دوم خرداد ِ غمگین ِ من یا بیست و هفت ساله از تهران

مادرم می‌گوید بچه، بپوش بریم یه کیک بگیریم لا اقل شب تولدت. اما من مثل جوهر عن‌قُزه، نحس هستم و می‌گویم که تولد من است و من هم کیک نمی‌خواهم و رویم نمی‌شود بگویم بریم یک قبر بخریم، آخر آدم تا کی باید هی نک و نال کند؟ آن هم برای مادرش؟ هان؟ مادر ِ آرم کم کشیده از زندگی؟ برای همین است که درخواست قبر نمی‌کنم. ما چند بار مادرمان را تهدید کرده‌ایم که می‌زنیم خودمان را می‌کشیم – خب بچه بودیم ، الان دیگر می‌ریزیم توی خودمان، الان لبالبیم تقریباً- مادرمان می‌فرمودند چرا تو بکشی؟ من خودم به دنیا آوردم، خودم هم می‌کشم. بله.

در خاندان ما -خیلی زیادیم، الکی – رسم است که شب تولد آدم، به قنادی ِ آبرومندی در حوالی یوسف‌آباد رفته و یک کیک کوچک می‌خرند و دور هم آن‌ را می‌خورند. بعد با پدر ِ آدم دعوا می‌کنند که برای تو بد است نخور. پدر ِ آدم عصبانی می‌شود. می‌گوید که من هم حق دارم کیک بخورم. داداش ِ آدم می‌رود پای پدر ِ آدم را نشانش می‌دهد و می‌گوید ببین! ببین! می‌تواند اضافه کند که این گریه‌ی یه مرده، اما اضافه می‌کند  -بعد از ببین – اینه وضع ِ پات. پدرِ آدم به داداش ِ آدم می‌گوید که بیاید، برود، گم شود. بله، از سه فعل پشت سر هم استفاده می‌کند. مادرِ آدم معتقد است که پدرم با بچه‌ها بد حرف می‌زند. و چرا اصلاً با بچه‌ها این‌جوری حرف می‌زند؟ پدرِ آدم معتقد است که خب است خب است -خبه، خبه -، معتقد است که تو مرا تربیت نکن. معتقد است که مادر ریده است توی این بچه‌ها، البته این‌جوری نمی‌گوید می‌گوید تو این‌ها رو خراب کردیشون. بله آدم این‌ها را به وضوح  می‌بیند. با چشمانِی که حرمت ِ زمین نیستند، یک قشنگ ِ نازنین نیستند. داستان ِ طولانی و شیرین ِ کیک را کوتاه کنم: من کیک نمی‌خواهم.

راستش هر وقت برای من تولد گرفته‌اند یک سری آدم همسن خودشان را هم دعوت کرده‌اند. آخرین باری که این کار را با من کردند بر می‌گردد به پنجم دبستان که علاوه بر خاله‌‌ی پدرم و دوستش عمو ایرج، و آن یکی دوستش دکتر سبزواری – که متخصص بی‌هوشی بود و به ما واکسن هپاتیت زد و صدای واقعی‌اش شبیه کلاقرمزی بود -دو تا از همکلاسی‌های عنفوان کودکی به همراه دو سه تا از دوستان خانوادگی دیگر که طبعاً با پدر و مادر در محل حادثه حاضر شدند را هم دعوت کردند، که خیلی بد گذشت، من خوابم گرفته بود، در حقیقت تا همین چند سال پیش مرغ‌وار زیست می‌کردم و دوست داشتم مهمان‌ها بروند. اما مهمان‌ها تازه گرم شده بودند و یه دختر دارم شا نداره می‌گذاشتند و می‌رقصیدند، انگار عروسی باشد. ما می‌خواستیم صندلی بازی کنیم، اما پدرم کوفتمان کرد، چون می‌گفت صندلی‌ها می‌شکنند، در عکس‌های تولد آن سال‌ها همیشه گوجه سبز توی ظرف می‌وه هست و خیار، چون میوه‌های ماه ِ خرداد پر حادثه، همین‌هاست و کمکی هم از دست ِ کسی بر نمی‌آید. بعد یادم هست که این بچه‌ها وحشی شده بودند، نه همه‌شان، چند تایشان و هسته‌های گوجه سبزشان را می‌ریختند روی فرش، البته من انتظار نداشتم هسته را قورت دهند اما پیش‌دستی بود، و من نگران بودم، چون پدرم گفته بود چیزی نریزین رو فرش. بله،  هسته‌های دهنی و تفی آن‌ها را با از خود گذشتگی فزاینده و هوق ‌گویان از روی فرش برمی‌داشته و توی سطل می‌انداختم. آخ، چه‌قدر از تولد بدم می‌آید.

