آب

چیزی که کم ندارم، خاطرات بد است. از آدم‌هایی که آمده‌اند تلپی بهم ریده‌اند و رفته‌اند. شاید یک روز کتابش را چاپ کردم. اگر آزادی ِ بیان بود اسمش را می‌گذارم خاطرات ِ گه. اگر نباشد می‌گذارم خاطرات ِ بد ِ بد. آن سال‌ها خیلی باران می‌امد. گمانم پاتنصد ششصد لیتر در هر صدم ثانیه در هر مترمربع از تهران باران می‌امد. من یک بارانی‌ای-یا بادگیری-  داشتم که خیلی بهش می‌نازیدم. روسی بود. آن را می‌پوشیدم و تا می‌رسیدم مدرسه در می‌اوردم تا همه ببینند خشک ِ خشکم.  هنوز بارانی‌ام هست. من؟ نه من دیگر نیستم.

یک روز همین‌طور رسیدم مدرسه. یک عده زیر باران داشتند فوتبال می‌زدند. هر چه توی کوچه شجاع‌الدین بودم توی مدرسه یک آدم ساکت موذی ِ مبصر بودم. از در که می‌آمدم تو مواظب بودم توپ نخورد تو صورتم. عینکم نشکند. شیشه‌ش خورد نشود برود توی چشمم تا کور شوم که خانواده توئون بدهند. بله. رفتم بالا در حالی که بارانیم خیس بود. بارنیم را در آوردم. و خشک ِ خشک نشستم روی نیم‌کتم. مدرسه‌ی ما غیر انتفاعی بود و همه هم همدیگر را می‌شناختیم فلذا صف نمی‌بستیم. مگر این‌که آقا نوری بخواهد کلامی چیزی بگوید. که  مثلاً دیپلم ر ا به زور هم که شده به شما می‌دهند، فکر دانشگا باشید. آقا نوری مدیرمان بود. به من می‌گفت شیطان بزرگ. بله. ابی  گفت که این بادگیر-بارانی‌ ِ من در کلیپ ِ اخر بک‌استریت بویز تنشان بوده و آن را از کجا آورده‌ام. گفتم برام فرستادند. گفت که قشنگ است. آمد تنش کرد و گفت چند می‌فروشم؟ گفتم نمی‌فروشم. چون این من را خشک ِ خشک نگه می‌دارد و من هم از خشک ِ خشک بودنم راضی‌ام. ابی، خیلی گنده بود. که من نبودم. ریش داشت. که من نداشتم و کتاب اشعار پینک فلوید می‌اورد سر کلاس که من نمی‌شناختم و با خیاط‌زاده می‌رفتند کافی‌شاپ و چیپس و پنیر و دلستر می‌خوردند، در حالی که من یک دوست دختر ِ خیالی به اسم ژاله داشتم.

یک روز ابی  با حقیقت دعواش شد. سر ِ فوتبال. من پشت ِ میز پینگ پنگ بودم و داشتم به صادقی عین عن می‌باختم. سرو ِ آخر می‌زدم در حالی که بیست  تا فاصله‌ی امتیازمان بود. تیم ِ ابی برده بود. حقیقت آمد نشست کنار پینگ‌پنگی‌ها گفت مرتیکه آشغال جرزن. داوریتون ریده آقا معلم. با آقا معلم بود. آقا معلم گفت شیش که یعنی هیس و سوت ِ کوتاه زد که تیم بعدی بیاد تو. ابی  داد زد گریه نکن عسل. حقیقت گفت پول می‌دی تو این مدرسه به نفعت می‌گیرن. ابی گفت  غیر انتفاعیه، همه پول دادیم، تو کیون دادی؟ بعد حقیقت رفت تا یک کشیده بخواباند توی گوش ابی. و صادقی توپ را بی‌خیال شد تا فاصله‌ی ما بشود نوزده و دست از بردن ِ من برداشت، و در عوض به آن دو زل زد، من؟ من به توپ پینگ پنگ خیره بودم. بقیه‌اش یادم نیست. جز اینکه باختم.

لباس‌ها خشک ِ خشک بود. شلوارم ماکائویی بود. و خیلی دوستش داشتم چون فکر می‌کردم این چیزی است که کابوی ها می‌پوشند، این خود ِ جنس است و ژاله دوستش دارد. هر چند ژاله وجود ندارد. گیر داده بودم به این. و هیچ وقت از تنم درش نمی‌اوردم تا بوی کلاغ بگیرد و سر زانوهاش که کمی رفته بود سیاه شود و مادرم غافلگیرانه بندازدش توی لباسشویی. ژاله وقتی این پام نبود با من حرف نمی‌زد. اخلاقش گه بود، بعد هم پدرش مرد. رفتند کرمان، با مادرش. چون مادرش کرمانی بود. این راهی بود تا از شر دوست خیالیم راحت شوم. اما شلوار بعد از مدتی برایم کوتاه شد یا من برایش بلند شدم. آن روز هم همین تنم بود و من برایش بلند بودم . یک‌هو یک پسره‌ای که بچه محلمان بود و بهش می‌گفتیم ببُل و مخ  سین را که ساخته‌ی ذهنم نبود زده بود متوجه شد که من شلوارم بلند تر از حد معمول شده. قبلا به خاطر کوناهیش بهم می‌خندید. شلوار را که خریدند بلند بود و مادرم کوتاه کرده بود. قد کشیده بودم برای همین نشسته بودم و کوک هایش را باز کرده بودم و به خاطر این بود که دور ِ هر پاچه‌اش یک خط سفید ِ زشت قرار داشت، جای ِ تای ِ قبلی ِ شلوار. آمد جلو و گفت فلانی، چقدر شلوارت زشت است، خجالت نمی‌کشی این را می‌پوشی؟ من هیچی نگفتم طبعاً دوست داشتم با مشت بکوبم توی دهنش ، جووری که دست ِ خودم درد بگیرد. همانطور که حقیقت سمت ِ ابی می‌رفت گلوش را بگیرم و بگویم چه گهی خوردی؟ و او بگوید گه خوردم گه خوردم. وبعد بگویم دست از سر ِ سین بردار. سین را ول کن. فهمیدی؟ با من دوست است چاقال. فهمیدی؟ و او بگوید فهمیدم، فهمیدم سین با توئه. و بعد بدهم پام را ماچ کند. اما خب نشد. او باز هم به شلوار من خندید و این همه خشکی در من را نمی‌دید که از بادگیر یا بارانی یا هر کصشری که اسمش هست بود . بهش گفتم از مسخره کردن آدم‌ها چه لذتی می‌بری؟ هر چند بچه بودم اما این را گفتم. و خودم هم حس کردم عجب چیزی گفتم. همین باعث شد دهنش را ببندد و بگوید ناراحت شدم؟ و گفتم بله ناراحت شدم. و او هم بگوید به تخمم. ژاله ماشین گرفت از کرمان آمد دیدنم که بگوید گریه نکن بچه جون، گریه نکن این همه.

جعبه سیاه

*انتخابات که شد، من با همه سر این‌که کروبی یا موسوی – بدیهی است که اکنون هیچ‌کدام!- فک می‌زدم. توی وبلاگ قبلی‌ام یک چیزهای خیلی زشت و مسخره‌ای راجع به سیاست و انتخابات و این‌ها می‌نوشتم و کاهلی می‌کردم. توی محیط دانشکده همیشه بحث داشتیم. فردای انتخابات با یکی از بچه‌های هتل‌داری که به اهمدی‌نجاد رای داده بود درگیری لفظی پیدا کردم و توی جمع بهش گفتم از جلوی چشم‌هام برود گم شود وگرنه کتک می‌خورد. این‌طوری بودم. دست خودم نبود. این‌ها همه مال قبل آن راهپیمایی ِ سایلنت و پل کالج و عاشورا و فلان بود. هنوز معلوم نبود طول فاجعه‌ای که در ما فرو کرده‌اند-هنوز هم معلوم نیست، قول می‌دهم- چند متر است. هنوز نمی‌دانستیم کهریظک-دقیقاً دسته دارد- چیست. فکر می‌کردیم یک خانه سالمندان است، کهریظک.

