Iranian Psycho

پارسال که گهی نشدم اما پیارسال توی کنکور ارشد شدم صد. بعد فکر می‌کردم خیلی خفنم چون هیچی هم نخوانده بودم. و طبعاً قیاس مع المفروغی هم داشتم با کنکور لیسانس و هی فکر می‌کردم وُه چه خفنم گرچه نیست برتن هیچ کفنم. به هر حال. خیلی امیدوارانه فکر می‌کردم که به علامه می‌روم- درحالی که همدان انتظارم را می‌کشید و تازه دوستم شده بود سی سمنان قبول شده بود- به هر حال ادم‌ها به امبد زنده‌اند، همین است که ریده‌اند. هیچی موقع انتخاب رشته که شد فایل من بالا نمی‌امد. توی کامپیوتر. مشکل از سایت بود یا پرونده‌ی من هیچ وقت مشخص نشد. از آن‌جا که من نسبتاً انسان روانی و سرخورده‌ای هستم یک واکنش خیلی بدی نشان دادم. سایت بالا نمی‌امد و من واکنش نشان دادم، الان می‌خواهم ارجاعات تاریخی در زندگی‌ام بدهم.

یک روز که توله بودم و سیزده ساله یا شاید هم دوازده یا یازده، و شب قبلش با مادرم دعوا کرده بودم صبح که پا شدم کارد را سسی کردم، و روی مچم هم سس ریختم. رفتم مادرم را بیدار کردم. اول تصمیم گرفت غش کند اما خودش زود فهمید که سس است. نشست روی تخت. سرش را گذاشت لای دست‌هاش من از صحنه دور شدم تا اگر خواست گریه کند، بکند. ادم جلوی یک نفر دیگر نمی‌تواند گریه کند، مگر توی سینما.

چند سال بعد که من بیست و اند ساله بودم- کلمه‌ها و ترکیبات تازه: اند عددی مبهم بین سه و نُه است، اما من کمتر از بیست و سه بودم- از خواب بلند شدم – مگر می‌شود از خواب کوتاه شد؟- بعد چون ریه‌ی درجه یکی دارم اسپری سالبوتامولم را فیس فیس کردم. و نفسم را ده ثانیه حبس کردم. از نردبان تختم امدم پایین-چون تخت ما دو طبقه است و این به خاطر کمبود جاست و نه کول بودن- بعد که نفسم را آزاد کردم سرم گیج رفت و چشمم به جای این‌که سیاهی برود، بنفشی رفت. همه جا را بنفش دیدم. بعد دیدم توی بغل پدرم هستم. گفتم چی شده؟ گفت هیچی. هیچی. پدرم هنوز می‌توانست راه برود و حتی می‌توانست بدود اگر دلش بخواهد و حتی همه چیز را درست و حسابی متوجه می‌شد و چیزها را پنجاه بار در روز نمی‌پرسید ینی می‌خواهم بگم هنوز خداوند خوارش را نگاده بود. به هر حال. پدرم گفت که افتاده بودم روی زمین و سرم را هی می‌کوبیدم به سرامیک. بله. سرم کبود شد و خون هم نیامد. معلوم نیست چرا. به هر حال شبش می‌خواستم بروم خودم را پشت بام پرتاب کنم روی آسفالت‌های مجتمع. شام ِ گربه‌ها. روحیه‌ی رنده شده‌ای داشتم.

بعد اتفاق دیگری افتاد. اعصاب من به خاطر بیماری پدرم پودر شد. الان اعصابم را توی یک شیشه شکلات صبحانه نگه می‌دارم که نوتلا نیست. از این فرمند مرمندهاست. تصمیم دارم آن را بدهم به دخترم. وقتی بزرگ شد بگذارد توی کتاب‌خانه‌ی خانه‌اش و بگوید این اعصاب پدرم است در شیشه شکلات فرمند. یا اگر کتاب‌خوان نشد که خودم هم دوست دارم کتاب‌خوان- و بدبخت-  نشود، بگذارد لای ویکتوریا سیکرت‌هایش-یا نیکو تن‌پوش به حساب شواف نگذارید هر کُسی که می‌گویم را- و در تنهایی که دلش برای من ِ رفته از دست، تنگ شد برود و به اعصابم در شیشه‌ی فرمند نگاه کند. اعصاب من به خاطر پدرم کیری شد. به خاطر اشکهای مادرم و اینکه باید قرض کنیم تا پدرمان زنده بماند. البته قرض‌ها را پس دادیم؟ نمی‌دانم برای اطلاعات بیشتر با مادرم صحبت کنید. خیلی‌ها را پس دادیم خیلی‌ها را ندادیم. و داریم خورد خورد می‌دهیم. می‌دهیم؟ من نمی‌دانم. چون من هنوز کوچک هستم، بیست و شش ساله از تهران. خلاصه… خلاصه در همین هیری ویری با خانم سا اتمام کردم. در همان هیری ویری. بعد رفتم با یک نفر دو نفر سه نفر چار نفر پنج نفر دیگر. احساس می‌کردم باید خانم سا را از دست خودم نجات بدهم. البته او در کله‌اش چه می‌گذرد؟/می‌گذشت؟ هیچ معلوم هست؟ نیست. بله بعد البته گه خورده، نادم و پشیمان بازگشتم. اما خانم سا زیر بارم نمی‌رفت. هر کار کردم. هر پلیتیکی زدم نرفت که نرفت. هر چی سر کوبیدم روی میز کتاب‌فروشی. به دیوار. هر چی کردم نشد. دیگر چشم سرخ و صدای بغض و آب چشم و فلان کفاف نمی‌داد این بود که اگزاسپام را امتحان کردم. یک ورق، دو ورق، دستم به ورق سوم نرفت. من می‌خواستم بخوابم. و قبلش رفته بودم توی کابینت دخل ته بطر ویسکی‌ای را که عمویم برایمان آورده بود را اورده بودم. هیچ کس نفهیمد. مادرم شمال بود. باید زمینش را می‌فروخت برای همان قرض‌ها که وصفش رفت. من رفتم بالا روی تختم. و فکر کردم چه نور سفیدی. چه پروانه‌ای چه بیدی؟ آه عزراییل تویی؟ بهم می‌دی؟ البته داداشم آمد خانه و با پدرم رفتیم بیمارستان رسول که معترضان را توش می‌کشند. سرباز نوشت خودکشی و آب ذغال دادند دستم. و بیدار نماندم که ببینم چیزی توم می‌کنند یا نه. خانم سا هم برگشت. خانم سا همه را خبر کرد. داداشم. حسام را . همه را. همه را. بعد پدرم می‌دویید این‌ور ان ور با این حالش. من از خواب پا می‌شدم و می‌گفتم بابا تو بشین. بابا تو بشین. پدرم آن روز را یادش نمیآید. یا شاید هم میآید به رو خودش نمی‌آورد. مادرم فکر می‌کند من از بی‌پولی این کار را کردم. طبعاً این جعبه سیاه من نیست. اما مال خانواده است. همه این‌طور برخورد کردند که من از خوردن قرص مسموم شدم. حتی خودم.

