کلمبیا

دیروزبنا شد برویم دیدن پسر عموجانم که از فرنگ برگشته. منظور از فرنگ فی‌لی‌پین است. پسر عموی من هم دو رگه‌ی ایرانی فی‌لی‌پی‌نی است. به هر حال مادر و پدرم هر دو قهوه‌ای پوشیدند و، انگار که برای یک پرورشگاه باشند. من رفتم ماشین را روشن کردم و آوردم دم در که پدرم مسافت کمتری را طی کرده، کتر به ماشین نگاه کند و متوجه‌ی مالیدگی‌های کمتری در بدنه‌ی ماشین گردد. اما حواس پدرم پی ماشین نبود. همسایه‌‌مان خانه‌اش را فروخته، چند روز قبل هم پیانویش را فروخت و امروز هم داشت یک فرش آبی‌رنگ را می‌فروخت، خانم معتمدی را می‌گویم. من توی ماشین بودم که سمسار آمد پایین و فرش را انداخت روی زمین، موقعیتی شبیه قصاب و گوسفند، اما فرشه بع‌بع نکرد و جُم نخورد. پدرم همان لحظه از در آمد بیرون و به فرش نگاه کرد کمی خم شد، کمی عینکش را جا به جا کرد، گفتم که گرم است و بیاید که زودتر برویم. آمد نشست گفت فرشه کاشان بوده و داغان بوده، و فرش فقط قم. پدرم عصایش را هم آورده. هر جا که احتمال حضور فامیل دور برود، کسی که کمتر ببینیمش، احساس می‌کند باید عصایش را بردارد و بگوید خیلی مریض است. گفتم عصا؟ گفت که نمی‌تواند راه برود و مگر کور هستم؟ مادرم گفت توی راهرو به هر کی رسید از پروستاتش حرف زده است. پدرم گفت دروغ گفتم؟ مادرم آمد تا بحث گرم و شیرین را از صندلی عقب ادامه دهد اما صدایی مهیب مانع گُر گرفتن گرما در جمع صمیمی و شاد خانواده شد. این صدای سپر ِ عقب بود که افتاد.

اما سپر ِ عقب کِی و چه‌طور افتاد؟ سپر ِ عقب روز قبل افتاده بود، اما من نمی‌دانم چه‌طور و چه بسا هیچ‌کس جز کسی که زد به ماشین و در رفت هم نداند. امدم دیدم سپرم افتاده زمین. روز بدی را داشتم. و احساس می‌کردم چرا یک شهاب‌سنگ نمی‌خورد به جردن و مجتمع گل هوشنگ -آیا شما هم با شنیدن ِ هوشنگ یاد ِ کس‌مشنگ می‌افتید؟یا من در این امر تنهام؟-و آدیداس و من را یک جا به یک درک واصل نمی‌کند؟ اما وقتی به سپر ِ کنده‌شده رسیدم فهمیدم دنیا همیشه چیزی بدتر برای عرضه کردن در شرایط بد روحی ِ شما دارد. پشتم هم یک پراید سبز بدرنگ پارک کرده بود. این عجیب است. سبز‌ها اکثراً خوش‌رنگ هستند، سلیقه‌ی مسئولین سایپا است که ریده. پراید جوری پارک کرده بود که من نتوانم بروم بیرون. فکر کردم نکند خود عنش زده. با این تفکر بهش نزدیک شدم و یک لگد زدم به چزخش که دزدگیرش صدا کند. اما دزدگیر صدا نکرد. پس یک بامب ِ محکم زدم روی کاپوتش، اما دزدگیر صدا نکرد. پس نشستم رو صندوقش و بالا پایین کردم، اما دزدگیر صدا نکرد. پس دزدگیر نداشت. برای همین شروع کردم به زدن ِ زنگ خانه‌ها. زنگ بیست و شیشم گفتند شاید پراید آن‌ها باشد. گفتند باید از پنجره بینند اگر بود می‌آیند پایین. بعد از پنجره دیدند و گفتنند ردی که آقا. آقا غرق در عرق داد کشیده بود خانم بیاید پایین یه مسئله ای هست. گفتند یعنی رد نیستی؟ گفت خانم زدید به من ، یک دقه بیاید پایین. خانم گفتند ما زدیم به شما؟ گفت می‌آید پایین یا دنده عقب بگیرم به سمت در ِ ماشین ِ شما؟ گفتند الان می‌آیم. سپرم را سخت جا زده بودم. جوری زده بود که مهره به سپر نمانده بود. دست و بالم هم سوخته بود چون سپر گرم و آتشینی دارم. دختره آمد پایین و یک نفر مرد هم که قدش تا زانویش بود او را همراهی می‌کرد. آمد گفت کجا را زده؟ گفتم زده به سپر، آمدم دیدم سپر روی زمین است. گفت الان که وصل است. و اگر زده بود آیا انقدر احمق بود که ان‌جا پارک کند؟ گفتم وصلش کردم. بعد اشاره کردم به سیاهی‌های دستم و می‌خواستم تمام زجری را که کشیده‌ام را بفهمد. بعد هم گفتم سپر ماشین خودتنونم شکسته. پسر بچه‌هه برگشت گفت آقاا ببخشید ماشین شما که درست است. ماشین ما هم اگر زده بود درست نبود. گفتم جلوی سپر شما شکسته. گفت این بود. پنج سالش بود. پنج سال. گفتم سپر من خراب است آه. آه. هی گفتم آه و سپر را سقلمه زدم که بیفتد اما سفت چسبیده بود به بدنه، آخر یک سقلمه‌ی مسلسل‌وار محکمی زدم که افتاد زمین. دختره گفت ئه. و پسربچه‌هه هم هیچی نگفت چون قیافه‌ی من شبیه کسی نبود که بخواهد دهان به دهانش بگذارد و علی‌رغم داشتن پنج سال سن، درک آدمی پنجاه ساله را داشت. دختره خیلی مطیع رفت ماشین را جابه‌جا کند. گفتم شما زدین به من؟ گفت نه. گفتم کی زده؟ گفت خواهرم. بعد من مشغول سپرم شدم و آن‌ها هم جای پرایدشان را عوض کردند و رفتند بالا. گفتم بروم زنگشان را بزنم که خسارت مرا بدهید و این‌ها؟ بعد دیدم حالش را ندارم و آدم افسرده‌ایم که به شهاب‌سنگ‌ها فکر می‌کند و این کار برای چنین کسی خارج از حد توان است. هیچی رفتم خانه، با سپری گریان. البته سپرم سفت چسبیده بود به بدنه، اما این دلیل نمی‌شد گریه نکند.

