سانست بلوار

بچه که بودم -الان بزرگم، گنده‌بک هستم بیست و هفت‌ساله از تهران و توابع- یکی از تفریحاتم این بود که مادرم ببردم سینما. پدرم هیچ‌وقت سینما نمی‌آمد.در حقیقت پدرم از سینما بدش می‌آمد. البته پدرم این‌جوری نبود. عاشق وسترن بود. کرک دوگلاس -البته که داگلاس -، یول برینر، برت لنکستر و هیچکاک که البته به وسترن ربطی ندارد، ولی خب. پدرم می‌گفت هیچکاک در همه‌ی فیلم‌هایش هست، در یک صحنه‌ی کوتاه آمده و رد شده. هنوز هم اگر فیلمی از هیچکاک پخش شود همین را می‌گوید. یادآوری می‌کند. این برایش خیلی مهم است و دوست دارد ما هم در این موضوع و اهمیتش با او شریک شویم.  پدرم جدیدی‌ها را کم و بیش می‌شناسد، اما معتقد است قدیمی‌ها بودند که زیبا بودند و آدم دهانش باز می‌ماند.  مرلین مونرو و کیم نواک و جیمز دین…مشخصاً قصد ندارم هر چی اسم از دهان پدرم، در طول سالینِ دراز ِ زندگی ِ غم‌انگیزم شنفته‌ام را ردیف کنم، چون احمق نیشتم. و منظورم از نیشتم هم مشخصاً، نیستم است. البته پدرم چون مردمحافظی بود ما را تا دم در سینما می‌رساند، و بعد هم توی ماشین می‌نشست و سیگار می‌کشید تا بیاییم. این‌جور آدمی بود.  پدرم دو بار به سینما آمد، یکی سر فیلم ِ مادر علی حاتمی بود، چون مادربزرگم، مادر ِ مادرم مرده بود و پدرم می‌خواست یک سوپرمحافظ باشد و زنش را مشایعت کند در سالن. من و داداشم هم بودیم. داداشم در سنی بود که عرنوازی می‌کرد و همه‌ی سالن آرزو می‌کردند که این بچه سر به نیست شود. داداشم بچه‌ی نحسی بود، و الان هم جوان ِ نحسی است. واضح‌ترین خاطره‌ی من سر آن فیلم در سینما بلوار، این است که داداشم اکبر عبدی را دید و داد زد آهای آهای ننه من گشنمه. همه خندیدند. من هم خندیدم. و مثل این توله‌های لج‌درآری که سعی دارند نقش برادر بزرگ‌تر را بازی کنند رو به او می‌گفتم سیس ، سیس. منظور از سیس، هیس است. بله. بار دوم فیلم گبه بود. که خیلی بدش آمد. و تا یک سال مادرم را گبَّه خانِم صدا می‌زد.

سینمایی که به ما نزدیک بود، سینما بلوار بود. سینما بلوار در بلوار کشاورز کنونی و بلوار الیزابت اسبق قرار دارد. علت این‌که این بلوار امروزه کشاورز نامیده می‌شود احتمالاً وجود وزارت‌خانه‌ی کشاورزی در آن  است. و در گذشته به دلیل وجود وزارت‌‍خانه‌ی الیزابت آن را الیزابت می‌خواندند. وسط بلوار کانالی وجود دارد که تویش آب کثافت وجود دارد. توی آب را نگاه که کنید، موش‌ها را کرال کنان می‌بینید. سینما را می‌گفتم. مردم برای بلیت صف می‌بستند. مردم برای همه‌چیز صف می‌بستند. برای گوشت، نفت، کوپن، عن، هرچیزی که فکرش را کنید. البته مردم هنوز صف می‌بندند، بدین صورت که در مقابل یاجه‌ها یک نیم‌دایره از خودشان تشکیل می‌دهند و هم را به سمت مرکز ِ نیم‌دایره فشار داده وهل نده هل نده می‌گویند. صف ِ سینما پی‌پی در آر بود و جز معدود صفوفی بود که نیم‌دایره تشکیل نمی‌شد، بلکه خطی راست تشکیل می‌شد بهتر از آب ِ روان. مهم‌ترین فیلم‌های دوره‌ی کودکی ِزندگی‌م را در سینما بلوار دیدم. دزد عروسک‌ها، گلنار و فیلم‌های خمسه. راستش من طرفدار ِ کلاه‌قرمزی در سینما نبودم، به نظرم کارهای تلویزیونی‌اش خیلی بهتر بود. به نظرم چکمه‌‌های روی صندوق عقب پیکان گریه‌آور بوده و دایناسور بیش از حد ترسناک می‌بود ، و این چیزی نبود که کلاه‌قرمزی باید باشد. خمسه را می‌گفتم. مادرم از خمسه بدش می‌آمد. تازگی‌ها بدش نمی‌آید. من تصمیم داشتم وقتی بزرگ شدم خمسه بشوم، و حتی اسمم را هم بکنم علی‌رضا. خمسه توی هوشیارم، بیدارم، از تنبلی بیزارم هم بود.

