرگیجه نمایش داده نمی‌شود. هیچ‌وقت نفسشان را حبس نمی‌کنند. چون این فقط یک فیلم است و همین است که هست. خلاصه. گفتند دکتر دو می‌آد. ما منتظر ماندیم. علی رغم ِ این‌که ساعت دوازده بود. تمرین ِ انتظار کردیم. هر ایرانی‌ ِ مسلمان وظیفه دارد روزهایی را تمرین ِ انتظار کند. نزدیک ِ دو که شد، دیدیم ریه‌امان آرام شده و خس‌خس نمی‌کند. رفتیم باز دوییدیم. مثل تام هنکس در فورست گامپ. مردم می‌گفتند، این احمق لابد کیف ِ یکی را زده. اگر ما آسم نداشتیم. حتماً دونده می‌شدیم، گفتن ندارد، ما یک بار در همین دانشگاه، همین دو سال ِ پیش 100 متر را در چهار ثانیه دوییدیم و بعد هم افتادیم زمین و کف بالا آوردیم. بعد رفتیم تو، دیدیم دکتر نیامد ، گفتند سه می‌اد ، ما صبر کردیم. خانم سا آمد. چون در سختی‌همراه ِ ماست. بهش چادر دادند. در بیمارستان، به شما چادر می‌دهند. تا بیمارها هیزی نکنند. بعد بهش گفتند رژش را پاک کند. پاک کرد. بهش گفتند بیشتر پاک کند آقا معلم، خانم سا گفت این دیگر رنگ ِ لب ِ خودش است. از ما کارت ِ ماشین را گرفتند، گروی ِ چادر. به خانم سا چادر می‌آمد. عین زوج‌های جوانی شده بودیم که رفته‌اند زیارت امام رضا. به خانم سا گفتیم شما چادر سرت کن از این به بعد، ما این‌جوری دوست داریم. الکی. او گفت خوشش نمی‌اید. به خانم سا گفتیم برود قورمه سبزی یاد بگیرد، لباس‌های الانش را هم خوب نیگه دارد. توی آفتاب هم راه نرود، که لباسش نپوسد. همین لباس‌ها را نو نگاه دارد. چون در خانه‌ی ما از این خبرها نیست که. من جدی بودم اما او به الکی گرفت.

ما رفتیم بالا، دکتر نیامده بود، خوب شد ندوییدیم الکی. آقا معلم، خانم سا به ما یک ویفر داد. رنگارنگ، که می‌تواند با محصولات نستله رقابت کند. تنها ویفر ِ جهان است که خوش‌مزه است و این توانایی را دارد. ما ناهار نخورده بودیم که. در عوض از تلویزیون ال‌سی‌‌دی یک فیلم ِ جنگی دیدیم. یک رزمنده‌ای بود. که همه‌ی گردانشان مرده بودند. و آخرش شیش تا گلوله از ده تا مسلسل بهش خورد تا مرد. خانم ِ سا هم بازی می‌کرد و به ما می‌گفت خس خس نکنیم که دست خودمان نبود. بعد دکتر آمد، و ما رفتیم بر حسب وظیفه باز دوییدیم، این‌دفعه واقعاً ریه‌هایمان بهمان فحش دادند آقا معلم. گفتند جاکش ِ دیوث ِ حروم لقمه. من به ریه‌ها گفتم خفه شوند. اما آن‌ها هی خس‌خس کردند. ساعتمان را باز کردیم. و دسبندهای خانم سا را که آن‌ها را می‌فروشد و خرج ِ اتینا می‌کند. دکتر گفت نوار ریه‌ چیزی نشان نمی‌دهد. گفتیم آن‌جا دارو مصرف کرده‌ایم. گفتند یکی جدید بگیرم. تکنسین نوار ریه گیر، فهمید مریضیم، ده بار هم تستش را تکرار کرد. ما فهمیدیم، یک چهارم از ریه را داریم.  دکتر ما را شماطت کرد که چرا تا به حال برای ریه نرفتیم جایی، پیش متخصصی، گفتیم می‌ریم، گفتیم چی میزنی دکتر؟ می‌زنی شدید؟ می‌زنی شدید؟ میزنی شدید؟

این‌ها مهم نیست. ما در این تابستان یک استخر هم نرفتیم. چون ما با حسام می‌رفتیم استخر. و حسام هم فرانسه است. ولی امسال هر روز دوش گرفتیم و بدنمان دلش برای آب تنگ نشد. به خدا.

پی نوشت:

موضوع انشا: تابستان  خود را چگونه گذراندید؟

به نام ِ خدا،

تابستان ِ خود را نگذراندیم.

