نوشته‌ی پیشین

تا نیم ساعت دیگر ساعت می‌شود دوازده. روبه‌روم همکارم نشسته. سیبیل دارد و یک سال از من بزرگ‌تر است. بیست و هفت ساله از شمیرانات. یک گردنبند طبی گردنش کرده. چون بد نشسته و نمی‌دانم چی شده که گردنش این شده. پرتقال پوست می‌کند و به من هم تعارف می‌کند. صبحش راجع به رود گنگ و کف خیابان‌های هند حرف زدیم. همکار دیگرم منشی شرکت است. صبح توی آسانسور داشتم جلوی آینه ادا در می‌آوردم، فکر کردم در بسته شده، که یک خانمی امد تو و برای این‌که من به خودم بیایم سلام کرد. برای همین در طول مسیر تا طبقه چهارم به کف زمین خیره بودم و فکر می‌کردم به رنگ‌ها. به سبز و صورتی و این‌ها. بعد توی پاگرد طبقه چهارم منشی نشسته بود رو پله‌ها و یک هدفُن سفید هم توی گوشش بود. برادرش سرطان گرفته که سرطان کبد است. یک دختر نوزده ساله دارد و یک دختر یازده ساله. برای همین عید کوفتش شده چون مادرش همه‌ش گریه می‌کرده و می‌گفته چرا او خودش سرطان نگرفت ولی پسرش گرفته. بله، رسم مادرها چنین است. گفتم متاسفم. گفتم درست می‌شود. گفت نه، شیمی درمانی هم کردند. موهاش هم ریخته. هر سه هفته می‌آید تهران برای شیمی درمانی. اما دیر فهمیده‌اند. از سه جای کبدش نمونه برداشته‌اند و دیدند وضع خراب است. گفتم ای بابا. پیوند چی؟ چون شنیدم کبد را پیوند می‌زنند. بعد همین همکار گردنبندم امد. کلید انداخت رفتیم تو و وقتی نشستیم سر جاهایمان یک مثلث قائم الزاویه تشکیل دادیم که متساوی الساقین هم هست. اما نیامدم از این بنویسم آمدم از ده‌نمکی بنویسم. خیلی هم کم و کوتاه.

دوست دارم یک چیزی بنویسم که در طی آن برینم به ده‌نمکی، ایادی‌ش و کسانی که رفتند فیلم را در سینما دیدند. اما خیلی حال ندارم. همه بهتر از من تحلیل می‌کنند. اما این را بگویم. مشکل فقط ده‌نمکی نیست. مشکل مردمند. حالا ممکن است فلان سازمان کل بلیت را خریده باشد برای پرسنل یا چه و چه. اما ما که می‌رفتیم به گا رفتن نادر و سیمین را ببینیم، آدم‌هایی را می‌دیدیم که خیلی هم سازمانی نبودند. خیلی هم غیر خودی نبودند. مردم بودند که می‌رفتند مثلاً بدترین حالت محمدرضا شریفی‌نیا را در طول زندگی هنری‌اش-اگر بشود بهش گفت زندگی، یا هنری-  ببینند. نکنید. درد دارد. خون دادیم؟ می‌فهمید؟ خون دادیم می‌فهمید یعنی چی؟ تصوری دارید از کسانی که امسال یک نفر را سر سفره هفت‌سین کم داشتند؟ یا باید سرتان بیاید؟ مگر چقدر می‌خندید توی سینما؟ چقدر خوش می‌گذرد؟  مگر در اولین تعطیلی شاد -داریم چنین تعطیلی‌ای در سطح کشور؟- صدا و سیما این فیلم را پخش نمی‌کند؟ نکنید. به این آدم‌ها رو ندهید. بزرگشان نکنید. پس فردا باز می‌اید توی وبلاگش می‌نویسد خدا مرا عزیز کرده، خدا مرا بوسیده. به قرآن.

وقتی که عید هست

والدینم با هم می‌روند عید دیدنی. ما بچه‌های یاغی‌ای هستیم که همراهی‌شان نمی‌کنیم. بهانه‌ی داداشم این است که من تا ظهر سربازی بودم، و الان می‌خوام با دوست‌هام باشم. بهانه‌‌ی من؟ به نظرم انجام کارها بهانه نمی‌خواهد. کافی است بخواهید. یا حتی نخواهید. البته مادرم می‌گوید زشت است. می‌گوید بد است. پدرم می‌گوید خیلی بی‌تربیت هستیم و اگر این گذاشته بود، این‌جوری نمی‌شدیم که الان توی روی پدر و مادرمان بایستیم. منظور از این بالطبع مادرم است. مادرم می‌گوید نه فقط تو خوب تربیت می‌کنی. فقط شماها خوبین. بعد اضافه می‌کند همه‌تان دیوانه‌اید همه رو هم دیوانه می‌کنید. من یاد دیوانه‌سازهای هری‌پاتر می‌افتم. فامیل‌های پدرم از دید مادرم دیوانه‌ساز هستند. پدرم می‌گوید باز بند کردی به من؟ اسیر آوردید توی این خونه؟ ما چشم‌هایمان چندین تا می‌شود. چون پدرم اصلا شبیه اُسرا نیست. مادرم می‌گوید تو اسیر آوردی. تو. بعد از خدا مرگش را می‌خواهد. خیلی بد است که مادر آدم وقتی شما بهش نگاه می‌کنید از خدا مرگش را بخواهد. شاید شما یکی از دلایلی هستید که مادرتان به خاطرش مرگش را می‌خواهد، از خدا. عید است.