سینما بلوار ظاهر آلومینیومی نداشت، چون هنوز آلومینیوم اختراع نشده بود. بنابراین این سینما خیلی زشت نبود. آن سال‌ها بستنی توی یک پاکت قرار داشت و باید توش را فوت می‌کردی و رویشان را روکش ِ بد طعم شکلاتی نمی‌کشیدند. پاکت بستنی کاغذی بود و سفید. خود بستنی‌ها را توی یونولیت می‌گذاشتند. بله توی یونولیت. وقتی وارد سینما می‌شدی بالای سرت یک گرگ بزرگ عروسکی لم داده بود. مثل رییس سینما. فکر می‌کردم گرگه زنده‌ است. زنده است و جُم نمی‌خورد و این هم از لکاتگی‌اش است، از گرگ بودنش است. روبه‌روی گرگ پرچم کشورهای مختلف آویزان بود. جز آمریکا. و اسراییل. البته من با اسراییل بدم و حتی وقتی کوچک بودم اهمیتی که به اسراییل می‌دادم اندازه‌ی اهمیتی بود که به ریختن ِ برگ‌ها در پاییز می‌دادم، اما این‌که پرچم آمریکا آویزان نبود فقط نشان از حسادت  و رقت‌انگیز بودن ما داشت و این چیزی بود که برای ِ من ِ کودک عیان بود. ما با کشور بت‌من قهر کرده بودیم، آن هم برای چی؟ هیچ‌وقت معلوم نشد.

درها چوبی و بزرگ بودند. و قهوه‌ای ِ بدرنگی هم بودند. اگر ردیفت عقب می‌افتاد ممکن بود هیچی از تصویر نبینی. بوفه‌ی سینما دو نوع آب‌میوه داشت، آب پرتقال و آب انگور. هر دو هم ساندیس. اما آن وقت‌ها ساندیس‌ها انقدر منفور نبودند. اصلاً جز ساندیس چیزی نبود. یک ویفر وافی هم بود، که رویش عکس دختری بود با کلاه و پس‌زمینه‌ی زرد. به غایت غمگین، جوری که وافی توی گلویت گیر می‌کرد و خفه‌ات می‌کرد. دختره مرا یاد نل می‌نداخت و پدربزرگش، که آخر نفهمیدیم چرا فرار می‌کردند و از دست کی فرار می‌کردند، آن‌ها هر شب سوپ هوس‌انگیز خلوتی را می‌خوردند که توش قلنبه‌های کوچک داشت. نل این‌ها نان باگت چاقی را می‌خوردند که رویش سه شیار داشت. سوپ‌های مادرم همیشه پر بود از جو و نخود و هویج ِ ریز و سیب‌زمینی و گاهی هم مرغ. و نان‌های باگت هم که همه دراز و بی‌قواره و لاغرو بودند. ساندیس‌ها خوش مزه بودند. اولین بار که ساندیس خوردم، فکر کردم آب‌نبات است. از نی گرفتم دستم، آب‌میوه‌ از نی ریخت رویم. و پدرم مکافات کشید. بله. البته هوبی ِ کوچیک هم بود. مزه‌ی هوبی آن وقت‌ها انقدر شبیه مداد شمعی نبود. اما رفت و آن دوران گذشت. چیپس باغستان بود و پاپ‌کرن ِ دست ساز. که تویش بلغورهای سفت و گرد هم بودند و دمار ِ دندانت را در می‌آوردند. در حقیقت خوردن پاپ کرن زیرکی ِ زیادی می‌طلبید. پاپ‌کرن‌ها توی جلد رنگی نبودند، توی کیسه‌ای می‌رفتند که پدرم معتقد بود پر از سوسک است. البته منظورش این بوده که شب این‌ها را جایی می‌گذارند که سوسکی است. سوسک هم نجس است. هیچ فیلی که شکل دامبو باشد روی کیسه‌ها نبود، اصلاً پاپ‌کرن چس‌فیل نبود که نیازی به عکس ِ بچه فیل داشته باشد. حالا مثلاً فیل بزرگسال بگذارید ما چندشمان می‌شود بادش را بخوریم؟ بله، پاپ‌کرن پاپ‌کرن بود. رجوع کنید به کتاب ِ پاپ‌کرن، پاپ‌کرن است،