*سال قبلش یکی از بچه‌های دانشگاه یک دفتری داشتند که در آن دوو می‌فروختند ما شب‌های امتحان می‌رفتیم آن‌جا درس بخوانیم اما بحث‌های سیاسی می‌کردیم. تحلیل داده‌ها می‌کردیم. من به شدت منتظر بودم مهندس به عرصه بیاید. فکر می‌کردم که مهندس خیلی خفن است. بعد بحث این شد که سید ممد گفت یا من می‌آیم یا او. تعارف می‌کردند. بعد سید ممد آمد. بعد هفته‌ی بعد مهندس گفت من هم می‌آم. این‌ها را کسی جز من یادش هست؟ یعنی هماهنگی در حد ِ تیم ملی مالدیو. شیخ اسلاحات هم بود برای خودش. که آن موقع هنوز معلوم نبود چی می‌خواد و چی می‌گه و اصولاً چون آخوند بود من مشکل داشتم. تا این‌که بعداً باقی و الباقی رفتند توی تیم شیخ. من کروبی‌چی شدم. الباقی مثلاً عبارت بود از کرباسچی. که بعد از انتخابات  آب شد رفت توی لیوان. و یک کسان دیگری هم بودند که برای من آدم‌های محترمی-مثلا افخمی که نصف فیلم‌هایی که ساخته را می‌گوید فیلم من نیستند- بودند همه به جز ابطحی که آخوند بود خب. بعد یک روز کروبی پا شد رفت امیرکبیر. من آن‌جا فکر کردم لزوماً یک آخوند ِ خوب یک آخوند ِ فلان نیست. و خیلی خوشم آمد از این‌که از قبل تصمیم گرفته‌ام کروبی را رای‌مند کنم.

* دفتر را می‌گفتم در سال 87. دو تا برادر با ما بودند که فامیل  یکی از کله‌گنده‌های نزامند. این‌ها همکلاسی ما بودند. بچه‌های مهربانی هم بودند. اما بسیجی بودند. اما آن موقع مفهوم ِ بیسج به این میزان از اشمئزاز نرسیده بود. بسیجی می‌توانست خوب باشد. تمیز باشد. آدم‌کش نباشد. ضمن این‌که این برادر ها قدرت ِ تمیز داشتند تا حدودی، جوری که سال آخر دانشگا ران دی ام سی ِ آدیداس و شلوار جین پایشان می‌دیدی. خلاصه آدم‌هایی بودند که بعضی وقت‌ها از شدت محبتی که به آدم می‌کردند درمانده می‌شدی. بعضی وقت‌ها هم بر اساس نوع جهان‌بینی‌شان که به هر حال از بچگی توی مغزشان خیسانده شده بود درمانده می‌شدی. توی این دفتر سایت نمی‌دانم کجا را دیدیم که قطع شده.  از پلی استشن  کشیدیم بیرون. آمدیم ببینیم چی شده. سایت بالا نمی‌امد. در عوض یک سری جمله بالا می‌امد که به خیلی از آدم‌های نزام فحش و بد و بی‌راه گفته بود و یک افشاگری‌هایی هم کرده بود. این دو تا هم آن‌جا بودند و معتقد بودند همه‌ی این حرف‌ها کصشر است. که خب نبود. بعد بحث بالا گرفت. برادر کوچکتره یکهو عصبی شد و گفت من آغا اگه بگه، ناموسم روهم فدا می‌کنم. طبیعیه که وضعیت بغرنجی بود. همه خفه شدیم. کلام ِ سنگینی بود که جا داشت به ان فکر کنیم و تصورش کنیم. بعد یک مجید نامی بود که الان دیگر نیست. شب ِ عید بی‌که به ما بگوید بی‌که خداحافظی کند، از مرز زمینی فرار کرد رفت آلمان. البته خودش می‌گوید آلمان، ما می‌دانیم که رفته ترکیه. از ترس سربازی رفت. چون هیچ‌جوره معاف نمی‌شد. ودرسش تمام شده بود و باید دفترچه را می‌فرستاد. حتی مدرکش را نیامد بگیرد. بله. مجید برگشت گفت فلانم در فلان . منظور از فلان ِ دوم طبعاً یک فرد بود. که من از ترس و لرز نمی‌نویسمش. منظور از فلان اول هم طبعاً عضوی از بدن است که با آن بچه‌دار می‌شویم، عشغ‌بازی می‌کنیم، و مهم تر از همه می‌شاشیم. هیچ می‌دانید اگر آدم عشغ‌بازی نکند یا بچه دار نشود نمی‌میرد اما اگر نشاشد می‌ترکد. مجید این را گفت. برادر بزرگه برگشت به داداشش گفت که سید جای ما این‌جا نیست  ، برویم.

* توی انتخابات، این دوتا به موسوی رای دادند.

* بعد از انتخابات آغا گفتند که فلان است و این دوتا گفتند پشیمانند که به موسوی رای دادند و گفتند ما سر صندوق فلان محل بودیم و می‌دیدیم که اهمدی‌نجاد چه‌قدررررررررررررر رای دارد. خیلی رای داشته است. فلان است. زر نزنید. بس کنید. طبعاً من همان اول کلاً قطع روابط سیاسی و بعد اقتصادی و بعد فرهنگی و در انتها معاشرتی اعلام کردم. اصلا دو تا الف بچه برای چی باید سر صندوق باز کردن رای حاضر باشند؟؟ تور و خدا یکی این را به من تفهیم کند. راست می‌گفتند که بودند ها. دروغ توی کارشان نبود. اصلا. حتی به مصلحت. توی خانه‌شان برای فاطمیه شام می‌دادند. همین مجید و آن یکی رفیقم سیا رفته بودند کمک. از سر ِ جو  و مرام. سر این‌که سر امتحان خانه‌شان درس خواندیم حالا بریم یه کمکی کنیم. نقل به مضمون می‌کنم. یکی از آقا زاده‌ها فیلم  نرم گذاشته بود برای دانلود وسط همزدن ِ نذری می‌رفته سر می‌زده که تا کجاش دانلود شده. و بعد هم ازش می‌پرسیدند کجا بودی؟ می‌گفته رفته بودم ببینم تا کجاش دانلود شده. بله.

*همین.

در جست و جوی نعنا دریت ِ از دست رفته

پیش‌دانشگاهی که تمام شد من دانشگاه قبول نشدم و رفتم کلاس فیزیک اسم نوشتم، توی ونک که لا اقل فیزیکم را شش درصد نزنم این‌دفعه-خدایی هم دفعه‌ی بعد شصت و د و  در صد زدم، اما حساب دیفرانسیل و گسسته شد سه در صد :  |-. آدم ِ سرخورده‌ای بودم که کنکور قبول نشده. حس می‌کردم خنگم.  رفقا و رقبای درسی‌ام رفته بودند شریف و شهید بهشتی و دانشگاه تبریز و من هم آزاد مهنتدسی معدن ِ بجنورد- به قرآن- قبول شده بودم که خب طبعاً نرفتم. و بعداً همین خنگی کلاً مسیر زندگی‌ام را به سمتی برد که می‌بینید. تازه آن دوران یکی از استعدادهام این بود که عاشق باشم. کنار جزوه‌هام می‌نوشتم تینا. بله.

