گیشا، قسمت ِ دو

حتی اولین عشق ِ من – به غیر آن خبرنگاره در نینجا ترتلز از دنیای کارتون‌ها   و دختر ِ ناوارو  از دنیای فیلم‌ و سریال که در دنیای حقیقی امکان  وصال با آن‌ها نبود- در کوچه رخ داد. البته الان که دقیق نگاه می‌کنم از پشت ِ پنجره دقیقاً رخ داد. بله. راستش یادم نیست چند سالم بود. دوم بودم، اما دبیرستان بودم یا راهنمایی؟ راستش من دوست داشتن  دخترها را گناه می‌پنداشتم. و کل ِ فامیل هم سر ِ همین قضیه برای من و داداشم- که مثل ِ من ریاکار نبود، ایمان داشت به این قضیه- دست می‌گرفتند. ما با دخترها بازی می‌کردیم. منظور خاله‌بازی و این‌ها نیست. دخترهای کوچه‌ی ما زیاد بودند. و ماها که فوتبال بازی می‌کردیم آن‌ها هم مثلاً بدمینتون بازی می‌کردند اما قصدشان دید زدن ِ ما بود. چون ما پسربچه‌های تماشایی‌ای بودیم، یا دست ِ کم من این‌طور دوست دارم خیال کنم.  بازی ِ مشترکی که می‌کردیم بالابلندی بود، یا استپ هوایی. برگردیم به اولین عشق -عشق؟- من متوجه شده بودم که سین هی می‌آید پشت ِ پنجره. خانه‌ی ما ، روبه‌روی هم بود. من هم می‌رفتم پشت  پنجره.  که او را ببینم که من را می‌بیند، بله. آخرش یک‌روز خودم را جمع کردم. بر تپش‌ها و نبض‌های اعضا جوارحم فائق آمده و براش دست تکان دادم. بعد او به من خندید و همه‌ی نبض‌ها در همه‌ی اعضا چوارح‌ها خیلی زیاد شدند. بعد من گفتم -گفتم؟ نه، من اشاره کردم، خانه‌ی ما این‌ور ِ کوچه بود، خانه‌ی آن‌ها آن‌ور- که بهت زنگ می‌زنم و بعد رفتم پای تلفن از توی دفترچه شماره‌شان را پیدا کردم- چون به هر حال همسایه‌ها آن‌وقت‌ها شماره‌ی هم را داشتند- بله. بعد دوست شدیم و هیچ‌جا هم نمی‌رفتیم و تلفنی هم حرف نمی‌زدیم و اصلاً این بدترین دوستی بین ِ دختر و پسر در جهان بود که شکل گرفته است در طول تاریخ. سین از نظر ِ من جن‌ده بود. البته این‌طور نیست . این نظر ِ کنونی ِ من نیست. بل‌که این خشم  کودکی است که در کلمات تجلی پیدا می‌کند. این باعث شد که من فکر کنم همه‌ی دختر‌ها بدجنسند. و دوستی هم یعنی همین که گاهی به هم زنگ بزنید و بگویید چه خبر و بگویند که الان مامانم هست، بعداً. گفتن ندارد رابطه‌ی ما بدون ِ برقراری ِ ارتباط ِ کلامی تمام شد و سال ِ بعد یکی از بچه‌ها که از بدبختی ِ من هم‌مدرسه‌ای و همشاگردی بودیم مخش را زد. سین باعث شد که من تا هیژده-نوزده سالگی دوست‌دخترهای خیالی داشته باشم. بله.

