روبه‌رویی‌ها

اولین بار که ما همسایه روبه‌رویی دار شدیم، سال ِ هشتاد و یک بود. قبلش ما همسایه روبه‌روییمون خانه‌ی آنطرف ِ خیابان می‌شد که من با دخترشان دوست بودم و اولین دوس‌دخترم محسوب می‌شد و اسمش هم ساغر محسوب می‌شود. و مقابل ِ درمان در راهرو، یک در ِ دیگر نبود. دیوار بود. دیوار ِ آبیِ  کمرنگ. پدرم گفته بود این‌ها شکر ِ خدا یک پیرزن پیرمردی‌ان. آدما بی‌آزاری‌ان. یه پسرش با عروسشم باهاشون هست. یه بچه هم دارن. یکی از پسراش آلمانه، یه دخترم دارن چن تا کوچه پایین تر زندگی می‌کنه. اسم بچه‌کوچیکه که می‌شد نوه‌ی همسایه‌مان، بود سروناز. سروناز قنداقی بود که ما دیدیمش. و سیبیل هم داشت. خاله‌ام که الان دیگر زنده نیست آمده بود کمک. سروناز هم این وسط وول می‌خورد. چون مادرم عاشق بچه است. و عاشق‌تر دختر بچه است. سرو ناز به ما می‌گفت عن بخور پدسّگ. مادرش سودابه می‌گفت اِ نگو زشته. اما او باز می‌گفت. خانم  ِ همسایه از عروسش بدش می‌آمد. می‌گفت اینا وصله تن  ما نبودند. عروس پوست ِ تیره داشت و طبعاً چش ابرو مشکی بود. کار دستی تو خانه درست میکرد به این امید که بفروشد. اما کار دستی‌هاش را می‌زد تو راهرو. یا می‌اورد به عنوان ی هدیه برای ما ، مادرم زد توی راهرومان، بعداً که همسایه‌هامان از این‌جا رفتند کاردستی سودابه را انداختیم تو خاک‌روبه. پدرم از چیزی که توی راهروی مُشاع ِ خانه باشد بدش می‌امد. پدرم می‌گفت این ازگل بازی‌ها چیست، چند بار هم تلویحاً به آقای همسایه گفت که او به تخمش حساب کرد.

آقای همسایه خیلی پیر بود. اما قبراق بود. پا می‌شد می‌رفت پارک، صُبا پارک. ظهرا پارک، عصرا پارک و شبا هم حتی پارک. هروقت تو راهرو آدم را می‌دید می‌پرسید کجا ان شاالله؟ و آدم نمی‌دانست بگوید کجا یا نه. پدرم می‌گفت این‌دفعه بهش می‌گم به تو چه، اما نگفت.آقای همسایه سبیل ِسفید داشت. پسرش که باهاشان زندگی می‌کرد. مجبور شده بود عروسی کند. چون دختره را حامله کرده بود. بعداً فهمیده بودند بابای دختره راننده مینی‌بوس است اما کار از کار گذشته بود. اسم ِ پسره سهیل بود. یک بار خیلی بد جور دعوا کردند. چاقو برداشت دنبال خانم همسایه کرد. خانم همسایه هم دویید آمد خانه‌ی ما. پدرش هم می‌گفت من پسر ندارم و عروسشان هم هیچی نمی‌گفت.سروناز به مادربزرگش می‌گفت زیتا، چون اسمش زیبا بود. مادرم به پدرم می‌گفت تو بودی که با این آدم‌های روانی سلام علیک ایجاد کردی حالا من باید تحمل کنم. همسایه ما هر چی که نداشتند را از ما می‌گرفتند. مثلاً ما سه تا پنکه داشتیم. پدرم دوست داشت کلکسیون ِ پنکه جمع کند شاید. آن‌ها هم می‌آمدند از ما پنکه کوچیکه را قرض می‌کردند، سودابه(عروسه) می‌آمد می‌گفت سهیل(پسره) گرمش است. پدرم می‌گفت ای به تخمم که سهیل گرمش است.اما ما پنکه کوچیکه را می‌دایدم می‌رفت. بعد سیب زمینی نداشتند، می‌امدند از ما می‌گرفتند. می‌گفتند سیب‌زمینی نداریم، یه چند تا بدید. ما می‌گفتیم چند تا؟ می‌گفتند چهار تا. خب برید بخرید. می‌گفتند سهیل یادش رفت سیب‌زمینی بخرد. پدرم می‌گفت ای به تخمم که یادش رفت، ما باید توئون بدیم؟ حتی برای قرص، وقتی سهیل سرش درد می‌گرفت. یا حتی برای تخم مرغ وقتی سهیل هوس نیمرو می‌کرد. پدرم می‌گفت هر روز منتظر این است که سهیل یادش برود کاندوم بخرد بیایند از ما بگیرند.

بعد چند بار ما پنکه ندایدیم. سروناز را فرستادند. که بدیم و دادیم. چون مادر پدر ِ من عاشق بچه هستند و عاشق تر ِ دختر بچه. بعد سهیل لاغر شد. موهاش ریخت. آن‌‌ها را سیخ می‌کرد. پدرم می‌گفت این چی می‌کشه؟ انگار من رفیق ِ شفیق ِ آقا سهیل باشم. من یک رفیق ِ شفیق داشتم که کُپ مایکل جکسون شده بود و خجالت می‌کشیدم باهاش برم بیرون، از بس خجالت کشیدم که دیگر الان با آن رفیق ِ شفیقم رفیق ِ شفیق نیستم. و خبر ندارم چی شد. سلامت باشد هر جا هست. بعد سهیل آمد پلی استیشن ِ ما را خرید. چون می‌خواست کلوپ بزند. کلوپ ورشکست شد. خانم همسایه مریضی قلبی گرفت. سهیل با آقا خانم ِهمسایه‌مان دعواش شد و آن‌ها خانه را فروختند تا سهم سهیل را بدهند برود گورش را گم کند. سهیل رفت سمت ِ حصارک خانه گرفت و همانجا گورش را گم کرد. آقای همسایه و خانم همسایه رفتند چن تا کوچه پایین تر ساکن شدند و با همه‌ی اهالی ساختمان هم قطع رابطه کردند. که پدرم می‌گفت بهتر. بعهد آقای همسایه را ماشین زد و سر ِ دیه سهیل حتماً بی‌چاره کرده خانم همسایه را. آقای همسایه مرد. سهیل و سودابه و سروناز رفتند کرج. خانم همسایه هم چند سال تنها ماند تا این‌که چند وقت پیش‌ها خواست برود کرج. البته من هم شنیدم.

قصه گفتم.

دعاها، نذورات، بلاه‌بلاه‌بلاه

قبل از معافیت که داشتیم از نذرهایمان با معاف‌شده‌های دیگر حرف می‌زدیم. یک پسری بود که کلیه چپش ضعیف بود. در بیست و سه سالگی تازه دیپلمش را گرفته بود. گفت نذر را ول کنید. او کارتش که بیاید، می‌رود تایلند. چون تایلند رفتن برای هر مردی قبل از ازدواج خوب است. گفت دامادشان، خیلی می‌رود تایلند. و خیلی هم تعریف می‌کند. گفتم تایلند برام اهمیت ندارد. گفت دامادشان، شوهر خواهرش، بهش گفته حتماً باید برود تایلند، چون هر مردی قبل ِ عروسیش باید برود تایلند. بله.

خانم ِ سا، آقامون، می‌گند که ما  هر چه زودتر باید خودمان را به امام‌زاده صالح برسانیم. من حرفی ندارم. خیلی هم خوش‌حالم که نباید خودمان را به امام‌زاده داوود برسانیم. چون بلبرینگ کلاچ ِ ماشین ریده شده. یک‌وقت کار دستمان می‌دهد. او معتقد است ما باید برای رسیدن به اهداف از افرادی که نزد خدا عزیز هستند کمک بگیریم. به هر حال من به این اعتقاد ندارم. من به خانم سا اعتقاد دارم. معتقدم او نزد  من و خدا و همه‌ی آدم‌هایی که هم امام‌زاده صالح را می‌شناسند هم او را، عزیز تر از امام ‌زاده صالح است. ما چند بار هم قبلاً رفتیم امامزاده داوود. کی طی  آن کباب  هم خوردیم. اصلاً این آقا داوود چه حالی داشته که آن‌همه سال پیش پا شده رفته کن سولوقون پشت ی کوه‌ها. وا. خانم سا معتقد است من بی‌چشم و رو هستم که نمی‌خواهم بروم امام‌زاده صالح در حالی‌که من گفتم می‌آم. و نگفتم نمی‌آم. پس او چی می‌گوید کلاً؟

