گیشا

ما که بچه بودیم، یعنی من و داداشم. بهمان می‌گفتند برادران  دانا. الان نمی‌دانم چرا اما یا خیلی عاقل بودیم یا خیلی اسکل. در هر صورت بچه‌های کوچه این‌جوری صدامان می‌زدند. یک حسامی هم داشتیم توی محل، که بهش می‌گفتیم حسام ُالدووووووله، بنده‌ی خدا. یک افشینی بود، که پدرش گذاشته بود رفته بود. بعد آقا مهرداد آمده بود مادرش را گرفته بود. افشین نوه‌ی حاجی بود که عاشورا قیمه می‌داد بیرون. پشت ِ خانه‌اش که می‌شد پارک ِ جنگلی، دیگ می‌گذاشتند و قیمه می‌پزیدند- می‌پختند، الان نمک پاشیدم- و خدا می‌داند، قیمه‌ی گهی بود. همه‌اش آب و دنبه و لپّه. حاجی توانایی این را داشت که غذای دانشگا آزاد را تامین کند. به هر حال ما دنبه منبه نمی‌خوریم. من و داداشم را می‌گم. ما لوس هستیم و یک‌هو دیدید عُق زدیم جُلو همه. البته داداشم رفت سربازی و درست شد. یک زمانی ما پرتقال و نارنگی ِ هسته‌دار نمی‌خوردیم. و دلیلمان هم این بود که اَیی هسته داره. بله و این در مورد ِ انگور هم خیلی صدق می‌کرد. داداشم دلیل ِ روان‌شناسانه‌ای برای این‌کار دارد. وقتی می‌رفته آمادگی، بچه‌ها میوه پیوه می‌خوردند. بدیهی است که داداشم میوه‌ی بی‌هسته می‌خورده. بعد آن دسته از کودکان  ِ معصوم و جاکشی که میوه‌ی هسته‌دار می‌خوردند هسته‌ها را تف‌‍‌مال تف‌مال می‌ریختند کف ِ موکت. بعد آن مربی ِ جاکش‌تر از مثلاً – از کی خیلی بدمان می‌اد که وبلاگ فیلتر نشه؟- شریفی‌نیا، بچه‌ها را، همه‌ی بچه‌ها را مجبور می‌کرده که با دست‌های معصوم و کوچک و کثیفشان، هسته‌ها را از روی زمین جمع کنند. بله. داداشم این را منصفانه نمی‌دیده. چون میوه‌اش اصلاً هسته داشته که حالا او بخواهد آن را بریزد روی موکت ی طوسی ِ کف؟ بدیهی است که نه. اما من، من دلیل ِ خاصی نداشتم من از کودکی فقط یک گه‌لوله‌ی حرفه‌ای بودم و بس. از بس گه که بابام – که می‌نویسم پدرم همیشه-  بهم می‌‎گفت تفلُن. ال‌نچسب بودن.

خب. حاجی را می‌گفتم. کوچه‌ی ما به اسم ِ حاجی‌اینا بود. چون پسرش شهید شده بود. ما بچه که بودیم فکر می‌کریدم این‌ها حزب‌الهی هستند. که خب اشتباه می‌کردیم فقط خانواده شهید بودند. و آد م‌های مهربانی هم بودند. افشین هنوز که هنوز است بعد از این‌که ما از آن محل پا شدیم زنگ می‌زند به داداشم. و داداشم یا نیست، یا اگر باشد می‌گوید که بگین نیست. افشین فوتبال ِ گهی داشت – گه تر از من- توپ را خراب می‌کرد. ضعیف بود و زمین می‌خورد. به هر حال پدر نداشت تا وقتی که مهرداد خان آمد و شوهر ِ مادرش شد. افشین به مهرداد می‌گفت بابا. افشین سیاه ِ سیاه بود. خواهر برادر های نا تنی اش که سارا بودن و ممد، سفید ِ سفید. افشین بعضی وقت‌ها می‌چسید. و می‌رفت یک گوشه کز می‌کرد. بعد ما می‌گفتیم اِوا، چرا رفتی اون گوشه؟ بیا این گوشه، پیش ِ همه‌ی ما. که نمی‌امد که بعد اشکان می‌رفت سگ‌کشش کند بیاوردش و می‌فهمید که افشین چسیده که رفته آن گوشه. بله. می‌گفت ورم معده دارم. یک بار همین دایی ِ افشین مرا از مرگ نجات داد. من سوار ِ دوچرخه بودم. یک دوچرخه‌ی طلایی ِ ماه داشتم که از دسته‌اش نوار‌های رنگی آمده بودند بیرون و می‌گفتند ما زیباییم، ما زیباییم، به‌به به ما. بعد حمیدرضا همسایه‌ پایینی‌مان، که دوچرخه نداشت، مرا هل می‌داد. بعدش هم نوبت او می‌شد که بنشیند و من هلش بدم، بعد یک‌هو زیادتر از حد هل داد یا چی که من خوردم زمین و خونم مثل ِ گوسفند ِ عید ِ قربان ریخت ِ کف ِ خیابان‌. بعد دایی افشین داشت با دوست‌هاش طاق بازی می‌کرد. با عکس ِ کلینزمن و فرانک ریکارد و این‌ها. که دویید آمد من را مثل سفید برفی بغل کرد برد خانه‌مان. مادربزرگم، هنوز زنده بود، مادر پدرمان هم نبودند. همسایه بالایی‌مان برم داشت برد پیش ِ دکتر نیک‌نژاد که چند سال بعدش مرد. کله‌مو بخیه زدند. آمدم خانه با سری که به خاطر ِ باندپیچی قد کله‌ی حبیب رضایی شده بود و نشسته بودم پای تلویزیون و هویج می‌خوردم و عجیب اما واقعی می‌دیدم که مادرم آمد تو و فکر کرد مادربزرگم کله‌ام را شکسته و نزدیک بود دعوا شود.

این‌ها مهم نیست. من فوتبال ِ گهی داشتم. اما مثل اسب سریع می‌دوییدم. بخش ِ اعظم ِ گه بودن ِ فوتبال ِ من به نفس نداشتن مربوط بود. مثل ِ  عن ولو می‌شدم. با هر تیمی که بودم، آن‌ها روم ده دقیقه حساب باز می‌کردند. متاسفانه فوتبال خیلی مهم بود. شما توجه دخترها را می‌خواستید؟ پس باید فوتبال بلد می‌بودید. و من توجه دخترها را می‌خواستم چون به هر حال من هم هورمون هایی داشتم. اما این نفس نمی‌گذاشت. به علاوه من متخصص کوباندن توی تیر بودم، مثلاً دو نفر را دربل می‌کردم می‌رفتم دم ِ درواز، که با آجر ساخته شده بود، و دروازه‌بان می‌آمد تو پام و او هم جا می‌ماند و بعد همه‌ی هم تیمی‌هام داد می‌زدند آروم، آروم، اما من محکم می‌‎کوبیدم به تیر، و دیگر هیچ‌کس آن دریبل و سرعت را نمی‌دید، فقط تیر را می‌دید. آلت توی هر چی تیر است. همین باعث شد بهم بگند هری کیول. چون آن موقع هری کیول  معروف بود.

در باب ِ سنت ِ پیغمبر

آیا می‌دانستید برای این‌که ازدواج کنید، یا بهتر بگم بگیرید باید سی- چهل میلیون تومن داشته باشید؟ آیا می‌دانستید؟ من نمی‌فهمم چرا مردم به ازدواج می‌گویند عروسی. مثلا اگر یک دختری ازدواج کند، می‌گویند عروسی کرد، اگر یک پسری هم ازدواج کند باز می‌گویند که عروسی کرد. نمی‌گویند دومادی کرد. به این دلیل که دومادها آدم‌های عمگینی هستند. دومادی کردن هم فعل ِ غمگینی از آب در می‌آید. دوماد باید سی- چهل میلیون تومان اَت لیست- بله من زبان بلدم، و این یعنی حد اقل- داشته باشد تا یک‌سری آدم بیایند مثلا باقالی پلو ماهیچه‌ی هانی را بخورند- بدیهی است که کوفت بخورند-  و با همسرشان برقصند، مست کنند و فیلم ِ مراسم را به گا بدهند. دوماد باید چه‌قدر در آمد داشته باشد در ماه تا بتواند سی-چهل میلیون تومن پول ازدواج کردن جور کند و یک خانه اجاره نُماییده و یک ماشین ِ آبرومند- یعنی پراید و ماتیر و امثالهم  نباشد- ابتیاع نُماید؟ آدم دوست ندارد به این چیزها فکر کند. آدم فکر می‌کند این را به حساب گدابازی اش می‌گذارند. آدم می‌گوید خب بگذارند. اصلاً وقتی پولی نیست که آن را خرج کنی؛ گدا بازی ِ عن است؟ دوماد باید قدم بگذارد جلو. عروس چه؟ عروس‌ها موجودات ِ مهربان و زیبایی هستند. که منتظرند.

همه‌ی آن‌ها خودشان از عکسشان بهتر هستند. ابروها و چشم‌هایشان شب ِ عروسی غم‌بار است. یک لباس ِ شصت کیلویی را حمل می‌کنند. مجبورند با دسته‌گل در دست برقصند. همه‌اش لبخند بزنند . مثل نیکول کیدمن باشند. اگر یک بچه که درعروسی دارد دو میدانی تمرین می‌کند رفت روی لباسشان، باز هم لبخند بزنند. و بگویند نکن، اما با لبخند. یا بگیوند نکن جونم، با لبخند. یا یک سقلمه بزنند با لبخند. سخت است. عروس ها شیش سال حرص خوردند که چرا این دوماد انقدر گتمیش است. بی‌عرضگی تا به کی؟ یعنی آدم اینقدر بی‌خیال؟ هم بی‌خیال هم حشری؟ عروس‌ها فکر می‌کنند بختشان مثل زغال بوده. وقتی این را با آقا دوماد در میان می‌گذارند  و اعلام می‌دارند که آهای آقای داماد، ای شاخک ِ شمشاد- شمشاش- چرا این‌جوری‌ای تو و کلا چرا مثل بختک اقتادی روی من و زندگیم و بابا و مامانم؟ من اصلاً چی توی تو دیدم؟ این همان وقتی است که دوماد به خودش می‌اید. و تصمیم می‌گیرد.

داشتم فکر می‌کردم، گفتم عروسی باید ساده باشد. مثل همین کیون نشور ها که می‌روند توی یک محوطه‌ی باز. عروس یک چیز ِ سفید ِ سبک پوشیده و دوماد هم سی میلیون خرج ِ بره‌‌کباب نکرده و اصلاً نرفته ببیند باشگا فرمانیه چه عنی است. یا عروسی را در باغات شهریار جایی که گوسفندها بالیده می‌شوند و مهمان‌ها گم نگرفته، بلکه نهایتاً اصلاح ِ موفق و بدون ِ خون‌ریزی‌ای داشته و یک کراوات هم زده- بله دانسته‌های من محدود به دیده‌هایم از فیلم‌هاست و این غم‌انگیز است- و منتظر است که عروس بگوید یس و بعد هم را ببوسند و بروند بنشینند توی آن ماشین ِ قرمز ِ تولید ژنرال موتورز ِ ورنشکسته‌ی سال‌های دور. و قوطی‌ها پپسی همزمان یک‌هو بگویند دلنگ دولونگ. بله. بی‌شک که حتی ازدواج باید آمریکایی باشد. ختی عربیش هم خوب است. هر چیزی بهجز ایرانی. این از من. دیگر همه‌ فهمیدیم که مهریه‌ی حضرت ِ زهرا نمک بوده. پس مثلاً خوب است بگویند مثلاً هزار و سیصد و شصت تا بسته نمک مهریه‌ی عروس خانوم است. نمک بسته‌ای صد و پنجاه تومن می‌باشد که مطمئناً از سکه بهتر است. دوماد تخمش هم نیست که مهریه عندالمطالبه است. جهیز چه کوفتی است؟ جواب: جهیز آن کوفتی است که خود ببوید، نه آن‌که دوماد بگوید. بله. جهیز ها را عروس‌ها انتخاب می‌کنند. معمولا ای‌که‌آ می‌باشند. کاناپه‌های قرمز که روی آن‌ها عروس و دوماد کارهای بد بد کنند. یا یک فرش ِ خیلی ظریف ِ ملیح رنگ، یا اگر طرف هنری بود یک گلیم، جاجیم ِ پر رنگ. و بقیه‌ی وسایل که با چک کارمندی پدر  پیر و بی‌چاره‌ی عروس ابتیاع می‌شود- واضح است که از طبقه رو به اضمحلال متوسط حرف می‌زنم- بله دارم حرف‌های مهوعی می‌زنم. اما خب، چه کنم؟ آدم اگر در وبلاگش حرف‌های مهوعش را نزند کجا بزند؟

داشتم به خانم سا در مورد ِ عروسی‌هایی که دورمان شده می‌گفتم. همین‌ها را گفتم. گفتم یک کبریت بگیرند زیر ِ همه‌اش، برام مهم نیست. اشتباه است. مثل ولیمه دادن که اشتباه است. گفتم آدم پا می‌شود می‌رود و دیگر هم چشمش به نوه‌عموی خاله‌ی باباش نمی‌افتد که حالا او بخواهد بگوید چرا مرا دعوت کردی یا نکردی. تازه فکر کن، یک سری جواد السلطنه بیایند و هی آهنگ‌های دیگران را با دستگاهشان خراب کنند و به خودشان بگند دی‌جی و پول بی‌زبان را برای خشک کردن ِ قر در کمر نوجوانان گرفته باشند. همه بروند از سه ماه قبل سکه بخرند تا گران نشود. افتضاح است. اشتباه است. البته من در مورد ِ خودمان صحبت نمی‌کنم خانم ِ سا. چون ای بابا …اما  لباس عروس خودش یک اشتباه بزرگ است. یک خطای فاحش است و مهم نیست که دخترها عاشق این اشتباه ِ فاحشند. اگر لباس عروس آن‌ها را موجه نشان می‌دهد این فقط غمگینانه است. برای موجه نمود داشتن می‌شود تی‌‍شرت ِ سفید پوشید و جین ِ کم‌رنگ ِ تنگ و کمی هم زیور ِ ظریف آویزان کرد و آرایش هم نکرد چون عروس‌ها خودشان زیبا هستند و گرنه چرا اسمشان عروس است پس؟   هم موجه است هم دل‌پذیر. البته خانم سا گفتند دل‌پذیر بخورد توی سرت. که خورد.

