یک چیز بدی نوشتم، که شما را به خواندنش دعوت نمی‌‌کنم

الان هفت بار – اغراق می‌کنم- یک چیزی نوشتم و پاک کردم. مطلبی که دیروز نوشتم و پاک شد راجع به حقوقم بود. که می‌شود ساعتی دو دلار و برابر است با سه لیتر بنزین. بنابراین من در روز یازده- دوازده لیتر بنزین می‌گیرم و می‌آم منزل. و بعد گفتم که در خارج – خارج ِ جهان اول- حقوق ِ ظرف شستن در یک رستوران  تخمی بیست دلار است. بعد از خوانندگان خواسته بودم برایم اشک ریخته و ناراحتی کنند و گفته بودم حتی آن هیژده دلار ِ اضافی در حقوق می‌تواند یک دلیل ِ خوب برای مهاجرت باشد. البته برای این‌که حفظ آب‌رو کنم و اینقدر سیاه‌نمایی نکنم بعدش دلیل آوردم که البته کار ِ من سخت است. و ظرف شستن خیلی راحت تر از بلد بودن موضوع محتوای کتاب‌های گه ِ فلسفی ِ نشر ِ نی- پذیرای فحاشی ِ دوستاینم- و رمان‌های وبلاتگ‌طوری ِ نشر ِ چشمه است. گفته بودم مشتری‌ها می‌آیند و از من می‌پرسند آیا این کتاب ِ یوسف آباد خیابان ِ عنم خوب است؟ و من در معذوریت  اخلاقی قرار می‌گیرم. اگر بگویم خوب است دروغ گفته‌ام، اگر بگویم بد است هم به کتابفروشی ضرر زده‌ام. اصولا نوشته بودم که تخصص داشتن در حیطه‌ی تشخیص میزان ِ عنیت ِ انباشته در کتاب‌های چشمه، خیلی طاقت فرساست. پست کردن  کتاب به کانادا نیز. یعنی کل ِ پروسه، از استفاده از ماشین ِ شخصی تا دنبال ِ جای پارک گشتن، تا رفتن ِ بانک برای خرد کردن  چک، تا دوباره دنبال  جای پارک گشتن، تا حمل سی چهل کیلو کتاب ، تا انتظار در صف خانم‌هایی که برای بچه‌هعایشان در آلمان تخمه و شاتره می‌فرستند تا چانه زدن با مامورای حزب‌الهی و معتقد به هدفمند کردنیارانه‌های پُست و همه  تنها برای بیست دلار، طاقت فرساست. دیروز نوشتم که خوشبختانه آدم‌هایی هستند که فکر می‌کنند من خوبم و برام کار پیدا می‌کنند. کار ِ نوشتاری. من دعاشان می‌کنم. باورتان می‌شود؟ من خیلی دعاشان می‌کنم. به نظرم برام طناب انداخته‌اند تا از منجلاب بیام بیرون. مرسی. دیروز این‌ها را نوشته بودم و بعد نوشته‌ام انقدر بد شد-البته از این که الان می‌خوانید خیلی بهتر بود- که چاره‌ای نداشتم جز پاک کردن. این کمترین کاری است که می‌توانستم بکنم. کم کردن ِ یک چیز ِ زشت از بقیه‌ی چیزهای زشت در دنیا. بله چی می‌گفتم؟ بقیه نوشته‌هام هم چون تمرکز فکری ندارم هی می‌آیند و می‌روند. چون من دیگر آن آدم ِ قبلی نیستم. علاوه بر این‌که من هم تحت ِ تاثیر ِ گران شدن ِ بنزین دارم رو به افسردگی می‌آورم، موضوعات  دیگری هستند که نمی‌شود با شما مطرحش کرد. یعنی عقلانیش این است. به هر حال من آدم ِ ناراحتی هستم که بیشترش نه به خاطر ِ بنزین بلکه برای زندگی ِ خودم – که بنزین صد در صد روش تاثیر دارد-است.