مادرم می‌گوید مرا حضرت مسیح نجات داده. چون او جان مسیح را قسم داده بوده. جان یک‌دانه پسر مریم را. من باورم نمی‌شود. می‌گم ینی چی نذر کرده بودی؟ گفت شمع برای حضرت مریم. وا. وا ما مسلمون هم نیستیم، چه برسه به مسیحی، وا. پس شله‌زرد ِ ابوالفضل کشک است که می‌پزی؟ یعنی چه؟ گفت ول کنم. گفت اینقدر کفر نگم. من کفر گفتم؟ من دیگر راجع به دین و فلان با آدم‌ها بحثی ندارم، اصلاً ه من چه. گفت یک فقیری هم هست در یوسف آباد بین ِ کوچه‌ها. که معمولاً وقتی از بی‌بی می‌آید او را می‌بیند. کلاه سبز دارد که سید است. پیرمرد است، کسی را ندارد. چیزی ندارد. به او هم ماهیانه کمک می‌دهد. گناه دارد. چشم‌های پیرمرده وا نمی‌شود. می‌گوید یک پیرزنی بود اویل که انقلاب شده بود. پسرش می‌امد می‌گذاشتش میدون انقلاب. پیرزن ِ لاجونی بوده. و به او هم کمک می‌کرده. تا این‌که پیرزنه نه می‌گذارد نه ور می‌دارد می‌افتد می‌میرد. لابد عروسش پسره را مجبور به این‌کار می‌کرده. مادرم گفت این پیرمرد پیرزن‌ها را باید کمک کرد. مادرم می‌گوید به خدا گفته پسرش را سربازی نبرد. و همه‌اش یاد ِ آن نه ماه موشک باران و زایمان می‌افتاده. و می‌گفته تو رو خدا. و گفته به کهریزک کمک می‌کند. و فلان میکند. وا به حضرت ِ عیسی. و شمع برای کلیسا.

پدرم به مادرم می‌گوید پس یعنی دعاهای تو مستجاب شده و مال ِ ما گل‌واژه بوده؟ البته نمی‌گوید گل‌واژه. خود ِ لفظ را می‌گوید.  پدرم وقتی من معاف شدم گریه کرد. برای اولین بار در زندگی‌اش. به خدا گفته بوده من پول ندارم بدهم. اگر هم داشته باشم، یادم می‌رود- این خیلی جالب است که یک مشکوک به آلزایمر و فراموشی خودش این را بداند-  و این‌جوری زشت است. اما تو ببین که من آدم ِ بدی نبودم، و پسرم هم آدم ِ بدی نبوده، و ببین که این بچه، با ابن‌که بی‌تربیت است  اما عصای دست ِ ماست، کمکش کن. بله این‌ها را پدرم می‌گوید. بعد هم از من پرسید خودت چی نذر کرده بودی و من هم گفتم نذرم دینی نبوده چون من معتقدم دین افیون  این‌هاست. بل‌که نذرم یک مقدار معینی پول تا آخر ِ عمرم بوده که ماهیانه ان را به یکی یا یکی‌هایی بدهم. یا بدهم کهریزک. پدرم گفت تو خیلی غلط کردی. مهم نیت است. گفتم خب حالا. و او هم گفت این چه طرز ِ حرف زدن با بزرگتر است. و حیف ِ آن‌همه دعا.

هیچ‌کدامشان به این فکر نمی‌کنند که خب، آسم  هم تاثیری در این معافیت داشته.

قزل‌آلا سرباز نشد

خب، صبح از خواب بلند شدم. یک چیزی خوردم که ریه‌ام به خس‌خس بیفتد. از خانه بیرون رفتم. با آژانس  رسیدم به نظام وظیفه. معافیتم را گرفتم. یک نوشابه‌ی زرد خوردم. با تاکسی برگشتم خانه. می‌شود کل ِ قضیه را این‌جور تعریف کرد.

اما من کل قضیه را جور ِ دیگری تعریف می‌کنم.

صبح رفتم سر ِ یخچال و دیدم شیر نداریم. اما پنیر داشتیم. شیر ِ داغ سینه را خشک می‌کند. منظور از سینه همان ریه است این‌جا. پنیر ِ داغ و حتی سرد، سینه را خشک نمیکند. دو نوع پنیر را برداشتم گذاشتم لای نون ِ تست. بعد داداشم پاشد و من کمی بغلش کردم. چون من مرد ِ رحمینی هستم که داداش ِ کوچک‌تر و سرباز و خوابآلود ِ خود را بغل می‌کند. بعد به من گفت همه‌ی تابلرون‌ها را خوردی و من گفتم این‌طور نیست.  ما آن را در میز  ِ زیر تلیزیون اتاق نگاه می‌داریم تا پدرمان یورش نبرد. همه را نخورد. قندش عود نکند. پاش زخم نشود. هی نخاراند. بعد داداشم رفت سربازی. ساندویچ پنیرم آماده شد و نزدیک بود بسوزد حتی. روش سس ِ سیر و فلفل ِ مهرام مالیدم. شیشه‌هاش کوچکند. و نهصد و بیست و پنج تومان قیمت دارد. قبلاً کیمبال می‌خریدم، اما خب الان ایرانی، کالای ایرانی می‌خرد(ایرانی گدا بازی درمی‌آورد). بعد یک دو سه امتحان کردم، دیدم ای، کمی خس‌خس دارم. اما کم بود، پس یک کف ِ دست فلفل سیاه رفتم بالا، و بعد باز شکلات خوردم، و صبحانه‌ام واقن عن بود، اذعان دارم. بعد دیدم ای بابا دیر شد. زنگ زدم آژانس. یک پراید آمد که تمیز بود و سفید بود. راننده سیسبیل داشت. میدان ِ سلماس را خیس کرده بودند. آب ِ تانکری چیزی انگار ریخته بود. راننده گفت آه، بفرما، این همه آب، می‌گن آب کمه باز. گفتم بله، بله. بعد مردک ِ عن پنج‌هزار و پونصد تومن از من گرفت. اما اعتراض نکردم چون از هیجان فکرم کار نمی‌کرد و می‌خواستم او و سیبیل‌هایش زودتر بروند سر کارشان. راننده پول را گرفت و گفت الهی شکر. من هم از الهی به نوبه‌ی خودم خواستم من را معاف کند.

رفتم توی نظام وظیفه. خیلی زود بود، یعنی هفت این‌طور‌ها بود. همه‌ی ما واتستاده بودیم تا در باز شود. منتها کاملاً ایرانی و وحشی‌طوری. بعد رفتیم در سالن ِ انتظار نشستیم. یک پسره‌‎ای آمده بود تا درخواستش را پس بگیرد یا پس بدهد. گفتم چرا؟ گفت می‌داند معاف نمی‌شود و گه خور شده است. و رفیقش هم تاکید کرد. تاکید کرد که گه خور شده است. نفر ِ کناریم مشکل ِ قلبی داشت. دهلیزش گشاد بود. بعد اسممان را خواندند. من دلهره‌ی این‌که اسمم را درست بخوانند را هم داشتم. جدا از فامیلی. اسم ِ من خوانده می‌شود کَسرا. وقتی دبستان بودیم بهم می‌گفتند کسری، خط ِ کسری. بعد اواسط دوران ِ راهنمایی بهم می‌گفتند کُسرا. و بعد تر در دبیرستان بهم می‌گفتند کُسری. بعد در دانشگا این مسخره بازی‌ها تمام شد. اما من همه‌اش دوست داشتم یک اسم ساده داشته باشم تا به واسطه‌ی آن نادان‌ها مسخره‌ام نکنند. اما نگرانی بی‌مورد بود. اسمم را درست خواندند. رفتیم داخل ِ اتاق کمیسیون. سه تا پزشک نشسته بودند پشت ِ میز. و از دو طرف ِ میز ما دو تا صف تشکیل داده بودیم. هر مشمولی می‌رفت کارنامه‌ی اعمالش را می‌داد به دکتر. و دکتر آن را یک نگاه سطحی می‌کرد و یک سوال ِ سطحی هم می‌پرسید و سعی می‌کرد به تو نگاه نکند تا یک‌وقت دلش برات نسوزد. روی میز بیسکوییت سلامت و چای بود. جلوی من یک پسری همراه پدرش بود. پسر شبیه سندروم داونی ها بود. وقتی رسید به نزدیک‌های من، سعی کردم سخت تر نفس بکشم و وانمود کنم این آسم آخرش من را می‌کشد. وقتی نوبت من شد دو تا سرفه هم چاشنی کار کردم. اما لعنتی ها بهم نگاه هم نکردند. دو تایی باهم بررسی می‌کردند. یکی از توی دفترچه تبصره‌ها را می‌خواند. دکتر بی‌آنکه نگاهم کند گفت داروهات چین؟ من خس‌خس کنان گفتم، فلانفیلین می‌خورم و فلانتامول می‌زنم و فلان تامین هم بعضی وقت‌ها. خس‌خس. دکتر گفت مدارک داری از بچگیت؟ گفتم خس… خس…. دارم، بله اینه‌هاشن، خس… خس… دکتر مدرکم را گرفت، منگنه زد گفت واستا بیرون. همه‌اش همین. بعد گفتند ما بریم بیرون تا اسممان را بخوانند.