بقیه‌ی خدا

از عروسی که آمدند من پای پریزن بریک ِ فارسی وان خوابم برده بود. مقادیری مشروبی‌جات خورده بودم خانه‌ی دوستم و هی خانم سا گفته بود نخور، نخور، بسه، نخور دیگه، رانندگی نمی‌خوای کنی مگه؟ بسه، نخور، نخور، اما من وقعی ننهاده بودم، چون بدن ِ من با الکل سازگار است و هیچیم نمی‌شود. اگر می‌بینید به علف هم متمایل نشدم واسه همین این است که بدنم واکنش خاصی نشان نمی‌دهد. مگر این‌که فضا سازی و نورپردازی شود. پینک فلویدی پخش شود. نور کم و قرمز و اگر شد کدر باشد. نور کدر می‌شود؟ که با این فضا سازی اگر چیزی هم نزنید، یک‌جوری می‌شوید. واقعیت هم همین است. مردم علف می‌زنند تا یک‌جوری شوند. لبخندشان پهن شود و بعد عق بزنند یا بخوابند. خب ، برای این‌کار ها چه نیازی هست به علف؟ حالا. از عروسی که آمدند از رو کاناپه پا شدم دیدم دارد بیست و چهار پخش می‌کند. و نفهمیدم مایکل چه گهی خورد. از فارسی وان فقط پریزن را دنبال می‌کنم. خیلی هم خوب است. کلاً من به جنبه‌ی سرگرمی فیلم‌ها سریال‌ها بیشتر از رسالت هنری و پیام و میام ارزش قایلم. پریزن برک راکز. چون خوشم می‌اید. بیشتر از همه از صدای والی‌زاده خوشم می‌آید. پول نداشتم سی دی اش را بگیرم. یعنی تجارب ِ فرندز و لاست بهم یاد داد که دیگر هرگز، هرگز سریال نخرم. سریال دشمن ِ پول ِ شماست. ممکن است تخمی تمام بشود تازه. پولی که باهاش می‌شود بنزین خرید. و وقتی که باهاش می‌شود فیلم دید را هدر می‌دهد. عروسی  را می‌گفتم. گفتم به‌به. چه‌قدر ماه شدید. چون آدم باید گاهی به پدر و مادرش بگوید چقدر ماه شدی مامان، چه قدر ماه شدی بابا. این‌جوری پدر و مادر ِآدم فکر می‌کنند پس هنوز پسر ِ عاصی و احمق ِ ما، ما را دوست دارد. گفتم عکس گرفتید؟مادرم گفت نه. گفتم حتی با موبایل؟ گفت من که جا گذاشته بودم سر ِ کار، اصلاً حواسمون نبود.  پدرم گفت، کا با مادرت رفتیم تو و اومدیم بیرون ، دیگه ندیدیمش، نگفت یه شوهری دارم، در طول عروسی همه‌ش اون وسط بود. چون مادر ها بیشتر از پدرها می‌رقصند. مادرم گفت دو تا نوشابه خورد. بازم می‌خواست. پای پدرم زخم شده. به نظر می‌آید پدرم یک پک ِ فول از بیماری‌های خاص را دارد. پای ِ پدرم از قند زخم شده. هیچ کدام از کت و شلوار‌هایش تنش ترفته بود و باهاش رفتم چهارشنبه یکی خریدم. این از برکات ِ داروست. اشتها می‌آورد خواب می‌آورد و در انتها کت و شلوار می‌آورد. اسم داروش چی بود؟ هیدرو کورتیزون؟ البته پدرم هفت ، هشت نوع قرص می‌خورد و مادرم  در این امر تخصص دارد  نه من. کت‎ خریدن را می‌گفتم.  باهاش رفتم اتاق پروو تا کمکش کنم. چون باید به آدم‌های پیر در لباس پوشیدن کمک کرد. خواستم کیفم را بگذارم بیرون، گفت نه نه ، بیار تو، دزدن اینا. انگار کسی صداش را نمی‌شنید. دستم را بردم بیرون تا کیفم را بیارم تو، دستم پیداش نکرد، پس کله‌ام را هم بردم بیرون. و خانم فروشنده زل زده بود بهم. گفتم بله. چرا؟ نمی‌دانم. بعد وقتی موقع حساب کردن شد، یارو یک قیمتی گفت حدوداً دویست تومن. حالا کمی بالاتر، که روند کرد و تخفیف گرفتیم. بعد پدرم نه گذاشت، نه برداشت، گفت خارکُ()ّه!  و فکر کرد یارو نمی‌شنود. یارو آدم ِ خوبی بود که هیچی به ما نگفت، و یا خواهر نداشت. یا با خواهرش این‌ها کدورت داشت. باید روزی که دستم به دهانم رسید چند تا دانشمند استخدام کنم، تا روی این قضیه کار کنند که چرا پدرم فکر می‌کرد فحش‌های زیر ِ لبش را کسی نمی‌شنود؟صحبت عکس نگرفتن بود. چم شده؟  گفتم می‌خواستم عکستون رو بزارم تو فیس بوک. پدرم گفت نمیخواهد عکسش را  بگذاریم توی فیس بوک. سر ِ کراوات هم خیلی با هم کلنجار رفته بودند گویا. مادرم را حرص داده بود تا توانسته بود. و چون پاش به خاطر غلظت خون ورم دارد، خیلی گشته بودند تا کفش پبدا کنند. من هم نبودم. پدرم زیر کمدش یک جایی دارد پر از کفش. آن‌وقت‌ها که رو پا بود هی برا خودش می‌خرید. عموم گفته بود همان‌موقع‌ها که مهرداد چه خبره؟ وقت می‌کنی بپوشی؟ پدرم گفته بود این‌ها برای مادرم است. عکس را می‌گفتم. پدرم گفت با این هیکل، موهای ریخته، کراوات زدن ندارد، البته که آخر زد. بعد هم گفت شکل ِ مافیایی‌ها شده بود. ما گفتیم این طور نیست. این نهایت کاری است که اعضای یک خانواده می‌توانند برای پدر یک خانواده کنند. این که بگویند پدر تو شبیه مافیایی‌ها نیستی. خصوصاً اگر پدر خانواده آدمی باشد که هی دوست داشته باشد بغلش کنند همه، مثل بچه گربه این‌ها.

من الان باید بروم بیمارستان بقیه‌الله. که اسم ِ زشتی دارد. یعنی معنیش می‌شود چیز، بقیه‌ی خدا؟ برای کار سربازی. ببینم کدام دکتر کدام روز هست و این‌ها.

دختری که زنگ نزد

پدرم نشسته و به داییم گفته ماه ِ قبل یه دختره‌ای زنگ زد این‌جا هی گریه‌گریه که  پسرتون- یعنی من- من رو حامله کرده. مادرم می‌گوید برای چی این حرف‌ها رو می‌زنی؟ یا می‌شینی می‌گی این‌جام درد می‌کنه، اون‌جام درد می‌کنه یا از این دو تا بد می‌گی؟ -چون پدرم راجع به داداشم هم حرف می‌زند-پدرم گفت دختره زنگ نزد؟ مادرم گفت نه، کودوم دختر اصن؟ پدرم رو به من گفت دختره زنگ نزد؟ گفتم یعنی من الان بابا شدم؟ بچه دارم؟  پدرم گفت لوس بازی در نیارین، می‌حوام بدونم دختره زنگ زد یا نزد؟ مادرم داد کشید ، که نه نزد، نزد.

پدرم  به میز نگاه کرد ، گفت باشه، نزد که نزد. باشه. مادرم گفت اون اتفاق برای داییم افتاده بوده. بیست سال ِ پیش.