تا دم در خانه‌ی آقای فلانی می‌رسانماشان. مادرم می‌گوید ما خودمان از این‌جا پیاده می‌ریم تا خانه‌ی عمو ایرج، از اون‌جا هم آژانس می‌گیریم می‌آیم خونه، دیگه مزاحم تو نمی‌شیم مادرجون. به من می‌گوید مادرجون. پدرم از آژانس متنفر است. برای همین می‌گوید تو نمی‌آی دنبال ما؟ گفتم اگر برسم. گفت مثلاً چی کار داری؟ گفتم با دوستامم. گفت مثلاً چی کار می‌کنین؟ گفتم حرف می‌زنیم. گفت این درسته که پدر مادرت با آژانس برن این‌ور اون‌ور تو ول بچرخی؟ گفتم وا خب چی کار کنم؟ گفت تو درس نداری؟ گفتم نع. پدرم گفت حالا من بهت زنگ می‌زنم اگه بی‌کار بودی، دوست داشتی بیا دنبال ما. خدا رو خوش میاد ما دو تومن پول آژانس بدیم؟ مادرم گفت دو تومنه آؤانس؟ دو تومنه؟ به پدرم نگاه می‌کنم. از بالای عینکش  یک جوری بهم نگاه می‌کند که نمی‌توانم بگویم چه جوری. پر واضح است که می‌گویم چشم. این همان چشمی است که وقتی مادرم می‌گوید لباس‌هات رو جمع کن می‌گویم. پدرم می‌گوید مشروب نخورم. قمار نکنم. زود بیام خانه. بد رانندگی نکنم. دختر سوار نکنم. مادرم داد می‌زند که پیاده شو. پدرم یک عصای داغان دست می‌گیرد تا به همه بگوید مریض است. بعضی وقت‌ها هم همین‌طوری عصا را دستش می‌گیرد و یادش می‌رود استفاده کند. چند بار نشسته گفته توی پام غده دارم. مادرم هم نگاه کردتش. شاید هم نگاه کرده به زمین. مردم در واکنش به اظهارات پدرم معمولاً به ما نگاته می‌کنند. خانوم؟ کسرا جان؟ غده؟ توی پا؟؟؟ اگر بگوییم که پدرمان دارد یک چیزی می‌گوید جدی نگیرید ممکن است برگردد  به من بگوید چرت خودت می‌گی بی‌تربیت. اگر مادرم باشد می‌گوید دکتر نگفت توی پام غده است؟ نگفت؟ نگفت؟ جان صدرا گفت. مادرم می‌گوید اسم بچه را چرا قسم می‌خوری و اضافه می‌کند خاک به سرم. بعد آدم‌ها، میهمان‌ها، میزبان‌ها می‌فهمند که باید بحث را عوض کنند.

عید ماهی زیاد می‌خوریم. به دلایل نامعلوم من و داداشم اهل ماهی نبوده و نیستیم. اما پدر و مادرم ماهی را جوری می‌خورند انگار دارند عشق بازی می‌کنند با طمانینه. با وقار. چند مرحله‌ای. پدرم می‌گوید ماهی شور هم نمی‌خوری؟ نمی‌خورم. چرا مثلاً؟ بدم می‌آد. پدرم می‌گوید واقعاً برایم متاسف است. مادرم می‌گوید اون بچه هم نمی‌خوره، به کی رفتین شماها؟ اون بچه از اتاق داد می‌زند عُق. پدرم می‌گوید اون گاو تر از این. این گاو تر از اون. بعد صدای نوشابه می‌آید. و داداشم دیوانه می‌شود که کی نوشابه خرید. پدرم می‌گوید این بچه خرید. این بچه منم. داداشم به من می‌گوید غلط کردم که خریدم. پدرم می‌گوید من عطش دارم. عطش. شینش ، وقتی می‌گوید عطش می‌زند مثل الهه خواننده که شینش می‌زد وقتی می‌گفت امشب. ما سر نوشابه دعوا می‌کنیم. گه‌ترین موضوعی که می‌شود سرش دعوا کرد.

پدرم صبح‌‌ها که پا می‌شود زیر کتری را روشن می‌کند. دیروز موهاش روی هوا بود و چشم‌هاش نمی‌دید و سعی داشت کتری را جوری تنظیم کند که گاز بالکل خاموش نشود. شما باید جدایی نادر از سیمین را ببینید. مشخص است که اصغر فرهادی هم مثل من عاشق پدرش بوده. من در برابر بعضی از مناظر کم طاقتم، فلذا پدرم را بغل کردم. سفت. جوری که اگر دختر بود می‌گفت آخ، ولم کن. اما یک مرد شصت و اندی ساله است که پسر بیست و شیش ساله اش از تهران بغلش کرده. مثل فرد در فلینت‌استونز واستاد. و مثل گربه خُر خُر کرد. گفتم وا. گفت بعضی‌وقت‌ها احساس می‌کنم من رو دوست نداری. گفتم شما احساس نکن لطفاً، بلد نیستی. گفت پس پشتمو بخارون.

