موضوع انشا: پاییز ِ خود را توصیف کنید، پاییز ِ خود را چگونه گذراندید؟

به نام خداوند ِ بخشنده، به نام ِ خداوند ِ مهربان

هنوز چند روز مانده تا پاییز تمام شود. با این‌حال این موضوع  انشاست. آقا معلم، می‌دانید ما پاییز را دوست نداریم و از بوی ِ مهر- و از مسکن  مهر، و از دولت مهر، و از خبرگزاری ِ مهر، و از مهرورزی- عقمان که نه عنمان می‌گیرد. من را می‌بخشید. من بیست و شش ساله‌ام و حقوقم در جامعه در رابطه با فحش دادن، تعریف شده است، آقا معلم. می‌دانید در ماه ِ مهر چون خورشید یک‌جوری رفتار می‌کند برگ درخت‌ها زرد می‌شوند. و بعد هم می‌ریزند. این فقط کار ِ رفتگرها را زیاد می‌کند. این است که رفتگرها بیش از حد ماهیانه می‌خواهند. البته تازگی‌ها، حالا دوبار ماهیانه دادن هم که کسی را نکشته.

برگ را می‌گفتم. درخت‌ها لخت می‌شوند و خیابان‌ها بر عکس ِ درخت‌ها پوشیده می‌شوند. و آدم‌ها فرصت ِ دیدن ِ آسمان را دارند در حالی که برگ‌ها زیر ِ پاشان خش‌خش می‌کنند. این خیلی خطرناک است آقا معلم. این ممکن است باعث شود که عاشق شوید، همین خش‌خش و آسمان و قار قار ِ کلاغ. راستش ما هیچ چیز از پاییزی که گذراندیم به یاد نداریم. ما آدم خنگی هستیم.  اما به هر حال به عنوان ِ یک انسان، علی رغم ِ زشت بودن و نداشتن زیبایی‌های ظاهری ما هم عاشق شده‌ایم. و خوب می‌دانیم که داریم از چه صحبت می‌کنیم. و جالب این‌که فکر می‌کنیم کسی هم که ما عاشقش بودیم هم عاشق ِ ما بود. عاشق ِ چی ِ ما بود؟ بله درست می‌گویید، سوال ِ به جایی است.

راستش در این پاییز قرار شد ما برویم شهرستان درسمان را ادامه بدهیم. و علاوه بر پاییز ِ تهران- که در آلودگی و خشکی گذشت- یک پاییز ِ دیگر را هم ببینیم. شهری که ما در آن مشغول به درس  و کسب ِ علم شدیم همدان نام دارد. که یک شهر ِ تاریخی است. ابوعلی سینا را هم در آن دفن کرده‌اند. راستش ما دیگر ادامه‌ی تحصیل را احمقانه می‌دانیم. به نظر ِ ما جمله‌ی ز گهواره تا گور دانش بجوی، غلط دارد.  زگهواره تا گور دانش بجوی، اما اگر خواستی. به نظر ِ ما صورت ِ درستش این است. البته به نظر ِ ما سگ بیشتر می‌ریند یا گربه؟

راستش ما در خلال ِ تحصیل یک چیزی را یاد گرفتیم. این‌که  اگر باران نمی‌اید یا هوا خشک شده دلیل دارد. و دلیلش ممه‌های مردم، و دوری از آغا و فلان نمی‌باشد. دلیلش این است که خورشید یازده سال طول می‌کشد دور ِ خودش بچرخد. و الان لکه‌های سیاه ِ خورشید رو به زمینند برای این‌که این لکه‌ها رو به زمین نباشند یک دوره‌ی یازده‌ساله آب‌ و هوای ک/یری خواهیم داشت. در تمام ِ زمین. و الان چند سال از آن یازده سال گذشته است. برای همین در این پاییز باران نیامد. چیزی که قبلاً ما را  از بیرون آمدن از خانه پشیمان می‌ساخت. در همدان جا نداریم آقا معلم. هر بار مثل جن‌ده‌ها می‌رویم خانه‌ی یکی می‌خوابیم. درحالی که ما آماده‌ی قرارداد بستن با مردمیم، آن‌ها از این پیشنهاد استقبال نمی‌کنند. مردم چه‌شان شده؟ حتی دیگر پول هم آن‌قدر برایشان اهمیت ندارد. به نظر ِ من اهمیت نداشتن ِ پول مرگ ِ انسانیت است. بله نظر ِ عجیبی دارم، اما در عوض ارژینال است. پاییز ِ همدان خیلی سوز دارد. یک‌بار از اتوبوس پیاده شدم و از سرما خایه‌هام افتادند. از شورتم بیرون آمدند، از پاچه‌هام رد شدند، قِل خوردند روی کفش ها و کف ِزمین. خایه‌هام خاکی شدند. برشان داشتم فوتشان کردم، گذاشتم سرِ جاشان. توی آن سرما.