البته ما برای این‌که از اجاره‌نشینی خلاص شویم همه‌ی فرش‌ها را فروختیم. پدرم از خدایار، قسطی فرش می‌خرید. فرش‌های ریز بافت و دست بافتی بودند که به آن‌ها می‌گفتند تبریز. چندبار من توی خانه دیدم فرش‌ها اشکال دارند و قرینه نیستند. برای همین پدرم مرا می‌برد پیش خدایار و قبل از این‌که یک فرش را بخرد من وارسی می‌کردم و ایرادها را می‌گرفتم و خدایار به من می‌گفت تخم جن هستم، در حالی که تخم جن همو  بود باآن فرش‌های تخمی‌ش. بله. بعد به جایی رسید که مادرم بالا آورد، چون بالای کمد پر شده بود از فرش‌های لوله‌شده‌ی زشت که پدرم دورش را پارچه کشیده بود، پارچه‌ی سفید. می‌شد گفت که ما بالای کمدمان سه‌چاهار تا جسد داریم. اما فرش‌ها را فروختیم و خانه خریدیم.

مادرم را می‌گفتم. به زبان فارسی توی فیس‌بوکم برایم پیام گذاشته. گفته مادر شدن شیرین است. گفته که خوشحال است که من به دنیا آمده‌ام. یا دست ِ کم من دوست دارم این را گفته باشد. مادرم هیچ نمی‌داند که من چه افسرده شدم. خودش هم افسرده است. از صبح توی خانه با پدرم نوک به نوک می‌شوند. البته منظورم نوک به نوک مثل مرغ‌عشق نیست. بلکه منظورم چیزی در مایه‌های دهن به دهن گذاشتن است. تمام دلخوشی مادرم شده این که همه بخوابند بنشیند فیلم یا سریالش را ببیند، و همین است که مرا می‌گاید. هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. دوست دارم ببرمش یک سفری، چیزی. دوست دارم برود کانادا اصلاً. یک مدت از دست ما ها خلاص شود. برود یک نفسی بکشد. پدرش در آمد. مگر آدم چه‌قدر تحمل دارد؟

می‌گوید خب پس بی برو کوبیده بگیر، کوبیده بخوری. بله. شب تولدم می‌خواهد هر طوری که هست خوشحال باشم. البته من آدمی بودم که با یک سیخ کوبیده خوشحال باشم. اما الان نه. الان موقع این کس‌مشنگ‌بازی‌ها نیست. بیست و هفت سالم شده و دیگر کوبیده نه این‌که نخواهد، نمی‌تواند که مرا خوشحال کند. حتی پول ، حتی پول هم دیگر مرا خوشحال نخواهد کرد. تنها چیزی که من را خوشحال می‌کند این است که زمان به عقب برگردد برگردد به سال هشتاد یا هشتاد و یک. اگر قرار باشد آرزو کنم، این را آرزو می‌کنم. که مطمئناً عملی هم نیست.

و بهتر است بروم پی ِ کارم.

از دو که حرف می‌زنم، از چیک‌مگنت حرف می‌زنم

رفتیم که بِدَویم. چون شکم داشتیم. خداوند به نوح فرمود: از هر گونه، دو جفت برگیر. نوح گفت پروردگارا،  گرفتم. نگران نباشید، ابداً نگران نباشید. خداوند پیرو فرمایشات پیشینش گفت ارواح شکمت. و ماموت‌ها از بین رفتند. البته این روایات برای نشان دادن اهمیت شکم در این‌جا نشان داده شدند. بله. من کمی شکم دارم. روی شکمم یک ناف و چند عدد مو زندگی می‌کنند. اگر بخواهم جایی لخت شوم که نفراتی دیگر حاضر باشند – که خیلی به ندرت و تقریباً هر هفت ماه یک بار پیش می‌‌آید – مجبورم شکمم را بدهم تو، سینه‌ام را بدهم جلو ، چون قوز هم دارم -پک ِ کاملی هستم از بد هیکلی – و چون سیکس‌پک ندارم با شانه‌هایم که شکر خدا، بادی در غبغب دارند، پُزنمایی کنم. بله رقت انگیز است. آدم مگر چند دقیقه می‌تواند یک شکم را بدهد تو؟ یکی شکم را نمی‌توان خواباند یکی چیز را.