یک مهندس شیمی نشست کنارم. مطمئن بود معاف است. بیماری ِ قلبی داشت. دریچه‌هاش مشکل داشت. و همچنین ریتم قلبش میزان نبود. می‌گفت صد در صد معاف است. روی یک استند گنده نوشته‌اند خدمت نظام وظیفه، خدمت ِ واقعاً مقدسی است. این را جادوگر ِ بد گفته که از کتابا می‌اومد گفته. مهندس شیمی لیسانسش را از سمنان گرفته بود. از دانشگا آزاد. ‌می‌گفت آزاد بهتر از دولتی است. به این علت که دولتی خوب نیست. عجب. به من گفت شما معاف از رزم می‌شی. گفتم می‌دونم. بعد یکی وارد بحث شد. سرطان روده داشت. می‌گفت از بچگی استرس داشته. همیشه استرس داشته. سر ِ امتحان‌ها روانی می‌شده. و حتی شب ِ امتحان ِ نقاشی هم استرس داشته. همین استرس باعث شده سرطان روده بگیرد. سرطان همه‌اش از غصه است. می‌خواستم بهش بگم معاف است و من حاضرم معاف نشوم، او بشود. اما نگفتم، چون شاید واقعاً دوست داشتم خودم معاف بشوم، خواستم راست‌گو باشم. می‌گفت یک سال است می‌اید می‌رود. دکتر ِ چمران براش آندوسکوپی نکرده. مرده شورش را ببرد. همین باعث می‌‍شود معافیت دایم بهم ندهند. دکتر بهش گفته که الان شانسی زنده است. و باید برود اسراییل. چون اسراییل امکاناتش را دارد. مهندس شیمی گفت چرا نمی‌رود اسراییل؟ سرطانی گفت چون کارت پایان خدمت ندارد. و اگر من بودم آخر جمله‌ی کارت پایان ِ خدمت ندارم، اضافه می‌کردم آی‌کیو. گفت استرالیا و آمریکا هم هست. اما با پرس و جوهایی که کرده، اسراییل صد در صد درمانش می‌‌کنند. من ساکت بودم. مهندس شیمی برگشت گفت شما خیلی شبیه اسراییلی‌ها هستی. من ازش تشکر کردم. گفتم قاتلن. گفت باشه. علمی هستند. کشور باید علمی باشد. نه تخمی. و اضافه کرد، مث ِ این‌جا. مهندس شیمی گفت براش کار ریخته. الان هم تو مغازه می‌ایستد. مغازه‌ی خودشان. و برایش کار ریخته. من گفتم برای ما کار نریخته. بعد شروع کردند به خواندن ِ اسم‌مان.

سرطانی معاف موقت شد، یعنی باید برود تا شش ماه دیگر، اگر مرد یا سرطان پدرش را در آورد معاف می‌شود و اگر نه که می‌تواند معاف از رزم  شود. مهندس شیمی معاف از رزم شد و من رفتم تو، پیش ِ معاف دایمی‌ها. یکی گوشش نمی‌شنید.یکی یک چشمش کم بین بود. یکی یک کلیه نداشت. یکی چربی ِ سینه داشت. دو نفر واری‌کسل داشتند که همان واریس بیضه است.  من هم آسم داشتم و فکر می‌کردم لابد اشتباه شده. و فکر می‌کردم باید بپرم هوا. باید برم بدوئم. اما نمی‌شد. برداشته بودم شلوار پارچه‌ای پو.شیده بودم. پیرهن  مشکی و پوتین. مولای درزم نمیرفت. سوسول نبودم. یه کپه‌هم ریش داشتم و عینک داغونه‌ را هم زده بودم به چشام. این دسبند‌مسبندهای خانوم سا را هم باز کرده بودم که افسر نظام وظیفه انگشتم نکند. پسر کنار دستیم می‌گفت نمیداند کدام نذرش را ادا کند. و حالا که معاف شده، لابد دوست دخترش می‌گوید پس کی می‌ای منو بگیری. عطاری داشت. اولین برا برای بیماری ِ پدرش اقدام کرده بود ندادند. بعد پدرش مرده بود  و کفیل مادرش شده بود اما موفق نشده بود و دست  آخر چربی‌های سینه‌اش به دادش رسیدند.بعد یک معاینه ی دیگر توسط رییس که لاشی‌ترین فرد در همان سالن بود انجام شد. و من ساعتم را باز کردم که اگر سرهنگ، عقده‌ای بود برقش ما را نگیرد. کمی هم خس خس و سرفه کردم. که بهم گفت کله‌ام را بگیرم آنطرف و تو صورتش سرفه نکنم چون از سرفه‌های من بدش می‌اید.  و من هم توی دلم گفته بودم، گه خوردم، گه خوردم.

بعد تمام شد. تمام شد. و من  واقعا دیروز را خندیدم. واقعاً فقط خندیدم.

مرتیکه

کم‌تر از بیست‌‍و‌چاهار ساعت به کمیسیون ِ پزشکی ِ لعنتی مانده. من نمی‌خوام به آن فکر کنم. فکر می‌کنم همین میزان استرس، که این چند وقته – ینی از خرداد ِ هشتاد و هشت تا حوادث ِ کوی دانشگا آزاد ِ همدان! – تجربه کردم، مهم‌ترین انگیزه برای فرارم از این کشور باشد. بنابراین شاید الان یک هدف دارم. این که نتیجه هر چی شد، و بعد از هر چند سال که شد از این‌جا برم. برم جایی که آفتاب و ساحل و آدم‌های خوش‌رنگ دارد. آب‌پرتقال دارد و مسائل ِ سطحی‌ای از همین دست. من یک آدم ِ سطحی هستم و  برای هر چی که عمق دارد، ریده‌ام.

دیروز بحث لپ‌تاپ شد. راستش من هیچ‌وقت لپ‌تاپ نداشتم و هیچ‌وقت هم نخواستم که داشته باشم. من حتی در طول ِ شیش سال تحصیلات ِ – فراموش نکنید که راحل می‌گفت تعلیم و تعلّم عبادت است- دانشگاهی تا سال ِ چهارم موبایل نداشتم و نیازی هم نمی‌دیدم و الان هم خیلی وقت‌ها موبایلم را خاموش می‌کنم تا مردم دست از سرم بردارند و خانوم سا این‌وقت‌ها دوست دارد من را جر بدهد، اما نمی‌تواند، چون نمی‌داند من کجام، با کی‌ام یا چه می‌کنم. البته در نود و و شش  در صد ِ مواقع خوابم. زیر ِ پتوام و با کسی هم نیستم. و در چاهار درصد هم توی سینمام. تنها فیلم می‌بینم. بعد هم مجبور می‌شوم یک فیلم را دوباره بروم ببینم و به روی خودم نیاورم که این فیلم را دیده‌ام. این نوشته‌ها برام مشکل ساز نشوند؟ لپ‌تاپ را می‌گفتم.  پریروز‌ها فک می‌کردم شاید به خاطر همدان و ارشد هم که شده – مگه قرار نشد بزارم برم؟ پس چرا ثبات ندارم؟ هوم؟-  یکی احتیاج داشته باشم. تمام ِ دوران تحصیل در تهرانم احتیاج به لپ‌تاپ داشتم، چون رشته‌ی ما کنفرانس خور بود. هر واحدش احتیاج به ارایه و کنفرانس و عن و گه داشت. هر بار نوبت ِ من می‌شد. باید خایه‌مالی این و آن را می‌کردم. آقا فردا لپ‌تاپتو می‌آری؟ یا فلان. یکی بهم نبود بگه مرتیکه برو بخر. اگر هم می‌گفت ، مرتیکه روش نمی‌شد در منزل مطرح کند، سه چهارم ِ از دوران تحصیل چار ساله‌ام در تهران -از آن شیش سال دوسال اصفهان بودم، چاهار سال تهران- به مریض داری ِ پدرم گذشت و ما زیر ِ قرض له شدیم و حالا تازه کمرمان راست شده، اما چشم‌هامان، آن‌ها تاب برداشتند، نه این‌که چپ شده باشیم، مثل چشم‌های گوگوش شدند چشم‌هامان. ما از خانواده‌ی متوسطی بودیم که می‌خواست پیشرفت کند و بیماری ِ یکی از اعضا تمام و کمال گاییدشان. و پیشرفت که هیچی، الان با سیلی و رُژگونه صورت خود را سرخ نگاه می‌داریم. خلاصه من نرفتم بگم، مامان، مامان، من لپ‌تاپ می‌خوام. به هر حال یک حداقل‌هایی را دارم. شعورم کار می‌کرد. خیلی بد است  در حالی که مادر خانواده دارد حساب می‌کند کجا را بفروشد که قرض مردم را بدهد ، پسر ِ خانواده برود بگوید لپ‌تاپ می‌خواهد چون از خایه‌مالی کردن خسته شده‌.