به هر حال اما برای این‌که سرخورده نشوم، گفتم فلانی تو که هیچ پخی نشدی. و تینا پهن بار ِ تو نمی‌کند، تو کی هستی فلانی؟ هوم؟ ببین می‌خوای چه کار کنی در آینده، اول فکر کردم هنرپیشه شوم. تینا هم مطمئناً خوشش می‌‌آید. یک دفتری بود توی سیما فیلم ِ خیابان ِ یخچال. که مال دوستم بود. دوستم الان کارگردان شده برای خودش. فیلم بزرگداشت خسرو شکیبایی می‌سازد و با مشایخی کار می‌کند. دوستم از ما بزرگتر بود. مثلاً دو سال. این باعث می‌شد که رهبر ِ گروه ما شود که عبارت بودیم از آدم‌هایی که می‌خواهند هنرمند باشند. من چون قوزی بودم، هیچوقت بازیگر ِ کارشان نشدم. البته در ابتدا هیچ‌کس نمی‌دانست من قوزی‌ام، این را دوربین ِ پاناسونیکشان فهمید. یک کلیپ روی  یک آهنگی از سپهر ساخت که من توش بازی می‌کردم. من از ته ِ کوچه راه می‌رفتم و دوربین را کاشته بودند و من به سمت ِ آن می‌آمدم. داد می‌زد که آقا قوز نکن، شونه صاف، صاف،صاف. ده بار می‌گفت. یک بار رفتیم مولوی فیلمبرداری کردیم. یک مشت بچه سوسول بودیم. البته من نقشی نداشتم نوبت ِ بازی دو نفر دیگر بود توی همان کلیپ. الان که فکر می‌کنم می‌بینم چه کلیپ  بدی بود. اسم ِ کار خداحافظ بود. در آن سه نوجوان، که یکیشان من بودم دلشان به حال این‌که دیگر هیچی مثل قدیم‌‍‌ها نیست می‌سوخت ، راه می‌رفتیم و حسرت خوردنمان را دوربین می‌گرفت و سپهر هم می‌خواند که نمی‌دونم چی چی ِ زمستون، رفته از چی ِ زنخدون. یادم نیست. هیچی داشتیم فیلم بر می‌داشتم من هم واستاده بودم کنار ِ دوربین و فکر می‌کردم آدم ِ خیلی مهمی هستم که واستادم کنار ِ دوربین. و فکر می‌کردم وقتی معروف شدم، این رهگذرها می‌گن اِ اِ این پسره. اینو کجا دیدیم؟ بعد یک مشت موتوری توی مولوی هی جلوی دوربین ویراژ می‌دادند بعد  دوستم اعصابش خورد شد رفت وسط ِ خیابان و داد کشید که دیگه با هیچ گروه ِ فیلمبرداری‌ای این کارو نکنین. بله. آن‌ها هم داد زدند چشم، هار هار هار.  این چیزی بود که به آن‌ها گفت. و ان هم چیزی بود که آن‌ها به او گفتند.  این موضوع برای هشت یا نه سال ِ پیش است. او الان کارگردان شده، یکی دیگر از بچه‌های همان گروه بازیگر شده، تو فیلم‌های آشغال بازی می‌کند. پسر عموم با ما بود که آرشیتکت شده و یکی که نمی‌دانم چی شده. و یکی که دانشجو شد در اراک و  معتاد شده. اما خب یکی هم این میان بازیگر شده که به هر حال از کارشناس توریسم شدن خیلی بهتر است. این را می‌خواستم بگم، خلاصه چون من قوزی بودم و یلخی راه می‌رفتم دیگر به من بازی ندادند توی آن میلیون‌ها پروژه. و گفتند تو بلدی بنویسی؟ طبعاً من بلد بودم بنویسم و یک چیزهایی هم نوشته بودم. فقط هم به این فکر می‌کردم که یک نویسنده‌ی سینمایی باشم. نه یک نویسنده‌ی همه‌چیز. روی کاغذ هم می‌نوشتم. و نقطه‌هام را با قرمز می‌گذاشتم که از تاثیرات دبیرستان بود. بله. هیچی. یک داستان خیلی کوتاه نوشته بودم. که دوستم که الان کارگردان شده و اسمش را به هیچ وجه قصد ندارم بنویسم خیلی عاشقش شده بود. توی آن داستان یک پسر بچه‌ی هیفده هیژده ساله‌ای بود. که مادرش قهر کرده بود رفته بود. و دوتایی با پدرش توی یک خانه‌ی غمگینی بودند. بعد پسره را یک فالگیری خفت کرده بود، گفته بود یک مروارید بندازد توی آب. زیر ِ ظرف ِ آب هم آیت‌الکرسی بگذارد، صبح به صبح سر بکشد، مشکلش رفع می‌شود. پسره هم رفته بود گشته بود یک دستبند پیدا کرده بود که توش مروارید هم داشت. بعد یک روز متوجه می‌شود که این مرواریدی که انداخته توی آب تغییر رنگ داده و شفاف‌تر شده و اصلاً مرواریدش تقلبی بوده. بعد پسره در حالی که پدرش دارد هی داد می‌زند بیا ناهار بیا ناهار. سرگیجه می‌گیرد و می‌میرد چون آن مرواریدها رنگشان آب را مسموم کرده بوده. اسم داستانم را هم گذاشته بودم خرافه و فکر می‌کردم خیلی کار پر مسمایی درست کرده بودم یا نوشته بودم. دوستم می‌گفت پسره نباید بمیرد و باید پینگ پینگ کل کل با پدرش ادامه پیدا کند. پسره نباید بمیرد و با همان تقلبی بودن مرواریدها هم که شده باید مشکلش که حالا ما نمی‌دانیم چیست برطرف شود. و به من گفت بشینم این را بنویسم. برای سینما. مثل داخلی/روز /فللان. بله. طبعاً من نشستم بنویسم تا خودم را  در سینمای فرهنگی ایران مطرح نُمایم اما وقتی شروع کردم به نوشتن داستان چیز دیگری شد پسره یک خواهر داشت. و پدرش هم زن نداشت و با خواهره می‌خواستند یک زن برای پدره بگیرند. همین قدر جلف. و خانم همسایه را نیز پسند کرده بودند. یعنی سطح فکرم همین حدود بود. دوره‌‌ای بود که مومیایی سه بهترین فیلم تاریخ سینما بود برایم. البته من سی‌دی مومیایی سه را دارم و خیلی هم حال می‌کنم، به‌به. یعنی به نظرم خیلی فیلم خوبی است. بعد قرار شد من خودم نقش پسره را بازی کنم. و چون زیر پوست شهر دیده بودم فکر می‌کردم باران باید نقش خواهرم را بازی کند و من آن وسط‌های فیلم برداری یک پلیتیک بزنم تا باران عاشقم شود. به خدا، تا این حد عقلم می‌رسید. البته کارگردان می‌گفت چون تو روشنی باید یک نفر که بور این‌ها باشد بیاوریم و من برادرم را مثال می‌زدم که درست است که بور این‌ها نیست اما برادرم است. و او می‌گفت که اصلا دوست ندارد با باران کوثری کار کند. می‌گفت این‌ها توی این فیلم‌ها نمی‌ایند، که معلوم نبود چرا. و اصلاً معلوم نیست که من در او چه دیده‌ام. واقعاً هم معلوم نبود. شاید چون من کس دیگری نمی‌شناختم. و خیلی کره خر بودم. یعنی خب باران کوثری ِ الان کجا هشت نه سال پیش کجا؟ هیچی زنگ زدیم گفتیم این کار هست شما اصولاً وقتتان آزاد است؟ خودشان که نبودند پشت خط گفتند ایشان ارتودنسی کردند و بازی نمی‌کنند. همین پروژه را خواباند چون من خودم را عن کردم گفتم یا باران یا هیچ کس دیگر. طبعاً ما هشت، نه ده سال پیش خانم سا را ملاقات نکرده بودیم و در حلاوت ِ ایشان شیرجه نزده بودیم و کم سعادت بودیم و چه و چه. تازه می‌خواستیم زنگ بزنیم به پرستویی برای نقش ِ پدر. اعتماد به نفسی داشتیم به وسعت اقیانوس اطلس. لابد او هم می‌گفت دندانش را دارد ارتودنسی می‌کند و ما فکر می‌کردیم که لعنت بر ارتودنسی و هر چه در اوست و یک ذره هم احتمال نمی‌دادیم که این‌ها دارند می‌گویند پوت یور دور در حقیقت. خلاصه گذشت و گذشت، انقدر گذشت که من دیگر رفتم اصفهان برای تحصیل و دیگر نه می‌خواستم بازیگر شوم، نه نویسنده، بلکه می‌خواستم برم آفریقا.