پدرم پنج بار پرسید چی بود؟ صدای چی بود؟ و من پنج بار گفتم سپر است، سپر افتاد، به من بگویید ایوب.  زدم کنار. سعی کردم سپر را وصل کنم، پدرم آمده بود و با عصا نشان می‌داد این‌جا  پیچ می‌خواهد و این‌جا هم یک مهره می‌خواهد و بیا برویم درستش کنیم. به مادرم گفتم با آژانس برویم؟ تا در همان ده متر ماشین را بگذارم در خانه، دو بار سپر افتاد و من سعی کردم بچپسبانمش اما دفعه‌ی سوم وا دادم و گفتم به تخمم که افتاد و گذاشتم همان‌طور خرخرکند، آرام آرم می‌رفتم سمت خانه و در شیش متر باقی مانده، هر دو متر یک نفر بهم گفت سپرت باز است و هیچ‌کس فکر نمی‌کرد شاید نفر قبلی که با من حرف زده همین را گفته.

توی آژانس قرار شد برویم شهرزاد شیرینی بگیریم. اما شهرزاد بسته بود پس رفتیم بی‌بی که بالاتر از شهرزاد است. مادرم رفت توی قنادی. پدرم به راننده گفت شما سیگار می‌کشید؟ راننده گفت نه. پدرم گفت سرش درد گرفته. بعد برگشت به من گفت کسرا سرم درد گرفته. بعد دید دوزاری ِ راننده کج است، گفت من سیگار بکشم شما ناراحت می‌شوید؟ راننده گفت ناراحت نمی‌شود اما برای راحتی پدرم می‌گوید سیگار خوب نیست. پدرم گفت ناراحت می‌شوید؟ راننده گفت نه برای راحتی شما می‌گویم. می‌خواستم بگم عین این مکالمه ده ثانیه قبل انجام شده، اما ممکن بود فکر کنند من چِتی چیزی هستم. برای همین نگفتم. پدرم گفت که شصت سال است سیگار می‌کشد و مگر می‌شود یکهو گذاشت کنار. گفت بعد از عمل تا آمده خانه یک سیگار روشن کرده. پدرم بعد عمل بلافاصله در بیمارستان طلب سیگار می‌کرد و تصمیم داشت همه را دق بدهد، اما موفق نشد. بعد در مورد پروستاتش به راننده گفت و راننده هم گفت خودش پروستات دارد. انگار پدرم داشته پز می‌داده.

بعد مادرم آمد و گفت هم تولد بابات است و هم سالگرد ازدواجمان. من ناخودآگاه از عقب کله‌ی پدرم را ناز کردم. مشخصاً موهایش خیلی نرم است. برگشت گفت نکنم.