Hit The RoadJack

خب، خانه را تمیز کردند و من دست به سیاه و سفید نزدم و نشستم سوپرمن دوهزار و شیش را دیدم و به نظرم خیلی فیلم بدی آمد ، نصفه ولش کردم. این برایان سینگر همیشه این‌جوری نبود یک زمانی مظنونین همیشگی می‌ساخت و پشمانمان را می‌ریزاند. خانه آن‌قدر کثیف بود که نمی‌شد توش پا برهنه راه رفت، چون ممکن بود گوگوری مگوری بچسبد کف پات. گوگوری می‌تواند خورده غذای گربه، خورده پی‌پی ِ گربه، یا خورده عن و گه‌های مخصوص ساخت ماکت‌های دانشجویی ِ معماری باشد. بله در این خانه گربه می‌زی‌یَد و من آسم دارم.  با این حال من طرفدار ِ گربه‌هام. رفتم دو تا هایپ ِ دوبل خریدم تا شب را بیدار بمانم و روی درس تمرکز کرده تا فردا نمره‌ قابل قبولی اخذ نُمایم. سوپر منش یُبس بود و دمغ شده بودم. من طرفدار بت‌منم. متاسفانه هم اسپایدرمن و هم سوپر من در زندگی واقعی‌شان آدم‌های ابله و توسری خوری هستند – و حتی عینک هم دارند، مثل من – آن‌ها حتی نمی‌دانند چه‌طور باید مخ یک دختر را زد و آخر سر هم دختره وقتی می‌فهمد که آن‌ها همان سوپر اسپایدر هستند به آن‌ها  روی  – زیر – خوش نشان می‌دهند. اما بت‌من، بت‌من بروس وین است. سرمایه‌دار است. و با یک خانم پیر زندگی نمی‌کند. بت‌من از بچگی روی پای خودش  – و ارث پدرش –  ایستاده و مهم‌تر از همه این‌که توجه کریستوفر نولان را هم به خودش جلب کرده. بروس وین بی‌‌این‌که زن‌ها بدانند کیست و یا چیست از بغل این دختر غلت می‌زند توی بغل آن‌یکی دختر. و این به پول ربط ندارد. چون زن‌ها پولکی نیستند. این بروس است که عیاش است. نظر من این است که زن‌ها پولکی نیستند. یعنی در موقعیت مشابه یک مرد بیشتر از یک زن حاضر است عشق را فدای پول کند. چون مردها آینده‌نگرترند و همواره با واقعیت دست و پنجه نرم کرده و همین موضوع را روی سر همه و من‌جمله خودشان می‌کوبانند و برای همین است که اکثر مجرمین مردند. و اکثراً مردها هستند که دوست دارند کنکور قبول شوند و بعد کونشان توی ارشد صاف شود. البته این تکه بی‌ربط شد. یعنی در حین تفکراتم ربطش را گم کردم و خیال هم ندارم پیدا کنم و بنویسمش. بگذارید پای تدوین بد. بت‌من حتی کالج هم نمی‌رفت. می‌خواستم به این‌جا برسم. به این‌که چه‌قدر می‌توان خوش‌بخت بود، هم پول داشت، هم عشق، هم درس نخواند، و هم بت‌من بود. چه‌قدر درس باید خواند تا علامه‌ی دهرتر شد؟ درس خواندن به خصوص در ایام امتحانات، خیلی طاقت فرساست. علاوه بر این‌که بر حشارت آدم می‌افزاید به آدم هی یاد آوری می‌کند که تا چه میزان در گیر حقارت است و برای فرار از این حقارت فقط باید درس خواند. برای امتحان قبلی فقط دو سه ساعت خوابیدم. هی آیس کافی و هایپ خوردم، خوشبختانه درس قابل فهمی بود. یعنی چند بار خواندم و فهمیدمش، وقتی سوالات را گذاشتند جلوم، لبخند ِ عن‌واری زدم و یک‌نفس دو صفحه  را پشت و رو پر کردم. استاد آمد بالا سرم و پرسید که مشکلت چی شد؟

چون من دروغ‌گوام. اگر دروغ نگفته بودم می‌آمد می‌پرسید تحقیقت چی شد؟ بعد باید می‌گفتم استاد، تحقیق؟ کدام تحقیق؟ چرا با من این کار را می‌کنید؟ چرا به من تحقیق می‌دهید؟ مگر در من چه دیده‌اید؟ کدام تحقیق؟ کدام حقیقت؟ کدام حقانیت؟ در زندان‌های تهران مردم جای این‌که برای جرم نکرده‌شان،حبس بکشند می‌میرند، بعد شما حرف از تحقیق می‌زنید؟ شما را چه شده است؟ چرا کاری می‌کنید که من به شما فحش بدهم؟ من که با شما دشمنی ندارم. اصلاً شاید من و شما بتوانیم دوستان خوبی برای هم بشویم. چون می‌توانم هر کسی را به عنوان دوست بپذیرم، این یکی از قابلیت‌هام است. البته به شرطی که شما اول آدم‌کش نباشید، دوم کوک آزار یا حیوان آزار، یا به طور کل ضعیف آزار نباشید، و سوم از من تحقیق نخواهید. وقتی می‌گویید تحقیق روده‌‌ی بزرگم پر از محتوی می‌گردد، استاد. نمی‌شود این حرف‌ها را زد. پدرم می‌گفت مملکت که فقط دکتر و مهندس نمی‌خواهد، نانوا و قصاب و پارچه‌فروش هم می‌خواهد. البته در دانشگاه چنین رشته‌هایی موجود نیست. کلاً عرض می‌کنم، البته پدرم حق دارد. او مال دوره‌ایست که مردم با بیکینی و تک و تنها از تهران می‌رفتند پلاژ رامسر. شبانه هم می‌رفتند و کسی نگاهشان هم نمی‌کرد. تجاوز؟ تجاوز کون ِ کی بود؟ دارم می‌گویم با بیکینی می‌رفتند و کسی نگاهشان هم نمی‌کرد. بچه‌ها شب که می‌شد با توجیبی‌شان از توی خانه جیم می‌شدند دم ِ سینما، نه دم در پردیس ملت کثافت، می‌رفتند تارزان و فیلم‌های جان فورد و کیم نواک را می‌دیدند. هنوز نیوشا ضیغمی اختراع نشده بود. هنوز کودک آزاری اختراع نشده بود. او مال آن دوره است، طبیعی است از این حرف‌ها بزند. ممکن است  درس نخواندن منجر به متجاوز شدن، یا کودک آزار شدن بشود. ممکن است کرکی بشویم و حتی در غسال‌خانه نشورندمان.

