یایایِع کوکو جامبو یایا یِع

مهم نیست که شما چه دوست دارید. شما اغلب مجبورید چیزی را که فروشگاه‌ها عرضه می‌کنند بخرید. بعضی وقت‌ها فروشگاه‌ها به شما می‌گویند قدتان کوتاه است. در اتاق پروو.  در زیر ِ نور ِ شدید که از بالا بر پیکرتان می‌تابد در می‌یابید که شکم دارید. پوستتان لک و پیس دارد. موهایتان فلان است. و  وقتی نگاه می‌کنید که شلوارتان تا چه میزان روی زمین کشیده شده، می‌فهمید کوتاه هم هستید. اما این همه‌اش نیست. برای همین به جای این‌که راجع به خرید کردن بنویسم و شما و خودم را آزرده کنم راجع به بانک رفتن می‌نویسم. بانک رفتن با پدر.

پدرم ماه به ماه می‌رود بانک و قسط پرداخت می‌کند. بانک ِ مسکن. الان هشت سال است دارد قسط می‌دهد و تمام نمی‌شود.دو سال است که هر سری بهم می‌گوید بخوانم ببینم چقدر دیگر مانده و وقتی من می‌گویم یک میلیون و فلان تومن، می‌گوید، اَ نه، اشتباه می‌کنی. اما من اشتباه نمی‌کنم. با این حال او هر ماه به من می‌گوید که اشتباه می‌کنم. کاغذ را از دست  من می‌گیرد و از بالای عینکش به آن زل می‌زند با انگشت نشانم می‌دهد می‌گوید این چنده؟ من می‌گویم فلان تومن. می‌گوید اون وقت این چنده؟ من می‌گویم فلان تومن دیگر. و بعد می‌گوید مادرقحبه‌ها.

پدرم را از پله‌ها پایین می‌برم، نه خوب می‌تواند راه برود و نه خوب حفظ تعادل می‌کند. برای همین دست ِ من را می‌گیرد. قبلاً من دست ِ او را می‌گرفتم، اما بهم می‌گفت که دستش را می‌کشم و اعصابش را خورد می‌کنم، از آن وقت به بعد او دست ِ مرا می‌گیرد. دستش خشک است و پوستش ، پوستش مثل پوست نیست، ناخن‌ها بی‌حالند، به نظر ِ من ناخن خیلی مهم است. ناخن‌های پدرم خیلی وقت است که صورتی نیستند. پدرم می‌نشیند توی ماشین ، من زودتر نشسته بودم، می‌گوید دستش مانده لایِ در . نمی‌دانم باور کنم یا نه، هی می‌گوید آخ‌آخ. دستش را می‌گیرم می‌مالم که یعنی من مهربانم. می‌گوید نکن. موزیک می‌گذارم. دم و دستگاه وصل می‌کنم. می‌گوید دو دقیقه است بابا ، این کارها چیه؟ که یعنی موزیک نگذار، من می‌گذارم اما. چون من کسی هستم که به حرفی که دیگران می‌زنند و به درخواستی که از من دارند توجه نمی‌کنم.

قبلش، توی خانه، پدرم دنبال پلیورش می‌گشت. مادرم رفت همه‌ی کمدش را ریخت روی تخت. گفت کو؟ پدرم گفت چرا این‌جوری می‌کنی؟ همه‌شو بهم ریختی و مادرم گفت آقا جان تو پلیور ِ کرم نداشتی، پلیور ِ کرم کون ِ کی بود؟ و پدرم می‌گوید برو برو. برو برو را مثل خبه خبه می‌گوید که در خانه‌ی ما یک اسلنگ ِ رایج است. می‌گوید برو برو و می‌رود یک پلیور مشکی با طرح اسکاچ را می‌گیرد دستش و به آن زل می‌زند و می‌گوید این را کی ِخریدم؟ و مادرم متذکر می‌شود که چار سال یا حتی پنج سال است که خودش چیزی نخریده  و برود بانک و قال را بکند  و این پسره یعنی من گرمش شد و همه را زا به راه نکند . پدرم در راستای زابه راه نکردن ِ من تصمیم می‌گیرد که ژاکت ِ زرشکی اش را بپوشد. می‌پرسد محرم نیست؟ می‌گویم که محرم هست اما عزاداری تمام شد، می‌گوید من زرشکی تو سبز، آدم یاد ِ سبزی خوردن می‌افتد. بعد به مادرم می‌گوید کفش توری‌هاش را ندیده؟ و این باعث می‌شود تا مادرم دیوانه شود، پدرم دو سال است سراغ ِ یک کفش ِ توری – آخر توری؟؟؟؟- ِ سُرمه‌ای زیرکنفی را می‌گیرد. ما که چنین چیزی ندیدم.مادرم می‌گوید دیگر بس کند، برای امروز به اندازه‌ی کافی سکته رد کرده، و اگر قصد ما این است که سکته رد نکند ادامه دهیم. من پدرم را می‌گیرم می‌گم بیا بریم دیگه، اَه.

توی ماشین  پدرم می‌گوید من پسر ِ خوبی هستم و وقتی حرف گوش کن هستم مرا دوست دارد. و وقتی حرف گوش نکن هستم دوست دارد بزند مرا له کند. می‌گوید بعضبی وقت‌ها خیلی نفهم می‌شوم. بعد به ریخت ِ من نگاه کرده می‌گوید ماشالله. و می‌گوید خانم سا چه‌طور است و من می‌گویم خوب است. و بعد می‌گوید چرا همه‌ ی چاله ها را نشان می‌کنم، آیا منظور ِ خاصی دارم؟ بعد می‌گوید این کیست؟ من می‌گویم این ری چارلز است و می‌گوید اِ تو مگه ری چارلز داری؟ خب برای من یک دیسک بزن من اون‌ور گوش کنم دیگه، به هیچ دردی نمی‌خوری؟ من می‌گویم این کار را می‌کنم. بعد از قیمت بنزین می‌پرسد من برایش می‌گویم بنزین شده چهارصد تومن و هفتصد تومن. او می‌گوید یهو از شصت تومن به چهار صد تومن؟ من می‌گویم نه، از صد تومن به چهارصد تومن.

دست  خشک ِ پدرم در دست  من است. به من می‌گوید خدا عمرت بده. باز عصای دست ِ مایی. مام کور و کچل و بی‌قافیه. سرنوشتمون این بود. گفتم چی می‌گی؟ البته محبت آمیز. چون به هر حال ما پدر و پسر ها محبت‌هایی برای کردن داریم. شماره می‌گیریم. هیچ آدم ِ به فکری نبوده که یک شماره بگیرد و آن را به یک پیرمرد و پسرش ببخشد. منتظر می‌شیم پول را می‌دهیم و می‌زنیم به چاک تا در راه پدرم بگوید نوشابه بخر، و من بحث کنم  که نوشابه برایش بد است و به حد کافی عسل و شیرینی می‌خورد، و بگوید باز بی‌تربیت شدی؟ باز تا ازت تعریف کردیم بی‌تربیت شدی؟

موضوع انشا: کاری به چگونه‌اش نداریم، اما آیا شب ِ یلدای خود را گذراندید؟

به نام خدایی که شجاع است و شجاعت‌ها را دوست دارد.(راستکی)

 

یلدا، یلدا از ولادت می‌آید. این زبان ِ عربی یک قاعده‌ای دارد، که در تنفر ِ ما از این زبان نقش ِ به سزا ایفا می‌نمود. اعلال. یلدا از ولادت و تولد می‌آید. درست یادمان نیست. گویا چون از فردای سی ِ آذر، روز طولانی‌تر می‌شود فلذا برد با صابرین و خّیرین بوده و نیروهای خیر بُرده و برای همین شب قبل را جشن می‌گیرند. آقا معلم ما این شب ِ یلدا را دوست داریم. به دو دلیل، اول این‌که از اسم ِ یلدا خوشمان می‌آید. ما که بچه بودیم هیچ یلدایی دورمان نبود. این ریشه در کودکیمان پس ندارد. دومین دلیل این است که آقا معلم ما خیلی جشن کم داریم. چیزی که مردم پذیرفته باشندش. چیزی که یک معنای خاصی را به ذهنمان متبادر کند و پیش خودمان بگوییم، شاید خوش بگذرد. یلدا یکی از این‌هاست. در عوض چیزی که زیاد داریم عزاست.