لوله‌ها

لوله‌ها، تا جایی که من می‌دانم، چیزهای دراز و هوشمندی هستند. وقتی مهمان بیاید، یا شما گرفتار ِ تعمیر ِ  ماشین هستید، یا وقتی تنش میان ِ شما و اعضای خانوادتان وفور دارد، یا وقتی  فکر می‌کنید همه‌چی آروم است و چه‌قدر خوشحال هستید، لوله‌ها می‌گیرند، می‌ترکند، آب می‌دهند. تا بفهمید  اوضاع می‌تواند بدتر بشود. تا نتوانید روی تنش و کینه‌ی خانوادگی‌تان تمرکز کنید، و بخشی از نفرتتان را بدهید به لوله‌ها. لوله‌ها آرام و با سیستم ِ قطره‌ای آب را می‌ریزند روی ظرف ِ شما. یا بدتر ، آب را با کمی شاش مخلوط کرده و جوری که شبیه ی سیستم ِ قطره‌ای نیست می‌ریزند روی سر ِ همسایه پایینی ِ شما، هر چند لیاقتش همین باشد، اما شما به او حق می‌دهید تا همسایه‌ی لایق آب و شاشتان از این اتفاق‌ها ناخرسند و چندش‌شده گردد. بله.

دیروز پریروز ماشین را بردم تعمیر. یک سری مشکلات داشت مربوط به کلاج. وقتی کلاج می‌گرفتی صدای ِ خرخر ِ گربه میداد. البته  ماتیز خیلی ماشین ِ لوسی است. اما دیگر نه در حد ِ صدای خرخر ِ گربه. به هر حال. بردمش تعمیر. صد و چهل تومن هم شد. که خب موضوع ناراحت کننده‌ایست. البته هزار تومن تخفیف داد، مبلغی که از ناراحت‌طوری بودن ِ این موضوع چیزی کم نمی‌کند. اما این را حساب کنید. اگر شما تا میوه‌فروشی بروید و گریپ‌فروت، انار، پرتقالِ تامسُن ِ شمال که فروشنده می‌گوید مثل ِ قند است اما مثل ِ اسید سیتریک است، انگور ِ سفت و سبز، تمر هندی، کمی خیار برای سالاد، کمی هویج برای سالاد کلم، مقداری کلم برای سالاد ِ کلم، مقداری کاهو برای همان سالادی که براش خیار خریدید، و سبزی خوردن برای بادنجون‌کباب که غذای رشتی است و مخصوص ِ اهل ِ فن است، بخرید.  و بعد از میوه‌فروشی به قنادی رفته یک جعبه شیرینیِ دانمارکی برای چای بعد از ظهر یا شیر‌قهوه‌ی صبح گرفته. و بعد به سوپرمارکت رفته دو بسته فیله‌ی مرغ جهت  طبخ در مای‌تابه- مثل ِ مای بیبی- ، کمی سس ِ سیر و فل‌فل که بهش می‌گند تای، کمی خمیر ِ پیراشکی، یک کنسرو ِ بزرگ ِ ذرت برای فیریز کردن، بیست تا شیر‌بستنی ِ کاله جهت ِ برطرف کردن ِ نیاز ِ مبارزه با افسردگی و کمک به چاق شدنِ پهلوهای زیبایتان، دو تا شیر و یک ماست ِ کم‌چرب- چون چربی مضر است و خوب است عکس کسی که زیاد چربی مصرف کرده را هم کنار ِ یک فردی که چربی کم مصرف کرده را بزنند روی ماست، مثل ِ سیگار- ، و یک باکس بهمن کوچک – چون پدر و مادرتان به آسمی که شما دارید توجه ندارند- ،بگیرید همین حدودها باید پول بدهید. این اتفاقی است که هر چند روز یک بار برای من که نقش ِ خریدار ِ اجناس ِ منزل را بر عهده گرفته‌ام می‌افتد. انتخاب ِ اولم این بود که کسی باشم که پول می‌آورد خانه. اما فعلاً بضاعتم در حد ِ همین نقش است. این مهم نیست، پول را می‌گفتم و داشتم یک ربط ِ قشنگی می‌دادم با هزینه‌ی تعمیر کلاج، بنابراین شما هر چند روز دارید صد و چهل هزار تومن خرج می‌کنید منهای گوشت و مرغ  مصرفی که ماهیانه آن را می‌خرید، در حالی که هر چند سال یک بار باید بروید کلاج ماشینتان را ردیف کنید.

بعضی از اتفاق‌ها هست که اگر برای من بیفتند قلبم درد می‌گیرد. مثل این‌که برای داداشم افتاده. آی‌پادش- لعنت بر استیو جابز و خاندانش- مادگی‌ای دارد که هدفون می‌رود توش. آن مادگی ایراد دارد. آن ایراد با چهل و پنج هزار تومن پرداخت ِ پول رفع می‌شود.آخر اپل- لعنت بر استیو جابز و هر چه در اوست- نباید انقدر جنس ِ تخمی کار کند.  حقوق یک سرباز ِ فوق‌دیپلم به‌سان ِ داداشم، چهل هزاتر تومن در ماه است. خب این خرج ِ علفش هم نمی‌شود، فکر کنم. بله، برای من هم جالب است که می‌خواهد چه کند. فعلاً اولین حرکتش رجعتی انقلابی به سوی ام‌پی‌تری ِ کریتیوش بوده. یکی دیگر از اتفاقات بد که قلب‌درد آور است این است که ماشین ِ تازه تعمیرتان یک ایراد ِ دیگر به واسطه‌ی تعمیر ِ تازه پیدا کرده باشد، مثل ِ مال ِ من که گریه میکند. معلوم نیست کدام شیلنگش سوراخ شده. خواستم بگم قلب ِ دردمندی دارم. شنبه باید با ماشین کتاب می‌بردم پست‌خانه. حالا باید برم تعمیرگاه. احتمالاً کار ِ شنبه بیفتد یکشنبه و این همکارم را عصبانی می‌کند. چون قرار بوده سه شنبه بروم، اما ماشین کلاج نداشته گفتم شنبه، خب. مگر تقصیر ِ من است؟ مگر من خواستم این‌جوری شود؟ نه، اما کسانی که راز را دیده‌اند می‌گویند لابد.

این است که لوله‌ی توالت ِ ما روی سر ِ دکتر، که همسایه پایینی است چکه می‌کند. هر بار دکتر آن تو بوده روی سرش چکه کرده و مادرم می‌گوید بنده خدا حالا سر به تنش نباشد مرتیکه‌ی بی تربیت- چون دکتر به بزرگتر از خودش سلام نمی‌کند و برای همین ماها که کوچکتر از اوییم هم به او سلام نمی‌کنیم، سلام کردن مهم است؟ به نظر من نوع سلام کردن و نگاه کردن به افراد نشان‌گر شعور ِ شماست. دکتر داماد ِ همسایه است، که دویست و شیش ِ صندوق‌دار دارد و معلوم نیست که پرنده‌ها بیشتر روی ماشین  ما ریده‌اند یا او، یک بار مادر زنش که در اصل خانه برای اوست کمرش در راهرو گرفت و پدر من در آمد تا کمکش کردم بنشیند روی پله‌ها و تا اورژانس آمد هی دست ِ مرا سفت فشار می‌داد و جیغ میزد و جواب  شما درست است، دکتر داماد ِ سرخانه است، اما خب به هر حال دکتر است، و همین دکتر بودن چند میلیون تومن می‌ارزد-  اما به هر حال این آب روی سر ِ ما می‌ریخت پدر یارو را در می‌آوردیم. من معتقدم این مشکل از سیفون است و شترگلو- شتر؟- هیچ ایرادی ندارد. اما این‌جا همان‌جاست که به اعتقادات ِ من کار ندارند. بر ای همین زنگ می‌زنند به ویکتور که لوله کش است. ویکتور طبعاً ارمنی است- لوله‌کش ها یا ترکند یا ارمنی- ویکتور می‌گوید با سطل آب بریزید، ریختیم. چکه نکرد. گفت سیفون بگیرید. گرفتیم. چکه نکرد. گفتیم چکه نکرد ویکتور خان. ویکتور خان گفت خب پس هیچیش نیست. من بیام الکی واسه‌ی چی پس؟ بله ویکتور مردی است که الکی نمی‌آید. بنابراین شاید این سرنوشت ِ دکتر است که شترگلوی ما روی سرش بشاشد. کسی چه می‌داند؟

یک متن ِ باری به هر جهت راجع به امام‌زاده‌ی ساکن ِ تجریش

دیروز با خانم ِ سا رفتیم امام‌زاده صالح. من گفتم کفشم را در نمی‌ارم و تو هم نمیروم و به من هم مربوط نیست که او چه نذر کرده. گفتم حق نداشته در نذرش اسم ِ من را بیاورد. او هم گفت دهنت را بگیرند. دوست داشتم باز هم بحث‌‍های عقیدتی کنم، اما چون حوصله نداشتم و خانم سا هم تهدید کرده بود که اگر ادامه دهم می‌گذارد می‌رود – واقعاً دیگر از ماها گذشته که یکی بگذارد برود و آن یکی مثل ِ بَل‌بَل ِ چَم‌چَم برای خودش وسط ِ تجریش تاب بخورد- بس کردم. این کارها برای سال‌ ِ هشتاد و چاهار او کی بود. خب. خانم ِ سا نمک نذر کرده. نمک مهریه‌ی  حضرت ِ زهرا بوده. خدا را شکر که مهریه حضرت ِ زهرا سکه‌این‌ها نبوده. رفتیم تو. خانم ِ سا چادر پوشیدند. روسریشان را اسلامی‌طوری بستند. شبیه بوسنیایی های جنگ زده شدند. یادش به خیر، ما آن‌موقع‌ها که بچه بودیم و امکانات داشتیم، پدرمادرمان می‌خواستند یک دختر بچه‌ی بوسنیایی بیاورند که نشد، خدا را شکر، چون این‌جور که پیش- یا بهتر بگم: پس-  رفتیم و به این‌جا رسیدیم، دختر بچه‌هه احتمالاً فحش‌کشمان می‌کرد. به هر حال. بعد من رفتم مردانه ایشان رفتند زنانه. کفشم را در آوردم دادم به کفش‌چی. کفش‌چی بهم شماره داد. رفتم تو. آینه‌کاری ِ پر زحمتی دارد این امام‌زاده. بعضی‌جا‌هاش هم برای کانال کولر گچ گرفته‌اند روی آینه‌ها را. بوی پا هم که اصولاً اگر نیاید، باید تعجب کرد. نرفتم تو نزدیک ِ ظهیر – ظهیر؟- همان دم ِ در ماندم و گفتم حالا که خانم ِ سا  این همه  مهربان است کمی ا حترام به محترم‌هاش نشان بده.  برای همین گفتم مرسی امام‌زاده صالح، به خاطر ِ همه‌چی- بله من برخی اوقات از روشنیدگی فاصله‌ی بعید گرفته و از این کارها می‌کنم- و بعد اضافه کردم البته من آسم داشتم، و به هر حال معاف می‌شدم- من بعد از فاصله گرفتن از روشنیدگی، بلافاصله فهمیده و برمی‌گردم به روشنیدگی‌ام- بعد آمدم بیرون. دخترهای دبیرستانی با چادر یک گوشه کز کرده بودند. و یک پسره روی پله داشت آی‌پاد گوش می‌کرد. و بعد خانم ِ سا آمدند. می‌خواستم بهشان بگم ساقه طلایی. بعد دیدم موردی ندارد. گفتند نمک کجا می‌فروشند. گفتند برم بگیرم. رفتم دیدم این‌جوری کم است، یک کم هم خودم گرفتم. بعد ایشان پخش کردند و من فکر می‌کردم آخر این چه کاری بود ما کردیم؟ بعد هم گفتم ول کن بابا. بعد از طریق بازار رفتیم قائم. آن‌جا خانم ِ سا مراتب ِ نارضایتی ِ خود را از این که بوی‌های  مقیم ِ قائم هی سیگار می‌کشند، و هی هم کیونشان بیرون است اعلام داشتند. بعد آمدیم بیرون، پیراشکی ِ خوش‌مزه خریدیم، با پله‌برقی رفتیم آن‌ور . سراغ ِ تندیس. به خانم  سا گفتم بریم اردک ِ آبی، و بعد که صورت‌حساب را آوردند، بگیم خدایی فکرش را می‌کردید ما پول نداشته باشیم، نه خدایی؟ می‌خوایم بدونیم. ایشان گفتند خیلی بی‌مزه هستی. در حالی که این‌طور نبود. بعد رفتیم یک کفشی را پا زدند. یعنی یک بوتی را. که سرخ‌پوستی ِ ریش‌ریش داشت و من اذعان داشتم که مثل ِ تقل‌هاست- چون ما آدم‌هایی از طبقه‌ی متوسط هستیم که با رنج پول به دست می‌آریم و سعی می‌کنیم لا اقل با این پول ِ سخت به دست رسیده‌مان تقل نرود توی پاچه‌مان، بله- و ایشان نخریدند. بعد همه‌ی آگزها را تقل تلقی کردند. و خدا می‌داند من خیلی از تجریش بدم می‌اد. وقتی می‌گن تجریش، یاد ِ ترافیک، جای ِ پارک، قائم، تندیس، سر بالایی، دست‌فروش می‌افتم.

