توکیوی بیست و هفت ساله

بله، مادرم یک ظرف صورتی داشت مخصوص مایکرویو، که الان دیگر با خیال راحت به من قالبش کرده. چون در شرکت جدید سیستم مایکرویو است نه اجاق و من می‌ترسم، به خاطر اشعه‌ها و سرطان و حتی بلد نیستم با مایکرویو درست کار کنم، زمان درست را تشخیص دهم و چه و چه. جدا از این‌ها اعتماد به نفسم توی پاهام است. فکر می‌کنم چند نفر چند جا دارند برای من توطئه می‌کنند و شب باید بتمن شوم بروم بگایمشان برگردم توی تخت، که خب این هم توهم است. چون بت‌من یک شهر است در چین، ظاهراً. و آدم‌ها نمی‌توانند شهر شوند، اما اگر شدنی بود من توکیو بودم. دیگر وقتش است که بچه دار شوم شاید زندگیم رنگی بگیرد. می‌گویند بچه که بیاید همه‌چیز درست می‌شود. کفش‌ها جفت، لباس‌ها جمع می‌شوند. شکم‌ها تورفته و پیتزا ارزان به فروش می‌رسد. کوکاهای رژیمی برچیده شده و کوکاهای مضر و کشنده‌تری تولید می‌شوند. و شب‌ها، شب‌ها چه بشوند که خوب‌تر شوند…؟ اممم…شب‌ها عاری از سوسک می‌شوند.

چند ساعت بعد…

البته همه می‌روند و در یک ناهارخوری  در طبقه‌ی بالا غذایشان را می‌خورند. به من هم گفتند بیا اما من نرفتم. چون…مسخره است چون فکر کردم ممکن است نتوانم مایکرویو لعنتی را روشن کنم. و همراه با ظرف صورتی ناهارم -دوتایی-کنف شویم. باید از مادرم می‌پرسیدم چند دقیقه. از دوستم پویا پرسیدم که آنلاین بود. تازه هم از گرجستان برگشته. می‌گوید جای تو خالی بود. گفتم می‌آمد همه را زهر مار می‌کردم. احتمالاً می‌نشستم غم و غصه می‌خوردم و همه از من عقشان می‌گرفت. دستشان را می‌گذاشتند جلوی دهانشان که عق‌ها نریزد روی چمن‌های گرجستان. یا حالا کف پیاده‌رو. چون گرجستان که فقط چمن ندارد، حتماً پیاده‌رو هم دارد. البته من ندیدم. من کجا را دیدم؟ سوال خوبی بود. مثل سفر آخری که رفتم توی خودم، توی گرجستان هم لابد همین کار را می‌کردم، می‌رفتم توی دو متری ِ خودم و می‌دیدم چه‌قدر شبیه به یک کباب کوبیده هستم، فقط یک سیخ ازم رد نشده. حالا ممکن است بگویند این پسره چرا هیچ‌وقت نمی‌آید با ما ناهار بخورد؟ ما عنیم؟ خودش عن است؟ نکند هورت می‌کشد آب می‌خورد، یا برنج از لک و لنچش می‌ریزد. آخر این بحث‌ها هم بود. بحث این‌که آدم‌ها بد غذا می‌خورند. حالا فکر می‌کنند من موقع غذا خوردن برنج یا عن دماغ گوله میکنم و دیگر نیامدم بالا تا حالشن بهم نخورد. اما من به تنهایی احتیاج دارم قضیه این است. حوصله ندارم. قضیه فقط این است.کاش نفس کشیدن ارادی بود. همین الان که این سه خط آخر را نوشتم هفده بار نفس کشیدم. چون آسم باعث می‌شود تندتر نفس بکشم. احتمالاً. دانشمندانی خواهم داشت که رویش کارکنند، اگر عمری بود. خود من یک سال زمان گذاشتم که موقع آب خوردن گلویم صدای قورت قورت ندهد. این هم تقصیر کارتون‌هایی است که در بچگی دیدم. علی‌الخصوص اگر اشتباه نکنم، پدر هاکلبری فین خیلی در این امر مقصر بود. رفتم توی آشپزخانه غذای صورتی‌م را از توی یخچال در آوردم. کمی به مایکرویو نگاه کردم. نوشته سامسونگ. تخصص سامسونگ تولید کردن جنس آشغال است. غذایم را گذاشتم آن تو. پیچ را پیچاندم دیدم دارد سی تا سی تا می‌رود بالا، این نمی‌تواند دقیقه باشد. زمان در مایکرویو کمتر از این صحبت‌هاست. این ثانیه است. پویا گفته بود دو دقیقه. آمدم بیرون. کم مانده بود از در آشپزخانه که می‌آیم بیرون داد بزنم یسسسسسس. آمدم نشستم این پشت روی صندلی. این صندلی‌نشینی کونم را بزرگ کرده و ریخت جنیفر لوپز را هم ندارم که جالب توجه باشم و دیر یا زود یا باید ورزش کنم یا این‌که تصمیم بگیرم مایکل مور شوم. چون امکانی برای جنیفر لوپز شدن نمی‌بینم.

حالا آمدم نوشته را با این جمله که دارم چی گوش می‌کنم به پایان ببرم، دیدم کار بی‌خودی است. ولی خب، بن هارپر.

نوشته‌ای در مورد کار یا چیزی شبیه به آن – پارت اول

هشدار : این نوشته فوق‌العاده کسل‌کننده است، لطفاً ماوس را روی کلوز ببرید و کلیک کنید.

اولین کار زندگی‌م… حتی به خاطرش پول هم نگرفتم. اصفهان بودم، دوستم نمایندگی ِ پومای اصفهان را گرفته بود و با شریکش – که سهم اصلی را داشت- در شیخ صدوق مستقر بودند. من پیشنهاد دادم که بیایم بایستم و برایتان بفروشم. چون فکر می‌کردم آن‌ها بلد نیستند بفروشند. مثلاً اگر یکی می‌آمد تو می‌گفتند قیمت‌ها رو کفش‌ها هست، و همان‌جا می‌نشستند و تکنو گوش می‌دادند. آن موقع هنوز به ترنس می‌گفتیم تکنو. البته منظور من این نیست که مثل فروشندگان  فروشگاه‌های علی دایی بیفتند دنبال مشتری و با حرم نفس، پشت گردن مشتری را ماساژ دهند، اما به هر حال انفعالی در آن‌ها دیده بودم که به نظرم به ضررشان تمام می‌شد. اصفهان در سال 83 که این اتفاق‌ها می‌افتاد یک نمایندگی ِ پومای دیگر هم در یک جای خوب شهر داشت که متاسفانه اسمش یادم نیست، اما پایین زاینده‌رود بود و کنارش هاکوپیان و یک جوجه‌کبابی ِ پلنگ به اسم بوستان قرار داشتند.

