به خاطر آب‌میوه

چه می‌شود نوشت؟

تا کی از درد بنویسم؟

پاسخ: تا وقت گل ِ نی. تا هر وقت شد. تا وقتی درد داشتی. حتی اگر بهت گفتند روانی، یا متوهم یا فحاش یا متقلب یا هر چیزی که برازنده‌ی تو نیست. تو باید بنویسی. چون تو قرصی نیستی. انگشت تو، تو را التیام می‌بخشد پس یا خودت را انگشت کن یا تایپ کن.

باشد. من از آب پرتقالی می‌نویسم که در چالوس در مصلا به خوردم دادند. گرم بود و من داشتم کنکور می‌دادم و زده بودم چالوس. چون چالوس جا داشتیم. فکر می‌کردم دیگر ساغر ماغر تمام می‌شود و من می‌توانم یک دوست دختر خوب داشته باشم که همه‌ی بچه محل‌هام بهش نظر نداشته باشند. که با هم بیاییم با هم برویم. از این فکرها می‌کردم چون نوجوانی بودم که شگفتی‌های بدنش را کشف کرده بود و به خاطر گه بودن ساغر مالیخولیایی شده بود و ژاله را در سرش خلق کرده بود. چرا باید در مصلا کنکور داد؟ چرا چیزی به اسم سالن کنکور نداریم. دلیل این‌که مساجد و مصلا ها بوی پا می‌دهند این است که این سالن‌ها تهویه‌ی خوبی ندارند و من هم بالطبع داشتم عرقم را می‌کردم و تستم را می‌زدم. زده بودم عمران چالوس. مسلماً دانشگاه آزاد. ما از اولش هم آدم سراسری نبودیم. خنگ بودیم. برای همین است که الان کانادایی، جایی نیستیم و حتی بلد نیستیم درست و حسابی اپلای کنیم و چشممان همش به دست و احیاناً کیون دیگران است که کجا می‌روند و چه کار می‌کنند. خلاصه ما خیلی امید داشتیم. اما عصبی بودیم چون نه تنها گرم بود که در خانه‌ی خاله‌ی خدا بیامرزم- که لوپوس کشتش -، مادرم با شوهر خاله‌ام بر سر داییم دعوا کرده بود تا حدی که بچه‌جون ساکتو جمع کن لازم نیست توی این شهر بمونی کنکورم نمی‌خواد بدی. بله این دیالوگ یک فیلم کابویی نیست، این دیالوگی است که یک ساعت قبل از کنکور یک مادر با پسرش برقرار می‌کند. مادر ِ گلم که اصلاً این کارها بهش نمی‌آید. این کارها بیشتر به پدرم می‌آید. اما این جمله‌ای بود که مادرم گفت. صحنه را همه دیدیم و همه گریه کردیم. حتی شوهرخاله‌ام هم گریه کرد که به بچه چه کار داری حالا. بله. با آن حالم در حالی که هفده هژده سال داشتم و از تهران بودم و دستم می‌لرزید تست می‌زدم و یکی هم بغل دستم بود که سعی داشت از روی دست من تست بزند. لانتوری. لیوان آب پرتقال را آوردند. چون همه تشنه و  عرقی بودند. من آب پرتقال را گذاشتم روی صندلیم بعد آمدم برگه را بکشم پایین‌تر که یک‌هو همه‌اش ریخت روی برگه. به خودم گفتم هیچی نیست، هیچی نیست، به اعصابت مثلث باش. اما اعصابم ذوزنقه شده بود و یک قاعده بیشتر داشت. فلذا از گوشه‌های چشمم اشک‌ها بیرون زده و با دنیای اطراف سلام علیک کردند ورقه‌ی کنکورم نوچ و تا خورده بود انگار کاغذ توی سینی ِ فست فود بوده و رویش سس ِ سیبزمینی ریخته باشند. این بود وضعیت ِ ما. فلذا گریه‌مان گرفت گریه کنان ورقه را بالا گرفتیم آب پرتقال رقیق بد مزه ازش می‌چکید و کربن‌ها را با خودش می‌برد روی زمین. گریه کنان برگه را گذاشتیم روی دسته صندلی که رویش یک مجتبایی به رسم یادگاری نوشته شده بود مجتبی، بیست و سه‌ی شیشِ هزار و سیصد و هفتاد و نه.  گریه‌کنان رفتیم سروقت گسسته. اما بی‌صدا بودیم چون می‌ترسیدیم چالوسی‎‌های دور و اطرافمان یک وقت فکر کنند ما چاقالیم.  آن موقع زمان فرق داشت. دارم از سال هشتاد و یک یا دو صحبت می‌کنم. روز قبل خانه‌ی شوهر خاله‌ی مادرم بودیم. ایشان گفتند که تو نماز می‌خوانی؟ من گفتم نه. گفت پس قبول نمی‌شوی. تخم ِ سّگ.