راستش همیشه عموی ما می‌آمد خانه‌ی ما در این شب. و کاری هم به این نداشت که کی از کی بزرگ‌تر است. البته پدر ِ من از عموی ِ من بزرگ‌تر است. کلاً عموی ما ساختار شکن است. رفت فیلیپین درس بخواند که زن گرفت. تازه این فامیل ِ حرف در آر ِ لکنتی داشتند می‌گفتند واه واه رفته از فیلیپین زن گرفته که گفت دارد می‌آید ایران و وقتی آمد ایران نه تنها زن، که یک بچه‌ هم داشت. عموی من کارهای بسیار ِ دیگری  هم کرده، اما آن‌ها مختص به انشاهای دیگری هستند. راستش دیشب ما رفتیم خانه‌ی همین عمویمان، چون همان بچه که هیچکس فکرش را نمی‌کرد به دنیا آمده باشد الان به عنوان دندانپزشک از سوئد برگشته بود. دختر عموی ما از ما پنج سال بزرگ‌تر است و در ساختار شکنی دست ِ باباش را از پشت بسته. دختر عموم اسمش لیلا است. آقا معلم، او خیلی دوست داشت رییس باشد در همه‌چیز. مادرمان می‌گوید چون او آبانی است این‌جوری است. ما به این مزخرفات اعتقاد نداریم. ما در خانه‌ی امیرآباد چهار تا بچه‌ی همسن و سال بودیم. جز لیلا که چار پنج سال از همه‌ی ما بزرگتر بود.وقتی بازی می‌کردیم همین لیلا طی می‌کرد که نقشش در بازی قربان باشد، نه می‌خواست دکتر باشد و نه پلیس. دوست داشت قربان باشد. در این صورت ما بهش می‌گفتیم بله قربان. بیا قربان، برو قربان. بله. لیلا خیلی ورپریده بود و این مزید برعلت می‌شد تا مادربزرگم باهاش لج باشد. مادربزرگ ِ من با نوه‌های کهنه‌اش لج بود. بله. البته چیزی که او زیاد داشت نوه‌ی کهنه بود. ترتیبش یادمان نیست، اما اگر مادر بزرگ ِ ما زنده می‌ماند نوه‌هایی به اسم‌های: فرزین، فردین، فروغ، فریبرز، فرهنگ، فرخ، سینا، سروش، سهیل، ممد، نصرالله، لیلا، آیرین، شایان، گلاره، کسرا و صدرا می‌داشت. عمرش به دنیا نبود. تا بشمرد ببیند هفده نوه دارد و از این نوه‌ها البته یکیشان مرد، چون کلیه‌هاش خوب کار نمی‌کرد. از شب ِ یلدا دور افتادیم.

و البته از لیلا، از لیلا هم دور افتادیم. ما بچه که بودیم لگو داشتیم. فکر نکنید لگوی ِ لگو بوده باشد. منظورمان از لگوی دوم برندی است به نام لگو. که الان هر جا می‌رویم مثل ِ ریگ ریخته، نه خیر، از همین لگوهای ایرانی داشتیم. که قرمزشان کدر بود و سفیدشان طوسی. و آدمهایشان بعد از یک مدت چشم و ابروی خود را از دست می‌دادند، انگار یکی آمده اسید پاشیده و رفته. بعد این لگوها یک زمین‌های مستطیلی داشتند اگر خاطر مبارکتان باشد. مال ِ ما رنگش سبز بود. سبز ِ بدرنگ. و  دیگر ما هیچ لگوی سبز رنگی جز همین زمین‌ها نداشتیم. اما لیلا‌این ها زمین‌هایشان آبی بود، و یک عالمه هم لگوی سبز داشتند. یک روز همین لیلا ما را خر کرد و یک قطعه لگوی هشت سوراخه را داد و یک قطعه زمین از ما گرفت. لگوی تعویض شده یک لگوی پیزوری ِ سبز بود. سبز ِ شاد. ما هم حشر ِ سبز و حشر ِ شاد بودیم. هنوز هم هستیم. بلی یک بار هم مادر لیلا می‌خواست به ما پنی سیلین بزند، که لیلا هی می‌امد می‌گفت خیلی درد داره، خیلی درد داره، راستش را می‌گفت خیلی درد داشت. ما هم مثل ِ جوجه دارکوب اشک می‌ریختیم. بعد همه می‌گفتند درد نداره، درد نداره، بعد من می‌گفتم پس این لیلا چی می‌گه؟ بعد مادرجون-مادربزرگ  ی ضد ِ نوه‌ی کهنه‌ام- فهمید که توطئه‌ها از کجایند و برای همین با تو دهنی توطئه‌ها را خنثی کرد. این بود خاطرات ِ کودکی ِ ما از لیلا. لیلا در در خاطرات ِ نوجوانی ِ ما چندان رنگی ندارد. چون همسال ِ ما که نبود . ما با خواهر و برادرش همسال تر و عیاق تر بودیم. کنکور داد و قبول نشد. رفت فیلیپین دندانپزشک شد. آمد ایران دوست پسر گرفت. دوست پسره که خودش دندان پزشک بود رفت خواستگاری. لیلا گفت نه. چون به نظرش خسیس بود. چون دفعه اول که آمده بود خانه‌شان رفته بود یک بسته‌ی کوچک شکلات ِ فرمند خریده بود و قرار بوده صحبت‌های ازدواجی بکنند و این چه وضع آداب معاشرت است؟ تاوان ِ این کار نه شنیدن بود. این دندانپزشک هم‌اکنون توی دهان ِ ما می‌ریند و جیک هم نمی‌توانیم بزنیم. چون شاید لیلا تنبلی‌اش نیاید که با دوست پسرش به هم بزند اما ما تنبلی‌مان می‌اید با دندانپزشکمان بهم بزنیم.

بعد لیلا دید این‌جا فایده ندارد، رفت سوئد، آن‌جا دستیار یک خانم دکتر ایرانی شد و پول جمع کرد و باید یک امتحان کوچولوی دیگر بدهد تا فوق تخصص را بگیرد و صبر کند تا یک سوئدی محسوب شود و آن‌وقت می‌رود انگلیس و پول می‌سازد و گفته همه‌مان را می‌برد. ما هم لبخند می‌زنیم.

