روباه پیر و میمون جوان

متاسفانه من فکر نمی‌کنم این نظر مردم باشد. همین بسته شدن سفارت انگلیس،  این مجلس هم مجلس مردم نیست. این مجلس آقای (…) است و ان شا الله هم که مبارکشان است. اگر مردم امروز به سراغ سفارت انگلیس رفته بودند پلیس انقدر آقامنشانه عمل نمی‌کرد بلکه همان چهره‌ی واقعیش در اتفاقات پس از کودتای 88 را نشان می‌داد و مثل سگ هار، با خون مردم آسفالت را رنگ می‌زد. البته بنده سنگ انگلیسی‌ها را به سینه نمی‌زنم چرا که گوشه‌ی ذهنم دایی جان ناپلئون هنوز دارد نفس میکشد. در ثانی به عقیده‌ی من رابطه‌ی انگلیس با آقایان نباید آن‌چنان بد باشد. برای تحصیل و زاییدن و گوزیدن، تپ و تپ؛ خودشان و کس و کارشان راهی جزیره می‌شوند. برای همین من هم مثل خیلی‌ از عوامِ پیرو نظریه‌ی توطئه فکر می‌کنم که کارِ خودشان است. منتها این باعث نمی‌شود گزینه‌های دیگر را در نظر نگیرم. این که کار خودشان نباشد و مثلاً جنگ بشود. چون این احتمال اصلاً و ابداً بعید نیست. من فکر می‌کنم آدم باید خیلی بد شانس باشد که در طول زندگی‌اش دو بار جنگ را ببیند. در این که ما بدشانس بوده‌ایم که در همین یک بار زندگی، در خاورمیانه نفس می‌کشیم و همچنین به مشکلات خاص این منطقه که به موضوعات زیبایی مثل نفت و اسلام و خشکسالی ربط مستقیم دارند کاری ندارم. اما این‌که یک حکومت در طول یک قرن دو بار سعی کند برای بقای خودش به جنگ متوسل شود خیلی دردناک است.  آقایان می‌دانید ؟ این سناریوی شما خیلی مضحک است. همزمانی‌اش با محرم آن را مضحک‌تر هم می‌کند. این که می‌خواهید آدم‌ها را به کشتن دهید البته مضحک نیست، ترسناک است. البته من خودم و امثال خودم را گفتم. ترسناک برای ما و باحال، افتدارآمیز و اسلامی برای شما. شما و ترس؟ فکر نکنم. اما من امیدوارم این‌بار معادلاتتان بهم بریزد، آه مادرانی که فرزندانشان را در این سه سال کشتید یا دربند کردید، دامن که نه، عبا ها و پشم و ریشتان را بگیرد و غافلگیر شوید، الهی آمین.

روز بی‌نقص

* ماشین  طبق معمول خراب است، البته بردمش تعمیرگاه و تعمیرکارم گفت که ری‌دی‌ف است. آب کم می‌کرد و عقربه‌ی نشان‌دهنده‌ی درجه دمای آبش از وسط، فراتر می‌رفت.  بارها در طول شب خوابش را دیده بودم، که این عقربه رفته توی کونم. به این صورت که انگار کونم دهن یک کوسه باشد، و یک دلاور با یک تکه چوب مانع از بسته شدن فک کوسه شده باشد. به هر حال. تعمیرکار که اسمش حمید بود نشسته بود رو به رو علاالدینی، و به یک نقطه‌ی نامعلوم خیره بود. گفت برای آبش آورده‌ای ؟ گفتم آره، چه‌قدر می‌شود؟ گفت چهل تومن، پنجاه تومن. گفتم مطمئنی شیلنگ‌های پشت است؟ چون ماشین چند تا شیلنگ دارد. پشت، جلو، بغل. گفت ری‌دی‌ف است. راننده تاکسی می‌گفت هیچ  چیز از این‌ها بعید نیست. هیچ‌چیز. گفت که دیگر شگفت‌زده نمی‌شود. جریمه هم شده دویست‌هزار تومن؟ این که چیزی نیست، ممکن بود بشود پانصد هزار تومن. بعید نبود. بعد به یک نفر گفت گاو. گفت یک مشت الاغ ریخته‌اند توی خیابان. هیچی هم بارشان نیست. وقتی حرف می‌زد به من نگاه می‌کرد. برای همین یک مینی بوس نزدیک بود لهمان کند و برای همین راننده‌اش به ما، یا شاید هم او گفت گاو. دم در مصلی روی یک بیلبرد عکس یک نوزاد انداخته‌اند که چپیه -یا چفیه، اهمیتی دارد؟ – سرش کرده. کنارش با خط خوش ِ تحریری نوشته‌اند مجمع جهانی حضرت علی اصغر، که بیشتر از هر چیزی آدم را یاد امام نقی در فیسبوک می‌اندازد.