 

جو دی ماجئو

ما یک توپ ِ راگبی ِ اسپالدینگ داشتیم. این را پسر خاله ناتنی ِ پدرم بهم داده بود. بچه که بودم. چون سگ داشتند و سگش دستم را گاز گرفته بود. پدرم هم کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد، رفتیم واکسن زدیم. پسرخاله‌ی ناتنی بابام آدم ِ بی‌چاره ایست. کسی جز مادرم دوستش ندارد. من هم ازش خوشم می‌آید. فکر کنم داداشم هم ازش خوشش می‌آید. آخر هم مودب است هم مهربان است. و اگر آدم از آدم‌های مودب و مهربان خوشش نیاید، پس از کی خوشش بیاید هان؟ یک هیلمن داشت. هیلمنش باربند ِ اسکی داشت و دو تا چراغ مه‌شکن ِ زرد هم نصب کرده بود. رنگ ِ کاپوت و صندوقش سیاه بود و تویش یک چیزی داشت که به ما می‌گفت بی‌سیم است. اما واقعاً معلوم نبود چیست. با همان ماشین من را برد واکسنِ هاری زدم. البته جیمی هار نبود. اسم سگه جیمی بود. جیمی ماده بود. اما روش اسم ِ پسرانه گذاشته بودند. جیمی را در حیاط همان خانه‌ی میدون فردوسی دفن کردند. الان خانه‌شان سلطنت آباد است. هیلمنه را فروختند پرشیا گرفتند. پرشیا را فروختند کمری گرفتند که خاله‌ی بابام مرد. همان موقع‌ها. بعد کمری را می‌خواهند بدهند یک چیزی بگیرند، اما دو دلند بین بی‌ام و و بنز. من دوست دارم یک موقعی بین ِ بنز و بی‌ام و دو دل شوم در زندگانی. باید حس ِ خوبی باشد. پسر خاله‌ی نا تنی ِ  بابام موجب ِ خجالت ِ من می‌شد. من بچه بودم، چه می‌فهمیدم. می‌گفت نی‌نی ها چطورن؟ منظورش از نی‌نی دوست ِ دختر بود، که خب طبیعتاً من بچه و حزب‌الهی بوده و بدم می‌آمد از این حرف‌های بی ناموسی. بعد دست‌هخاش را مشت می‌کرد و ادای ممه در می‌آورد و می‌خندید و من حتی بیشتر بدم می‌آمد از این حرکات. پدرم می‌گفت که این فریدون آدم را که می‌بوسد باد کش می‌کند. پسرخاله‌ی ناتنی بابام مجرد ماند. نزدیک شصت سالش است. زن ندارد و این‌ها. حیف. توپ ِ راگبی اسپالدینگ چیز ِ خفنی بود. هیچ‌کس در محله‌مان چنین چیزی ندیده بود. ما هم فقط توی فیلم‌ها دیده بودیم. چون پارک ِ پشت‌ ِ خانه یا همان پارک ِ گیشا چمن، ممن نداشت و ما به گا می‌رفتیم بعد از غلت زدن، پدرم ما را ور می‌داشت می‌برد پارک ملت، جمعه به جمعه، البته این جمعه به جمعه فقط دو هفته دوام آورد، آخر نوشته می‌فغهمید چرا. می‌رفتیم پارک ِ ملت تا آن‌جا برای خود بدوییم، غلت بزنیم و بچریم. هی هم می‌گفت این ور نرین. اون ور نرین. خسته شدم. یواش. وقتی آدم چهل سالگی ازدواج کند همین می‌شود . بنا براین من و داداشم در چهار متر مربع جا دو نفری با هم راگبی بازی می‌کردیم و هر کسی را هم که می‌خواست بهمان ملحق شود با اخم و تَخم بدرقه می‌کردیم که گورش را از جمع ِ ما گم کند. ما بچه‌های خجالتی و مغروری بودیم چون. و بعضی‌ها هم معتقد بودند ما دو تا گه‌لوله بودیم، بعد ها داداشم بهتر شد، اما من همان اخلاق گهم را دارم. بعد پدرم می‌گفت کثافت‌کاری نکنید و کم غلت بزنید. و مثل آدم بازی کنید. این به خاطر تفاوت سنی و ازدواج کردن در چهل سالگی بود. یک بار توپ خورد به عینک ِ داداشم و شیکست من رفتم توپ را گرفتم. دوییدم، چون متوجه ی شکستن ِ عینک ِ داداشم نبودم هیچ. خودم هم عینکی نبودم. من دبیرستان عینکی شدم و همه همکلاسی‌های عنم که نمی‌دانم ازشان بدم می‌آید یا متنفرم، گفتند لابد به خاطر مسایل کمر به پایین است. اما این طور نبود. به هر حال من دیدم پدرم تصمیم گرفته با ما بازی کند، و دارد می‌دوئد طرفم من هم دوییدم طرفش تا از لای پاهاش رد شوم اما دیدم او می‌‎گوید پدسسسگ، عینکش رو شکستی؟ و با تاکید باز گفت: پدسسگ؟ بنابراین از او دور شده و با خودم گفتم ای بابا، دِ بیا، بفرما. بفرما.

Check The Meaning

دیدم پاییز شده. تمام بادگیر مادگیر‌ها را برداشتم انداختم تو لباس‌شوری، به مادرم گفتم آقا اینارو یه دور با آب بشوریم خاکاش بره؟ گفت آقا بشوریم. بعد دو تا از بادگیرمادگیرام، برای هفت سال ِ پیشن، گفتن نداره که من لباس‌هام رو مثل ِ تخم ِ چشمام نیگه می‌دارم، فقط ساعت‌هام هستن که می‌شکنن. و مثل ِ تخم ِ چشمام ازشون نیگه‌داری ِ شایان به عمل نمی‌آرم. و مثل ِ تخم ِ کجام ازشون نیگه داری می‌کنم؟ من از تخم ِ همه جاهام خوب نیگه داری می‌کنم. مهم نیست. هر وقت گوشم رو می‌برم نزدیک ِ ساعت داره می‌گه: آی…آی…آی….آی…آی…امان از پفیوزایی که موقع عکس گرفتن می‌پرن هوا که کول به نظر بیان…آی…آی…آی…آی….

دیروز سعی کردم به خانم سا نشان بدهم که چه بلایی سر ِ ساعتم آوردم اما او بهم محل نداد، و من مردی هستم که دوس‌دخترش محل سگ نداده‌اش، دیگر هم برای محل دادن به من و ساعتِ رنجورم خیلی دیر است، دل ِ هر دوی ما آزرده شده، با این‌حال چون مردی هستم که به اشتباه‌کنندگان فرصت می‌دهم ، دوباره امروز بهش این فرصت را می‌دهم و اگر باز بهم محل نداد، فردا هم بهش فرصت می‌دهم، چون چیزی ازم کم نمی‌شود که.

بادگیر‌مادگیرها را می‌گفتم. بعد خشک که شدند رفتم ببینم هنوز خوب و شکیل و دلبرمآب هستند یا که نه، دیدم ای دل ِ غافل مارکش رفته، یکی بالکل مارکش رفته، یکی نیمه مارکش رفته، اما بقیه سالم بودند، اما بقیه برام مهم نبودند، چون سالم بودند. گفتم مامان اینو گذاشتی رو درجه‌ی چند؟ بابا با یه آب ِ ساده می‌شستیش خب. گفت پودر ریخته، و گذاشته روی درجه هفت که نرمال است. گفتم بابا این مارکش رفت که. دیگه اصن مفت نمی‌ارزه، حیف، حیف. گفت کو ببینم؟ گفتم آه ببین، بعد بادگیر سُرمه‌ای و مظلوم را گرفتم بالا تا ببیند-بله برای من مارک ِ لباس مهم نیست، تقوای لباس مهم هست، ولم کنین- گفت مارک نداشت از اولشم این، گفتم بابا داشت، یه شیری ، شیر ِ کوهی‌ای چیزی داشت اینجا می‌پرید برای خودش، گفت نه، گفتم بابا، اصن مگه من دروغ دارم بهت بگم آخه؟ گفتم اون یکی هم نابود شده مارکش، گفت دِهَه….گفتم بابا خراب شد دیگه، زدی خرابشون کردی، گفت حالا هفت ساله داریشون دیگه، گدا بازی در نیار. آقا خب هفت ساله داشته باشم. عرق ِ جبین ریختم براشون.

پی‌نوشت: عنوان ِ نوشته آهنگی است از ریچارد اشکرافت، که خیلی هم به نوشته‌ی من بی‌ربط است اما تیتر  دیگری به ذهنم نرسید خب.