روزی قشنگ برای مُردن

روز خوبی برای مردن بود اما من همدان بودم و این فرصت از دست رفته، به علاوه اقبال خانم هم در همین روز مرده. بله همین امروز مرده. چون چند بار سکته‌ی مغزی کرده بود . به هر حال مگر مغز آدمی‌زاد چقدر توان دارد؟ اقبال خانم زن عموی من بود. زن ِ عمو هوشنگم بود در واقع. یعنی مادر فرهنگ و فردین و فرزین – یا فروزان!- وفرخ و فریبرز و فروغ فوت شده.  البته فرزین هم خودش فوت شده. به خاطر کلیه فوت شده. بله آدم‌ها هنوز به خاطر کلیه فوت می‌شوند.عمو هوشنگم هم فوت شده. عمو هوشنگ که چشمانی سبز داشت نمک را می‌ریخت روی میز – با نمک‌دان- و به پدرم می‌گفت به این نمک قسم که فُلان. پدرم هم می‌گفت برای چی نمک رو حروم می‌کنی اقا جان. و با دست نمک‌های روی میز را جمع می‌کرد و می‌ریخت توی نمک‌دان.  عمو هوشنگ این‌ها یک سگ خرفتی به اسم دارسی داشتند. قدیم‌ها هنوز اسم‌هایی مثل تامی، غضنفر، پوپو و تو تو برای سگ‌ها بوجود نیامده بود و مردم اسم سگ‌های خود را دارسی و لاسی و این‌ها میگذاشتند. چند تا سگ در کلاردشت می‌شناسم که همگی کلاچ نام داشتند و اگر مثلاً داد می‌زدی کلاچ ! بیست تا سگ یه‌وری و لگوری جلویت صف می‌کشیدند. اما رفت و آن دوران گذشت، اقبال خانم مرده و کلاچ‌ها برایم مطلقاً اهمیتی ندارند. راستش من همیشه از دارسی می‌ترسیدم چون خیلی بزرگ بود. و روی کفش‌ها می‌خوابید و همین که یک‌نفر خیلی بزرگ باشد و روی کفش‌ها هم بخوابد کافی بود تا ازش بترسم. به هر حال همه معتقد بودند که دارسی سگ خیلی بی‌بخاری است و دزدها چند بار دارسی را با گوشت خر کرده بودند. پدرم معتقد بود از بس به این سگ بدبخت پلو خورشت دادند برای یک تکه گوشت حاضر است رو به فحشا بیاورد. شایع بود دارسی اگر جای پول‌ها را به دزدها نشان ندهد هم خوب است و حالا دزد هم نگرفت نگرفت، پاسبان که نیست سگ است. البته بعداً علم پیشرفت کرد. معلوم شد عمو هوشنگ دارسی را می‌برده رادیو دریا و برایش بستنی می‌خریده  و این همان کاری است که پدرم با من و داداشم می‌کرد، یعنی رادیو دریا و بستنی. و  برای همین  دارسی کور شده. و برای سگ‌های نابینا نباید آینده‌ای درخشان را متصور بود. به هر حال داشتم می‌گفتم امروز روز خوبی برای مردن بود. اما فعلاً که من زنده و بی‌حوصله و خونین چَشم نشسته‌ام و یک مشت کلمه‌ی بی‌معنی ردیف کرده‌ام. در حالی که اول ازدیبهشت است.