* در شرکت همکارم نگران است و ما هم نگرانیم. بحث عادت است و قراردادهای آزمایشی که ما داریم. وقت ارزشیابی‌اش رسیده. این نگرانی به وضوح در چهره‌اش در دو سه هفته‌ی اخیر نمود داشت. بحث ثبات ِ شغلی است. ماه دیگر هم نوبت من می‌رسد و همین الان که این را می‌نویسم، روده‌هایم به هم پیچ می‌خورند و ناقشنگ می‌شوند. بعد از مشغول شدن به کار در این‌جا به فراست -فراست ِ ذاتی‌ام- دریافته‌م هیچ کجا نمی‌شود صرفاً کار خلاقانه کرد. این به خاطر سلیقه‌هایی است که شرکت‌ها را اداره می‌کنند. بنابراین کار خلاقه‌ی شما می‌تواند لوس، بی معنی و کسالت‌آور توصیف شود. اما بدترین توصیف کسشر است. البته وضعیت من بد نیست. وضعیتم با برآیند‌هایم متوسط است. با همکارم یک دوره‌ی آزمایشی ِ دیگر تمدید کردند، که به نظر من مسخره است. البته خیال خودش به نظرم راحت شد. مسخره را می‌گفتم، همین آزمایش برای بار دوم. وقتی یک نفر را آزمایش می‌کنید یا خوب است یا بد. این‌ها یک سری ادا اصول است که شرکت‌های آمریکایی برای کل دنیا به ارث گذاشته‌اند. ترجیح من انواع سیستم به صورت ژاپنی است.

* قرار می‌شود با دوست‌دخترم برویم ماشین را بگیریم. دارد برایم مرام می‌گذارد. دیگر تصمیم ندارم به او بگویم خانم سا، چون به نظرم این اسم خیلی لوس و بد تر از آن بدیهی شده. خصوصاً از وقتی که خودش تصمیم گرفته اسمش را در شبکه‌های گه ِ اجتماعی بگذارد سا. و همه هم دورش سا، سا راه بیاندازند. بنابراین شما دارید آخرین جملات مرا که حاوی خانم ِ سا است می‌خوانید. دوست دخترم سبز پوشیده است، از همین ترکمنی‌ها و می‌گوید که مادرش در روزهای پس از انتخابات او را از پوشیدنش منع می‌کرده. گفت که ما به یک سقف احتیاج داریم. که بعضی وقت‌ها با هم حرف بزنیم. چون دیگر خیلی داریم با هم کم حرف می‌زنیم و این درست نیست. درست نیست چون آدم‌ها با شرایط ما باید با هم بیشتر حرف بزنند. ما باید با هم فیلم ببینیم، و کمی آرام بگیریم و همه‌ی این‌ها چیزهایی است که زیر یک سقف می‌تواند محقق شود. و برای همین است که باید از دوستانمان کلید خانه‌هایشان را بگیریم. در خیابان نمی‌شود حرف زد. جلوی چشم آدم‌ها و با کنترل پلیس. دیگر کافی‌شاپ‌ جواب نمی‌دهد. به نظر من هم دیگر کافه جواب نمی‌دهد و کافه‌ها باید بروند توی کون سسگ.  اما اگر این را با  دوستانمان مطرح کنیم آن‌ها قطعاً فکر می‌کنند که قصد داریم جنس کنیم و داریم مکان‌یابی انجام می‌دهیم. لا اقل اگر من خانه‌دار بودم و رفیقم می‌گفت بگذار من و دوست ِ دخترم – دوست ِ دختر شیوه‌ی تلفظی است که نود درصد از والدین ِ کهکشان ، دوست‌دختر را تلفظ می‌کنند- وقتی تو نیستی بیاییم خانه‌ات تا حرف بزنیم و فیلم ببینیم و برای آینده‌مان تصمیمات ِ صحیح اتخاذ کنیم، فکر می‌کردم این صغراها و کبراها تنها برا جنس روی هم چیده شده‌اند. می‌خواهند بیایند و بروند توی تختم جنس کنند. یا حتی روی کاناپه. یا جاهای دیگر. هر جا که توانستند.