یک عروسی و چاهار تشییع جنازه

دخترخاله‌ی پدرم آمده خانه‌ی ما. عروسی ِ پسر یک دخترخاله‌ی دیگرشان است. به من می‌گوید که آقا جان تو الّا و بلّا باید بیایی. من می‌گم تخصص ِ من حضور در عزاست نه عروسی. می‌گوید یک سلمونی می‌ری و این ریش‌ها رو هم می‌تراشی، کت می‌پوشی می‌آی. امکان ندارد به این عروسی برم. چون علاوه بر این‌که عزا در تخصص من است و نه عروسی، کت و شلوارم گرم است. برای عروسی همکلاسیم  توش پختم. کت و شلوار دیگری هم ندارم. این را هم خریده بودم که در همایش‌ها که مترجم و فلان بودم ضایع نباشد. دلیل ِ دیگرم این است که این عروسی برام جالب نیست. همسن و سال‌هایم توش هستند، اما آن‌ها را کم دیدم در طول سالیان. چون در فامیل ما مردم فقط در موقع عزا هم را می‌بینند.یعنی می‌روند خانه‌های هم. در طول عزاداری و پخش قرآن که همه ساکت و مودب و مُتِحمّل هستند. بعد که قرآن را بر می‌دارند. یک نفر که ممکن است پدر من باشد، بگو بخند راه می‌اندازد. تا جایی که اگر ربان‌های سیاه روی دسته گل‌های سفید بزرگ ِ در سالن نباشد و اگر کراوات‌های مشکی ِ ساده روی پیراهن‌ها ی سفید ی سفید نباشند هیچ کس فکر نمی‌کند این عزاداری است.گفتم خاله شهلا-چون دخترخاله‌ی بابام اسم دارد، و ما بهش نمی‌گیم دخترخاله‌ی بابا-، من فکر نکنم بیام. گفت از سن تو هم هستند. بعد من با کی برقصم اگه تو نباشی؟ می‌خواست با من برقصد. در صورتی که من بدترین گزینه‌ام. من مثل ما بقی ِمردهایی که می‌شناسم، اگر چیزی / کسی نباشد که من را در وسط میدان ِ رقص نگاه دارد می‌روم جایی که مشروب می‌ریزند و همان‌جا مشروب می‌خورم و به آدم‌ها نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم مست ِ مودبی به نظر برسم که از مستی فقط سرخ شدنش را بلد است. من پارتنر خوبی برای رقص نیستم، هی بهم اصرار می‌کنند تو رو ّخدا پاشو، تو رو ّخدا پاشو. من هم خودم را عن می‌کنم. می‌کشندم، سفت تر می‌شینم. عموم هم اصرار دارد من بیام. می‌گه داداشم نمی‌آد چون کچل کرده خجالت می‌کشه از کله‌اش در صورتی که داداشم قبل از سربازی هم همیشه کچل می‌کرد و هیچ هم خجالت نمی‌کشد از کله‌اش، دخترها هم بیشتر دوست دارند این‌طوری، چون آدم‌ها اینجوری قالتاق یا دیوث(به املاش گیر ندین سر جدتون) به نظر می‌ان، و دخترها قالتاق یا دیوث  دوس دارن، مثلاً وین دایزل، یا نمونه‌ی مو دار اگه بخوام بگم پولاد کیمیایی. نمونه‌ی روشنفکر و گوگولی ِ کچل هم داریم که خیلی هم آدم ِ خوب و ایناییست   مثل کافه‌من/ کتابفروش ِ یه جاایی در لارستان.

عموم گفت همه با هم می‌ریم. بیاین خونه‌ی ما با هم بریم، این‌جا ویسکی می‌خوریم توپ ِ توپ می‌ریم عروسی. پس یحتمل اصلاً در عروسیش خبری از درینکی‌جات هم نباشد. خب پس همان دو درصد و نیم احتمال رفتنم به سمت ِ صفر میل می‌کند. کتم پشمی نیست، اما من توش گرمم می‌شود، فکر کنم همین که خودش کت است کافی است که گرمم بشود. کراوات هم بزنم پدرم در می‌آید. هی یک چیزی گردنم را گرفته و فشار می‌دهد. بعد هم با ریش کراوات نمی‌آید باید پاپیون پیدا کنم. و پیرهن‌هایم که بشود با کت پوشید، یقه‌شان به پاپیون نمی‌خورد. اگر دختر بودم یک چیز نرم و نازک تنم می‌کردم می‌رفتم. دختر باید نرم و نازک بپوشد. یک چیز هم پاش کند که وقتی می‌رقصد هی به طرفش نگوید هوی یواش، یواش تر بابا جان، آخ پام، آخ پاشنه‌م، کف ِ پام درد گرفت، یه کم بشینیم، هوییییییی، وحشی، فلان.

بعد خاله شهلا که هنوز دخترخاله بابام است می‌گوید ببین ، تو از وقتی چشم باز کردی در طرف ِ پدری به غیر از عزا دیدی؟ ندیدی دیگه، این اولین عروسیه. این فلانه. این بیساره. برام مهم نیست. راست می‌گفت ولی. مثلا مادربزرگم، که همه بهش می‌گفتند لیلا خانوم. خانه‌ی همین عموم مرد. در دهه‌ی هشتم زندگیش بود. از آسم مرد. کمرش تا نشده بود. قوز نداشت. قدش هم بلند بود. سه بار شوهر کرده بود. من هم آسم دارم. اما قوزم دارم. سه بار هم شوهر نخواهم کرد. اما به هر حال من وارث ِ ژن او هستم . آسم. بعد یک خاله‌ی دیگری پدرم داشت. که در ملایر مرد. ملایر، بله. یک بار هم ندیده بودمش. بعد مدت‌ها گذشت تا یک نفر بمیرد. همین سه سال ِ پیش که بابام تازه از عمل در آمده بود. آن یکی خاله‌ی بابام مرد. من خیلی دوستش داشتم. همه‌ش بهم می‌گفت به خاله سر نمی‌زنی. خانه‌شان سلطنت آباد بود، و وقتی ما آمدیم این خانه‌ی جدیدمان، یک بار هم به ما سر نزدند. فکر کنم چون دون شان بودیم یا چی. بعد خب ما هم چون آدم‌های مقابله به مثل کنی هستیم، فقط عیدها می‌دیدمشان، آن هم به خاطر مادرم، چون پدرم که می‌گفت ولشون کن گور باباشون. با این حال، این‌ها تقصیر خاله نبود تقصیر بچه‌اش بود. آن آخرها خیلی هم بد راه می‌رفت، پدرم هم بد راه می‌رفت. یک بار بعد از مدت‌ها این دوتا یعنی پدرم و خاله‌اش هم را دیدند، به سمت هم رفتند که هم را مثلاً بغل کنند، سرعت ِ هر دو خیلی کند بود، پدرم گفت خاله جان انگار داریم گردو شکستم بازی می‌کنیم.