تاثیر پروانه‌ای

چند وقت پیش خانه‌مان پر شده بود از پروانه. من عصبی می‌شدم چون فکر می‌کردم این‌ها بید هستند. بیدهایی که از لباس‌های ما تغذیه میکنند، آن‌ها را می‌جوند و می‌روند پی جفت‌گیری و تخم‌ریزی و بعد بچه‌هایشان لباس‌هایمان را می‌گایند و الی آخر. لباس‌هایی که با حقوق ناچیز و دیرپرداخت شده، به سختی خریداری می‌شوند. چون لا اقل لباس‌های من روی یک پاتختی ِ سفید ولو هستند و این به خاطر این است که کمد نداریم و چرا کمد نداریم؟ چون اتاق کوچکی داریم. این خانه‌ی یک خانواده‌ی ایرانی متعلق به طبقه‌ی متوسط است. یک خانه‌ی سی-چهل ساله. همه‌جا پر از بید بود. توی اتاق‌ها. توی نشیمن. توی راهرو. روی میز آشپزخانه. زیر دوش. توی مستراح. توی گنجه‌ها. بید از سر و کولمان بالا می‌رفت. پدرم به بیدها می‌گفت پدرسگ. اما مادرم آن‌ها را با دو دست می‌کشت. دو سه بار خیلی جدی به مادرم گفتم چرا پیف‌پاف نمی‌زند؟ مادرم سر درد دلش باز شد. گفت که همیشه یکی خانه است و او نمی‌تواند درست سم بپاشد. پدرم داشت هندوانه می‌خورد متوجه‌ی وزن تیکه شد. چونن من که سر کارم، داداشم هم مجبور است و می‌رود پادگان اجباری، می‌ماند پدرم. هندوانه را آورد پایین گفت باز بند کرد به ما. مادرم گفت با این می‌شود؟ همه‌ش بالا سر آدم است. تو همه‌چی هست. گفتم بحث که سر این نیست.  این پیف‌پاف کوش؟ مرد عمل‌گرای روشنیده‌ای هستم که وظیفه‌ی خود می‌دانست خانواده‌اش را از شر بید و باد محافظت کند. مادرم گفت بروم رد کارم، شب وقت سم‌پاشی نیست و اضافه کرد خودش فردا می‌زند.

فردایش آمدم خانه و رفتم تو اتاق و دیدم که یک سوسک ِ خیار قدّی، دمر افتاده و شاخک و آن‌چه در اوست را می‌جنباند. خایه کردم و رفتم توی پذیرایی داد زدم سوسک. پدرم گفت بکشش و من گفتم که نمی‌توانم سوسک را بکشم. مادرم بلند شد و مثل متخصص امر گفت کجاست و من هم آدرس دادم و رفتم توی توالت جیشم را کردم و فکر کردم این حتماً یک جفت دارد، سوسک‌ها دوتایی کار می‌‌کنند. بعد آمدم بیرون و از متخصص امر پرسیدم کشتیش؟ گفت به خاطر پیف‌پافی است که زدم‌ها. توی همه‌ی کمدها را زدم. گفت اما باز هم پروانه‌ها هستند. گفت من فکر کنم برای این لوله‌هه است که از پشت آشپزخانه رد می‌شود، چون دیوارش هم طبله کرده. بله. دیوار پشت آشپزخانه، دیواری که بین دستشویی و آشپزخانه است و در راهرو قرار دارد، طبله کرده و مادرم جرات ندارد یکی را بیاورد که قیمت بدهد چند؟ چون می‌ترسد یک‌هو خیلی زیاد باشد. ترجیح می‌دهد به سراغ مصیبت نرود و مصیبت خودش آوار شود. بعد نه گذاشت و نه برداشت گفت امروز سه‌تاشان را همان‌جا روی دیوار کشتم، گمانم از توی همین دیوار می‌آیند، از لای ترک. گفتم آخ.  ابر خیالم رفت توی دیوار. ممکن است توی دیوار، روبه‌روی عکس‌ها، عکس من و داداشم، مادرم و پدرم، من و خانم سا بر روی بافتنی، یک بید غول‌پیکر زندگی کند. ممکن است یک روز که دارم با شلوارکوتاهم، دست به خایه، از اتاقم می‌روم آشپزخانه تا شیر گرم کنم بید غول پیکر با دست غولپیکر ِ پشم دارش گچ دیوار را بدرد و من را بگیرد و بکشد، یا بدتر بخورد، یا بدتر، بکند. ابر خیال لعنتی، کجا رفتی؟ رفتم ترک را دیدم. دو تا مشت ِ یواش زدم ببینم پوک است و آیا چه سایز بیدی در دیوار جا می‌شود. دیوار طبله کرده بود ولی هنوز خیلی پوک نبود. الته صدای بامب می‌داد. اگر هم بید غول‌پیکری وجود داشته باشد شاید اندازه‌ی کف ِ دست باشد. بیدی که اندازه‌ی کف دست باشد هم می‌تواند بیاید با این بازی کند. بنابراین جای نگرانی نیست. به مادرم گفتم یکی را بیاوریم این را درست کند؟ گفت پول دیدی به ما؟