راستش تصمیم داشتم راجع به یارانه‌ها بنویسم. ده خط نوشتم. بعد ربطش دادم به فرهنگستان. که سوبسید را کرد یارانه. بعد گفتم فرهنگستان خیلی کارها کرده. مثلا کاندوم را هم گفته بود بگید گایانه. بعد گفته بودم که به خدا راست می‌گویم و قصدم لودگی نیست. و گفته بودم آیا شما از شنیدن و یا خواندن ِ گایانه به جای کاندوم خنده‌تان نمی‌گیرد؟ آیا حاضرید از گایانه استفاده کنید؟ برید بگید که آقا یک بسته گایانه‌ی تاخیری بدهید؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که همه‌ی این‌ها بی‌معنی هستند. بعد دیگر از بس نوشته‌ی لوسی شد که رفتم توی توالت، در پوشش را دادم بالا تا عقم نخورد بهش، چون ناسلامتی پدر و مادرم از این استفاده می‌کنند و بله، من آدمی هستم که حتی وقتی خودم حالم خیلی بد است فکر ِ کون ِ والدینم هستم که در جای تهوع انگیز گذاشته نشود.  عُق زدم .  خیلی کوتاه بود. اما دلم خیلی درد گرفت. انگار دلم کلاً تخلیه شده بود، مثل هندوانه یکی با قاشق تراشیده بودش. نگاه کردم ببینم چه رنگ است – اگر حالتان به هم می‌خورد همین‌ الان خواندن ِ داخل ِ خط تیره را بی‌خیال شوید، رنگ ِ عقم به خاطر نارنگی‌ها نارنجی ِ خوش‌رنگ بود-  ، دستم رفت روی سیفون. یک‌ زمانی مادرم فکر می‌کرد باید یک چیزی بگذارد توی سیفون که وقتی آن را می‌کشیم رنگ ِ آب ، آبی باشد. اما هر بار آن رنگ را کار می‌گذاشت رنگ ِ آب سُرمه‌ای ِ خوش‌رنگ می‌شد، و دید نمی‌صرفد و بی‌خیال شد. بلند شدم و توی آینه نگاه کردم مثل شصت و پنج درصد مردم ِ زمین که بعد از عق زدن همین کار را می‌کنند. حس کردم که خیلی زشت هستم. البته هنوز با این همه رقت‌انگیز بودن شبیه به احمدی‌تژاد نشدم. فکر کردم این ممکن است یک خواب باشد. مادرم داشت پرچمان  پدران  ما را می‌دید که کلینت ایستوود ساخته. کلینت ایستوود سر ِ پیری پلنگ‌ترین فیلم‌هایی که یک پیرمرد می‌تواند بسازد را ساخته، من به این می‌گم عاقبت به خیری. و به چیزی که آل پاچینو دچارش شده چی می‌گم؟ هیچی. آل پاچینو حق دارد بریند و شما باز هم باید بگویید به‌به، چه خوب ریده. به‌به. از دست‌شویی آمدم بیرون  و پدرم در راهرو مخفیانه شیر می‌خورد با شیرینی دانمارکی. مادرم امروز رفته بود خیابان ویلا که ببیند می‌تواند پدرم را ببرد زیرِ پوشش بیمه بازنشستگی ِ خودش؟ و آن‌ها گفته بودند که شوهر اگر بخواهد برود زیر ِ بیمه‌ی همسر، پزشکی قانونی باید نامه بدهد، که مادرم به گفتن  پناه برخدا به صورت علنی و مادرقح‌به‌ها به صورت مخفیانه اکتفا کرده بود و رفته بود شیرینی دانمارکی خریده بود در عوض و برگشته بود خانه. ماردم می‌گوید پدرت دخل ِ هرچی شیرینی هست را می‌آورد. وقتی در خانه شیرینی داریم، صبحانه، ناهار، و شام را شیرینی می‌خورد. قرص شبش را هم نمی‌خورد. و همین روزهاست که دیوانه بشود سر بزارد به کوه‌های شمرون. من گفتم می‌خواستی نخری. به پدرم می‌گم، الااااااان؟ الان وقت شیرینی خوردنه؟ و پدرم می‌گوید در مسایلی که به من مربوط نیست دخالت نکنم. من هم می‌آیم توی اتاقم. می‌نشینم روی صندلی. داداشم خواب است. دوست دختر گرفته و عاشق شده، آیا او نمی‌داند که در انتها ک/یر می‌خورد؟ آیا نمی‌داند؟ آیا نمی‌بیند؟

یک دیدگاه برای ”یک چیز بدی نوشتم، که شما را به خواندنش دعوت نمی‌‌کنم

  1. ببین اینا رو جدی می گم:
    برو نمونه خوانی و ویراستاری کن. یعنی شبا بشین تو خونه از این کارا بکن. کتاب فلسفی و اینا ورندارد که هی مجبور شی معادل های مزخرف رو استفاده کنی. زبانت هم که خوبه. مقابله متن هم می تونی راحت انجام بدی
    الان نشر ماهی ویراستار می خواد. اگه بچه خوبی باشی بهت کار می دن. یا اگه مترجمی (نوشتاری صد سال با گفتاری توفیر داره ها) بلدی، مترجم هم می خوان. انتشاراتی های دیگه هم ویراستار و اینا می خوان.
    کم کم پول جمع کن، اگه البته جدی نوشتن و جدی کار کردن رو بلدی و دغدغش رو داری، برو پول کاغذ کتاب اولت رو جور کن، برات چاپ می کنن. همین طوری از شکم مامانت که نمی شه کتاب چاپ کنیو بدبختی داره
    به نظر منروزنامه و اینا هم نرو فعلن (اگه بهت پیشنهاد دادن) پولش در حد همین کاریه که الان می کنی

  2. لذت بردم از خواندنش! بسیار بسیااار. چقد خوبه این روراستیت. خودسانسوریت کمه. خیلی خوبه این

  3. 1. من دوست دارم تو کتابفزوشی کار کنم
    2. من هم بعد از عق زدن دل درد می گیرم و مثل 65% مردم دنیا بعدش به زشتی خودم توی اینه نگاه می کنم .
    3. خیلی وقت ها می شد که خیلی چیزها می نوشتم و کنترل + آ = پاک می کردمشان . الان از تنبلی اول توی مغزم کامل می نویسم تا وقتی می خوام پاک کنم اونقد زور بم وارد نشه !!!

  4. Kasra jan khodayish man to restuarant kar kardam saati 9 dolar … alan ham ke to agance mosaferati kar mikonam saati 11 … inja canadast va vaghean hoghogh to hamin sathe … albate kesi ro mishnsam ke modire banke va 50 dolar saati migireh …

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s