* رفتیم ماشین را گرفتیم. شد پنجاه و پنج هزار تومن. در دو ماه اخیر تا به الان صد و پنجاه و یک هزار تومن خرج ماشینم شده. از مخارج خورد و خوراک ِ خودم بیشتر. چون قوت ِ قالب من نان لواش ِ ماشینی و تکه‌ای پنیر ِ مانده است، چون نان جوین و پنیر بوتر کایزه گران است. هاه هاه هاه. مکانیکه هم قسم و آیه که قیمت منصفانه است. به یاد بچگی‌هایمان رفتیم شهرک قبر. دو ماشینه، پشت هم مثل کارناوال.  یک نفر پیچید جلوم، پشتش یک چیزی نوشته بود. شیشه را کشیدم پایین و تلویحاً گفتم آلتم توی تو و رانندگی‌ت و این شعار که آن پشت گذاشتی و فردی که شعار بهش اشاره دارد. پرسید چی؟ تکرار کردم. فکرش را نمی‌کرد. آلتم را توی زندگی‌ش کنم. و فکرش را نمی‌کرد عملم را تکرار کنم. اما خدا زد توی کمرم. ماشین را کوچه‌ی مقابل درب ِ فرعی پارک کردم. در بدو ِ ورود توی یک چاله‌ی – یا بهتر بگویم یک چاهِ- سه هزار متری افتادم. یک ور ِ ماشین، یه‌وری می‌رفت به خودم آمدم دیدم دارم ژانگولر می‌کنم پیچیدم تو کوچه و کمی آلتم را توی قالیباف و شهرداری کردم. برج میلاد بزرگ بود و آلتم را توی برج میلاد کردم. برای دوستدخترم تعریف کردم که چه‌قدر ماشینم به گا رفته و و آلتم را توی مملکت اسلامی کردم و بلند بلند جارش زدم و سعی کردم توجه یک پارکبان و چند خانم محترم را با بددهنی‌هایم به خود جلب کنم. دوست‌دخترم می‌گوید تو عوض و بی‌تربیت‌شده‌ای. من اسمش را گذاشتم رشد ولی. توی پاساژ گلستان یک مغازه‌ای هست به نام پویا، شما اگر جواد پارتی می‌گیرید، خوب است به آن سر بزنید. توی حیاط ذرت خوردیم، توی حیاط اصلی. چون روی ذرتش سس مایونز نمی‌ریزد و سس قارچ می‌ریزد. فقط برای همین. و بعد یاد بچگی‌هایمان افتادیم. این‌که می‌آمدیم می‌نشستیم و به مردم و به بچه ها نمره می‌دادیم. یا می‌رفتیم توی قهوه دانه و چایی می‌خوردیم. آدم با یادآوری خاطراتش است که می‌فهمد جوانی‌اش اکنون جزیی از تاریخ است. یک جا هم دیدیم با مجوز وزارت بهداشت جایاجای گوش را سوراخ می‌کنند. داداشم هم گوشش را سوراخ کرده، شصت بار به سوراخ‌کننده‌‎ی گوش و شصت بار به دوست‌دخترم این را گفتم. اما برایشان جالب نبود. مادرم گفته دیگر با داداشم جایی نمی‌رود چون آبروریزی است. این را هم، هم به سوراخ‌کننده‌ی گوش و هم به دوست دخترم گفتم، اما خب توجهشان جلب نشد. گلستان چیز تازه‌ای برایمان نداشت هر چی بود پیش‌تر از این‌ها گفته بود.