از مادرم نمی‌توانم بنویسم. غصه را نوشتن سخت است. هرچند مترجم دردها باشم اثر جومپا لاهیری. درد کشیدن را نوشتن سخت است. یا لا اقل من به گا می‌روم.

موضوع انشا: از هفت‌سین بنویسید و شکل او را هم بکشید.

به نام خودآمده

اممم. آقا معلم مقصود شما از شکل او را نیز بکشید چیست؟ نمی‌فهمیم. شکل کی را بکشیم؟ هفت‌سین را؟ یا او را؟ اگر مقصود شکل هفت‌سین است، چرا ضمیر ِ او آمده؟ اگر مقصود شکل اوست باید بگم شما آدم مریضی هستید. اما هفت سین چیست…هفت‌سین یک سفره است که ایرانی‌ها هنگام سال تحویل می‌اندازند و رویش چیزهای سین‌دار می‌چینند. اما ما هفت‌سین نمی‌چینیم. این از ما. مادربزرگم می‌گفت به ما هفت‌سین نیامده. بعدها مادرم طی جنگ‌هایی موفق شد هفت‌سین بچیند. این جنگ‌ها به جنگ‌های امیرآباد معروفند. بعد مادرم از دل و دماغ افتاد. از ما می‌پرسید بچه‌ها هفت‌سین می‌خواهید؟ ما می‌گفتیم نمی‌دانیم.

سبزه: اولین سین بالطبع سبزه است. می‌گویند سبزه نشانه‌ی بهار است. نشانه‌ی سبزی و طراوت و صلح -؟؟؟؟- است. آقا معلم، بگذارید به شما بگویم . این‌ها یک مشت دروغند. ما یک سینی طلا داشتیم. طلای طلا که نه. یک نیم‌چه طلایی هم توش بود. روسی هم بود. این سینی بله را می‌گفت دا. به هر حال یک‌بار مادرم توی این سینی گندم ریخت. آب ریخت تا سبز شود. بعد از عید یک سیاهی‌هایی توی سینی باقی ماند که نرفت. پدرم به مادرم گفت که ریده شده توی ظرف ِ طلای بابام. و مادرم گفته بود خبه خبه. یعنی الان که فکر می‌کنم می‌بینم همین را گفته بود. پدرم بعد رفت یک چیزهایی خرید از یک جاهایی که مثل وازلین سفید بودند. آن‌ها را مالید به سینی اما آن‌ها از روی سینی نرفتند. سیزده به در که می‌شود آدم‌های عادی و شاد سبزه‌شان را می‌گذارند جلوی ماشین و می‌روند یک جایی روی حصیر می‌نشینند کتلت و خیار و گوجه می‌خورند و سبزه‌شان را می‌ندازند توی آب. اما ما آدم‌های شاد و معمولی‌ای نبودیم. ما روزهای عید را به امور مفرحی چون تماشای دعوای پدر و مادرمان مشغول بودیم. برای همین فکر می‌کنیم سیزده روز تعطیلی خیلی زیاد بود و هست. سیزده‌به درها -یا شاید زودتر – نماد طراوت را می‌گذاشتیم توی کیسه‌ی سیاه زباله. ما پشت شیشه می‌نشستیم و مردمی که آمده بودند سیزده را به در کنند را می‌دیدیم. چون خانه‌ی ما پشتش پارک بود و هنوز اتوبان حکیم به ذهن کرباسچی نرسیده بود . بله. بعداً سبزه‌ها را در ظرف سفالی-که سیاه شدن یا نشدنش برای هیچ‌کس مهم نیست- توی خیابان فروختند و مادرم هم بی‌خیال ظرف طلا- حالا مثلاً-  شد. از سبزه چیز دیگری نمیدانم جز اینکه سبز است.

سمنو: سمنو نشان چیست؟ شاید سمنو نشان قهوه‌ای بودن باشد اما قطعا چون از گندم تهیه می‌شود باید ربطی به برکت و این‌ها داشته باشد. سمنو را پدرم می‌خورد. هیچ‌کس از سمنو خوشش نمی‌آمد. مادرم هم چون می‌دانست این سمنو را پدرم آخر سر می‌خورد روی ظرفش از این نایلکس‌ها می‌کشید. که یک وقت شوهرش خاک نخورد. حالا اگر می‌خورد هم چیزی نمی‌شد. سمنو را مادر آقا محسن می‌پخت. خانم طاهری. و بین همسایه‌ها تُخس – یعنی تقسیم – می‌کرد. بله خیلی حوصله داشت.

سکه: سکه باید نشان از ثروت داشته باشد. یک بار مادرم سکه‌ی بهار آزادی – چه اسم مسخره‌ای – گذاشته بود توی یکی از آن ظرف‌های کوچولو. و آخر عید گم شد و نتیجه را خودتان حدس بزنید. آقا معام  اگر کارد می‌زدید خون پدرم در نمی‌آمد. مادرم گفت هر کی هم برداشته لابد محتاج بوده که برداشته. پدرم می‌گفت محتاج بوده باید بیاد سکه‌ی هفت سین ما رو ور داره؟ این کارای توئه دیگه. اصن کی گفت سکه باید طلا باشه. مادرم گفته بود سنته. سنته و باید درست اجراش کرد. و پدرم هم ریده بود به سنت. البته سکه چند روز بعد لای سمنویی که پدرم می‌خورد پیدا شد. با این حال من معتقدم سکه‌ی طلا جایش توی هفت‌سین نیست. به نظرم این یک جور شو آف است.