بنده تا قبل از آشنایی با خانم سا و بعد از آن برادرم -چون من با برادرم زیاد آشنا نبودم، جدی- در زمینه‌ی انتخاب لباس مارک و برند را لحاظ نمی‌کرده و به قول دوستان یول بودم. سیستم خریدم این بود که مادرم می‌رفت و از یک لباس بچه‌فروشی – حتی در سنین بلوغ و غرور جوانی- در گیشا برایم لباس می‌خرید و من هم راضی بودم. حتی کفش را هم داداشم می‌رفت می‌خرید و چون شماره‌ی پایمان یکی بود، هیچ مشکلی پیش نمی‌آمد. برای من مسئله‌ای نیست که بگویم نمی‌دانستم اسم این برندها چیست. من تنها برند جردن را می‌شناختم و آدیداس را. علامت تیک نایکی -که در گذشته آن را نایک می‌خواندیم و گذشت سال‌ها چه بر سر ما آورد؟-  را هم علامت تیک می‌دانستم. می‌گفتم، آها این همان است که لباس تیم ملی آمریکا را می‌زد. قضیه‌ی من این بود. البته اسمش را شنیده بودم چون به هر حال من در شهر به مدرسه می‌رفتم. با این حال در دانشگاه بود که فهمیدم کفش نایکی دارم. و کفش خیلی خوبی هم دارم. این هم به خاطر داداشم بود. متاسفانه آن دوستم که مغازه را باز کرده بود فکر می‌کرد خیلی بارم است. فکر می‌کرد من یک خوش‌تیپ قوزی و تهرانی هستم، با صدتا دختر ِ موس‌موس کن پشت سرم، که این اشتباه بود. دوستم دوست داشت بازیگر شود. اما می‌گفت این لهجه نمی‌گذارد که بازیگر شود. مشکلات عشقی هم داشت. می‌گفت کسراییه این مریمیه به من می‌گد هندونه. مریمیه که به گویش اصفهانی یعنی مریم، دختری بود که او را به خاطر چاق بودنش رد کرده بود. دوستم الان لاغر است. سرچش کردم در فیس بوک تا ببینم چه شکلی شده. خیلی لاغر شده بود، البته ادش نکردم. چون اعتماد به نفس ندارم که بگوید چرا این ریختی شدی. به هر حال… دوستم بنا به شخصیتی که داشت و بنا به محیطی که در اصفهان حاکم بود باید کسی می‌شد، در تحصیل برخلاف خانواده‌ش موفقیت چندانی نداشت، در دانشگاه غیرانتفاعی درس می‌خواند و نه دولتی. و رفقایش هم آدم‌های امثال من بودند. آس و پاس و الکی‌خوش. او باید می‌رفت جزو بچه‌معروف‌ها که پرادو سوار می‌شوند. مشکلش این بود که آردی داشت و پسردایی  مریم ماکسیما. دوستم البته چاق نبود، داداش روان‌پزشکش بستش به قرص و این قرص‌ها چاقش کرده بودند، چاق و افسرده. چون با یک دختری سکس کرده بود و بعد توهم زده بود که ایدز گرفته و بعد نمی‌رفت آزمایش بدهد و خیالش راحت شود، چون می‌ترسید جواب آزمایش مثبت باشد. قرص که خورد آرام گرفت بعد هم رفت آزمایش داد اما دیگر نتوانست بگذارد کنار. دوستم خیال می‌کرد من به کار و کسبش کمک می‌کنم. چون دوستان زیادی در داانشگاه داشتم و اگر آن‌ها به آن مغازه می‌آمدند شاید خریدکی هم می‌کردند. البته این اتفاق هرگز نیفتاد. من یک ماه ان‌جا بودم. یک بار یک دختری آمد تو و پرسید آیا شما با پومای اسکان یکی هستید؟ و من گفتم….اممم…نمی‌دونم. برگشت به مادرش گفت بریم، تقلن. واقعاً هم نمی‌دانستم و برای همین از شریک دوستم پرسیدم یکی هستیم؟ و او هم گفت بله. بعد قرار شد من بروم و حرف از پول به میان امد. سال 83 در اصفهان با چهل‌هزارتومان اجاره‌ی خانه در خاقانی و چهل‌هزارتومن توجیبی روزگارم بد نبود اما این دلیل نمی‌شد که دستمزدم را ندهند. به جای دستمزدم یک بادگیر ورداشتم. که همین پارسال مارکش توی لباسشویی بالکل پاک شد.

بلافاصله کارورزی‌م شروع شد، شایدبه نظر شما کارورزی تجربه‌ی کاری نباشد. دختر رضا ارحام صدر استاد ما در دانشگاه بود. ایشان مدیر فنی یکی از بهترین آژانس‌های اصفهان یعنی پرستیژ بودند – الان را نمی‌دانم- و به ما تیکتینگ درس می‌دادند. بنده کارورزی‌م را هم پیش ایشان و در آن آژانس گذراندم. او یکی از بهترین آدم‌هایی است که در زندگی دیده‌ام، بسیار متشخص و مودب و آدم حسابی بود و واقعاً هم استاد بود و جداً هم سعی داشت در کارورزی چیزی بهم یاد دهد، اما نشد، چون هم خنگ بودم و هم بی‌علاقه. من همان‌جا فهمیدم به کاری که تویش باید یک سری قاعده را رعایت کنم علاقه‌مند نیسته و متنفر هسته. کارورزی دومم باید در هتل می‌گذشت، اما هتل‌ها معمولاً ما را به چشم خر حمال می‌دیدند. برای همین رفتم پیش آقای زاهدی ِ مدیر گروه، که اکنون دکتر شده. و گفتم آیا می‌شود رفت به رستوران؟ خیلی هم خوشحال شد. آقای زاهدی مخالف ادامه‌ی تحصیل بچه‌ها در اشل‌های بالاتر بود و معتقد بود شما نیروی آموزشی‌ای هستید که باید کارهای پست را شیک انجام دهید. البته به نظر من گارسون شدن/ بودن پست نبود/ و نیست. اما به نظر آقای زاهدی چی؟ نظر او بود که اهمیت داشت. برای همین  توسط دوستم به رستوران شهرزاد معرفی شدم، که آن موقع در اصفهان شماره دو بود. شماره یک خوان گستر بود. آقای فرودستان مدیر شهرزاد که یکی دیگر از بهترین‌آدم‌هایی است که در زندگی ملاقات کرده‌ام، شوهرخاله‌ی پویا – دوستم – بود و معتقد بود که درست نیست بنده غذا بیاورم و ببرم. و در شان من نیست. البته من شان را به این چیزها نمی‌دانم. بس که گلم. به هر حال قرار شد  با تمامی قسمت‌ها آشنا باشم و روزی یک ساعت بیایم و در مورد رستوران‌داری یادداشت بنویسم. من می‌نشستم و تعداد کانال‌های کولر را می‌شمردم. تعداد صندلی‌ها، میزها، یک‌بار هم آدم‌های طاس را شمردم. یک بار بچه‌ها را. تماماً کس‌کلک‌بازی بود. آقای فرودستان می‌گفت آقای مهندس غذا نمی‌خوری؟ می‌گفتم نه سیرم. البته نبودم. ولی خب.