بدم می‌آد

همیشه برای خوشحال شدن زود است. این را پروژه‌ی همدان به ما و به علی‌الخصوص من می‌آموزد. رفتم همدان، خیس ِ عرق شدم، ساعتم را شکستم، ثبت نامم نکردند، حرصم دادند، برگشتم تهران. این از تجربه‌ی دیروز. تجربه‌ی امروز پروژه‌ی درهای سفید در زندگانی است. در تهران میلیون‌ها خانه در ِ سفید رنگ داشته و با آن خوشند. میلیون‌ها خانه هم درهایی به رنگ‌های دیگر دارند و البته با رنگ ِ درشان خوشند. کسان ِ کمی هستند که با رنگ ِ درشان ناخوش‌احوالی کنند. همچنین ریچارد اشکرافت معتقد است که باید شب را با رنگ بشکنیم. شهرام ناظری تا با غم ِ عشق او سر و کارش افتاده، دلش که در ضمن دل ِ بیچاره‌ایست و در اتحادیه‌ی دل‌های بی‌چاره هم اسمش موجود است در غم ِ بسیار افتاده. کتی ملوآ می‌گوید در پکن نُه میلیون دوچرخه موجود هستند و این یک حقیقت است. همه‌ی این‌ها در حالی است که کفش من به آدامس‌ها می‌چسبد. و هیچ‌کس حتی  خود ِ من به فکرش نیستم، و کفش  من معتقد است باید رید به سر ِ آدم‌هایی که فکر کفش‌هاشان نیستند، خوش‌بختانه کفش‌های من نمی‌توانند برینند، اول این‌که آن‌ها روده ندارند، دوم این‌که اگر روده داشتند، من بهشان اجازه نمی‌دادم. چون آدمی هستم، مستبد، زورگو و فلان. دلم باز هم شیر کاکائو می‌خواهد. من یک کچل ِ آتی هستم. و باید به آن خو کنم. و اگر زندگی همه‌اش این است که تاکسی ها جلوی ما را بگیرند و مسیرمان را بپرسند، و ما ندانیم چی بگیم، باید بگم…..خیلی از همه چیز بدم می‌آد.

ثبت ِ نام ِ ارشد

نویسنده‌ی این وبلاگ تعادل روحی-روانی ندارد، البته الان، لذا نوشته‌ی اصلی حذف شد و این جمله‌ی زشت جایگزین گردید، با تشکر از خانواده‌ی محترم ِ رجبی و حراست ِ کل ِ سازمان.

سلام آقای مدرس صادقی، به به بهتون

یک روز صبح قرار شد من جای همکارم برم سر ِ کار ، چون من و داداشم بعد از ظهرها می‌ریم سر ِ کار و صبح‌ها هم یک خانومی که قبلاً مادر ِ دو تا از دوست‌هام بود و الان مادر ِ یکی از دشمن‌ها‌م و یکی از بی‌تفاوت‌هامه می‌ره سر ِ کار. رفتم نشستم روی صندلی -انگار بشود زیر ِ صندلی هم نشست- و حس کردم پادشاه اسکاتلند و حومه‌ام. کامپیوتر را روشن کردم. کامپیوتر ِ کتاب‌فروشی الان نونوار شده و من همه‌ش می‌نشینم فیلم می‌بینم و همان دو ورقی که به کتاب می‌زدم هم این‌طوری به فاک رفت. با قبلیه نمی‌شد فیلم دید، اصلاً دی‌وی‌دی خوان نداشت، قبلیه هم صدای فن داشت، هم قبل ِ این‌که بالا بیاد ویندوز صفحه‌ی آبیش را نشان می‌داد، درصد مرصد می‌بست که آقا بهتر این است کلیک نکنی، صبر کن ببینیم مشکل کجاست.

من هفته‌ی قبل عرض ِ حال را خوانده بودم وآن موقع داشتم سعی می‌کردم ابله را بخوانم که آخر ِ سر هم دو صفحه بیشتر جُلو نرفتم. البته الان توی قفسه‌ی کتابخانه‌است. و انصافاً خیلی هم قشنگ آن‌جا واستاده، خیلی کلفت و پا بر جاست. دیدم یک عینک روی میز نشسته و حوصله‌اش سر رفته چون خیلی وقت است خودش را به دماغ کسی نمالانده ظاهراً. عینک ها با دماغ‌ها دوست‌های خوب ِ همند. یک عینک ِ پنسی ِ ساده. زیرش همکارم برام یادداشت گذاشته بود. همکار ِ من همیشه برام یادداشت می‌گذارد. دستش درد نکند. یادداشت‌های انتقادی. همکارم با داداشم اوکی بوده و اصلاً هیچ یادداشتی براش نمی‌گذارد. چرا البته، یکی دو بار یادداشت ِ تشکر گذاشته. یک بار با مادرم از آن‌جا رد می‌شدیم، رفته بودیم باشگاه انقلاب، شرکت توسعه، دنبال ِ کارهای بازنشستگی. گفتیم یک سر بزنیم. مادرم عاشق ِ همکارم است. من خودم همکارم را خیلی دوست دارم، بر عکس ِ او که تا می‌تواند من ِ یه علف بچه را هی می‌چزاند. چرا همه‌‌ی دنیا می‌خواهند مرا بچزانند؟ مگر من چه کارشان کردم؟ انقدر از داداشم تعریف کرد. منم حس می‌کردم دمبلانم. مثلاً یادداشت می‌نویسد که چیز جان! کتاب‌ها رو وارد نکردی که. چیز جان! این چه وضعشه؟ چیز جان! چرا سیو نشده لیست ِ فروشمون. هر چی ایراد کامپیوتر داشت مال ِ من . هر چی آرزوی خوبه مال ِ تو.بعد. یادداشت رو می‌گفتم. نوشته شده بود این عینک ِ آقای جعفر ِ مدرس صادقیه. می‌آد بگیردش. من چی کار کردم؟ بر داشتم همه کتاب‌های جعفر را در آوردم شروع کردم خواندن. خواندن ِ شب ِ امتحانی. مثلاً گاو خونی را پن شیش بار سق زده بودم. دیگر درش نیاوردم. عرض ِ حال رو هم که قبلاً خوانده بودم و همه‌چیش یادم بود. اون رمان ِ یکی مانده به آخرش هم که الان اسمش یادم نیست و برام هم مهم نیست اسیمش چی بود که توش یه پسره خوب پینگ پنگ بازی می‌کرد تو دانشگاه رو هم خوانده بودم و خیلی هم کیف کرده بودم. اما می‌ماند آن تروریستیه،  کله‌ی اسب و شریک ِ جرم. این‌ها را برداشتم جزوه وار هی دید زدم. بعد گفتم این‌چه کاریه احمق؟ احمق گفت تو می‌گی چی کار کنیم؟ برداشتم گفتم به جعفر چی بگیم که خوب باشه ؟ که استعداد های سرکوب شده‌ی ما رو درک کنه و دستمون رو بگیره تا از این منجلاب، از این بحران اقتصادی ،برخواسته و رنگی تازه به ادبیات ِ معاصر بپاشیم؟ احمق درونم، موافقت می‌کرد.

سلام آقای مدرس صادقی، به به بهتون.

گفتم چه جوری بگم من هم یک چیزهایی نوشتم. ازش کمک بخواهم؟ اصلاً اهل ِ کمک هست؟ معلوم است که هست. آن پائولو کوئلیوی چلغوز راه می‌رود تپ و تپ کمک می‌کند، این که جعفر است. خودش عرض ِ حال را نوشته. من هم که پول نمی‌خواهم، می‌خواهم؟ این کار که گدایی نیست، هست؟ احمق ِ درونم گفت هست، محلش ندادم.  چی کار کنم. گفتم حالا صبر کن بیاد. برداشتم ادکلن رو خودم خالی کردم- چون من از این‌هام که یک ادکلن می‌گذارند توی کیفشان، شانسی که داشتم این بود که بهترین ادکلنم همراهم بود چون روز ِ قبل هم رفته بودم دفتر ِ بیرون که یک مجله ایست که رید بهم، که مصاحبه کنم با سردبیرش وبرای اثر گذاری آن‌جا هم دوش گرفته بودم با ادکلنم که لالیک است و این‌ها و قابل شما را هم دارد- حتی توی حلقم، یک پیس زدم، انگار جعفر نیست و جی کی رولینگه، و من بخوام مخش رو بزنم. بعد نعیم آمد که باغبان و کارگر خانه است. افغانی هم هست. این‌جا قبلاً یک نعیم دیگری کار می‌کرد که افغانی بود. وقتی بهش می‌گفتیم آقا نعیم داری می‌ری بالا این مُهر ِ کتابفروشی را هم ببر گاز می‌گرفت که مگه من کارگر ِ چند نفر شدم؟ مگه شماها رییس ِ منید. اما این یکی نعیم خلقش گشاد تر بود، اصلاً خیلی آقاست، یک بار هم آمد داداشم از هارد ِ کتابفروشی براش موزیک ریخت  رو موبایلش که یحتمل همه را زده پاک کرده، چون باغبان‌های افغان بی‌تلز می‌تلز دوست دارند آیا؟ خلاصه، چون آن‌جا اینجوریست. خانه‌ی رییس چسبیده به کتابفروشیش. آمد گفت یه عینک این‌جا جا نمانده؟ گفتم چرا، عینک مدرس‌صادقی؟ گفت آره. گفتم نمی‌اد بگیردش؟ گفت بالا نشسته، من آمدم بگیرم، منم عینکه را دادم رفت. البته زدم به چشمم ببینم جعفر دنیا را چه شکلی می‌بیند، چشمش از من ضعیف تر بود، گمانم. فکر کنم حتی نعیم هم دید که من با عینک ِ جعفر دارم وسط کتاب‌فروشی قدم می‌زنم و می‌گویم آه! ای ابرهای تیره، باران بیاورید، دل ِ ما گرفته.