سیر: سیر لابد نشان از بو دارد. برای این‌که  بو چیز خیلی مهمی است. اگر بو نبود خیلی‌ها از گاز گرفتگی می‌مردند. البته منظور گاز اجاق است. نه گاز دهان. گاز دهان بو ندارد. تف دارد. به هر حال. از سیر چیزی نمی‌توانیم بنویسیم. اما اگر سیر ترشی بود می‌توانستیم. مثلا وقتی ما سیر ترشی بخوریم پدرم راه می‌رود و می‌گوید اوف. پوف. پیف. که یعنی حالم به هم خورد. چند بار ما بیرون سوسیس خوردیم و پدرمان به ما گفته بود که دهنت بوی سیر می‌دهد و صورتش را یک گوشه مچاله کرده بود. و تاکید کرده بود نزدیکم نشید ها.

سماق: سماق نشان از کباب دارد. چون کباب در فرهنگ ایرانی خیلی چیز مهمی است. خود من کوبیده باز تیر هستم و به کوبیده می‌گویم کیوبیده تا اطرافیانم لبخند بزنند. چون من آدم بامزه‌ای به حساب می‌آیم. یعنی ما، ما آدم بامزه‌ای به حساب می‌آییم. به هر حال. سماق‌ها یا زرشکی هستند و یا قهوه‌ای. می‌گویند زرشکی‌ها رنگ دارند. نخرید. یک بار بوته‌ی سماق گذاشتیم سر هفت‌سین و همه می‌گفتند این چیست؟ همچین می‌گفتند این چیست که انگار می‌گفتند این دست ِ خر چیست وسط ِ سفره؟ فلذا مادرم بعدا سماق پودر شده گذاشت  و قبلی را برداشت و این‌جوری است که در این مملکت خلاقیت آدم یک‌هو بی‌خود و بی‌جهت به گا می‌رود. البته شاید نتوان اسمش را خلاقیت گذاشت. شاید لوس‌بازی اسم بهتری باشد. آقا معلم، من را به خاطر تندخوبودنم ببخشید. این‌روزها حالم خوب نیست.

سنجد: سنجد نشان از یبس شدن است. آن را می‌گذارند سر سفره تا سالی بدون اسهال را سپری کنیم. ما همه‌ی سنجدها را می‌خوردیم. تنها چیزهایی که در طول عید سر سفره عوض می‌شوند سبزه‌ها هستند و سنجدها. سبزه‌ها زرد می‌شوند و سنجدها کم. مادربزرگم، لیلا خانم وقتی ما به ترتر می‌افتادیم پودر سنجد می‌ریخت تو حلقوممان و پودرها خمیر می‌شدند و ما با دهانمان کثافتکاری در می‌آوردیم. این یکی از استعدادهای ما بود.

سیب: سیب نشان از چیست؟ متاسفانه هر چه فکر می‌کنم هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسد. اما سیب هم می‌تواند نشان زندگی باشد. اما آن وقت سبزه نشان چی بود؟ آها نشان تازگی بود. پس ماهی نشان چیست؟ ماهی هم نشان زندگی است. نشانی از منشوری است در حرکت دوّار. به هر حال. ماهی که سین ندارد. سیب نشان از زندگی است. ما سیب دوست نداریم. مگر سبز باشد ترش باشد. ما لوسیم. پدر ما می‌داند ما سیب دوست نداریم. برای همین هی سیب را قاچ می‌کند. کوچولو کوچولو می‌کند و می‌گذارد توی پیش‌دستی و می‌آورد جلویمان. لک و لوکشان را گرفته. ما می‌گوییم خب  له لورده‌شان را ما بخوریم؟ این چه فازیست؟ پدرم می‌گوید اینم همونه. اونم همینه. بخور بره. به هر حال. پدری است ک داریم.

قرآن: ما علاقه‌ای به زندانی شدن نداریم، پس این بخش را نمی‌نویسیم. اما ما سر سفره‌مان قرآن می‌گذاریم. خوب یا بد.

ماهی: ماهی نشان از انسان است. البته به زعم ما. چون زنده است. و بدبخت هم هست. و کاری نمی‌تواند بکند. و آبش را یکی دیگر باید عوض کند. و تازه می‌گویند حافظه هم ندارد و زود همه چیز یادش می‌رود. بعد از سه ثانیه می‌گوید من کجام اینجا کجاست؟ کمک. بعد یادش می‌رود باز می‌گوید من کجام؟ این‌جا کجالست؟ کمک. بله شباهت غریبی است نازنین. دهانت را می‌بویند فلانت می‌کنند. ما با ماهی مخالفیم. می‌آید می‌میرد یک‌وری می‌آید روی آب آدم آتیش میگیرد از غصه. ما با آکواریوم، پرنده در قفس – هر چند خودمان یکی داریم، اما خودمان که نخریدیم، و چه خوب که دست ماست که ولش می‌کنیم و بهش بیشتر از بچه‌ی نداشته‌مان می‌رسیم، بله- و سگ در منزل مخالفیم. سگ در منزل باید شاشش را نگه دارد. کلیه‌ و مثانه‌ی این حیوان‌ها رسماً به گاست. یک بار یکی از سگ‌های در منزل به صاحبش سر همین قضیه گفت عن.