بعد که آمدم تهران، رفتم کتابفروشی. از کتابفروشی زیاد خوانده‌اید بس که از پول کمم و از رفتار ناجوانمردانه‌ی همکارم نوشته بودم همه‌ی‌تان یکی یک دور را حداقل بالا آورده‌اید. منصف باشیم. همکارم دسته‌ی گل بود. شاید سخت‌گیری بر من لازم بوده. تقصیر او نیست که وضع مالی‌ش از من بهتر بود، و من نباید حسودی می‌کردم. این تقصیر مردم نیست که وضعشان از ما بهتر یا بدتر است.  از بالای منبر بیایم پایین و بحث کسل‌کننده را ادامه بدهم.  کتابفروشی فقط محل کار نبود، من آن‌جا زندگی کردم و یاد گرفتم. از همکارم. از رییسم. از مردم. از کتاب‌ها. ازآقای نقاش. همه‌ی برخوردهایی که با آدم‌های آن‌جا داشتم بعداً به نوعی به من کمک کردند. کتابفروشی جایی قرار داشت که در آن پرنده پر نمی‌زد. اما دو تا سگ داشت. دو تا سگ بزرگ نگهبان نژاددار داشت که من نمی‌دانم چی بودند، سگ‌ها حتی نمی‌گذاشتند پای مشتری برسد تو. یکی از وظایف من این بود که نگذارم سگ‌ها مشتری را تکه‌پاره کنند. سگ‌ها بالطبع در محل دشمن کم نداشتند. واق‌واق کردنشان لابد دهن اهالی محل را زده بود. یک روز آمدم کتاب‌فروشی و دیدم توی حیاط و بیرون از آن کلا‌غ مرده باریده. کلاغ‌ها با حالتی مظلوم دمر افتاده بودند و از دهانشان خون بیرون زده بود. معلوم شد که می‌خواستند سگ‌ها را مسموم کنند اما نابینا خوانده بودند. شیوه‌ی کار در کتاب‌فروشی مثل فروشگاه لباس نبود که بیفتم دنبال مشتری که هر کمکی خواستید من هستم. کسی که وارد کتاب‌فروشی می‌شود متاسفانه از شما انتظار دارد یک کتاب خوب بدهید دستش. این سوال کتاب خوب را از کم‌خوان ترین تا علامه‌ی دهر‌ترین مشتری از آدم می‌پرسد و آدم باید همیشه یک چیزی در چنته داشته باشد. با این‌حال بنده چون به تعداد انگشت‌های دستم هم کتاب مورد علاقه نداشتم و ندارم، خیلی در این زمینه موفق نبودم. برای همین از آن‌ها می‌پرسیدم قبلاً از چه خوششان آمده. می‌گفتند بامداد خمار؟ فخرالنسا را ببرید. بعد باید هر روز فروشمان را می‌نوشتیم. همیشه یک عدد بسیار کم. من پولم را روز‌به‌روز از آن‌جا برمی‌داشتم و باید بگویم به خاطر سطح فرهنگ عمومی ِ بالا و تمدن پشت سرمان خیلی روزها حتی اندازه‌ی همان یک روز هم توی صندوق نبود. از سال 84 من به ازای چاهار ساعت کار بنده 3500 تومان از صندوق برمی‌داشتم که این عدد در سال 89 به نه هزارتومن رسیده بود.آقای نقاش خیلی وقت‌ها فکر می‌کرد من آن‌جا یک پادو هستم-شاید هم بودم- و برمی‌داشت مقاله‌هایی که برای ایراندخت و نافه می‌نوشت را می‌داد من تایپ کنم. این رفتارها من را ناراحت می‌کرد. یک بار هم یک هنرپیشه‌ای که با کل مجموعه ارتباط داشت از من خواست برایش کتاب پست کنم. منتها رودرواسی اجازه نداد که این درخواست را رد کنم، اما گفتم اضافه کار می‌خواهم، و آن‌ها هم موافقت کردند. چند بار تمام جرئتم را جمع کردم تا بروم پیش رییسم و بگویم این‌ها نوشته‌های من هستند و لطفاً کمکم کنید. یک موقعی سودای داستان‌نویسی داشتم. اما هربار نشد. موقعیت‌ها مناسب نبود عزیزی را از دست داده بودند، یا مسافر فرنگ بودند. نشد. الان هم که دیگر قضیه را متفاوت می‌بینم. دوست ندارم نویسنده باشم. چون حتی با شش ماه پیشم متفاوت هستم. شمار پست‌هاییم که این‌جا پابلیش نشده‌اند بیست و شش است. شمار آن‌هایی که  پاک شده‌اند از این هم بیشتر است. یک وبلاگ مخفی دارم که خواننده دارد. و یکی که هیچ خواننده‌ای ندارد. خودم هم نمی‌دانم دارم چه می‌کنم و از جان نوشتن چه می‌خواهم. اما می‌دانم که نویسنده نیستم. صرف این‌که خوانده شوید نویسنده نمی‌شوید. آرزوی نوشتن کم‌کم خودش را با آرزوی مرگ عوض کرده. هر روز صبح توی راه‌پله فکر می‌کنم آیا امروز روزش است؟ امروز تمام می‌شود؟ برای همین همه‌ش سعی می‌کنم خوش اخلاق باشم. می‌گویم امروز روز آخر است. امروز تمام می‌شود و حد اقل اگر چشم‌نواز نیستی، بگذار بگویند اخلاقش خوب بود. بعضی روزها اما دیرم شده و یادم می‌رود به این چیزها فکر کنم و برای همین جوهر انقوزه‌ام. چرا وسط کتاب‌فروشی یاد این چیزها افتادم؟ چون کتابفروشی زندگی  من بود. بالا، پایین، چپ، راست در آن زیاد دیدم. شاید.

بدترین خاطره‌ام از کتابفروشی برمی‌گردد به معلم بدعنقی که می‌آمد به قصد خرید ارزان‌تر. می‌گویم ارزان‌تر چون ما واقعاً کتاب‌ها را ارزان می‌فروشیم. برنمی‌داریم -حواستان هست از فعل زمان حال استفاده می‌کنم؟- قیمت‌ها را ماژیکی کنیم. در کتابفروشی ِ ما( ب َ له؟؟؟ ما؟؟) کتاب‌ها از سال‌های قبل مانده‌اند و برای همین ارزان به نظر می‌رسند.و رییس معتقد بود که خیلی زشت است قیمت را عوض کنیم. رییس معتقد بود باید به سربازها و به تازه‌عروس‌ها کلی تخفیف بدهیم. رییس این چنین آدمی بود. روحیه‌ی همه در آن‌جا فوق‌العاده عجیب بود. الان می‌فهمم که این به نفع من شده. یعنی پنج سال زندگی در کنار همچین آدم‌هایی را می‌گویم. اما خاطره‌ی بد -به جز این‌که باید همه‌ی کتاب‌هایی نشر چشمه را می‌شناختم!- معلم آمد و یک مثلاً حافظ نفیس را پسندید. کتاب قیمتی نداشت. معلم می‌‎گفت اینها دو هزار تومن است. من مطمئن بودم که این دو هزار تومن نیست. نمی‌تواند باشد. گفت زنگ بزنیم ناشر. زنگ زدم ناشر. اما کسی جواب نمی‌داد. کار زشتی که کردم این بود که وانمود کردم آن‌طرف خط کسی هست، با ناشر فرضی خداحافظی کردم و تلفن را گذاشتم و گفتم آقای یوسفی گفتند هفت هزار تومن است. بله، خیلی زشت شد. او رفت فرداش آمد گفت دزد. دانشجوی دزد خجالت نمی‌کشی دروغ‌ می‌گویی؟ من رفتم کتاب را پنج هزار و پانصد تومن خریدم. موقعیت پیچیده‌ای بود. اما من اصلاً سرش پشیمان نشدم. گفتم لطفاً بفرمایید بیرون. او هم باز گفت دزد. این موضوع اکثراً مرا به این فکر فرو می‌برد که اصلاً چرا راستش را نگفتم که جواب ندادند؟ او که نمی‌توانست کتاب را به زور ببرد؟ این‌که او چند بار مرا صدا زد دزد، دزد، جوری که انگار ارث پدرش را خورده‌ام یا از خانه‌شان نمک‌دان ِ شمالی بلند کرده‌ام هنوز یکی از بدترین چیزهاییست که در زندگی به یاد می‌آورم. خاطره‌ی خوبم هم مربوط به زمانی است که مدرس صادقی می‌خواست بیاید عینکش که جامانده را ببرد، اما نیامد. و من کل مغازه را درست چیده بودم و از نوشته‌هایم هم پرینت گرفته بودم. اما هیچ‌وقت نیامد. سرایدار را فرستاد پی عینکش.