اسم ِ پسره پژمان بود. اسم ِ داداشش فرزاد بود. فرزاد از پژمان بلندتر بود. با این‌حال لقب ِ فرزاد، سه سانتی بود. و لقب ِ پژمان هم بَبُل بود. بنابراین چون اولقبی درخور همچون بَبُل داشت دیگر لقبی که ربط به کوتاه بودن ِ قد داشته باشد رویش گذاشته نشد.این القاب را معمولاً اشکان روی بچه‌ها می‌گذاشت. اشکان رییس بود. لابد صورتش خوب بود، چون همه‌ی خانم‌ها می‌گفتند شکل ِ بچه‌گربه است. قدش بلند بود و آن اواخر بلند تر هم شد و بعد هم رفت بدن‌سازی و هیکلش مثل ما شکل ِ تره فرنگی نبود دیگر. اشکان دیرتر از همه سراغ ِ سین رفت. ما دیوانه بودیم. کوچه‌ی ما توانایی این را داشت که دختر صادر کند به محله‌های دیگر. اما همه دنبال سین بودند. من خودم را مفتخر می‌دیدم که اولین بی‌اف ِ سین بودم. و اما اصلاً به این افتخار نمی‌کردم که اولین دختری که اسمش را گوشه‌ی جزوه‌هام می‌نوشتم، سین بود. به هر حال. اشکان قدش خیلی بلند بود. همو بود که من و داداشم را برادران دانا می‌خواند. به بابای حمیدرضا می‌گفت بالتازار. و به پژمان میگفت بَبُل. یک پسری بود از بچه‌های کوچه‌ی پایین به اسم ِ ممد. ممد ها خیلی زیاد بودند. ممد فلان، ممد بی‌سار، ممد مُرغی، ممد قرضی،  ممد کدخدا. ممد مرغی گشاد راه می‌رفت و این او را شبیه به مرغ می‌کرد. یک روز اشکان از سر  ِ کوچه داد زد مُرغی؟ مُررررررررررغی؟ مُرغی؟ و ممد مرغی هم برگشت از ته ِ کوچه  گفت- در حقیقت داد کشید-  چیه مادر جن‌ده؟ اما دعوا نشد. ماها اصلاً اهل ِ دعوا نبودیم. فحش هم نمی‌دادیم. خبری از فیلم و این‌ها هم نبود. ما یک مشت بچه بودیم که سر ِ نوزده و بیست گرفتن رقابت می‌کردیم. و سعی می‌کردیم توی دریبل تو گل امتیاز بیاریم.

بالای سین این‌ها، آقا محسن می‌نشست. که با مادرش زندگی می‌کرد. که در کرج توی یک پاساژی مغازه‌ی جوراب فروشی داشت. این را یک‌بار با پدرم که سر ِ کوچه آقا محسن را سوار کرد و تا سر ِ گیشا رساند، فهمیدیم. پدرم همان موقع هم دو تا جوراب ِ اسکاچ از آقا محسن برداشت. پولش را هم داد. هرچند آقا محسن گفته بود که ناراحت می‌شود، اما پدرم ترجیح داد تا او را ناراحت کند. زرشکی بودند و مشکی. پدرم عاشق زرشکی است. آقا محسن نوار را بلند می‌کرد. مثلاً مادرن تاکینگ یا مایکل جکسُن یا فیل کالینز می‌گذاشت. یک زنجیر ِ طلا آویزان می‌کرد به گردنش. با یک رکابی می‌آمد پای پنجره و تو کوچه را از آن بالا نگاه می‌کرد. در ِ آن‌ها گل ِ دریبل تو گل ِ ما بود. همیشه هم می‌گفت بریم آن‌ور بازی کنیم. چون توپ که می‌خورد به در، بوم صدا می‌کند. آن‌ور تر خانه‌ی محمودیان بود. که استاد ِ دانشگاه بود. پدرم باش سلام‌علیک داشت. پدرم با همه سلام‌علیک داشت. پدرم می‌گفت محمودیان فقط از قیمت ِ روغن حرف می‌زند و این‌که آینه بغل ِ پیکان چه گران است. محمودیان هم خوشش نمی‌امد ما در ِ خانه‌اش بازی کنیم. می‌گفت زنش مریض است. که چرت محض بود. سین یک داداش داشت. که با تلفن ِ بی‌سیمشان می‌امد پای پنجره و حرف می‌زد و وقتی می‌خواست برود تو خانه. سوت می‌زد. بعد در را وا می‌کردند. عجیب. اسمش بود سیامک، بعداً سیامک رفت هلند با یک زن ِ هلندی دو ایکس لارج ازدواج کرد که تابعیت هلندی بگیرد، اما چند روز پیش‌ها توی بانک دیدمش-البته او مرا ندید- ، پس لابد برگشته و دو ایکس لارج را ول کرده. آقا محسن یک پسرخاله داشت. که جمعه‌ها می‌امدند جلوی خانه‌ی ما بدمینتون بازی می‌کردند جفتشان لباس‌های سر ِ همی می‌پوشیدند. همین‌ها که مکانیک‌ها هم می‌پوشند. من خیلی خوشم میآمد. دوست داشتم وقتی بزرگ شدم، همه‌اش از این لباس ها بپوشم. در میهمانی.  در خانه. در عروسی. پدرم می‌گفت اقا محسن ازگل است. آقا محسن بعدها یک زن گرفت، که همه می‌گفتند طفلی دختره. موتور ِ سفیدش را هم فروخت- یادم رفت بگم یک موتور  سفید هم داشت، و یک کلاه کاسکت که روی کلاه چرخ نصب شده بود- و دیگر با آن وضع نیامد دم ِ پنجره و همه گفتند دختره محسن را آدم کرد. و همه می‌گفتند دختره ناز است و من مثلاً توی این بحث‌ها شرکت نمی‌کردم، چون هم بچه بودم و هم بچه‌ها باید خودشان را بزنند به آن راه، اما به نظر ِ من هم جدی‌جدی دختر ِ نازی بود.