رسید به کنکور. هر چی اینتر زدم نشد. هر کار کردم نشد. بهشان نامه نوشتم به سازمان سنجش. گفتم کیر تو قیافه‎‌هاتون بیاد چرا این‌جوریه و این‌ها. جوابی نیامد. برای همین خودم را زدم. برای همین بلک سوان را دوست دارم. خودم را زدم . اول چند تا شیرازه شکستم بعد چند تا کتاب درسی جر دادم. چون دلم نیامد داستان‌ها را جر بدهم. بعد سرم را هی کوبیدم به دیوار هی کوبیدم و دست کشیدم که دستم خیس شود. قرمز شود چیزی شود. یک چیزی بشود. یک تغییری. اما نشد. بعد داداشم من را از دیوار جدا کرد  و دستمال آورد تا اشک‌هام را خشک کنم. چون هرچند مذکرم اما غدد اشکایی‌ام مثل  چشمه علی جوشان است. بعد مادرم زنگ زد و گفت بروم ویلا پی‌گیری کنم. و کسخل بازی را کنار بگذارم. بگذارم روی زمین جوری که دیده شود. و دستم رابگذارم روی ماشین جوری که او ببیند و گواه‌نامه‌ام را تقدیم کنم. کردم. قبول هم نشدم. از دیوار هم کتک خوردم.

Shake up your tired eyes

راستش دیدیم صحبت اینست که داداشم را بفرستند استرالیایی جایی، عمیقاً حسودیم شد. دیدم من رفتم همدان. او دارد می‌رود استرالیا. حتی به حرف. آخر من به حرف هم هیچ جا نرفتم. ممسنی هم نرفتم. چه برسد به استرالیا. رفتم گفتم آقا منم بفرستید برم. من هم می‌خوام برم از این خراب شده. از این حجم نفرت انباشته دور شم. از تلویزیونی که هفت تا کانالش دردقایق  واحد اذان پخش می‌کنند. از پلیسی که می‌ایستد مردم هم را با چاقو بکشند. از رحبری که به رفیق ِ خودش می‌گوید خواص بی‌بصیرت. از کاندیداهای زندانی توی خانه. از این چشم‌های خیره به دوربین. از این خون‌ها. تقاص چی رو داریم پس می‌دیم؟ اما مادرم گفت زرت و پرت اِلمه. البته مادرم ترک نیست. گفت من بر ای تو به موقعش کردم الان نوبت این است. منظور از این، داداشم است که سرباز است و تحصیلات نکرده و فقط چوقیده و ساز زده. فکر می‌کنم من نه چوقیدم نه ساز زدم. کمی عاشق شدم، کمی درس خواندم، کمی چیزمیز نوشتم، خیلی رویا بافتم. هیچی، عضو ِ خر نصیب ماشد. گفتم وا، شما اون موقع ما رو یه کلاس کنکور فرستادین همه‌اش، همه همه سر جمع. منت  عنه؟ مادرم گفت درست صحبت کنم. البته توی دلش. چون من هم توی دلم گفته بودم منت عنه. آدم باید احترام بزرگترش را نگه دارد. چون آدم ایرانی است و مجبور است. فوقش باید سر چیزهایی داد و بیداد راه بندازد که ارزشش را دارد. مثل اینکه هی بهش بگویند اتاقت را جمع کن. خب، اتاق یک چیز شخصیست. شاید یکی خواست بریند توی اتاقش. شاید یک نفر خواست جای خودش را توی کشتی سوراخ کند. به کسی چه. حرف مردم مای اس. بحثمان را می‌گفتم. مادرم گفت طلاهام رو فروختما، پر رو. بله. من ِ هفده ساله چه می‌فهمیدم طلا فروختن چیست. به خدا من اگر می‌فهمیدم می‌گفتم نفروش مادر من. کنکور ِ عنه؟ طلاهاش را فروخت ولی. دیگر طلا کون کی بود؟ طلا کجا بود؟ اصلاً مادرم یک طلا ندارد بندازد گردن ِ زیباش. خوشگل‌تر هم شود. اینم به خاطر من پفیوز بی‌جربزه است. سال اول کنکور قبول نشدم سال دوم این‌ها ترسیدند که نکند من خنگم. آخر بدبختی توی این مملکت خنگ بودن هم خجالت‌آور است. شاید یکی دست خودش نیست. طلا را گفت بعد اضافه کرد  برای این بچه هم می‌خوام خانه را بروشم. بیست ملیون بهش بدم. بیست ملیون هم که مادر چیزی نمی‌شود. استرالیا می‌شه برود؟ نمی‌شود که. فوقش هندی، مالزی‌ای. با بیست میلیون همین جاهای گری‌گوری باید برود. خب باشد. گری‌گوری باشد. آقا من هم می‌خوام برم ، من هم دوست دارم برم. اصلا هر چی فکر می‌کنم می‌بینم بدم می‌آد. آقا ما نمی‌خوایم این‌جا رو ، این چیز‌ها رو. الان، همین الان قلبم تیر کشید از فکر این‌که داداشم برود من بمانم. نه این‌که بگم من برم او بماند ها، اقا من می‌گم دو تایی بریم خب. به قرآن اگر من کاری داشته باشم بهش. برود هر گهی که می‌خواهد بخورد. منتها من هم بیام، اصلاً من ظرف می‌شورم او درس بخواند. من که درس هم خواندم گه خاصی نشدم. در آخر یک گه عام هستم، بیست و شش ساله از تهران، کیلومتر ِ سی.

راستش من خیلی آرزو داشتم. بعد از قضایای این‌که بروم آفریقا کمک کنم و این‌ها بر آن شدم که حتماً نویسنده شوم که نشد. موزیسین باشم که خب نشد. سعی کردم مترجم شوم که نشد. سعی کردم دوست پسر خوبی باشم که نشد. پسر خوبی باشم که نشد. در حقیقت هیچ وقت در زندگی‌ام یادم نیست که کسی از من راضی بوده باشد. وخودم هم که از خودم خیلی ناراضی ام و در فرصت مقتضی به خودم باید در کونی بزنم.  حتی پدرم می‌گوید که تو ینی من، بی‌فکری، بی‌فکر، خیلی هم بی‌فکری. اخر باید به فکر چی باشم ؟ بیست و شیش سالم شده و چار سال دیگر می‌شوم سی ساله. در حالی که یک قطعه ساختم به اسم برف. اخر این چه اسمی است که آدم روی تنها قطعه‌ای که تا بیست و شیش سالگی-سنی که تا سیس سالگی چهار سال فاصله دارد-  ساخته می‌گذارد. ایراد دارم دیگر، همه می‌گویند.  یعنی از همان اولش هم همه یک سری ایراد داشتند که از من بگیرند و من هیچ وقت به هیچ جام نبود اما چند وقت است به این جور چیزها فکر می‌کنم و ناراحت می‌شوم. بدترین چیز این است که از ریخت ِ شما ایراد بگیرند. تا حالا برایتان پیش آمده که یکی جدی به شما بگوید چاق؟ و شما چاق باشید؟ کسشر.

