موضوع انشا: کاری به چگونه‌اش نداریم، اما آیا شب ِ یلدای خود را گذراندید؟

به نام خدایی که شجاع است و شجاعت‌ها را دوست دارد.(راستکی)

 

یلدا، یلدا از ولادت می‌آید. این زبان ِ عربی یک قاعده‌ای دارد، که در تنفر ِ ما از این زبان نقش ِ به سزا ایفا می‌نمود. اعلال. یلدا از ولادت و تولد می‌آید. درست یادمان نیست. گویا چون از فردای سی ِ آذر، روز طولانی‌تر می‌شود فلذا برد با صابرین و خّیرین بوده و نیروهای خیر بُرده و برای همین شب قبل را جشن می‌گیرند. آقا معلم ما این شب ِ یلدا را دوست داریم. به دو دلیل، اول این‌که از اسم ِ یلدا خوشمان می‌آید. ما که بچه بودیم هیچ یلدایی دورمان نبود. این ریشه در کودکیمان پس ندارد. دومین دلیل این است که آقا معلم ما خیلی جشن کم داریم. چیزی که مردم پذیرفته باشندش. چیزی که یک معنای خاصی را به ذهنمان متبادر کند و پیش خودمان بگوییم، شاید خوش بگذرد. یلدا یکی از این‌هاست. در عوض چیزی که زیاد داریم عزاست.

راستش همیشه عموی ما می‌آمد خانه‌ی ما در این شب. و کاری هم به این نداشت که کی از کی بزرگ‌تر است. البته پدر ِ من از عموی ِ من بزرگ‌تر است. کلاً عموی ما ساختار شکن است. رفت فیلیپین درس بخواند که زن گرفت. تازه این فامیل ِ حرف در آر ِ لکنتی داشتند می‌گفتند واه واه رفته از فیلیپین زن گرفته که گفت دارد می‌آید ایران و وقتی آمد ایران نه تنها زن، که یک بچه‌ هم داشت. عموی من کارهای بسیار ِ دیگری  هم کرده، اما آن‌ها مختص به انشاهای دیگری هستند. راستش دیشب ما رفتیم خانه‌ی همین عمویمان، چون همان بچه که هیچکس فکرش را نمی‌کرد به دنیا آمده باشد الان به عنوان دندانپزشک از سوئد برگشته بود. دختر عموی ما از ما پنج سال بزرگ‌تر است و در ساختار شکنی دست ِ باباش را از پشت بسته. دختر عموم اسمش لیلا است. آقا معلم، او خیلی دوست داشت رییس باشد در همه‌چیز. مادرمان می‌گوید چون او آبانی است این‌جوری است. ما به این مزخرفات اعتقاد نداریم. ما در خانه‌ی امیرآباد چهار تا بچه‌ی همسن و سال بودیم. جز لیلا که چار پنج سال از همه‌ی ما بزرگتر بود.وقتی بازی می‌کردیم همین لیلا طی می‌کرد که نقشش در بازی قربان باشد، نه می‌خواست دکتر باشد و نه پلیس. دوست داشت قربان باشد. در این صورت ما بهش می‌گفتیم بله قربان. بیا قربان، برو قربان. بله. لیلا خیلی ورپریده بود و این مزید برعلت می‌شد تا مادربزرگم باهاش لج باشد. مادربزرگ ِ من با نوه‌های کهنه‌اش لج بود. بله. البته چیزی که او زیاد داشت نوه‌ی کهنه بود. ترتیبش یادمان نیست، اما اگر مادر بزرگ ِ ما زنده می‌ماند نوه‌هایی به اسم‌های: فرزین، فردین، فروغ، فریبرز، فرهنگ، فرخ، سینا، سروش، سهیل، ممد، نصرالله، لیلا، آیرین، شایان، گلاره، کسرا و صدرا می‌داشت. عمرش به دنیا نبود. تا بشمرد ببیند هفده نوه دارد و از این نوه‌ها البته یکیشان مرد، چون کلیه‌هاش خوب کار نمی‌کرد. از شب ِ یلدا دور افتادیم.