یک دیدگاه برای ”گیشا، قسمت ِ دو

  1. smooth and fun writing, I can see myself playing in that street with neighborhood kids and trying to get girls attention etc etc

    Thanks for sharing

  2. آن چیزی که باعث می شود تو را دوست داشته باشم یک سری علایق مشترک است . همین از بچه گی هایت که گفتی من آن خانه ی روبرویی را آن آقایی که جوراب می فروخت و همین پدرت را اصلن داشته ام در یک ورژن دیگر و خیلی برایم آشنا است . همان از عروسی ایرانی گفتنت هم همینطور . البته خدا را شکر یک قسمتی را که مربوط است به مراسم فیلمسازی عروس داماد بود زیاد نگفتی تا جا داشته باشد من بگویم :)

  3. خاطرات بچگی خیلی شیرین یه جاهاییش یه جاهاییش هم حال بهم زن.
    مثل این که یکی شناساییت کرد.:))این ساغره یحتمل خوشگل هم بوده دیگه؟؟

  4. آهااااااااااااااااااااااااااي كسري منم ميخوام در پاسداري شده رو بخونم خوب، پسورد ديگه چيه؟

  5. من گذرواژه می خوااااااااااااااااام!!! تو رو خدااااااااااا!!!!!!!!!!!!!! امروز مثل همیشه با ذوق اومدم بخونمت دیدم …….. نامرددددددددددددد!!!! موضوع به این با حالی گذاشته، نمی ذاره من بخونمممممم!!!!

  6. سلام من هميشه مطالبت رو مي خونم ولي تا حالا كامنت نزاشتم ؟ نذاشتم چون من با dail up به اينترنت وصل مي شم . دوست دارم بازم خواننده ي مطالبت باشم اگه اشكالي نداره براي من گذر واژه ات رو بذار !!!!
    ما دوستت داريم آق چسري

  7. آقا رمزت شیفت+جان لنون میباشه؟
    باهوشیم ما آخه
    ساغرو گفته بدی قبلنا ولی گفته بودی دوست دخترمو اینا بوده.این که بیشتر یه رابطه ی باغچه بانی بود.ایما و اشاره و اینا.

  8. من به کسری کاری ندارم که یه چی نوشته که نمیخواد همه بخونن.حساب اونایی هم که پسورد دارن و میرن میخونن هم به خدا واگذار میکنم ولی خب دِ لامصب اون ستاره رو دیگه هی فشار نده که کم شه زیاد شه هی من بگم یعنی چی میتونه باشه.خب مام دل داریم حس کنجکاویی داریم رعایت کنین خب!

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s