 

لایت واز برایتر

الان خسته هستم، بیست و شیش ساله از تهران. خانم سا کلفت بارم می‌کند، چون همه‌اش یا همدانم  و امتحان گند می‌زنم و یا تهرانم و دارم کار می‌کنم. و عمه‌ی من بود که می‌گفت برو سر کار.

یک بار که اصفهان -الان خانم سا عصبانی شد چون معلوم شد دارم راجع به اصفهان می‌نویسم- بودم، یک نفر خانه ما مرد. با پسرخاله‌ام هم‌خانه بودم و داشتند با حسین اقا-همان که مُرد- کثافت‌کاری می‌‎کردند. من هم هدفُنم توی گوشم بود و  به این فکر می‌کردم که چرا باید هم‌خانه‌ام پسرخاله‌ام باشد. چرا پسرخاله‌ام باید تفریحش امتحان کردن باشد؟ چرا؟ راستش می‌ترسیدم یک روزی من هم معتاد شم، این برای هفت سال پیش است. من داشتم فکرم را می‌کردم که یک‌هو وسط بساط حسین آقا افتاد رو زمین و پسر خاله‌ام داد کشید که بیا کمک. و من رفتم کمک. و پرسیدم چی شد و به حسین آقا نگاه کردم و بعد به پسر خاله‌ام نگاه کردم. و درست است که تکراری می‌شود، اما بعد باز به حسین آقا نگاه کردم. پسرخاله‌ام رفت جلو پیک‌نیکی‌شان را خاموش کرد. دو تا چک زد به حسین آقا. حسین آقا شصت سالش بود و پیر محسوب می‌شد چون آدم‌ها بعد از چهل سالگی پیر محسوب می‌شوند. سیبیل داشت و موهاش هم سفید بود و به من می‌گفت درس موخونی؟ درس بوخون، درس بوخون. گفت برو آب بیار. رفتم آب بیارم. دیدم یک سوسک توی سینک مرده و من برای همین دو سه روزه غذا نخوردم چون طاقت دیدن جنازه سوسک را نداشتم . به سوسکه نگاه نکردم، به سقف نگاه کردم و آب را ریختم توی لیوانی که صبحش شیر قهوه خورده بودم،  لیوان دیگری که تمیز باشد نبود و من چندشم می‌شد تا به لیوانی غیر از آنی که توش شیرقهوه خورده بودم دست بزنم. چون گه عجیب‌غریبی بودم/هستم. بعد آب را  بردم سر ِ صحنه. حسین آقا که صد کیلو بود، ولو افتاده بود کف ِ خانه‌مان. و من داشتمفکر می‌کردم پلیس بیاد بهش چی بگیم؟ بعد پسر خاله‌ام گفت این آبه؟ و من گفتم بله. و گفت چرا این رنگیه؟ و من نگفتم شیرقهوه. بلکه گفتم نمی‌دونم. و او چند قطره ریخت روی صورت حسین‌آقا که یلی بود در سیستان منش کردمش حسین‌آقای داستان. حسین‌آقا پا شد و به پسرخاله‌ام گفت این دیگه چه کوفتی بود علیه؟ آ به گا رفتم. بعد گفت آ یه دربِست برام بیگی…من می‌رم. من توی دلم گفتم همچین برو که نادر رفت، گوز از کیون ِ قاطر رفت. حسین آقا رفت. در حالی که یک دختربچه‌ی دبستانی داشت.

من هدفُنم را کردم تو گوشم. آن موقع‌ها چیز را می‌جوییدم، چی بود؟ اسم خوبی داشت… آهان…های هُپز. های هُپز را رد کردم شد یه قاصد خبرم داد که آشغال لب بومه، از این چیزها.

ختم

 

آقای مقدم مرد. دخترش رویا، که رویا نمی‌بافد ولی فرش چرا گفت داشتم ظرف می‌شستم. غذای بابا را داده بودم، گفته بودم قرصش را بخورد. داشتم ظرف می‌شستم که بابا گفت هییه، هییییه، و من فکر کردم آسمش است. ظرف را آب کشیدم رفتم سر وقتش دیدم دهانش باز مانده و سرش رو به بالاست. آقای مقدم نود را داشت، همه فکر می‌کردند نود را داشت و من پیش خودم فکر می‌کردم که نود که هیچی، نود و پنج را هم دارد. اما آقای مقدم هشتاد و پنج سالش بود. سیبیل داشت و عینکش ته استکانی بود. به مادرم می‌گفت خانوم و به پدرم می‌گفت مهرداد خان. پدرم می‌گفت آقای مقدم خیلی حرف می‌زند. البته پدرم فکر می‌کند ما همه‌مان خیلی حرف می‌زنیم پس هیچی. آقای مقدم از همه چی حرف می‌زد و آن موقع‌ها که ما توله بودیم با عمو فریدون که پسرش است سر به سر من می‌گذاشتند که نی‌نی‌ها چه طورند؟ مقصود از نی‌نی دختر بود. آدم‌ها هم که بچه هستند حزب‌الهی هستند و از نی‌نی بدشان می‌آید. و طبعاً خجالت می‌کشیدند. آقای مقدم کاکتوس داشت که از دست ما قایم می‌کرد. یک‌بار ما لجمان گرفت. و خمیردندان‌هایشان را توی توالت ریختیم. و نمک‌دان را توی خاک گلدان ریختیم. چون بچه‌های بی سر و پایی شده بودیم که از کاکتوس دورشان نگاه داشته بودند.