بعد نوبت کی شد؟ درست یادم نیست، دایی ِ پدرم، یا مادر ِ همین خاله شهلا که می‌شود آن یکی خاله‌ی پدرم. مهم نیست اول دایی را می‌گویم. دایی جان بهش می‌گفتند. قدش خیلی بلند بود. آلزایمر گرفت. آلزایمر خیلی بد است. همین الان، پدرم علایم اولیه آلزایمر را دارد. هرچند دقیقه از من یک سوال را می‌پرسد. که مامانت کو، صدرا- داداشم- کو؟ گازو بستی؟ کی می‌ره سر ِ کار. خدایا آلزایمر چه کوفتی بود؟ دایی جان با دو پسرش در یک آپارتمان در قیطریه زندگی می‌کرد و پرستار داشت. و در ختمش عجب رسمیه می‌گذاشتند که باعث می‌شد آدم جداً بخواهد گریه کند. بعد مادر ِ خاله شهلا مرد. که نزدیک خودمان در گیشا بودند. یک بار از پدربزرگم-پدر ِ پدرم – که افسر بود برام گفت. پدرم دو ساله بود که پدرش را از دست داد. گفت که عقرب دید و از بس ترسید سکته کرد، عقرب توی تخت خواب. اخر عقرب که سوسک نیست، پای درستی ندارد، با این پا درد چه طور برود توی تخت خواب؟ بعد هم می‌گفت پدر ِ جد من یعنی پدر خودش، به استالین پناه داده بوده و رضا خان سر ِ همین کارخانه را از چنگش در آورده. و بعد شده نساجی مازندران. توی روی رضا خان ایستاده بوده. زمین داشته که رضا خان ازش گرفته. گفتم اگر اینقدر خفن بوده بریم زمین‌هامون رو بگیریم خب. که کسی حرفم را جدی نگرفت، البته منم حرف خاله پدرم را جدی نگرفتم. آخرین کسی که مرد دایی جان سرهنگ بود، که داداش ِ همین ها محسوب می‌شد و من یک بار هم ندیده بودمش و در آمریکا مرد. از او خوشم نمی‌آمد چون یک بچجه آورده بودند. چون بچه دار نمی‌شدند. و وقتی بچه دار شدند، بچه را پس دادند. تصور کنید. بچه که در مدرسه ایتالیایی تهران درس می‌خواند را بعداً فرستادند یک ده در نزدیکی ِ چالوس. در یک مکتب سواد یاد گرفت. یک روز داستانش را در کتابم می‌نویسم.

پی نوشت: در رابطه با پست قبل، من که وحی ِ منزل نمی‌نویسم. من به کسی، قشری توهین نمی‌کنم که. من ویژگی‌های دوست‌های قدیمیم را فقط تبیین کردم. متوجه باشید. اون نوشته قصد توهین به هنرمند، هنری، هنر دوست را ندارد. این فرق دارد. کسانی که توصیف کردم، هیچ هنری نداشتند. هیچی. هنرمندشان من بودم. هنرم تحمل کردن بود.

در قند ِ فلان

با خانم ِ سا دیروز رفتیم بوفه ری. دیگر پاتوقی بایمان باقی نمانده که دست نخورده باقی مانده باشد. همه جا انگشت استکباری ِ دوستان- به زعم ِ من دشمنان- فرو رفته. می‌ترسیم برویم دونات. یک‌هو یک پسر ِ دیلاق که از توی داستان‌های جمال‌زاده پرت شده بیرون بیاید بگوید سلام فلان، سلام خانوم سا، بعد هی حال خانوم سا را بپرسد، بپرسد چه می‌کنی؟ خوبی؟ ردیفی؟ بابا جور کنید ببینیمتون. و درتمام این مدت سیبیل کمونیستی‌اش-دیوثی‌اش- آویزان باشد. و یک گردنبند رنگ رنگی انداخته باشد گل ِ گردنش. و در همان حال به ما سیگار تعارف کند. سیگار لابد قرار است کمل باشد. لابد کفشش آل‌استار است. لابد موهاش مدل باب دیلن است. تا صب می‌شود به این آدم رید. لابد خانم سا هم دلایل دیگری دارد که از دونات بدش بیاید. لابد او هم آدم‌های روی مخ ِ خودش را دارد که مونثند. خلاصه ما رفتیم بوفه ری. که همه می‌دانیم چقدر کم کیفیت است. چقدر مسئولش پر حرف است. چرا انقدر حرف می‌زنی با آدم؟ برو گمشو سفارشتو بیار. موضوع این نبود. یک دفعه موبایل من نگذاشت نه برداشت، زنگ خورد. دیدم شماره ناآشنا است. من هیچ وقت شماره نا آشنا بر نمی‌دارم. یکهو دیدی غضنفر از دوران ِ راهنمایی پیدات کرده می‌خواهد یاد ِ خاطراتی که ازش فرار می‌کردی بیندازتت، نه من شماره نا آشنا بر نمی‌دارم چون ممکن است از بیمارستانی جایی باشد بگویند فلانی‌ات مرده. شماره نا آشنا شوم است.

اما این‌دفعه برداشتم. بعد یکی از آدم‌های مثلاً چهار سال پیش ِ زندگیم بود. که دو ماه با هم سلام‌علیک داشتیم. واقعاً کل پروسه‌ی آشناییت تا کات کلاً دو ماه طول کشیده بود. آن موقع که خریت کردم و گفته بودم فلانی بیا با هم باشیم به هیچ چیز فکر نکرده بودم. خانم سا معتقد است من بی‌فکر هستم. معتقد است  من آدم ِ هاری هستم. که این‌طور نیست. معتقد است  هی همین‌طوری بعد از هر دعوای ساده می‌نشینم و پای فلانی‌ها را به این رابطه‌ی پنج‌ساله‌ی بی‌چاره‌مان باز می‌کنم و هر چند آن‌ها بعد یکی دو ماه غیبشان می‌زند، اما بعد یک‌هو پیدایشان می‌شود تا حالی بپرسند، و همین اذیت کننده است. من این را قبول دارم.خانم سا معتقد است در طول این پنج سال من بزرگ شدم و او ، بزرگ نشده، پیر شده. پیر نباش خانم ِ سا پیر نباش، برنای دل پیر نباش.