چون در آفریقا همه گرسنه بودند، و می‌مردند. و خیلی‌ گناه داشتند چون شاید به خاطر رنگ پوستشان غصه‌ داشتند و شاید یک دختر سیاهپوستی در آن‌جا بود و منتظر شنیدن ِ این جمله که عزیزم من رنگ پوستت را می‌پسندم از دهان من بود. چی گفتم؟ بلی. خلاصه، فکر می‌کردم رسالتم رو ی کره‌ی خاکی این است که مثل مادرترزا پا شم برم به مردم کمک کنم، تا این‌که شنیدم در آفریقا یک پشه‌هایی هستند اینننننقَدَر، و نیش‌می‌زنند می‌رینی زیرت و منصرف شدم از کمک کردن به مردم و متن را هم به دلیل کم حوصلگی و بامداد ِ خماری همین‌جا ختم می‌کنمش به خیر.

لویی‌وار

یک شلواری دارم، شلوار ِ لویی شانزدهمی است. می‌پوشم زیر ِ جین. وقتی می‌روم بیرون. حتی گه‌گاه دیده شده زیر ِ کبریتی هم استعمال کرده‌ام. پارسال پیارسال یکی دوباری که قرار بود برم برف‌بازی‌ای چیزی یکی داشتم پام کردم. اما امسال. امسال قضیه فرق می‌کند. ما خانه‌مان کهنه است. خیلی هم کهنه است. من خودم آدم ِ کهنه‌ای هستم. آدم که از بیست و پنج سال گذشته باشد آدم ِ کهنه‌ای محسوب میشود. من الان یک سال است که کهنه شده‌ام. چون خانه‌ی ما کهنه است پکیج نداریم، شوفاژ نداریم. یک آب‌گرم کن توی آشپزخانه هست که پدرم بهش می‌گوید خرگوش نشان ِ آلمانی. یعنی خودش را توجیه می‌کند که درست است که این خانه پکیج ندارد و طبقه پنجم هم هست که بالاش خالی است و سرما راحت نفوذ می‌کند اما در عوض یک آب‌گرم کن دارد خرگوش نشان و طبعاً آلمانی. پدرم چون در آلمان درس خوانده زندگی کرده و پول به گا داده همچین می‌گوید آلمان که فلان. آب گرم کن را می‌گفتم، که عمرش بر می‌گردد به جنگ‌های داخلی آمریکا یا سیویل وار- خواستم بگم بلدم :]-بله.  این آب‌گرم‌کن وظیفه دارد آب‌ ِ حمام و توالت و آشپزخانه را گرم کند. اما آن‌قدر توانا نیست که با تمام آلمانی بودنش  دو تا از این‌ها را گرم کند. یعنی اعضای خانه هنگامه‌ی دوش گرفتن و کیون شستنشان با هم هماهنگ است. یعنی وقتی یکی دارد خودش را لیف می‌زند خوب است که آن یکی کیونش گهی نباشد. طبعاً ما شوفاژ نداریم. خانه قبلی شوفاژ داشتیم. و مادرم می‌چسبید به شوفاژ. الان یک شومینه‌ی کوچک گازی توی پذیرایی داریم که از تلویزیون دور است و هم از نظر مسافت و هم هم- همهم؟- از نظر این‌که شومینه مثل شوفاژ قابل بغل کردن نیست، مادرم وسیله‌ی گرمایش‌مان را در شب‌های سرد ِ زمستان بغل نمی‌کند. راه‌کارهای ما عبارتست از این‌که دریچه‌ی کولر را با مقوا بپوشانیم. هر سال من می‌روم روی چارپایه و دست درد می‌گیرم تا این‌ها را بچسبانم بعد مادرم می‌گوید چشششششششششششش، تر زد. و خودش می‌رود بالای چارپایه و دست درد می‌گیرد. اما به این‌جا ختم نمی‌شود. امسال یک جور دیگری شده خانه بیش از حد سرد است. من هم این شلوار ِ لویی شانزدهمم را از پام در نمی‌آورم. بلی. من که همیشه یک چیز ِ کسکل‌کوتاه ِ زکسی پام بود الان  از این شلوار دوکی‌ها که ماتحت آدم توش قلمبه تر از حد واقعی به نظر می‌رسد می‌پوشم و عنر عنر راه می‌روم توی خانه و پدرم هم می‌گوید این چیه می‌پوشی برو گرم کن بپوش. گرم کن؟ من از دبیرستان که زنگ ورزش داشتیم و مجبورمان می‌کردند گرم‌کن داشته باشیم، گرم‌کن ندارم. و نمی‌خواهم هم که داشته باشم.  مادرم یک پتو می‌ندازد رویش و به پدرم می‌گوید این‌جا کجا بود که ما را آوردی. پدرم هم می‌گوید بده؟ بده این‌جا؟ آرامش داره بده؟ آدما کاری به هم ندارن بده؟ من چه بکنم؟ من مقصرم؟

یک بار این شلوار را نپوشیده بودم و رفتیده بودم به همدان. انقدر سرد بود که خایه‌هام را در راه کسب ِ علم از دست دادم. این است که رفتم از این شلوارها ابتیاع کردم. این شلوارها با یک بالا پوش عرضه می‌شوند. بالاپوششان یک بار هم مصرف نمی‌شوند. همین چند وقت پیش که هنوز توی کار ِ شلوارکوتاه -دیده‌اید خیلی‌ها به شلوار کوتاه می‌گویند شلوارک؟-  و این‌ها -دیده‌اید بعضی‌‌ها چه‌قدر زر می‌زنند؟- بودم چند بار دم ِ صبح خواب استخر دیدم و نزدیک بود بشاشم توی جام، که آمدم آن چیزهای زشت را این‌جا نوشتم. این است که من فعلاً این چیز ِ لویی شانزدهمی‌ام را از پام در نمی‌آورم. دون‌دون هم شده بعد از شستن و الان خیلی چیز کوفتی است. خودم هم خیلی چیز ِ کوفتی هستم با این توی تنم. البته الان آن‌ها که ما را دیده‌اند می‌گویند که تو بی این، با این و کلاً هرجوری که حساب کنی چیز ِ کوفتی هستی، بودی، خواهی بود. حالا. به هر حال.