ضمن این‌که شکم دشمن چیک‌مگنت‌هاست. همان‌طور که غذا دشمن مانکن‌هاست. بین روشنیده بودن و چیک‌مگنت بودن، من دومی را انتخاب می‌کنم. روشنیدگی تا به الان چه به درد من خورده؟ جز این‌که باعث شده ریش بگذارم و پشم‌هایم را نزنم و یک گوشه لش کنم و افسرده شوم؟ حالا گیرم دو نفر هم آمدند گفتند آخی بامزه. نه. دیگر بس است. روشنیدگی آدم را به مرور زمان به فاک ِ عُظمی می‌دهد. باعث می‌شود شما فقط یک‌جور موسیقی گوش کنید. یک جور فیلم ببینید. یک جور تفریح داشته باشید. با یک نفر رفاقت کنید. در روشنیدگی همه چیز یک بار اتفاق می‌افتد. کاندید مسابقه می‌شوید، درست. مسابقه را می‌برید درست. اما جایزه‌اش چیست؟ یک فلش مموری و یک خودنویس. بله این است آخر عاقبت روشنیدگی. روشنیدگی فحش‌خور شما را ملس می‌کند، سرمسابقه‌ای که یک رادیوی معتبر – که فلش جایزه می‌دهد و خودنوویس!!- برگزار می‌کند، آدم‌هایی که نمیشناسیدشان می‌آیند به شما می‌گویند روانی و فحاش و البته متقلب -بله سر دلم مانده و تصمیم دارم این گه را بیشتر هم بزنم، در خطوط بعدی-. بله در نقش کلاغ‌های کیون دریده فرو می‌روند و کارشان را با شما انجام می‌دهند بی‌که شما را بشناسند یا لا اقل شما را خوانده باشند. روشنیدگی باعث می‌شود مردم با شما مثل قاضی مرتضوی رفتار کنند. در حقیقت یک روشنیده‌ی خوب آن است که به مرده رو بدهد و مرده از او کفن طلب کند و بعد که روشنیده‌ی مزبور ِ موبور کفن هم داد، مرده بر کفن خواهد رید. این است سزای یک روشنیده. لذا روشنیدگی ساکز. و طبعاً چیک‌مگنتیسم راکز.

به هر حال. به یک نفر پایه برای دویدن نیاز بود. و من مرد خوش شانسی هستم که در دایره‌ی دوستانم یکی از مرکزی‌ترین افراد، اعلام آمادگی – بخوانید مردانگی -کرد تا با هم برویم بدهیم….یعنی بدویم. بله. به هر صورت. دارم از آرین حرف می‌زنم. ضمن مذاکراتمان در باب دویدن – دَهیدن- به صورت منظم و شبانه به این نتیجه رسیدیم که باید فکری به حال چوقش ناگزیر ِ جوانه هم بکنیم و تا به کی این چُنین؟ تا به کی هنر خوار و جادویی ارجمند؟ فلذا چمن هم بی‌ چمن. از این به بعد. برای همین من شیش عصر دیروز رهسپار خانه‌ی آرین شدم. رفتم داخل گفت بیا پُک آخر را هم بزنیم. ما رفته بودیم برای ورزش اما نمی‌دانستیم چی بر سر راه ما قرار می‌گیرد. بعد توجه من به مارتینی جلب شد. گفتم اوا، این مارتینی چرا این رنگی می‌باشد؟ آرین گفت که این مارتینی‌ش روسو می‌باشد و بزن و روشن شو. که زدیم. بعد با آن حالمان رفتیم بدویم. آرین گفت که یک پارک در همین نزدیکی هست و دیگر بهتر از این پارک توی زندگی‌اش ندیده‌است. و هر بار با ماشین از دم این پارک رد شده به خودش گفته که یعنی می‌شود یک روزی برود دور این پارک بدود؟ یعنی ان روز می‌آید؟ رفتیم بیرون از خانه. اما من عینکم جا ماند روی صورتم. گفتم که عینکم را ببرد بگذارد توی خانه. چون عرق که بکنم آن وقت شیشه‌اش بخار می‌کند و بعد دیگر هیچ چیز نمی‌بینم و او نک و نال کرد و بعد من گفتم ما داریم می‌رویم ورزش و چه فرقی می‌کند که تو چند قدم بیشتر راه بروی؟ و او هم نگفت که اگر داریم می‌رویم ورزش و فرقی نمی‌کند خودت ببر. بُرد. قبلش اسپری آسم هم زده بودم که کف و خون بالا نیاورم. بعد رفتیم به جست و جوی پارکی که می‌گفت. که هیچ وقت هم وجود نداشت. رسیدیم یک‌جایی همان حوالی ظفر چند تا خانه‌ی مسکونی بود، چند تا بوته‌ی شمشاد بود با چند تا از این دستگاه‌ها که زرد و قرمز است. گفتم این است پارک؟ واقعاً تصورش از پارک همین بود. گفت که بله بیا بدویم. سه متر می‌شد دوید و بعد باید بر می‌گشتی سه متر می‌دویدی و بعد باز بر می‌گشتی و هی تا آخر. بعد چون خیلی مجهز بودیم هدفون‌ها را گذاشتیم توی گوشمان. بعد آرین چیزی گفت که من نشنیدم چون هدفونم کیپ بود. هدفونم را در آوردم گفتم چی؟ گفت یک جای دیگر را هم می‌شناسد. رفتیم جای جدید. که یک میدان بود که دورش ماشین‌ها دور می‌زدند، گفتم قرار است بمیریم؟ چِت ِ چِت بود. گفت پس کجا بریم؟ من همیشه برنامه داشتم که بیایم این‌جا بدوم. گفتم این شدنی نیست. نمی‌توانیم جایی که ماشین دور می‌زند و خانم‌ها با کفش پاشنه‌دار تلق تولوق می‌کنند بدویم. چون ما اسکل نیستیم ما ادم‌هایی هستیم که به سلامت بها می‌دهند و گرم‌کن پوشیده‌اند و کفششان مناسب دویدن است. گفت بیا بریم ته نو نهالان یک پارک هست. رفتیم وسایل را برداشتیم چون احتمال دادیم پارک ته نونهالان مناسب ِ مبسوطی نباشد و امکان تغییر ِ پارک باز هم باشد. شهرام ناظری می‌خواند، آرین گفت هُمای است؟  ازش خواستم خفه شود. رفتیم پارک ته نونهالان . تویش لودرها  داشتند بازی می‌کردند. گفت به خدا این‌جا پارک بود. واضافه کرد یه زمانی.