بعد سهیل که پسر عموی نا تنی‌ام هست-نیست همه تنی اند آخر- با خانمش و بچه اش می‌اید. ما بستنی ایرانی خریدیم، چون  فکر کردیم الان می‌رویم بی‌بی و شیرینی ِ خوب ندارند و باید شیرینی مربایی بخریم و پوپک فقط کیکش مانده که همه‌اش خامه است و پهلو دار می‌شویم و طلایی هم فقط گاتا دارد و بس، لذا من پیشنهاد کردم بستنی ایرانی بخریم. سهیل این‌ها هم کیک خریده بودند، که بچه‌اش ستایش اول هی انگشت زد به توت فرنگی ِ وسطش که مجبور شدند توت‌فرنگی را که ما براش دندان تیز کرده بودیم را ببخشند بهش، و بعد هم انگشتش را در هرجای کیک که عشقش کشید فرو کرد که ما قید ِ کیک خوردن را زدیم. ما قبلش گفته بودیم شکلات مرسی بخریم و خانواده ما را کصخل خواندند. خانواده ای هستند که به پسرشان می‌گویند کصخل، چیزیست که هستند. لیلا خیلی پدرش در آمده بود از آلودگی و هی سرش درد می‌گرفت. لیلا خیلی می‌خندد. و خیلی هم خودش را به آدم می‌چسباند. برای همین است که همه می‌گویند او بچسب و تو دل برو است. برعکس ِ چیزی که ماییم. او گفت که در سوئد همه جا هشت ِ شب می‌بندند و او از در خانه ماندن متنفر بوده اما کم کم عادت کرده و الان از بیرون رفتن متنفر است. بله. او به گوتنبرگ می‌گفت یوتوریو یا یک همچین چیزی چون سوئدی های مادرقحبه  گ را ی می‌خوانند یا همچین چیزی. و وقتی بی‌بی‌سی از آسانژ حرف می‌زد هیچی از قضیه نمی‌دانست، خوش به حالش. لیلا بهم گفت که عینکم را عوض کنم. چون من را یک جوری نشان می‌دهد. عبارت فارسی اش را پیدا نمی‌کرد. اما چون من زبانم خوب است فهمیدم منظورش احمق یا اسکل ِ درسخوان است. با این حال من خودم خیال داشتم عینکم را عوض کنم تا جلوی جان لنون گفتن، و هری پاتر گفتن مردم و بچه‌هایشان را بگیرم. بله، آن موقع که خریدمش فکر این روز را نمی‌کردم مثل همان ملخی که در زمستان آذوقه انبار نکرد و به گا رفت، و بعد مورچه هم آمد با زخم زبان‌هایش  پدرش را در آورد. آقا معلم، داشتیم چی می‌گفتیم؟

عمویمان کمی ویسکی بالنتاین داشت، خودش نخورد گفت که ما بخوریم، گفت وضع معده‌اش افتضاح است. منظور از ما در این‌جا نه من، بلکه من و سهیل می‌باشد. سهیل زن گرفت و بچه‌‌دار شد و متاسفانه از اعضای خانواده‌ی ما هیچ‌کس در عروسی حاضر نبود. سهیل از دادگاهش گفت. به خاطر یک شرکت ِ هرمی. و گفت پدرش در آمده تا پول ِ پایین دستی‌هایش را جور کرده و داده و خسارت ِ همه را داده. و  همان موقع‌ها سعی می‌کرد ما هم برویم زیر دستش، اما ما بچه‌ی تیز و بُزی بودیم. مععععع.

بعد ما با عموم رفتیم سر ِ بهار و کباب کوبیده خریدیم  و خیابان‌ها شلوغ بود و عموم اشاره کرد که این‌ها برای مخالفت و تو دهنی زدن به هکومت است. یعنی مردم دارند می‌گند ببینید، درست است که محرم است اما ما تخممان نیست. من به گفتن بله اکتفا کردم. عموم از وقتی یادم می‌اید بر رفتنی بودن ِ این‌های لعنتی تاکید کرده بود. بعد عمه‌ی ما در آمریکای جنایتخوار آمد در اسکایپ و همه باهاش حرف زدند، حتی من و ایشان فرمودند چرا آژانس مسافرتی نمی‌زنم و من هم گفتم چون پول ندارم، در حالی که علت ِ مهمتری مثل علاقه مند نبودن در کار بود.

راستش چون حوصله نداریم، تصمیمان این است که انشایمان را همین‌جا خاتمه بخشیم. برای کارمان دلایل عدیده داریم. یکی این‌که داریم خودمان را سانسور می‌کنیم و دوم این‌که واقعاً دیشب مثل ِ شب ِ یلدا نبود، بلکه شبیه ِ یک شب ِ خیلی معمولی و غمگین که ایرانی ها تخصصشان داشتنش است، بود. این هم ، همان‌طور که می‌دانید بود انشای ما، آقا معلم.

مستقل شدن

مادرم صبح‌ها از خواب که بلند می‌شود می‌گوید بد خوابیده و دیگر قرص هم روش اثر ندارد. معمولاً برای من یک لیوان گذاشته روی ِ میز. یک قاشق هم توش. زحمت  شکر را هم خودم باید بکشم. لقمه را که نباید بجوند بگذارند توی دهانت. از چایی عنم می‌گیرد. به نظرم ما باید یا ترک باشیم یا ایرلندی، خیلی چایی می‌خوریم. اما نیستیم. با این‌حال وقتی مادر ِ آدم که بهتر از برگ درخت است-مسلماً- برای آدم لیوان می‌گذارد و یک قاشق ِ چای خوری با دسته‌ی آبی هم می‌گذارد توش، آدم می‌رود و چایی می‌خورد. مادرم  هر روز کف ِ خانه را تِی می‌کشد. هر روز. زیر ِ پرنده را بیشتر هم تی می‌کشد یعنی چند بار در روز. حین تی کشیدن قربان صدقه‌ی پرنده می‌رود. پرنده البته از تی می‌ترسد. دومین جایی که مادرم چند بار در روز تی می‌کشد جایی است که پدرم می‌نشیند. پدرم روی تخت ِ معروفش می‌نشیند و آن‌جا برای خودش تلویزیون می‌بیند. این کاری است که توانایی انجامش را برای بیست و پنج ساعت در روز دارد. آن‌جا شیرینی می‌خورد. پولکی می‌خورد. نان پنیر و خیار می‌خورد. کنجد عسل می‌خورد. سیگار می‌کشد و به ما می‌گوید بیا پشتم را بخارون، و بعد اضافه می‌کند آخییییش.  تست ِ کالباس می‌خورد. و پدرم چون تعادل ِ درستی ندارد اکثراً چیزها را می‌ریزد روی زمین. یعنی چیزهایی مثل ِ خرده نان. اگر گنجشک داشتیم حل بود. می‌آمد خرده نان را می‌خورد و می‌رفت. اما گنجشک نداریم. بلکه دو تا پسر ِ بی‌فکر هستیم که معتقدیم این چیزها را باید با شارژر پاک کردو قدر ِ گنجشک هم نمی‌فهمیم. شارژر حق مطلب را ادا نمی‌کند و مادرم برای همین دست به تی می‌شود. و حین ِ تی کشیدن به پدرم می‌گوید خم نشی یه وقت. و پدرم می‌گوید کمرش درد می‌کند. و بعد از مظلومیت فاصله گرفته و می‌گوید تقصیر منه که کمرم درد می‌کنه؟ نمی‌تونم دولّا شم. و مادرم می‌گوید که نه تقصیر منه. و پدرم، او کسی است که می‌گوید باز بند کردی به من؟ و مادرم، فکر می‌کنید جواب ندارد؟ نه، جواب دارد، می‌گوید پاتو جمع کن، پاتو جمع کن.

