فنگ‌شویی

مادرم صبح آمد و با لحن آمرانه‌‌ای بهم گفت کسرای مادر، اتاقت را گه برداشته. و من گفتم یک روز ماندم خانه، ولم کند. چون یک‌هو دیدی تصمیم گرفتم برم مستقل زندگی کنم. چون به این‌جام رسیده. چون دوست ندارم همه‌اش یا مشغول تعمیر ِ ماشین باشم، یا انار خریدن، یا جمع کردن ِ اتاق. چون صبحش پدرم آمده بود گفته بود من مُردم یا زنده؟ چون   نگذاشته بودم آب جوش بیاید. من که چایی نمی‌خورم.  صبح از خواب که پا می‌شم، حتی نمی‌رم بشاشم، می‌آم پای کامپیوتر و این طیف  مختلفی از افراد را حرص می‌دهد. از خانم ِ سا گرفته تا پدر و مادر ِ آدم را.  در رابطه با راستای این‌که اتاق ِ کسرای ِ مادر را گه برداشته، مادر می‌آید  یک سری کیف و میف که حاوی کاغذ و سی‌دی و جزوات  من هستند را می‌برد و در هال پهن می‌کند روی یک ملافه – ملحفه یا شَمَد اصلاً- و هی می‌گوید که فنگ‌شویی گفته است خاک نباید روی چیزی بنشیند. به نظر ِ من فنگ‌شویی گه خورده. اما مادرم اضافه می‌کند فنگ شویی گفته که خاک باعث ِ بدبیاری می‌شود. و اتاق ِ شما هم پر از خاک است. چون از بس همه چیزتان را ولو ریخته‌اید دیگر نمی‌شود آن را تمیز کرد و خاک‌ها را گرفت. و برای همین است که شما بدبیاری می‌آورید. و من می‌گم معافیت و قبولی در دانشگاه جزو بد بیاری است؟ البته به نظر ِ خودم بدبیاری است که آدم در شهر ِ خودش درس نخواند. و مادرم می‌گوید بحث نکنم. فردا می‌گند این پسره چه شلخته بود، دختر ِ مردم را بدبخت کرد. می‌گند مادرش بهش تمیز بودن یاد نداد. من می‌گم وا. می‌گوید وا و کوف. حالم بهم خورد از اتاقتان،  همه‌چی ولو. این حقیقت ندارد. در اتاق  ما همه چیز ولو نیست. بلکه همه چیز روی دو تا پا تختی ولو است. چون کمدها دارند می‌ترکند و دیگر جا نداریم. چون یک‌سری لباس بلا استفاده مانده و پدرم می‌گوید حیف است، این‌ها را نریزید دور. ما که دور نمی‌ریزیم می‌دیم کسی که استفاده کند. اما به هر حال پدرم این را هم مثل دور ریختن می‌داند. فقط یک جایی را بلد است در کردان که بچه‌های بی‌سرپرست آن‌جا هستند و آن‌جا را قبول دارد. می‌گوید بدید لباس‌ها را به من، من با آقا سمیعی می‌برم کردان. آخرین بار که این کار را کردند، مربوط بود به هفت سال ِ پیش.

پدرم می‌رود بالا سر ِ مادرم که دارد یادداشت‌های مرا که هر کدام بعدها خیلی قیمتی می‌شوند- حالا مثلاً- می‌ریزد دور و می‌گوید این دفترها حیف است، این‌ها را بدیم توش این بچه- یعنی من- نقاشی بکشد. ما به پدرمان جوری نگاه می‌کنیم که یعنی هرهر خندیدیم. اما او منظورش جدی است و می‌گوید چتونه؟ بعد مادرم می‌گوید که در فنگ شویی همه‌ی چیزهای اضافی باید از خانه بیرون برده شوند. و پدرم می‌گوید فنگ‌چیچی؟ و مادرم می‌گوید فنگ‌شویی. و پدرم می‌گوید یعنی چه؟ و مادرم می‌گوید  که یعنی شوهر ِ آدم برود و در کار ِ  زنش دخالت نکند، برود و روی همان کاناپه درازش را بکشد. پدرم می‌گوید اِ؟ من در این اثنا – کدام اثنا؟- می‌روم کاغذهایم را نجات می‌دهم. کاغذهایی که از روزهای تهران کلینیک، یک لحظاتی را ثبت کرده‌اند. آن‌هایی که از روزهای اصفهان یک چیزهایی را در خود دارند. و آن‌هایی که نمی‌توانم بگم چه چیزهایی در خود دارند، و فنگ شویی هم می‌تواند برود تو کون ِ آقا یدالله رنگی در بیاید.

یک دیدگاه برای ”فنگ‌شویی

  1. آقا اين دفتر دستك نوشته هاتو اگه خواستي سر به نيست كني،‌ جوري بكن كه اگه احيانا از لابراتوار كا گ ب هم سر درآورد شرمنده و روسياه خلق خدا نشي.
    ما از اين اتفاقا تو شنگ فويي زياد به سرمون اومده،‌كلي باهاش خاطره داريم

  2. من میگویم ( البته عرض میکنم ) که این نبشته پر بود از «میگوید» که میشد فاکتوری از آنها گرفت در جهت تخلیص کلام …
    راستی سلام و خاک بر سر فنگ شویی تا خودش دچار بد بیاری شود….همین

  3. من فنگ‌شويي رو دوست دارم. باعث مي‌شه ازون هورمون‌هاي شادي‌بخش كه اسمش يادم نيست توي بدنم ترشح بشه. كريستال توي ورودي نور رو دوست دارم، و نقش‌هاي قشنگش رو. ميزهاي گرد كه همه دور هم هستن، و چيدماني كه مركزيت با تلويزيون نيست، و … چيزهاي دوست‌داشتني زياد داره.

  4. ما هم که خر کیف شدیم از این نوشته طبق معمول سنواتی البته بیشتر روزاتیه چون به سال نرسیده . و خرسندیم که میبینیم از اتاق ما به هم ریخته تر هم هست و این خودش یعنی ما هنوز میتوانیم در به هم ریختگی پیشرفت کنیم. این مادر ما وقتی ما نیستسم فنگ می شوید که ما را تا مرز اعتیاد و فرار از خانه میبرد ./ الان یک مقداری بهبودی حاصل شده درش البته.

  5. اصلا این خنگ شویی چی چی هست حالا؟
    ضمنا می شود لباسهایتان را خودتان ببرید آنجا که پدر و آقای سمیعی میبرند. البته اگر کالیبر اجازه دهد…

  6. اصن جهان میره به سمت ناپایداری و بلا بلا بلا.هرچقدرم که جمع میکنی باز به هم میریزه.موافقی که بیشترشم خود به خود به هم میریزه؟آره والا

    اینو بگم؛چن روز پیش داشتم با دوستم میرفتم تو وصال رسیدیم به اون کوچه هه که سرش گالری داره،گفتم اینجا قند رفته سرشو بخیه زده.تو بچگی.

    دوستم که فکش افتاد.این به کنار.

    شده بودم شبیه این تورگایدا که را میرن تو شهر واسه مردم تعریف میکنن که بله اینجا اعلیحضرت خبر ترور فلانی رو شنیدن.خیلی ناراحت شدن.اصن یه حالی شدن..حالا چن قدم جلوتر اگه بریم دوستان میرسیم به جایی که ایشون مینشستن چپق دود میکردن..بله محل مورد علاقه شون بوده…

    روانیت شدیم اعلیحضرتا.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s