همزمان در یک شرکت دیگر کار می‌کردم. این شرکت همایش برگزار می‌کرد و یک سری جوان که زبان و کامپیوتر بلد بودند را لازم داشت. پول خوب که نمی‌دادند، اما مجموعاً خوش می‌گذشت. و الان توجه کردم دیدم بیشتر از دو هزار کلمه شده و بهتر است دو قسمتش کنم…بله دو قسمتش می‌کنم. اصلاً شاید ادامه‌ش را هم ننوشتم. چه اهمیتی دارد. متاسفانه هیچ چیز هیچ اهمیتی ندارد و از دست  هیچ‌کس هم کاری بر نمی‌آید. تاز مانی که همه همدیگر را تیکه پاره کنند و چیزهایی مثل این.

سیصد و چهار

خاله‌ی مادرم خانه‌ی ماست و شوهرش هم همراهش است. چون‌که اصلاً شوهرش مریضی – و سیبیل – دارد وآن‌ها از شهسوار آمده‌اند. و چون آن‌ها این‌جا هستند مادرم به پدرم می‌گوید که یک دست به موهایت -کدام مو خانم؟ -بکش، مثل اینشتین شدی. پدرم می‌گوید امر دیگری نیست مادام کوری؟  مادرم از این‌که خاله‌اش این‌ها دیر راه می‌افتند و یک یا دوی شب می‌رسند تهران ناراحت است اما چاره‌ای ندارد چون ما بهشان پونزده میلیون تومان بدهی داریم. می‌گوید چون بدهی دارد زبانش هم کوتاه است. پدرم در این موارد دقت می‌کند. دقت کردنش به این ترتیب است که به مادرم چشم می‌دوزد، چشم راستش را تنگ تر می‌کند و آن گوشش که بهتر می‌شنود -که معمولاً چپی است- را به سمت مادرم می‌گیرد و لب زیرین را با دندان‌های بالایش- دندان‌های مصنوعی ِ بالایش- می‌گزد. من می‌گویم من بدهی‌تان را می‌دهم. قرار است خیلی کارها کنم، تنها با یک تعویض شغل ساده می‌خواهم ماشین را عوض کنم تا این همه مرارت نکشیم، خانه را عوض کنیم تا این همه خجالت نکشیم، قرض‌ها را بدهیم  تا مهمان‌ها دوی شب نیایند، می‌خواهم بروم زیر ِ بار قسط، یک رمان از پرداخت قسط بنویسم. از دوشیفت کار کردن، از بی‌خوابی، از دیدن فیلم در رختخواب، چون کارکردی مثل دیازپام دارد، بی‌عوارض جانبی. مادرم می‌گوید بچه جون بزار بری سر کار بعد بیا عره گوز کن. پدرم هم می‌زند به تختی که رویش نشسته، می‌گوید پول‌هایت را جمع کن ببر بده بانک مسکن، حساب جوانان. الان ده سالی هست که پولی به حساب بانک مسکنم ریخته نشده. به پدرم گفتم که من پول به بانک نمی‌دهم، این بدترین کاری است که دیده‌ام یکی با زندگی‌اش بکند. منظورم پدرم است. پدرم می‌گوید باز خر شدا، می‌گویم برو حساب باز کن نه این‌که پولت را بگذاری  بانک. به هر حال متاسفانه زندگی ادامه دارد. این بهترین اتفاق ممکنه نیست، ولی خب.

ده سال تنهایی – نوشته‌ای در مورد وبلاگ

این نوشته تحت تاثیر این نوشته است.