آمریکا>ایران

اول این‌که لنگ‌دراز گفته را بخوانید.

بعد اگر خواستید این‌که من گفتم را

حالا اگر حالش را داشتید پست را بخوانید:

 

* بچه که بودم، دبستان که می‌رفتم، سر ِ صف می‌گفتند مرگ بر آمریکا.  ما بچه‌ها هم باید داد می‌زدیم مرگ بر آمریکا. اما من لب می‌زدم. چون عمه‌ام- که این روزها ازش ناراحتی دارم- ساکن آمریکا بود. و برام نینجا ترتلز می‌فرستاد. من دو تا لئوناردو و یک دوناتللو و یک میکل‌آنجلو داشتم. و رافائل نداشتیم. عمه‌ام هم هیچ‌وقت فکر نکرد شاید نیاز داشته باشیم. بعداً یکی از لئوناردو‌ها دستش قطع شد و با چسب ِ دوقلو چسباندیم. چسب ِ دوقلوی طوسی، ساخت ِ ایران. که باعث می‌شد بازوی راست ِ لئوناردو دچار به قانقاریا به نظر برسد. یک دانه هم شرودر داشتم که دشمن  نینجا ترتلز بود. بعداً عمه‌ام بت‌من هم برام فرستاد. ای کاش  هیچ‌وقت هیچی نمی‌فرستادی عمه. من الان عاشق ِ آمریکام. اسم ِ دبستانمان رسالت بود که بعداً شد شهید فهمیده. پسری سیزده ساله که پریده بوده زیر ِ تانک. و به ما گفتند که  این از شدت  شجاعت بوده. مدرسه مان کجا بود؟ سر ِ بلوار کشاورز . الیزابت ِ سابق.

* راستش الان مد شده که از بچگی، بچه‌ها را با اساطیر و قهرمان‌های ایرانی و میهنی آشنا کنند. خوب هم هست. مثلاً کامیک‌بوک ِ رستم در می‌آید- به جز رستم هم کسی نیست آخر لا مصب-  زمان ِ ما تن‌تن بود. که استثنائاً امریکایی نبوده و بلژیکی بوده و هرژه که بعداً معلوم شد عامل موصاد- عامل ِ سپاه ی پاسداران هم باشد، کارش خفن است، شایعه‌ی تخمی نسازید-  است آن را می‌نوشته. همه هم برای انتشارات یونیورسال بود. برای زمان ِ شاه – که طبیعتاً معدوم، آشغال و خدا بیامرز- . توی بعضی‌ها اسم ِ سگ سفید لوسه بود  برفی، توی بعضی ها هم بود میلو. و همچنین تامسُن و تامپسُن که بعضی جاها می‌شدند دوپنت و دوپن. تنها چیزی که ما از رستم می‌دیدیم در تیتراژ برنامه کودک ِ شبکه دو بود. که یک پسر اسکلی با تی‌شرت  آستین بلند ِ نارنجی و شلوار ِ قهوه‌ای که لابد پارچه‌ای بود – و چه‌قدر از ما دور بود؟ پنج کیلومتر؟ – می‌دویید دنبال ِ یک پروانه و در طول ِ مسیر از کره‌ی ماه می‌گذشت و یک توپی که شکم ِ یکی بود را از جاش خارج می‌کرد و از رو دم ِ دایناسور می‌پرید و از دشت ِ شقایق رد می‌شد و از کنار ِ چوپان می‌گذشت و از کنار ِ رستم که داشت دیو ِ سفید را پرت می‌کرد آن‌طرف. این بود سهم ما از ریخت رستم. بچه دنبال ِ قهرمان است. برای همین است که من اسطوره‌ی قهرمان ِ آن‌ها رابیشتر از مال ِ خودمان دوست دارم. به نظرم بت‌من از رستم بهتر است. حداقل ریشش را می‌زند و با تبری که ماست را نمی‌بُرد نمی‌رود جنگ. و کله‌ی دشمنش را نکنده بگذارد روی سرش.

* راستش بعد تر من هی قیاس کردم. مایکل جکسُن را با بهار آمد و شمشاد ها جوان شده اند قیاس کردم. بعد که بزرگتر  شدم و تعصابتم کمی کم‌تر شدند، ابی را با بهار آمد و شمشادها جوان شده‌اند قیاس کردم. ابی رفته بود آمریکا. بعد تر چی شد؟ آرنُلد و رمبو را با  جواد هاشمی که همه‌ش شهید می‌شد مقایسه کردم. به نظرم این‌که قبل از جنگ بند ی پوتین را سفت کنی و هدبند ی قرمز سر کنی و ادواتت را آماده کنی ملموس تر بود تا این‌که بری نماز بخوانی و تپ و تپ کنارت خمپاره بزنند و تو آن‌جا نمیری، اما آخر ِ فیلم که قرار است برگردی پیش ِ بچه‌ات و زنت که چادرش را با دهان می‌گیرد، زرتی از پشت بکشندت. بعد مسئله‌ی ریش بود. مسئله‌ی رییس جمهورها بود. راستش من بچه‌ی حال بهم زنی بودم که آب و شونه‌ش همه‌ش همراش بود. برای خودم کاکُل درست می‌کردم که توی خانه بهم بگند شکل ِ ریگانی. حالا من که اصلاً ریگان ندیده بودم، اما خوشم می‌امد. ریگان بودن خیلی بهتر از رفسنجانی بودن بود. البته این دو تا با هم همزمان نبودند، اما در خانه‌ی ما خیلی به ریگان توجه می‌شد، به دلایلی نا معلوم. رییس جمهور ِ ما، با آن چیز ِ سفید رو کله. با آن چادر ِ زنانه‌ی قهوه‌ای بد رنگ- بدترین در بین ِ طیف ِ قهوه‌ای- که بهش می‌گند عبا. این‌طور فکر می‌کردم. به خودم می‌گفتم چرا ما این‌جوری هستیم؟ چرا وسط ِ کارتِن اذان  مغرب به افق تهران پخش می‌شود آن هم از هر دو کانال؟ آیا در آمریکا برنامه‌ی کودک را برای پخش اذان ِ مغرب به افق ِ تهران قطع می‌کنند؟ آیا مادر ِ علی کوچولو گرمش نمی‌شود؟ بعداً جواب ِ این سوال‌ها را کم‌کم خودم دریافتم – چون بزرگترها جواب می‌دادند، بله، خیر، هیچ‌کدام- بعد فهمیدم مثلاً مادر ِ علی کوچولو اگر گرمش نشود به نفع ِ ماست. مثلاً مادر ِ چوبین خیلی گرمش بود، و برای همین هم ما کم دیدیمش، شاید یک پلان.

* این‌ها مهم نیستند این‌ها خیلی مسخره و بچه‌گانه هستند. هر عقل ِ سلیمی می‌داند. هر عقل ِ سلیمی می‌داند ، می‌خواستم بگم سرشت ِ من از اول غرب‌زده و آمریکا دوست نبوده، و من سیکیم خیاری اینجوری نشدم، بل‌که دلیل دارد، هر چیزی دلیل دارد، هر اتفاقی. جز این‌که چرا ما مثل ِ آمریکایی ها نیستیم. چون این دلیلی ندارد. دلیلی ندارد ما مثل آن‌ها باشیم. اگر آن‌ها لخت می‌روند توی خیابان، خب برای این است که آن‌ها فرهنگ ندارند. خب این که دلیل است آقا معلم، نه پسر گوش کن ببین من چی می‌گم. آن‌ها پانصد ساله‌اند می‌دانید ما چندهزار سال تمدن داریم؟ ما نمی‌دانستیم. اما بهمان گفتند بچه جان ما خیلی تمدن داریم. ما بهتر از تمدن، دین و ایمان داریم. این شانس بوده. شانس ِ ما. آقا معلم، ما فکر می‌کردیم این شانس ِ اعراب بوده. نه ما.  ما فکر می‌کردیم به این می‌گویند بد شانسی. به همین دین و ایمان و خدا.

*  همین که لاتری برگزار می‌شود که بقیه‌ی مردم ِ جهان شانس ِ خود را برای آمریکایی شدن بیازمایند، یک گواهی ایزو نه‌هزار و دو است برای اثبات ِ خفن بودن  امریکا و عن بودن ِ کشوری که مردمش  هر چهار سال می‌روند پای صندوق‌های رای که سرنوشت  خودشان را تعیین نکنند. خیلی هم فرق است.  و حالا می‌خواهد خون  جوانان  ما بچکد از چنگ ِ این کشور یا نچکد. همین که در کشوری ،  والت دیسنی یک موش ِ کثیف – میکی و مینی-  آفت مزرعه و عامل ِ طاعون را می‌کند قهرمان  کودکان و محبوب ِ دل‌ها، باید دانست مقدار ِ زیادی شانس درگوشه و کنار وجود دارد که تو موش باشی و کسی سم‌پاشی‌ات نکند و چه بسا محبوب هم شدی. من فکر می‌کنم این جادوگری است. هر چند ما خودمان جادوگر ِ بد را داریم که از کتابا می‌اومد را داریم. اما این که آدم خودش باشد فکر می‌کنم خیلی خوب است. سر ِ همین معافیت گرفتن عین ِ کسی لباس پوشیدم که مادربزرگش مُرده. آخه تا به کی جداً؟  من می‌دانید چند تا مادر می‌شناسم که دوست دارند ناخن‌های پایشان را لاک بزنند؟ و می‌دانید چند نفر آدم که فک و فامیل این‌ها نیستند بهشان گفته‌اند جن‌ده؟ به خاطر ِ ناخن پا؟ به خاطر ِ رنگ ِ قرمز ِ ناخن ِ پا؟ مگر ما رنگ  قرمز را اختراع کردیم؟ مگر تو اصلاً کی هستی که میب‌افتی توی خیابان و به بعضی‌ها می‌گی جن‌ده؟  به نظر  من این‌که یکی بخواهد برود آن‌طرف- آمریکا که چه بهتر- که فقط موهاش بیرون باشد و بی‌دغدغه مشروب بخورد و با یکی بخوابد و بعدش بهش نگند جن‌ده، یا مجبور نباشد زن یا شوهر هم او بشود مهم‌ترین چیز است اصلاً. من سطحی‌نگرم اصلاً. بعد هم یک آزادی‌هایی را تجربه می‌کند که عینش را ندیده. مثلاً اگر تابع ِ آن کشور شد ، می‌تواند برود رای بدهد و بعدش نمیرد. خود ِ این خب، خیلی حس ِ قشنگی است که رای بدهید و بعد نمیرید. تازه مشروب هم بخورید و کسی نگوید ها کن یا نکن یا بخواهد شلاق بزند یا کلاً بترسید که الان این ریشوئه می‌آد می‌گه کی ِ هم هستین؟ و من با خونه هماهنگم، آفرین به من، اینم که با خونه هماهنگه آفرین به ما.  اتفاقاً برای همین  هم که شده آمریکا از ایران بهتر است و تحلیل من هم بچه‌گانه هست که هست ، به تخم ِ آقا یدالله که هست. والله.

ssarg

یک پلیور ِ پشمی پوشیده‌ام که سبز است و بی‌خودی من را یاد آن روزها می‌ندازد که سبز پوشیدن مهم بود. چروک است. از توی کمد ِ وسط ِ راهرو در آوردم. بله ما وسط ِ راهروی ِ خانه کمد داریم. روی کمد یک ظرف ِ کریستال ِ صورتی و چِک است. پدرم به همه‌ی کریستال‌هایی که می‌شناسد می‌گوید چک. من هم افتاده توی ِ دهنم. بالای آن‌ها عکس من و داداشم. مادرم و پدرم که در معدود دفعات هم را بغل کرده‌اند. من و خانم سا. ما همگی در یک عروسی. و یک عکس تکی هم از خندان بودن ِ مادرم قرار دارد. همه در عکس‌ها به دوربین خیره‌اند. گوشه‌ی لب‌ها رفته بالا. کراوات، پاپیون دارند. در یکی از عکس‌ها که مربوط است به من و داداشم، او پستونک هم دارد. . پلیور ِ سبزم را همه فکر می‌کردند از بنتُن خریدم. اما این‌طور نبود. مادرم از شمال برای پدرم خرید. اما اندازه‌اش نشد. چون پدرم کُرتُن می‌خورد. بعد از عمل. همین فیزیکش را عوض کرد. پلیور اندازه نشد و من هم روی هوا زدم. البته بنتُن خوش عنی نیست. بنتُن هم گوله‌گوله می‌شود. من برای بنتُن سیصد سی‌سی ریدم، همین الان. این‌‌ها مهم نیست.