Definitely Maybe

بله، مادرم پدرم را برداشته برده چشم پزشک. پدرم به راننده‌ی آژانس گفته مرتیکه. چون به نظرش گران می‌گرفته. مادرم می‌گوید که اصلاً بابات دوست دارد با مردم دعوا کند. بعد هم پای حرفش وای نمی‌ستد. که راست می‌گوید. مثلاً یک روز داداشم و من و پدرم، وقتی پدرم هنوز سر حال بود و رانندگی می‌کرد به صورت سه‌تایی رفتیم توی سوپرمارکت سر کوچه‌مان که اسمش پیمان است. و یک خانمی هی با پیمان – که معلوم نیست اسم خودش را گذاشته بود روی سوپرش یا چی- حرف می‌زد و ما دستمان نوشابه و بستنی -دو عنصری که خاندانمان بی آن‌ می‌میرند – بود و بستنی ‌ها داشت آب می‌شد. چرا ما سه‌تایی رفته بودیم آن تو؟ هیچ کس نمی‌داند. این جزو اسراری است که هیچ‌گاه فاش نخواهد شد چون برای کسی جز من مهم نیست و من هم باید یک مشت دانشمند و محقق ژاپنی پیدا کنم که رویش کار کنم که به مشکل برخواهم خورد. چون ممکن است بر اثر زلزله هیچ محقق ژاپنی ای در سالیان آینده دل و دماغ کار کردن روی مسایل خانوادگی شخصی مرا نداشته باشد. گذشته از آن ممکن است خیلی پولدار نشوم تا دانشمند استخدام کنم و در آب‌های سیاه افسردگی خودم را غرق کنم. و تازه ممکن است نه افسرده شوم و نه هیچی و یادم برود. به هر حال ما سه‌تایی آن‌جا بودیم و خانمه نمی‌گذاشت که ما حساب کنیم برویم پی کارمان. برای همین پدرم گفت اَه چقدر لفتش می‌ده جن‌ده. بعد خانمه شنید. مردم می‌شنوند. برای این‌کار دو تا گوش دارند. خانمه شنید و برای همین برگشت و به پدرم گفت آقا! با منی؟ و پدرم هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت که نه خیر با من بوده. منظور از من، نویسنده ی این سطور است. در حقیقت برگشت گفت خانم من با پسرم بودم. بله به همین سادگی. پدرم گفت که به من گفته جن‌ده. یک بار هم داشتیم می‌رفتیم خانه‌ی عمو فرهاد. که پسردایی بابام است. و در حقیقت داشتیم می‌رفتیم خانه‌ی پسر دایی بابام در قیطریه و در صدر -که اسم خیابان است  -ترافیک بود. و پدرم داشت به قیطریه فحش می‌داد و مادرم داشت شرایط را  تحمل می‌کرد. شرایط عبارت بود از فحش‌های پدرم به قیطریه و این‌که ماشین کثیف است. ما آن موقع شورلت نوای قهوه‌ای ِ بدرنگ داشتیم که پرندگان از آن به عنوان مستراح استفاده می‌کردند. به علاوه پدرم عادت داشت میلی متری رد کند و این باعث می‌شد تا ما همگی خایه کنیم. از ترس. همچنین زهوار ماشین داشت در می‌رفت. و اگر باران می‌آمد من و داداشسم از درزهای ماشین ابیاری می‌شدیم. پدرم گفته بود این ماشین سالم است و با ماشین‌های مدل بالای مردم توی چمران کورس می‌گذاشت و می‌گفت دیدی گرفتمش؟ هاهاه. البته من که نمی‌دیدم. من داشتم آب پرتقال می‌خوردم چون از باشگاه انقلاب -انقلاب؟ هه – بر می‌گشتیم و من تشنه بودم چون استاد کاراته روانی بود و ما را پا برهنه توی ان جاده‌ی کوفتی تن‌درستی ردیف و شکنجه می‌کرد. بعد آب پرتقال می‌ریخت، چون مایعات می‌ریزند و زیاد اینرسی باز نیستند، چون پدرم کورسش را گذاشته بود و بعد هم به من می‌گفت لَمس. و می‌گفت ماشین را نوچ کرده‌ام و حتی پا را فرا تر گذاشته وی م‌گفت کثافت کرده‌ام و من هم می‌گفتم تو بد رانندگی کردی و بعد او می‌گفت که من بی‌تربیت هستم و باید به سنسی مهربان – اسم استاد مثلاً- بگوید که من بی‌تربیت هستم. به هر حال، پرت شدیم از قیطریه رفتیم سئول. توی صدر یک وانتی پیچید جلوی ما . مادرم خیلی جیغ زد. و پدرم هم نه گذاشت و نه برداشت به وانتیه گفت که یک مرتیکه‌ی حیوون است. مرتیکه‌ی حیوون ایستاد. پیاده شد  و آمد دید یک خانم محترم جلو نشسته و دو تا طفل مسلم هم عقب کز کرده‌اند توی هم. مثل قمری در سر صبح ِ سرد. گفت اقا چیزی گفتید؟ پدرم گفت نه خیر. بعد به مادرم گفت من چیزی گفتم؟ مادرم هم نگاهش کرد. کمی شوهرش را نگاه کرد تا مرتیکه‌ی حیوون برود. و وقتی رفت گفت برگردیم خونه من اصااب ندارم. اما برنگشتیم و بی‌اعصاب رفتیم مهمانی و پلی‌استیشن هم زدیم.

بله در راه چشم پزشکی بودند. رفتند پیش کُرلو. مادرم گفته بود که انقدر برای دکتر خالی نبندد. چون دوست ندارد جلوی آدم‌ها احمق جلوه کند. و هی دروغ دبنگ نگوید. با این شرط و بی‌ها رفته بودند دکتر. اما پدرم که حتی با راننده آژانس در مورد مصایب و بیماری‌هایش درد دل کرده بود حین معاینه از مادرم خواسته بود تا حرف بزند. اجازه می‌فرمایید من حرف بزنم؟ به حالت دست‌ها هم توجه کنید. دست‌هاش را این حالت کرده بود. مادرم گفته بود بفرمایید. و پدرم از عمل‌های بی‌شمار و پول‌های بی‌حسابی که برای بیماری داده بود گفته بود. و از این‌که این بچه‌ها ماشین را می‌گیرند و می‌روند که می‌روند. انگار نه انگار پدری هست. مادری هست. پس بچه نخواهد پدر مادرش را این‌ور آن‌ور کند؟ چه به درد می‌خورد؟ ما سر ِ کار و سربازی بودیم. من و داداشم.