کمر ِ مادرها مترصد ِ گرفتن است. یعنی اگر کمر ِ مادرها صفحه‌ی فیس بوک داشتند، در اینترستزشان می‌نوشتند: گرفتگی. مادرم صبح‌ها، بیشتر با تلفن حرف می‌زند. با هرچی دوست وآشنا دارد. مادرم زن  خانه نیست. آدم ِ اجتماعی و مستقلی است که از خانه دلش می‌گیرد. دلش سر می‌رود. سی سال، چهل سال کار کرده. و الان این بازنشستگی روی مخش است. با تلفن که حرف می‌زند از ما خیلی تعریف می‌کند. می‌گوید داداشم خیلی آقاست و خیلی به فکر است. و خیلی بچه‌ی مهربانی است. از من هم می‌گوید. می‌گوید این یکی هم دوربین می‌خواهد. بهش می‌گم بچه از کجا؟ بعد با خنده اضافه می‌کند که اگر پدر مادرش را نبیند ادعای پادشاهی می‌کند. می‌گوید صد تومن بهش دادم برود بگیرد می‌گه هشتصد تومن می‌خوام. بچه من پول چاپ می‌کنم؟ادعای پادشاهی؟ راستش من فکر نمی‌کنم اگر هم شاه بشم، شاه ِ خیلی بدی بشم. وقتی مبصر بودم، انقدر محبوب شدم که همه می‌خواستند باز هم من مبصر بشم. بعد دیدند نمی‌شود من را کردند مبصر سال پایینی‌ها. چرا من را هی مبصر می‌کردند؟ دانشمندهایی در آینده روی این موضوع کار خواهند کرد، وقتی که پول‌دار شدم. بعد آن سال پایینی‌ها وقتی جای من با یکی دیگر عوض می‌شد، نامه می‌نوشتند که ور ایز آور مبصر؟ مبصر ما کجاست؟ و همین. البته خاطرات شاهنشاه بودن  من فقط به مبصر بودن بر نمی‌گردد. بلکه به تیم فوتبال دادن هم بر می‌گردد. به سر گروه شدن در کار ِ گروهی هم بر می‌گردد. البته ملاک حال ِ افراد است و در حال حاضر من پخی نیستم. مادرم را می‌گفتم.

راستش، الان خیلی امر بهم مشتبه شده که کلارکز – این شو آف نیست، این  علایق یک پسری است که وجود دارد و مشکل و معضلش است، طبعاً اگر این پسر به طبقه‌ی در آمدی ِ بالای جامعه تعلق داشت، اصلاً این‌ها را نمی‌امد که بنویسد، می‌دانید- گران خواهد شد. یعنی گران که شده گران‌تر هم خواهد شد. منظورم همان مدلی است که مث عن سر می‌خورد روی سطح ِ خیس. به نظرم باید تا گران نشده یکی  بخرم. یکی را یک نفر که خیلی دوست دارم برام خریده که دیگر چیزی ازش در این وبلاگ نخواهید خواند. چون تصمیم گرفتم زندگی ِ شخصیم را کمتر با شما قسمت کنم. چون دیگر خسته شدم از این اظهارنظرهاتان در رابطه‌ی خصوصیم و همه‌اش تقصیر خودم است که آن را با شما قسمت کردم، و البته تقصیر ِ خودش. بماند. کفشه را می‌گفتم. چون اگر نخرم تا سالیان دیگر نمی‌توانم بخرم. یادم هست چند سال ِ پیش که نود و هشت تومن بود ، من صد تومن جمع کردم، و رفتم بخرم و از دیروزش شده بود صد و بیست تومن ، بله باور کردنی نیست. دزدند دیگر. اما الان، برای این منظور در کمال ِ شرمساری می‌رم پیش مادرم و بهش می‌گویم. و او هم می‌گوید  وا کفشاتون همین‌جوریش از دم ِ در تا اتاق کشیده شده. خب این برای این است که جاکفشی جا ندارد. و پدرم هم هی می‌گوید من این کفش کهنه‌ها را می‌پوشم و می‌رم این پشت-کدام پشت؟- راه می‌روم. پدرم راه نمی‌رود در واقع پا نمی‌شود کنترل ماهواره را از روی آن یکی کاناپه بردارد و من را از این اتاق می‌کشاند آن طرف. و اگر اعتراض کنم می‌گوید بچه بزرگ کردیم؟ یا می‌گوید واقعا بی‌تربیت و نفهم هستم. یا می‌گوید مثل مادرم شده‌ام. و مادرم اگکر باشد می‌گوید خدا را شکر کن مثل من شدند. یا یک چیزی می‌گوید که لابد فکر می‌کند درست است. خوووولاصه. مادرم پای تلفن می‌گوید افسرده است. و از پدرم هم شکایت می‌کند. که رعایت هیچی را نمی‌کند. که با بچه‌ها یعنی من و داداشم دعوا می‌کند. که تنِش را آورده توی خانه. مادرم مستاصلانه حرف می‌‌زند. یک بار که من تحت  تاثیر ِ استیصال ِ مادرم بودم تو روی پدرم ایستادم و جوابش را دادم. دهن ِ هردوشان باز ماند و مادرم گفت که من واقعاً بی‌تربیت هستم. و من هم گفتم دارم از تو دفاع می‌کنم. و مادرم گفت به دفاعیات  من احتیاج ندارد. من هم آمدم توی اتاقم. و پدرم هم گفت تو روی این بچه‌ها را به من باز کردی که مادرم نه گذاشت و نه برداشت، گفت خبه، خبه. مادرم پای تلفن می‌گوید هفته‌ای یک بار می‌روم همدان. می‌گوید بچه‌ی خیلی خونسردی هستم که نگرانی از بابت  جا و مکان در همدان ندارم. در حالی که پدر ِ صاب بچه‌ام از استرس این که امشب کجا بخوابم و حمام بروم در می‌اید. مهم ترین چیز برای من حمام است. می‌گوید اینگلیسی است. یعنی که خونسرد است. می‌گوید مثل جوانی‌های خودش هستم. دروغ می‌گوید. مادرم وقتی جوان بود، خیلی زیبا بود. البته پدرهم خیلی زیبا بود. البته اغراق می‌کنم. پدرم خوب بود. زیبا نه. به هر حال موهاش داشت می‌ریخت. و خب کسی که مو ندارد در کدام معیار زیباست؟ شاید اگر ملاک زیبایی گاندی باشد. این مهم نیست. مادرم می‌گوید مژی که خواهرش است بهش گفته یک ماه بیاید کانادا. من هم می‌گویم برو. اما یک ماه زیاد است. بعد از یک ماه بر سر ِ ما سه نفر چه می‌اید؟ مادرم می‌گوید مُژی خواهرش که آمده بوده ایران یک ماه کم هم امده. من هم می‌گم مادر جان او آمد سیصد نفر را ببیند. تو می‌خواهی پنج نفر-شش نفر آدم را ببینی. دو هفته هم زیاد است. منتها نمی‌توانم این را بهش ثابت کنم. ولی مادر ِ آدم باید برود سفر. برود خوش بگذراند. تا کی آدم‌ها را تحمل کند؟ پدرم هم می‌گوید اگر رفتی برام کاپشن ِ شتری بیار.ال‌رنگ. افق دیدش خیلی وسیع است.