چرا ما پول نداریم؟ داشتم به این فکر می‌کردم. دقایقی با پدرم تنها ماندم چون مادرم رفت خانه‌ی دوستش و اصلاً خودم رساندمش و برای نوه‌ی دوستش هم تخم مرغ شانسی خرید و برای پدرم هم شربت  پرتقال سن‌ایچ خرید. چون پدرم می‌نشیند روی تخت‌طاووسش و هی می‌گوید عطش دارم. کوکا بخرید. کوکا خریدی؟ کوکا نمی‌خری؟ بعد داداشم ممکن است روانی شود. برای این‌که او را روانی کنید می‌توانید ازش بخواهید برایتان کوکا بخرد. او که روانی بشود همه را عصبانی می‌کند ، ممکن است همه با هم داد بزنند و مادرم بگوید آیا این زندگی است؟

چرا ما پول نداریم؟ می‌خواستم برم این را در تنهایی به پدرم بگم. بگم آقا جان تو مقصری، اگر آن سی میلیون را داشتیم من الان راحت می‌رفتم هر گوری که می‌خواستم حتی نروژ. حتی نروژ. و داداشم هم می‌رفت هند پیش آن خواهر و برادری که از صُب تا شب سیگاری بار می‌زنند و جفرسُن ایر پلین گوش می‌دهند. آن تومور چرا باید توی سر تو به وجود می آمد؟ امروز عمه‌ام گفت-پای تلفن، چون او به هر حال آمریکاست- برای من، یک زن بگیرند و یک مغازه باز کنند- انگار انقدر ساده است- ، و همین‌جا یک چیزی بخوانم، همه لازم نیست بروند آن‌ور، همه لازم نیست درس بخوانند، این است که من یک مقداری روانی شدم. چون عمه‌ام برای مابقی برادر زاده‌هاش ساپُرتیو عمل کرد، هر کی این‌جا هیچی نشد، رفت آن‌طرف، دکتر شد، آرشیتکت شد و برگشت و بعد رفت یک کشور ِ درجه یک تر. ما هم ماندیم با تخممان یه قُل دو قُل. – به هر حال پدرو عمه‌ام تنی نیستند- دوست داشتم گوشی را بگیرم دستم و بگم به شما ربطی ندارد. متاسفانه این مادرم است که نقشه‌های آدم را برای اطرافیان بازگو می‌کند. و به مادر ها نمی‌شود کمتر از گل گفت.

الان که تنهاییم پدرم عینک ِ آفتابی ِ مادرم را زد و رفت جلوی آینه، ازم پرسید عینکه بهم می‌آد و من هم گفتم نه. چون بهش نمی‌آمد.  برای خودش در یک لیوان ِ بزرگ ِ شیشه‌ای  ِاب‌جو خوری شربت پرتقال درست کرده و هی می‌گوید پس چرا یخ نداریم. و من می‌گویم که چون تو سرما می‌خوری. بعد شربت را می‌خورد و می‌گوید آخیش و کیف می‌کند از این‌که دهانش پر از شیرینی ِ شربت باشد. در حالی که زخم  پاهاش دیگر خوب نشدند و این یعنی قند ِ شما بالاست اقا جان.   به تلویزیون خیره می‌شود و چانه‌اش می‌لرزد و من هم دور می‌شوم. از هال، از پذیرایی از خانه، از توالت، از توالت .

وِل، وِل، وِل

خب

الان حالم خوب نیست. البته با بد هم یک فاصله‌ی بعیدی دارم – کسی که معاف می‌شود دست  کم یک سال  نوری را خوب طی می‌کند- به هر حال خوب هم نیستم. توی فکرم این است که برم و از یخچال گل‌کلم بیارم که خام است. روش لیمو ترش بچکانم و با نمک بخورم. این کاری شدنی است. یک دوستی گفته اگر حالش را دارم – که دارم- باهاشان برم یک کافه‌ای بنشینم دو تا چیز بشنفم، دو تا چیز بگویم. اما فکر نکنم برم. چون از جمعیت‌های بیشتر از دو نفر کمی می‌ترسم. الان مثل دختر چارده‌ساله‌ای هستم که فکر می‌کند دماغش بزرگ است. اعتماد به نفسم در حوالی ِ سفیدران متوقف می‌شود و بالاتر نمی‌آید. دیشب قرار بود صبح ِ امروز با خانم ِ سا و دوستان بریم کوه. اما من خوابم برد. همه هم انگار ناراحت شدند. جز یک نفر که درک ِ شگرفی دارد. بعد هم به تخمم که ناراحت شدند. همه می‌دانند من زود می‌خوابم. اگر چیزی خورده باشم که گیجم کند، زودتر هم می‌خوابم. میرم روی کاناپه و جلوی تی‌وی می‌خوابم. همه می‌گند پاشو. همه. نفری ده بار. پدرم می‌گوید پاشو کلیه‌ات سرما خورد. کلیه سرما می‌خورد.  و مادرم می‌گوید پا شو برو سر ِ جات  و مرغ ِ مینا می‌گوید جیک‌جیک. و داداشم؟ هیچی. چون وقتی من آن‌طرفم، او این‌طرف پشت ِ کامپیوتر می‌نشیند. جون ما نفری یک لپ تاپ نداریم. دو نفری یک کامپیوتر داریم که تازگی مادرم هم اضافه شده و می‌رود سایت  دستپخت و دستورهای آشغالش را می‌خواند یا می‌رود فیس‌بوک. باید بهش آدرس ِ نسخه‌ی خودمانی آش‌پِزی را بدهم. یا می‌رود فال ِ چوب می‌گیرد. فال ِ چوب به شما می‌گوید که دل ِ مهربانی دارید. و یک خانم ِ قد بلند ِ سبزه به شما حسودی می‌کند. از او حذر کنید. یک خبر ِ خوب به شما میرسد. شما خوب است در آمد  حلال داشته باشید. و قدر داشته‌های زندگیتان را بدانید. در این فال باید روی «کلیک‌کن» کلیک کنید و خبری از هیچ چوبی نیست. متاسفانه.

لا اقل اگر باران می‌آمد می‌شد ناراحتی را به باران نسبت دهم.

همه‌ی آن‌چیزی که می‌خواستید در مورد ِ خانم ِ سا بدانید اما می‌ترسیدید بپرسید

* نظر به انتقادات گسترده‌ی دوستان در باب ِ توجه ِ گسترده‌تر ِ بنده به گربه مُرده  و عدم توجهِ شایان ِ من به ولادت ِ یگانه اختر ِ تابناک ِ آسمان ِ امامت و قیامت و فلانت، خانم ِ سا، تصمیم گرفتم دوباره- از اَسّر- بنشینم و یک پست راجع به خودم و آقامون، خانم ِ سا بنویسم. بلکه هم خودش دست از طعنه زدن بردار و هم احیاناً شما. گفته باشم که این ممکن است شبیه چیزی شود که پارسال نوشتم. اگر آن را خوانده‌اید این یکی را نخوانید.

* راستش آشنایی ِ من با خانم ِ سا برمی‌گردد به حوالی ِ سال ِ چهل و دو ، هشتاد و چاهار این‌ها. من از اصفهان آمدم تهران همین‌جا در جوار ِ خانواده‌ی شهید پرورم درس را ادامه دهم. و غذاهای خانگی بخورم. و از نزدیک فحش بخورم. من و خانم سا همسن و سال نیستیم. وقتی هم را دیدیم از پشت ِ پارتیشن‌های سلف‌سرویس دانشکده‌ی علوم انسانی ِ شماره یک بود. دانشگاه ِ علوم و تحقیقات. گفتن ندارد من بیست و یک ساله بودم و ایشان نوزده سال داشتند روی هم چهل ساله بودیم.

*من همه‌ی دخترهای کلاسمان را دید زده بودم- یکی از استعدادهام- و به خودم گفته بودم که نه خیر فایده ندارد. بعد یک روز در سلف خانم سا را نصفه نیمه دیدم. چون آمده بود از ماها، پسرهای ورودی هشتاد و چاهار امضا بگیرد. درخواستی داشت از سران ِ دانش‌کده. مبنی بر اینکه هفت و نیم ما را از دانشگا تعطیل نکنند. چون شب است و ماشین گیر نمی‌اید و خطر ِ گرگ‌گرفتگی هست. این یک حرکت ترم  یکی بود. من از خانم سا در همان لحظات ِ نورانی پرسیدم آیا شما هم با ما همکلاس هستید؟ و او گفت هان؟ این کلمات اولین کلمات ِ ما بودند. بعد من دوباره سوالم را تکرار کردم و ایشان پاسخ دادند که چی می‌گی تو؟ و این‌ها دومین کلمات ِ ما بودند. بعد من بی‌خیال ِ سوالم شدم و گفتم هیچّی بابا. و ایشان امر کردند- باید از همان روز می‌فهمیدم- این را امضا کنم. من هم کردم. دانشگاه ما  سر ِ کوه بود. گرگ داشت. بز داشت. گوسفند داشت. در پارکینگش یکی را کشته بودند. یک‌بار در منبع ِ آب ِ منطقه یک جسد پیدا شد که صورت نداشت. و هر چند ماه یک‌بار یکی از ماشین‌های پارک شده در خارج از پارکینگ- چون ظرفیت تکمیل می‌شود- به سرقت می‌رفت.

* وقتی خانم ِ سا امضاهاش را گرفت و رفت- که سران ِ دانشکده به تخمشان هم حساب نکردند-  من به خودم گفتم مخش رو بزن، اون خودشه. بله، عده‌ای این را عشق در نگاه اول این‌ها می‌پندارند و عده‌ای عاقل تر، آن را به هورمون‌ها و خریت نسبت می‌دهند. البته، من دسته‌اولی هستم.

* من جدّی فکر می‌کردم خانم ِ سا رشتی‌ای چیزی باشد. چون خیلی کم‌رنگ بود. و یک‌جوری فارسی را حرف می‌زد و می‌زند. من خیلی خوش‌حال بودم از اینکه ایشان رشتی است و نمی‌دانم چرا. البته من اشتباه می‌کردم، ایشان رشتی نبودند، بچه ِ ناف ِ تخت‌طاووس بودند، البته این من را دَمَغ نکرد. یک بار در نان فانتزی فروشی ِ پاساژگلستان- چون خانم ِ سا چای را با بیسکیویت  کم‌شیرین می‌خورند- ، خانم ِ سا داشت فارسی را با لهجه‌اش حرف می‌زد و مثل ِگوگوش به مِن‌مِن کردن هم افتاده بود. و من گفتم آهّان که یعنی زود باش نمودی نون‌فروشه را. بعد یک خانمه گفت خب کاریش نداشته باش، خب اون‌ور بوده، یادش رفته فارسی را. خانم ِ سا لبخند ِ رضایتمند زدند. من هم دوست داشتم به خانمه بگم خانم ِ سا فقط تا مَمَسنی رفته و دوبی. چون من حسود و دون مایه‌ام که هیچ‌جا نرفته و هیچ‌جا را ندیده.  خانم سا بخش ِ اول را می‌گوید. خودم بخش ِ دوم را.

* ایشان خیلی به در و پنجره‌ی باز علاقه‌مند است. من بهش همواره گفته‌ام که در اینترستز ِ فیس‌بوکش این را بنویسد. روزهایی بود که ما در کلاس  از سورت ِ سرما مثل ِ پنگوئن می‌چسبیدیم به هم و ایشان مینشست دم ِ پنجره و باد همه‌ی ما را می‌برد. و ما اعتراض می‌کردیم و ایشان می‌گفت پختم، پختم. یک بار من از ایشان دوستانه تمّنا کردم در را ببندد، اشاره کردم به یکی از بچه‌های حامله گفتم بچه‌اش از سرما افتاده، اشاره کردم به خودم گفتم اعضا جوارحم از سرما خشک شدند، افتادند، گفتم اگر ادامه بدهد همه‌ چیزمیزهایشان می‌افتد. خانم ِ سا گفتند اِوا، تو چه شبیه  گربه‌ی قهرمانی.

* پس در جواب  هوا سرد است در را ببند، می‌گویند تو چه‌قدر شبیه ِ گربه‌ی قهرمانی.

* گربه‌ی قهرمان کدام خری است؟ من همه‌ی کارتُن ها را از بر بودم. حتی واتو واتو و بارباپاپا و جیرجیر یادم مانده، گربه‌ی قهرمان کدام خری است؟ نکند فیلیکس د ِ کت را می‌گوید؟ تنها گربه‌های کارتونی به غیر از فیلیکس،  خپل و تام از تام و جری می‌بودند. به هر حال من آن‌روز خودم پنجره را بستم. یکی از مشکلات ِ من با خانم ِ سا این بود که ایشان فکر می‌کردند من قصد ِ برادری، چشم ِ برادری، و کلاً ادوات ِ برادری دارم. این توهم هنوز هم با اوست. البته نه در مورد  من. در مورد ِ بقیه. پسرها برادری نمی‌کنند.