دیروز هم رفتم دیدمش. دم جام‌جم. یک‌دست مشکی پوشیده بود. ناخن‌ها کوتاه. رویشان لاک قرمز. نمره از ده، یازده و نیم. رفتیم بالا.  پقی گریه که تو نفهمی. خب من هم دلایلم را چیدم. اظهار ناخشنودی کردم. گفتم به من می‌گی جنده باز؟ چطور می‌تونی؟ من فیفتی سنتم؟ بهش گفتم چرا من را بی‌ابروی بکن  در رو جلوه می‌دهد. بهش گفتم حرمت می‌شکنی. برایم قابل درک است عصبانیتت. اما من هم ظرفیتم محدود است و منفجر شدم. و تیکه‌های انفجارم را هم نشانش دادم. گفت که سکوت کنم. گفت حرف‌هاش یادش رفته. فکر کردم این دسته‌گل که جلویم نشسته عزیز ترین چیزی است که در زندگی پیدا کردم. و قابلیت این را دارم- و دارد – که بنشینم هفت ساعت بی پلک زدن نگاهش کنم و در دلم بگویم ای جان. عاصی و شاکی بود. آخرش هم نتیجه نگرفتیم. چون من از نتیجه گرفتن بدم می‌اید. و از حرف‌های جددی. ادمی که بلد نباشد حرف جددی بزند از جددیت گریزان است. بهش گفتم دلم برایش تنگ شده. که گفت آرره. که یعنی تو خوبی. باورش نمی‌شود. مرا باور ندارد. این درست نیست. شاعر گفته باور کن ، یادم نیست چی را، که ساقه‌ی نوازش است. که یک قصیده خواهش است.به هر حال. یک جمله آماده کرده بودم. خودم ساخته بودم. از بس که فکر کرده بودم روش. گفتم ببین، طول زندگی ما کوتاه است. باید عرضش را چاق کنیم. ما چی فهمیدیم از زندگی؟ سی سالمان شد مثل ببوها زندگی کردیم. گفت که قبلاً این جمله را خوانده. صد بار بهترش را شنفته و این جمله‌ی من نیست. گفتم من می‎‌‌خواهم بروم. با هر قمیتی و هر جوری که هست. گفت خب برو. گفتم من زندگی را این‌جوری نمی‌بینم و فلان وبیسار که احتمالا توی دلش فحش داده و گفته حالا برا من کسشر ردیف می‌کنه عن‌اقا. به هر حال کم دیدمش. خیلی کم. ممکن است جر بخورم. ممکن است پاره شوم بیفتم یک گوشه. مثل یک تیکه کاغذ. ممکن نه. قطعی است.

 

بعد التحریر:

قطعاً این‌که شما وبلاگ مرا برای برنده شدن در مسابقه‌ی دویچه وله انتخاب کردید موجب خوشحالی و آب شدن قند در اقصی نقاط بدنم بوده و بدیهی است که من به تعداد برای شما بوس و بغل کنار گزارده‌ام. سوال کرده بودید که جایزه چیست؟ من نمی‌دانم. مرا به خاطر جواب ندادن به کامنت‌ها می‌بخشید از اول همین‌جوری گه بودم. از خیلی وقت پیش. مرسی.  اشک ِ شوق.

Status

الان که ساعت دوی شب است من از رقیبم در مسابقه‌ی دویچه وله دو در صد عقب‌تر هستم. و کمی عصبی بوده و این‌ها را برای ثبت در تاریخ می‌نویسم. چون مهم نیستند و ممکن است فراموش شوند اگر که مکتوب نگردند.

بله، الان هنوز دوی شب است. که خیلی‌ها می‌گویند دوی صبح. پدرم در تختش نالان است. پدرها نالانند. وقتی بیدارند. وقتی خوابند. توی دستشویی. زیر دوش. آخ می‌کشند. وقتی یک نفر حالشان را می‌پرسند می‌گویند الَمدُلا، بهتریم. پدر من می‌گوید الَمدُلا بهترم البته. انگار قبلاً بد بوده. پدرم همیشه همین‌طور بوده. خدا را شکر کرده که بهتر است و بدتر نیست. یک جور نسبی گراست. مثلا اگر بگویی این چه وضعی است؟ و چرا خانه‌‌ی ما شکل شغال‌آباد است؟ می‌گوید همینم خیلیا ندارند. خیلیا به ما چه؟ داداشم هم این‌طرف توی خواب حرف می‌زند و می‌گوید که سرهنگ بود. سرهنگ درست کرد. داداشم سرباز است و همیشه خواب می‌بیند که سرهنگ یک چیزی درست کرده. که هیچ‍‌کس نمی‌داند چیست. ممکن اسیت نیمرو باشد. سرهنگ نیمرو درست کرده مثلاً. ممکن است هم یک دستگاه الکترونیکی باشد. مثل تلویزیون. مثلا سرهنگ بود، سرهنگ دستگاه الکترونیکی درست کرده. که ما می‌دانیم تلویزیون است. مادرم؟ مادرم خسته است. جان خسته است. فامیل پدر گفته‌لتد همه تابستان برویم ترکیه. چون ایران خیلی گرم است. ترکیه سرد است؟ نه خیر. اما ترکیه آزاد اسیت و عمه‌ام نمی‌پزد. چون مجبور نیست توی گرما دستش را بپیچد لای پارچه و  روی کله اش هم یک پارچه ی دیگر بندازد و تازه زیرش را هم گره بزند.برای همین. برای این‌که پسر عموم هم نم‌تواند بیاید ایران. چون ممکن است بچه‌ی دسته گل را ببرند اجباری. فقط بچه‌های شما آدمند؟ بچه‌های ما بچه‌ی حیونن؟ تولّه‌ی سگن؟ نه. این طور نیست.