یک چیز بدی نوشتم، که شما را به خواندنش دعوت نمی‌‌کنم

الان هفت بار – اغراق می‌کنم- یک چیزی نوشتم و پاک کردم. مطلبی که دیروز نوشتم و پاک شد راجع به حقوقم بود. که می‌شود ساعتی دو دلار و برابر است با سه لیتر بنزین. بنابراین من در روز یازده- دوازده لیتر بنزین می‌گیرم و می‌آم منزل. و بعد گفتم که در خارج – خارج ِ جهان اول- حقوق ِ ظرف شستن در یک رستوران  تخمی بیست دلار است. بعد از خوانندگان خواسته بودم برایم اشک ریخته و ناراحتی کنند و گفته بودم حتی آن هیژده دلار ِ اضافی در حقوق می‌تواند یک دلیل ِ خوب برای مهاجرت باشد. البته برای این‌که حفظ آب‌رو کنم و اینقدر سیاه‌نمایی نکنم بعدش دلیل آوردم که البته کار ِ من سخت است. و ظرف شستن خیلی راحت تر از بلد بودن موضوع محتوای کتاب‌های گه ِ فلسفی ِ نشر ِ نی- پذیرای فحاشی ِ دوستاینم- و رمان‌های وبلاتگ‌طوری ِ نشر ِ چشمه است. گفته بودم مشتری‌ها می‌آیند و از من می‌پرسند آیا این کتاب ِ یوسف آباد خیابان ِ عنم خوب است؟ و من در معذوریت  اخلاقی قرار می‌گیرم. اگر بگویم خوب است دروغ گفته‌ام، اگر بگویم بد است هم به کتابفروشی ضرر زده‌ام. اصولا نوشته بودم که تخصص داشتن در حیطه‌ی تشخیص میزان ِ عنیت ِ انباشته در کتاب‌های چشمه، خیلی طاقت فرساست. پست کردن  کتاب به کانادا نیز. یعنی کل ِ پروسه، از استفاده از ماشین ِ شخصی تا دنبال ِ جای پارک گشتن، تا رفتن ِ بانک برای خرد کردن  چک، تا دوباره دنبال  جای پارک گشتن، تا حمل سی چهل کیلو کتاب ، تا انتظار در صف خانم‌هایی که برای بچه‌هعایشان در آلمان تخمه و شاتره می‌فرستند تا چانه زدن با مامورای حزب‌الهی و معتقد به هدفمند کردنیارانه‌های پُست و همه  تنها برای بیست دلار، طاقت فرساست. دیروز نوشتم که خوشبختانه آدم‌هایی هستند که فکر می‌کنند من خوبم و برام کار پیدا می‌کنند. کار ِ نوشتاری. من دعاشان می‌کنم. باورتان می‌شود؟ من خیلی دعاشان می‌کنم. به نظرم برام طناب انداخته‌اند تا از منجلاب بیام بیرون. مرسی. دیروز این‌ها را نوشته بودم و بعد نوشته‌ام انقدر بد شد-البته از این که الان می‌خوانید خیلی بهتر بود- که چاره‌ای نداشتم جز پاک کردن. این کمترین کاری است که می‌توانستم بکنم. کم کردن ِ یک چیز ِ زشت از بقیه‌ی چیزهای زشت در دنیا. بله چی می‌گفتم؟ بقیه نوشته‌هام هم چون تمرکز فکری ندارم هی می‌آیند و می‌روند. چون من دیگر آن آدم ِ قبلی نیستم. علاوه بر این‌که من هم تحت ِ تاثیر ِ گران شدن ِ بنزین دارم رو به افسردگی می‌آورم، موضوعات  دیگری هستند که نمی‌شود با شما مطرحش کرد. یعنی عقلانیش این است. به هر حال من آدم ِ ناراحتی هستم که بیشترش نه به خاطر ِ بنزین بلکه برای زندگی ِ خودم – که بنزین صد در صد روش تاثیر دارد-است.

راستش تصمیم داشتم راجع به یارانه‌ها بنویسم. ده خط نوشتم. بعد ربطش دادم به فرهنگستان. که سوبسید را کرد یارانه. بعد گفتم فرهنگستان خیلی کارها کرده. مثلا کاندوم را هم گفته بود بگید گایانه. بعد گفته بودم که به خدا راست می‌گویم و قصدم لودگی نیست. و گفته بودم آیا شما از شنیدن و یا خواندن ِ گایانه به جای کاندوم خنده‌تان نمی‌گیرد؟ آیا حاضرید از گایانه استفاده کنید؟ برید بگید که آقا یک بسته گایانه‌ی تاخیری بدهید؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که همه‌ی این‌ها بی‌معنی هستند. بعد دیگر از بس نوشته‌ی لوسی شد که رفتم توی توالت، در پوشش را دادم بالا تا عقم نخورد بهش، چون ناسلامتی پدر و مادرم از این استفاده می‌کنند و بله، من آدمی هستم که حتی وقتی خودم حالم خیلی بد است فکر ِ کون ِ والدینم هستم که در جای تهوع انگیز گذاشته نشود.  عُق زدم .  خیلی کوتاه بود. اما دلم خیلی درد گرفت. انگار دلم کلاً تخلیه شده بود، مثل هندوانه یکی با قاشق تراشیده بودش. نگاه کردم ببینم چه رنگ است – اگر حالتان به هم می‌خورد همین‌ الان خواندن ِ داخل ِ خط تیره را بی‌خیال شوید، رنگ ِ عقم به خاطر نارنگی‌ها نارنجی ِ خوش‌رنگ بود-  ، دستم رفت روی سیفون. یک‌ زمانی مادرم فکر می‌کرد باید یک چیزی بگذارد توی سیفون که وقتی آن را می‌کشیم رنگ ِ آب ، آبی باشد. اما هر بار آن رنگ را کار می‌گذاشت رنگ ِ آب سُرمه‌ای ِ خوش‌رنگ می‌شد، و دید نمی‌صرفد و بی‌خیال شد. بلند شدم و توی آینه نگاه کردم مثل شصت و پنج درصد مردم ِ زمین که بعد از عق زدن همین کار را می‌کنند. حس کردم که خیلی زشت هستم. البته هنوز با این همه رقت‌انگیز بودن شبیه به احمدی‌تژاد نشدم. فکر کردم این ممکن است یک خواب باشد. مادرم داشت پرچمان  پدران  ما را می‌دید که کلینت ایستوود ساخته. کلینت ایستوود سر ِ پیری پلنگ‌ترین فیلم‌هایی که یک پیرمرد می‌تواند بسازد را ساخته، من به این می‌گم عاقبت به خیری. و به چیزی که آل پاچینو دچارش شده چی می‌گم؟ هیچی. آل پاچینو حق دارد بریند و شما باز هم باید بگویید به‌به، چه خوب ریده. به‌به. از دست‌شویی آمدم بیرون  و پدرم در راهرو مخفیانه شیر می‌خورد با شیرینی دانمارکی. مادرم امروز رفته بود خیابان ویلا که ببیند می‌تواند پدرم را ببرد زیرِ پوشش بیمه بازنشستگی ِ خودش؟ و آن‌ها گفته بودند که شوهر اگر بخواهد برود زیر ِ بیمه‌ی همسر، پزشکی قانونی باید نامه بدهد، که مادرم به گفتن  پناه برخدا به صورت علنی و مادرقح‌به‌ها به صورت مخفیانه اکتفا کرده بود و رفته بود شیرینی دانمارکی خریده بود در عوض و برگشته بود خانه. ماردم می‌گوید پدرت دخل ِ هرچی شیرینی هست را می‌آورد. وقتی در خانه شیرینی داریم، صبحانه، ناهار، و شام را شیرینی می‌خورد. قرص شبش را هم نمی‌خورد. و همین روزهاست که دیوانه بشود سر بزارد به کوه‌های شمرون. من گفتم می‌خواستی نخری. به پدرم می‌گم، الااااااان؟ الان وقت شیرینی خوردنه؟ و پدرم می‌گوید در مسایلی که به من مربوط نیست دخالت نکنم. من هم می‌آیم توی اتاقم. می‌نشینم روی صندلی. داداشم خواب است. دوست دختر گرفته و عاشق شده، آیا او نمی‌داند که در انتها ک/یر می‌خورد؟ آیا نمی‌داند؟ آیا نمی‌بیند؟

موضوع انشا: پاییز ِ خود را توصیف کنید، پاییز ِ خود را چگونه گذراندید؟

به نام خداوند ِ بخشنده، به نام ِ خداوند ِ مهربان

هنوز چند روز مانده تا پاییز تمام شود. با این‌حال این موضوع  انشاست. آقا معلم، می‌دانید ما پاییز را دوست نداریم و از بوی ِ مهر- و از مسکن  مهر، و از دولت مهر، و از خبرگزاری ِ مهر، و از مهرورزی- عقمان که نه عنمان می‌گیرد. من را می‌بخشید. من بیست و شش ساله‌ام و حقوقم در جامعه در رابطه با فحش دادن، تعریف شده است، آقا معلم. می‌دانید در ماه ِ مهر چون خورشید یک‌جوری رفتار می‌کند برگ درخت‌ها زرد می‌شوند. و بعد هم می‌ریزند. این فقط کار ِ رفتگرها را زیاد می‌کند. این است که رفتگرها بیش از حد ماهیانه می‌خواهند. البته تازگی‌ها، حالا دوبار ماهیانه دادن هم که کسی را نکشته.