روز بعد مادرم خندان آمد گفت وای فهمیدی چه شد؟ من از دست بابات نخودچی و کیشمیش و گردو قایم کرده بودم ته پاکت، توی کمد. پدرم گفت از دست ِ من؟ مادرم گفت همان شب‌پره گذاشت. پدرم گفت برای چی از دست من قایم کردی؟ مادرم گفت چون که زیرا. و پدرم گفت که ببین کار ما به کجا رسیده، بعد رو به آسمان-یعنی سقف- نگاه کرد انگار که دارد با خدا حرف می‌زند و خیلی به خدا اعتقاد دارد . اما پدرم به خدا اعتقاد ندارد. برای همین مادرم برگشت گفت نه آقا، تو ببین کار ِ ما به گجا رسیده، به آسمان -یعنی سقف-هم نگاه نکرد. من جمع گرم و صمیمی ایشان را از پذیرایی به مقصد صندلی ِ پشت کامپیوتر ترک گفتم.

اِیمی

ایمی واین‌هاوس مرد. ایمی عزیز، تو نباید می‌مردی. حتماً خیلی‌ها این را این روزها گفته‌اند یا نوشته‌اند. خانم سا-دوست‌دخترم- هیچ‌وقت از تو خوشش نمی‌آمد. چون صدای تو روی اعصابش بود. و البته خط چشم‌هایت هم روی اعصابش بود و جدا از آن از آن‌جا که او هم مثل خودت یک زن است، تو روی اعصابش بودی. شرمنده. اما در مورد من، قضیه متفاوت است. یعنی تو روی اعصابم نبودی و خط چشمت هم روی اعصایم نبود و همین. تازه من طرفدار صدایت بودم.  و چه‌قدر بک تو بلک گوش می‌کردم؟ حالا هنوز معلوم نیست تو چرا مرده‌ای. آیا خودکشی کردی؟ یا مست بودی و چند تا خواب آور- مثلاً سی تا- را تصادفی انداختی بالا؟ یا کُک و الکل را قاطی زدی سنکوپی کردی، حساسیتی داشتی یا چه و چه؟ اهمیتی هم ندارد که کدام. می‌خواستم بگم می‌دانستی که هر کدام از این‌ها هم که باشد، با موریسن، هندریکس، جپلین در یک رده طبقه‌بندی میشوی؟ چیزی از این بهتر سراغ داری؟ چون من ندارم. اتفاقاً من منشت در اجرای کنسرت‌های اخیر را دوست داشتم. به نظر من این‌که میله‌ی -یا حالا پایه- میکروفون را پرت کنی و مخاطب را به کون خود پنداری یک‌جور رفتار راک‌استار گونه است و من طرفدار رفتار راک‌استار گونه‌ام و برای همین است که از لیام گالاگر خوشم می‌آید هرچند باعث شده باشد اوئسیس دیسبند شود. هرچند به برادرش مشت زده باشد یا گیتارش را شکسته باشد. این نشان می‌دهد او خودش است و عقیده‌اش را بر مصالح و آبرو -آبروی گروه مثلاً- مقدم می‌دارد که من فکر می‌کنم که تو همین‌طور بودی و راستش را بگویم من حتی کمی به تو نظر هم داشتم. هر چند مردم می‌گویند که تو زشتی اما به نظر من تو زیاد هم زشت نبودی و من هم زیاد خوشگل نیستم و هر روز هم دارم زشت تر می‌شوم و بین زشت‌ها انسانیت جایگاه رفیع‌تری دارد، به عینه دیده‌ام. و برای همین یک دلیل مسرت‌بخش دارم که هر چند زشت می‌شوم، ولی فُلان. در ضمن تو سکسی بودی. از نظر من تو سکسی بودی و از بابت من خیالت راحت باشد و به نظر من حتی موهای تو هم زیاد مسخره نبود. هرچند امینم و دیگران تو را مسخره کردند، اما به تخمت. مگر امینم خودش کیست؟ امینم هم یک بازنده است که اگر نبود انقدر خوب نبود. چون من طرفدار امینم هم هستم. ولی بیا راجع به خودت صحبت کنیم. چون این نوشته در مورد توست. البته الان که فکر می‌کنم میبینم حرف زیادی برای گفتن ندارم و تمام حرف‌هایم را زده‌ام. می‌خواستم بگم مردنت ناراحتم کرد.