و البته از لیلا، از لیلا هم دور افتادیم. ما بچه که بودیم لگو داشتیم. فکر نکنید لگوی ِ لگو بوده باشد. منظورمان از لگوی دوم برندی است به نام لگو. که الان هر جا می‌رویم مثل ِ ریگ ریخته، نه خیر، از همین لگوهای ایرانی داشتیم. که قرمزشان کدر بود و سفیدشان طوسی. و آدمهایشان بعد از یک مدت چشم و ابروی خود را از دست می‌دادند، انگار یکی آمده اسید پاشیده و رفته. بعد این لگوها یک زمین‌های مستطیلی داشتند اگر خاطر مبارکتان باشد. مال ِ ما رنگش سبز بود. سبز ِ بدرنگ. و  دیگر ما هیچ لگوی سبز رنگی جز همین زمین‌ها نداشتیم. اما لیلا‌این ها زمین‌هایشان آبی بود، و یک عالمه هم لگوی سبز داشتند. یک روز همین لیلا ما را خر کرد و یک قطعه لگوی هشت سوراخه را داد و یک قطعه زمین از ما گرفت. لگوی تعویض شده یک لگوی پیزوری ِ سبز بود. سبز ِ شاد. ما هم حشر ِ سبز و حشر ِ شاد بودیم. هنوز هم هستیم. بلی یک بار هم مادر لیلا می‌خواست به ما پنی سیلین بزند، که لیلا هی می‌امد می‌گفت خیلی درد داره، خیلی درد داره، راستش را می‌گفت خیلی درد داشت. ما هم مثل ِ جوجه دارکوب اشک می‌ریختیم. بعد همه می‌گفتند درد نداره، درد نداره، بعد من می‌گفتم پس این لیلا چی می‌گه؟ بعد مادرجون-مادربزرگ  ی ضد ِ نوه‌ی کهنه‌ام- فهمید که توطئه‌ها از کجایند و برای همین با تو دهنی توطئه‌ها را خنثی کرد. این بود خاطرات ِ کودکی ِ ما از لیلا. لیلا در در خاطرات ِ نوجوانی ِ ما چندان رنگی ندارد. چون همسال ِ ما که نبود . ما با خواهر و برادرش همسال تر و عیاق تر بودیم. کنکور داد و قبول نشد. رفت فیلیپین دندانپزشک شد. آمد ایران دوست پسر گرفت. دوست پسره که خودش دندان پزشک بود رفت خواستگاری. لیلا گفت نه. چون به نظرش خسیس بود. چون دفعه اول که آمده بود خانه‌شان رفته بود یک بسته‌ی کوچک شکلات ِ فرمند خریده بود و قرار بوده صحبت‌های ازدواجی بکنند و این چه وضع آداب معاشرت است؟ تاوان ِ این کار نه شنیدن بود. این دندانپزشک هم‌اکنون توی دهان ِ ما می‌ریند و جیک هم نمی‌توانیم بزنیم. چون شاید لیلا تنبلی‌اش نیاید که با دوست پسرش به هم بزند اما ما تنبلی‌مان می‌اید با دندانپزشکمان بهم بزنیم.

بعد لیلا دید این‌جا فایده ندارد، رفت سوئد، آن‌جا دستیار یک خانم دکتر ایرانی شد و پول جمع کرد و باید یک امتحان کوچولوی دیگر بدهد تا فوق تخصص را بگیرد و صبر کند تا یک سوئدی محسوب شود و آن‌وقت می‌رود انگلیس و پول می‌سازد و گفته همه‌مان را می‌برد. ما هم لبخند می‌زنیم.

بعد سهیل که پسر عموی نا تنی‌ام هست-نیست همه تنی اند آخر- با خانمش و بچه اش می‌اید. ما بستنی ایرانی خریدیم، چون  فکر کردیم الان می‌رویم بی‌بی و شیرینی ِ خوب ندارند و باید شیرینی مربایی بخریم و پوپک فقط کیکش مانده که همه‌اش خامه است و پهلو دار می‌شویم و طلایی هم فقط گاتا دارد و بس، لذا من پیشنهاد کردم بستنی ایرانی بخریم. سهیل این‌ها هم کیک خریده بودند، که بچه‌اش ستایش اول هی انگشت زد به توت فرنگی ِ وسطش که مجبور شدند توت‌فرنگی را که ما براش دندان تیز کرده بودیم را ببخشند بهش، و بعد هم انگشتش را در هرجای کیک که عشقش کشید فرو کرد که ما قید ِ کیک خوردن را زدیم. ما قبلش گفته بودیم شکلات مرسی بخریم و خانواده ما را کصخل خواندند. خانواده ای هستند که به پسرشان می‌گویند کصخل، چیزیست که هستند. لیلا خیلی پدرش در آمده بود از آلودگی و هی سرش درد می‌گرفت. لیلا خیلی می‌خندد. و خیلی هم خودش را به آدم می‌چسباند. برای همین است که همه می‌گویند او بچسب و تو دل برو است. برعکس ِ چیزی که ماییم. او گفت که در سوئد همه جا هشت ِ شب می‌بندند و او از در خانه ماندن متنفر بوده اما کم کم عادت کرده و الان از بیرون رفتن متنفر است. بله. او به گوتنبرگ می‌گفت یوتوریو یا یک همچین چیزی چون سوئدی های مادرقحبه  گ را ی می‌خوانند یا همچین چیزی. و وقتی بی‌بی‌سی از آسانژ حرف می‌زد هیچی از قضیه نمی‌دانست، خوش به حالش. لیلا بهم گفت که عینکم را عوض کنم. چون من را یک جوری نشان می‌دهد. عبارت فارسی اش را پیدا نمی‌کرد. اما چون من زبانم خوب است فهمیدم منظورش احمق یا اسکل ِ درسخوان است. با این حال من خودم خیال داشتم عینکم را عوض کنم تا جلوی جان لنون گفتن، و هری پاتر گفتن مردم و بچه‌هایشان را بگیرم. بله، آن موقع که خریدمش فکر این روز را نمی‌کردم مثل همان ملخی که در زمستان آذوقه انبار نکرد و به گا رفت، و بعد مورچه هم آمد با زخم زبان‌هایش  پدرش را در آورد. آقا معلم، داشتیم چی می‌گفتیم؟