مادرم می‌گوید ترکیه منتفی است. چون پول نداریم. و پدرم بیاید چی کار کند؟ هی بخوابد؟ و بگوید گرمش شده؟ و شام چی بخوریم؟ نه. امکان ندارد بیاید ترکیه تا حرص بخورد. نه او اعصابش را ندارد. دوما اگر هم پول بود می‌رفت خواهرهاش را کانادا می‌دید. من هم به همین فکر کرده بودم. مگر جاییمان خل است سه نفری برویم ترکیه و هی دعوا کنیم و کلی هم پول بدهیم خب همین جا دعوا کنیم و مادرم برود کانادا. تازهکانادا اجناس بنجل نیست . گفتم سه نفری، چون داداشم که سرباز است و سرباز هم مفلوک  است.  صبح ساعت پنج از خواب پا می‌شود. سر پا می‌شاشد. واکس می‌زند نان و پنیر می‌خورد و میچپد تو اتوبوس. می‌رود در اتاق امیر. نامه تو پاکت می‌گذارد. میز را دسمال می‌کشد. ظرف نیمرو می‌شورد. بی اسکاچ. بی‌دستکش و بی ریکا. بی آب.  معتقد است من از کیون آورده‌ام که سرباز نشدم. نظر خودم هم همین است. امروز در بدترین مهمانی‌ای که در جهان گرفته‌اند شرکت کردم و سعی کردم یک تکه سنده باشم. لب به دلمه‌ی سرد گوجه که توش تن ماهی داشت نزدم. به کسی که بهم توجه می‌کرد ریدم. و آخر سر هم بازی جمعی‌شان را خراب کردم و برای این‌که تیر خلاص را بزنم هی به همراهم گفتم بریم بریم. یک پارچه‌عن. نحس. ابولهول.

دلم برای موهایش تنگ شده. دستم را بکنم توش. چرب کنم. کله‌ش را بغل کنم. گوشم را بگذارم آن بالا. او چیپس بخورد. بخندد. برم در چال چانه‌اش بنشینم. یا چشمش را ببوسم. بگوید از این‌جا تا حالا کسی نگات کرده؟ بگم آره. حرص بخورد. حرص بخورد. حرص بخورد. توی گوشش فوت کنم. مورمور شود. از دندان‌هام تعریف کند. بگوید کی بریم جای خودمون؟ خودمون دو تا؟ هیچی نگم. بهت‌زده مثل اسب، لبخند زشت بزنم. بی‌صدا. برای خودم.

…؟

مادرم دارد لازانیا می‌پزد. ما همگی لازانیا را خوراک کَره‌ای محسوب می‌کنیم. پدرم هم بالای سر مادرم است. مادرم می‌گوید بی برو اون‌ور اینقدر سر را وانستا. پدرم هم می‌گوید چی کارِ تو دارم؟ خوشت می‌آد. البته مادرم خوشش نمی‌اید. مادرم از داداشم خواهش می‌کند بیاید پدرش را از جلوی چشم او  ببرد بیرون تا با کف گیر نزده فلان. پدرم در واکنش به این تهدید کف‌گیری می‌گوید اِ دیگه چی؟ داداشم می‌گوید که آیا من مرده‌ام؟ همه‌ی کارهارا او باید بکند؟ مادرم می‌گوی که این پسره – یعنی من- این‌جا مهمان هستم. و قربان داداشم می‌رود. مادرم می‌گوید این عید انقدر با پدرت نوک به نوک شدم که ده سال پیر شدم. هی توی مهمانی می‌گوید اینا مست میان خونه. دوی شب، سه‌ی شب. هی من می‌گم چرا چرت و پرت می‌گی؟ کی دو اومدن ؟کی مست بودن؟-البته به زعم من دو آمدن و مست بودن بلامانع است- به جا این‌که بچه‌هاشو ببره بالا…. برگشته به علی کازین -که یعنی پسرخاله‌شان، بله این‌ها همه‌شان بی‌مز‌ه‌اند- می‌گه که یکی زنگ زد خونه گفت من از کسرا حامله‌م بچه تون به زور با من خوابیده. طبیعتاً چشمان ِ من در این لحظات گرد  و نا زیبا گشته و دهانم، اگر می‌خواهید از دهانم بدانید باید بگویم وا مانده بود – چون به نظرم این یکی بلا مانع نیست زیاد- . و اگر کنجکاوید که بدانید این چیزها که پدرم گفته حقیقت دارند یا نه باید بگویم من راسپوتینم؟ لابد علی کازین فکر کرده همان‌بهتر که این توله‌سگ‌های مست متجاوز نیامدند خانه‌ی ما. والله. به هر حال این چیزها مادرم را خیلی حرص می‌دهد. یک بار هم سر این‌که اشپزخانه‌ی خانه‌ی پری‌سیما هواکش دارد یا نه بحثشان شده بود. مادرم آن طرف بوده و پدرم نه گذاشته و نه برداشته پرسیده آشپزخونه‌شون هواکش داره؟ چون ادمی است که مراعات می‌کند و دم هواکش سیگار می‌کشد. و مادرم هم چون نمی‌دانسته گفته نمی‌دانم. بعد پدرم گفته اِ باز جواب منو سربالا دادا. البته کمی بلند تر از حد معمول. بله. اصولاً تشنج را با خودشان این‌طرف آن‌طرف می‌برند. و امروز صبح تشنج را آورده بودند توی اتاق خواب ما. پرسیدم این چیست؟ سر ِ صبح؟ گفتند تشنج است.