سنبل: و من سنبل کوچک و غمگینی می‌شناسم که دوست داشت سین هشتم نباشد. چرا سیر باید یک سین بالفعل باشد و سنبل نه؟ سنبل نشان از چیز دارد. روم نمی‌آید بگویم. شاید نشان از طراوت هم داشته باشد. اما با توجه به ریختش و اسمش فکر می‌کنم یک اشاره‌ی واضح و سکسیستی به چیز داشته باشد. بله. ضمن این‌که وقتی می‌گویند سنبل من یعنی ما به شخصه یاد خدایش آفریده و سوسن و سرو و سُمبل می‌افتیم.

شمعدان: شاید نشان از روشنایی داشته باشد. یا شاید نشان از این که برق‌ها رفتنی هستند. این شمع است که می‌ماند. ایده‌ای ندارم. شمعدان چیزی است که رویش لاله قرار می‌گیرد. لاله‌ها کاری جز نشستن روی بوفه و شکستن ندارند. قبلاً ها – سال چهل و دو – پدرم می‌خواست ما را بزند با دمپایی. ما می‌رفتیم دم بوفه که نتواند دمپایی را پرت کند. فلذا لاله‌ها یاری رس مظلومان هم بوده‌اند در طول تاریخ. لاله‌ها اکنون عکس تاصرالدین‌شاه را روی خود دارند که رید توی ایران. یکی از لاله‌ها آبی است و آدم خاصه‌ی جمع است و همو معمولاً می‌آید دم هفت‌سین. روش هم عکس هیچ پادشاه جاکش صفتی نیست.

سرکه: اصلا یادم رفت. نه تا سین شد چرا پس؟ سرکه شاید نشان از چیز داشته باشد. از انگور مثلاً. شاید نماد ترش و شیرین بودن زندگی باشد. من نمی‌دانم. من یادم هست بعضی وقت‌ها سرکه پشه می‌گذاشت و مادرم حالش بهم می‌خورد سرکه را می‌ریخت دور. به هر حال یک بار ما رفتیم سرکه بخریم بهمان سرکه‌ی خرما دادند. مادرمان هم هیچ استفاده‌ای ازش نکرد. هنوز هم توی کابینت است.

تخم مرغ رنگی: بچه که بودیم با گواش و سر  صبر می‌نشستیم و تخم مرغ‌ها را ابی و سبز رنگ می‌زدیم. چون رنگ دیگری را دوست نداشتیم. بعداً دخترخاله‌مان ابتکارات روی تخم مرغ انجام داد و صورت در آورد و مو گذاشت و کلاه گذاشت. تا سالیان سال ما از همان تخم مرغ‌ها برای همه‌ی هفت‌سین ها استفاده نُمودیم. یکی از تخم مرغ‌ها سیاه و حاجی‌فیروز بود. و یکی دیگر یک  دختر سفید. و طبعاً بور. و دارای کک‌مک. آخر چرا؟

این بود انشای ما. بدیهی است که خسته شدیم آقا معلم.

 

از خلال درفت‌ها

 

مگر عشق چیست؟ همین است که آدم بنشیند زل بزند به گل‌های فرشش. و قلبش رنده رنده شود. مثل گوشت چرخ‌کرده بشود. عشق همین است. یا مثلا در خیابان هر چی را ببینی به گا بروی. چون معنای آن چیز دیگر عوض شده. بله. معنای آگز عوض شده. معنای ذرت عوض شده. معنای  حرمان عوض شده. معنای بیتلز شاید برای تو الان عوض شده باشد. شاید تو الان بشنوی بیتلز عقت هم بگیرد. یا شاید اگر بشنوی بیتلز ریخت عنترکیب من یادت بیاید. من نمی‌دانم. اما من همه‌اش یاد تو می‌افتم و به گا می‌روم. راستش من تخم حرف زدن ندارم. اما در نوشتن سراپا خایه‌ام. خایه هستم بیست و شیش ساله از تهران. جراتش را دارم که بگویم خیلی دوستت دارم. جراتش را دارم که بگویم از خودم هم تو را بیشتر دوست دارم. این چیزی است که هست. چیزهایی که هستند را هیچ‌کار نمی‌شود کرد. هیچ‌کار. راستش، خودم را بدبخت می‌بینم. چون کاری از دستم برنمی‌آید. فکر می‌کنم دیگر سپری شده‌ام رفته. من دوست ندارم تو خاطره‌ای باشی که برای بچه‌ام یا نوه‌ام بازگو کنم. که بگم یه دختری بود، خیلی خوشگل بود. که خیلی دوستش داشتم. که با هم بزرگ شدیم. بالا پایین همو می‌دونستیم. بعد اونا بگن خب چی شد پدر یا چی شد پدر بزرگ؟ من بگم هیچی من خر بودم، عر عر.

هه هه امم. دارم گریه می‌کنم. که کمی شور است . شور بختی از همین می‌آید.