حالا، طرف زنگ زده که سلام، چه‌طوری؟ نرفتی؟ نموندی؟ چی کار می‌کنی؟ کجاهایی؟ بچه‌ها چه خبر؟ اکیپ کجان؟

اکیپ؟ اکیپ عنه؟ ریدم به اون اکیپ. به سرتاپای همه‌تون. به اونی که عکس می‌زاره با عنوان ِ این‌جا که یعنی ما دیگه اومدیم این کشور. به اونی که برای این‌که بره خارج با پسرخاله‌اش ازدواج می‌کنه.  به اونی که فک می‌‌کرد من نوکر باباشم، که سازتم ور دار بیار می‌گفت. که منم برمی‌داشتم می‌بردم که فکر می‌کردم می‌فهمن، به خودمم ریدم حالا اصن که این‌طوره. به اون که می‌گفت عمورضا چپ رف، عمو رضا راس اومد، که همه بگن عمو رضا کیه؟ بگه عمو رضا؟ خب عمو رضا ، چیزه دیگه، رضا فلانیان، که تو بگی نه بابا!!! فلانیان؟ من عاشقشم. به اون که می‌گف عمو بهمن، عمو بهمن،  عمو بهمن کیه حالا؟ فلان‌آرا. آره. به خود شما که زنگ می‌زنی، که پشت ِ آدم هزار جور حرف می‌زنی، اصن سلامتم جواب دادم، خبط کردم، باس می‌ریدم بهت. باس بهت می‌گفتم عن، به من زنگ نزن. دیگه به کودومتون برینم؟ به اون بازیاتون برینم. به لال بازی، به ‌مناعت ِ طبع در پاتومیم. به این‌که آدم رو یه چیزی تگ کنین توی اکیپ. به  اون کول بدون ی تصنعی. به اون عشق‌های اکیپی که آدمو یاد مجاهدین ی خلق می‌نداخت. نه آقا من براتون یه دیس ریدم. به همه‌تون ریدم. بعله، فقط به یکیتون نمی‌رینم. همیشه هم گفتم. فقط یه نفر بین ِ اون پونزه نفر لشکر ِ تاتار. خدایا شکرت که عقلم رسید کشیدم بیرون از این خز و خیلای ادعای هنر ِ یبوست. خدایا صدهزارابار شکرت.

دوچرخه

حس کسی را دارم که تا ماهِ بعد ممکن است دو سال از زندگیش را برای همیشه از دست بدهد.

داییم این‌جاست. خوب نیست آدم این‌قدر با داییش بد باشد. دخترش هم باهاش هست، از او هم بدم می‌آید. چون من آدم خنثایی نیستم. داییم خیلی مسلمان است، یعنی فراتر از نماز و این‌ها. به اهمدی‌نژاد رای داده است. زمین مادرم را بالا کشیده است و وقتی جوان بود با پدرم دعوا درک داشته است. تمام المان‌های لازم برای این‌که من ازش بدم بیاید را دارد. داییم کمونیست بوده. ینی خودش می‌گوید. اما من می‌گویم چپ بودن همیشه مد بوده. مادرم عاشق برادرش است. مادربزرگم هم عاشق پسرش بود. همین شد که او گه بار آمد. او بلد نیست شوخی کند. بلد نیست رفتار کند. و حالا یک دختر دارد که به شوخی‌های پدرش می‌خندد. ریسه می‌رود. باید یک روز در زندگی‌ام باشد که به دختر داییم بگویم، شوخی‌های پدرت بی‌مزه هستند. و من برای رعایت ادب لبخند می‌زنم. داییم، داییم. چه ضرب‌المثل گهی داریم، این یعنی چی که حلال‌زاده به داییش می‌زود؟ به این ضرب المثل تا صبح می‌شود جیش کرد. داییم خل است. با دختر عمه‌اش ازدواج می‌کند.  و کت عروسی‌اش هم  رنگ روشن بود. موزی بود؟

خانوم سا می‌گه این‌جوری نمی‌مونه. فلان می‌شی بیسار می‌شی. من فکر نمی‌کنم. عمیقاً فکر می‌کنم از من گذشته است و شما می‌توانید مرا پیر پسر صدا بزنید. چقدر همه‌ی آرزوهام به گا رفت. زندگی از آن فیلم‌ها نیست که توش بتوانید هرجور خواستید بالا بیاورید و به همه چیز پشت کنید. به همه چیز جلو کنید. نه. زندگی یک فیلم ِ رئال از جنس فیلم‌های دسیکاست. توش پسربچه‌ها از پدرشان توسری می‌خورند. دنبال دوچرخه‌ می‌گردند و اخر هم پیداش نمی‌کنند.

مقدمه‌ای بر فلان(بله!)

راستش حالا که همه چیز تمام شده است – جلوی خودم را  گرفتم که نگم به گارفته- کلاً دارم به یک نقشه‌ی جایگزین هول‌هولکی فکر می‌کنم. به جای این‌که بشینم این گوشه، چیز میز بنویسم، شعر بنویسم، نت بچینم کنار ِ هم، که همه‌اش هم مثل هم است، که کلیدِ فا ندارد، جای این‌که به عنوان سرگرمی، هابی(عُق)، کوفت ، بشیبنم پای راف گاید تو د بی‌تلز که نویسنده‌ی بنگی‌اش معلوم نیست این کلمات را از کجاش در آورده. می‌رم کلاس ِ کافه‌منی. می‌رم دوره‌ی کافی شاپ و بعد خودم رو شوت می‌کنم به استرالیا، جایی که مرینوس و کانگورو با هم همزیستی مسالمت آمیز دارند. و منتظر ِ ضلع سومشان یعنی من نشسته‌اند، که انسانی هستم در تمام زمینه‌ها شکست خورده. یعنی غیر از این فکری به ذهنم نمی‌رسد، سریعتر از این. بهتر از این. ترجیح خودم البته نیوزلنده. راستش من عقل ِ درستی ندارم، اما اگرهم داشتم یا این سلسله حوادث درست قد نمی‌داد که باید چه کرد و چطور کرد و فلان. راستش زیاد هم دنبال پذیرش تحصیلی نیستم چون همانطور که می‌دانید اگر آدم باهوشی بودم کنکور ِ آزاد را قبول می‌شدم، لا اقل. و الان بیست و شیش سالمه و خانم سا همه‌اش بهم می‌گه که چهل سالت شد. چهل. خانم سا البته به من که می‌رسد زبان تندی دارد، و گرنه دختر خوش قلببی است(برای فرار از قتل توسط او) وقتی گفتم آزاد این‌جوری شده، گفت آزاد هم قبول نشدی؟ ای وای، ینی آزاد هم قبول نشدی؟ خانم سا معتقد است من هیچ کاری نمی‌کنم. فقط بلدم دست بگذارم روی دست.