 

پی‌نوشت: اگر وبلاگ در قند قزل‌الا را خواندنی یافتید و او را لایق دریافت جایزه‌ی مسابقه‌ی دویچه وله‌ می‌دانید،  لطفاً به بالا آمدنش کمک کنید. شرایط رقابت خیلی سخت شده. رقیب معروف است. در حقیقت خیلی معروف است. اما من هیچی نیستم. هیچی نیستم بیست و شش ساله از تهران. فراموش نکنید. شما روزی یک بار با اکانت فیسبوک و روزی یک بار با اکانت توییتر حق رای دارید. برای رای دادن به این آدرس بروید.  کنار گزینه‌ی رای دادن دو تا ورودی به اکانت فیسبوک و توییتر وجود دارد. باید با آن‌ها لاگ‌این شوید. بعد گزینه‌ی best blog persian را انتخاب کنید و بعد در روبه روی همین باکس کتگوری وبلاگ در قند قزل‌الا را انتخاب کنید که به اشتباه اسمش را sugar نوشته‌اند و هر چی تذکر هم دادم به تخمشان گرفتند. در تمام این مراحل فیلتر شکن باید باز باشد. می‌دانم مسخره است که می‌شود چند بار رای داد. این بیشتر شبیه به رقابت طرفدارها با هم است. و البته تصور این‌که من هم طرفداری داشته‌ام که به من رای داده و فلان کرده لذیذ است. خیلی ممنون.

خانه‌ی امیر آباد – سال چهل و دو

من نفر ایستاده در سمت چپم. کتم و کوری.

 

کنار دست من کیوان واستاده. کیوان وقتی می‌خندید دو تا چال می‌افتاد این ور و آن ور صورتش. و مادرم معتقد بود مهرماهی‌ها این‌جوری‌اند و می‌گفت خودش هم کمی چال دارد چون مهرماهی است. بله.

مارال که کنار دست برادرش ایستاده هم همبازی ِ من بود. البته به هر حال او دختر بود و در کودکی این یک گناه نابخشودنی به حساب می‌امد. به خصوص که پدر و مادرت عاشق دخترها باشند.

در عکس یک تاب هست که یک بار خورده توی صورت داداشم و ممکن بوده کور شود. یک دوچرخه هست که اسمش رینگو بود. چون روش نوشته شده بود رینگو. و یک حوض که متاسفانه اسمی نداشت. پدرم ما را می‌فرستاد آن تو و حوض را تا مچ پای خودش آب می‌کرد و  این‌جوری بود که ما غرق نشدیم.

 