چارخونه

چند روز است فهمیدم من به لباس‌های کهنه خیلی علاقه دارم. الان یک سه چاهار ماهی است که خانم سا یک پیرهن ِ کهنه‌ی پیچازی ِ ما را برداشته با خودش برده توی خانه‌شان. یعنی توی بهار که هوا یک‌هو می‌زد و سرد می‌شد ما دادیم تنشان کنند، نچان، آمدیم ثواب کنیم. حالا یه تعریفی هم کردیم که چه‌قدر بهت می‌آد. الان هر چی زور می‌زنیم نمی‌توانیم پیرهنمانم را باز پس گیریم. هی می‌گم قربونت برم، عزیزم، پاییز شده، پیرن ِ من رو ور دار بیار. می‌خوام بپوشم خودم. اصلاً مرا به تخمش هم حساب نمی‌کند ادم ممکن است یک وابستگی‌هایی به پیرهنش داشته باشد، حتی اگر پیرهنش کهنه باشد و دون دون شده باشد. یک تی‌شرتی خاله‌ام برام فرستاده بود که من دوم دبیرستانی بودم، هنوز دارمش. خیلی هم زشت است. راه راه ِ افقی است. من هنوز همان را دارم و می‌پوشم، هر بار مادرم می‌خواهد این‌ها بندازد دور تا من خودم را مثل بچه گداها درست نکنم اما من نمی‌گذارم. بدیش این است که من فکر می‌کنم این لباسم خیلی شیک  و مجلسی است و تا می‌خواهم بروم یک جای رو در واستی دار همین را انتخاب می‌کنم. این کارها کفر ِ مادرم را در می‌اورد و فکر می‌کند من بی لیاقت یا دیوانه یا چیزی در همین حوالی هستم. راجع به شلوار جین باید گفت که شلوار جین باید ساده باشد، یعنی هی لیزری و هاشور و این عن و گها را نداشته باشد. بعد وقتی چنین جینی کهنه می‌شود ، ادُربل شده و می‌توانید بگذاریدش روی سرتان و راه بروید بگویید، حلوا، حلوا. بدی ِ کهنه شدن ِ جین این است که با توجه به ابعاد ِ ران‌های ما-ما کاراته کار بودیم، نه پر خور-، ران‌های دوست‌داشتنی ِ ما، ممکن است خشتکش ابتدا مثل پوست پیاز شده و بعد یک‌هو زرتی جر بخورد، آن‌هم در جایی که انتظار ندارید، مثلا آخرین بار که یک جین ِ خیلی خوب ِ رنگ روشن ِ تنگم را از دست دادم توی بولینگ بود و تمام ِ اعضا و جوارح و پوست ِ بلورین و بچه گربه نمایان بودند، هیچی رفتم خانه، عوض کردم و در طول ِ مسیر در تاکسی-چون کیش بود- هیچ بعید نبود بزنم زیر ِ گریه. الان یک جین ِ کهنه دارم که از بس دوستش دارم نمی‌پوشمش ، فقط بعضی روزها می‌روم نگاهش می‌‌کنم و نازش می‌کنم. حالا همین خانم سا، چون می‌رود رخت و لباسش را از خارجه ابتیاع می‌کند هر بار به رسم رفاقت و وفا برای ما هم توشه‌ای می‌آورد بل‌که دل از کهنه‌های پلاسیده‌مان برداریم، لیک نمی‌توانیم، بابا پیرن ِ من رو ور دار بیار، پیرنایی که خریدی برام خوشگلن، خب؟ اما من پیرن ِ خودمو می‌خوام، اَه.

خخخخخ

مادرم رفته مسافرت و ما به جای این‌که شب‌ها چاهار نفری با هم دعوا کنیم، سه تایی با هم دعوا می‌کنیم. موضوع دعوای ما سر ِ نوشابه است که پدرم نباید بخورد. چون پاهاش زخم شده، و به هر حال نوشابه برای جرم‌گیری از کف ِ سرامیکی خوب است  نه دندان، نه معده. پدرم تهدید می‌کند من با این حالم نمی‌توانم برم پایین این همه پله رو. و داداشم می‌گوید بحث ِ پله نیست، بحث این است که تو هیچی را رعایت نمی‌گنی، کره می‌خوری، سوهان می‌خوری، بستنی می‌خوری، برنج می‌خوری، عسل می‌خوری، پس تو چی نمی‌خوری؟ رعایت چی رو می‌کنی؟  پدرم نمی‌شنود ما چی گفتیم و می‌پرسد چی؟ و ما هم نمی‌گوییم دیگر. اخبار را یک بار می‌گند و این‌ها و همین او را عصبی می‌کند و به ما می‌گوید بی‌تربیت‌. می‌گوید خیلی بی‌تربیتین. چرا مادر ها که می‌روند سفری جایی، روح خانه را هم می‌گذارند توی کیفشان؟  این باعث می‌شود که فضا سنگین شود. آدم تا شیش ِ بعد از ظهر خواب ِ جمعه کند. و بعد تا نُه یه کلّه بماند توی اینترنت و مریضی بگیرد. بعد برود سر ِ یخچال و با بی‌تفاوتی کالباس و پنیر بگذارد لای نون و بگذارد توی دستگاه. و با بی‌تفاوتی آن را بخورد و بعد از شدت ِ بی‌تفاوتی آب هم نخورد و تا همین الان هم تشنه‌اش  باشد. یادش بیفتد که خیار شور هم در یخچال بود، اما بی‌تفاوتی بهش بگوید چه فرقی دارد؟ بعد با بی‌تفاوتی ببیند که اسکافیلد و بارُز افتادند به جان ِ هم، اما برود ظرف یشورد چون او هم بی‌تفاوت است و هم بس که همه او را به تنبلی و بی‌کفایتی ِ رفتاری-کرداری متهم می‌کنند، خسته و کوفته و ملول گشته. چرا جواب نظام وظیفه‌ی عن نمی‌آید؟

مادرم را بردم ترمینال، یک پلیس ِ سبزپوشی هی گفت این‌جا وانستا، بر و جلو، برو فلان، گفتم می‌خوام بار ِ مادرم رو ببرم تو. اما از پلیس‌ها نمی‌شود انتظار داشت، چون آن‌ها از بین ِ یک سری نفهم دست‌چین شده‌اند. مثلا در روزنامه هم‌شهری آگهی داده‌اند که به تعدادی نفهم جهت ِ استخدام در نیروی انتظامی نیاز داریم، ترجیحاً آدم‌های مشکل‌دار. مجبور شدم همانجا نیمه و نصفه خدافظی کنم، و هی هم به پلیسه خیره شدم، او هم به من خیره شد رفتم توی ماشین و صدای ضبط را مثل یک عمله زیاد کردم. بعد برگشتم خانه.  آشغال، اون‌جا تابلویی چیزی هم نداشت هی می‌آمد با انگشتاش تلنگر می‌زد به شیشه که برو. من انگشتش را ندیدم، اما  دشمن ِ آدم باید نفرت انگیز باشد، مثلا شاید زیر ناخنش سیاهی جمع شده باشد و شاید من حق دارم که بدم بیاید دست ِ گه ِ کثافتش هر چند ثانیه‌ای بخورد به ماشین ِ من و اصلاً خوشم نیاد که نگاهش به من باشد، چون به هر حال او جزو همان‌هاست که بچه‌های مردم را ‌زدند/بردند/ خوردند/ کشتند. که ممکن بود من هم یکی از آن‌ها باشم. اما خوش‌شانس بودم.