گفتم برویم پارک سئول. من پارسال بهار و تابستان توی پارک‌های آن حوالی پینگ‌پنگ میزدم. این یکی از چند کاری است که درش خوبم. در حد فارست گامپ در پینگ‌پنگ خوبم و ادعایم کیون خر را پاره می‌نُماید. رفتیم پارک سئول اما متاسفانه ایام شهادت فاطمه زهرا بود و مردم برای عزاداری با زیرانداز و کالباس و کتلت آمده بودند پارک و مسیرها هم توسط عزادارانی که پیاده‌روی می‌کردند شلوغ بود. حتی راه‌باریکه‌های پارک توسط عده‌ای که با بدمینتون عزاداری می‌کردند اشغال شده بود. متوجه شدیم که هدفون‌ها مزاحم هستند و مثل مگس‌پران عمل می‌کنند و آدم دوست دارد حرف بزند بیشتر تا این‌که موزیک گوش کند. و بعد هم متوجه شدیم که بهتر است برویم پارک گفت و گو. چون همه به ما نگاه می‌کردند و چون از دویدن زشتمان خندان بودیم فکر می‌کردند مرتفعی چیزی هستیم که طبعاً نبودیم. به ولله نبودیم. آرین گفت تو مث فیلم‌ها می‌دوی، فکر کردی این‌جا خارج است. من هم بهش گفتم تو هم مثل گشادها می‌دوی، کشاد گشاد.

رفتیم پارک گفت و گو و بین عزاداران دویدیم. بعد هم قرار شد هر شب برویم. البته من الان کمرم و پام درد می‌کند . ولی خب تابستان نزدیک است، چیک مگنت باید شد.

پی‌نوشت: آرین

pp

من حتی هنوز نرفتم دنبال پاسپورت. چون فکر نمی‌کردم قرار باشد جایی بروم. یعنی قبلاً می‌خواستم بروم یک ترکیه‌ای چایی، همین دم ِ دست، اما نشد. وقتی کارت معافیت توی پاکت ِ زشت آمد در خانه به مادرم گفتم من فردا می‌روم پاسپورت بگیرم. بعد مادرم حقیقت را به صورتم کوباند. گفت کجا اینشالله؟ من گفتم ترکیه. گفت خب؟ و با خب گفتنش حقیقت را روی صورتم مالاند. گفتم همین دیگه برم ترکیه، برم کنسرت راک. مادرم گفتند خبه خبه. و بدین‌سان حقیقت مرا گایش نُمود. اضافه کردند راک، راک! و بعد افزود دوربین نمی‌خریدی می‌رفتی ترکیه. بله همان‌طور که حدس زدید حقیقت در ماتحت من بود. و من در بیرون از خودم. بله، همه چیز حول پول دور می‌زند. من خودم دوست دارم برای همین پول از ایران بروم شاید. هنوز مطمئن نیستم که مهم‌ترین دلیلم برای رفتن بی‌پولی‌ای است که در ایران کشیده‌ام یا آزادی‌های فردی اجتماعی، شخصی، سیاسی، سلیقه‌ای. به راستی صلت کدام قصیده‌ام ای عسل؟

مادرم می‌گوید پول‌هات رو حروم هطل می‌کنی. حروم‌هطل می‌کنی یعنی به گا می‌دهی. همین دیروز رفتم شهر کتاب ونک و گفتم من با شما همکارم این را به من چند می‌دهید؟ محل نگذاشتند. گفتم الان کدام کسخلی در آستانه‌ی نمایشگاه کتاب می‌آید از شما کتاب بخرد جز من؟ لبخند زدند. گفتم من دوست این خانمی هستم که این‌جا کار می‌کند. بهم دو تومن تخفیف دادند. مادرم کتاب را که دید گفت می‌خواستی چی کار مثلاً؟ و پدرم گفت یک بار یه کیلو سیب‌زمینی نگیری دستت بیای خونه‌ها. بله.