خب، خب. کافی شاپ انتخاب اول من نیست، راستش علاقه ندارم، از ترکیب‌های تازه در غذاها امتحان نمی‌کنم. و هیچ وقت هم خلاقیتی در درست کردن غذا از خودم نشان نداده‌ام.اما چاره‌ای ندارم. بنابراین دنیا بدترین کافه‌چی ِ روی زمین را به زودی به خود خواهد دید. بعد کم کم باید از نوشتن خدافظی کنم. مثل شما دوست ِ عزیز نبودم که نوشتن برای من سرگرمی باشد. نوشتن برای من درمان بود. من ناگزیر بودم از نوشتن. همیشه خودکار همرام است. بعضی وقت‌ها خودکار نداشتم و می‌رفتم یک جا و خودکار قرض می‌کردم و دیگر پس نمی‌دادم تا این که الان یک خودکار دزد ِ مجرب هستم. خانم سا برای این‌که این عادت  شنیع را از سرم بیندازد، یک‌روز مرا برد شهرکتاب ونک، آن پایین و به من گفت برای بچه‌های بی سرپرست انواع خودکار را انتخاب کنم، آخرش پنجاه تا خودکار از گونه‌های مختلف و رنگ‌های مختلف انتخاب کردیم. بعد گفت اینا مال ِ تو بود دست از سر ِ مردم بردار. الان می‌بینم واقعا که چی؟ اگر قرار بود اتفاقی در زمینه‌ی نوشتن برای آدم بیفتد تا بیست و شیش سالگی حتماً می‌افتاد. کاش لااقل بیست و پنج سالم بود. از شیش بدم می‌آد. در نتیجه باید زودتر به این کار ِ بی‌نتیجه پایان بدم . به نوشتن، چون به نظر می‌اد دیگر به نوشت‌درمانی نیاز ندارم و دوم این‌که همانطور که هفت بار گفتم این کار بی‌فایده است.

حتی می‌شود به کانادا فکر کرد. منتها من بیست و شیش سالم است و با چهل سالگی فاصله‌ای ندارم، به عبارتی.  و فقط چهارده سال وقت دارم تا باز مثل یک احمق رفتار کنم.و دوست دارم این فرصت کم در آفتاب  بگذرد. خانم سا می‌گوید غلط کردی که دیگر به تحصیل فکر نمی‌کنی. فکر می‌کند من با کسی حرف زدم و تحت تاثیر ِ جو ِ خاصی اقیانوسیه را انتخاب کرده‌ام. انتخاب‌های خانم سا همانطور که می‌دانید عبارتند از دوبی، فرانسه، انگلیس. مال من فقط اقیانوسیه است. هیچ تصوری هم ندارم. دوست ندارم بروم کانادا روی سر خاله‌هام خراب شوم. دوست ندارم کسی از فامیل پی به بی‌ارزش بودنم ببرد. دوست دارم بروم یک‌جایی که  از لهجه‌ی انگلیسیم خجالت نکشم و در نیوزلند کیست که من ازش خجالت بکشم؟ دوست ندارم برم آمریکا. دوست ندارم ، و معلوم هم نیست چرا. دختر‌عمه‌ام، گلاره، نیویورکی است، ایران که می‌اید با هم که انگلیسی صحبت می‌کنیم، البته بعضی وقت‌ها چون ما خز نیستیم. بعضی وقت‌ها برای این‌که او مرا محک بزند. بهم می‌گوید تو مثل فیلم‌ها صحبت می‌کنی بعد هم می‌خندد. خب، این شاید دو تا علت دارد، یک این‌که من آنقدر خوش‌شانس نبودم که پدر و مادرم در اوایل دهه‌ی شصت فکر رفتن به آمریکا را بکنند، و دوم این‌که من از روی فیلم زبان یاد گرفتم. دختر عموها و پسر عمویم به خاطر داشتن ِ یک رگ در آن‌طرف ِ آب‌های قیرگون،  خیلی راحت از مملکت خارج شدند و الان همگی هم زبان را خوب صحبت می‌کنند هم مدرک‌های قشنگی دارند. لا اقل قشنگ تر از  لیسانس توریسم است. البته دلیل دیگر این‌که آن‌ها آن ور هستند و من و داداشم این‌جا جوانی‌مان را رنده رنده می‌گذرانیم این است که عموم همت بلندی داشت و پدرم یک همت ِ کوتاه.

حالا، می‌خواهم باز بروم نظام وظیفه، بگم، پدرم دو بار عمل کرده، مادرم بازنشسته است. مادرم تا کی باید کار کند؟ داداشم سرباز است. اما اگر سرباز هم نباشد، موزیسین است و پولی در نمی‌آورد. بعد می‌پرسند شما در آمد دارید؟ من بگم بلی. بگند چقدر؟ بگم سیصد. اما اگر مدرکم آزاد باشد خب بیشتر می‌گیرم. بگند خب. برادرت غیبت کرده. بگم خب، برادرم غیبت کرده چرا خانواده‌م تقاصش را پس دهند؟ فکر نکنم این‌جوری کسی معافی بگیرد. قانون واضح است. اگر هم معافی بدهند من آن را برای رفتن می‌خواهم نه ماندن. پدرم می‌گوید ما پسر بزرگ کردیم برای پیری، کوری. اما مادرم هم می‌گوید بروید کمی زندگی کنید. من قدر دانش هستم.

البته هنوز گزینه معافیت پزشکی روی میز است. یکشنبه صبح می‌روم وظیفه. با نسخه و کوفت و زهرمار. اما از طرفی از بس به هر چیز امید بستم آن چیز به گا رفته  ممکن هم هست برای پزشکی اقدام نکنم.اول این‌که من واقعا آسم دارم و در آموزشی مطمئناً می‌میرم. در این‌صورت یک پولی هم مجبورند به خانواده‌ام بدهند و داداشم هم معاف می‌شود. این یکی از بهترین حالات ِ ممکنه برای خانواده است، تازه بعد از مرگ همه از من به عنوان طفلکی یاد خواهند کرد. مثال: آخی، طفلکی نمی‌خواست بره، دیدین چه جوری مرد؟ در حین ِ دویدن صبحگاهی. اما اگر هم نمیرم  این فایده را دارد که وبلاگ نویسی را کم کم بگذارم کنار. و چه بسا اصلاً نمردم و وسط دوره معافم کردند.