Sigh No More

امروز صبح لای ِ یک کف ِ دست نان ِ تافتون-تافتان؟؟؟- تا جایی که می‌شد پنیر مالیدم. مادرم یرای من – برای خود ِ خودم-توی یک لیوان ِ شیشه‌ای شفاف تا جایی که می‌شد چای ریخته بود. پدرم داشت صبحانه می‌خورد و مادرم جلوی تلویزیون زل زده بود به جدول ِ عنوان و به حتم غصه می‌خورد. کله‌ی پدرم را بغل کردم. دست از پنیر مالیدن روی نان کشید. مکث کرد تا من ولش کنم. کله‌اش گرد است. روی سرش دو تا ورم هست. جای شنت. یک طرف سرش هم جای برش جمجمه مانده. عملش هفت ساعت طول کشیده بود. ما در لابی ِ بیمارستان واستاده بودیم. ماه‌رمضان بود. عمویم هوکامه خریده بود. توی لابی خوردیم. دوست ِ مادرم آمده بود کمکش. مادرم نشسته بود روی صندلی و بسته‌ی هوکامه به دست غصه می‌خورد. کله‌ی پدرم که مو ندارد، یک سر ِ شصت و هفت ساله است. بعد که ولش کردم گفت علیک ِ سلام. گفتم سلام کردم. نشنیدی. چون پدرم نمی‌شنود. یکی از گوش‌هایش نمی‌شنود. آن یکی گوشش هم بعضی وقت‌ها که دلش بخواهد می‌شنود. بله. یک ساعت ِ بعد گرسنه شدم رفتم از توی یخچال یک پاکت شکلات ِ صبحانه برداشتم. صبح یادم نبود که همچین چیزی داریم. روش نوشته خامه کاکائویی ِ پاک. یک گاو دارد با ولع علف می‌خورد. یک کوه واستاده. و یک آسمان آبی است.

بین کار، درس، و زندگی شخصیم نمی‌توانم تعادل برقرار کنم. پشت کامپیوترم. دارم نیم‌فاصله‌گزاری می‌کنم. حالم از تایلند بهم می‌خورد. دارم در یک متن ِ مربوط به تایلند دخل و تصرف و ترجمه اضافه و کم و فلان می‌کنم. پدرم می‌آید می‌گوید تو درس نداری؟ همه‌ش بازی می‌کنی پای ِ این؟ منظور از این، کامپیوتر است. گفتم دارم کار می‌کنم. گفت بچه جون تو مگه عقل توی کله‌ت نیست؟ بعد من منفجر شدم. جوابش را دادم که گذاشت رفت و البته در راه گفت تربیت ندارین هیچ‌کودوم که احتمالاً منظورش واقعاً همه‌ی ما بودیم، چون قبلش با مادرم سر این‌که دیروز رفته یک کیلو سوهان خریده دعوا بود، مادرم می‌گفت انقدر دروغ دبنگ نگو، دق رسوندی منو، دق، دق، دق. . اما من واقعاً بی‌تربیت نیستم. فقط در وضعیت بالا آوردنم از این‌که هیچ‌کس در دور و اطرافم باورش نمی‌شود که دارم پای کامپیوتر کار می‌کنم و تخم ِ چشمم و تخم ِ تنم و پاهام و کمرم درد می‌گیرد، کمی دل‌گیرم. بعد به خودم گفتم برو از دلش در آر. برو. برو. برو پیش پدرت و هر چی خون به دلش کردی از دلش در آر، چه یه لخته، چه دو تا، هرچندتا.  اما یک ساعت نشد . آمد گفت من شیمی‌درمانی که کردم، همه‌ی موهای بدنم ریخته‌ها ببین، دستش را آورد جلو، ببین، تی‌شرتش را زد بالا. می‌خواستم بگم شیمی درمانی نکردی، شیمی درمانی کیون ِ کی بود؟ اما گفتم شیمی درمانی نکردی تو و او هم گفت برو بینیم بابا و رفت. چون فکر می‌کرد شیمی‌درمانی کرده و من دارم زر ِ مفت می‌زنم لابد.

همکار؟ هم‌کار؟

همیشه همین وضع است. یک یادداشت روی میز است. در آن از من انتقاد شده. این یادداشت‌ها را همکارم می‌نویسد. من در یک کتاب‌فروشی مشغولم. اول، این کار ِ نیمه وقتم بود. وقتی دانش‌جو بودم. الان دانش‌جو نیستم. اما این هنوز کار ِ نیمه‌وقتم است. همکارم یک زن میانسال است. در اواسط ِ دهه‌ی پنجم زندگی است. یک شوهر دارد که همسال ِ خودش است. همکار ِ من پدری کارخانه‌دار دارد. کارخانه‌ی ملامین. پدر ِ من از کار افتاده است. یک روز تصمیم گرفت از کار بیفتد، بعد مادرم جورش را کشید. پدر ِ مادرم هم کارخانه دار نیست. پدر ِ مادرم که بهش می‌گفتم باباجون، کارمند ِ دادگستری بود. اما حقوق ِ کارمندی‌اش جوری بود که می‌توانست نوکر و کلفت از دهات بیاورد. امروزه چنین چیزی اتفاق نمی‌افتد. کارمندها نه از شهر نوکر و کلفت می‌آورند و نه از دهات. بلکه کارمندها خودشان می‌روند نوکری می‌کنند. کلفتی می‌کنند. ما این را نمی‌دانستیم. زمانی این را فهمیدیم که من خواستم کفیل ِ پدرم شوم. ما سه تایی رفتیم توی آن اتاق. من، پدرم، مادرم. متخصص مغز و اعصاب نشسته بود پشت ِ میزش. یک زنی بود با ابروهای باریک. و البته تیز. ابروی تیز آدم را خشن، کمی روانی و تهاجمی نشان می‌دهد. چرا شستمان خبردار نشده بود؟ مادرم وضعیت پدرم را تبیین کرد. بعد وضعیت خودش را تبیین کرد. گفت تا کی باید کار کند؟ گفت بازنشسته شده و بهتر است کمی هم استراحت کند. دست تنها نمی‌تواند از شوهرش مواظبت کند. حتی در دین آمده که شوهر باید از زن و فرزندان مواظبت کند و نه زن. درست است دو تا پسر دارد. اما این پسر- یعنی من- کمک دستش است. و اگر کمک دستش برود سربازی او از پا می‌افتد. برادرم غیبت داشته، و من نمی‌توانم تا او از خدمت برگردد نروم خدمت. گند را او زده ، اما دهن ِ والدین سرویس و در نهایت یه ور می‌شود. این عدالت است؟ مادرم گفت اگر شوهرش بیفتد، کی او را بلند کند؟ اگر فلان بشود کی فلان کند؟ خانم دکتر عینکش را برداشت. عینکش با بند، از گردنش آویزان ماند. گفت خانوم، خیلی‌ها می‌آن این‌جا، از این حرف‌ها می‌زنن. همه‌شون مشکلات ِ شما رو دارن، خیلی‌هاشون می‌رن خونه‌ی مردم کار می‌کنن.

طبیعتاً جمله‌ی دکتر برای ما نوعی توهین محسوب می‌شد. برای همین بود که ما در حیاط ِ بهزیستی نشستیم ، یعنی من واستادم اما پدر و مادرم نشستند، و سیگار‌های بهمن‌شان را کشیدند.  به دکتر فحش ِ خواهر مادر دادیم. این اول بار بود که فحش ِ مادر قحبه را از مادرم می‌شنیدم. مادرم گفت ببین این مملکت داره کجا می‌ره. این مملکت جایی نمی‌ره، این ماییم که می‌ریم. در حالی که جایی را برای رفتن نداریم. همیشه همین وضع است. یادداشت‌های همکارم نه دوستانه هستند و نه خیلی همکارانه. خیلی خشک گفته شده، چیز جان این کار را نکردی، آن کار را نکردی، این چه وضع کار کردن است؟ من همه‌ی کارها را می‌کنم. ما یک لیست درست کردیم. برای کتاب‌ها. برای خاطر ِ کتاب‌ها. لیست  ما شامل اسم، نویسنده، مترجم، موضوع، تاریخ ِ انتشار، نوبت انتشار، نام انتشارات، قیمت و تعداد می‌شود. همکارم از من انتظار دارد وقتی یک کتاب را می‌فروشیم بروم و از تعداد آن کم کنم. این را یادم می‌رود. این ایرادم را قبول دارم. اما این‌که چرا لیست فروش وارد نشده، چرا هایی از این دست را نه قبول ندارم. چون من فروشم را وارد می‌کنم. اما کامپیوتر آن را ندید می‌گیرد. این کامپیوتر قاطی دارد. خودش می‌داند. من مقصر نیستم. نفتی است. صدای کمباین می‌دهد. موضوع چیز ِ دیگری است. این‌که همکارم با من لج است.