کتاب، عکس‌های بیتل‌ها بود و هنوز فرصت نکردم درست نگاهش کنم و فقط چسب‌هایی که روی پاهای زنانش کشیده بودند-چون در دهه‌ی شصت مردم هنوز لُختی نشده بودند خیلی- را کندم. چون پای زن ممکن است اسلام را از بین ببرد. و این خب خیلی بد است. این همه سال محرم و صفر سعی کرده‌اند اسلام را زنده نگاه دارند بعد پای چند تا زن  آن هم توی عکس توی روی محرم و صفر می‌ایستند به نظر من پای زن خیلی هم خوب است. اگر چیزهای دنیا به خوب وبد تقسیم شوند، پای زن توی پنجاه تا چیز اول قرار دارد و کاریش هم نمی‌شود کرد.

راستش من هنوز هم بر آنم که لا اقل یک بار بروم یک کنسرت راک. با آبِ جو. با علف. با دخترهایی که نمی‌شناسم و شاید اصلاً نخواهم بشناسم. گرمم بشود و تی‌شرتم را در آرم و توی چمن‌ها منتظر بنشینم.بپرم بالا پایین. همخوانی کنم. حالا غلط یا هر چی. فکر میکنم دارد از سنم می‌گدذرد. کمتر از یک ماه دیگر بیست و هفت ساله از تهران می‌شوم. و همین است که دارد می‌گاید. از لحاظ کنسرت‌روی من فقط توی صف وایستاده‌ام. توی صف کاخ نیاوران برای کنسرت فتحعلیان که چون مردم رقفته بودند سر جای ما ما هفت ردیف عقب‌تر نشستیم، توی صف یک استادیوم که نمی‌‎دانم چی بود در اصفهان برای کنسرت اصفهانی که ملا ممد جان مولا علی جان می‌خواند، و زیر باران دم تالار وزارت کشور برای یک گیتاریست اسپانیایی که اسمش هم یادم نیست و انقدر بد بود که خدا می‌داند و البته من. همین دو نفر. به هر حال امسال فستیوال راک کُک – اگر اشتباه نکنم اسمش را، چون مهران گفته راک کُک- در هفتم و هشتم تیر برگزار می‌شوند و خیلی از دوست‌ها و دشمن‌ها دارند می‌روند ترکیه و من هم باید بروم همدان برای امتحان‌ها. امان از همدان.  تقاص کدام گناه بود؟ تِرَویس و موبی می‌روند استانبول آن‌جا می‌مانند مست می‌کنند، های می‌شوند، کنسرت می‌دهند.من باید راجع به برنامه‌ریزی ِ روستایی بخوانم و بعد کلماتم را بیاورم روی کاغذ و بعد خایه‌های استاد را بمالم که تو رو به خدا مقاله‌ام را قبول کنید. و بعد قسم و آیه که من زحمت کشیده‌ام. لطفاً به زحماتم نشاشید. استاد ای‌میل بزند که دانشجوی گرامی؟ به راستی صلت کدام قصیده‌ای اگر راست می‌گی؟ هان؟ عسل؟ غزل؟ چی‌ای تو؟ کی‌ای تو؟ مادرشی؟ خواهرشی؟ کیشی تو؟ قشمی تو؟ تنب کوچکی تو؟ ابو موسایی؟ و چیزهایی مثل این. استادها فکر می‌کنند دانشجوی ارشد جنده‌ی آن‎هاست. هرجور بخواهند با او رفتار می‌کنند. و بعدموقع پرداخت پول که می‌رسد می‌مالند درش. این است وضع.  برنامه‌ریزی روستایی را می‌گفتم. این هم شد اسم درس؟ می‌گویند توسعه‌ی پایدار آنی است که روستا هم فُلان. آخر وقتی روستایی نمی‌خواهد من چرا باید برایش برنامه بریزم؟ آن هم این روستاها که منتظر ِ ظهورند  و احمدی‌نژادی هم لابد هستند. چون این دو تا ملزوم همند به نظرم. خیلی بهم می‌آیند. توی خانه‌ی جدید در همدان خیلی راحت نیستم. باید فکر ِ هتل کنم. تازه  وقتی مرتفع می‌‌شوم باید با سوپ مَگی کره کنم. دفعه‌ی پیش که این‌جور بود. به هر حال. الان بحث لاتری هست و این‌که ممکن است من برده باشم و احساس می‌کنم باید هم کشیده و بروم دنبال پاسپورتم. بی پاس‌پورت تا علم ده هم نمی‌شود رفت. الکی.

سُهراب

*رستم وارد کارزار شد، روبه‌رویش سهراب بود. خورشید بین این دو قرار داشت. فرد زینه‌مان‌طور. رستم گرز ِ گران را در آورد. سهراب هم گرز ِ ارزان را در آورد. بعد رستم به سهراب گفت که با اون می‌خوای منو بزنی؟ بیا اینو بزن. بله. رستم ِ بی‌تربیتی بود که ابوالقاسم خلق کرده و نه من.