جیرجیر

صدای جیرجیرک‌ها می‌آید. خیلی‌ها را می‌شناسم که وقتی صدای جیرجیرک می‌شنوند انگار صدای مینو غزنوی را شنیده‌اند ، می‌گویند هیس، می‌شنُفی؟ صدای جیرجیرک است. یعنی چه؟ جیرجیرک یک حشره است. سوسک چقدر چندش‌انگیز است؟ خب جیرجیرک هم همان است، البته از حیث ظاهر، از حیث ِ رفتاری جیرجیرک‌ها بهترند، دیده نشده که در چاهِ خانه‌ها عن و گه بخورند. من جیرجیرک دیده‌ام. اوه، انقدر دیده‌ام که اصلاً  ریخت ِ نحسش توی سرم است همیشه. دقیقاً مثل سوسک است. مو نمی‌زند، به جز کمی سیبیل و کمی کون  که نسبت به سوسک اضافه دارد، خیلی شبیه است. جوری که بیاد توی خانه، با پیف پاف می‌زنید لت و پارش می‌کنید. صدای سوت هم می‌دهند. چرا؟ نمی‌دانم. از این آدم‌ها نیستم که با اینترنت برم سرچ کنم چرا جیزجیرک ها صدای سوت می‌دهند در حالی که یکی ممکن است میگرن داشته باشد. شاید چون میگرن ندارم.

جیرجیرک یعنی جیر جیر ِ کوچک، نیست همه با مفهوم ِ جیر جیر ِ بزرگ آشنا هستند اینه که گفتند به این می‌گوییم جیرجیرک که از آن به این برسیم، بله بله، مرسی. من که بچه بودم یک عالم فکر می‌کردم و گاهی حتی به حشرات هم فکر می‌کردم، به خصوص فکر می‌کردم مثل مرغ و خروس،  سنجاقک و جیرجیرک یکی‌اند و سنجاقک‌ها ماده‌اند و جیرجیرک‌ها نرند، لابد چون کلفت‌ترند.

این صدای سوت روی مخم است. انگار تخمِ یک داور فوتبال را دارند لای بوته‌ها می‌کشند.

ربط

این نوشته توسط نویسنده‌ی وبلاگ حذف شد

با تشکر از کسانی که  نظر دادن، لایک زدن، شِر کردن و فلان

عکس ِ روی کاموا

خانم ِ سا معتقد است که من با بی‌تلز شورش را در آورده‌ام. وقتی توی ماشین یک ترک از بی‌تلز فرا می‌رسد و کهکشان خاموش می‌شود تا به این نوای افسانه‌ای از جرج هریسون گوش فرا دهد، خانم سا آنارشیست وار دستش به سمت ِ پلیر می‌رود تا بزند ترک بعدی و بعد من سکوت کهکشان را شکسته و هوار می‌زنم که نکن. نکن. نکن. نکن .نکن. بعد او می‌گوید دیگر از بی‌تلز خسته شده است و من شورش را در می‌آورم. بهش می‌گویم اگر یک روز بچه داشته باشم، بر اساس تعالیم بی‌تلز بهش چیز یاد می‌دهم. یعنی می‌نشانمش روی پام و بعد می‌گویم دخترِ قشنگم، از همه رنگم. ما چاهار تا امام داریم. امام اول، دوم، سوم، چاهارم. که به ترتیب از لنون ،مک‌کارتنی، هریسون، استار را براش ردیف میکنم. بعد امام های دیگری هستند، که بحث ِ این موضوع نیست. این تنها مورد تعصبیست که دارم.

خانم ِ سا از این کارهای من حرصش می‌گیرد. مثلا وختی می‌رویم تا در آن مغازه در جُزف ‌آباد فیلم بخریم. من به ذات ِ سرگرم کننده‌ی فیلم‌ها هم توجه دارم. آخه تا کی باید فیلم‌های بی سر و ته ِ اروپایی و روابط ترسناکشون ببینیم و انتقاد هم نکنیم. آخه من قراره فیلم ببینم نه مستند. و دوست ندارم فکر کنم، آخ الان واقعا دارن به یکم نفر تجاوز می‌کنن، چون عُقّم می‌گیرد. متوجه‌این چی می‌خوام بگم. بنابراین یکهو دیدین من یک فیلم از سیلوستر استالونه برداشتم. که اتفاقا از لحاظ کارگردانی در بین فیلمها ، حرفهایی که برای گفتن داره در حدِ حرفهاییه که مصطفی مستور در بین نویسنده‌ها برای گفتن داره. یعنی یک مشت پیام گل‌درشت ِ مزخرف و اکشن سطح ِ پایین و این‌ها با این حال، استالونه منو یاد بچگی‌هام می‌ندازه و زمانی که وختی می‌خواستم بزرگ شم رمبو شم و مصطفی مستور، اون منو یاد ِ هیچی نمی‌ندازه جز استخون ِ خوک. بعله. ما رمبو نشدیم. اما می‌شد که بشیم. اگه دنیا جای بهتری بود. خانم سا معتقده من بچه‌ام. مثلا پریروز، پام شکست و رفتم آب‌میوه امید. من دیگه اهل ِ کافی‌شاپ نیستم، این‌ کارها مال شما جوون‌هاست. تازگی‌ها اهل ِ این تیک اِوی ‌هام بیشتر. ما میلک شیک ِ نسکافه سفارش دادیم. چون ما رغبت به خوردن آب‌طالبی ِ غریبه‌ها نداریم. و همچنین به نظرمون شیر پسته بیش از حد گرمه. ما حوصله‌ی جوش زدن نداریم. معتقدیم صورتمون رو زشت می‌کنه، مثل ما بقی ِ مردم ِ جهان، چون به هر حال ما هم جزوی از همین مردمیم و کمی هم اشتراک ِ دیدگاه داریم. بعد از خوردن میلک شیک، چون  نسکافه بود، من دیگر نخوابیدم تا شب ِ روز ِ بعد. چه جمله‌بندی ِ گهی. خانم سا معتقده من مثل ِ بچه‌هام و یه کم کافئین من رو بی‌خواب می‌کنه. خب، خانم ِ سا، این که نقطه‌ی قوته. راستش قرار بود یک چیز دیگه تعریف کنم، اما گفتم اول یه چن تا اِلِمان از رابطه براتون رو کنم و بعد چیزمو تعریف کنم. در پاراگراف ِ بعد چیزی که می‌خواستم رو تعریف می‌کنم.