بنده در سال‌های آغازین دهه‌ی هشتاد کامپیوتر نداشتم، دیدن کی‌بورد هولم می‌کرد و کنجکاو بودم بدانم درون کیس‌ها چیست. تقریباً همه در مدرسه از چت‌روم و ای‌میل و … و دخترهایی صحبت می‌کردند که خیلی خوشگل هستند اما تا حالا ندیدندشان. در همان سن و سال من پای پنجره با دخترهای محل دوست می‌شدم. صحبت می‌کردند و مثل بز خیره به آن‌ها یا به زمین نگاه می‌کردم. این بستگی به شرایط داشت، همین خیره بودن. البته بنده قبلاً کامپیوتر داشتم، کامپیوتری که از عمویم خریده بودیم. آر اس تی 286 ِ رایانه ساز. آن را آن موقع سیصد هزار تومان خریده بودیم. عمویم چند وقت بعد پنتیوم خرید. ما هم سگا و پلی‌استیشن خریدیم. بعد از یک مدت کامپیوتره را با مشقت رد کردیم. هیچ‌کس هم خریدارش نبود و به نظر می‌آمد که پیر پدرم در آمده بود تا آن را رد کند. چون می‌گفت شما بی‌لیاقت بودید. مادرم هم می‌گفت خریدن کامپیوتر احمقانه‌ترین کاری بود که در زندگی‌شان، زندگی‌ مشترکشان، بعد از ازدواج با پدرم انجام داده است. بنابراین کامپیوتر تصور ناخوشایندی در ذهن والدین بنده ایجاد کرد. چیز بزرگی که جای زیاد می‌گیرد. صدای زیاد می‌دهد، همان کار سگا را می‌کند. از سگا گران‌تر است. فقط با آن بازی می‌کنند. به سختی رد می‌شود. و مرافعه به پا می‌کند. به زحمت بازی‌های آن یادم می‌آید. یک مسابقه‌ی ماشین‌سواری داشت و یکی دو تا بازی ِ خیلی بد دیگر با گرافیک پیکسل پیکسل. بعد بنده دانشجو شدم. در دوران دانشجویی همچنان کامپیوتر نداشتیم و سگا جایش را به پلی‌استیشن داده بود که ما بهش می‌گفتیم سونی. سونی بازی کردم. سونی رو روشن کن. سونی داغ کرد. سونی. البته برادرم به این وضعیت اعتراض داشت. به همین نداشتن کامپیوتر. برادرم ذاتاً معترض است. آن موقع در اصفهان درس می‌خواندم. یک روز تمام جراتم را جمع کردم و رفتم توی یک کافی‌نت که در خاقانی و نزدیک خانه‌م بود . قبلاً دوستم برایم یاهو آی‌دی ساخته بود اما من هنوز نمی‌دانستم مسنجر چیست. البته شکلش را می‌شناختم چون هوشم در حد متوسط است و هوش‌های متوسط تصویر یاهو مسنجر را خوب به خاطر می‌سپارند. توی مسنجر یک بار با دختری دوست شدم که مجبورم کرد بلند شوم و او مطمئن شود که کوتوله نیستم. همان موقع‌ها حساب اورکاتم را هم سر و سامان می‌دادم. هر عکس خزی که داشتم-عکس‌هایی که به دیوار تکیه داده بودم و با نگاهی عمیق به افق زل زده بودم، یا عکسی که در دوربین نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم خوشگل هستم و برای همین دهانم نیمه‌باز مانده- و اسکن شده بود را ریخته بودم توی اورکات. خیلی از عکس‌ها سر و ته بودند و من حتی بلد نبودم چه‌طور می‌شود یک عکس را افقی یا عمودی کرد. برای همین زیر عکس‌ها می‌نوشتم لطفاً کامپیتور را بر عکس کنید و یا خودتان را سر و ته کنید و واقعاً فکر می‌کردم حرف بامزه‌ای زدم. وضعیت سال بعدی بهتر شد چون هم‌خانه‌م کامپیوتر داشت و  بعضی وقت‌ها به کامپیوترش دست می‌زدم. او هم اجازه می‌داد. همه‌ش کارت اینترنت می‌خریدم و و در سایت‌های نرم می‌رفتم  و تازه داشتم با چشم، بدن ِ زن را کشف می‌کردم-هنوز هم می‌کنم البته!-. او همه‌ش مرتضی و هایده گوش می‌داد و من اصرار داشتم که حتماً کاشف شوم، آن موقع همه‌چسز فیلتر نبود. بلوندها را. سبزه‌ها را. کله‌قرمزها را. کارتونی‌ها را. بعد احساس کردم این کار بیهوده است. و همه‌شان یک شکل هستند. اورکات هم خسته‌کننده و مهم‌تر از آن، فیلتر شده بود. گزگ آمده بود. آن موقع نمی‌دانستم وبلاگ چیست. هنوز خیلی مانده بود تا به وبلاگ نویسی برسم. البته اگر نوشتن منظور باشد ، یک دفتر داشتم. که تویش داستان می‌نوشتم. داستان‌های خیلی بد. برای یک گروه از بچه‌های شیخ بهایی – که اسم دانشگاه است-  خودم را آدم کارشناس و خبره‌ای جا زده بودم که نوشتن می‌داند. البته خیلی زود معلوم شد که این‌طور نیست. چون یک چیزی دادم تا در مجله‌ی دانشجوییشان چاپ کنند و انقدر نوشته‌م بد بود و راجع به گربه‌هایی بود که حرف می‌زنند و تویش ولنتاین داشت و پایی که لنگ می‌زند و پسری که غر می‌زند، لو رفت که فقط یک خالی‌بند هستم. البته همان نوشته بعداً باعث شد تا  مثلاً با یک سری کتاب خوب، یک سری آدم خوب و یک سری فیلم خوب آشنا شوم.  بعد  تصمیم گرفتم چند تا از نوشته‌هام را در گزگ بنویسم. نمی‌دانستم آلت + شیفت چیست. برای همین با کی بورد انگلیسی، فارسی می‌نوشتم که یعنی فینگلیش. خدا را شکر – یا لعنت بر شیطون که- یک نفر پیدایم کرد. خواهر دوستم بود. فکر کرد داستان‌های من جالب است. خوبی‌ش این بود که خیلی بیشتر از من، کتاب خوانده بود. کامپیوتر می‌دانست و این‌ها. بهم پیشنهاد کرد که وبلاگ بزنیم. اسمش مهسا بود و اسم من هم کسرا بود.  قرار شد با هم بنویسیم و اسم وبلاگ را بگذاریم مهرا. داستان هم بنویسیم. من قبول کردم و بعد چیزی در ذهنم جرقه زد گفتم خوب است که یک داستان را دو بار بنویسیم. یک روایت از تو، یک روایت از من. اسم وبلاگمان را گذاشتیم روایت‌ها دوگانه و احساس می‌کردیم خیلی خفنیم. بعد من با چند تا وبلاگ دیگر آشنا شدم. با پالپ فیکشن. عقاید یک دلقک. شراگیم. پیاده رو. جینکس و پیشتیل که یک نفرند. ایرانین ایدیت. یک پوریا. شود. گوزنولوژی یا پیازولوژی. بلانش. سازدهنی. هیچ‌هایکر. سان جون و … یکهو دیدم تمام آنچه تا به الان نوشته‌ایم خبط بوده. ما این داستان‌ها را چرا می‌نوشتیم؟ چرا فکر می‌کردیم کسی آن‌ها را می‌خواند؟ نوشته‌های ما هیچ حسی نداشتند. هیچی. خشک و خالی و بی‌روح بودند. موجب نمی‌شدند کسی به گا برود. قلبش درد بگیرد. از ته دل بخندد. فکر کند. آن‌ها هیچچی نبودند. یا شاید من دارم زیادی سخت می‌گیرم. اما اگر خوب بودند ادامه پیدا می‌کردند، مگر نه؟ دیگران توی وبلاگشان روح زندگی‌ را منعکس می‌کردند و ما؟ ما  کون وارو می‌دادیم. برای همین خیلی زود هر کداممان وبلاگ‌های خودمان را زدیم و روایت‌های دوگانه بسته شد. من آمده بودم تهران. برادرم جنگ جهانی دوم را برده بود. جنگ جهانی دوم عبارت بود از خرید کامپیوتر و جنگ جهانی اول چه بود؟ خرید گیتار الکتریک. دیگر پدرم در نمی‌آمد. دیگر نیازی نبود تا فینگلیش بفرستم برای مهسا و او فارسی‌ش کند. راه افتاده بودم. حرف را راه انداختم. و با خانم سا آشنا شدم، ایشان پشه‌ی خوشبختی را همان زمان شروع کردند به نوشتن. بعدتر با هم دو تایی شصت و سه – شصت و پنج را نوشتیم. بنده شصت و سه بودم و ایشان شصت و پنج. این کار را کردم که کوتاه نوشتن را یاد بگیرم و راهی که نمک ِ کلامی باید بپیماید تا به نمک نوشتاری برسد را پیدا کنم. بعد سر یک دعوای بی‌خود شصت و سه شصت و پنج را برای همیشه ول کرد و نوشتههاش را هم زد پاک کرد. من از لجش اسم وبلاگ را گذاشتم مونولوگ. که یعنی اشکال ندارد که رفتی من مثل کوه وایستاده‌م. بعد اسم حرف به نظرم مسخره می‌آمد. همه‌ی وبلاگ‌ها اسامی  خوب داشتند. برای همین بی‌بال و پر را امتحان کردم. و بعد وبلاگم فیلتر شد برای همین یک وبلاگ ساختم به اسم قزل‌آلایتان را این‌جا صید کنید. در این دوران کمی وبلاگ‌نویسی‌م استیبل شده بود و کمتر آدرس عوض می‌کردم. یک وبلاگ داستانی ِ سریالی را هم به موازات این دو پیش می‌بردم. تا این‌که رسید به انتخابات. لنگ دراز به نوشته‌ام در باب این‌که چرا کروبی بهتر است، لینک داد. از طریق لنگ‌دراز یک عالم وبلاگ خوب دیگر پیدا کردم و داشتم روانی می‌شدم که چرا  خوب نیستم؟ چرا این‌ها این‌جوری‌اند و در عوض من یک چپر چلاغم؟ به هر حال تجربه‌ی بلاگفا با رسیدن کامنت‌های تهدید آمیز بعد از انتخابات برای همیشه بسته شد. امروزه بنده تف خود را هم حواله‌ی بلاگفا نمی‌کنم. این‌جا را باز کردم. و از این‌که با ورد پرس پرواز می‌کنم خوشحالم.