آقای مقدم چند بار خاطره تعریف کرده بود که حال نداشته آشغال را ببرد دم در. فریدون هم نبوده. که این دروغ است چون فریدون همیشه هست. همیشه. برای همین کیسه را از بالا پرت کرده، خورده روی سرِ ماشین همسایه و دزدگیر صدا کرده و همه بیدار شدند و همه زابه راه شدند و آقای مقدم هم خندیده.اسم آقای مقدم سلیمان بود. و کارخانه‌ی سیمان داشت. آقای مقدم خاطرات نشاط آور دیگری از سنده‌هایی که توی توالت انداخته هم داشت. که ریز ریز جوری که فریدون یا رویا یا همسرش گوهر نشنوند برای بغل دستی‌اش تعریف می‌کرد و بغل دستی‌ها چشم‌هاشان گرد می‌شد. الان یک نسل از فامیل پاک‌سازی شده. پدرم میگوید حالا از این به بعد نوبت ِ ماهاست و اضافه می‌کند سامبلیکم. و صداش را مثل پیرمردها می‌کند. در حالی که خودش انقدر پیر شده که نیازی نباشد ادا در آورد.

آقای مقدم معتقد بود که حشره کش آرش بهترین حشره کش است. برای کشتن سوسک.  بیشتر از این چیزی یادم نمی‌آید.

رویا و فریدون البته سن و سالی دارند. هیچ‌کدام هم ازدواج نکردند.حیف ِ این زندگی. فریدون یک آئودی خریده که نمی‌تواند سوار شود چون همه نگاه می‌کنند. رنگش ارغوانی است اما من فکر کنم بادنجونی است. صد و بیست تومن بابتش داده. دو در است. همه ژیگو می‌خورند و من ته‌چین. پدرم نیامده. مرغ‌ها را از لای ته‌چین میکشم بیرون، چون خوشم نمی‌آید و ژیگو هم دوست ندارم به من بگویید چه کنم؟

عمو فرهاد می‌گوید با پدرم زندگی‌ها کرده. مرغ گرفته برده دو تایی زده‌اند و پدرم اول گفته میل ندارد و بعد همه را نشسته خورده و گفته این جوجه‌ها مریضند. و این‌که یک بار توی جاده چالوس زده‌اند کنار و پدرم نگذاشته او سبزی خوردن بخورد چون سبزیش کثافت بوده اما بعد همه را خودش خورده و توی ماشین گفته دیدی گفتم سبزیش کثافت بود؟ بزن کنار. پدرم میگوید این فرهاد هر چی صفحه‌ی بی‌جیز و بی‌تلز داشته را ازش گرفته و دیگر هم خبریش نشده و معلوم نیست صفحه‌هاش چی شدند، حیف. پدرم معتقد است فرهاد کاپیتان تیم تیراندازی ایران است اما فرهاد نظر دارد که کاپیتان پدر من است، تیرانداز یعنی آدم خالی‌بند، هار هار.

بعد بستنی در سبد می‌آورند، مادرم می‌گوید از سبد هم بردارم، و سبدش چه خوش‌مزه است به به، و آیا سبد دوست ندارم یا چی؟ و من دوست دارم بگویم مادر ولم کن سبد عنه؟ اما مودبم، و کاریم نمی‌شود کرد و هی می‌گویم بریم. و روی ماشینم یادداشت گذاشته‌اند لطغاً اینجا پارک نکنید.

گوهر در صدف(منظورشان البته مروارید بوده)

+

راستش اون اواعل که هنوز نه به دار بوده و نه به بار بوده از ادارات شروع می‌کنند، می‌گند که آقا جان باید ادارات دولتی خانم‌ها محجبه بیاند. البته مادرم وقعی نمی‌نهاده و کار خودش را می‌کرده، و شلوار های کبریتی خریده بوده که هر کدام را با یک رنگ یقه اسکی و ژیله ست کرده بوده و بدیهی است که ادم دوست دارد لباسش را که سلیقه به خرج داده و انتخاب کرده را بپوشد، حتی سر کار. این است که مادرم وقتی قصد داشته برود توی اداره‌شان، یک شالی می‎‌نداخته روی سرش تا برادران ِ پاسدار گازش نگیرند. وقتی هم می‌آمده بیرون خب شال را بر می‌داشته.  طبعاً که اگر خدا این‌جور می‌پسندید که اصلاً نمی‌ذاشت این موها را روی این کله‌ها و اگر نمی‌پسندیده جداً درگیری داشته. اوضاع شال به سر ورود و شال به سر خروج بوده.  تا این‌که یک روز برادران پاسدار با باتوم- عمر ِ باتوم به هزار سال می‌رسه، آدم از دست ِ خودش خسته می‌شه-  می‌ریزند توی تربیت بدنی. مادر من در عنفوان جوانی دو تا انتخاب داشت، یکی این‌که برود در رشته‌ی خودش یعنی معماری داخلی در بخش فنی و مهندسی تربیت بدنی مشغول شود، و دوم این‌که برود در هواپیمایی ملی ایران ِ بی‌ربط به عن و گه‌هایی چون مهندسی – و  سی سال بعد مرتبط با علم سقوط-  مشغول شود که اشتباهاً اولی را انتخاب کرد. برادرها را می‌گفتم. بعضی اوقات انسان‌ها خیلی به معنای کلمات گه می‌زنند و من که خودم داداش دارم می‌دانم که برادر خیلی چیز ِ شیرینی است. به هر حال برادران – که شیرین خیلی باهاشان فاصله دارد-  می‌ریزند و زن‌ و دختر مردم را می‌زنند. و یک آرشیتکتی که رتبه دوی کنکور بوده و در زمان شاه سنگ ِ آیت الله را به سینه می‌زده و یک خانوم محجبه‌ای شده بوده می‌رود به این شیوه اعتراض می‌کند که خاک بر سر ِ من که طرف شما بودم، و چادرش را وا می‌کند. برادر یک ضربه‌ی فنی به دل و بعد یکی به سر ِ وی می‌زند. مثل بروس لی در اژدها وارد می‌شود که خوار ژاپنی ها را به هم پیوند زد. اسم فیلم و قضیه‌ی ژاپنی‌ها را از خودم گفتم. بروس لی هم برام اهمیت ندارد. خانوم می‌افتد زمین. این یک عکس‌العمل طبیعی است. خانوم می‌افتد زمین. و بعد این‌جوری ادارات اسلامی و زیبا می‌شوند. رنگ‌های شاد و خنکی  مثل قهوه‌ای، خاکستری، مشکی، سُرمه‌ای برای پوشش اجباری می‌شوند. چند سال بعد چون انسان موجود تنوع طلبی است و انقلاب ما به ارکان انسانی نیر توجه دارد کرم نیز بلامانع تشخیص داده می‌شود. بعد از یک مدت مقنعه می‌آید. می‌گویند چه چادری و چه غیر باید از مقنعه استفاده کنید.و الّا که هرّی. چون می‌دانید لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من ال‌هرّی.