عمویمان کمی ویسکی بالنتاین داشت، خودش نخورد گفت که ما بخوریم، گفت وضع معده‌اش افتضاح است. منظور از ما در این‌جا نه من، بلکه من و سهیل می‌باشد. سهیل زن گرفت و بچه‌‌دار شد و متاسفانه از اعضای خانواده‌ی ما هیچ‌کس در عروسی حاضر نبود. سهیل از دادگاهش گفت. به خاطر یک شرکت ِ هرمی. و گفت پدرش در آمده تا پول ِ پایین دستی‌هایش را جور کرده و داده و خسارت ِ همه را داده. و  همان موقع‌ها سعی می‌کرد ما هم برویم زیر دستش، اما ما بچه‌ی تیز و بُزی بودیم. مععععع.

بعد ما با عموم رفتیم سر ِ بهار و کباب کوبیده خریدیم  و خیابان‌ها شلوغ بود و عموم اشاره کرد که این‌ها برای مخالفت و تو دهنی زدن به هکومت است. یعنی مردم دارند می‌گند ببینید، درست است که محرم است اما ما تخممان نیست. من به گفتن بله اکتفا کردم. عموم از وقتی یادم می‌اید بر رفتنی بودن ِ این‌های لعنتی تاکید کرده بود. بعد عمه‌ی ما در آمریکای جنایتخوار آمد در اسکایپ و همه باهاش حرف زدند، حتی من و ایشان فرمودند چرا آژانس مسافرتی نمی‌زنم و من هم گفتم چون پول ندارم، در حالی که علت ِ مهمتری مثل علاقه مند نبودن در کار بود.

راستش چون حوصله نداریم، تصمیمان این است که انشایمان را همین‌جا خاتمه بخشیم. برای کارمان دلایل عدیده داریم. یکی این‌که داریم خودمان را سانسور می‌کنیم و دوم این‌که واقعاً دیشب مثل ِ شب ِ یلدا نبود، بلکه شبیه ِ یک شب ِ خیلی معمولی و غمگین که ایرانی ها تخصصشان داشتنش است، بود. این هم ، همان‌طور که می‌دانید بود انشای ما، آقا معلم.

یک دیدگاه برای ”موضوع انشا: کاری به چگونه‌اش نداریم، اما آیا شب ِ یلدای خود را گذراندید؟

  1. یعنی همه انشات یه طرف.اون کباب سر بهار یه طرف. واقعا دلم خواست.کبابه ها لا مصب. یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی. به جون قزل قسم

  2. خوابیدیم.6 عصر خوابیدیم 12 شب برخواستیم و از مامان-بابای خود پرسیدیم که چرا انار و هندونه و باسلق و فلان و بیسار را هنوز نخورده اند.فرمودند چون تو خسبیده بودی و تنها که نمیشه.مام شاخ در آوردیم .همانا که این از جان گذشتگی ها در این خانوده بعیدتر از بعید است.

  3. خوابیدیم.6 عصر خوابیدیم 12 شب برخواستیم و از مامان-بابای خود پرسیدیم که چرا انار و هندونه و باسلق و فلان و بیسار را هنوز نخورده اند.فرمودند چون تو خسبیده بودی و تنها که نمیشه.مام شاخ در آوردیم .همانا که این از جان گذشتگی ها در این خانواده بعیدتر از بعید است.

  4. یک جورهایی حال بهم زن بود ،
    خاله زنک بازی و این جور چیزها.
    البته من مجبور نبودم بخوانم ، ولی خواندم دیگر

  5. بالاخره کاری به چگونه ش نداریم، یلدا خوش گذشت ؟
    هر چند اینجوری که به نظر می اد ( اگه به من اینجوری می گذشت ) همچینم خوش نبوده …
    مادربزرگ منم با من مساله داشت ، هر چند نه نوه ی کهن بودم نه نوه ی نو رسیده !!! فک کنم مشکلش شخصی بوده .

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s