مرد ِ بی‌خاطره

حالا اگر من ده-پونزده سال ِ بعد یک دختر داشته باشم برایش از چه خاطره‌ایم بگویم؟ مثل پدر و مادرها که پر ِ خاطره‌های خوبند. خاطره‌های خوب. من نه گوگوش را دیده‌ام که قلبم تند بزند که گرمم بشود بهش بگم عاشق شمام رامش و او را عصبی کنم، نه اسمم در بلند گو توسط فریدون فرخزاد خوانده شده و بهم هم نگفته خانوم خوشگله. هیچ وقت اعضای بیتلز را در هامبورگ ندیده‌ام. هیچ وقت با جرج هریسون دست نداده‌ام. اصلاً تا به حال با یک دختر چاچا نرقصیدم. چاچا چقدر مسخره است. یک‌بار در یک عروسی. پدرم چاچا رقصید. همه نشستند، ارکستر از باتجربه‌های رقص خواست به این جوان‌ها کمی رقص یاد بدهند. بعد خاله ژولیت و پدرم رفتند ان وسط. همه نشستند روی صندلی‌ها و خیره نگاه کردند. شاید  حوصله‌شان سر هم رفت. شاید هم اصلاً کمی به ما ها فحش دادند. نگاهشان می‌کردند و فحششان می‌دادند. این زن و مرد که به هم نزدیک می‌شدند بعد خلاف جهت می‌رفتند و فلان. تا آخرش همین. من تمام رقص‌هایی را که با خانم ِ سا داشتم را یادم است. یعنی انقدر در زندگی کم رقصیدیم کلاً. آن‌ها هم تعریفی نیستند، تنها چیزی که ازشان یادم است این است که خانم سا هی می‌خندد و به من می‌‌گوید یه دقه مسخره بازی در نیار، درست برقص. یا می‌گوید مثل آدم برقص بینیم. و من بگم ما دوتا مثل ِ چوب ِ خشک می‌رقصیم یا مسائلی از این دست کلاً. اصلا من یک بار هم نرفتم اسکی که بعد حالا پام بخواهد بشکند و مشقت بکشم و اسکی‌زده بشم. من دو سه بار سوار ِ اسب شدم. اما هیچ وقت موقع پایین آمدن از آن تبر به زینش نبوده که از این‌جام تا این‌جام جر بخورد. و بعد جاش را به دخترم نشان دهم و بگویم انگار بهم قمه زدند، و بگم برای همین روم نمی‌شه برم استخر. نه آقا زندگانی ِ من ساده تر از این حرف‌ها ست. آن قدر دیوانه نبودم که با خاله‌ام که همسن و سالم است و سه تا توریست ِ ایتالیلیی بریم رستوران ِ هتل هایت و هی بخوریم و بعد پول ِ دنگمان را نداشته باشیم تا بپردازیم و ایتالیایی ها بروند پی کارشان نامردها و ما مجبور شویم برویم کلانتری. حتی یک کلفت نداشتیم که شب ها با عروسکش حرف بزند و بد تر آز آن عروسکه هم جواب بدهد. هیچ‌وقت خواهری نداشتم که بروم باهاش شکوفه نو و جاهل و یک زن ِ خرابی جلوم نشسته باشند، مشغول ِ عرق‌خوری و خواهرم خنده‌اش بگیرد از جن‌دهه و ادا اطوارهاش و ریسه برود و جاهل بفهمد و دعوا راه بیندازد. بابا ما چقدر بی‌خاطره‌ایم. اَه.

مثلاً باید بگم، دخترم اون زمون تفریحمون  وبلاگ‌نویبسی بود. یادش به خیر چقدر مطلب می‌نوشتم. همه آشغال. خودم عقم می‌گرفت، بعد بپرسه پس چرا می‌نوشتیش؟ یا مثلاً بگم بابا اون موقع‌ها تو خیابون ازمون می‌پرسیدن نسبتتون چیه، مام می‌گفتیم خواهر برادریم، بعد چون بور بودیم ولمون می‌کردن؟ اون می‌پرسید خب چرا ازتون می‌پرسیدن؟ بگم خفقان بود؟ اختناق بود؟ بگم فضول بودن؟ بگم مسلمون بودن؟ بگم چی؟ یا اگه بپرسه چرا دروغ می‌گفتین بگم چی؟ بگم دروغ گو بودیم؟ بگم خطرناک بودن؟ یا مثلا بگم ما می‌رفتیم کوه. اون می‌پرسید چرا؟ بگم برای سلامتی؟ یا مثلاً می‌گفتم رفتیم کنسرت فرمان فتحعلیان و اون می‌پرسید فرمان فتحعلیان اصلاً کی هست؟ و ما می‌گفتیم بگذریم؟

نوسالژی ِ پیتزاطوری

امروز یاد ِ پیتزا شهرام افتادم. یعنی یاد ِ بچگی‌هام افتادم. وقتی می‌رفتیم شهرام پیتزا می‌خوردیم. آخر چرا می‌رفتیم آن‌جا. پدر و مادرِ من از این آدمهاند که به میدان توحید می‌گند کندی. به شریعتی می‌گند جاده قدیم.   به بلوار کشاورز می‌گند الیزابت. به ولی عصرم می‌گند پهلوی. حس زیبایی‌دوستی دارند هنوز بعد از سی سال. پیتزا شهرام توی پهلوی بالاتر از میرداماد است و پیتزاش زیاد جالب نیست. اما پیتزاهایی که در بچگیم خوردم اکثراً شهرام بوده. شاید آن‌موقع جالب بوده. از همین پیتزا کلفت‌ها که پنیر را با گشاده دستی روش ریختند و الان مورد علاقه‌ام نیست. پیتزا که نباید قالبی باشد. باید شل و ول و نازک باشد و انقدر روش شلوغ نباشد. سیر هم نشدی به درک، قرار است پیتزا بخوری نه قیمه پلو. کسی نمی‌داند، شاید پدر و مادرم ازآنجا خاطره داشتند که زرتی می‌کوبیدند می‌رفتند آن‌جا. بعد که رفتیم گیشا اوضاع عوض شد. احتمالا گفتند کله‌ی بابای خاطره‌ها هم کرده. سگ رید به هر چی خاطره‌اس اصلاً.

یک بار من و دوست بابام که اسمش ایرجه و دخترش مریم و پدرم رفتیم پیتزا شهرام. عمو ایرج با پدرم پنجاه سال است دوستند، اسالهاست که پنجاه سال است دوستند. چند وقت دیگر یک‌هو می‌شود شصت سال. عمو ایرج و پدرم می‌رفتند کوچینی. که در بلوار الیزابت بود. عمو ایرج شکل الویس پریسلی بوده و می‌آمدند می‌گفتند تو بیا بازیگر فیلم ما شو. اما عمو ایرج دوست داشته بنویسد. اما داداشش نویسنده می‌شود و خودش کارمند می‌شود. در نهایت هم بازنشسته می‌شود. و الان هم دیسک کمر دارد و صبح‌ها با مشقت سگ را می‌برد پیاده روی چون حیوان ِ بد بخت گناه نکرده که تربیت شده است و نمی‌تواند در خانه بشاشد و نباید از زور ِ شاش بترکد. پدرم چاچا دوست داشته و عمو ایرج راک اند رول. این مباحث تخصصی بوده. دخترش از من هفت سال بزرگتر بود. با این حال چون من از بچگی روشنیده بودم تفاوت سنی برام معنا و مفهومی انتزاعی داشته و همه چی را درک می‌کردم و او هم لا جرم مرا بچه حساب نمی‌کرد. او الان با شوهر و دخترش استرالیاست و در حقیقت خدا دوستشان داشته که جای دیگری جز در این خراب شده را توانسته‌اند برای زیست کردن امتحان کنند. نمی‌دانم چه روزی بود، یادم هست شب بود. و در پهلوی می‌شد پارک کرد. و وقتی می‌خواستی پارک کنی یک مفنگی به عنوان پارک‌بان نمی‌آمد بگوید پونصد تومن بده و تو بگی اِ سیصد تومن می‌شه که. و او بگوید تو پونصد بده شاید بیشتر شد و وقتی آمدی دویست تومن بهت می‌دم و بعد که برگردی هم اصلا یادت نباشد، و به بسط ِ حرام لقمگی در جامعه کمک کنی. ما با ماشین عمو ایرج بودیم که آن موقع یک فیات ِ طلایی بود. ما یک رنوی دو در ِ سفید داشتیم که دنده سه اش قلق داشت و همین باعث شد تا مادرم رانندگی کردن را بگذارد کنار. ماشین را  پارک کردیم. بعد من رفتم روی پلی که زنجیر داشت تا ماشین‌ها نروند بیایند. پدرم این ور زنجیر بود. من آن‌طرف. پدرم آمد این‌طرف من رفتم آن یکی طرف. پدرم گفت چی کار می‌کنی بیا این‌ور، من نرفتم. کرمک داشتم یا چی؟ آمد که من را بیاورد این‌ور، من رفتم آن یکی طرف باز و بعد پدرم خواست برگردد ببیند من کدام گوری رفتم و این چه غلطی است دارم می‌کنم که پاش گرفت به زنجیر و خورد زمین و بلند جلوی تمام مردم و گربه‌های خیابان پهلوی بهم گفت پدسسسگ. و اگر کسی نبود که بهمان زل بزند شاید دنبالم هم می‌دویید.