زمان شاه همین دپارتمان فنی مهندسی ِ تربیت بدنی دست به اعتصاب می‌زنند تا امور ِ مملکت را فلج نُمایند. رییس آن‌ها یک آقایی بوده به اسم جهان‌بانی. جهان‌بانی یک مرد همه‌چی تمام ِ آقا بوده، خلبان بوده و لاکردار هم بوده. می‌آید می‌گوید حالا مثلاً هواپیمایی اعتصاب کرد می‌گیم خب، اداره برق اعتصاب کرد می‌گیم خب، راننده کامیونا اعتصاب کردن می‌گیم خب، می‌گیم کار مردم لنگ شد. اما آخه شماها واس چی اعتصاب کردین؟ نون مردمو می‌دین؟ می‌میرن شما کار نکنین؟ و البته با خنده و خوش‌رویی، هر بار قضیه کنک خوردن از کمیته مطرح می‌شود مادرم و -شاید- دوست‌هاش یاد جهان‌بانی می‌افتند.

قضیه‌ی حجاب فقط در ادارات دولتی مطرح بود تا این‌که، معلوم نیست چه کسی، چرا، راست می‌کند که آقا مملَکَت اَس‌لامی است. حَجاب هم فُلان.

 

محرمانه همدان – سه – پارگی

الان دو ساعت مانده به امتحان، چشم‌هام – اگر هنوز بهشان بشود گفت چشم – باز نمی‌شوند و انگار یک من گرس مرس زده‌ باشم، سرخ و خونی هستند. راستش دیشب خیلی خوب نخوابیدم. کابوس استادم را دیدم. کابوس پروژه‌ای که استاد سه روز مانده به امتحان از منبعش ایراد گرفته. بله. کاری از دستم برنمی‌آید. می‌ترسم بیفتم یا یک چی بشوم. با این همه مشکلات، این همه آمد و شد. هنوز درست نمی‌دانم شهریه دانشگاهم – دانشگاه  آزاد ِ اسلامی‌ام- چه‌طوری جور شده. هر ترم یک میلیون و چهارصد. بله می‌ترسم از نداری. تقصیر مادرم شد دانشگا توی همدان را معادل دانشگا بوعلی می‌داند. البته من گفتم مادر جان اینجا را بی‌خیال بزار من اپلایم را بکنم به جا که راهم دادند بروم. اما مادرجان اعتقاد دارد کانادا و دیگر هیچ. به خاطر خاله‌ها. خب خاله‌ها شاید عنشان گرفت از زندگی ِ با من. به علاوه کانادا که آفتابی نیست، از این مهم‌تر چی؟ مگر کانادا رفتن الکی است. الان اقدام کنم ان شاالله ویزا را سی و سه سالگی می‌گیرم. در سی و سه سالگی  هفت سال تا چهل سالگی فاصله دارید- د رحالی که الان چاهارده سال باهاش فاصله دارید که یعنی از این‌جا تا استوا-. چهل‌ سالگی. لیلا حاتمی. چهل سالگی. که در آن یا مبعوث می‌شوید یا اگر مجرد مانده باشید دو حالت پیش می‌آید یا افسرده شده و یا دیوث می‌شوید. اگرهم مجرد نمانده باشید یک پدر درمانده‌ی ایرانی که پی اداپت شدن در کاناداست، بهتر بگم پی ِ تمام و کمال کانادایی شدن، هاکی دوست داشتن لابد، کلاه کپ گذاشتن در تابستان لابد و شلوار جین ِ زشت پوشیدن لابد، هستید.  که از این‌که ماشین ظرفشویی اختراع شده ناراحت است. چون ماشین ظرفشویی به هر حال فرصت شغلی را می‌گیرد می‌گذارد توی جیب عقب شلوار جین.

بله. من چه می‌دانستم برنامه‌ریزی یا حالا پلنینگ انقدر سخت است. واقعاً چهار قاچ شدم. کمرم درد می‌کند و دست‌هام می‌لرزد و توانایی این‌که تا هشت روز دیگردر این شهر ِ مریض بمانم را ندارم. این شهر مرده است. اصلاً از در و دیوارش یک صدا بلند نمی‌شود ، فکر می‌کنم تنها ادم زنده در آپارتمانم هستم. فکرمی‌کنم باید مرگ ِ موش بخرم. غذایم به تناوب شده سوپرچیپس و ماست موسیر، لوبیا، عدسی، کشک بادمجان، هر دوروز سوپ می‌پزم که گرمم شود، برای یبس نشدن هم که آب‌میوه و کمپوت هلو می‌خورم. یک بار یکی از اسلایس‌های هلو برگشت و حرف خوبی بهم زد که وقتی برگردم تهران روی یک تکه کاغذ کنده شده از تقویم رومیزی می‌نویسم و می‌چسبانم به دیوارم. گفت ببین تو خیلی ول معطلی.

واکنش من این بود که گازش بزنم. لا به لای جویده شدن، گفت هنوزم ول معطلی. قورتش دادم. از توی معده گفت حتی هنوز. لعنت بر جان بخشی به اشیا و هر چه در اوست. دوست دارم به تهران برگردم. شهری که زنده است. و مردم توی خیابان هستند. و شب‌ها از نه تازه شروع می‌شوند نه از شیش. خانوم سا موهاش را کوتاه کرده و من آن‌جا نیستم. که ایرادکی بگیرم. یا تعریفکی کرده باشم. به تخم هیچ‌کس نیستم جز مادرم  و خانوم سا که مرتباً زنگ می‌زند و چک می‌کند که نمرده باشم. یک بار هم آرین زنگ زد. دیگر هیچ‌کس. برای همین دوست دارم برگردم تهران و لیست ِ فیس‌بوکم را منهدم کنم- الکی- و استتوس بزنم هُم سوییت هُم. و بعد برم توی شهر نورها را ببینم. و حتی گربه‌های تهران که از آدم نمی‌ترسند، پیش پیش که میکنی پس‌پس نمی‌روند. وقتی می‌گی پیش پیش می‌گن میو که یعنی بله؟ هان؟ امری بود؟  یا اصلاً این‌که بیام خانه و پدرم بگوید پشت در را بنداز.