* تا معاف شدم رفتم برای لاتری اقدام کردم. می‌گویم رفتم، چون رفتم خانه‌ی عموم. چون آیرین دخترعموم، همین‌جوری تخمی‌تخمی رفت امریکا. و من احساس کردم ان‌ها شاید وارد باشند در پر کردن ِ فرم. آیرین واقعاً می‌خواست برود. به سفارت‌های آمریکا در ترکیه، فیلیپین و دوبی سر زده بود و نشده بود. به نظر می‌رسد واقعاً  خلاصی یافتن از ایران کار مشکلی باشد. البته عده‌ای وطن‌پرست هستند که با حساب بانکی ِ پر به راحتی ِ روغن‌زیتونی کهروی ِ کاهوی ِ توی سالاد لم داده رفته‌اند آن‌طرف و به ما که خود را به در و دیوار می‌کوبیم می‌گویند آسمان این‌طرف هم آبی است. جای شما را تنگ نمی‌کنیم نترسید.  آیرین را می‌گفتم. آیرین همان‌جور که می‌دانید – یا نمی‌دانید – عکس پرچم آمریکا زده بود کنار تختش که یادش نرود باید برود کجا. منتهای مراتب من ذهنیت شفافی دارم که نیازی نیست پرچم بچسبانم. به هر حال رفتم پوپک و کیک توت‌فرنگی گرفتم و رفتم خانه‌ی عموم. گفتم سلام عمو مرزاد، سلام خاله وَنجی. و آن‌ها گفتند سلام. در حقیقت من فقط به دو نفر شیرینی دادم برای معافیت و ان هم عمو و زن‌عموم – که بهش می‌گویم خاله، نه ز‌ن‌عمو- بودند. و می‌توانید به من بگویید نرگدا. به هر حال پر کردن فرم خیلی آسان بود. انار داشتند انار خوردیم. کیک را هم خوردیم. خداحافظی کردیم. یک پرینت هم از صفحه‌ای که داخلش شماره‌ی تاییدیه را داشت گرفتند و دادند دستم.