متاسفانه اسم ما دانش‌جو است. ما سرمایه‌دار را ترجیح می‌دهیم، اما همین است که هست. ما دنبال دانش می‌گردیم، حتی اگر در چین باشد. فعلاً که در چین فقط عکس‌های مائو، استادیوم‌های خفن ، دیوار بزرگ وجنس تقلبی موجود است. البته چین این همه نیست. ما مشخصاً منظور سیاسی داریم. جنس تقلبی؟   پس ما به دنبال جنس و یا تقلب می‌رویم حتی اگر در چین باشد. رفتن به دنبال دیوار بزرگ احمقانه است، همین‌طور عکس‌های مائو و استادیوم‌های خفن. برای همین ما به شما دروغ گفتیم استاد. ما مشکلی نداشتیم. البته می‌توان کون‌گشاد بودن را مشکل به حساب آورد. شاید اگر شما سر کلاس جای صحبت از خوابگاه خواهران درس می‌دادید، من کمی علاقه‌مندانه به کلیت قضیه، به دانشگاه آزاد، به سیستم، به مقوله‌ی علم نگاه می‌کردم و تحقیقم را هم با عرض پوزش، می‌کردم. استاد ما امتحان شما را خوب دادیم. یعنی می‌توانید تصور کنید آشپزی با تک‌ماکارون چه‌قدر لذت‌بخش است؟ امیدوارم سر تحقیق را دیرتر ارایه دادن در مورد نمره، دبه در نیاورید. ما زنگ زدیم از شما وقت گرفتیم و شما تلویحاً گفتید مثل ترم قبل نکنم. من ترم قبل چه کار کردم؟ شما چرا توی تاریکی تیر شلیک می‌کنید؟ من… یعنی ما، ترم قبل یک بار تحقیق را فرستادیم، شما ایراد گرفتید که چرا منبع خبرت بی‌بی‌سی است؟ پس کجا باشد؟ فارس‌نیوز؟ بد است نشستیم ترجمه کردیم؟ کس‌خلی کردیم. شما دهان ما را سرویس کرده بودید، چندین بار ما ای‌میل زدیم و شما ایراد گرفتید، آخرش رفتیم از توی اینترنت یک چیزی پیدا کردیم کپی پیست کردیم توی دست‌نوشته‌های بکر خودمان که شما زمینش نزدید، شما زمینش نزدید، و بعد آن را فرستادیم و شما خوشتان آمد و به من هفده و نیم دادید. برای یک هفده و نیم ما را به چه کاری وا داشتید.

حوصله ندارم، فردا جی آی اس دارم. و نگرانم. نگرانی هم بد دردیست، دوا ندارد. نه دستشویی، نه ری چارلز، نه مرغ ِ زرد ِ کاکلی نمی‌توانند درمانش کنند.

فیف‌تی

کسی که در فرآیند اعتصاب غذایش می‌میرد، در حقیقت، کشته‌ شده‌است.

نوشته با این جمله شروع شد، اما در این مورد ادامه نخواهد یافت به این دلیل که خیال ندارم چیزی بنویسم که مثل  پست قبل مجبور به حذف یا برداشتنش بشوم، کرمک که ندارم. خب نوشته همین‌جا تمام شد. خدافز.

گاو خشمگین ِ روزانه – چیزی که حذف شده بود

بی‌خواب و نگرانم. و حواسم هست که انقدر از ضمیر ِ من استفاده نکنم. خودم به من گفتن‌های یک نفر دقت می‌کنم. و حسم این است که خیلی تا به الان من‌من کرده‌ام. بله، بی‌خوابی و نگرانی من به مرد میانسالی ربط پیدا می‌کند که احتمالاً الان در همدان خوابیده و فکر نمی‌کند دوست دارم خشونت در موردش به خرج دهم، دوست دارم او را از سیخ کباب‌ترکی رد کنند و در بهروز در لای نان بفروشند به آدم‌های بخور. دوست دارم گوشتش را بدرند. چون ازش بدم می‌آید. مشخصاً از دکتر ر مدیر گروهمان صحبت می‌کنم.