برگ را می‌گفتم. درخت‌ها لخت می‌شوند و خیابان‌ها بر عکس ِ درخت‌ها پوشیده می‌شوند. و آدم‌ها فرصت ِ دیدن ِ آسمان را دارند در حالی که برگ‌ها زیر ِ پاشان خش‌خش می‌کنند. این خیلی خطرناک است آقا معلم. این ممکن است باعث شود که عاشق شوید، همین خش‌خش و آسمان و قار قار ِ کلاغ. راستش ما هیچ چیز از پاییزی که گذراندیم به یاد نداریم. ما آدم خنگی هستیم.  اما به هر حال به عنوان ِ یک انسان، علی رغم ِ زشت بودن و نداشتن زیبایی‌های ظاهری ما هم عاشق شده‌ایم. و خوب می‌دانیم که داریم از چه صحبت می‌کنیم. و جالب این‌که فکر می‌کنیم کسی هم که ما عاشقش بودیم هم عاشق ِ ما بود. عاشق ِ چی ِ ما بود؟ بله درست می‌گویید، سوال ِ به جایی است.

راستش در این پاییز قرار شد ما برویم شهرستان درسمان را ادامه بدهیم. و علاوه بر پاییز ِ تهران- که در آلودگی و خشکی گذشت- یک پاییز ِ دیگر را هم ببینیم. شهری که ما در آن مشغول به درس  و کسب ِ علم شدیم همدان نام دارد. که یک شهر ِ تاریخی است. ابوعلی سینا را هم در آن دفن کرده‌اند. راستش ما دیگر ادامه‌ی تحصیل را احمقانه می‌دانیم. به نظر ِ ما جمله‌ی ز گهواره تا گور دانش بجوی، غلط دارد.  زگهواره تا گور دانش بجوی، اما اگر خواستی. به نظر ِ ما صورت ِ درستش این است. البته به نظر ِ ما سگ بیشتر می‌ریند یا گربه؟

راستش ما در خلال ِ تحصیل یک چیزی را یاد گرفتیم. این‌که  اگر باران نمی‌اید یا هوا خشک شده دلیل دارد. و دلیلش ممه‌های مردم، و دوری از آغا و فلان نمی‌باشد. دلیلش این است که خورشید یازده سال طول می‌کشد دور ِ خودش بچرخد. و الان لکه‌های سیاه ِ خورشید رو به زمینند برای این‌که این لکه‌ها رو به زمین نباشند یک دوره‌ی یازده‌ساله آب‌ و هوای ک/یری خواهیم داشت. در تمام ِ زمین. و الان چند سال از آن یازده سال گذشته است. برای همین در این پاییز باران نیامد. چیزی که قبلاً ما را  از بیرون آمدن از خانه پشیمان می‌ساخت. در همدان جا نداریم آقا معلم. هر بار مثل جن‌ده‌ها می‌رویم خانه‌ی یکی می‌خوابیم. درحالی که ما آماده‌ی قرارداد بستن با مردمیم، آن‌ها از این پیشنهاد استقبال نمی‌کنند. مردم چه‌شان شده؟ حتی دیگر پول هم آن‌قدر برایشان اهمیت ندارد. به نظر ِ من اهمیت نداشتن ِ پول مرگ ِ انسانیت است. بله نظر ِ عجیبی دارم، اما در عوض ارژینال است. پاییز ِ همدان خیلی سوز دارد. یک‌بار از اتوبوس پیاده شدم و از سرما خایه‌هام افتادند. از شورتم بیرون آمدند، از پاچه‌هام رد شدند، قِل خوردند روی کفش ها و کف ِزمین. خایه‌هام خاکی شدند. برشان داشتم فوتشان کردم، گذاشتم سرِ جاشان. توی آن سرما.

دیگر قصد نداریم از همدان و پاییزش بگوییم. بل‌که می‌خواهیم به این نکته بپردازیم که آغاز ِ محرم با پایان ِ پاییز قرینه شده بود. آقا معلم ما از ماه‌هایی که اسلام را نگاه داشتند بدمان می‌آید و دلیل هم داریم. دلیلمان هم این است که این ماه‌ها اسلام را زنده نگاه داشته‌اند. ما هی می‌خواهیم بحث ِ مذهب را پیش نکشیم. اما می‌بینیم نمی‌شود. به نظر ِ ما یکی از دلایلی که ما داریم در این مملکت می‌سوزیم و می‌سازیم و پروسه‌ی رفتنمان به خارج از این مملکت سخت است و کون پاره می‌کند، همین اسلام است. بله. و هیچ ربطی هم به این‌که اسلام اینی نیست که این‌ها می‌گند ندارد. ما مسلمان ِ هرکجا هم بودیم، همین بساط بود. به غیر از آن، ما خاطره‌ی بد داریم. ما یک دخترخاله داریم که مادرش توی کُما بود، و چند روز ِ تمام هم توی کُما بود. یک بار هم که رفته بودیم عیادتش، چشمانش را وا کرد و زل زد به ما. اَد به ما. البته هنوز هم در کما بود. خاله‌ی ما در کُما مرد. و عروس شدن ِ بچه‌هاش را ندید. بعد چی شد؟ چه ربطی به اسلام داشت؟ هیچی دختر ِ کوچکش چهار پنج روز نخوابید و هی قرآن خواند هی قرآن خواند. اما در انتها ، قرآن به او ک/یر زد. بله. البته بله، من می‌دانم و شما هم از آن‌جا که آقا معلمید، می‌دانید که این قرآن نبود که ک/یر زد، بل‌که اعتقاد ِ دخترخاله‌ی ما بود. اما لطفاً پوت یور دور آقا معلم، در کار ِ ما دخالت نکنید، نا سلامتی این انشای ماست.

آقا معلم، عاشورا، ما دلمان می‌گیرد. از پارسال به این‌ور ها، خیلی هم می‌گیرد. خون می‌شود. و می‌ریزد روی ِ روده‌ها دل ِ ما. همین که فکر می‌کنیم. فکر که می‌دانید چیست، همان. چیزی راجع به چرایش نمی‌گوییم. چون چقدر بگوییم؟ چون مگر فقط ما باید بگوییم؟ مگر این انشای ِ عن ِ ما را کی می‌خواند؟ بگذریم. ما در این ماه به گا رفتیم، هنوز تمام نشده، داریم به گا می‌رویم، گفتم در این ماه؟ نه در این فصل. بله ما معاف شدیم. خدا رو هم شکر می‌کنیم. اما حالا چون معاف شدیم یعنی باید خفه شده و هیچّی از خدا نخواهیم؟

آقا معلم، ویگن یک چیزی می‌خواند آدم از غصه دل‌پیچه اش می‌شد، می‌گفت سر کنم ای برگ ِ خزان، خزان هم که می‌دانید. همان پاییز است. این بود انشای ِ ما.