دیگر قصد نداریم از همدان و پاییزش بگوییم. بل‌که می‌خواهیم به این نکته بپردازیم که آغاز ِ محرم با پایان ِ پاییز قرینه شده بود. آقا معلم ما از ماه‌هایی که اسلام را نگاه داشتند بدمان می‌آید و دلیل هم داریم. دلیلمان هم این است که این ماه‌ها اسلام را زنده نگاه داشته‌اند. ما هی می‌خواهیم بحث ِ مذهب را پیش نکشیم. اما می‌بینیم نمی‌شود. به نظر ِ ما یکی از دلایلی که ما داریم در این مملکت می‌سوزیم و می‌سازیم و پروسه‌ی رفتنمان به خارج از این مملکت سخت است و کون پاره می‌کند، همین اسلام است. بله. و هیچ ربطی هم به این‌که اسلام اینی نیست که این‌ها می‌گند ندارد. ما مسلمان ِ هرکجا هم بودیم، همین بساط بود. به غیر از آن، ما خاطره‌ی بد داریم. ما یک دخترخاله داریم که مادرش توی کُما بود، و چند روز ِ تمام هم توی کُما بود. یک بار هم که رفته بودیم عیادتش، چشمانش را وا کرد و زل زد به ما. اَد به ما. البته هنوز هم در کما بود. خاله‌ی ما در کُما مرد. و عروس شدن ِ بچه‌هاش را ندید. بعد چی شد؟ چه ربطی به اسلام داشت؟ هیچی دختر ِ کوچکش چهار پنج روز نخوابید و هی قرآن خواند هی قرآن خواند. اما در انتها ، قرآن به او ک/یر زد. بله. البته بله، من می‌دانم و شما هم از آن‌جا که آقا معلمید، می‌دانید که این قرآن نبود که ک/یر زد، بل‌که اعتقاد ِ دخترخاله‌ی ما بود. اما لطفاً پوت یور دور آقا معلم، در کار ِ ما دخالت نکنید، نا سلامتی این انشای ماست.

آقا معلم، عاشورا، ما دلمان می‌گیرد. از پارسال به این‌ور ها، خیلی هم می‌گیرد. خون می‌شود. و می‌ریزد روی ِ روده‌ها دل ِ ما. همین که فکر می‌کنیم. فکر که می‌دانید چیست، همان. چیزی راجع به چرایش نمی‌گوییم. چون چقدر بگوییم؟ چون مگر فقط ما باید بگوییم؟ مگر این انشای ِ عن ِ ما را کی می‌خواند؟ بگذریم. ما در این ماه به گا رفتیم، هنوز تمام نشده، داریم به گا می‌رویم، گفتم در این ماه؟ نه در این فصل. بله ما معاف شدیم. خدا رو هم شکر می‌کنیم. اما حالا چون معاف شدیم یعنی باید خفه شده و هیچّی از خدا نخواهیم؟

آقا معلم، ویگن یک چیزی می‌خواند آدم از غصه دل‌پیچه اش می‌شد، می‌گفت سر کنم ای برگ ِ خزان، خزان هم که می‌دانید. همان پاییز است. این بود انشای ِ ما.

 

یک دیدگاه برای ”موضوع انشا: پاییز ِ خود را توصیف کنید، پاییز ِ خود را چگونه گذراندید؟

  1. چه سختی کشیدی وقتی خایه هات تو اون سرما افتاد!!!
    و صد البت که ملت همینجور پشت سر هم مثل دخترخاله معصوم شما کیر میخورند و حالیشان نمی شود از کجا خورده اند. افسوس…

  2. :)) :)) :))
    آقا ما آمدیم صدای خنده های بلندمان را بشنوید!
    همین!:دی

    دلمان گرفته بود بعد این تعطیلی های سرطانی! ولی الان که اینجا رو خوندیم و طنز تلخ پنهان نوشته تان را دیدیم! در این نیمه شبی به این حد از جسارت و خایه های خاک خورده و ریدن سگ و ماهیانه رفتگر 20 می دهیم!

    در دلتان هم نگویید ما کی باشیم نمره بدیم چون ما خیلی ام کسی باشیم که بیدار موندیم و 3 بار انشا تونو خوندیم! بله

  3. آره پائيز بس آشغالي بود باز تو حداقل يه معافيت گرفتي من كه نديده هاي تلخ تر زندگيمم ديدم،من كه همين طوري حرف زدنم بلد نيستم اما خوب ـ كه حرفاي نگفتم و تو يه جايي ميخونم

  4. همیشه از پاییز و اول مهر و عاشقی و غروب خورشید و برگهای زرد عنی حالم بهم می خورده.
    ماها هنوز نفهمیدیم که قرآن برای کارهای زمینی نوشته نشده . یا داریم باهاش استخاره می کنیم یا دختر شوهر میدیم یا بالا سر ِ مرده می خونیمش . دست از سر ِ این کتاب هم ور نمی داریم و همش هم بقول خودت ازش ک.یر می خوریم چون برای درد بی درمون زمینی نیست .
    اندازه گیری ریدن سگ و گربه هم به جثه شون بستگی داره من اندازه گرفتم و به این کشف علمی هم نائل شدم.

  5. اون قسمت آرامبخش و اینا رو وردار پاک کن.جدی.من یه کسی رو دارم تو زندگی که چند ساله با وحشت اینکه ممکنه خودکشی کنه دارم شبا میلرزم و میترسم.ببین جدی میگم این وحشت اینکه کلید بندازی بیای تو ببینی عزیزت افتاده اون وسط کشنده س به خدا.فقط ترسش ها.فقط همینکه ته ته ذهنت این نگرانی هست.و عزیزای تو هم اینجا رو میخونن.چون دوسشون داری اونجا رو پاک کن.
    شوخی هم حتی نکن درباره ش.جدیا.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s