همکارم سر ِ این با من لج است که من دیگر با فرزندانش آمد و شدی ندارم و اصلا به تخمم هم نیست که آن‌ها چه می‌کنند و یا چه نمی‌کنند. البته این دوتا دوستان ِ من بودند. یکیشان الان دشمن ِ من است و دیگری هم بی‌تفاوت ِ من است. من و دختر بزرگه با هم کارد و پنیریم. سلام. من پنیر هستم، بیست و شش ساله از تهران، پنیر فتا هستم من. آن‌ها در فلورانس زندگی می‌کنند. پنیر ساکن ِ تهران است. فلورانس، جایی که بین یک عالمه مجسمه، مجسمه‌ی باتیستوتا هم موجود است.باتیستوتا بازیکن ِ مورد علاقه‌ی من بود و فیورنتینا را فقط برای خاطر ِ او دوست داشتم. بچه‌ها طبق گفته‌ی همکارم ماهی سه میلیون، روی ِ هم خرج دارند، البته این به غیر از هزینه‌ی تحصیل است. تحصیل در اروپا مجانی نیست. مگر فرانسه و سوئد و اسکاندیناوی‌جات. که الان البته سارکوزی امده و ریده در فرانسه و آن‌جا هم پولی می‌شود، چون به نظرشان آن‌جا چه فرقی با آمریکا دارد مگر؟

 

و همه‌ی این‌ها چرا گفته شد؟ چون همکارم امروز زنگ زد بهم، صبح هم زنگ زده بود و من نتوانستم جواب بدهم زنگ زد گفت که فردا به جاش بروم سر ِ کار اما من نمی‌توانم . فکر می‌کنم یک کار واقعی گیر آورده‌ام و وقتش است از این کار ِ نیمه‌وقت آب‌باریکه خلاص شوم. هر چند خانم سا اعتقاد دارد کار جدیدم هم واقعی نیست. چون نه قرار داد دارم. نه حقوق پرداختی به من مشخص است. با این حال این کار خیلی زیاد به رشته‌ام ربط دارد. من راضی‌ام. خلاصه، من گفتم که نمی‌آیم نمی‌توانم، کار دارم. همکارم گفت راستی این هفته چند بار جای من آمدی، دیر آمدی. دو بار دیر شده بود. نیم ساعت. مثلاً. گفت ده و نیم آمدی. این یعنی یک ساعت و نیم. گفت از آن‌طرف هم زود رفتی. دوازده رفتی. من خیلی زود تعطیل کنم ده دقیقه به یک است. گفتم کی گفت؟ گفت حالا. خب. آن روز هم که دیر شد برف بود، ترافیک بود. نمیدانم. نتوانستم جواب بدهم و لال شدم. احتمالاً فکر کرده خیلی مچ‌گیری کرده، خیلی خفن بوده. اما این به خاطر این بود که حس کردم به من تهمت ِ دزدی زده شده. و قلبم سنگین شد و تیر کشید. هی تیر کشید. هی تیر کشید. هی مرداد کشید. هی شهریور کشید. اگر کمی لطیف بودم. می‌پریدم توی تختم و پقی می‌زدم زیر ِ گریه. اما چون زمخت بودم به کار کردن پشت کامپیوتر ادامه دادم، در حالی که دلم داشت اسفند می‌کشید و قصد داشت برود سراغ فروردین. فردا، پس‌فردا یک یادداشت براش می‌گذارم. می‌نویسم بسم الله الرحمن الرحیم، من استعفا می‌دهم چون از توهین‌های شما خسته شدم. درست است که به این چس‌مثقال-دقیقاً می‌نویسم چس‌مثقال- پول که به من پرداخت می‌شود محتاجم، اما فکر می‌کنم غرورم اجازه‌ی همکاری با این مجموعه را دیگر بهم نمی‌دهد. بعد هم وقتی رییس ِ اصلی‌ام از فرنگ برگشت تلفنی یا حضوری بهش توضیح می‌دهم که چه شده که این شده. نمی‌دانم.

 

 

 

پی‌نوشت:

هشت نهم این نوشته قرار نبود پست شود، قرار بود چیز دیگری باشد. در کمال ِ تاسف این نوشته صد در صد واقعی است.

البرز

رفتم پشت‌بام که آب کولر را خالی کنم. یکی از قابلیت‌هایی که دارم خالی کردن ِ آب ِ مانده در کولر است. دوربینم را هم ورداشتم بردم عکس بگیرم. پشتِ بام ِ غمگیپنی داریم. غمگینی‌اش اندازه‌ی بهشت‌زهراست. وقتی هم که از پله‌ها بر می‌گردیم به خانه، مثل برگشت از بهشت‌زهرا خوش می‌گذرد، انگار دارید می‌روید البرز کباب بخورید. حالا یک عزای مختصری هم بابت ِ دایی ِ پدرتان که از آلزایمر مرده، دارید. روی پشت‌بام دیش هست، آنتن هست و دودکش. از آن بالا که نگاه می‌کنم می‌بینم که ماشین یک گوشه کز کرده. ماتیز را همه مسخره می‌کنند. لابد دویست و شیش ِ بغلیش بهش چیزی گفته. یک گربه‌ای ماتحتش را گذاشته روی کاپوت ِ یک پرایدی.  اتفاق دیگری نمی‌افتد. این‌جا جای بی‌اتفاقی است. قبلاً هم که انقلاب شد، این‌ها در را بستند که انقلابیون نریزند تو وحشی‌بازی در آرند. می‌روم سر وقت ِ دیش‌ها. احساس می‌کنم که دارم  یک مفهومی که یک میلیون و پانصد نود هزار نفر عکاس آن را دستمالی کرده‌اند  را، برای بار یک میلیون پانصد و نود و یک هزارم دستمالی می‌کنم. این بود که رفتم سروقت ِ دودکش‌ها. گفتم می‌شود اسمش را گذاشت خانواده‌ی دودکش‌ها. اسم ِ چی را؟ ایده‌ای ندارم. دودکش‌ها چندتاچندتا پیش هم زندگی می‌کنند در دسته‌های چاهارتایی، پنج تایی، هشت‌تایی. دودکش‌ها هم مثل خدا لم یلد و لم یولد هستند. بعد حس می‌کنم که یک احمق تمام عیارم، می‌رم دریچه‌ی آب ِ کولر را می‌بندم و مواظب دوربینم هستم، انگار که مواظب تخمانم هستم. می‌رم راه‌پله، توی البرز کباب بخورم.