مهرمانه حمدان – دو – دهه‌ی ظجر

انقلاب سی و دو ساله شده. توی دانشگاه صدای رضا رویگری پخش می‌‍‌شد. این‌ها مثلاً جشن گرفتن هستند.این‌ها یعنی همین سرود!ها و همین پرچم‌های مثلثی ایران که وسطش نوشته شده الله. راجع به این‌ها البته نوشته بودم،  این‌که کودکی نیمه تمام ماند و فلان شد. در همین ایام بود فکر کنم. هزرت را می‌گفتم. هزرت تبعید بودند به فرانسه، و مثلاً حبس  خانگی نبودند. و در فرانسه که می‌دانید خیلی بد می‌گذرد و بانوی اول ِ فرانسه هم فاهشه است. و رییس جومهور فرانسه هم رفته توی خیابان و دانشجوها را شخصا کتک زده است. البته این را رفرنس دارم که می‌گویم، که خیلی معتبر است. همین فاهشه بودن را. کیهان. که مدیر مسئولش حشر و نشر دارد با آغا. هزرت یک سری پیروان داشت، که به نظر من از کیون آوردند که هنوز کهریزک و قابلیت‌های انسان‌ها برای شکنجه شدن  در ان زمان کشف نشده بود، هزرت قبلش نجف بود و در آن‌جا هر چی هم که بلد نبود یاد گرفت و این بعداً باعث شد از تقیه خیلی استفاده کند. و تقیه افتخار شیعه است. برای همین سال شست و حشت اون‌جور شد. و لابد قتب‌زاده برای همین مرد. و لابد اون که باغ در اختیار هزرت گذاشته بود که هزرت تنها نماند و بی‌جا، برای همین کشته شد. این از هزرت. ابروهاش تو حلقم. وقتی می‌گفت هیچی در جواب چه احساسی دارید که به ایران برمی‌گردید، اون توی حلقم.

این هم از من. نه وابستگی ِ صیاصی دارم به گروهی، و نه وابستگی اعتقادی دارم به دینی، و نه اوصولاً هیچ‌چی. یعنی به نظرم آمریکا کمی خوار خراب بازی در می‌آورد وقتی اوباما در مورد مصر رسماً اظهار فضله می‌کند و در مورد ایران همبستگی اعلام می‌دارد، همبستگی ِ عنه؟ یا مثلاً اسراییل، که نژاد پرست تر از هیتلرند. یا چه می‌دانم این گروهک موروهک‌ها که مقنعه را کله‌ی  زن‌های ایران کردند. چه می‌دانم . الان اعصابم خراب است. نمی‌دانم وابسته به کدام حزب و دسته و خواص هستم.

گفتم خواص. بصیرت و فلان متبادر شد بهم. آقا جان مگر من رفصنجانی را کردم رییس مجمع  نظامم؟ مگر من نظام دارم اصلاً؟ مگر رییس مجلس خبرگان من است؟ مگر فقهای من صلاحیتش را تایید کردند؟ مگر خاطمی رییس جمهور من بود؟ مگر با من روبوسی می‌کرد؟ بله، الان یکی می‌گفت رهبران ِ معترض(هاها) بیست و پنجم را می‌خواهند همبستگی کنند با تونس و مصر و گفته‌اند بیاید. رهبران جنبش از شعار الله اکبر استفاده کردند. نزدیک به دو سال پیش. روی پشت بام‌ها. و توی خیابان؟ گفتند برید خانه، فردا همین ساعت، همین‌جا.  مرتیکه‌های عزیز دارید با مردم دیت  می‌ذارید؟

ول کنید، الان در وبسایت دانشگاه هستم، که مثلاً تحقیقم را سامان بخشم. اما استاد آلت خود را در ای‌میل برایم پیوست کرده، این تحقیق ده نمره دارد. و نمی‌دانم چه گهی را چه مقدار بخورم. این از این. همدان سرد است. امتحان پریروزم را خوب دادم. برایش یک شب ِ تمام بیدار ماندم. که با توجه به ابعاد فراخی که دارم خیلی است. این‌همه زحمت کشیدم، اما بعد بچه‌ها گفتند استاد گفته چون دختر ندارد به دخترها بی‌که بخواند چی نوشتند می‌دهد بیست. و به پسرها چون پسر دارد نوزده. و همین. دلم می‌خواهد بروم نسکافه را چال کنم تو باغ.

محرمانه همدان – يك

وقتي به همدان رسيدم نيم متر برف روي زمين بود. اين باعث شد تا صورتم چاهار ونيم ميلي‌متر كش بيايد. نسيم تحقق عَدالت محوري وزيده بود براي همين تاكسي ِ ترمينال يك نفر ديگر هم علاوه بر من سوار كرد، و پانصد تومن هم كرايه را زياد تر كرده بودند. بليت اتوبوسم هم هزار و پانصد تومان گرانتر شده بود اما من خم به ابرو نياوردم. چون مثل اين كه مادرم دستگاه چاپ پول پيدا كرده و فعلاً در اين زمينه در مضيقه- درست نوشتم؟ – نيستم. بعد مشكلي  كه بود اين بود كه نه انتخاب واحد كرده بودم، نه ثبت‌نام كرده بودم. نه كارت امتحان داشتم و نه حوصله داشتم. بعد از ظرف شستن و نان گرفتن ِ صفي، انتخاب واحد و كارهاي دانشگاآزادي در رده‌ي سوم  تاپ ديسگاستينك اكتيويتيز قرار مي‌گيرد. توي دانشگا فايلم در سايت ي ريدموني‌شان مشكل داشت و ارور مي‌داد ، مثل اميلي بلانش كه دنبال شوهر پفيوزش در يك متر برف اين‌ور آن‌ور مي‌رفت،  از اين ساختمان به آن ساختمان بچه -كوله-به بغل مي‌رفتم بي‌كه شوهري داشته باشم. و وقتي شوهري نداريد كه دنبالش بگرديد توي برف‌ها، به خود مي‌گوييد من اصلاً چرا اين گه را خوردم؟ چرا ثبت نام كردم؟ چرا من؟ چرا؟ هان؟ و بعد هم احساس مي‌كنيد بِكِت حق داشته.در همه‌ي موارد. به هر حال كارم نصفه ماند و من تخمشان را هم نتوانست خوردن.

توي خانه، لامپ دستشويي سوخت و هر چي خواستم حبابش را باز كنم نشد كه نشد. كمي چپ، كمي راست، كمي زور، اين‌طرفي، آن‌طرفي، نشد. فلذا در را باز مي‌گذارم كه يك وقت لولو نياد.دم در خانه يك سوپرماركت هست كه اسمش را گذاشته‌اند قطره.تخفيف خورده اجناس. مادرم سفارش كرد يُبس مُبس نشوم. بنا براين كمپوت هلوي تيكه شده ور مي‌دارم، كه جلوي يبس شدنم را بگيرد، بقيه‌ي خريدهام هم طبق شليقه‌اي هستن كه در تهران هم داشتم: ذرت ورمي‌دارم و كنسرو كشك بادمجان، چه چيزها آن موقع كه ما اصفهان دانشجو بوديم كنسرو ِعن هم پيدا نمي‌شد بخوري. نان بود و كالباس، آن اواخر ناگت هم امده بود. اما مثلا كنسرو قيمه بادمجان به اين خوشگلي و ظرافت و با در اتوماتيك بي‌نياز از در بازكن و ….به هر حال. اينجا يك كافي‌نت پيدا كرده‌ام كه بايد خم شد امد نشست پشت سيستم. و روي مانيتور نوشته هنگام برخاستن مواظب سرخود(سقف) باشيد. به ّخدا. همين جا اي‌ميل چك مي‌كردم ديروز پريروز كه يكي از بچه‌ها خوانده بود آداپتور ندارم و ساكن همدان هم بود. و هيچي قرار گذاشتيم برداشت اداپتور را آورد، ببينيد چه انسان‌دوست‌هايي پيدا مي‌شوند هنوز؟ براي همين من ركوردهام رو هنگام خواندن اوقات فراغت و منابع طبيعي در راك بند بهبود بخشيدم.