از علم هم بدم می‌آید. به نظر م ثروت از علم بهتر است. اگر ثروت داشتم مدرکم را می‌خریدم. دکتر ر را تحمل نمی‌کردم. زن می‌گرفتم. و پدر مادرم را از طبقه‌ی پنجم یک خانه‌ی زشت ِ بی‌آسانسور نجات می‌دادم. اگر خیلی ثروت‌مند بودم، به جای این‌که این چیزها را بنویسم، یک گیتار خوب می‌خریدم و روی شعرهایم ملودی سوار می‌کردم. اصلاً کارم می‌شد آن. الان کار من چیست؟ کارم تولید محتواست. بله اسمش خنده‌دار است. به هر کی بگویم می‌‍پرسد تولید ِ چی؟ محتوا. چه محتوایی؟ راهنمای سفر. بله از جایی که ندیده‌ام می‌نویسم. جالب بود نه؟ پس تا برنامه‌ی بعد. تولید محتوا. اسم خنده‌داری است. به عن توی روده هم می‌گویند محتوا. بله، خود ِ من، آدم ِ خنده‌دار و رقت‌انگیزی‌ام. پشت کامپیوتر می‌نشینم. ممکن است فیستول بگیرم. ممکن است بعداً کمرم داغان شود. چشمانم ضعیف‌تر شوند. بهم متن می‌دهند متن را تلطیف می‌کنم. معمولاً هم غلط دارم. خیر سرم متن باید از زیر دستم درست در بیاید. به هر حال آن جایزه را من بردم. همان فلش مموری و خودنویس که به خاطرش چه‌قدر هم فحش خوردم. چه روزهایی. متن را می‌گفتم که از زیر دست من هم باز غلط می‌آید بیرون. از بس سرم با کونم بازی می‌کند. آن‌وقت بالا دستیم بهم می‌گوید درست کار کنم. بعد من می‌گویم باز شروع کرد. می‌روم سراغ متن‌ها می‌بینم خب راست می‌گوید. چقدر ریده‌ام. یک‌بار یک‌نفر بهم گفت من نوشته‌هایت را که می‌خواندم فکر می‌کردم تو بت‌منی. بعد که مرا دید، چیزش خوابید. پهن هم بارم نکرد. دنیا این‌مدلی است. این که مردم افکار شما را دوست دارند، دلیل نمی‌‌شود خودتان را هم دوست داشته باشند. چون شکل شما زشت است، صدایتان بم نیست و از همه بدتر شما ممکن است آدم رو اعصابی باشید. شاید خیلی می‌خندید. شاید شما میگرن آورید. شاید بلد نیستید حرف بزنید. شاید آداب معاشرت بلد نیستید. شاید شما برای این توی اینترنت ولو هستید که آن بیرون جایی برایتان نیست. بله، برای همین احمق می‌شوید. فرآیند احمق شدن ِ یک آدم از همان لحظه که بهش توجه نمی‌کنند شکل می‌گیرد. شاید اسم این‌جا را بگذارم بت‌من، که می‌نوشت.

این‌ها مهم نیست. مطلقاً مهم نیست. داشتم به مقوله‌ی علم می‌پرداختم. علم که زوری نمی‌شود. متاسفانه خانواده‌ی من از قشر آسیب پذیر خدمت می‌رسند. برای آن‌ها علم تنها راه ِ فرار است. یک بار کلاس سوم دبستان معدلم بیست نشد. شد نوزده و نود و هشت؟ هفت؟ خلاصه به بیست نرسید. مثلاً یکی از درس‌ها را شده بودم نوزده و هفتاد و پنج صدم و مثلاً پای برگه‌ی امتحانیم مهر سبز صد آفرین نزدند. ناراحتی انقدر متمرکزانه و دهشت‌آور گسترش پیدا کرد که انگار در خانه‌ی ما یکی از بچه‌ها بر اثر سِل مرده . من از همان‌جا فهمیدم که باید درس بخوانم. و حق این که خره‌خنگ باشم را ندارم. در صورتی که خره‌خنگ‌ها هم به همین دانشگاه آزاد رفتند و درسشان را خواندند و دکتر و مهندس شدند. مهم‌تر این‌که خره‌خنگ‌ها آدم‌های باحالی هستند و باهاشان خوش می‌گذرد. این بود که درس‌خوان ماندم. تا راهنمایی. نمی‌دانم چم شده بود. از بیست که خبری نبود. شده بود هفده. از کارت صد آفرین و فرشته‌ی روی زمین هم خبری نبود. دیگر با یک نفر طرف حساب نبودیم. مدرسه‌ی ما آزمون ورودی داشت. نفر سوم شدم. توی مصاحبه‌ی عملی گنده‌گوزی کردم که خیلی معلومات عمومی دارم. ازم پرسید که پایتخت شیلی کجاست؟ و من هم مثل عبدالله نگاهش کردم و با صدایی که از یک جسد در می‌آید گفتم نمی‌دانم. پرسید می‌خواهی چی کاره بشی؟ گفتم دکتر. بله، زیر خورشید کویر، منم اون مرداب ِ پیر. گفت اگر که دکتر نشد چی؟ گفتم دوست دارم توی ساعت خوش بازی کنم. بت من ارژنگ امیرفضلی بود. مشخصاً. نمره‌ها مانده بودند رو هفده و مادرم می‌گفت بچه‌جون درس بخون. تا این‌که آخر ترم باز برگشتم به نوزده. تا آخر راهنمایی هم روی نوزده ماندم. اما آدم‌هایی را داشتیم که بیست می‌گرفتند و کاملاً هم ممکن بوده و موجب تعجب هیچ‌کس نمی‌شدند. و وقتی مدرسه برایمان جشن می‌گرفت آن‌ها میکروسکوپ‌ها را بر می‌داشتند و به ماها چی می‌رسید؟ چراغ مطالعه. چرا بین جوایز یک کتاب از همینگوی نبود؟ من در آن سال‌ها تام سایر را دوره می‌کردم آن هم نه با ترجمه‌ی نجف. بلکه ورژن کوتاهش که تام تویش جین پوشیده و کلاه سرش است و لباسش آبی است و انتشاراتش هم سپیده است. آن را می‌گویم. راستش را بگویم؟ من اصلاً ترجمه‌ی نجف را نخوانده‌ام و برایم هم مهم نیست. بیست و هشت بار تجربه‌ی نجف را نخوانده‌ام. در دبیرستان اوضاع وخیم شد. واقعاً وخیم شد. من یک شانرده‌ای بودم. حتی برای نمره‌ی شیمی گریه کردم. معدل دیپلمم پانزده است. توی پیش‌دانشگاهی دیفرانسیل را افتادم. و دیگر هیچ‌چیز به تخمم نبود. این‌که مخلوط آب و یخ کنار همند و چقدر گرما از این رفته توی کون آن برایم بی‌اهمیت و مهم‌تر از آن تهوع‌آور بود.عادت کرده بودم شب‌های امتحان کتاب داستان بگذارم زیر دستم و آن‌ها را بخوانم. می‌گویند امتحان ، یاد سه قطره خون می‌افتم.