 

به تماشای آب‌های سیاه

سه روز کارگر داشتیم. اما هنوز هم خیلی از کارها مانده و دیگر  هم کارگز نداریم، چون ما میلیونر نیستیم. و اگر می‌خواهید نوشته‌های یک میلیونر را بخوانید همین الان این صفحه را ببندید و وبلاگ ده‌نمکی را باز کنید. مادرم می‌گوید پسره خوب کار کرد. از دل و جون کار کرد. گفتم چقدر پول دادی؟ گفت صد تومن. گفتم صصصصصصددددددد تومن؟ صد تومن ر ا یواش گفت که پدرم نشنود الم شنگه راه بندازد. مادرم گفت اِ خبه خبه. گناه داره‌ها از جون و دل همه فرشا رو سابید و بعد از مزایای کارگری که گرفته و زیادی بهش پول داده و توقعش را برده بالا گفت.  صبح‌ها که کارگر می‌آمد من اماده بودم تا برم سر کار و پدر و مادرم جفتی سر میز صبحانه بودند. مادرم چای و عسل و نان و کره و پنیر می‌گذاشت توی سینی و می‌برد برای کارگر که او هم یک چیزی بخورد. بعد با هم توی آشپزخانه دعوا می‌کردند. مثلا مادرم می‌گفت نیای تو دست و پا ها یا برو ریشت را بزن . اما پدرم دوست دارد توی دست و پا باشد. و  ریشش را نزند و شبیه میر سلیم شود که یک زمانی وزیر بود. و هی هم به همه اُرد دهد. مثلا به مادرم یبگوید پرده‌های آشپزخانه را نشوریم تمیزن. و مادرم بگوید به تو چه. یا به کارگر مثلا بگوید آقا شما این چارپایه‌رو می‌ری بالا مواظب باش. یا مثلا می‌آید به آدم می‌گوید با اون پای کثافتش رفت رو مبل. به هر حال خب این‌ها می‌رود روی مخ مادرم و یک‌هو بی مقدمه داد می‌زند تو بی برو اون‌ور تو بی‌برو ریشتو بزن. بله زندگی شیرین است. است؟ زندگی شیرین است یا هست؟

امروز داریم لباس‌های کهنه را رد می‌کنیم برود. شاید هم خیلی کهنه نباشند. اما به هر حال قابل استفاده هستند. پسرخاله‌ی مادرم  گفته لباس‌ها را می‌دهد به کارگرهاش. پدرم می‌آید می‌گوید من این کفشارو می‌خوام. این‌ها رو یکیش رو خودم خریدم یکیش رو بهرام سین بهم داده. بله بهرام سین اسم یک نفر است. دوست پدرم است. من ده ساله بودم که بعد از بیست سال هم را دم پاساژ صفویه دیدند. چون بهرام رفته بوده انگلیس.  بهرام شبیه آلن دلون بوده و خواهرش افسر هم شبیه الیزابت تیلور بوده. همان‌وقت‌ها یک روز پدرم و عموم پا شدند دو تایی با کراوات و پاپیون و دم و دستگاه به همراهی مادرم رفتند خانه‌ی آلن دلون و الیزابت تیلور در ولنجک، ببینند کلا چه خبر. وقتی برگشتند گفتند بهرام خیلی حرف می‌زند. و الیزابت تیلور هم شبیه هاپوکومار خانه‌ی مادربزرگه شده. هیچ‌کدام ازدواج نکردند. و الیزابت تیلور سر همه داد زده که کفش‌هاتونو درست پاک کنید. در حالی که خانه کثافت بوده. اما مادرم گفت خیلی خندیدیم. ضمن این‌که تنهایی آدم را عجیب می‌کند اما این‌هاآدم‌های خوبی بودند. به هرحال یکی از کفش‌ها را بهرام برای پدرم خریده.

پدرم گفت من اگه این پوتین‌ها رو رد کنم، بخوام برم کوه چی بپوشم. مادرم گفت خبه خبه. پدرم گفت باز با من بد حرف زدا. مادرم گفت آقا تو تا دم در نمیری یه هوا بخوری کوه کون ِ کی بود؟ اگر مادرم از نسل ما بود می‌گفت کوه ِ عنه؟ اما نبود.  بعد  پدرم عینکش را شکسته و امروز فردا باید برم براش عینک بخرم. عینک خریدن برای پدرم سخت است هی می‌خواهد تخفیف بگیرد. آن هم با شیوه‌های بد. مثلا به فروشنده می‌گوید ندارم. فروشنده مودبانه می‌گوید خب نخرید آقا. مثلا می‌شود بگوید به تخمم که ندارید آقا که خیلی مودبانه نیست. این کارها زشت است. هی یکی بدو کردن. اگر من دخالت کنم ممکن است بهم بد نگاه کند. یا بگوید اِ ه. یا بگوید سیس. یا بگوید ادای مادرت را در نیار. به هر حال هر جا من با پدرم مخالفت کنم یعنی ادای مادرم را در آورده‌ام. بله.