یک بار هم که من بزرگتر از آن بودم که بخواهم موجب دردسر والدینم شوم با مادرم و پدرم و داداشم ، چهارتایی با یک کانون ِ گرم و منقول رفتیم پیتزا شهرام. پدرم یک اخلاق‌های خاصی دارد. مثلا دوست دارد بچه‌هایش همیشه دمپایی بپوشند توی خانه. دوست دارد همه درها را چک کند که قفل باشد. گاز بسته باشد. داداشم بچه که بود خیلی مواظب ِ همه چی بود. که دری باز نماند. گاز باز نباشد. همه چی قفل باشد. این اخلاق را در ماشین هم داشت. ما رفتیم شهرام. آن موقع ماشین ِ ما شورلت نوا بود. پارکینگی در کار نبود. زیر درخت پارک می‌شد. و کلاغ‌ها فکر می‌کنند این ماشین‌ها که زیر درخت ِ کاجند مستراحند. خیلی کثیف بود. همیشه کثیف بود. خیلی هم بزرگ بود و پدرم می‌گفت دست ِ آدم درد می‌گیرد این را بشورد. یکی دو بار مرا استثمار کرده بود که فوتبال را ول کنم و بهش در تمیز کردن ماشین کمک کنم. پدرم معتقد بود و هست که کارواش‌ها دزدند. مادرم رغبت نمی‌کرد بنشیند توش. می‌گفت با این بریم تو خیابون؟ پدرم می‌گفت  به این خوبی. ماردم می‌گفت گه ِ مرغی شده رنگش. پدرم هم می‌گفت رنگش تیره‌است خاک می‌گیره. ما از ماشین پیاده شدیم. سوییچ هنوز روی ماشین بود. همه‌ی درها بسته شد. داداشم پیشاپیش کار ِ قفل مرکزی را انجام داده بود. سوییچ ماند توی ماشین، پدرم یک دور دنبال داداشم دور ِ ماشین دویید، چون کسی نبود بهش زل بزند تا این‌که مادرم داداشم را نجات داد. ما روی سکوها پیتزا خوردیم. چون پیتزا شهرام جا برای نشستن نداشت. الان دارد. آن موقع نداشت. آخر چرا ما می‌رفتیم آن‌جا زجر بکشیم؟ پدرم هم رفت خانه تا کلید را بیاورد. ما غذامان تمام شده بود. اما پدرم نیامده بود. بعد خیلی تاریک شد. شب ِ جمعه هم بود و مادرم داشت به داداشم می‌گفت گهت بگیرن بچه… که دیدیم پدرم آمد. برای این‌که خود را خسته و کوفته و لاجون نشالن دهد یک عالم قوز کرده بود. ما گفتیم برات پیتزا گرفتیم و او هم در عوض گفت پدرش در آمده. یک عالمه هم دلیل داشت.

تختِ دوطبقه

خب، الان که سطور ِ خواب‌آلود ِ مرا می‌خوانید من بر آنم که یروم روی تختم و بخوابم. فردا صبح می‌روم سر ِ کار. مردم می‌روند سر ِ کار تا پول در بیاورند. من می‌روم تا وقتم بگذرد. به نظرم هدف ِ غایی و مقدس ِ زندگی‌ام گذراندن ِ اوقات است. تخت را می‌گفتم، تختم شکسته، صدا می‌دهد. هر کس نداند فکر می‌کند چند تا آدم ِ داغ و جنسی رویش دارند بپر‌بپر می‌کنند. اما این طور نیست. آدم داغ و جنسی برای تو فیلم‌هاست. این صدای غلت خوردن من است. آیا املای غلت درست است؟ به تخمم هم نیست. باید برویم سعدی، یا حسن‌آباد براش کف بخریم. هی بهم می‌گند. من گوشم بدهکار نیست. راضی‌ام. بله، سرم را می‌گذارم روی بالش بعد به سربازی فکر می‌کنم. کار من به گوسفند شمردن نمی‌کشد. چند بار خواستم گوسفند بشمرم. منتها خیلی تکان می‌خوردند، چند تایشان جوک‌های تکراری تعریف می‌کردند. یکیشان هی قصد داشت گم شود و در آخر یک گله گرگ می‌ریختند وسط که به جای این‌که دنبال کون‌‎کَپَل ِ گوسفندها باشتد، به چوپان علاقه داشتند. من را با چوپان اشتباه می‌گیرند. هی قسم، هی آیه ، که بابا، من داشتم اینا رو می‌شمردم. برای مادرم فیلم گذاشتم. چون ازم پرسید فیام نداری؟ مادرم دیگر بالکل بازنشست شد. این باعث شده تا جای پنج ساعت در روز ، پانزده و نیم ساعت در روز شاهد تهدید به مرگ شدن ِ والدین در خانه ، توسط ِ هم باشیم. خیلی بد است که آدم بازنشست بشود. هر روز صبح تا غروب باید چهره‌ی غم‌انگیز و تخمی ِ فرزندانش را ببیند. فرزندانی که در کاری جز تق‌تق کردن با کی‌بورد مهارت ندارند.

برگردیم سر ِ تخت ِ بشکسته. این تخت آبی است. چون پدرم که سر ِ پا بود فکر کرد که بهترین رنگ آبی است. با این‌حال یک دیوار در اتاق ِ من زرد است. زرد ِ شاد. نه زرد ِ نفرت و مریضی و این‌ها. زرد ِ زعفران. فرفورژه است. بنابراین می‌توان با دلی مطمئن تختم را زشت توصیف کرد. تخت باید چوبی باشد. پدرم گفت برای قد شما چوبی نداشتند. پدرم این فعل را خیلی به کار می‌برد. وقتی می‌رفت پی ِ خرید. چیزی که می‌خواست را می‌خرید. چون چیزی که مادرم می‌خواست را نداشتند. بعد که مادرم تشر می‌زد، می‌گفت من مقصرم؟ من چه کنم که نداشتند؟ بعد قرار شد من بروم بالا. چون داداشم آن موقع‌ها چاق و سنگین بود. الان ریغونه است. لکن به هر حال ما  زیاد از فیزیک سر در نمی‌آوردیم -هرچند خود ِ من خیلی هم فیزیک ِ خوبی داشتم، هم خیلی در علم ِ فیزیک چیره بودم، به دور از هر اغراقی‌ها- و به این نتیجه رسیدیم که ممکن است یک‌هو تخت ِ بالایی بریزد رو سر ِ کسی که پایین خوابیده. برای رسیدن به طبقه‌ی دوم ِ تخت باید از سه پله بالا برم. سقف خیلی نزدیک می‌شود. هوای آن بالا داغ و جنسی است. پشه‌ها آن بالا از گوشت ِ روی پای من می‌خورند. و البته تشکر می‌کنند. اما به هر حال می‌شود به سقف زل زد و به آرزو ها فکر کرد. در طبقه‌ی اول ِ تخت ، سقفی وجود ندارد. برای همین داداشم یک گرافیتی از سی‌کی‌وان را گذاشته به سقفش، یا کف ِ من. چقدر سخت نوشتم. به هر حال او به آن گرافیتی زل می‌زند و آرزوهایش را می‌کند. ما خانواده‌ی بستنی خوری هستیم. و داداشم بستنی خور و کیون‌گشاد است.  چوب بستنی‌ها را نمی‌ریزد دور. بلکه‌آنها را در شیارهای سقفش جاسازی می‌کند. باید بگم کف ِ تخت ِ او هم خراب است. از نیمه دوم ِ سال ِ هشتاد و هفت مادرم دارد با من رای‌زنی می‌کند تا برویم حسن‌آباد یا هر کوفتی که هست و این کفه‌ها را بخریم. اما من راضیم.

به هر حال فردا صبح می‌روم سر ِ کار، جای همکارم که رفته مشهد چون طلبیده شده. و آن‌جا مجله می‌خوانم جای کتاب. البته من از سر و ته ِ جریده‌هایی که می‌خرم زده‌ام. با این حال الان می‌دانم روزنامه شرق شده هزار تومن. دوست دارم بدانم کسی که هر روز هزار تومن پول می‌دهد پای روزنامه چه شکلی است. چه می‌خورد. با کی می‌خوابد. چه عادت‌هایی دارد. این یعنی بیست و شیش هزار تومن در ماه. از یک دهم ِ حقوق هم بیشتر می‌شود. البته خب، دلار شده بود امروز هزار و سیصد و پنجاه و هفت تومن. خب. بله. عدد زشت و نحس و گند و گهی است. اما خب. خیلی قشنگ است. آدم ایمان می‌آورد.

الان یادم افتاد برای مادرم آلفا داگ را گذاشتم که انتخاب مناسبی نیست و هی هم گفتم ای وای، ینی حالا چی می‌شه، اما بعد دیدم من نه زیرنویسش را نوشتم، نه فیلمش را ساختم، نه نقش آن دختره‌‌های خوشگل یا جن‌ده- بنا به تشخیص خودتان- که بو از عفاف نبرده را بازی کرده‌ام. پس این به من دخلی ندارد و من می‌روم بخوابم.