آجر به آجر

مشخصاً مچاله و ناراحتم. این مشخصاً تیکه کلام روسایم است. دو تا رییس دارم، البته شاید هم سه تا. چهار شنبه‌ها جلسه داریم. و مشخصاً از دهانشان نمی‌افتد. هر رییس بیست و هشت بار می‌گوید مشخصاً، که روی هم می‌شود پنجاه و شیش تا مشخصاً  و من هم دیگر از مشخصاً استفاده می‌کنم. حتی در مکالمات روزمره از مشخصاً استفاده می‌کنم. مثلاً پدرم می‌گوید در را بستی؟ -این سوال مورد علاقه‌ی پدرم است- و من -طبعاً از بس تحت تاثیرم- می‌گویم مشخصاً بله. داشتم می‌گفتم، مشخصاً ناراحتم. و دیگر تقم زده شده. و این‌ها هم نک و نال نیست. چون یک وبلاگ دارم فقط برای نک و نال کردن، که طبیعتاً من ِ واقعی در آن‌جاست و این منی که شما می‌خوانید یک من ِ مصنوعی ِ تلطیف شده است که مراعات-سانسور- می‌کند. ناراحتم و از دست هیج‌کس کاری ساخته نیست. اگر آدم مهمی بودم، که کاری مهم کرده بودم، که به‌خاطرش پولی ساخته بودم و خیالم راحت بود که این پول به والدینم می‌رسد، کار خودم را می‌ساختم. اما آدم مهمی نیستم و کار مهمی هم نکرده‌ام که پولی ازش ساخته شده باشد که به پدر و مادرم برسد.