* برگشتنی توی کوچه ماندیم و باقی ِ حرف‌ها را آن‌جا زدیم و گفتیم کاش رفته بودیم یک چایی، یک کوفتی می‌خوردیم. شاش داشتیم انقدر تند برگشتیم؟ و مسایلی از این دست را بارها مورد تبادل نظر قرار دادیم. تا این‌که من رفتم دم ماشینم و دیدم پنچرم. و همین جا بود که خدا لگد کاری‌اش را زد. اولش ناراحت شدم و تصمیم گرفتم گریه کنم چون خیلی خسته بودم. اما بعد چون یک مرد فنی و مثلث به اوضاع هستم در سه دقیقه، بله فقط در سه دقیقه پنچری را گرفتم و دوست دخترم هم مثل بچه‌گربه نشست روی زاپاس و دلداریم داد. چون مردهای فنی و مثلث به اوضاع این‌جور زندگی‌ای دارند. دوستدختر قشنگی دارند که در وقت پنچرگیری فقط دلداری می‌دهد و البته بینش نظرات کارشناسی هم می‌دهد. که غالباً به درد نخور هستند.

* رفتم خانه. مادرم گفت داداشم تمام روز تنش را لرزانده و گفته دیگر کار نمی‌کند و گفته چشمشان کور باید بهش پول بدهند و گفته از این کاری که دارد- همان کتابفروشی که من هم پنج سال مشغولش بودم- عققش می‌گیرد و این درست نیست که عققش بگیرد. و او خیلی صبر کرده. و دیگر صبر ندارد. و می‌رود. هم از این خانه. هم از این کشور. بعد مادرم گفت رفت ساکش را برداشت و در را کوباند به هم و نشست گریه کرد که بدبخت است و هی هم گفته می‌روم می‌روم و مادرم هم گفته برو. برو. همچین برو که نادر رفت. داداشم گفته خودش را می‌کشد و مادرم گفته خب بکش. یک هفته دو هفته یک سال دو سال عزاداری می‌کند بعدش تمام. بیشتر از این‌که نیست. آدم بی‌تربیت باید هم خودش را بکشد. آدم هتاک هم همین‌طور. گفت من به شما این‌جوری ادب یاد دادم؟ شما را این‌طوری تربیت کردم؟ کمتر از گل به شما گفتم؟ گفت برای هرکدامتان یک روز بروم خواستگاری می‌گویم آقا جان این دو تا بچه‌ی من رگ دیوانگی دارند. من فقط پول نداشتم. اما کجا کم گذاشتم. نیو یورک نیویورک. بهش می‌گویم بچه‌جان بیا برو کلاس زبان، دِ اخر توی نیویورک مردم با زبان اشاره حرف نمی‌زنند که. بیا برو یک مدرک برقی چیزی بگیر بعد برو نیویورک هر گهی خواستی بخور. می‌گوید من ساز می‎‌زنم موزیسینم. کدام موزیک؟ دادشم گفته این‌ها حرف‌های عمه است و نه تو و فلان…بعد مادرم گفت اون یک جور- منظور پدرم – اون یک جور – منظور داداشم- و تو هم یک جور ، دیگر دارم بالا می‌اورم. من دیدم دارد باز بی‌خودی به من بند می‌کند لامپ را ورداشتم که لامپ اتاق را عوض کنم، بلکه بحث عوض شود. زد و فیوز ها پرید. هر چه فیوز زدیم روشن نشد. معلوم بود از پایین است. چون بر اوضاع فوق العاده مثلثم و دانشمندهایی از سرتاسر جهان دارند بر روی چرایی تثلثم بر اوضاع کار می‌کنند گفتم ابداً نگران نباشید. رفتم پایین دیدم همه برق دارند جز ما. اما فیوز پیدا نبود. سرایدار مجتمع که اکبر است هم نتوانست کمکی کند. برای همین زنگ زدم اداره برق که ببینیم چی می‌شود. یارو تلفنی گفت برو سر کنتور فلان کار را بکن. برای انجام فلان کار باید فیوز را پیدا می‌کردم که تشخیصش در بین ده تا خیلی شاق و طاقت فرسا بود، زنگ زدم به مادرم گفتم گوشی را بده بابا. پدرم گفت آخری سمت چپ یا بغلیش مال ماست. گفتم رویم نمیشود بزنم برق خانه‌ی مردم را قطع کنم. گفتم خوب فکر کن یادت بیاید و لطفاً غذا نخور یک لحظه. گفت غذا؟ غذا کجا بود؟ من توان ندارم حرف بزنم و اصلاً پدرم در آمده است. خدا حافظی کردم. مرده باز زنگ زد از اداره برق گفت شد؟ گفتم نه. گفت فاز متر را بزن بهشان ببین کدام ندارد. گفتم آهان پیدایش کردم. ولی الکی گفتم چون فاز متر کون کی بود ده ِ شب. گفت خب برق نیست؟ گفتم نه. گفتم آقا یکی را بفرستید دیگر. من اگر بلد بودم زنگ می‌زدم به شما؟ گفت دوست عزیز عذر می‌خواهم این‌طوری حرف می‌‍زنم اما شما دهن بنده را سرویس کردید – واقعی- گفتم آقا شما چهل دقیقه است هر ده دقیقه یک بار زنگ می‌زنید می‌گویید شد؟ نشد؟ خب یک نفر را بفرستید، هر چه قدر پولش شد می‌دهم رفتم دنبال برق کار دیدم نیستند که زنگ زدم شما. واقعاً هم رفته بودم. برق کارها هشت صبح می‌روند خانه‌شان سمت ِ جیحون. آخرش فرستادند سه نفر را. گفتند اتصالی بالا را گرفتی؟ راجع به من چه فکر می‌کردند؟ گفتم نه. گفت پس چی؟ گفتم زنگ زدم به شما، دوست دارید شما بگیریدش؟ خندید. گفتند فشنگی‌ش مشکل دارد و یک نویش را می‌‎اندازیم. بعد گفتند فقط همین بود؟ برای این ما را کشاندید؟ گفتم ببخشید ولی چی کار باید می‌کردم خب بلد نیستم. فشنگی نمی‌دانم چیست. یعنی همه می‌دانند فشنگی چیست؟ در هر خانه‌ای فشنگی هست؟ مثلاً هر خانواری می‌داند چه‌قدر فشنگی در کجای خانه دارد؟ مثل لامپ؟ دیگر نخندیدند. گفتم چه‌قدر تقدیم کنم؟ گفتند هیچچی. سوار وانت مزدایشان شدند و رفتند.

* رفتم بالا رَنگو دیدم و خوشم هم آمد.