 

فنگ‌شویی

مادرم صبح آمد و با لحن آمرانه‌‌ای بهم گفت کسرای مادر، اتاقت را گه برداشته. و من گفتم یک روز ماندم خانه، ولم کند. چون یک‌هو دیدی تصمیم گرفتم برم مستقل زندگی کنم. چون به این‌جام رسیده. چون دوست ندارم همه‌اش یا مشغول تعمیر ِ ماشین باشم، یا انار خریدن، یا جمع کردن ِ اتاق. چون صبحش پدرم آمده بود گفته بود من مُردم یا زنده؟ چون   نگذاشته بودم آب جوش بیاید. من که چایی نمی‌خورم.  صبح از خواب که پا می‌شم، حتی نمی‌رم بشاشم، می‌آم پای کامپیوتر و این طیف  مختلفی از افراد را حرص می‌دهد. از خانم ِ سا گرفته تا پدر و مادر ِ آدم را.  در رابطه با راستای این‌که اتاق ِ کسرای ِ مادر را گه برداشته، مادر می‌آید  یک سری کیف و میف که حاوی کاغذ و سی‌دی و جزوات  من هستند را می‌برد و در هال پهن می‌کند روی یک ملافه – ملحفه یا شَمَد اصلاً- و هی می‌گوید که فنگ‌شویی گفته است خاک نباید روی چیزی بنشیند. به نظر ِ من فنگ‌شویی گه خورده. اما مادرم اضافه می‌کند فنگ شویی گفته که خاک باعث ِ بدبیاری می‌شود. و اتاق ِ شما هم پر از خاک است. چون از بس همه چیزتان را ولو ریخته‌اید دیگر نمی‌شود آن را تمیز کرد و خاک‌ها را گرفت. و برای همین است که شما بدبیاری می‌آورید. و من می‌گم معافیت و قبولی در دانشگاه جزو بد بیاری است؟ البته به نظر ِ خودم بدبیاری است که آدم در شهر ِ خودش درس نخواند. و مادرم می‌گوید بحث نکنم. فردا می‌گند این پسره چه شلخته بود، دختر ِ مردم را بدبخت کرد. می‌گند مادرش بهش تمیز بودن یاد نداد. من می‌گم وا. می‌گوید وا و کوف. حالم بهم خورد از اتاقتان،  همه‌چی ولو. این حقیقت ندارد. در اتاق  ما همه چیز ولو نیست. بلکه همه چیز روی دو تا پا تختی ولو است. چون کمدها دارند می‌ترکند و دیگر جا نداریم. چون یک‌سری لباس بلا استفاده مانده و پدرم می‌گوید حیف است، این‌ها را نریزید دور. ما که دور نمی‌ریزیم می‌دیم کسی که استفاده کند. اما به هر حال پدرم این را هم مثل دور ریختن می‌داند. فقط یک جایی را بلد است در کردان که بچه‌های بی‌سرپرست آن‌جا هستند و آن‌جا را قبول دارد. می‌گوید بدید لباس‌ها را به من، من با آقا سمیعی می‌برم کردان. آخرین بار که این کار را کردند، مربوط بود به هفت سال ِ پیش.

پدرم می‌رود بالا سر ِ مادرم که دارد یادداشت‌های مرا که هر کدام بعدها خیلی قیمتی می‌شوند- حالا مثلاً- می‌ریزد دور و می‌گوید این دفترها حیف است، این‌ها را بدیم توش این بچه- یعنی من- نقاشی بکشد. ما به پدرمان جوری نگاه می‌کنیم که یعنی هرهر خندیدیم. اما او منظورش جدی است و می‌گوید چتونه؟ بعد مادرم می‌گوید که در فنگ شویی همه‌ی چیزهای اضافی باید از خانه بیرون برده شوند. و پدرم می‌گوید فنگ‌چیچی؟ و مادرم می‌گوید فنگ‌شویی. و پدرم می‌گوید یعنی چه؟ و مادرم می‌گوید  که یعنی شوهر ِ آدم برود و در کار ِ  زنش دخالت نکند، برود و روی همان کاناپه درازش را بکشد. پدرم می‌گوید اِ؟ من در این اثنا – کدام اثنا؟- می‌روم کاغذهایم را نجات می‌دهم. کاغذهایی که از روزهای تهران کلینیک، یک لحظاتی را ثبت کرده‌اند. آن‌هایی که از روزهای اصفهان یک چیزهایی را در خود دارند. و آن‌هایی که نمی‌توانم بگم چه چیزهایی در خود دارند، و فنگ شویی هم می‌تواند برود تو کون ِ آقا یدالله رنگی در بیاید.

یک چهارم

داشتم توی اتوبان می‌رفتم، توی شیخ‌فضل‌الله. به سمت ِ جنوب. بعد، یک‌هو بوی بنزین زد تو. ماشین سرعتش کم شد، بنزین به موتور نمی‌رسید. من هم نمی‌دانستم چه‌کار کنم، زدم کنار زنگ زدم به تعمیرکاری که ظهرش یک شیلنگی را عوض کرده بود،  گفت برو بغل مخزن رادیات، فلانش رو فلان کن، رفتم دیدم، بنزین یک جور ِ نرمی، مثل ِ شاشی  که  در استخر می‌بینید به وقت ِ خواب، دارد می‌ریزد. همین الان که این‌ها را تایپ می‌کنم دستم بوی بنزین می‌دهد. گفتم آقا من الان فرق عن و گوشت کوبیده را تشخیص نمی‌دهم. راستش فکر می‌کردم الان است که موتور ِ ماشین آتیش بگیرد. بعد در خانه من را از کیون دار بزنند. بعد اوس حسن که تعمیرکار مورد اشاره بود، خودش آمد و بست و گفت آقا هر موقع ایرادی پیدا کرد و موندی زنگ بزن بهم. می‌خواستم بگم نه پس! مرتیکه، کم مانده بود آتیش بگیرم. بهش گفتم نزدیک بود آتیش بگیرم. گفت هیچی نمی‌شدی و این‌ها. دیدم بنزینم نصف شده. ینی نصف که بود، نصف ِ نصف شده. بعد اوستا خودش سوار ِ ماشینش شد. و همراهش هم بهش پیوست، بعد من سوار ماشین شدم. پام را گذاشتم روی پدال و دیدم که  مثل این‌که درست شده. کنار ِ دستم یک کیسه انار نشسته بود. انار ِ قرمز و ریز. یکی از انارها گفت: ریدی زیرتا.