در پاگرد

یه آقایی هس تو شرکت که اگه نباشه همه‌مون می‌میریم. من که چایی نخورم تخمم نیست اما همکارا اعتیاد دارن- به چایی- ، فلذا اون بهشون چایی می‌ده. یا غذامون رو گرم می‌کنه یا می‌ره دنبال کار مارا. خووولاصه. آقا ایشون امروز صبح کلید رو یادش رفت بیاره. بعد ما نشسته بودیم روی پله. من ظرف غذام دستم بود. گذاشتمش روی پله به همکارا گفتم بچه‌ها با ظرف غذای من آشنا بشید. ظرف غذام گفت سلام علیکم. ظرف غذا هستم حاوی عدس پلو. من اضافه کردم شیش ماهه از تهران. همکارا گفتن سلام. ما همکارا هستیم حاوی ِ فلان. چندین ساله از تهران. فلذا نشستیم تا رییس بیاد کلید بندازه بریم تو. توی راه پله نشستیم و حرف زدیم. توی پاگرد. رو به روومون شیش تا در بود. شیش تا شرکت. از در یکی از این شرکتا یه دختره اومد با تلفن صحبت کنه. منم نشسته بودم رو پله. متوجه سنگینی نگاش شدم.

سال چهل و دو، که هیچ خبری نبود و فری از اِ برد همه‌چیو- بهتر بگم، همه کیو- تست می‌کردم ما با یکی از دوستامون رفتیم بیرون که یه دختره‌ای بود باز و ایشون می‌خواست برای من دوس‌دختر پیدا کنه. خب من هیجان داشتم. طرف رو دیدم و خوشمم اومد. شماره هم دادم. شماره هم گرفتم.  کلی هم خندوندمش. چون خیلی مهم است بتونید یکی رو بخندونید. من هم خیلی خندوندمش. اوصولا موقع مخ زدن باید تبدیل شید به یک کمدین ِ انگلیسی. بعد، رسیدم خونه. دیدم نه زیادم خوشم نیومده. وات د هل و فلان. این چه کاری بود کردی. شماره دادی؟ ای کصخل. اون‌وقت مثل یک پارچه عن رفتار کردم. زنگ زد. برنداشتم. اس‌ام‌اس داد. جواب ندادم. گفت خب چته؟ خب چرا اصلاً اومدی؟ چرا اصلاً شماره دادی؟ چرا شماره‌ی منو گرفتی؟ پس چرا به اون دوست مشترک او‌کی دادی؟ اما من که جواب ندادم. گفتم که یک‌پارچه عن. دختره هم خوب بود. یعنی با هیچ معیاری بد به حساب نمی‌اومد. خیلی هم خوش‌مشرب بود. منم روم نمی‌شد بگم آقا من دیوانه‌ام. روم نمی‌شد. البته اون موقع هم مثل الان افسرده بودم . هم افسرده بودم هم بچه. آدم که بزرگ بشه دیگه نمی‌جوشه به راحتی. خووولاصه. این که تو راه‌پله از پشت سرم رد شد، من رو شناخت و می‌تونست با لگد بزنه در کیونم بریزم توی پاگرد. انسونیت کرد که لگد نزد، به خدا. من بودم می‌زدم باید می‌زد با زمین یکی شم.

SkinHead Story

خب بله من یک چیزی می‌‎نویسم و بعد حذفش می‌‍کنم و شبش از خودم می‌پرسم که چرا؟

باید یک گروه دانشمند را استخدام کنم تا روی این پروژه شبانه‌روزی کار کنند. البته الان که نه، یک روزی.

چیز مهمی ننوشته بودم، فقط نوشته بودم که کله‌ام را از ته تراشیده‌ام و هر کس مرا می‌بیند مسخره‌ام می‌کند. گفته بودم که موجب شادی مردم  شده‌ام و این را نگفته بودم اما دوست داشتم تا تفریح دیگری جز من برای خودشان پیدا کنند. چون حالم زیاد خوب نیست. ممکن است پقی بزنم زیر گریه . وسط همان خنده‌های ماسیده. خنده‌های تقلبی ِ مید این چاینا. بله. رقیق‌القلب ِ بچه‌ننه هستم بیست و شش ساله از تهران. اما متاسفانه مردم ایران چون خیلی نمی‌خندند و سوژه‌ای ندارند که به آن بخندند به همان چیزهای قبلی می‌خندند. برای همین ده‌نمکی می‌رود از روی اس‌ام‌اس فیلم می‌سازد چون قبلا یک بار شما به این اس‌ام‌اس‌ها -ریدم تو روح مخترع نیم‌فاصله – خندیده‌اید. بعد نوشته بودم که قصد داشتم تا ابروهام را هم بزنم. واقعا هم قصد داشتم. و برام مهم نبود که زشت شوم یا قیافه‌ام انسانی نباشد یا چی. قیافه‌ی انسانی به چه دردم می‌خورد تفریحم این است که بنشینم پای کامپیوتر و با انگشت ااشاره‌م برنم روی ماوس و بالا پایین کنم. کارم  هم همین است. مثل یک گلدان روی یک صندلی که به جای این‌که بهش آب بدهند، پا می‌شود می‌رود دست‌شویی می‌شاشد.