حرف زیاد هست. اما قلبم درد می‌کند.

پی‌نوشت عصبانی:

دوران کارشناسی را کاری نداریم. الان توی ارشد من فکر می‌کنم واقعاً کشش لازم را ندارم. این بیشترش به خاطر دکتر ر است. سر کلاسش 24 می‌خوانم. و او لاسش را می‌زند. می‌گوید آدامست را در آر. بحث می‌گند که دوازده تا دو وقت نماز است و ما مسلمانیم و تلویحاً به تخمش است که ما می‌خواهم زودتر به خانه برگردیم. کلاسمان بومی ندارد. بعضی وقت‌ها دهن‌به‌دهن می‌گذارد. می‌گوید ما بدترین دانشجوهایی هستیم که او داشته. او بدترین استادی است که من داشته‌ام. باورم نمی‌شود چنین کسی استاد است. مدیرگروه است.  مرا چه به ارشد؟ دکتر ر درس نمی‌دهد. خب؟ الان می‌آیید می‌گویید غر نزن. زر نزن. همه‌‎جا همین‌طور است. آسمان همه‌جا همین رنگ است. لطفاً حرف تازه بزنید، یا اصلاً حرف نزنید. من این‌جا ننشسته‌ام که شما بیایید و داشته‌هایتان را روی سرم بکوبید یا خاک بر سرت نثارم کنید. کسی که سابق بر این ازش می‌نوشتم و این اجازه را از من گرفته خوب چیزی می‌گفت، می‌گفت به همه رو می‌دهی.  این از من. بله عصبانی‌ام. گاو خشمگینم، اثر مارتین اسکورسیزی. اظهار نظر نکنید. توی هر زخمی انگشت نکنید. یک بار هم شده اظهار نظر نکنید. به خدا هیچ‌چیز نمی‌شود. رسم دوستی نوک به نوک شدن نیست. خود ِ من، وقتی یکی درد دل می‌کند فقط گوش می‌کنم. نمی‌گویم خاک بر سرت. از خودم نمی‌گویم. چون او که نمی‌خواهد من چیزی بگویم. دکتر ر من شما را نمی‌فهمم. دکتر ر المان برای مسخره کردن زیاد دارد. چیزهایی که دست خودش نیستند. مثل لهجه یا مثل خصوصیات ظاهری. من به این‌ها کاری ندارم. دکتر ر یک بار هم سر کلاس درس نداده. اما من الان باید همه‌ی آمارهای ورودی و خروجی اصفهان را در آورده، و تحلیل کنم و بعد هم مقایسه کنم با سایر استان‌های مورد نظر ایشان. برای چی؟ برای کی؟ دکتر آی اس آی می‌خواهید؟ می‌دانید مقاله‌ی چه کسانی قبول می‌شود؟ یا در فلان همایش شرکت داده می‌شوند؟ کسانی که در آینده به درد دکتر ر بخورند. کسی که آژانس هواپیمایی دارد. کسی که وردست دکتر بشود و آن‌قدر بی‌کار باشد تا خرحمالی‌اش را بکند. کسی که در شمال ایران ریزورت دارد. حالا من هم کارت شرکتم را می‌دهم به دکتر. دکتر می‌گوید این چی هست؟ من می‌گویم فلان. می‌گوید تو چه کاره‌ای توش؟ من می‌گویم می‌نویسم. دکتر کارت را می‌گذارد توی جیبش و احتمالاً بعد از باقالی پلو با مرغ، شِوِد را به وسیله‌ی کارت من از لای دندان‌هاش خارج می‌کند.

موضوع انشا: خرداد چیست و چرا؟

بعد التحریر: رسم است بعد التحریر را آخر کار می‌آورند. اما من به رسوم اهمیت نمی‌دهم. چند ساعت بعد از منتشر شدن این نوشته فهمیدم که هاله سحابی را کشتند. اصلاً فکر کنید او سحابی نبود، فکر کنید یکی از ما بود، که برای فوت عزیزش داغ‌دار بود. صاحب عزا را در روز عزاداری کشتند. این است وضع.