ديروز زنگ زدم به خانوم سا و با هم دعوا كرديم. يكي از استعداهاي من اين است كه حرصش را در آورم و بگذارم توي ايوون. از بس هي به من مي‌گويد كه من تو را ببينم دمت را مي‌چينم. بابا دست از سر ِ دم ِ زشت ِ من بردار. بعد خودم پشيمان شدم پيامك- هاها ها پيامك-  زدم كه عزيزم اين دم مال خودته، اصلاً هر جور مي‌خواي ازش استفاده كن، اصن بكنش بنداز تو الكل، خشكش كن. والله. دم ميخوام چي كار؟ خانوم سا شاد باشه دم ِ من بره زير ِ گل. والله. شب‌هاي امتحان آدم چيزش مي‌زند بالا يا من اين مشكل را دارم؟ بعد شب‌هاي امتجان آدم پنيك مي‌زند كه الان يكي مي‌آيد تو خونه دوربين را مي‌دزد و يك چاقو هم بهت مي‌زند يامن اين‌طوري‌ام فقط؟

با تمهيداتي كه داداشم برام انديشيده بود، شب ِ اول يكي از بزرگترين كَره‌هاي عمرم را نُمودم، نشستم سوپ ِ مگي داغ كردم و بعد يك كنسرو ذرت خوردم ، و بعد يك كنسرو هلو خوردم، و باز هم گشنه‌ام بود براي همين نون ِ خرمايي خورم و ديدم بهتر است همه‌ي يخچال را نخورم و گرفتم خوابيدم. چسبيدم به شوفا‍ژ‍، چون كليه‌ام مي‌گفت پدرش در آمده. تنها مي‌روم رستوران و تنها ليز مي‌خورم و خودم خودم را نجات مي‌دهم تا نيفتم زمين و كل كوچه بهم بخندند يا لنز دوربينم بشكند و يك سال تمام سگ باشم و بگم هاپ‌هاپ . وقتي چند نفر دارند يك گوشه‌ي خيابان مي‌خندند بلا شك فكر مي‌كنم كه دارند به من مي‌خندند. البته تنهايي زياد به من فشار نمي‌آورد. فقط كليه‌هام پركار شده. قيمت دربست گرفتن در داخل شهر دو هزار تومن است كه با معيارهاي تهران عالي است. اگر بخواهيد به يك جاي دورتر و صعب‌لعبورتر برويد مثل دانشگا آزاد، بايد سه هزارتومن پرداخت كنيد. فعلاً همين.

نگران

دارم برای دو هفته می‌روم همدان. اگر سایت دانشگاه درست کار می‌کرد انقدر زود نمی‌رفتم. بلکه شنبه می‌رفتم. حالا مجبورم پنجشنبه و جمعه را تنها توی خانه قوقو درس بخوانم. استیو جابز این وسط خیلی جا کش است. نمی‌دانم این کوفتی را با چی شارژ کنم، سیم یو اس بی ش را باید به خودم فرو کنم. بلکه هم که اصلا موزیک گوش ندم. البته من لپ‌تاپ ندارم. چی فکر کردید؟ پدرم هی می‌اید بالای سرم می‌گوید شورت بردار. دو سه تا شورت بردار. نه اصلاً بیشتر بردار. پنج‌تا شورت بردار، هر دو روز یکی، خب؟ داری هفت تا شورت؟ اگه بیشتر داری بیشتر بردار، داری؟  من هی می‌گویم. خب. باشه. چشم. چی باید گفت؟ باید گفت شورت ورنمی‌دارم؟ بعد که خیالش از بابت شورت راحت می‌شود می‌گوید جوراب ، آخ آخ. جوراب رو چی کار می‌کنی؟ دو تا جوراب بردار. سه تا. نه، چاهار تا، چاهار تا هم جوراب وردار. جوراب می‌خوای بهت بدم؟ اسکاچ ِ شیک؟ هان؟ چاهار تا کمه که. پنج تا ، شیش تا….نمیدونم چن تا جوراب داری، اِ سنده، یه دقه بازی نکن با کامپیوتر منو نیگا…منو باش. طبعاً من شبیه دو نقطه خط ایشان را نگاه می‌کنم. بعد می‌گوید چته؟ بده ؟ به فکرتم، نگرانتم بده؟ می‌گوید اصلاً می‌خوای منم باهات بیام؟ داداشم گفت می‌ری دهنشو سرویس می‌کنی، چه کاریه خب. پدرم گفت تو دخالت نکن، بعد به من گفت می‌خوای من همرات بیام تنها نباشی؟ لحظه‌ی سختی بود چون دوست نداشتم بگم نه که فکر کند یه پارچه عن‌آقا هستم-چون واقن من عن‌آقا نیستم، خیلیا فکر می‌کنن هستم اما این‌طور نیست، یه مشت جاهلن اینا که این‌جور فکر می‌کنن-. داداشم گفت کجا می‌خوای بری دستشویی فرنگی ندارن که اون‌جا. بعد اصلاً کی تو رو سیر کنه؟ هی می‌گی معده‌ام . این امتحان داره بدبخت. پدرم گفت چی می‌خوای بخوری اون‌جا؟ برو حلوا ارده بخر با نون، سالمه. گفتم خوشم نمی‌آد. گفت برو پنیر بخر با نون پس. گفتم ای بابا یه چیزی می‌خورم خب. شهره‌ها. ساندویچ می‌خورم. گفت واااااااای، ساندویچاش آشغاله، ساندویچ اصلاً آشغااااله، ساندویچ می‌خوری ، می‌افتی می‌میری کی اونجا جمعت می‌کنه؟ تو ساندویچ نمی‌تونی بخوری که، گفتم نه بابا یه کوبیده‌ای پیدا کردم، می‌رم اون‌جا – چون من عشق ِ کوبیده هستم، بیست و شیش ساله از تهران- پدرم گفت وااااااااااای ، کوبیده که آشغغااااااله، تو اگه بدونی توی کوبیده چی می‌ریزن، چیارو چرخ می‌کنن با نون خشک قاطی میکنن، هر چی عن و گهه گوسفنده قاطی نون خشک می‌دن جای کوبیده. مادرم گفت پول بهش بده بره کباب برگ بخوره شب به شب. پدرم گفت اصن برین بابا. بعد اما خودش رفت. صبر نکرد ما بریم. من هم رفتم پای تی‌وی. رفت پرتقال برداشت گذاشت تو پیش‌دستی و به مصری‌ها خیره شد. و کمی بعد گفت این‌جام اسلامی می‌شه می‌رینن تو مملکت. و ما تصدیق کردیم.