داشتم تعداد خیلی زیادی آهنگ را در فضای محدودی که استیو اختراع کرده جای می‌دادم که داداشم دوست‌دخترش را ورداشت آورد منزل. یک دختر ریغو – یا ظریف – و سیاهی- یا سبزه‌ای- بود که یک‌دست هم مشکی پوشیده بود. مشخصاً اتاق را در اختیار ان‌ها قرار دادم و بی‌خیال فضای محدود و غمناکی که استیو برایم اختراع کرده شدم. داشتم با پرنده روی پیشخوان ور می‌رفتم که دیدم داداشم دختره را ورداشته برده توی پذیرایی و اشیای بوفه و عکس‌های روی دیوار را برایش توضیح می‌دهد. مثلاً این داییم است، بله، کتش زرد است و این هم مادرم است بله، روز عروسیش است. بله، مادرم زیباست، بله موی پدرم قبل عروسی کردنش ریخته. بله موی ما هم خواهد ریخت. این پدربزرگم است. که مرده. این هم آن‌یکی پدربزرگم است، که مرده. بله، پدربزرگ‌ها می‌میرند. پدرم روی تخت جلوی تلویزیون خواب بود. و داداشم برای همین رفت عکس‌های بالای سرش را ورداشت. چون دوست‌دخترش باید ان چندتا عکس را که توی هال ندیده بود را هم می‌دید. بعد رفتند توی اتاق. و من رفتم کباب بخرم. چون مادرم حال آشپزی نداشت. و ما مردها هم بی‌خاصیت‌تر از آنیم که آشپزی کنیم، اما تا به کی؟ به نظرم بی‌خاصیت بودن بس است. فکر نکنید رفتم رستوران، برگ ِ پلنگ خریدم رفتم از همین تهیه غذایی‌ها پنج تا برگ ِ چسکی -البته اغراق می‌کنم- گرفتم. کلاهم هم قرمز بود. و چند نفر بهم گفتند کلاه‌قرمزی و وقعی ننهادم. پدرم نوشابه‌ها را دید گفت آفرین، مرسی، مرسی. بعد از خئدش صدای خوردن چیز ِ خوش‌مزه در آورد. نزدیک بود ببوسدم. در این برهه‌ی تاریخی پدرم نوشابه را به تک‌تک ِ ما ترجیح می‌دهد و فکر می‌کند نوشابه برایش زندگی می‌شود. داداشم غذای خودش و دوست‌دخترش را ورداشت و رفت توی اتاق. مادرم گفت بچه‌م شکل قاچاقچی‌هاست، می‌ترسد برود کافه‌مافه بهش گیر بدهند، اذیتس کنند ختره را می‌اورد خانه. دختره هم که پر رو است. آمد توی پذیرایی همه‌ی عکس‌ها را دید. گفتم دیدم خودم. پدرم گفت این با این خیلی وقت است دوستند. این ِ اول احتمالاً داداشم است. این ِ دوم هم احتمالاً دوست‌دخترش است. مادرم گفت هفته‌ی پیش یکی دیگر بود. گفتم ئه؟ این، اون نیست؟ گفت که نه. گفت دخترها بد شده‌اند. سر ِ سپیده چه‌قدر بهش گفتم بچه‌جون تو یک ماه است این را می‌شناسی بی برو یه شالی، یه دستمالی چیزی بخر، مگر زن گرفتی؟ کس‌خل رفت عطر پنجاه تومنی خرید، دختره سه روز بعد تمام کرد باهاش. انگار من را آتیش زدند. گفتم حالا خوب است گدا نیست. مادرم گفت البته بروند بیرون که چی بشود؟ بگیرندشان؟ دیروز یک خانمی از خارج زنگ زد. پدرم گفت کگی؟ مادرم گفت اشتباه کرفته بود من فکر کردم  مژی یا مرجان یا نوشی‌اند، اولش تاخیر داشت. بعد خانمه گفت اشتباه گرفته است. بعد هم گفته خانم خوش به حالتان ایرانید. دور همید. مادرم گفت شما هم بیاید خب، خانمه گفته از خدایش است. مادرم گفته او هم از خدایش است برود. می‌خواهند جایشان را عوض کنند؟ خانمه خندیده. خانمه گفته هیچ‌چیز مثل با هم بودن نیست. مادرم گفته بله، با هم  بودن خیلی خوب است.  با هم زیر موشک‌باران، باهم حجاب را تجربه کردن، پختن توی مقنعه، دیدن کتک خوردن بچه‌های مردم، بکن نکن ِ یک مشت ریشو به بقیه، اگر آدم تنها بود سخت بود. خانمه گفته بله خیلی سخت شده. و مادرم هم گفته بله. خانمه گفته من برم دیگر. مادرم گفته مرحمت زیاد. پدرم می‌گوید چه‌قدر حرف زدی باهاش. مادرم گفته باید این را می‌گفت. هیچ کس نپرسید چرا باید. بعد دوباره بحث داداشم پیش کشیده شد. مادرم گفت  این کله‌خراست. عاشق ماشق نشود ازدواج کند؟ گفتم نه بابا. پدرم گفت این گوجه را کسی نمی‌خواهد؟ کسی نمی‌خواست و برای همین کسی لازم ندید جوابی بدهد، و برای همین پدرم گفت با دیوار حرف می‌زنم؟ یکی از دیوارها گفت کسی نمی‌خواهد، گوجه را برداشت. پدرم گوجه را آش و لاش کرد و بعد هفتاد و پنج درصدش را گذاشت کنار بشقاب. یعنی که یعنی، یعنی دیگر این یک آشغال است و گوچه نیست. ماردم گفت گوجه را حروم نکن. پدرم گفت گوجه‌ی خودش است و هرجور بخواهد باهاش رفتار می‌کند و چرا کوفتش می‌کنیم؟ و چرا نمی‌گذاریم گوجعه‌اش را آن‌جوری که دلش می‌خواهد بخورد؟ و به خاطر یک گوجه‌ی بی‌صاحاب خوردن چرا و به چند نفر باید جواب پس بدهد و بعد هم گفت اخر عمری اسیر شده است و مرگش را از خدا آرزو کرد و بعد هم مادرم از خدا مرگش را آرزو کرد و بعد هم من گرچه به زبان نیاوردم، اما خود ِ من هم حتی همین آرزو را از خدا کردم و برای این‌که کارم زودتر راه بیفتد به خدا گفتم که خیلی گه است و خودش می‌داند چرا، بلکه عقده کرد و زودتر همه چیز را زد تمام کرد. بعد رفتیم جلوی تلویزیون. چند تا بچه‌شیر ِ بخت برگشته مشمشه گرفته‌ بودند. پدرم گفت که دیدی؟ گفتم چی؟ کفت چندتا شیر گل گرفته بودند دهانشان رفته بودند عیادت بچه‌شیرها. مادرم خندید.