ابروم را بایست می‌زدم. از وقتی موهام را تراشیدم همه یک دست ریدند بهم، یک، دو، سه، چاهار، پنج، شیش، هفت، هشت، نه، بله نه نفر ریدند بهم. شاید این به خاطر این است که دماغم زده بیرون یا چی، در آن نوشته‌ای که پااک شد به این موضوع هم اشاره‌ی مبسوط داشتم. بچه که بودم، وامیستادم جلوی آینه و دعا می‌کردم دماغم کوچک شود. این که کدام آدم مریضی برگشته بود به یک بچه گفته بود دماغ گنده را یادم نیست متاسفانه، اما می‌دانم یک نفر بود. به هر حال من الان از دماغم راضی‌ام و از موهام هم راضی‌ام اما از آدمیت ِ مردم نه، راضی نیستم. ابروم را هم گفتم، به این دلیل نزدم چون ما الان در خانه مهمان مبسوط داریم. راه می‌رود و می‌گوید شب عید برای چی موهات را زدی. خاله‌ی مادرم است. من تا می‌آیم خانه می‌چپم توی اتاق، تا بهم نگوید شب عید چرا مویم را زده‌ام. حس می‌کنم آدم اگر اختیار موی خودش را نداشته باشد اختیار هیچ چیزش را نمی‌تواند داشته باشد. ابروهام را نزدم تا خاله‌ی مادرم فکر نکند روانی هستم. انسون باید روانی بودن خودش را پنهان کند. فقط وقتی بزن بزن شد و به شما حمله کردند حق دارید روانی باشید. این هم برای خاطر این است که دندانتان را نزنند بشکنند یا لباستان را که تازه یک هفته است خریده‌اید نزنند پاره کنند یا این‌که یک نفر باتوم دستش باشد و قصد داشه باشد شما را یا هر کس دیگری را در خیابان بزند و از آن به عنوان اقتدار یاد کند . در این سه مورد آدم حق دارد روانی‌بازی در آورد.

بعدش نوشتم مادرم هی من را با داداشم اشتباه می‌گیرد. چون داداشم سالیان سال است دارد همین کار تراشیدن را با کله‌اش انجام می‌دهد. مادرم به من می‌گوید این چه کاری بود کردی بچه جون؟ بعد من نوشته بودم که بچه جون نیستم و متاسفم که بچه جون نیستم. دلیلش را ننوشته بودم چون نمی‌دانم شاید در لحظه فکر کرده بودم که من نه بچه هستم و نه جون.

نوشته بودم که مادرم وقتی که خودکشی کرده بودم  – البته زنده ماندم پس می‌توانید عن‌یازی در آورده و آن را به پای جلب توجه بگذارید – هم زنگ زد خانه – از چالوس – و در حالی که من باز هم خوابم می‌آمد باهاش صحبت کردم. او گفت بچه جون این چه کاری بود؟ و من گفتم ععیییه. بله صدای کرگدن در آوردم. اما خیلی خوابم می‌آمد. بعد مادرم گفته بود بچه جون من با تو چی کار کنم؟ و من گفته بودم عییییه. و بعد او تصمیم گرفته بود تا قطع کند چون بچه جونش فقط می‌گفت عععیییه.

بعد؟ بعد هیچی از پول گاز نوشته بودم که واقعا زیاد آمده. یک زمانی بود که من و داداشم تصمیم گرفتیم پولمان را پای این محصولات زشت آدیداک و نایسی نریزیم. آن زمان چیزی که جایگزین کردیم اسکیت‌شوز بود. این کلمه که گفتم شو آف نیست. بلکه خواستم شما را با اصل قضیه آشنا کنم. علتمان هم اکونومیک بودن قیمتشان نسبت به نایسی و آدیداک و پوکا و ریمُک بود – نگارنده سعی کرده تبلیغ نکند – مثلا آن وقت‌ها یک جفت کفش ِ نایسی در می‌آمد صد تومن؟ اما یک جفت کفش گرویس در می‌آمد شصت تومن. من پریروز رفتم پی یکی از همین ها که می‌گویم و نود و پنج نومن پیاده شدم و دوست داشتم همان‌‎جا فروشنده را بغل کنم و گریه کنم که بهم سه تومن بیشتر تخفیف بدهد. می‌خواهم بگویم متوسط بودن خیلی خوب است وقتی شما دارید از این طبقه بیرون انداخته می‌شوید – توسط ِ دولت مادربه خطایتان- تازه پی به ارزش‌های متوسط بودن می‌برید. نوشته بودم پول گاز آمده چهل تومن. خب خیلی زیاد است. اولاً که آمده چهل و هفت تومن. دوماً که باز هم خیلی زیااد است. سوماً گه خورده که امده چهل و هفت تومن. این که بنزین نیست وارد کنند. این گاز است. کلنگ بزنی توی مسجد سلیمان به زمین گاز می‌پاشد توی صورتت – سطح اغراق -. به هر حال، توضیح داده بودم در مورد مبلغ یارانه‌ای که به هر فرد تعلق می‌گیرد؛ و ابراز نگرانی کرده بودم. آیا می‌دانستید وقتی بحث خوشه‌ها مطرح بود و همه‌ی شما خوشه سومی بودید و توی فیسبوک پیج راه می‌انداختید من و خانواده‌ام خوشه دومی شدیم؟ بله. هیچ‌کس باور نمی‌کند. بعد مادرم غصه می‌خورد که چه خاکی توی سرش باید بریزد و من می‌گفتم می‌رم سر کار من. من می‌رم سر کار درستش می‌کنم. کو؟ اینم کار. اینم من. درست شد؟

بله. این‌جوری است. بخش دیگراز نوشته‌‌ای که پاک شد به پدرم مربوط بود. که حوصله ندارم بنویسم. اگر زنده بودم بعد.