پدرم پایین می‌پرسد، این همان دوربینی است که برای این پسره – داداشم- خریدم که زد شیکوند؟ و من می‌گویم که نه، این دوربین ِ دوستم است. پدرم برای داداشم یک دوربین ِ زنیت می‌خرد. اما داداشم چون بچه بوده، و در نهایت نفهم بوده می‌زند آن را می‌شکاند. از آن به بعد پدرم همه‌ی دوربین‌های سیاهی را که می‌بیند در طول زندگی‌اش را می‌گوید که یکدونه از این‌ها برای این‌دوتا گرفتم زدن شیکستنش. این را جوری می‌گوید که یعنی ما بی‌لیاقتیم. به پدرم نمی‌گویم که دوربین از کجا آمده. یعنی راستش را نمی‌گویم. می‌گویم این مال ِ دوستم است. اگر راستش را بگویم باید بگم پولش را از کجا گرفتم. و اگر این را بگویم آن‌وقت همه‌چیز بدتر می‌شود چون ….اممم راجع به خودسانسوری چیزی شنیده‌اید؟ می‌گوید که دوستت لازم ندارد؟ من می‌گویم که نه. می‌گوید که رفتی بالا از چی عکس گرفتی؟ گفتم از دودکش، از دیش. پدرم می‌گوید که یک موقع از خانه‌ی مردم عکس نگیرم، چون زشت است و من هم می‌گویم از خانه‌ی مردم عکس نمی‌گیرم، از دودکش عکس می‌گیرم. او می‌گوید این‌ها گران است؟ اضافه می‌کند کَنن است،  کنن حرف ندارد و آن موقعش هم حرف نداشت. و بعد می‌پرسد نیکُن بهتر است یا کنن؟ من تصدیق می‌کنم که بله کمی گران است و این‌که پ هم نیکُن بهتر است هم کنن بهتر است. او می‌گوید مثلاً چند است و من می‌گویم دقیقاً که چند است، چون همین دیروز خریده‌امش و برای هفت سال پیش نیست که بگویم فکر کنم این حدوداست. او در واکنش به قیمت می‌گوید ا َ.

بعد ازش چند تا عکس می‌گیرم. می‌گوید موهاش خراب است و ریشش را هم نزده. وقتی این را می‌گوید مادرم از تو آشپزخانه داد می‌زند پا شو بیا برو ریشتو بزن حالم بهم خورد. چندتا عکس می‌گیرم. می‌خواهد عکس‌هایی که گرفته‌ام را ببیند. می‌گوید وای سقفو. می‌گوید وای منو چه داغونم. وای دماغت چه‌قدر بزرگه، انقدر – دو تا انگشتش را به هم نزدیک می‌کند-  بود بچه بودی. می‌گوید وای اتاقتونو، نمی‌خوای جمع کنی اینا رو؟ مادرم داد می‌زند پا شو بیا برو اتاقتو جمع کن. پدرم می‌گوید ا ِ مگه چشم خانوم سا رنگی نبود؟ من می‌گم نه نبود. می‌گوید رنگی بودا. می‌گم نبود. می‌گوید لنز می‌ذاشت؟ می‌گم نه. می‌گوید تو رو خدا عکس منو پاک کن، خیلی وحشتناکم. من گفتم خوبی. مادرم داد زد عکس منم پاک کن.

روی ِ میز ِ کثیف ِ شلوغ

الان یک لیوان شیر ِ داغ، یک عدد ماوس-بی پد، جون ماوس ِ ما پریود نمی‌شود، هارهارهار(طنز نویسنده رو به اضمحلال)- ام‌پی‌سه‌بازیگر، آی‌پاد، هدفون، یک کیسه که روش نوشته ما می‌اییم در منزل و شما را درمان می‌کنیم، یک بسته چسب ِ زخم پلیکان که روش یک پلیکان دارد ماهی می‌گیرد و طعمه‌اش یک چسب ِ زخم است-:|- ، مجله‌ ای که رویش ایست‌وود دارد با انگشتش شلیک می‌کند، ماشین حساب که خطکش هم هست، یک دستگاه قلمبه‌ی پشه‌کش ِ زرد، عینک ِ زاپاسم، مودم، سیم ِ یو اس بی ِ موبایل مادرم، وب‌کم، جوراب ، شورت، تی‌شرت ِ از ماشین در آمده به مقدار ِ کافی- خیال کردند ما این‌ها را می‌گذاریم تو دراور، در حالی که جا به این خوبی- یک اسکنر، یک سی‌دی کوچولوی نصب وب‌کم،خودکار که اگر برندش برایتان مهم است باید بگم  استابیلو، یک پاکت که توش کپی کارت ملی واین‌هایم است، شربت سینه‌ی اکسپکتورانت، طبعاً خالی ،دی‌وی‌دی خام، قهوه‌ی تلخ، کلاهِ دورو- عن ِ مزوّر- کازینو که در آن شارون استُن با جو پشی بلو جاب، همین از فیلم یادم مانده و اینکه دنیرو خوب بود طبق معمول. ،کلیپ‌های بیتلز،غلاف تمام‌فلزی که تصمیم داشتم اگر رفتم سربازی ادایش را در بیارم، سی‌دی نصب مادربرد،عاشقانه که خفن بود به زعم من، هرچند داوود نژاد،عکس‌های تولد سیاوش که ما براش سه تا شورت خریده بودیم در آن و همه‌ی دخترها در رقابتی تنگاتنگ ادکلن‌های کنزو ، بولگاری و کیف ِ نایکی،یس من که عنم می‌گیرد از جیم کری در آن، پاکت ِ سیم ِ گیتار،یک نقل قول از کتاب معمای هویدا که برای وبلاگ زرافه برداشته بودم، ایمجین جان لنون که دو تا از دوست‌هام تولد دو سال پچیشم برام خریدند و در آن نشان می‌دهد که چرا یوکو اُنو عن و حال بهم زن است،  ایکس ایکس وای که یک فیلم آرژانتینی راجع به دوجنس‌‍گرایی این‌ها بود و نتوانستم تا ته ببینم، سه و ده دیقه به یوما که ممکن بود باهاش گریه کنم اما نکردم،کالیفورنیا که در آن برد پیت همه را می‌کشد و می‌کند-اغراق- و یک ژولیت لوییس  هم دارد که مجبورید تهوعش کنید، بیگ فیش، جلدهای کینگ، دفترچه کنکور ِ نود که همزمان است با امتحان ارشد و این یعنی چه؟ بی‌پولی که ماچ بر او، ته‌برگ بخت‌آزمایی ِ بوف که مربوط است به پردیس ملت و جداً بوف ریده ، به ّخدا،کلاک ورک اُرنج که کتابش بهتر بود ِ قیمت های دوربین ِ مغازه‌ی پیکسل پایتخت،دفترچه یادداشت، یک صفحه از بیتلز که رفیقم از فرانسه آورده بود و تصمیم داشتم بزنم به دیوار و چرا نزدم؟ باید عده ای دانشمند را استخدام کنم- اخرش این دانشمندها همه‌ی اندوخته‌های من را به بهانه‌ی رسیدن به پاسخ به فاک می‌دهند- یک رویش وایل مای گیتار جنتلی ویپس می‌باشد، یک روی دیگرش، اُب‌لا‌دی اُب‌لا‌دا و روش مک‌کارتنی دارد مثل سمندون می‌خندد،هریسون و لنون تیریپ ِ کارتون ژاپنی برداشته و رینگو؟ مثل شیر علی قصاب است. یک فیلم دیگر هم هست طرح جلدش ایکس من اریجینز می‌باشد، اما درونش یک فیلم ترسناک بود، چند دقیقه‌اش را هم دیدم، یک گروه پسر دختری رفته‌اند یک جا کمپ بزنند، بعد دو نفرشان تصمیم می‌گیرند مشغول هم شوند، یک نفرشان هم می‌رود روی بوته‌های ماری‌جوانایی که پیدا کرده بشاشد، دو نفر دیگر هم فضولند، می‌روند توی جنگل، بی‌دل‌پیجه. بعد یک نفر می‌اید همه را می‌کشد. بی‌فر دویل نُز یور دد هم هست، چند روز پیش داداشم برای اول بار دیده بود و هم فر خورده بود و هم پشماش ریخته بود و معلوم نیست چه‌طور.بعد درباره الی، و بعد سیزن سه لاست. دو تا اسپیکر و یک برگه که روش نوشته شده تراویان دات آی آر که نمیدانم یعنی چی. هیچی جای دوربینه خالی است.‏