 

گلویی که زیستگاه است

سر میز صبحانه مادرم داشت چایش را هم می‌زد. من هم داشتم کیک نسکافه‌ام را می‌خوردم تا بعد بروم سر کار. وقتی می‌گویم کیک نسکافه منظورم کیک خامه‌ای و این‌ها نیست، بلکه منظورم کیک خانگی‌ایست که از گلو پایین نمی‌رود. به خصوص صبح‌ها. این کیک‌های خانگی قبلاً هر دو سه ماه یک بار در خانه‌ی ما درست می‌شدند اما بعدترها وقتی پدرم میل سیری ناپذیری به شیرینی‌جات پیدا کرد و هزینه‌ی ابتیاع دانمارکی‌ از پول تو جیبی هفتگی داداشم بالاتر رفت مادرم تصمیم گرفت خودش یک چیزی درست کند. و کیک حانگی ِ گلو گیر کن را انتخاب کرد، شاید یکی از ماها خفه شدیم و او راحت شد. مادرم چایش را هم زد، سه بار قاشقش را کوبید روی لبه‌ی لیوان و خیلی آرام گفت ببین، گفتم هان. گفت این پسره علف می‌کشه. من زل زدم به کیکم. گفتم ئه؟ از کجا فهمیدی؟ گفت تو کیفش دیدم. دو سه بار توی دستشویی بو می‌اومد. گفتم ئه. مثل بز. مثل بزی که می‌گوید ئه. گفت من با سیگار مشکل ندارم، با علفم ندارم. اما مطمئن باش بعد می‌ره سراغ اون، سراغ فلان سراغ بیسار. احتمالاً هرویین و این‌ها را می‌گفت. من چیزی نگفتم و با کیکم صحبت می‌کردم. مثل تله‌پاتی. کیکم می‌گفت خاک تو سرت. مادرم گفت پریروز بهش گفتم این کثافت‌کاری‌هات رو خاتمه می‌دی وگرنه خودم رو آتیش می‌زنم. دیگر نمی‌شد به کیکم نگاه کنم. به مادرم نگاه کردم و گفتم وا. گفت والله، من طاقت ندارم. بعد من ناراحت شدم. دیدم ای بابا، ما همه‌ش موجب ناراحتی دیگران بودیم. من که بوده‌ام. دوستانم اعم از دختر و پسر، اعم حقیقی و مجازی، دور و نزدیک. همه را یک جوری رنجانده‌ام. حتی همکارهایم را. از کتاب‌فروشی بگیر تا الان. همه را به نوعی. همه‌ی رابطه‌هایم از طرف من خدشه دار شده بودند. مثل دیوانه‌ها زندگی کرده بودم و صبح امروز این را فهمیده بودم. دیدم ممکن است دیر شود. دیدم شاید دارم همان کار را با مادرم هم می‌کنم. حالا من نه، داداشم. داداشم هم مثل خودم است. یک ژن عنی داریم، که به موجب آن اطرافیان را اذیت می‌کنیم. فکر کردم این کل زندگی‌ام را تحت تاثیر قرار داده. نزدیک بود بغض کنم. چه چیزی رقت انگیز تر از یک خرس گنده‌ی بغض‌کرده سراغ دارید؟ همان طور که دستم را سایه‌بان کرده بودم و به چنگالم نگاه می‌کردم کیکم گفت یک چیزی بگو. گفتم مامان زندگی ما عمراً درست شود. بدترین حرف را زدم. مادرم گفت بچه‌جون تو هنوز اول راهی. گفتم هر چی تلاش می‌کنم هیچی نمی‌شود. دیگر خسته شده‌ام. نگفتم دیروز پریروز خودم را پرت کردم وسط اتوبان و فحش خوار مادر خوردم و بعد ترسان و لرزان کشیده‌ام کنار و سوار ماشینم شده‌ام. چون مادر آدم از کسخلی ِ فرزندش خوشحال نمی‌شود. به هر حال مادرم گفت عموت را ببین. تا یازده کار می‌کند. همه دوستش دارند. زندگی‌اش خوب. زنش خوشحال. بچه‌هاش خوشحال. یکی باید فداکاری کند. توئم اون جوری باش. به زنت هم احترام بزار، دوست داشتن قولی نیست، به حرمته. منظورش قابل درک نبود، اما این مکالمه‌‌ای بود که داشتیم.

تصور غالب بنده از سفر، دید زدن تن ِ برنزه است، آب میوه، مالش بدن -یا حالا  ماساژ-توسط دستان ِ ظریف وصل به تن برنزه، جوجه، عرق، عق، جوجه، عرق، عق، جوجه، عرق عق. همین. نه بیشتر، نه کمتر. نه شنایی، نه سکسی، نه شیطنت خارج از برنامه‌ای، نه عکسی. تصور قشنگی از سفر ندارم. اما این تصور من است و گمانم ارجینال باشد. احتمالاً روی اعصاب خانم سا هم باشد. اشکالی ندارد این فقط یک تصور است. هر چند خیلی ساده گرفته‌ام که در زندگانی زمین نخورم، اما هیچ‌وقت به وقوع نپیوسته است. یک تصور دیگر دارم که غالب نیست اما گه‌گاهی ابراز وجود می‌کند. در این یکی تصور بنده آدم شادی هستم، انگار که هیچ رنجی نکشیده باشم. در این تصور هم عرق هست. مستی در تصورات من نقش عدیده بازی می‌کند. در این یکی خبری از تن برنزه نیست. اما طبیعت یک حضور قوی و جر دهنده‌ای دارد. بقیه‌ی آدم‌ها هم در این تصور خیلی شاد هستند، و از شادی می‌گایند. از شادی روی پا بند نبوده و از شادی باز هم می‌گایند.

این مقدمه‌ی خسته کننده از تصورات ِ سفری‌ام برای این بود که از سفری که اخیراً به خطه‌ی ماهی‌پرور شمال ایران داشتم بنویسم.