گیشا، قسمت ِ دو

حتی اولین عشق ِ من – به غیر آن خبرنگاره در نینجا ترتلز از دنیای کارتون‌ها   و دختر ِ ناوارو  از دنیای فیلم‌ و سریال که در دنیای حقیقی امکان  وصال با آن‌ها نبود- در کوچه رخ داد. البته الان که دقیق نگاه می‌کنم از پشت ِ پنجره دقیقاً رخ داد. بله. راستش یادم نیست چند سالم بود. دوم بودم، اما دبیرستان بودم یا راهنمایی؟ راستش من دوست داشتن  دخترها را گناه می‌پنداشتم. و کل ِ فامیل هم سر ِ همین قضیه برای من و داداشم- که مثل ِ من ریاکار نبود، ایمان داشت به این قضیه- دست می‌گرفتند. ما با دخترها بازی می‌کردیم. منظور خاله‌بازی و این‌ها نیست. دخترهای کوچه‌ی ما زیاد بودند. و ماها که فوتبال بازی می‌کردیم آن‌ها هم مثلاً بدمینتون بازی می‌کردند اما قصدشان دید زدن ِ ما بود. چون ما پسربچه‌های تماشایی‌ای بودیم، یا دست ِ کم من این‌طور دوست دارم خیال کنم.  بازی ِ مشترکی که می‌کردیم بالابلندی بود، یا استپ هوایی. برگردیم به اولین عشق -عشق؟- من متوجه شده بودم که سین هی می‌آید پشت ِ پنجره. خانه‌ی ما ، روبه‌روی هم بود. من هم می‌رفتم پشت  پنجره.  که او را ببینم که من را می‌بیند، بله. آخرش یک‌روز خودم را جمع کردم. بر تپش‌ها و نبض‌های اعضا جوارحم فائق آمده و براش دست تکان دادم. بعد او به من خندید و همه‌ی نبض‌ها در همه‌ی اعضا چوارح‌ها خیلی زیاد شدند. بعد من گفتم -گفتم؟ نه، من اشاره کردم، خانه‌ی ما این‌ور ِ کوچه بود، خانه‌ی آن‌ها آن‌ور- که بهت زنگ می‌زنم و بعد رفتم پای تلفن از توی دفترچه شماره‌شان را پیدا کردم- چون به هر حال همسایه‌ها آن‌وقت‌ها شماره‌ی هم را داشتند- بله. بعد دوست شدیم و هیچ‌جا هم نمی‌رفتیم و تلفنی هم حرف نمی‌زدیم و اصلاً این بدترین دوستی بین ِ دختر و پسر در جهان بود که شکل گرفته است در طول تاریخ. سین از نظر ِ من جن‌ده بود. البته این‌طور نیست . این نظر ِ کنونی ِ من نیست. بل‌که این خشم  کودکی است که در کلمات تجلی پیدا می‌کند. این باعث شد که من فکر کنم همه‌ی دختر‌ها بدجنسند. و دوستی هم یعنی همین که گاهی به هم زنگ بزنید و بگویید چه خبر و بگویند که الان مامانم هست، بعداً. گفتن ندارد رابطه‌ی ما بدون ِ برقراری ِ ارتباط ِ کلامی تمام شد و سال ِ بعد یکی از بچه‌ها که از بدبختی ِ من هم‌مدرسه‌ای و همشاگردی بودیم مخش را زد. سین باعث شد که من تا هیژده-نوزده سالگی دوست‌دخترهای خیالی داشته باشم. بله.

اسم ِ پسره پژمان بود. اسم ِ داداشش فرزاد بود. فرزاد از پژمان بلندتر بود. با این‌حال لقب ِ فرزاد، سه سانتی بود. و لقب ِ پژمان هم بَبُل بود. بنابراین چون اولقبی درخور همچون بَبُل داشت دیگر لقبی که ربط به کوتاه بودن ِ قد داشته باشد رویش گذاشته نشد.این القاب را معمولاً اشکان روی بچه‌ها می‌گذاشت. اشکان رییس بود. لابد صورتش خوب بود، چون همه‌ی خانم‌ها می‌گفتند شکل ِ بچه‌گربه است. قدش بلند بود و آن اواخر بلند تر هم شد و بعد هم رفت بدن‌سازی و هیکلش مثل ما شکل ِ تره فرنگی نبود دیگر. اشکان دیرتر از همه سراغ ِ سین رفت. ما دیوانه بودیم. کوچه‌ی ما توانایی این را داشت که دختر صادر کند به محله‌های دیگر. اما همه دنبال سین بودند. من خودم را مفتخر می‌دیدم که اولین بی‌اف ِ سین بودم. و اما اصلاً به این افتخار نمی‌کردم که اولین دختری که اسمش را گوشه‌ی جزوه‌هام می‌نوشتم، سین بود. به هر حال. اشکان قدش خیلی بلند بود. همو بود که من و داداشم را برادران دانا می‌خواند. به بابای حمیدرضا می‌گفت بالتازار. و به پژمان میگفت بَبُل. یک پسری بود از بچه‌های کوچه‌ی پایین به اسم ِ ممد. ممد ها خیلی زیاد بودند. ممد فلان، ممد بی‌سار، ممد مُرغی، ممد قرضی،  ممد کدخدا. ممد مرغی گشاد راه می‌رفت و این او را شبیه به مرغ می‌کرد. یک روز اشکان از سر  ِ کوچه داد زد مُرغی؟ مُررررررررررغی؟ مُرغی؟ و ممد مرغی هم برگشت از ته ِ کوچه  گفت- در حقیقت داد کشید-  چیه مادر جن‌ده؟ اما دعوا نشد. ماها اصلاً اهل ِ دعوا نبودیم. فحش هم نمی‌دادیم. خبری از فیلم و این‌ها هم نبود. ما یک مشت بچه بودیم که سر ِ نوزده و بیست گرفتن رقابت می‌کردیم. و سعی می‌کردیم توی دریبل تو گل امتیاز بیاریم.

بالای سین این‌ها، آقا محسن می‌نشست. که با مادرش زندگی می‌کرد. که در کرج توی یک پاساژی مغازه‌ی جوراب فروشی داشت. این را یک‌بار با پدرم که سر ِ کوچه آقا محسن را سوار کرد و تا سر ِ گیشا رساند، فهمیدیم. پدرم همان موقع هم دو تا جوراب ِ اسکاچ از آقا محسن برداشت. پولش را هم داد. هرچند آقا محسن گفته بود که ناراحت می‌شود، اما پدرم ترجیح داد تا او را ناراحت کند. زرشکی بودند و مشکی. پدرم عاشق زرشکی است. آقا محسن نوار را بلند می‌کرد. مثلاً مادرن تاکینگ یا مایکل جکسُن یا فیل کالینز می‌گذاشت. یک زنجیر ِ طلا آویزان می‌کرد به گردنش. با یک رکابی می‌آمد پای پنجره و تو کوچه را از آن بالا نگاه می‌کرد. در ِ آن‌ها گل ِ دریبل تو گل ِ ما بود. همیشه هم می‌گفت بریم آن‌ور بازی کنیم. چون توپ که می‌خورد به در، بوم صدا می‌کند. آن‌ور تر خانه‌ی محمودیان بود. که استاد ِ دانشگاه بود. پدرم باش سلام‌علیک داشت. پدرم با همه سلام‌علیک داشت. پدرم می‌گفت محمودیان فقط از قیمت ِ روغن حرف می‌زند و این‌که آینه بغل ِ پیکان چه گران است. محمودیان هم خوشش نمی‌امد ما در ِ خانه‌اش بازی کنیم. می‌گفت زنش مریض است. که چرت محض بود. سین یک داداش داشت. که با تلفن ِ بی‌سیمشان می‌امد پای پنجره و حرف می‌زد و وقتی می‌خواست برود تو خانه. سوت می‌زد. بعد در را وا می‌کردند. عجیب. اسمش بود سیامک، بعداً سیامک رفت هلند با یک زن ِ هلندی دو ایکس لارج ازدواج کرد که تابعیت هلندی بگیرد، اما چند روز پیش‌ها توی بانک دیدمش-البته او مرا ندید- ، پس لابد برگشته و دو ایکس لارج را ول کرده. آقا محسن یک پسرخاله داشت. که جمعه‌ها می‌امدند جلوی خانه‌ی ما بدمینتون بازی می‌کردند جفتشان لباس‌های سر ِ همی می‌پوشیدند. همین‌ها که مکانیک‌ها هم می‌پوشند. من خیلی خوشم میآمد. دوست داشتم وقتی بزرگ شدم، همه‌اش از این لباس ها بپوشم. در میهمانی.  در خانه. در عروسی. پدرم می‌گفت اقا محسن ازگل است. آقا محسن بعدها یک زن گرفت، که همه می‌گفتند طفلی دختره. موتور ِ سفیدش را هم فروخت- یادم رفت بگم یک موتور  سفید هم داشت، و یک کلاه کاسکت که روی کلاه چرخ نصب شده بود- و دیگر با آن وضع نیامد دم ِ پنجره و همه گفتند دختره محسن را آدم کرد. و همه می‌گفتند دختره ناز است و من مثلاً توی این بحث‌ها شرکت نمی‌کردم، چون هم بچه بودم و هم بچه‌ها باید خودشان را بزنند به آن راه، اما به نظر ِ من هم جدی‌جدی دختر ِ نازی بود.