* بعد تبادل  آی‌دی شد. چت کردن در سبد ِ فرهنگی جوانان جایگاه ِ مطمئنی داشت. من از طریق اینترنت پیشنهاد ِ بی‌شرمانه‌ام را دادم. گفتم ای خانم ِ سا ، یک سوال بپرسم؟ گفت دوتا بپرس- ایشان روحیه‌ی طنازی داشتند و دارند- گفتم شما توی کلاس، اگه این پسره تقی بهتون پیشنهاد بده دوستش می‌شین؟ ایشون خنده کردند. دو نقطه، دو پرانتز، این‌وری. گفتم نقی چی؟ ایشون تکرار کردند خنده را. گفتم حس و حسین و صادق و رضا و علی و موسی و باقر و زین‌العابدین و کاظم و مهدی چی؟ ایشان هی خنده کردند. بعد من گفتم ما چی؟ ما اگه پیشنهاد بدیم چی؟ ایشان هی خنده کردند. من گفتم بابا یه دِقه جدی باش، می‌گم ما چی؟

بعد که خنده‌هاش رو کرد، دوست شدیم. توی نِت.  من پیشنهادی بودم که نمی‌شد رد کنه. بله. – اغراق می‌کنم، می‌شد رد کنه، مردونگی کرد- بله.

* خانم  سا به کوه، دریا، طبیعت، گل‌ها، علاقه‌‌مند بودند. گربه‌ها را دنبال می‌کردند. تب‌خال می‌زدند و می‌زنند. اگر تب‌خال زدند از ایشان نخواهید بیرون بیایند، دبّه می‌کنند حتی اگر قول مساعد داده باشند. ایشان مستانه‌ی پرکا ر و عجیبی دارند- فکر نکنید من نمی‌دانم اسمش مثانه است، من دارم سعی می‌کنم با مزه و خواستنی باشم- این مستانه در جاهایی که نمی‌شود، خیلی هوس دیدن ِ احمدی‌نجاد می‌کند. ایشان در خیابان تو روی دخترهای مردم می‌گویند جی‌جی، نمی‌گویند جن‌ده، بل‌که می‌گویند جی‌جی. من می‌گویم اِ این‌که نشد، و او می‌گفت منظورش از جی‌جی سوسول است. کسی که به خودش رسیده، کسی که آمده شیر بخرد شینیون کرده یا دکولته رو مانتو پوشیده و تلق تولوق می‌کند. شصت و پنج درصد دختران در دسته‌جی‌جی ها هستند. سی درصد در جواد ها جای دارند. سه درصد ممتنع هستند. یک درصد خوب هستند. و یک درصد ناشناخته. خانم  سا معتقدند تمام  مردهای دنیا بی‌شرفند. به غیر از باباهای پیر. برای این‌که به پدر من و خودش توهین نکرده باشد.

* راستش الان همه می‌دانند که من گربه‌ی قهرمان بودم. بعد شدم قهرمان. بعد شدم چمپیون. بعد شدم چمپی. بعد شدم چمپولک. بعد شدم پولک – اسم  سگ دوست ِ ما پولک است- بعد شدم پولی، بعد فامیل ِ خانم ِ سا از فرانسه امد و به این بی‌جنبه- خانم سا، بله – یاد داد که در فقانسوی، پول ینی مرغ. و پولی ینی مرغی، و من مرغی‌ام- این تکراری بود، خودم می‌دانم- . خب خانم  سا از آن‌هاست که مردم بهش می‌گویند ماشین را با بوق خریده. سعی کنید ماشینتان نیفتد جلوش. فکر نکنید خانم  سا تریاکی‌ای چیزی است. او فقط یک بیگ فن ِ چایی است. و شاید پرکاری دستگاه  تخلیه ادرارش هم به خاطر همین است. کلیه و مثانه چه می‌دانند توالت عمومی پیدا کردن چه‌قدر سخت است. این منم که می‌دانم. او جلوی روی آدم‌هایی که از فرط ِ تنهایی و بی‌کسی و داغانی دارند سیگار دود می‌کنند می‌گوید اوف… پیفففف… چییششششش. و اضافه می‌کند خفه شدم و دو تا سرفه‌ی مشقی‌ هم می‌کند که یعنی که یعنی. و اگر آن آدم ِ تنهای بدبخت ِ سیگاری داغان که دارد تنهایی‌ش را دود می‌کند سیگارش را خاموش نکند، ادامه می‌دهد، تا گه خور کند.

* در دوستی  ما مفهومی هست به اسم دست ِ شیر.برای این کار باید انگشت‌ها را تا نیمه خم کنید جوری که ناخن ها دیده نشوند. و انگار دست‌هاتان انگشت‌های بریده دارند. این دست ِ شیر است مثلاً. بله نظر ِ من هم همین است:    :|

مفهومی هست به اسم ِ وحوش، مفهومی هست به اسم ِ حباب. این دو تا خیلی شخصی تر از دست ِ شیر است که بشود با شما قسمت کرد. یک بار خانم ِ سا از من پرسید که آیا ما برای چی با هم هستیم؟ و من گفتم برای این‌که خوش باشیم و بعد او چهار ماه و ده روز دهن ِ من را مستقیماً و بعد از آن تا به اکنون غیر مستقیم یه‌ور کرد. باید می‌گفتم برای چی؟ برای این‌که ناخوش باشیم؟ یک فحشی دارد به اسم ِ خم‌پاره. خانم ِ سا مودب است. منظورش از این فحش کیون‌پاره است. او به مردم در خیابان از این فحش‌ها می‌دهد. مثلاً می‌گوید خم‌پاره رو. کلاً لغت ِ پاره خودش به تنهایی کیون را به ذهن متبادر می‌سازد. برای همین نمی‌دانم او اشتباه نمی‌کند که از این فحش اینقدربلند بلند استفاده می‌کند؟ اگر شما با خانم ِ سا بروید فست‌فود، او بعدش خود، و شما را بوییده و می‌گوید بو گرفتیم. بوی ِ سوسیس گرفتیم. بعضی وقت‌ها موبایلتان را بر می‌دارد و مطالعه می‌کند، اگر شما ناراحت شوید یعنی عنید و اگر ناراحت نشوید یعنی چیزی نیست. به نظرش هیچ چیز برای پنهان کردن وجود ندارد، آن هم در رابطه‌ای که پنج سال عمر دارد. نظر ِ من؟ مهم است؟ بعضی وقت‌ها می‌گوید پولی – من را صدا می‌زنند پولی- دستم جوجه دارد، بعد می‌خواهد من با دهانم و دندان‌هام آن را براش بگیرم. منظور از جوجه‌ی دست، آن گوشه‌هایی است که کنار ناخن پدید می‌آید. بله حال بهم زن است و من هم همین را بهش گفته‌ام. اما خب. من هیچ وقت هیچ جوجه‌ای نمی‌گیرم. من جوجه‌گیر ِ خوبی نیستم. معتقدم هر دهانی جوجه‌ی دست ِ بدن ِ خودش را بگیرد. خانم  سا خیلی دوست دارد من با خدا باشم. نمازم را بخوانم یا نه اصلاً نمازم را نخوانم اما کفر گویی را متوقف کنم. کو کفر؟ من کی کفر گفتم؟ خانم ِ سا برای معافیتم نذر کرده بود بریم امام‌زاده صالح. هنوز نرفتیم. آخر برای چی یکی باید در نذرش اسم من را بیاورد. خب تو نذر کردی خودتم برو. او به این می‌گوید کفر گویی. خانم سا یک سوال ِ معروفی دارد. تا حالا کسی ار این‌جا نگات کرده؟ اگر بگویید بله، مُردید. از من فیلم می‌گیرد و بیست دیقه اولش را می‌بیند و می‌گوید دیدم. باید بگم من او را وبلاگر کردم- حالا انگار من چه عنی‌ام یا وبلاگ چه عنی‌ئه- خانم ِ سا یک تفریحی دارد و آن هم نصیحت کردن  من است. ایشان وقتی جوابشان را بدهم می‌گویند دهنت را بگیرد. و همین.

 

* فکر می‌کنم من خیلی خوش‌بختم که یک خانم سا در برهه‌های مهمی در زندگیم داشته‌ام و دارم. فکر می‌کنم این حق ِ هرکسی است که با کسی که دوستش دارد، کسی که بهش می‌خورد و با هم خوشند بزید. فکر می‌کنم من حتی خیلی خوش‌شانس بوده‌ام در زندگی. نمی‌دانم برای این باید بیشتر از خدا متشکر باشم یا خود ِ خانم ِ سا. خب، باید بگم من خیلی خانم ِ سا را می‌خواهم و دوست دارم بجوئمش و شما این را باور نمی‌کنید و حالتان هم بهم می‌خورد  ویا باور می‌کنید و باز هم حالتان بهم می‌خورد ، در هر صورت فرقی به حال ِ ما ندارد. ما با هم بزرگ شدیم. و  شما که من را نمی‌شناسید. من یه کم روانی‌ام.  خلاصه، من خیلی از زندگی ِ شخصی‌ام راضی‌ام-الان زدم به چوب-   و این وسط چی مهم است جز این‌ها؟ تولدت که بیستم بود و شیش روز ازش گذشته ، مبارک خانم جان.

 

 

اعصابم الان هاوَنی شده ، هاوَنی

راستش من می‌خواستم برای تولد خانم  سا یک مطلب ِ مهم ِ خوشی بنویسم اما نشد. بعد چون وعده‌اش را بهش داده بودم، هی چپ رفت و راست آمد گفت پس چی شد؟ پس می‌خواستی از من بنویسی چی شد؟ پس گفتی برای تولدم یه چیزی می‌خوای بنویسی چی شد؟ نشد. نشد. آخر پارسال نوشتم، یکی خوبش را در آن وبلاگ ِ بسته‌ شده‌ی خدا بیامرز نوشتم. دیگر امسال هم بخواهم همان‌ها را بنویسم یک‌جوری می‌شود. من هم نمی‌شود که تکراری بنویسم، به حدّ کافی این کلمه‌ها تکراری به نظر می‌رسند، چه برسد به این‌که بخواهم خانم ِ سا را بازنویسی کنم. تازه، الان مادرم – چون بی‌کار شده- نشسته با ماهواره بازی کرده و همه‌ی کانال‌ها پریده، هر چی هم سرچ کردیم آن قبلیها نیامد، یک‌سری کانال آمد که شماره روش نوشته و عکس یک دختره‌ی خندان ِ بی‌غمی هم گزارده و گفته ما داغ و جنسی هستیم و فلانتان را بزرگ کنید و این‌ها. هی هم می‌گند بیا اینو درست کن، کانال‌های ما کو؟ ور آر آور چنلز؟ دهنم یه ور شده، نمی‌اد خب، زنگ بزنین متخصصش. بعد هم مادرم- چون بی‌کار شده- تصمیم گرفته بیاید فیس‌بوک، ببیند چیست این‌که خاله و عمه و تقی و نقی هستند درش  و او نیست. و او چیش از عره و عوره و شمسی کوره کم است؟ حالا من شاید پیجم را زدم حذف کردم. یک جا شبیه خودمان اکت می‌کردیم که آن‌هم به گا رفت. بله این از نگرانی‌های من در سر ِ صبح. علاوه بر آن صبح هم‌کارم کلیدش را جا گذاشت و حتی کلید  خانه‌اش را هم جا گذاشت و نمی‌توانست برگردد خانه، به من زنگ زد و گفت آقایی کنم و کلید را ببرم براش و من هم که اصلاً در آقایی کردن چون زورو هستم. و همکار نمونه‌ی سال‌های هشتاد و هشت، هشتاد و نه و پس از آن می‌باشم، هیچی، کلیدم را بردم تا در را باز کنم. یادم افتاد شب ِ قبل یک گربه داشت می‌سپارد جان. درست  دم ِ در و خانم سا هی حب و بغض می‌کرد که چه کنیم؟ و من می‌گفتم چه می‌شود بکنیم. گربه‌ی بدبخت از روش ماشین رد شده بود یا چی شده بود که نمی‌توانست جُم بخورد. دستهاش را برده بود زیر ِ چانه و غصه می‌خورد. چند بار بهش گفتم پدرجان، پدرجان چی می‌خواین؟ که هیچی نگفت فقط وقتی پا یا دست – در مورد ِ من پا، چون گربه‌هه روغنی بود- به گوشش نزدیک می‌شد می‌لرزید. بله. خانم ِ سا می‌گفت بریم به این بنگاهی همسایه بگیم که این گربه افتاده این‌جا. و من می‌گفتم وا، می‌گه به تخمم. پیش‌نهاد کردم بریم براش سوسیس بگیریم بل‌که شام ِ آخرش را خوش بدارد. رفت یک دانه سوسیس ِ فرانکفورتر ِ کاله‌ی آمل خرید. گربه‌هه اصلاً چه می‌فهمید فرانکفورتر ِ کاله‌ی آمل چی هست. فقط سرش را می‌لرزاند و فکر کنم از درون درد می‌کشید. تمام بدنش روغنی شده بود . نا نداشت. کدام بی‌پدرمادری از روش رد شده بود؟ در عرض چهار ساعت نیم متر تکان خورده بود و خودش را رسانده بود به در. نفرت انگیز این که من چندشم شد کمکش کنم. آدم ِ بدی هستم. توجیهم این بود که این می‌میرد.به خانم سا پیشنهاد کردم که ژاکتش را بکند، بدهد من، گربه را بزارم لاش ببریمش بالاشهر درمانگاه ِ حیوانات. هرچند الان هم گربه‌هه مرده و این کار بی‌فایده است. خانم سا گفت ژاکتش را نمی‌دهد. و من برم از کیفم ژاکت ِ پوسیده‌ی طوسی زشت و پاره‌ام را که روش روغن ریخته و با پیکسل و بَج جای روغن-که با هیچ پودر ِ آنزیم دار ِ گهی نرفت- را می‌پوشانم را – چقدر را؟- بیارم و گربه را بزارم لاش. و من هم مخالفت کردم چون این ژاکت را لز سال ِ هشتاد و دو دارم. گفت حالا این ژاکت را کدام گرل ِ بی‌ناموس ُ عوضی ‌ای بهت داده؟ چون خانم سا به پسر دخترها می‌گوید گرل و بوی. و دانشمندان ِ بسیاری دنبال اینند که بدانند چرا این کار را می‌کند؟ و من هم گفتم این را یک جنده‌ای بهم داده که اصلاً یه وضعی است. و او هم با آن مشت‌های محکم ِ فمیینیستش مرا زد و جفتمان گربه را از یاد بردیم البته برای لحظاتی. ژاکته را هم خودم خریدم. چشم‌های گربه نمی‌دانم چرا تهی بودند. انگار بعد از این‌که ماشین از روش رد شده بود چند تا گربه‌ی لات و بی‌عار هم چشم‌هاش را در آورده بودند. گربه‌هه قرار بود سفید باشد. اما الان چرک مُرد شده بود. رنگ دستمالی که زمانی نو بوده و برای دست خشک کردن استفاده می‌شده و الان باهاش عن و گه‌ ِ کف آشپزخانه را پاک می‌کنند.اصلاً در داغون بودن هیچی کم نداشت . تمام لک و لوچش نوچ و خیس بودند. سوسیس را قطعه کردم گذاشتم جلوش خودش را کشید عقب، با پا، و بعد با دست بردم نزدیک ِ دهنش و نخورد. ما هم که نمی‌دانستیم اوضاع چنین است  اول، ما اینجوری فهمیدیم که یکی از سگ‌های کتاب‌فروشی هی زرتی می‌رفت دم ِ در و پارس می‌کرد- بله ما سگ داریم-  و ببینید چقدر بدبخت بود این گربه که حالش را نداشت از دست  سگه در برود. بعداً که داشتم این خاطره‌ی دردناکم را از این گربه‌ی رنجور برای پدرم و مادرم تعریف می‌‎کردم گفتند خرا چرا شیر نخریدید؟ چون فکرمان نرسیده بود. خانم ِ سا می‌گفت الان است که گریه کند، همین الان. و من می‌گفتم همه‌ی گربه‌ها می‌میرند، اصلاً شاید پیر باشد. آخر چه باید می‌گفتم؟ خودم هم حالم داشت بهم می‌خورد از این‌که یک اورژانس برای حیوانات نیست،  یا اگر هست من ِ احمق از آن بی‌خبرم  و یا این‌که چرا یکی باید از روی گربه‌ها با چرخ ِ زشت ِ ماشین ِ زشتش رد شود؟ و ککش هم طبعاً نگزد. یا حالم از این بهم می‌خورد که چرا رغبت نمی‌کنم بهش دست بزنم یا چرا انقدر گهم که از خیر ِ ژاکتم نمی‌گذرم که حتی سر ِ آستین‌هاش هم پوسیده دیگر. حتی خانم سا که در حالت عادی دنبال گربه‌ها می‌کند و با شدت و حدّت می‌گوید پیشت این‌قدر پی‌گیر شد که برداشت زنگ زد به نعیم کارگر کتاب‌فروشی که او هم رفته بود تجریش. حالا نعیم بود هم جز گفتن ی به تخمم چه می‌توانست کند؟ بعد ما رفتیم. و گربه بی‌شک شب ِ  آخر ِ عمرش را می‌گذراند، کله‌اش را چسبانده بود به دیوار. صبح که رفتم کلید بدم به همکارم نه خبری از سوسیس‌ها بود و نه گربه. امیدوارم رفتگر راحتش کرده باشد.