به نام خداوند بخشاینده‌ی مهرُبان

آقا معلم، خرداد، مفهوم خود را از دست داده است و این تاسف‌برانگیز است. خرداد ما را یاد تولد، گوجه‌سبز، اتمام امتحانات، خاتمی، جامعه، توس، نشاط، می‌انداخت، اما به تازگی همه‌اش یاد حادثه، فاجعه و خون می‌افتیم. یاد تقلب می‌افتیم. آخ ببخشید که یاد تقلب می‌افتیم. شما معلمید و از تقلب بدتان می‌آید، مگر نه؟ یاد بعضی نفرات می‌افتیم. یاد این می‌افتیم که ادا تنگا را در آوردیم، آن همه راه را از انقلاب کوبیدیم تا آزادی، یاد خایه کردنمان می‌افتیم، وقتی می‌دیدیم یکی زره پوشیده و مردم را دید می‌زند و یک سپر شیشه‌ای دستش است. آخر سپر، شیشه‌ای می‌شود؟ برای همین یاد ما مانده، یاد هیس هیس گفتن آن مرد عینکی می‌افتیم. شما چه فکری کرده‌اید؟ ما مترصد به یاد افتادنیم. شما می‌دانید قشنگ‌ترین چیزهایی که ما در خرداد یادش می‌افتیم دو تاست؟ یکی سطل آشغال آتش گرفته است و یکی چرخ و فلک؟ ما یاد خیلی چیزها می‌افتیم اما از گفتنشان، نوشتنشان، مطمئن نیستیم. ما مطمئن نیستیم. ما حتی الان مطمئن نیستیم که زنده‌ایم. آدمی که دلش شاد نباشد مرده. مردگی که به قبر نیست. زندگی دارد می‌رود و ما ایستاده‌ایم چشم می‌چریم ببینیم چی شد؟ و الان کجاییم. سر بیست و هفت سالگی باید برای شما انشا بنویسیم.

آقا معلم، مشخصاً می‌خواهم مسیر نوشته را عوض کنم. فکر می‌کنم بین سطل آشغال آتش گرفته و چرخ و فلک ترجیحم دومی باشد. اما این بدان معنا نیست که چون از چرخ و فلک می‌نویسم زنده‌ام یا شادم. اگر دوست دارید انشای یک آدم شاد و زنده را بخوانید، انشای من انشای مناسبی نیست.

خرداد سومین ماه سال ِ خورشیدی است و از سر اتفاق ما و داداشمان، هر دو، در این ماه به دنیا آمده‌ایم این نشان می‌دهد که پدر و مادرمان احتمالاً در یک ماه به خصوص از سال با هم در آمیخته‌اند و شاید ما زیاد هم از سر اتفاق نباشیم. ما خوب یادمان هست که از همان عنفوان کودکی عاشق شهربازی بودیم. هر چند ما بچه‌ی ترسویی به حساب می‌آمدیم و در شهر بازی ول معطل بودیم. وقتی امتحان‌های پرحادثه در خرداد پرحادثه اتمام می‌یافت مادرمان پدرمان را مجبور می‌کرد که ما را ببرد شهربازی، البته خودش هم می‌آمد. راستش ما هیچ‌وقت بچه‌ی متهوری نبودیم. ار بازی‌ها دوری می‌کردیم. از تونل وحشت جداً می‌ترسیدیم و همین‌طور سورتمه و گوریل‌انگوری. چه مرضی  بود ؟ ما فکر می‌کردیم که شهربازی نور است و موزیک بی‌کلام شماعی‌زاده و پشمک. تازه ما پشمک هم دوست نداشتیم. به این‌که یک نوشابه برایمان بخرند و بپرسند زرد یا مشکی راضی بودیم. ما گه عجیب غریبی بودیم. بله، اذعان داریم. یک بار توی مینی‌سیتی ما سوار دامن شده بودیم و غش کردیم و جیش. توی شهربازی سئول هم فقط سوار این ماشین‌‍ها می‌شدیم که دمبشان با سقف جرقه می‌زند و یک گوشه گیر می‌افتادیم؛ چون یک خنگ دیگر دوست داشت بریند توی رانندگیِ بقیه تا زنگ بخورد. یک بار هم مادرمان با داداشمان سوار چرخ و فلک شدند و برق رفت یا شاید هم ایراد دیگری در کار بود. خلاصه سه ساعت صبر کردیم. مادرمان آمد پایین و رفتیم خانه.

یک‌بارما خیلی توله بودیم ، مادرمان نبود، یا قهر بود و یا واقعاً مثل سریال‌های آمریکایی در سفر تفریحی به سر می‌برد و مدیتیت می‌کرد، پدرمان فکر می‌کرد ما بچه‌های غمگین و بی‌مادری هستیم، برای همین بردمان شهربازی. آن موقع تهران هنوز یک شهربازی در خود ِ شهر داشت و لازم نبود بروید جاده‌ی کرج به پارک خرم. مثلا ما هفت  هشت ساله بودیم و داداشمان هم سه ساله این‌طور‌ها. و برای این‌که بدانید ما چه‌‌قدر دو طفل مسلم و مظلوم بودیم، باید بگویم که رنوی سفید دو در هم داشتیم.