پی نوشت: پست قبل دروغ سیزده بود. و واقعاً انتظار نداشتم باور کنید. :  *

نامه از انگلیس

نوشتم آقای مک‌کارتنی، من از بچگی طرفدار شما بودم. چون پدرم هم از بچگی که نه از نوجوانی طرفدار شما بود. پدرم آمد هامبورگ وقتی شما قرار بود کنسرت بدهید با ان سه تای دیگر. و گفت  بین شماها فقط جرج هریسُن او را کمی تحویل گرفته. پدرم فکر می‌کرده شاید به خاطر این است که موهاش دارد می‌ریزد این‌جوری است. به هر حال بعد وقتی من کلاس پنجم بودم او هی دنبال نوارهایش گشت. رویشان نوشته بود بی‌تلز. آن‌طرف نوار هم نوشته شده بود عالی‌قاپو. عالی قاپو یک کاخ است در اصفهان. اصفهان هم یک شهر است در ایران. ما در ایران شاه داریم. بله. هنوز هم حتی شاه داریم. آن موقع‌ها هم شاه داشتیم. عالی‌قاپو کاخ شاه بوده. اسم شاه، شاه عباس بوده. شاه عباس صفوی. می‌نشسته آن بالا و از آن‌جا چوگان تماشا می‌کرده. که شما بهش می‌گویید پلو. ما به برنج می‌گوییم پلو. آقای مک کارتنی عالی‌قاپو را می‌گفتم که پشت نوار سونی نوشته شده بود. عالی‌قاپو اسم یک مغازه‌ی فروش صفحه و نوار موسیقی است. پدرم از آن‌جا خرید می‌کرده. چه دلکش و الهه و چه بی‌تلز، استونز و امثالهم. من انتظار ندارم شما دلکش و الهه را بشناسید، یعنی هیچ‌کس انتظار ندارد. به هر حال، راستی شما نباید فکر کنید که آن سال‌ها مردم ایران  بد زندگی می‌کردند. راستش من همه‌اش فکر می‌کنم خارجی‌ها فکر می‌کنند ما بد زندگی می‌کنیم. اتفاقا ما خیلی خوب زندگی می‌کنیم -واضح است من خواسته‌ام جلوی پل مردم را سربلند نگه دارم، به هر حال من هم ایرانی هستم- یعنی شما نباید فکر کنید که ما هنوز سوار شتر می‌شویم. و نباید فکر کنید همه این‌جا ریش دارند. نه خیر. کسی سوار شتر نمی‌شود. البته شتر زیاد داریم. همه هم ریش ندارند. بعضی‌ها دارند. مثل هنرمندها، کیون‌گشادها-نوشتم لیزی بُنز، درست است؟- و ایزلامی‌ها. به هر حال آقای مک‌کارتنی من یازده ساله بودم که تازه فهمیدم دنیای موزیک به ابی و گوگوش و دلکش و مایکل جکسن محدود نمی‌شود. همان موقع بری وایت و بی‌جیز و آبا هم پیدایشان شد. شما همه توی یک کارتن بزرگ پیش هم زندگی می‌کردید. پدرم دنبال صفحه‌هاش هم می‌گشت. و معتقد بود همه رابخشیده به این و آن و عجب اشتباهی کرده. و از من پرسید دوست داشتی که صفحه به اتاقت آویزان کنی؟ و من چون کم شعور بودم گفته بودم اَیی. نه. و او گفته بود ازگل هستم. اما الان دوست دارم. و دوستم امین، از فرانسه برایم یک صفحه بی‌تلز آورده. یک ال‌پی که اُب‌لادی اُب‌لادا یک ورش و وقتی گیتار من به آرامی گریه می‌کند در طرف دیگرش قرار دارند که اولی را شما ساخته و خوانده بودید و دومی را هم جرج هریسُن خدا بیامرز. البته آن هم گم شده. به هر حال. من با موسیقی شما رشد کردم. اول از جان لنون خوشم می‌آمد. اما بعد که بزرگ شدم از شما بیشتر خوشم آمد. چون خیلی آرمان‌گرا نبودید. و چون تحت تاثیر یوکو اُنو نبودید. و خیلی ملودیک بودید. این بود مزایای شما. تا قبل از این‌که بروید و در اسراییل کنسرت بدهید. آخر چرا اسراییل؟

من دمغ شدم از این حرگت ِ شما. اما به هر حال فرقی نداشت، شما یک بت زنده هستید. آقای مک‌کارتنی این فایل که به ای‌میل پیوست شده است حاوی ِ صدا و گیتار نوازی ِ من است. ویروس این‌ها ندارد. فکر نکنید چون من ایرانی‌ام شما را خواهم خورد. شما گیاه‌خوارید. از شما انتظار دارم در مورد مسایل سیاسی هم انتلکچوال برخورد کنید. البته قصدم از فرستادن این قطعه این نیست که توصیه‌ی مرا به مدیر ِ امی بکنید. بلکه می‌خواستم به کسی که مرا نمی‌شناسد یک عیدی بدهم. ما در عیدمان به هم عیدی می‌دهیم. البته پدر من به کسی عیدی نمی‌دهد. ولی مردم عموماً این کار را می‌کنند. این عیدی به کسی است که مرا نمی‌شناسد و من او را بی‌ آن‌که بدانم خوش‌اخلاق است یا نه دوست دارم. چون من آدم‌های خوش‌اخلاق را دوست دارم. البته من شنیدم اخلاق شما خیلی خوب است. تنها چیز شما که بد است، لباس‌هایتان است. مرا یاد شهرام شب‌پره می‌اندازد. شهرام شب‌پره یک خواننده‌ی ایرانی است. اما در آمریکاست. و در ترکیه کنسرت می‌دهد. خیلی خوب است. او هم ریش دارد. فکر کنم کیون‌گشاد است. اممم….شما چرا بد لباسید؟ دختر شما استلا مک‌کارتنی است. طراح لباس. طرح‌های لباسش را در شهر ما می‌فروشند. بله ما این‌جا آدیداس داریم. فکر کردید چی؟ فکر کردید ماها از صبح داریم تو خونه زن و بچه مون رو می‌زنیم؟ فقط بچه‌های شما آدمن؟ بچه‌های ما، بچه‌ی حیونن؟ توله‌ی سگن؟ این دیالوگ جدایی نادر از سیمین بود. که یک فیلم ایرانی ِ نسبتاً عالی است. چند سال طول می‌کشد همچین فیلمی باز بیاید روی پرده. اما این فیلم در رتبه‌ی دوم فروش است. همه هم تاسف می‌خورند. استلا را می‌گفتم. همین آدیداس لباس‌های دخترتان را دارد. یک تاپ ساده‌اش که رنگ پوست خوک را دارد، نزدیک یک ماه حقوق من است. برای همین من چیزی ازش -از استلا- نخریدم. نه تنها حقوق در این‌جا مهم است، بلکه مسئله این است که من اساساً تاپ نمی‌پوشم. علاقه‌مند نیستم. و از صورتی هم عُقم می‌گیرد.