وا

پیش‌نوشت: دوست دارید از موزیک بنویسم باز تا عنتان بگیرد؟

چند روز دیگر تولد خانم ِ ساست. هر جور که بود رفتم به رسم ِ یاد‌بود! هدایایی ارزنده گرفتم. و پدرم پرسید تو چرا تولد  من برام کادو نخریدی؟ من گفتم وا، خب فرق می‌کند. اصلاً این حرف است آدم به بچه‌اش بزند؟ من واقعاً از وا استفاده می‌کنم. و الان که می‌بینم در اجتماع  مجازی گفتن ِ وا به چیز بودن سوتعبیر نمی‌شود خیلی خرسند‌مسلک هستم. بعد پدرم گفت چه فرقی می‌کند؟ من گفتم یعنی فرق نمی‌کند؟ پدرم گفت تو اصلاً من رو دوست داری؟ بعد مادرم گفت وا  و من هم گفتم وا و مرغ مینایمان هم گفت وا. و داداشم هم اگر بود مطمئن بودم می‌گفت وا. و اگر گربه داشتیم، گربه‌ها می‌گفتند، میو‌میو، وا.  خب وقتی نزدیک تولد پدرم شد، گفت برام هیچّی نخریا، به خدا هرّچی بخری از این بالا پرتش می‌کنم پایین. حالا ببین کی گفتم. من هم که اوصولاً قصد نداشتم چیزی بخرم.  بی‌پول‌الدوله بودم  اَمُرداد ماه. در عوض در بازگشت از کیش جبران کرده بودم. جبران کننده‌‌ام چون. حالا این به کنار، مادرم نه گذاشت و نه برداشت گفت تو چی؟ تو اصلاً کسی رو دوست داری؟ بعد پدرم گفت با کیه؟ با منه؟ من گفتم بلی با تویه. یا با توئه. و او گفت برو بینیم بابا و رفت سمت ِ آشپزخانه. بعد مادرم گفت که اصلاً او برای چی هی می‌رود پا یخچال؟ آخر می‌زند در را می‌شکند. بچه است؟ گفت که دیگر پول تو حساب ندارد یکهو بدهد در ِ یخچال را درست کنند. چون دانشگا آزاد همه پول‌ها را گرفته و این بچه  – داداشم- دندون‌پزشکی دارد و این یکی هم می‌خواد پارتی بگیرد-یعنی من- من گفتم اِ ینی بهم پول می‌دی؟ و پدرم گفت که هر جا بخواهد می‌رود. چون چاردیواری اختیاری است. و من گفتم شماها چرا مثل اصغر ترقه یکهو می‌پرید بهم؟ اصلاً این دعوا الان یعنی چی اوصولاً؟ و پدرم به من گفت یا درست صحبت کنم یا خفه شوم. بعد داداشم آمد. داداشم یک هفته به خاطر کشش – کشیدن- دندان عقل مرخصی است. رفت سر ِ یخچال و داد کشید کی انار ِ من رو خورد. و مادرم گفت بفرما. از صُب چشش به کاسه انار ِ بچه بود، هی رفت، هی درو وا کرد گفت چی بخوریم. چی داریم؟ معده‌ام درد گرفته. روده‌ام لرز گرفته. پدرم گفت خُبه، خُبه. و من گفتم بابا؟ خب چرا این‌جوری می‌کنی؟  و پدرم گفت اینقدر لقمه‌های من رو نشمرینا، من چه می‌دونم انار ِ کودوم خریه. من نخوردم اصلاً. همین این خورد. منظورش از همین این ، مادرم بود. مادرم به داداشم گفت، تو کیسه هست باز. گفت اشکال ندارد. اما داداشم گفت انار ِ دون‌کرده می‌خواهد- بله بچه دوم است چون-  و این چه وضعش است و خیلی هم اشکال دارد ومن چرا زده‌ام یو اس‌بی‌اش را گم کرده‌ام و من گفتم یو‌اس ‍‌بی لای لباس‌های گولّه شده‌‎ام است و فردا پیداش می‌کنم. مادرم گفت چرا لباس‌هام را جمع نمی‌کنم؟ و آیا قصد دارم او را سکته دهم؟ تا کی؟ تا کی؟ و من هم گفتم چون کمد نداریم. کمد بخرید، اتاق ِ بزرگ بهم بدید، جاشون بدم. چون اتاق ِ ما برای دو تا پسر که روی هم چهل و هشت سال سن دارند کوچک است. بعد مادرم گفت که از هیچ‌چیز شانس نیاورده، اون از شوهر، اون از بچه، این از خونه، اون از اون ، این از این. گفت زندگی‌یه این؟ بعد پدرم گفت مگه شوهرت چشه؟

خیلی خوش می‌گذرد به هر حال.

کلماتِ فردی که موزیسین نیست، و نبوده حتّی

خب. من هیچ‌وقت موسیقی‌دان نشدم. موزیسین نشدم. و گمان نمی‌برم بشوم. الان گیتارم بغلم است. بالای سوراخش، رنگش ریخته، چوبش رفته. اوایل به خاطر یک قطعه‌ی تانگو که آهنگسازش آرژانتینی بود و اسمش خاطرم نیست. شاید اسمش تارِگا باشد. شاید هم یارو اصلاً آرژانتینی نباشد و این آرژانتینی بودن، بیخودی توی ذهنم غوطه‌ور است. گیتار ِ من یک عالم خاک و خُل روش دارد. اکشن ِ دسته‌اش بالاست.  فاصله‌ی سیم‌ها تا دسته را می‌گویم که زیاد شده. پدر صاب بچه‌ی انگشتانم در می‌اید. بعضی وقت‌ها موضوع از بس دردناک می‌شد که قید یاد گرفتن ِ کامل آستُریاس را زدم. فاکینگ  بد پیس آو اسپنیش شت. بله من انگلیسی بلدم. و حتی به این زبان فحش می‌دهم و شما می‌توانید بهم بخندید یا وایستید – یا بنشینید-  و بقیه‌ی نوشته – هر متنی البته نوشته نیست، مثل ِ این‌یکی، به زعم ِ من- را بخوانید. خلاصه، دسته‌ی گیتارم تاب برداشته و تعمیر باید گردد و پول ندارم –  طبق معمول –  که درستش کنم. حالا که گوگوش انقدر مهربان شده که بچه‌های مردم در انگلیس را می‌خواهد معروف و پول‌دار کند- چون آن‌ها که رفتند انگلیس لابد از فرط ِ بی‌پولی و شوم‌بختی بوده که رفته‌اند وگرنه که مثل ِ ما می‌ماندند و صفا می‌کردند- شاید یک ای‌میلی چیزی بهش زدم. گوگوش ِ عزیز. وقتی جاهل بودم و از تام سایر خواندن کشیدم بیرون. متاسفانه با صادق هدایت آشنا شدم. و بعد یک از خدا بی‌خبری بهم گفت تمام ِ این افسردگی تو در پانزده سالگی- مثلاً- ناشی از هدایت است. لذا گفت برم و کتاب‌های کارلو کاستاندا  و اشو و کوئلیو را بخوانم. البته من آن دو تا اولی را نخواندم  چون از اسم‌هاشان خوشم نیامد. و حتی فکر کنم اسم ِ کارلوس را هم غلط نوشته‌ام. اما چون کوئلیو با مالدینی ِ پسر هم‌اسم بود و من از بچگی طرف‌دار لیورپول و آ.ث.میلان بودم،  رفتم سراغ ِ کوئلیو. بله خیلی غم‌انگیز است که آدمی از دنیای شگفتآلود مارک تواین بیفتد در دنیای سراسر تباهِ کوئلیو. آن هم قبل از این‌که آرش حجازی نشان دهد چه‌قدر مرد است. یعنی خیلی خیلی قبل. تازه پروسه‌ی کوئلیو خواندن ی من تا  نوزده سالگی طول کشید و همان سال با مارکز آشنا شدم و منت خدای را عزّوجل که من با مارکز آشنا شدم وگرنه فکر می‌کردم ادبیات یعنی همین. البته من در آن سال‌های دور از خانه – الکی- خود را با هری پاتر و نیکلا کوچولو و بازخوانی ِ جک لندن سرگرم می‌نُمودم. گوگوش ِ عزیز نکته‌ی مهم را الان می‌گویم. ببخشید این‌همه مِن‌مِن کنان حرف می‌زنم. مثل خودت شدم، الان که توجه می‌کنم. راستش من خیلی تو را دوست دارم. و یک مدت خیلی زیادی مثل احمق‌ها شعرهایت را کنار دفاتر ِ درسی‌ام می‌نوشتم. که خب این برای یک پسر خیلی رمانتیک‌جور می‌باشد. الان هم پی‌گیر ِ کارهات هستم. و حالا که با هم رو راستیم بگذار ازت بپرسم که آن مرتیکه مهرداد آسمانی را از کدام مستراح پیدا کرده بودی؟ خلاصه….کوئلیو را می‌گفتم. همان وقت ‌ها که من از کیون ِ این آقا می‌خوردم و فکر می‌کردم ادبیات یعنی این و کیمیاگر حتی برایم از هری پاتر و جام ِ آتش –  کتاب‌های مورد علاقه‌ی من در آن سال‌ها تام سایر بودند و سه قطره خون و هری‌پاتر و جام ِ آتش- عزیز تر شده بود -چه اشتباهی، چه اشتباه ِ بدی- یک چیزی راجع به ایشان خواندم که آرزو برآورده می‌کند. یعنی دوره‌ می‌افتد از مردم نامه می‌گیرد و چون توانش را دارد، می‌کند. و یک‌بار هم برای یک پسرکی گیتار خریده بود. حالا من از تو نمی‌خواهم برام گیتار بخری. اما می‌شود صد‌هزار تومان برام بفرستی تا همین گیتار ِ رنگ ریخته‌ی ژاپنی را که همسن خودم است و هشت سال است مال ِ من است را تعمیر نُمایم؟ اگر نه این را برای داریوش بفرستم.