ما خانواده‌ها را می‌دیدم که کامل و در کنار هم خوشحال و شاد و خندان بودند و گردن کج می‌کردیم و پدرمان این را نمی‌دید که ما دو تا برای شهربازی بیش از حد مغموم و بُقیم. پدرمان ما را سوار هیچ دستگاهی نکرد، چون نگران بود که دستگاه‌ها از کار بیفتند، یا پیچ‌هایش شل شود، یا آتش بگیرند. پدر ما این‌جور آدمی بود و هست. مثلاً از بادکنک بدش می‌آمد فکر می‌کرد که بادکنک می‌ترکد و می‌رود توی چشم و آدم را کور می‌کند. آدم نگرانی بود. برای همین تنها بازی‌ای که ما آن شب انجام دادیم رفتن به درون هزارتوی شیشه‌ای بود. ما می‌خواستیم جلوی بقیه‌ی آدم‌های آن تو خیلی مستقل به نظر برسیم و ثابت کینم درست است که ما مثل شما مادر بالا سرمان نیست، اما خیلی زبل و زرنگیم. برای همین لب‌هایمان را مثل عدس کرده بودیم. یکی از تفریحات ما در بچگی لب ورچساندن بود آقا معلم. خصوصاً در عکس‌ها. ما هزار تو را آمدیم جلو. و پدرمان هم هی بال بال می‌زدند از بیرون و ما فکر می‌کردیم که دارند ما را تشویق می‌کنند و با این‌که کودک بودیم و عقلمان درست قد نمی‌داد، فکر می‌کردیم که پدرمان چون دیده ما مادر همراهمان نیست دارد چیر لیدر بازی در می‌آورد و می‌گوید آفرین آفرین تیم ِ امید. دل کو چک ما به حال پدرمان هم می‌سوخت، و چون دل ِ دوکاره‌ای بود لبریز از عشق، مَحبت، مودت هم شده بود. ماآمدیم به سمت بیرون و پدرمان پا بپای ما پشت دیوار شیشه‌ای می‌آمدند و دست‌هایشان  را توی هوا تکان می‌دادند و باعث شده بودند تا ما خجالت هم بکشیم با این زیاده‌روی‌شان، آمدیم بیرون پدرمان گفتند صدرا! صدرا! جا گذاشتیش. انگار مداد باشد. انگار ما خودمان راحت آمدیم بیرون که یکی دیگر را هم بیاورم. در واقع سخت بود، جر خورده بودیم تا رسیده بودیم بیرون. آقا معلم صدرا اسم برادرمان است. توی خانه بهش می‌گوییم ملا صدرا و یا صدرالله، و ما هم می‌شویم ملا کسرا و یا کسر الله. پس پدر ما نمی‌گفت آفرین آفرین تیم امید، بلکه می‌گفت ریدی که ریدی که تیم امید. البته باید بگوییم آن‌موقع تیم امیدی در کار نبود، فقط هادی بود و هدی و آق بابا که بقال بود و درتاریکی می‌گفت بچه‌جون بیا این‌جا یه چیزی بدم بخوری. و سائو سائو  و لیو بی و شانگ‌فی که البته این‌ها مهم نیستند. چون الان که فکر می‌کنم می‌بینم شاید این‌ها هم نبودند. در هر صورت این‌ها عروسک‌های ترسناکی بودند با سیبیل و رنگ پریده.

به هر حال ملا صدرا که بچه‌ی عر نواز و عنی بود خوابیده بود کف زمین. دمر. و یک آدم ِ حسابی در سال‌های شصت و نه -هفتاد نبود که بردارد این بچه‌ی لج‌کرده را خرّکش کند بیاورد بیرون. بله . برای همین پدر ما بلیت خرید که برود تو و پسرش را از کف زمین بردارد. ما هم به دنبالش رفتیم. و خیلی طول کشید تا راه برگشت را پیدا کنیم و من دیگر حوصله‌ی نقش بازی کردن و این‌که بچه‌ی کاربلد و سوکراتزی هستم را نداشتم، برای همین پدرم می‌گفت که عجب غلطی کرده است، بله. اگر مادرم بود مطمئناً از این کار جلوگیری می‌کرد اما چون نبود، پدرم که می‌خواست بهترین پدر در آن شب باشد، بعد از اتاق شیشه‌ای ما را برداشت برد توی یک عکاسی در همان شهربازی که دهانه‌‌ی ورودی‌اش شکل لنز دوربین بود و بدبختانه از ما عکس هم گرفت. با صورت رنگ‌پریده، دهان باز، مثل روح، مثل بچه‌های دراکولا- البته مطمئن نیستیم دراکولا بچه داشته باشد- با دندان‌های افتاده، با یک‌گراند گل‌گلی، داداش ما حتی نمی‌دانست به کجا نگاه کند.

آقا معلم، از نظر ما خرداد این است اما نمی‌دانیم چرا. ایده‌ای نداریم.

این بود انشای ِ ما.