آمریکا خیلی خوب است. جدا از این‌که رییس جمهورش در هر لباسی بلا می‌شود -نه مثل مال ِ ما که اگر تاکسیدو هم بپوشد مثل متولی ِ امام‌زاده بیژن است – و جدا از این‌که بت‌من و نینجا ترتلز آمریکایی بودند، پرچم خوشگلی دارد. وسط پرچمش ننوشته‌اند خدا. آن هم به زبان کسانی که از کشورشان متنفرند. و بین هر رنگ ننوشته‌اند خدا بزرگ است. به نظر من وقتی می‌گوییم خدا بزرگ است اقرار کرده‌ایم که ما کوچکیم. چرا روی پرچممان باید این اقرار را بکنیم؟ جاییمان خل است. بعد از آن این است که مثلاً اگر شما آمریکایی باشید و بروید شمال- یعنی محمودآبادِ خودشان که ممکن است فلوریدا باشد مثلاً- نمی‌آیند به خاطر همراه داشتن ورق، نفری صد-صد و پنجاه هزار تومن جریمه‌تان کنند. و بعد بگویند اوا شما چرا مخلوطید؟ مثل ِ پیتزا. زیر ِ یک سقف؟ دختر و پسر؟ به خاطر این شلاقتان بزنند. و بعد لپتاپتان را ضبط کنند و به خاطر سلیقه‌تان در موسیقی و کارهای گرافیتی انگ شیطان‌پرستی بچسبد بهتان. حالا شما خدا را قبول ندارید، پس لابد شیطان را هم قبول ندارید. اما چه اهمیتی دارد. این داستان نبود. یک چیز واقعی بود. در عید اتفاق افتاد  و هفت هشت خانواده‌ی ایرانی عید از دماغشان در امد و به ماتحتشان فرو رفت. دوستان ِ ما هم دادگاهی شدند. به جرم مخلوط بودن و شیطان‌پرست بودن. دوستان عزیزم در آن‌سوی آب‌های قیرگون، آسمان این‌جا آبی نیست. رنگ خون است. رهبران سیاسی ِ اکثریت ِ مردم که شورای نگهبان تاییدشان کرده بود الان معلوم نیست کجا هستند یا چه می‌کنند یا چه می‌خورند. هیچ چیز سر جاش نیست. مثلاً روزنامه‌نگارهای این‌جا برای پول پنج تا پشتک می‌زنند. روزنامه‌نگار و نه من ِ مثلاً کارگر. برای پدر زن ِ پسر رییس جمهوری که از طرف مادری سید است – سید بودن این‌جا ارزش است و بقیه به تخم پروردگارند- به دلایل ِ نامعلوم و زیباست و خداوند زیبایی‌ها را دوست دارد البته، کار می‌کنند. روزنامه‌نگارها در امریکا باعث شدند بساط مکارتیسم برچیده شود. این است کار روزنامه‌نگار، به زعم من کمترین. این که بساط‌ها برچینند. البته که زعم ِ من، یور اَس. می‌بینید؟ خودم را آماده کرده‌ام که بروم امریکا مای اس، یور اس کنم. فحاش و روانی‌ام چه می‌شود کرد. مکارتیسم را می‌گفتم. از نظر ِ ما کار انگلیس است، نه روزنامه‌نگار، نه مردم. اوباما به عروسی ِ ولیعهد ِ ولیعهد ِ انگلیس دعوت نشد. آفتاب دلیل ِ آفتاب. این‌ها به ما چه؟ دارم از زندگی در ایران حرف می‌زنم از گشت ِ ارشاد. از نماینده‌ی مجلس، نماینده‌ی مردم با یه کُپه ریش. از جایزه‌ای که در غیاب زید‌ابادی – کی هست؟ کجاست؟  توجه کنید زید آبادی نام ِ یک شهر در چین نیست، همین – بهش می‌دهند. از صندلی ِ خالی پناهی در جشنواره‌ی ونیز. من را نصیحت نکنید. ما پلیس که می‌بینیم راهمان را کج می‌کنیم چون ممکن است از تی‌شرت ما خوششان نیاید. شاید بگویند این دایره روی تی‌شرتت علامت فراماسونری است. حالا اصلاً فراماسونری کون ِ کی بود؟ یکی را گرفته بودند به همین جرم که فرق عن با گوشت‌کوبیده را نمی‌دانست چه برسد به فراماسونری. این است وضع ِ ما. خون ِ ما هدیه به رهبر است.  خون  ما را در شیشه‌های مربای یک و یک نگاه داری می‌کند. مخالفت با او مخالفت با خداست. بله. برای اینترنت پلیس داریم. از این بهتر می‌شود؟ الان احساس امنیت دارم وقتی تایپ می‌کنم. آب‌میوه‌ها گران هستند. جک دنیلز را هشتاد و پنج هزار تومان خرید و فروش می‌کنند. حقوقم چهارصدهزار تومن است. یعنی چهارصد دلار. وقتی می‌گویی پول گاز شده شصت‌هزار تومن، مردم می‌گویند این که چیزی نیست مال ما شده صد و شصت هزار تومن. مردممان هم یک چیزیشان می‌شود. یعنی ابر و باد و مه و خورشید و فلک کرده‌اند توی ما. توی ِ یک عده از ما. دیروز توی خیابان سه بار پشت هم پورش دیدم. یکی‌شان بهم گفت ماشینت را بشور رفیق. گفتم من رفیق تو نیستم. فکر کرد فحش دادم. گفت چی گفتی؟ گفتم من رفیق تو نیستم. بعد با هفتصد و بیست و هشت کیلومتر بر ثانیه سرعت -احتمال می‌دهم – از من دور شد. دارم به آن دسته خری که همکارانِ پخش کرده‌اند توی گوش عادل فردوسی‌پور فکر می‌کنم. به مانیتوری که جلوی روش است. به مجری ِ یک برنامه‌ی ورزشی و تصمیم گرفتم در همین خط به نک و نال‌هایم خاتمه دهم. بله.

امسال از نظر موفقیت‌های شخصی – منهای مسایل عشقی، جمعی، سیاسی، مالی- برای من خیلی خوب بود. یعنی هم معاف شدم، هم ارشد قبول شدم، هم دوربینم را خریدم، هم کار پیدا کردم و قویاً معتقدم که ممکن است لاتری را هم ببرم. سیستمش عوض شده بدبختی. دیگر نامه نمی‌اید در خانه. بلکه همه‌چی همین اینترنتی تمام می‌شود می‌رود پی کارش و اگر اشتباهی از شما رخ دهد، مثل گم کردن شماره‌ی تاییدیه، پای شانس نوشته می‌شود. گه‌ها. دیروز هر چی گشتم پرینت را پیدا نکردم. لای مجله‌ها. لای کتاب‌ها. لای جزوه‌ها. لای کاغذهای بی‌ریخت نظام وظیفه. لای نوشته‌های ایکبیری‌ام که مثلاً داستانند. نبود. دستم خاکی و چرک شده بود و می‌توانستم باهاش گیگیلی درست کنم. اما رفتم شستم و بعد هم جلوی تلویزیون خوابیدم. چون فکر می‌کنم بعضی‌ها قرار است بروند، پس می‌روند. مثل ِ من.