بله. می‌بینید؟ خیلی بی‌پولم . تازه، همین هفته تولد خانم ساست. و جیب ِ من خالی است و می‌خواستم یک مهمانی بگیرم تا فک ِ مدعوین را بچسبانم به سقف – به خاطر معافیتم ، ما راضی به کادو خریدن ِ مردم در این بحران ِجهانی ِ اقتصادی که پاش به ایران البته نخواهد رسید، نیستیم  و می‌خواهیم یک میهمانی بدون ِ دلیال کادو  آور بگیریم-  و جیبم خالی است باز. در این شرایط فقط یک روانی از تعمیر ِ گیتارش حرف می‌زند. بله. شما فکر کنید من روانی هستم. اما دیگر بعضی قطعات را از بس نزدم از یادم رفته. حیف. من گیتار ِ کلاسیک می‌زدم. این انتخاب اولم نبود. انتخاب اولم پیانو بود. اما ما پول نداشتیم. برام ارگ خریدند. بله. بله. دردناک است. بعد ارگ،  ساز نبود. آن‌موقع به کی‌بورد می‌گفتیم ارگ، بس‌که بی‌ریا بودیم. ارگ را می‌گفتم، ارگ ، ساز نبود.  می‌دانید چی می‌گم؟ و من از این بچه‌ها نبودم که دنبال ِ تار و سه‌تار و سنتور و دف باشم. چون من غرب‌زده بودم – و هستم – و پدر و مادرم در آن زمان گیتار ِ الکتریک را یک‌جور ِ خاص از فحاشی تعبیر می‌کردند. بله. و به آن می‌گفتند چی؟ بله. می‌گفتند گیتار ِ برقی. به گیتار ِ الکتریک. بله. پس رفتند و رفتند و برای من یک گیتار ِ کلاسیک خریدند. یعنی پدرم رفت. رفت با یک گیتار ِ قرمز برگشت. این نبود. این ژاپنیه نبود. گیتارم ترک‌تبار و ارزان‌ترین نوع  گیتار در دنیا بود. بله. بعد چند وقت گذشت ما دیدیم نمی‌توانیم با این ساز قطعه بزنیم. انقلابی‌گری کرده و هار شدیم. چون داشتند برای داداشم گیتار ِ الکتریک می‌خریدند، که دیگر خیلی لفظ ِ فحاشانه‌ای محسوب نمی‌شد. و من هم خواستم. به عنوان ِ اولاد ِ ارشد یکی خواستم. و آن‌ها گفتند. آیا حیف نیست؟ حیف از تو نیست؟ که مثل داداشت داری کودن بازی در می‌آوری؟ آیا حیف این قطعات کارولی نیست؟ ریده‌ام برای کارولی. کارولی برای گیتار مثل ِ بیر است برای پیانو. ریده‌ام برای بیر. من یک مدت با کی‌بوردم که پنج آکتاو داشت پیانو تمرین می‌کرده و بیر می‌زدم. پیانو هفت آکتاو دارد. البته شاید ندانید این‌ها یعنی چه. مهم هم نیست. چیزی را از دست ندادید. گیتار را می‌گفتم. ژاپنیه را برام خریدند، چی؟ دست دو. بله. دست ِ دو. اما خب گیتار عالی‌ای بود. بعد یک استاد ِ خوبی پیدا کردم. که راجع بهش نوشتم قبلاً. بعد از چند وقت سلیقه‌ی موسیقیایی‌ام رفت به سمت و سویی که می‌خواست. یک بیلاخ نشان ِ دوستمان کارولی داد و رفت که رفت. رفت سراغ  پانک؟ رفت سراغ راک‌اند رول؟ نه. بله، نه.  چون سلیقه‌ی موسیقیایی ما شوعورش می‌رسید، می‌دید این ساز به این درد‌ها نمی‌خورد، لذا رفت سراغ ِ فولک. رفت سراغ ِ تغییر دادن در آهنگ‌های اصلی ِ راک اندرول و پانک – اغراق می‌کنم-  و آداپت کردن ِ آن با شرایط ِ موجود. بعد آن وبلاگ ِ مینی‌مال ِ جوادم پیش آمد. خانم سا آن را ترک کرده بود. اسمش را گذاشتم مونولوگ. هر چی توی آن نوشته بودم را شعر هم کردم. وزن هم دادم بهش. نوشتم در یک دفتر ِ بی‌جلد. وقتی جلد داشت یک مرد ِ مربع‌مربعی پشتش با نستعلیق یا همچین کوفتی نوشته بود تعلیم و تعلّم عبادت است. دفتره نه خط کشی داشت نه جلد داشت و خیلی هم خط خوردگی داشت. هیچ‌کس هم جز مادرم ندیده بود. مادرم می‌خواست اتاق را تمیز کند آمد بیندازدش دور. من جُلو گیری کردم. دفتره زنده بود تا همین دیروز که عصبانی شدم و بردم توی دستشویی و آتیشش زدم. من عصبانی که می‌شوم بد عَنی می‌شوم. بله. چرا این‌کار را کردم؟ چرا؟

بعد می‌خواستم راجع به سه‌تقطیره‌ی کیوسک بنویسم دیدم چند نفر نوشتند و نقطه‌نظرات  هزار خطی مرا در یک خط انتقال داده‌اند و فعلاً حال نوشتنش را ندارم. تا بعد ببینم چه می‌شود…

 

پی‌نوشت: این نوشته تمام نشده هنوز. البته به هر چیزی نمی‌شود گفت نوشته، مثل این کلمه‌ها که مال منند. غلط گفتم.

There is Something About PancharGiri

می‌خواستم برم پنچرگیری ِ ماشین. من آدم ِ بی‌عرضه‌ای هستم که همان بهتر نرفت سربازی. و همچنین آدم ِ بی مسئولیت و بی‌مبالاتی هستم که خانم سایش را در آخر دق می‌دهد. البته این الان بی‌ربط بود. از اتاق بیرون آمدم و پرنده‌ مرا  دید و جیغ کشید. واکنش‌های او موقع دیدن من مثل واکنش دخترهای شونزه ساله موقع دیدن مایکل جکسون است. دیدم مادرم همه ظرف‌ها را گذاشته روی پیشخوان ِ اُپن، می‌گم چی شده؟ می‌گه که این هم شد زندگی؟ هر ّروز؟ هر ّروز؟ می‌گم چی شده؟ می‌گه هیچی آب می‌ده این لوله‌هه، زیر ِ سینک. گه بگیرن این خونه رو… گه. بعد من دیگر هیچ نمی‌گم .پدرم که این خانه را با تمام لوله‌های پوسیده‌اش برای ما خریده هم روی تخت طاووس خواب است مطابق معمول.

تصمیم گرفتم که اول به بندگان خدا در آمد حلال برسانم. آدم باید به بندگان ِ خدا در آمد ِ حلال برساند. لذا رفتم پنچر گیری‌های محل گفتم آقا بیاید اینو درست کنید من هر چی شد بهتون می‌دم. اما خب شکم سیر‌ بودند. گفتم پنج تومن هم بیشتر می‌دم ، اما خب شکم سیر بودند همچنان. بعد چون همه بهم آلت زدند، برگشتم و دست به کار شدم. اول این‌که ماتیز یک جک دارد قد ِ کف ِ دست. جک را برداشته می‌بریم می‌گذاریم پشت ِ چرخ ِ جُلو. بعد در جهت عقربه‌های ساعت هندل می‌زنیم. و مشاهده می‌شود که ماشین در کمال تعجب بالا می‌رود. جل الخالق. یه کف ِ دست ببین چه می‌کند. بعد متوجه می‌شوید که پیچ‌های چرخ ِ پنچر را شل نکرده اید. پس خلاف ِ عقربه‌های ساعت هندل می‌زنید تا ماشین بیاد پایین  و بعد سعی می‌کنید تا پیچ‌ها را شل کنید.

پیچ به سمت ِ راست شل می‌شود یا چپ؟ این یک سوال خیلی مهم است. کاش نظام وظیفه به جای یک سال سربازی یک هفته این‌ها را یاد آدم بدهد. همین‌طور که دارم می‌پرم روی آچار تا پیچ‌ها کمی شل شوند، یک آقایی با یک پژویی می‌آید و می‌گوید روغن ترمز بریز که نبره. من هم می‌گم مرسی و در دل می‌گم روغن ترمز کیون ِ کی بود؟  و باز بپر بپر می‌کنم و جدی نمی‌شود. حالا یا من خیلی کم زور هستم. یا این‌که هم کم زور هستم هم بی‌عرضه هستم. خلاصه عین یکی از دو طفل ِ مسلم می‌نشینم لب ِ جدول کنار ماشین و فحش‌های کاف دار به پیچ می‌دهم. بعد زنگ می‌زنم داداشم که هم یک پنچر گیر پیدا کند بیارد هم یک دفترچه کنکور سراسری بخرد برام، چون ما میلیاردر نیستیم که ده میلیون تومن بریزیم تو حلقوم  دانشگا آزاد. و البته الان هشتصد تومن ریختیم و خب اشتباه کردیم. و خب اگر نمی‌کردیم، آیا فردا روز نمی‌گفتیم که کاش کرده بودیم؟ اما موبایل داداشم خاموش بود. بعد رفتم بالا دنبال آچار چاهار سر، که از بخت ِ بد پدرم بیدار شد. آچار چاهار سر پیدا نشد. من رفتم پایین نشستم دم ِ جدول و چون دلم خیلی تنگ شده بود زنگ زدم به آقامون خانم ِسا گفتم، که چه میزان پدرم در آمده. و گفت خب اونجا نشستی که چی؟ و من هم گفتم نشستم که هیچی. چرا زلزله نمی‌آد راحت شیم؟ و او هم گفت که من هر هر و کر کرم با بقیه‌است و نحسی‌هام و ادا اطوارام برای اوست و من هم بهش گفتم ساکت باشد و او هم اتفاقا همین را بهم گفت و آیا این تفاهم نیست؟

بعد پدرم آمد پایین. این آخرین چیزی بود که از خدا بخواهم. اولین چیز که از خدا می‌خواهم اصلا معلوم نیست چیست . بعد پدرم گفت دو تا آچار ِ چاهار سر داشته، یکی تو ماشین یکی هم بالا. من گفتم بالا که نبود. او گفت یکی تو ماشین هست. بعد کشان کشان رفت توی صندوق را دید زد. پاهاش صدای خش خش ِ جاروی رفتگر می‌دهند. اما او اینجوری نبود، من که خوب یادم هست. بعد گفت، بله، دزدیدن. هی می‌بری تعمیرگا مَمیرگا می‌دزدن. من گفتم جک را ندزدیدن، اما آچار چاهار سر را دزدین؟ گفت جک به درد نمی‌خوره، آچاره که مهمه. بعد آقای همسایه‌مان که یهودی است آمد و خیلی تلاش مبذول داشت و من نگران بودم تا سکته‌ی سومشان را به خاطر ِ چرخ ماشین ما نکنند. بعد یکی از کارگرهای مجتمع که کرد بود و یخچال را انداخته بود کولش آورده بود بالا آمد و سه تا پیچ را باز کرد. اما یک پیچ همان‌طور ماند. تقصیر این دستگاه‌هاست که انگار پیچ را جوش می‌دهند به جای این‌که بپیچانند. بعد یکی از خانم‌های همسایه آمد گفت برم  چند خیابان پایین و یکی را صدا بزنم بیاد و من الکی گفتم رفتم پایین هم گفتم، نیومدن. بعد خانمه رفت، اما کارگرها مشغول ِ کار بودند. پدرم گفت- جلو خودشون- چقدر بهشون می‌دی؟ سرم را تکان دادم که یعنی هیچی نگو هیچی نگو. بعد همان موقع مادرم زنگ زد که  من دارم از بالا می‌بینم به هر کودوم نفری پنج تومن بده. من رفتم آن‌طرف تر گفتم چه خبره؟ یه پیچ باز کردا. و او گفت خب، یه چیزی بده. گفتم باشه. یک پیچ باز نشد. و کارگرها رفتند ناهار. خم که بودم پدرم آمد گفت شلوارت، شلوارت، گفتم هان؟ گفت شلوارتو بکش بالا همه کونت ملومه، گفتم بابا پشت ِ من بوته‌هان. گفت خب، باشه حال ِ بوته‌ها به هم خورد. الان بخندیم؟ بعد من نگاه‌هایی که هر پسری در طول زندگی از عصبانیت به پدرش می‌اندازد، به پدرم انداختم. بعد چند تا از همسایه‌ها چکش آوردند. یکی از همسایه‌ها گفت چایی می‌خواید؟ ما نخواستیم. یکی از فامیل‌هامان که داشت رد می‌شد آمد و ماشینش را گشت تا آچار چهار سری را که نداشت پیدا کند. بعد یک بسته زعفران داد بهم  گفت به مامنت بگو اگه این خوبه ، امسال اینو سفارش بدیم. و من هم گفتم مرسی خاله. و پیچه وا نمی‌شد. و همه هم فهمیده بودند. مثل بن استیلر در در ایز سام تینگ اباوت مری که آمده بود زیپش را بکشد بالا و دستگاهش مانده بود لای زیپ و می‌خواست کسی نفهمد اما رادیو تلویزیون هم فهمیدند. پیچه را ما هر کار کردیم باز نشد تا یک راننده آردیه که داشت رد می‌شد و لهجه‌ی ترکی داشت آمد زور زد بازش کرد. این فرایند سه ساعت طول کشید. بعد من بقیه‌ کارها را خیلی شیک انجام دادم. و به نظرم پنچرگیری کاریست که هر مردی، هر زنی باید بداند. و من دخترم را هم بخواهم شوهر بدهم یک تست ِ پنچرگیری از آن مرتیکه، دامادم خواهم گرفت. بله.