آقای مک‌کارتنی، چقدر پرحرفی کردم. شما احتمالاً این نامه را در اواسط کار رها کرده‌اید و رفته‌اید به اتاق کتاب‌خانه‌تان، و نقشه‌ی روی دیوار را گشته‌اید و کشوری که شکل گربه است را پیدا کرده‌اید و با ماژیک سیاهش کرده‌اید. و همه‌اش هم تقصیر من است. اما اگر این احتمال غلط باشد چی؟ پس من ادامه می‌دهم. امیدوارم دیگر در اسراییل کنسرت ندهید. و امیدوارم جوری بشود که شما در ایران کنسرت بدهید. وقتی که شبیه اسراییل نبود. چون اسراییل و ایران مثل همند. از لحاظ حکومت البته. حتی راجرواترز هم این را گفته. حرف من نیست. حرف من تا قبل از اینکه واترز بگوید مسخره می‌شد. متاسفانه مردم ایران کم شما را می‌شناسند. دست‌هایی در کار هست که همه فقط یا پینک‌فلوید -ای جون من- را بشناسند یا متالیکا – عُق- را. البته نه این‌که آن‌ها بد باشند ولی خب. اگر شما بیایید ایران، باید حتماً یک بار بیایید منزل ما. من هنوز با پدر و مادرم زندگی می‌کنم علی رغم این‌که بیست و شش ساله‌ام و هشت سال پیش باید جدا می‌شدم. اما خب. شما گیاه‌خوار هستید پس مادرم بیف‌استروگانفش را بی‌خیال می‌شود. چون مادرم معمولاً وقتی مهمان دارد یا ژیگو می‌‍پزد یا بیف‌استروگانف یا پول می‌دهد من برم کباب بگیرم. چون در ایران جلوی مهمان گوشت می‌گذارند. گوشت ِ خوب. اما ما غذهای گیاهی هم داریم. ما کمی شمالی هستیم و مادرم شاید بادمجان کباب درست کرد. که گردو دارد و سبزی و رب انار. بعد می‌توانیم با هم یک آهنگ از بیتلز کاور کنیم. دو تایی. یا این‌که من ساکت باشم و شما خودتان یک چیزی بخوانید. و بعد هم بروید به هتل استقلال. تا استراحت کنید. راستی این وبلاگ من است ، به خصوص توی این پست از شما نوشته‌ام. و این پست و این پست- این‌جا حال هایپرلینک کردن ندارم، شرمنده- امیدوارم گوگل‌ترنسلیت نوشته‌ام را خیلی گه‌مال به شما نشان ندهد.

موفق باشید

با احترامات فائقه

کسرز

بعد نمی‌نویسم که پل مک‌کارتنی چه نوشت و چه شد. اما قرار شد دوهزار پوند بهم کمک کند. گفت که او همیشه برای هر کسی که در موسیقی استعداد دارد یک کمک است. گفت این چیزی که زده‌ام خیلی خوب است. تعارف می‌کرد البته و ادامه داد اما باید لامینور را فراموش کنم و از فا دیز مینور نتش را بنویسم. که من رویم نمی‌شود بگویم خیلی سخت بشود هنگ می‌کنم. بعد هم گفت وبلاگ را داده به سهراب گودرزی تا بخواند و بر ایش ترجمه کند و اصلاً هم نگفته این سهراب گودرزی کدام خری است، و گفته چون گوگل ترنسلیت به اندازه کافی خوب نبوده و گفته خوش‌حال می‌شود با من همکاری داشته باشد. و گفته من آدم بامزه‌ای هستم و این قسمت را که خواندم می‌خواستم گریه کنم. اما نکردم. چون پرنده‌ام داشت نگاهم می‌کرد و خوب نیست جلوی پرنده‌تان گریه کنید. بعد هم همین.