گفتم یادته این خانم سا را هی اصرار کردیم بیاید بالا یک چای و گاتا با ما بخورد نیامد؟ -برای خواننده‌ی جانم بگویم که آن روز خانم سا نه تنها نیامد که گایید از بس اصرار کردم او انکار کرد- مادرم گفت او حجب و حیا دارد. این آمد بالا رفت سر ِ بوفه. پدرم گفت تا شب می‌خواهد بماند؟ مادرم گفت نه، بعد کفت نمی‌داند. بعد به پدرم گفت برود سر جایش بخوایبد چون دیگر ابرهای مبل از ریخت افتاده‌اند و پول نداریم درستش کنیم. و پدرم گفت چشم، اما همان‌جا خوابید. از اتاق صدای موسیقی می‌آمد. با احتیاط رفتم توی راهرو و موسیقی واضح‌ترشد. رفتم در زدم تا چیزم را وردارم. داداشم گفت چرا در می‌زنی؟

Born On A Horse

داشتم به گلستون‌بری فکر می‌کردم. و این‌که آیا من در عمر کوتاه بی‌ثمرم  موفق به شرکت در فستیوال راکش خواهم شد یا که نه، نخواهم شد و آلت خواهم خورد. این را با خانم سا مطرح کردیم. ایشان گفتند اصلاً بیا برویم انگلیس پولی. بله، ما به هم بازگشته‌ایم، و او مرا صدا می‌زند پولی. که یک معنایش جنده است. من معتقدم انگلیس گران است. انگلیس هم گران است هم موذی. به علاوه کار نیست. خصوصاً رشته‌ی ما. نیست رشته‌ی ما خیلی خفن است، برای آن می‌گویم. نیست همه جا برایش کار ریخته شده، برای آن می‌گویم. واقعیت این است که رشته‌ی ما اختراع عبدالله جاسبی و دوستان زبلش است. چون در دهه‌ی شصت هرم جمعیت-سن به گا رفت. کاندوم هم حرام بود و ما زیاد بودیم. و علاوه بر این‌که مهر دانشگا آزادی بودن را بر پیشانی ِ کوتاهمان داریم، در رشته‌های من‌در آوردیش هم تحصیل کرده‌ایم. در حقیقت وضعیت ما آلترا عَن است.داشتم می‌گفتم در انگلیس کار نیست، خصوصاً که ایرانی هم باشی، البته می‌شود رفت توی من و تو، بدبختی بر و رو هم نداریم- یعنی من، خانم سا که کیم نواک است لا مصب- مگر این‌که بروم دیلر علف شوم. من هم که تخم این‌ کارهارا ندارم. اصولاً من تخم چند کار خیلی محدود و ناز را دارم و لا غیر. ایشان معتقدند اگر بنا به رفتن باشد فقط انگلیس، نمی‌دانم چرا با انگلیس مشکل دارم. شاید چون طرفدار ایرلندم. گلستون‌بری در تصاویر که لااقل خیلی خوب است. اولاً که بالا تنه‌ها لختند. و من چیزی که خیلی دوست دارم اول ماست توت‌فرنگی کاله است و بعد بالاتنه‌ی لخت – راستش من زیاد پاایین تنه‌ی لخت دوست ندارم، به نظرم فاجعه است، چه پایین تنه دارای بر آمدگی ِ آویزان طور باشد چه دارای حفره‌ی زخم مانند-، دوم این‌که مقادیر زیادی «راک‌اندرول هنوز زنده است «را می‌توان از فضای گلستون‌بری استشمام کرد. خانم سا معتقدند که من تا کی می‌خواهم به فکر نباشم؟ پس من کی قرار است فکر کنم؟ ترجیح خودم این است که اصلاً فکر نکنم. اگر از من بپرسند زندگی چیست، به آن‌ها خواهم گفت که از بد کسی این سوال را کرده‌اند، چون تا به حال به این که زندگی چیست فکر نکرده. زندگی همین است که هست. من که اسلام نیستم برای هر چیزی – هر کسشری- فکر کرده باشم. من کسرا هستم، مردی که برای هیچ‌چیز-هیچ کسشری- فکری نکرد. در گلستون‌بری کسی تفکر نمی‌کند. همه موسیقی گوش می‌کنند، مستند و می‌چوقند. خانم سا معتقد است که کاهلی تا به کی؟ من معتقدم تا هر وقت شد، اما می‌گویم تا سی و دو سه سالگی، و اگر ایشان خوش‌اخلاق باشند، می‌گویم تا سی و پنج سالگی، والله.  آدم دپرس و ناراحتی هستم که مثل بختک افتاده روی زندگی خانم سا. خدا صبرش دهد. ایشان در این موارد می‌گویند به خودت بیا. تو چیزیت نیست. آدم تا کی باید برای دوست‌دخترش غمیش بیاید؟ این دوست دختر است که معمولاً غمیش می‌آید. برای همین من همین جا خانم سا را کاندیدای جایزه‌ی دوست دختر برتر تمام اعصار می‌کنم.