چیزی که حذف شده بود- ششصد و چهل و چاهار کلمه‌ی ناراحت

پسر دوست ِ مادرم، دو سه روزی بود که برای در آمد بیشتر به یک شرکت ِ جدید رفته بود. این‌جور که مادرش می‌گوید، سر ساختمان در یکی از قسمت‌ها اتصالی پیش می‌آید. پسر ِ دوست ِ مادرم که تصمیم ندارم اسمش را بنویسم، به گفته‌ی مادرش آرتیست‌بازی‌اش می‌گیرد، می‌خواهد خودی نشان دهد. ما ایرانی‌ها می‌خواهیم خودی نشان دهیم. من خودم برای این‌که خودی نشان دهم بعضی وقت‌ها تا نه شب مانده‌ام سر کار. به نظر می‌آید روسای شرکت‌ها به دیدن پرسنلشان تا نه شب در سر کار علاقه‌مندند. یا دست‌هایم را شبیه یک آدم زورگو کرده‌ام که خون ملتش را کرده توی یک شیشه و مردم بهم گفته‌اند که باز هم بکن، باز هم بکن. به نظر می‌آید مردم به دیدن دست‌های کسی که خونشان را کرده توی شیشه علاقه‌مندند. نه اینکه تلویزیون کم نشان می‌دهدش، بله. بعضی وقت‌ها حقوقم را رفته‌ام داده‌ام به مادرم که مادرم خیال کند من مردم. و دیگر بچه نیستم. به نظر می‌آید مادرها از دیدن این‌که بچه‌شان سرانجام مرد شده، مرد هم که نه، آدم شده و پول می‌اورد خانه علاقه‌مندند. البته کمی بعد هی گفته‌ام پول ندارم و حقوقم را پس گرفته‌ام. یعنی خودهای ناموفق هم نشان داده‌ام از خودم. پسر دوست مادرم در پی عملی که مادرش به آن آرتیست بازی لقب داده ، برق می‌گیردش و به اصطلاح پودر می‌شود. بله، رسم روزگار چُنین است.

شوهر این خانم خیلی وقت قبل فوت شده، و برادرش همین چند سال پیش. مادرم می‌گوید که شین بچه‌ها را به دندان گرفته و بزرگ کرده. شین مثلاً اسم دوست مادرم است. مادرم معتقد است خدا جای حق ننشسته. چون بچه‌ها حق ندارند قبل از پدر و مادرشان بمیرند. بچه‌ها از سر جگر ِ آدمند. و آدم دوست دارد بچه‌اش را بو کند. بوی بچه توی خانه است. حتی اگر چهل سالش هم بشود. . احتمالاً با بوی سیگار و کثافات آغشته باشد. همین داداشم که سربازی بود در کرمان. مادرم راه می‌رفت و دعا می‌خواند . و بعضی وقت‌ها آرام جوری که کسی نبیند گریه می‌کرد. بالای سر ماهی‌تابه یا هنگام ریختن چای توی قوری. یا وقتی مسواک می‌زد. بله. مادرم گفت که پسر دوست مادرم از من بلندتر بوده. خب چه کسی از من بلند تر نیست؟ سی امتیاز. و چشم‌های آبی داشته. و ماشالله از در تو نمی‌آمده از بس شانه‌ی پهن داشته و خوشگل بوده. بعد بغض می‌کند. من دستش را می‌گیرم و می‌پرسم که شین چه طور بود؟ طوری نبوده. به هذیان گفتن افتاده. از سربازی گفته. گفته شوهرش که مرده برای پسرش کفالت گرفته. حالا هم که پسرش مرده برای این یکی پسرش هم می‌تواند کفالت بگیرد. گفته که پسرش خیلی خوشحال بوده و گفته در آمدش تا دویست هزار تومن بیشتر می‌شود اما ساعت کار می‌شود دوازده ساعت. گفته صبح که پسرش داشته می‌رفته سر کار صدایش را شنیده که گفته مامان خدافظ. اما از بس بی رمق بوده پا نشده ببیندش. لا اقل برای بار آخر ببیندش. یادش نمی‌آید که بار آخر پسرش چی پوشیده بوده یا چه می‌گفته و حتی نرفته توی غسال‌خانه. چون ایرانی‌ها می‌روند توی غسال‌خانه و عزیزشان را در بدترین شکل ممکن می‌بینند. مادرم می‌گوید اشک‌هایش خشک شد‌ه‌اند و الان مادر و خواهر دورش هستند هنوز داغ است. و بعد هم رفته سر رییس شرکت پسرش داد زده که تو چرا زنده‌ای بعد بچه‌ی من باید بسوزد؟ مادرم اضافه می‌کند الهی بمیرم. من اضافه می‌کنم خدا نکند. پلن داشتم تا قبل از تولدم از بین بروم. دو دل شدم.

مادرم می‌گوید شین زنگ زده بوده خانه اما پدرم حواس پرت است و یادش رفته بگوید و این است که مادرم خیلی دیر، مثلاً یک هفته دیرتر از قضیه خبر دار شده. شین گفته که مهرداد خان پای تلفن گریه کرده است. پدرم. پدرم می‌گوید خدا برای هیچ پدر و مادری نیاورد. بچه را بزرگ کنی بعد برود سر ِ کار بمیرد؟ هر روز این را می‌گوید و از من می‌خواهد  کمربندم را ببندم. جریمه‌اش به درک، ممکن است بمیرم.