اول ِ مهر ِ پلنگ ِ من

بسم الله الرحمن الرحیم. خواستم با این جمله نوشته را آغاز کرده -آیا هر چیز که از کلمات تشکیل شده، نوشته است؟ جواب: نه-  و تنوعی را رقم زده باشم.رفتم همدان. رفتم خانه‌ی دوست ِ داداشم. راننده گفت این‌جا سرد است. یعنی همدان. و اصلاً مه دارد. و اصلاً یک وضعی است. راننده ریش دارد. و سه هزار تومن می‌گیرد بی آن‌که به چُس‌ناله‌های من در باب ِ مشکلات ِ اقتصادی، بحران، و شهریه‌دانشگاه آزاد گوش داده باشد. من به تلفن زنگ می‌زنم. چون زنگ خراب است. نه بار زنگ می‌خورد، چواب می‌دهد که بله. من می‌گم که فلان هستم و این‌ها و او می‌گوید که خب بیا بالا و در را باز می‌کند. در خانه یک گربه دارند. یک تابلو یک گوشه هست. تلویزیون، پخش ِ دی‌وی‌دی، پلی‌استیشن، همگی خیلی نقره‌ای و خاک‌خورده نشسته‌اند. چراغ را روشن می‌کند آب‌تعارف می‌کند و من با علم به این‌که نطلبیده مراد است، می‌گم مرسی. بعد می‌بینم  ریده توی این خونه. برای تجسم ِ آن به‌ یاد بیاورید اتاق ِ حبیب رضایی را در بی‌پولی. یک نفر همآن وسط خوابیده. دوست داداشم موهای بلندی دارد. روی میز دو تا  گردالی علف موجود است. دستم را می‌کنم توی جیبم و بسته‌ی داداشم را می‌دهم بهش. می‌گم سوغات تهران. می‌خندد. گیتار را بر می‌دارد می‌گذارد آن‌ور تر و کمی هم به اَمپ نیگاه می‌کند ، اما اَمپ را تکان نمی‌دهد و بهم می‌گوید راحت باش. و من می‌گویم راحتم و گربه‌هه بازی دارد. بعد می‌گیم کمی بخوابیم. من خوابم نمی‌برد. خانه دو خوابه است.  اما چجاهارتایمان – نفر ِ چهارم گربه است- توی همان حال که جا هم ندارد می‌خحوابیم، دوست ِ داداشم جاش را می‌دهد به من و خودش می‌رود یک کیسه‌خواب ِ گلی می‌آورد . گربه‌هه می‌آید و دستم را گاز می‌گیرد و می‌مکد و من فکر می‌کنم این گربه یا خیلی مهربان است یا خیلی حشری.  این شانس را دارد که گربه‌ها از من سقلمه نمی‌خورند. خوشم می‌آید که دستم را گاز می‌گیرد. اما الان که این را می‌نویسم می‌ترسم، ایدز، کزاز، هاری یا هزار جور چیز دیگر گرفته باشم. الان که این را می‌نویسم، صداها گنگ نیستند بادگیرم را سر و ته تنم نمی‌کنم و دهانم باز نیست و تشنه‌ام نیست و تُفم به ابدیت نپیوسته و همه‌ی این‌ها برا خاطر این است که چیزی نزده‌ام.

چون دوست ِ داداشم هر یک ساعت سه چاهار پُک می‌زند. و می‌گوید سیگار؟ من اصلاً سیگار نمی‌کشم. راست هم می‌گه.

صبح با آژانس می‌ریم دانشگاه. چون دیر شده. سه‌تایی عقب می‌شینیم. نفر سوم که خواب بود. روی کیفش عکس ِ برگ ِ ماری جوانا کشیده و نوشته وید. و کلا آدم داغونی است. سه تایی می‌شینیم عقب.  چون صندلی جلویی سوخته است. و راننده روش آب ریخته، و خیس است. دوست ِ داداشم از جاکش بودن ِ حراست دانشگاه و این‌که چرا به موی بلندش گیر دادند می‌گوید. او هم جلوشان ایستاده و گفته چی کار می‌خواین بکنین؟ و آن‌ها هم هیچ کار نکردند. چون آخر چه کار می‌توانستند بکنند. او الان کلاه می‌گزارد می‌رود تو. بعد می‌رم سر ِ یک کلاسی که دارد تمام می‌شود و استاد می‌گوید که مدیریت ِ جهانگردی ‌چی‌ها بدانند که ما انتظارمان بیشتر است و به تخمم. کلاس بعدی استاد می‌گوید که پشت هر حرکت ِ موفقی در جهان یک ایرانی هست. و یک نفر هم علناً می‌گوید استاد مزخرف نگویید. و بعد استاد بر‌می‌دارد می‌گوید پس یه کاری کن، هفته‌ی بعد یک تحقیق بکن و بیار که ثابت کنه اینی که من می‌گم نیست و پشت  هر حرکت  موفقی در دنیا یک ایرانی نیست. بله. بعد من می‌رم جلو. با یک لبخند دل‌فریب. می‌گم استاد، من پریروز اسم نوشتم، و چرا غیبت زدین؟ من که اصلاً نمی‌دانستم هستم. دل  استاد فریب نمی‌خورد ، می‌گوید. عین این است که بگویی من بچه‌ام تولدش اول فروردین است حالا امروز را تولد بگیرم یا فردا. که نفهمیدم چی گفت اما گفتم مرسی. چون من می‌گم مرسی. نمی‌گم دستت درد نکنه، یا ممنون. و اگر در آینده پول دار شدم و حنای مفت داشتم تا بمالم در کیونم، آن دانشمندهای به درد نخور را استخدام می‌کنم تا کشف کنند که چرا من هی می‌گفتم مرسی. بعد کلاس زبان تخصصی داشتیم که استادش نیامد. اما فرصتی بود تا داغون بودن را ارزیابی کنم. بعد مدیر گروه آمد که مثل همه‌ی مدیرگروه‌های دیگر قالتاق بود. و من می‌رینم به هر چی آدم ِ قالتاق، البته بعد از فارغ‌التحصیلی، این از من.

بعد می‌رویم بیرون ِ دانشگاه از یک وَنه پیراشکی می‌خریم. دوست ِ داداشم و من . ما روی یک تیرچه بلوک نشستیم. و او کفشش سفید و قهوه‌ایست که به نظرم ترکیب ِ عنی است حتی اگر گِرَویس باشد یا هر عن ِ دیگری باشد. دوست ِ داداشم پسر ِ خوبی است. به من می‌گوید چه‌طوری داداش ِ فلانی؟ من هم میگویم چه طوری دوست ِ داداشم؟ و ما آدم‌های بی‌مزه‌ای هستیم و من سعی می‌کنم توضیح بدم که نیاز دارم تا یک شب را در هفته جایی بخوابم، و تعارف نکن، اگر نمی‌خواهی. و بعد رفتیم خانه و او توی اتوبوس خوابید. بعد دید کلید را جا گذاشته تو و از خانه‌ی صاحب‌خانه رفت تو و می‌خواست از بالکن بیاد توی خانه تا کلید را پیدا کند. من هم پشت ِ در منتظر بودم تا در باز شود، اما به جای این‌که در باز شود ، پی‌پی‌ام می‌گرفت. آخرش هم صدا زد که کلید نیست و بدبخت شدیم. و من کمی حرص خوردم و استرسی شدم. بعد گفتم بزار کیفت را باز بگردم، که کلید توی یکی از پنجاه و یک  جیب ِ کیف بود. کیف رختخواب ِ گربه می‌شد شب‌ها. شب دیدم دست گربه‌هه خیس است، تعجب کردم، صُب دیدم در ِ توالت باز بوده، بله. گربه‌ها دست  مناسبی برای باز کردن ِ در ِ آب‌معدنی ندارند و همچنین پای مناسبی برای پوشیدن  دمپایی پلاستیکی. توی خانه های شدیم. بعد رفتیم بیرون تا یک چیزی بخوریم طبعاً. او گفت آتیش ریده. و بغلیش خوبه، بغلیش پلنگه. اسم ِ بغلی یادم نیست اما پلنگ یک صفت است. این تیکه‌کلام داداشم هم هست. مثال‌هایی از این باب را متوجه باشید:

یک. یک کتاب ِ پلنگ خواندم

دو. آدم ِ پلنگی بود

سه. خیلی پلنگی

چاهار. یک نُت ِ پلنگی نوشتم

پنج. کینگ کریمسُن پلنگ‌ترین بند اِوِر است

 

بله.

با احتمال ِ بارش برف

امروز کمی تا قسمتی ابری هستم. به خاطر اگزجره کردن ِ وضعیتم در چند پست ِ قبل و بعد حذفش کمی اندوهگین‌طوری هستم. حالا این مهم نیست. مهم این است که من کمی تا قسمتی ابری هستم. برای تولد مادرم، که بیست و نهم مهر بود هیچی نخریدم. با این‌حال او گفت کادو می‌خواد چی کار؟ گفت این‌همه کادوی بی مناسبت خریدم. اما من این‌همه کادو نخریدم. آدم تا میتواند باید به مادرش محبت کند و پدرش را بغل کند. پدرم گفت چرا برای من ساعت نخریدی؟ اشاره به یک کادوی بی‌مناسبت، من هم گفتم خب چون ساعت‌های مامان داغون و کهنه شده بودند و مال ِ تو نه. چی باید می‌گفتم؟ اما بغلش کردم. دارم از بی‌پولی قاچ می‌خورم. من را چاهار قاچ صدا کنید. یعنی دیگرآرزوی دوربین ندارم. دوربین یک جور تفریح ِ تفرعنی است. البته برای کسی با وضعیت ِ من. وگرنه دوربین وسیله‌ایست که باهاش عکس می‌گیرند و چیزی را جوری نشان می‌دهند که هست یا نیست. الان بیتشر به فکر نوتبوک هستم. و گرچه از اپل متنفرم اما به همان فکر می‌کنم. اما چون چاهارقاچ هستم ترجیحم این است که به یک اپل ِ دیگر فکر کنم. مثلاً بچه‌ی کریس مارتین و گوینت پالترو اسمش اپل است. یا ما در یخچالمان اپل داریم. یا با خوردن ِ یک اپل در هر روز دیگر داکتر را نمی‌بیند، بل‌که داکتر شما را می‌بیند.

حالا که معاف شده‌ام بهتر است آسمم را درمان کنم. یکی از شیوه‌های درمان  آسم افزایش ِ ظرفیت ِ هوازی ِ ریه‌هاست. برای این‌کار نه باید پولی خرج کرد و نه باید دکتر مُکتر رفت. بلکه باید هم کشید و رفت تا پارک ِ سر ِ گیشا و آرام دویید. یا هم‌کشید و یک استخر ِ خوب پیدا کرد و روزی یک ساعت شنا کرد. اتفاقا من آدم ِ ورزش‌دوستی‌ام. شنا هم می‌کنم. پینگ پنگم هم خوب است. یعنی ادعایم میشود. کاراته هم کار کرده‌ام. یک سنسی داشتیم به اسم ِ شمس. که می‌خواست ببردمان تیم‌ملی نوجوانان. ما توی تست تنفسی ریدیم. یعنی ولو شدیم یک گوشه بالا آوردیم. به هیچ‌کس هم نگفتیم که چه چیزی را از دست دادیم. ما زور نداشتیم. در حقیقت طفل زرد و ریغویی محسوب می‌شدیم. اما خوب امتیاز می‌گرفتیم. نیست که ریغونه بودیم، فرز و چابک هم بودیم. تو کاتا ماتا هم ما را می‌گذاشتند وسط. دختران ِ بزرگتر از خودمان در باشگا انقلاب قربان صدقه‌مان می‌رفتند و ما فکر می‌کردیم مرد ِ جوان و جذابی که کاراته می‌داند و در زندگی ِ مخفیانه‌اش هم بت‌منی، نینجا ترتلی چیزی است می‌شویم نه یک وبلاگر ِ آس و پاس ِ چاهار قاچ که آرزوهایش یکی‌یکی می‌روند توی گور.

اصلاً سرعت ِ ما هم در دوییدن خوب است. چرا دارم از ضمیر ِ ما استفاده می‌کنم؟ مثل محمد رضاشاه ِ نور به قبر شده‌ام.(البته نور به قبرم اغراقه) یکی از عواملی که من سرعت ِ دویدنم زیاد شد و در دانشگا آزاد استاد ِ تربیت بدنی را عن کف ِ آن چارثانیه کردم این بود که در بچگی با پدرم بدمینتون بازی می‌کردم. آن موقع به بدمینتون می‌گفتم بگمینتون البته. ما می‌رفتیم چند قدم از هم فاصله می‌گرفتیم و سرویس می‌زدیم. بعد اگر توپ می‌افتاد کنار ِ پای بابام. خم نمی‌شد که برش دارد، بل‌که می‌گفت کسرا درست بازی کن دیگه، اَه. خب توپ می‌افتد زمین خب. من می‌دوییدم توپ را برمیداشتم می‌دادم بهش، بعد می‌دوییدم بر می‌گشتم سر ِ جام. می‌گفتم بزن. خیلی خر بودم.