این‌ها -منظور همین کلمه‌های بی‌ریخت ِ این پایین -مهم نیست، این همه راه را کوبیده‌ام بیام این‌جا – و ازبستن این‌جا صرف نظر هم کرده‌ام تازه- که بگویم دارم دوربین می‌خرم

چون دارد برف نمی‌آید اما ممکن است برف بیاید مادرم می‌خواهد دم‌پختک درست کند که خودش از آن متنفر است. چند بار بهش گفتم دم‌پختک درست کند، و اضافه کردم لطفاً. اما مطابق معمول چون با من مثل یک آدم مختلف الاخلاق ِ عیاش برخورد می‌کنند به درخواست ِ من محل سگ گزاردند و فکر کردند این نیز یک هوس زودگذر است. البته غیر از این‌که من هوس‌باز و نظرباز هستم مادرم هم از دمپختک تنفر ِ آبا اجدادی دارد، نمی‌دانم چرا، شاید چون مثل ِ به خشک است ، اما خب یک چیزی به اسم ماست اختراع شده، که یکی از کاربردهای آن خوردن همراه این پلوهای ایرانی است که لابه لاشان حبوبات و سیب‌زمینی و لوبیا قیچی – مثل آب‌نبات، هاها(طنز نویسنده رو به قهقرا)- ریخته شده. همین الان مادرم دارد جلوی میهمان‌هایش از خوبی‌های دم‌پختک و این‌که وقتی برف می‌اید آدم باید دم‌پختک بخورد و کنارش ترشی‌ای نیم‌رویی چیزی باشد حرف می‌زند و فامیل‌ها هم می‌گویند ا ُ ا ُ.

نیم‌رو با پلو یکی از خوراک‌های مورد علاقه‌ی پدرم – چرا فکر می‌کنی خوراک ِ مورد علاقه‌ی پدرت برای ما جالب است نسناس؟ هوم؟-  است/می‌باشد. مثلاً بعضی روزها بوده که ما بی‌غذا مانده‌ایم چون مادرم سفری چیزی، قهری بوده. و پدرم پلو نیم‌رو به ما داده، و ما با حالت ِ تحمل فرو دادیم. نیمرو خوب است. پلو هم خوب است. اما نیمرو پلو واقعن چیز عنی است. یک پیتزا فروشی هست سر ِ گیشا که جداً پیتزای قورمه سبزی می‌فروختند، و من هم هر بار از دم ِ درش رد می‌شوم، چون مجبورم، چون بانک آن‌جاست، یک عُق ِ ملیحی برای ابتکارشان می‌زنم. چند بار که پلو نیم‌رو داشتیم  و پدرم رفته بود خواب ِ بعد از ظهرش را بچوقد من نیمرویم را پرت کرده بودم از پنجره آن پشت، توی پارک جنگلی نصر که الان اتوبان حکیم شده و موبایل توش آنتن نمی‌دهد. و مورچه‌ها همه جمع می‌شدند دور ِ نیم‌رو و اضافه می‌کردند آخ جون نیم‌رو.

سر ِ صُب، سیخ

شاشو، شاشو، شرمنده،

دمش به جارو بنده،

شاشو رو بردن عروسی،

گفتن باید برقصی.

من، بچگی‌هام با شاشیدن در جایم کسب ِ هویت می‌کردم . مثل سگ‌ها؟ نه، مثل خرس‌ها. البته خرس‌ها هم که می‌رفتند با پنجه می‌زدند به درخت، بعد پشتشان را می‌مالاندند، لا اقل پینتو مادر جکی و جیل که همین کصکلک بازی را در می‌آورد. صبح پا می‌شدم و می‌گفتم ماااااااماااان، و مادرم می‌گفت هان در حالی که خواب بود هنوز و برای مواجهه با واقعیت‌های زندگی از جمله شاشیدن ِ بچه‌هایش آماده نبود، و من می‌گفتم جیش کردم.  مادرم می‌گفت پدرسگ هستم و دشک را می‌گذاشت جلوی پنجره تا خشک شود. مادرم می‌گفت پدرسگ  هیچی ندار هستم، من می‌رفتم و در حمّام خودم را با کیسه‌ی آبی، قرمز می‌کردم و فکر می‌کردم یک روز  خوب می‌آد که من تو جام نشاشم.

اوضاع داداشم هم تعریفی نبود. ما برادران شاشویی بودیم. بچه‌های محل ما را برادران دانا صدا می‌زدند، و نمی‌دانستند که ما می‌توانیم برادران ِ شاشو باشیم. دشک‌های ما، دوست  خوب ِ پنجره‌های ما بودند. وقتی هم را می‌دیدند، پنجره‌ها می‌گفتند اوه، دشک ، رفیق ِ قدیمی شبیه  نقشه‌ی جغرافیا شدی، دشک می‌گفت یک پدرسگ ِ هیچی ندار روی من شاشیده، و مادرش من را خیس ِ آب کرده و خوار پنبه‌های من گاعیده شده است. پنجره می‌گفت دنیای کثیفی است، مردم روی دشک‌ها می‌شاشند، در حالی که قدیم‌ها مردم روی دشک‌ها عشق‌بازی می‌کردند. مومنت، آیا خودارضایی، عشق‌بازی است؟ دشک می‌گفت. نه، به هیچ‌وجه، پنجره می‌‌گفت. علاوه بر همه‌ی این‌ها ممکن بود سین – همسایه روبه رویی ِ ما که زیبا و عن بود- دشک را ببیند و در سالیان  بعد با من دوست نشود و به من آلت بزند. نباید فرموش کرد که هرچند دختران آلت ندارند، اما توانایی آلت زدن که دارند. اما خب، بعدها فهمیدم سین هیچ‌وقت دشک  من را ندیده و به نظرش من بیشتر دانا بودم، تا شاشو.

در بچگی اندام‌ها کامل نیستند، و بادهای موذی در بچگی هی می‌ایند زیر پتو کلیه را قلقلک می‌دهند و کلیه موجود نرم و بنده‌خدایی است که از خنده اشکش در می‌آید بعد شما می‌شاشید چون اندام تان در آن مجرای همه‌کاره کامل نیست، این را آقا فرهمند ِ مدرسه بهمان گفته بود. این حالت برای من موقعی رخ می‌داد که  خوابی معصومانه – از عشق مثلاً؟ نه خیر از استخر مثلاً- می‌‌دیدم. البته شاید خیلی هم معصومانه نبود. در بچگی، من خواب استخر می‌دیدم. یا خواب توالت می‌دیدم، در همه‌ی خواب هام ژاله هم بود، که دوست ِ خیالیم بود. هی توی استخر و یا توی حمام پرسه می‌زدم، و حس می‌کردم باید در این همه آب بشاشم، و همین کار را می‌کردم تا خیسی به خوابم یک سرایتِ واقعی‌ای می‌کرد، بعد هر چه استخر و بیکینی و ژاله‌ای که می‌خواست مرا ماچ کند- اما من از اوخواسته بودم بایستد تا من بروم بشاشم و برگردم و بعد ماچ کند- کوفت می‌شد می‌خورد توی سرم، پا می‌شدم ببینم کجای دشک را نقش زده‌ام. عمق فاجعه چه قدر است، وسعتش چه‌قدر است، پتو آسیب دیده یا نه، خیلی سخت بود، خیلی.

بعد می‌گفتند قد نره خر شده‌ام و باید خجالت بکشم، و شب  آب و هندوانه و این‌ها زهرمار نکنم، و بعد از مسواک بشاشم. شاشیدن در تختخواب خیلی لذت‌بخش بود، خیلی، حتی اگر بهتان بگویند پدرسگ ِ هیچی‌ندار. حتی اگر ژاله شما را نبوسد.