اون چیز از این قراره. یک روز خانم سا آمد مغازه، در حالی که ما می‌خواستیم اون روز رو در جوار ِ پر محبت ِ هم ، لُرد آو وار ببینیم و من از فیلم حظ کنم و خانم سا بگوید خیلی هم مالی نبود مطابق ِ معمول. اما قبلش، قبلِ لُرد آو فلان وبحث‌های عن راجع به آدم‌ها. به من گفت روت رو بکن اون‌ور. خدا می‌داند. چقدر از روم رو کردن این‌ور بدم می‌آد. از سورپریز هم. من از اون دسته آدم‌هام که سورپریز نمی‌شم. و بعد طرف سورپرایزر فکر می‌کند کاری که کرده موجب ِ خوشحالیم نشده. حالا هر چقدر هم به عضلات ِ فکّم فشار بیاورم تا یک لبخند ِ دراز، به طول ِ موز ِ دُل تحویل دهم هم فایده ندارد.بعد گفت حالا نگاه کن و من دیدم، یک شی‌ای دستش است. که سفید و بافتنی است. اندازه کف ِ دست و بالاش یک نخِ کاموا هم آویزان است، زرشکی. و روی این شعر-چون به نظرم شبیه ِ شعر است این کاردستی، بعله- عکس من و خودش چسبیده شده. من ریش دارم و پیرهن ِ آبی و نگاهم سطحی نیست. و خانم سا زل زده توی دوربین. بعد گفتم این چیه؟ گفت اِ پولی، اینو بزن به دیوارت. همان دیوار که گچ‌هایش ریخته شده را می‌گفت. خدا را شکر گچ‌های ریخته شده‌ی دیوار آدم در عکس‌ها معلوم نیست، آدم در عکس‌ها به نظر خوشبخت می‌رسد. گفتم باشه. او به من می‌گوید پولی. این معنی ِ جن‌ده نمی‌دهد. بلکه این خودش خلاصه‌ی یک اسم ِ دیگر است. به اسم ِ چمپول، چمپول خودش خلاصه‌ی یک اسم ِ دیگر است به اسم ِ چمپولک. چمپولک تغییر یافته‌ی اسمی است به اسم ِ چمپ. چمپ خلاصه‌ی چمپیون است. بعله ما یک موقعی چمپیون بودیم. همان وقت‌ها که درسمان خوب بود و برای این‌که مخ بزنیم، به خانم ِ سا در درس‌ها کمک می‌کردیم و البته او پاس نمی‌شد. اما دلیل نمی‌شد ما چمپیون نباشیم. حالا فعلا پولی هستیم. پولی. فامیلشان از فرانسه آمده بود، و هر بار مرا پولی صدا می‌کردند او ریسه می‌رفت ما گفتیم چرا؟ گفت چون پولی به فقانسز ینی مُرغی. بعله. ما مرغی هستیم.

خانم سا گفت من خیلی بی‌شعورم که خوشحال نشدم و اصلا کاردستی‌اش را گرفت که با خودش ببرد. آرزو به دلش ماند تا من یک بی‌اف ِ باشوعور و دوست‌دار زیبایی‌ها باشم.من ثابت کردم که اتفاقا این‌طور نیست. و من خیلی هم آدم ِ فهمیده‌ای هستم گفتم باشه می‎برم می‌زنم به دیوار. بعد گفت، پولی، بزن بالای تختت شب‌ها قبل ِ خواب نگام کن. پناه بر خدا. گفتم شب که چراغ خاموش است، بعد او گفت من بی‌شوعورم و هیچی نمی‌فهمم، بعد برای این‌که این‌‌همه به چیزهای دل‌انگیز نسبتم ندهد گفتم، باشه می‌زنم. ما یک عمر این‌جور آدم‌ها را مسخره می‌کردیم، پس خانم سا فقط تظاهر می‌کرد که مسخره می‌کند، خانم ِ سای پدر سوخته. حالا ما خودمان یکی از همان آدم‌هاییم، لابد یک عده مسخره‌مان می‌کنند. بعد که رفتیم خانه، چون از منزل خارج نشده بودم، کاردستی یک روز موند توی همون جیب ِ کیف. خانم سا ، آقامون زنگ می‌زدن که چی شد پولی؟ زدی  به دیوار؟ با صدایی خندان می‌پرسیدند آقامون. گفتم که نه یادم رفت، هنوز در نیاوردمش، می‌زنم. بعد صدای ایشون پژمرده می‌شد و می‌گفت خب نزنش دوست نداری، بدش خودم دوست نداری، بله، رسم ِ روزگار چنین است.

آخرش یه شب، ماه اومد بیرون. دیدم جداً چه چیز بامزه‌ای شده. بردم نشان ِ مادرم دادم گفتم مامان ببین. گفت این چیه؟ داشت کتلت هم می‌زد یا ورز می‌داد. گفت قشنگه. قلاب‌دوزیه؟ گفتم نه، کامواست. گفت بزنش تو راه‌رو. توی راه‌رو عکس من و داداشم هست با پستونک‌هایمان. و با کت شلوار و پاپیون ِ کبریتی‌ وِ قهوه‌ای در همان سن سه-چار سالگی. کت شلوار را برای من خریده بودند و چون داداشم بچه‌ی دوم بود، همان را پوشید و هیچ هم احتمال نداد یک روز تن ِ من بوده. دو تا عکس هم از پدر مادرمان است، که هم را در معدود دفعات‌شان در زندگی بغل کرده‌اند. گفتم اون‌جا؟ گفت تو اتاقت کثیف می‌شه خراب می‌شه. کی تمیز می‌کنی اتاقتو؟ زبونم مو در آورد. گفتم آخه این مال خودمه. گفت بزن اون‌جا. بعد ما هم دیدیم، چه کاریست شب ، قبل ِ خواب چشممان بیفتد به عکس ِ خودمان و یاد ِ آدم‌هایی که مسخر‌ه‌شان می‌کردیم بیفتیم؟ زدیم همان‌جا. داداشم عکس را که دید گفت، وای مگه شما زن و شوهرین؟ و پدرم گفت فامیل شدیم؟ بعد من با حوصله به همه‌شان گفتم مامان گفته. مامان. انگار مادرم میتی کامان باشد و همه ازش حساب ببرند. بعد پدرم گفت چه خوب است باریکللا، باریکللا، بعد مادرم گفت تو یکی ازین حرفا برای ما نزن، اگر دختر داشتی پدرش را در می‌اوردی. میزاشتی دخترت عکس دوس پسرش را بزند به دیوار ِ راهرو؟ پدرم هم گفت نه. گفت جنس ِ پسرها خراب است. یعنی من مثلاً. بعد من دیدم خیلی بحث‌های بدی است و الان از من یک عالم سوال می‌کنند که خانم ِ سا هم این عکس را در خانه نصب کرده؟ و گفته این عکس ِ دوست پسرش است؟ وبرای همین زود تر از موعد رفتم سر ِ قرارم ، چون بعضی چیزها هستند که پدرمادرها درکش نمی‌کنند.

بعداً خانم سا گفت عکس را بکنم و بزنم به دیوارم، چون آن عکس برای دیوارم درست شده و من گفتم دیگر با پونز دیوار ِ راهرو که مثل دسته گل بود سوراخ شده و تو رو خدا بس کن.همین.