در این چند روز تعطیلی بنا شد برویم شمال. جاده شلوغ بود. چون عید فطر دو روز تعطیل شده بود. من هم مثل هر انسان نرمال دیگری از ماه‌رمضان متنفر بودم -و هستم و خواهم بود- و خیلی خوشحال بودم که ماه‌رمضان تمام شده. برایم مهم نیست که یک روز دیر و زود بشود، شب احیای مردم جا‌به‌جا بشود و چه و چه. دلایل بهتری برای نگران شدن وجود دارند. داشتم می‌گفتم جاده شلوغ بود. و این باعث شد تا پدرمان در بیاید و تو نرود. ما از سمت رشت رفتیم. چون مقصد ما جاده‌ی اسالم به خلخال بود. شنفته بودیم، این جاده‌ی پلنگی است و جزو بهترین‌هاست. الان برگشتم دیدم می‌شود شنفته بودیم را شفته بودیم هم خواند.  بنده الان افسرده‌ام. این سومین سفری است که می‌روم بهتر شوم و بدتر برمی‌گردم. دلیلش هم مهم نیست. این صفجه را ببندید و ادامه را نخوانید. در غیر این صورت این بدترین سفرنامه‌ایست که خواهید خواند. توی رودبار زدیم کنار و از زیتون‌ها‌ی چیده شده در کنار هم عکس گرفتم. بعد رفتم از یک ظرف ِ بزرگ سیر خام هم عکس گرفتم. یارو به زنی که روی پله نشسته بود گفت داره عکس می‌گیره. گفتم دارم از سیر عکس می‌گیرم. یارو به زنه گفت، داره از سیر عکس می‌گیره. دست ِ پیرزن از روسریش افتاد پایین و همان‌جا  هم ماند. یارو گفت از زیتون‌ها گرفتی؟ گفتم گرفتم. بعد راه افتادم سمت ماشین. ماشین هیوندای سانتافه بود. مسلماً از ماشینی که من به طور معمول سوار می‌شوم بزرگ‌تر و بهتر است و کولر هم دارد. و آدم نگران قطره‌های چندش‌انگیز عرق روی سرو کله‌اش نمی‌شود. البته ماتیز هم کولر دارد. اما از  وقتی من یادم هست، کولر ماشین ما خراب بوده است. یک بار هم آمدم دریچه‌ی کولر خراب را ببندم-چون مریضم و کرم هم دارم- که شکست، و الان می‌ترسم خیلی قیمتش بشود، چون ازقشر آسیب پذیرم. به هر حال. نکته‌ی مهمی که در مورد کولر باید بگویم این است که کولر باعث می‌شود خودتان باشید. نکته‌ی دوم این است که تازگی‌ها مد شده همه می‌گویند کولر ماشین موچب کاهش مصرف بنزین می‌شود و دلایل جالبی هم دارند. و وقتی من یاد این موضوع می‌افتم که در سال چهل و دو که بنزین گوز تومن بود چک و چونه می‌زدم که شیشه‌ را بکشید پایین بنزین مصرف نشود، حرص می‌خورم. تقریباً تمام منجیل توی ترافیک گدشت. البته منجیل قبل از رودبار قرار دارد. هر چند این دو تا چسبیده‌اند به هم. اما یکی نیستند. نشان منجیل توربین‌های بادی است، اما نشان رودبار زیتون است. هر چند در منجیل هم می‌شود زیتون پیدا کرد. در این منطقه سپید رود هم قرار دارد. که من فکر می‌کردم اسمش سفید رود است درست مثل سفید رون. هر بار از این‌جا رد می‌شدیم – با خانواده –  خانواده اشاره می‌کرد که این‌جا مجسمه‌ی فرح نصب شده بود. فرح هم خوشگل است. برای همین همه او زا دوست دارند. اما الان خبری از مجسمه نیست. نباید هم باشد. وقتی رسیدیم رشت رفتیم و کته کباب خوردیم. البته نه در خود رشت. بلکه به سمت لاهیجان. در رستورانی به اسم آکواریوم. دوستم که کرد است پرسیید آقا ماستتون چیه؟ آفا گفت ماسته دیگه ماسته. دوستم که کرد است گفت ینی چی؟ او همیشه سوال می‌پرسد. کی چی چرا؟ از سوال‌های غالبش است. اما از ینی چی هم استفاده می‌کند. ادامه داد چه‌جوری؟ آقا گفت ماستش این‌طوری است که ظرف ماست را می‌آوریم و می‌ریزیم توی کاسه. صاب‌ماشین کباب محلی سفارش می‌دهد. که همان چنجه است . با باقلای سفت و خام و کبود، اشپل و سیر خورده می‌شود. اشپل تخم ماهی است. اما منظور از تخم بچه‌های ماهی است و نه خایه. ماهی‌ها ممکن است عاشق شوند اما خایه ندارند. اشپل بد کوفتی است و درکم نمی‌آید که مردم چه‌طور آن را با ولع می‌خورند. مادرم اشپل را با زرشک و گردو می‌ریزد تو کوکو سبزی. با زرشک مشکل ندارم و همین‌طور گردو اما اشپل باعث می‌شود کوکو از گلو سخت و به زور ماست پایین برود. بقیه‌ی ما کباب ترش سفارش دادشم. همه گفتند سفت بود، اما به نظر من خوب بود. ئه تومن. بعد رفتیم زیبا کنار و از مردی که او را شوری می‌نامم خانه‌اش را برای یک شب اجاره کردیم. شوری اسم مستعار است. خانه‌ی شوری را پنجاه‌هزار تومن اجاره کردیم. شوری از سر کار آمده بود. کلاه حصیری روی سرش داشت و شلوار و کفشش و همین‌طور پیراهنش گِل خالی بود. یا سر برنج‌کاری بود که بعید می‌دانم، یا ساختمان‌سازی. بچه‌ها خانه را دیدند و پسند هم کردند. شوری گفت این چند روز باران دهنشان را زده است. گفت که خدا را شکر که آفتاب شده و گفت ما هم پسرهای خوبی هستیم و این هم خانه‌ی خودش است. به شوری گفتیم که آیا آبکی دارد؟ گفت ودکا؟ ویسکی؟ گفتیم ویسکی.

خانه خیلی کوچک بود. با این وجود باید از پله بالا می‌رفتی تا به اتاق‌ها برسی. مشخصه‌ی دیگر خانه تمیز بودن آن بود. دوستم که بی‌کار است می‌گوید شمالی‌ها تمیزند. بالای تلویزیون عکس یک پسر جوان با پارچه‌ی سیاه در گوشه‌ی تصویر وچود داشت. پسر چشم‌ و ابروی مشکی داشت و زل زده بود توی دوربین و کی فکرش را می‌کرد که او مرده باشد؟ دستشویی فقط آب داغ داشت، پوست دستت ورم می‌کرد و بعد یواش یواش از بدنت جدا می‌شد. توی دستشویی از این عنکبوت ریغوها و شب‌پره اشباع بود. شب رفتیم ساحل. برای استفاده از ساحل باید هزار تومن بدهید. توی ساحل گشت می‌آمد و خانم‌ها را اذیت می‌کرد. نور رفته بود و نمی‌شد عکس خوبی گرفت و هیچ‌کس هم پایه‌ی قلیان کشیدن نود ، فقط وقت حرام کردیم. رفتیم پی نان و گوجه و خیار شور، چون قرار شد شب سوسیس بخوریم که با ریختن عرق، شب قبلش از هایپرمارکت خریده بودیم. پلی استیشن وصل کردند و به من گفتند که فیلم بگذارم و من اسکات پیلگریم علیه دنیا را گذاشتم چون فکر کردم این فیلم بامزه‌ایست و لابد همه می‌خندند، اما کسی درک نمی‌کرد و همه می‌گفتند چی شد؟ یا چی نوشت؟ و سوالاتی از این دست. بنابراین سعی کردم زیر نویس گیم آو ترانز را درست کنم و روی لپتاپ دوست هتلدارم نشان دهم، چون درکش ساده تر بود و ترکیب سکس و خشونت و شوالیه ترکیب پلنگی است. بعد توی کیسه‌خوابی که دوست بی‌کارم آورده بود خوابیدم. خدا می‌داند که کیسه خواب چه‌قدر گه است.