در گلستون‌بری  مردم هر کشور پرچمشان را هوا کرده‌اند. داشتم فکر می‌کردم اگر من آن‌جا بودم باید پرچم جمهوری اسلامی ایران را هوا می‌کردم. چون به هر حال اسم کشور من این است. و پرچم دارد. جمهوری اسلامی ایران. بله غم انگیز است که اسم کشورتان هشت بخش باشد، درست مثل ترینیداد و توباگو. تازه این امکان برای کشورتان هست که اسمش فقط دو بخش داشته باشد: ای ران. پرچم کشورم بالاست، سفید و سبز و قرمز. رنگ ها را الله و اکبر از هم جدا می‌کند. وسط پرچم هم الله نشسته. هر کی نداند فکر می‌کند این مردم چه‌قدر با خدا – و یا تروریست  این‌جا انگلیس است، آن‌ها با پاکستانی‌ها طرف بوده‌اند، و خیر، من نژادپرست نیستم، اما یک چیزهایی می‌دانم-هستند. اگر از من بپرسند برایشان توضیح می‌دهم که من این پرچم را انتخاب نکرده‌ام. و اگر دست من بود این پرچم خیلی خوشگل‌تر و پلنگ‌تر بود و پشم‌هایتان می‌ریخت، چون من خوش‌سلیقه‌ام. و از آن‌ها می‌خواهم آرامششان را حفظ کنند، آن الله فقط  یک اسم است. نه بیشتر. آن‌ها احتمالاً می‌پرسند چرا این الله شبیه شمشیر شده. بعد من می‌گویم پس دوست دارید شبیه چی بشود؟ شبیه داس؟ شما انگلیسی‌های از خود راضی. انگلیسی‌ها بعد از من می‌پرسیدند که آیا در ایران ما سوار شتر می‌شویم؟ و من کفرم در می‌آمد. چرا نمی‌خواهید بفهمید؟ این‌جا شترها سوار مردمند. متاسفانه نمی‌فهمند. اصلاً الان که فکر می‌کنم شاید به گلستون‌بری نروم. پرچم خودتان چه شکلی است؟ من شرایط روز را درک می‌کنم، دیگر از اوئسیس خبری نیست، برادران گالاگر قبل از کنسرتشان در پاریس، با هم کتک‌کاری کردند، لیام گیتار نوئل را شکست، نوئل گروه را  ترک کرد، اوئسیس دیسبند شد. الان بیفی کلایرو و همچنین کینگز آو لیئون هستند، بدک نیستند، کاچی بی از هیچی. خانم سا معتقد است من آدم روی اعصابی هستم، همه‌ش یک مشت اسم اجق وجق ردیف می‌کنم و اطلاعاتی از این اسامی دارم که به درد هیچ‌کس نمی‌خورد. همین چند وقت پیش یکی بهم ای‌میل زد و از من راجع به بیتلز، و این‌که توی فلان ترانه منظور شاعر چه بوده پرسید، انگار دنیا را به من داده بودند. من دوست داشتم متخصص بیتلز باشم. خانم سا معتقد است که به اندازه‌ی کافی بیتلز گوش کرده است، و دلش می‌خواهد چیزهای تازه گوش کند. دیگر چه؟ بی‌حرمتی از این بالاتر؟ اگر کس دیگری بود دیگر تحویلش نمی‌گرفتم، اما او خانم سا است، کاندیدای جایزه‌ی دوست دختر برتر در تمام اعصار، جایزه هم مطلقاً فلش مموری و خودنویس نخواهد بود. در گلستون‌بری بالا تنه‌ام لخت خواهد بود و شلوار کوتاه خواهم پوشید و چه بسا کفش نپوشم و صندل پام کنم. کارهای نکرده. خانم سا می‌گوید مثل این عمله‌های ندید بدید هستم که در دوبی آبروی ایرانی‌ها را می‌برند بس که آرایش می‌کنند. باید بپذیرد که من عقده‌ای هستم. دوست دارم تنم افتاب بخورد و از این رنگ مثل گچش فاصله بگیرد. دوست دارم کلاه ماهی‌گیری هم سرم باشد. خانم سا می‌گویند نصیب نشی. اما من نصیب شده‌ام و برای دعا خواندن کمی دیر است. کاریم نمی‌شود کرد. در گلستون‌بری خبری از پرچم نخواهد بود. الان فکرهایم را کردم. اگر از من پرسیدند کجایی هستی، می‌گویم به تو چه. اگر پرسیدند چرا هاری حالا انقدر؟ می‌گویم به تو چه و وقتی ریختند سرم و کتکم زدند، دو تا به توچه و هف هشتا گه خوردم می‌گویم.