طوری که فکر می‌کنم

خب، یک نفر را که ادعای خدایی می‌کرد دار زدند. این جمله کاملاً جدی است و جوک نیست. یک جوکی شبیه این بود، یکی ادعای خدایی می‌کرد، بهش گفتند چند نفر این‌جا ادعای پیغمبری کردند کشتیمشان، مرده هم گفته بود خوب کردید، من آن ها را نفرستاده بودم.  این را نوشتم که این‌جا ثبت شود. که سالیان بعد یادم نرود داشتم در چه محیطی زندگی می‌کردم  اصولاً آیا این زندگی است که ما می‌کنیم؟ یا سوال ِ بهتر این که آیا این محیط است؟  به هر حال. نوشتم که یادم باشد چقدر خبرهایمان باورنکردنی بودند، که یک خبر را چند بار می‌خواندیم مطمئن شویم کصشر نیست. که مرگ آدم‌ها را باور نمی‌‎کردیم. امیدوار بودیم شایعه باشد. امیدوار بودیم رحم کنند. رحم داشته باشند. انسان‌ها این قابلیت را دارند که رحم کنند. گاو نباشند که یکهو خون جلوی چشمشان را بگیرد. الان به گاو توهین کردم. حیوان به این خوبی. با آن‌ چشم‌های جادویی. با آن شکل ِ پا و قوس ِ گردن ِ پلنگش. چی می‌گفتم؟ آهان، خبر مرگ یک آدم که ادعای خدایی می‌کرد. شاید تراپی چیزی بود که ان مرد نیاز داشت نه طناب و این‌ها. خب جدی بودن بس است.

امروز صبح با مادرم رفتیم تا دو گونی برنج از انبار خانوم ناصری برداریم. برنج‌های ما به دلایل ِ کاملاً نامعلوم در انبار خانه‌ی همکار اسبق مادرم که هم را در سازمان فنی مهندسی ِ تربیت بدنی پیدا کردند بود و یک روز یک تیم از دانشمندان ِ ژاپنی را گرد هم می‌اورم تا روی این‌که چرا برنج‌های یک نفر باید در خانه‌ی‌ یک نفر دیگر باشد کار کنند. هوا خوب بود. مادرم گفت بچه جون الان که من خوبم دوربینت رو می‌اوردی یه چارتا عکس از من می‌گرفتی میگذاشتم توی فیس‌بوک که مژی این‌ها ببینند. می‌مردی؟ هر بار ما رو کله‌مون رنگ گذاشتیم و شره پره داریم سیگار روشن می‌کنیم تو هی میای چیلیک چیلیک. بله من را می‌گفت. بعد رفتیم در خانه‌ی خانوم ناصری این‌ها که در سازمان تربیت بدنی با مادرم آشنا شده بود. بدیهی است که آدمی چون من – که مرد ِ خاطره‌های گهش است – پرتاب می‌شود به اواخر دهه‌ی شصت واوایل دهه هفتاد و دکتر قفوری فرد که املاش را غلط نوشتم هزب‌الهی ها پیدام نکنند. پرت می‌شوم به اداره‌ی استادیوم آزادی، لای میزهای نقشه کشی و آن کاغذها که دست آدم را میبرد و جوهر ِ راپید. و چون حالش را ندارم یاد ِ خاطرات کنم ، این قسمت را ول می‌کنم.

بعد، آن‌جا، از کسی گفتنتد که سکته کرده و نمی‌تواند یک دسشتش را تکان دهد. گفتند حتی اگر پاش را قلقلک دهند هم نمی‌فهمد. مادرم از شوهر دوستش گفت که سکته کرده بود خوب شد. و از اقبال خانوم که بعد از سکته مغزی تا سه هفته حرف نمی‌زده. و این که اصلاً مغز است و شوخی‌بردار نیست. بعد یاد شوهرش افتاد و با بغض تعریف کرد که بعد از تهران کلینیک چی کشیده. که مجبور شده برود سُن بخرد. و آقای داروخانه گفته سُن ِ چه سایزی می‌خواین؟ و مادرم گفته وا مگه سایز داره. یه چیزی بدین اون بره این تو برای ادرار دیگه. و آقاهه هم یک چیزی داده . این‌که این سُن‌ها….امان از این سُن‌ها. و این‌که مهرداد – پدرم- قبل عمل هی می‌افتاده. می‌افتاده زمین. و این بچه‌ها از کت و کول می‌افتادن تا پدرشون رو بلند کنن. هی این گریه هی اون گریه- یعنی من و داداشم- به هر حال باباشونه. چقدرم موندن بیمارستان. بله من خودم چند بار ماندم بیمارستان پیش ِ پدرم. در حالی که او فکر می‌کرد من برادرش مهرزادم. این مهم نیست یک‌بار من هدفون گذاشته بودم توی گوشم و جلوی آینه دستشویی می‌پریدم بالا، پایین و گیتار می‌زدم و لب می‌زدم. و خیلی حرکت ِ روانی‌ای بود. اما آدمی به همین کارهاش زنده است خب. و پدرم افتاده بود توی حمام. و نمی‌توانست بلند شود. آمدم بیرون زدم ترک ِ بعدی. یکهو تا ترک بعدی شروع شود. شنیدم یک نفر دارد با یک صدای صعیفی صدام می‌زند. یک ربع بود افتاده بود. و گفت آدم توی این خانه با کمد حرف بزند بهتر است. بعد من تمام زورم را زدم که بلندش کنم. و وقتی پدرم بلند شد و روی پاهاش واستاد گفت که دیگر آدم حسابی نیست و من باید کمی بیشتر مواظب باشم، چون اوکه جز من و داداشم و مادرم کسی را ندارد. چند ماه بعد عملش کردیم. البته ما که نه، دکترها عملش کردند ما پولش را دادیم. دیگر نیفتاد. اما جور دیگری اذیت می‌شود. و به هر حال این‌جور مشکلات هست و همین است که شما وقتی روزهای آرامی دارید که پدرتان در آن یک ربع نمی‌افتد کف حمام، خوشحال هستید. من این‌طور فکر می‌کنم.