صبح نصفه ویسکی ِ باقی‌مانده از دیشب را ریختیم توی دلستر و آن یکی قوطی را هم جاساز کردیم. ار ما پنج نفر فقط من و یکی دیگر ویسکی خوردند. باید گفت از این پنج نفر چهار نفر در ماه مبارک روزه می‌گرفتند و من آن وسط چه جهنمی می‌کردم؟ به هر حال رفتیم سمت اسالم. آقای شوری از ما خیلی گرم خداحافظی کرد. در راه اسالم توی انزلی به عنوان صبحانه چنچه خوردیم. یعنی من چنجه خوردم. دوست بی‌کارم دل خورد. دوست کردم جگر. دوست صاب‌ماشینم چنچه و دنبالن و دمبه و جگر و دوست هتل‌دارم هم جگر. به نظر من این جمله باید سر لوحه‌ی کار همه باشد. فایده‌ی زندگی چی بود، اگر چنجه‌ای نبود؟ جمله‌ی مهمم تمام شد. چنجه سیخی هزار و هفتصد که در معیارهای من یعنی مفت. پشت این کبابی هم رودخانه بود و یک قایق هم بهش بسته بودند که باعث می‌شد آدم فکر کند چه‌قدر شمال قشنگ است. بعد رفتیم به گیسوم که قبل از تالش یا طالش است. این یک جنگل خارق‌العاده است که مردم تویش آشغال ریخته‌اند. دوست کردم می‌گوید چون شهرداری سطل آشغال نگذاشته. اما به نظر من اگر شهرداری یا جنگل‌داری، سطل آشغال هم بگذارند قایده‌ای ندارد. ریختن ِ کیسه از پنجره‌ی باز به بیرون در یک لحظه رخ می‌دهد و مثل آتش شهوت است. بعد به سمت اسالم رفتیم. جاده‌ی اسالم به خلخال دو بخش دارد. بخشی که پر است از درخت و بخشی که پر است از سر سبزی و دشت و دمن. بخش دوم پشم‌ آدم را می‌ریزاند. بخش اول هم البته بد نیست.از سان روف بالا می‌روم و عکس می‌اندازم. آیا من چه می‌کنم؟ عکس‌هایم خوب است؟ این‌ها عکسند؟ یا چیزهایی که من صرفاً می‌بینم؟ تازه دارم دوربینم را کشف می‌کنم. باد صورتم را نوازش که نه، می‌گاید. من این‌جا چه جهنمی می‌کنم. در جاده چالوس یک کپرهایی وجود دارد که همیشه هم شلوغ است و همه دارند سیخ سیخ کباب می‌خورند، و پدرم به آن‌ها می‌گوید کثافت. در یک چنین جایی توی این جاده می‌ایستیم. چند اردک هستند که خیلی غیر طبیعی‌اند. انگار یک رگشان بوقلمون است و یک رگشان اردک. مثل قاطر. قاطر هم یک رگش بوقلومون است، یک رگش اردک. ظهر شده و می‌خواهیم کباب بخوریم باز. چنجه هزار و پونصد تومن. مرد ترک می‌گوید این‌جا باید یک کیلو کباب بخورید نفری. ما لبخند می‌زنیم. در مغازه‌ی بغلی یک نفر پنج بار در پنج جمله‌ی پشت ِ سرهم فریاد می‌زند کوسکَش که منظورش کسکش است. دوست دارم از پوست کندن یک گوسفند ِ گلو بریده شده فیلم بگیرم، اما کبابی توصیه می‌کند این کار را نکنم. قصابش، پوست پا را خراش داد و شروع کرد به فوت کردن. وقتی باد رفت زیر پوست، چاک داد و کم‌کم کل پوست را کند. بیضه‌ها، سا‌قها و کله را هم جدا کرد. خیلی عجیب بود. برای اولین بار دنده کباب هم خوردم، گوشت در دهانم مثل آدامس شده بود و هضم نمی‌شد. چه مرگش بود؟ دنده کباب دوهزار تومن. خلخال هیچی ندارد و شهر مظلومی است. اسم شهر یادآور خلخالی است که همه در موردش می‌دانند، کسی که با لودر می‌خواست تخت جمشید را خراب کند. البته من طرفدار تخت جمشید نیستم. اما طرفدار با لودر خراب کردن هم نیستم. طرفدار خلخالی هم که طبعاً نیستم. اسلام دست و پایم را بسته است و نظر صریحم را نمی‌نویسم. به هر حال. د ر خلخال تصمیم گرفتیم برویم اردبیل. دوستم که هتل‌دار است می‌گوید چرا پس هیچ گوگوشی نمی‌آید؟ گوگوش‌ها ته‌نشین شده‌اند . حیف و ضبط ماشین هم خراب است. چون چینی است. اردبیل شهر غمگینی است. گرد مرگ پاشیده‌اند. خدا را شکر که کسی هوس دیدن بقعه‌ی شیخ‌صفی را نمی‌کند. سه سال یا چار سال پیش دیده‌ بودمش. می‌رویم سرعین. در سرعین هتل فوق‌العاده گران و آوت آو بودجه است. به عبارتی از صد تا صد و پنجاه تومن و کیفیت در حد مستراخ عمومی. آن هم اتاق‌هایی که به زحمت می‌شود صفت گه را برایشان به کار نبرد. حتی آش دوغ هم نمی‌خوریم. چرا که از یک عسل فروشی سرشیر ِ پلنگ و عسل خریده‌ایم. مادرم می‌گوید عسل خریده و لازم نکرده بخرم. پرسیدم چرا بعضی عسل‌ها سی‌هزار تومن هستند؟ و روشن‌ترند؟ اما شما دو نوع هشت و دوازده تومنی دارید؟ گفت آن روشنه هم همین است. اما سفت است. حرارت می‌دهند نرم شود. تیره‌تر می‌شود. فکر کنم چرت گفت. روی کاپوت ماشین و با فطیر یا فتیر عسل‌ها و سرشیرها را خوردیم. البته من عسل نخوردم. چون گلوم را می‌زند. و برای همین هم قدم کوتاه است. از جاده‌ی آستارا رفتیم که برگردیم سمت رشت. فقط چون هتل‌های سرعین گران بودند. من در یکی از هتل‌ها موقع بازدید از اتاق شاشیده بودم. اما با این‌حال مثانه‌م باز پر شده بود.ممکن بود اتاق گیر نیاوریم اما مهم‌تر این بود که گوشی‌مان را خاموش کنیم چون همجواری با آذربایجان ممکن بود برایمان رومینگ به ارمغان بیاورد. جاده بسیار شلوغ و کسل‌کننده بود. چون من از قبل دیده بودمش. در گردنه حیران آش دوغ خوردیم که مالی نبود و از چند تا مرغ عکس گرفتم و داشتم فکر می‌کردم خوب است توی این سفر بمیرم. یک کامیون بهم بزند و بعد هم بیمه پولم را بدهد به والدین،ابن خانه را بفروشند و یک خانه‎‌ی طبقه همکف برای خودشان بخرند. دوست هتلدارم با هتل معروفش مشکل پیدا کرده بود. او که مدیر یک قسمت مهم است باید از راه دور کارمندانش را ارنج می‌کرد. برای همین یک جا که آنتن بدهد زدیم کنار. یک بچه‌گربه پیدا کردم که امیدوارم مادرش همان نزدیکی‌ها بوده باشد. در غیر این‌صورت سگ‌هایی که توی جاده دیدم می‌خورندش. حتی دندان هم نداشت. دوست بی‌کارم از گربه متنفر است و ژل دستش را داد بهم تا دستم را تمیز کنم. گربه راکس.

توی ماشین من و دوست کردم لت د رایت وان این ِ سوئدی را دیدیم. من برای دومین بار بود می‌دیدم و باز هم پشم‌هایم ریخت و بهنظرم فیلمش خوب ساخته شده و دوست کردم هم گفت که خیلی فیلم خوبی دیده است. بقیه سرگرم پیدا کردن جا بودند. آخرش توی تالش یک جا پیدا کردیم. توی دستشویی یک هزارپا را کشتم. و خیلی هم برای همین از خودم تعجب کردم و بعد کارم را توی دستشویی فرنگی کردم، چون ایرانی نبود. و من زا اینکه کونم بخورد به جسم سرد – و البته بی‌روح!- بدم می‌آید ولی به هر حال چاره‌ای نبود. طبقه‌ی بالای هتلی که گرفته بودیم هنوز ساخته نشده بود و معلوم بو د این دو اتاق را هم برای این چند روز تعطیلی آماده کرده بودند. دو تا هم سوسک جنگلی در اتاق کشتیم. بیشتر ورق یازی ِ ما شامل درتی سون و حکم شد. حکم کمتر چون پنج نفر بودیم. من اینجا چه جهنمی می‌کنم؟ شب چنجه‌ی سه تومنی خوردیم اما حسابمان شد بیست و چهار تومن. چون تهرانی بودیم.

بقیه‌ی سفرنامه را هم حال ندارم بنویسم.  واقعاً حالم بد است.