که از پرواز خود خسته است

پرنده مریض است، دارد می‌میرد و از دست کسی هم کاری ساخته نیست. پرنده هم مال من نبوده، کسی بهم داده، نمی‌دانم چند ساش است، نر است یا ماده. پیر است جوان است یا جفت گرفته یا نه. تازه توی کلینیک بهم گفتند وقتی جوجه بوده دو تا از انگشت‌هایش را بریده‌اند. من فکر می‌کردم پای مرغ مینا لابد همین است. دکترها هم نفهمیدند، پرنده فروش ها هم نفهمیدند. هیچ کس نفهیمد مینای ما مظفر بود یا بادوم. دامپزشک‌ها هم خودشان را زده‌اند به نفهمی یا این‌که خودشان را نزده‌اند به نفهمی و هیچی نمی‌فهمند. آدم به یک پرنده‌ی کوچک چه‌طور باید داروی آدمیزادی بدهد؟ مثلاًقرص جوشان ِ زهر مار کلسیم. چطور باید به یک پرنده ب کمپلکس خوراند. مگر آمپول ندارید؟ بهش دارو خوراندم همه را برگرداند رو سرم –چون داشتم از نزدیک نگاهش میکردم که بداند من رفیق نیمه راه نیستم و پیششم و خیر و صلاحش را می‌خواهم-  سیبی که خورده بود را هم برگرداند، از آن روز به بعد جیک نمی‌کشد و من خودم را در این پروسه، پروسه‌ی بیماری‌ش مقصر می‌دانم. دایماً سعی می‌کند عق بزند. صدایش را هم از دست داده. با این وجود هنوز وقتی من را می‌بیند بلند می‌شود و می‌گوید چاکرم. وقتی می‌توانست بال بزند روی سرم می‌نشست. الان که فکر می‌کنم می‌بینم پدر و پرنده‌م شبیه همند. البته پدرم نمی‌تواند بال بزند بنشیند روی سرم، البته اگر می‌توانست می‌کرد. البته البته، درد و البته. چرا هی می‌گویم البته؟ چم است؟ اما بیماری پدرم هم از راه نرفتن و عدم تحرک شروع شده بود. منتها دکترها نتوانستند بفهمند پرنده چش است اما فهمیدند پدرم چش است. امروز نفسش به سوت سوت افتاد و مادرم زد زیر گریه، که قربانت بروم، تو مگر چه کار کردی که باید اینقدر زجر بکشی؟ تو چه گناهی داری؟ تو که کوچکی و دون می‌خوری. گرفتمش توی دستم، جنب نمی‌خورد. وقتی سر حال بود نمی‌شد بگیریش، نه به این راحتی. اصلاً این اواخر خودش هم فهمیده رفتنی است. می‌ماند توی بغل و زل می‌زند به ته ِ چشمت، انگار می‌خواهد چیز مهمی بهت بگوید، اما می‌فهمد لیاقتش را نداری و ساکت می‌ماند. چشمانش اشک ندارند، بنابراین این موقعیت انسانی نیست. اما به نحو عجیبی ناراحت کننده است. همین بی اشکی آدم را می‌گاید. نازش کردم و در گوشش گفتم لطفاً نمیر و در عوض خوب شو، اما اگر درد داری بمیر. چون نک و نال که نمیکند، فقط نفسش سوت می‌کشد. چه قدر بد. صبح داداشم برایش حسابی گریه کرد. چون وقتی او صدایش در می‌آمده بهش می‌گفت خفه شو، پرنده عادت داشت خیلی سر و صدا کند، اگر حرف زدن می‌دانست لابد از آن حرّاف‌هاش می‌شد. همه ناراحتیم. اما من هنوز گریه نکرده‌ام. البته من آدمی هستم که اشکش دم مشکش است و برایش اهمیتی ندارد که بقیه چه بگویند. اگر قرار باشد آبی از بدن بزند بیرون؛ می‌زند بیرون و از دست کسی هم کاری بر نمی‌آید. اما حواس پدرم طبق معمول جمع نیست. بیشتر به این می‌اندیشد که برای شام کیک و شیر بخورد؟ یا کیک و شیر قهوه؟ آیا زنده خواهد بود تا ببیند من بچه دار شده‌ام؟ بچه‌ای شکل خودم؟ بابا جان من ازدواج نمی‌کنم. آخر چرا ازدواج نمی‌کنی، خر شدی باز؟ به خاطر این‌که دور و بری‌هایم را دیده‌ام دوست ندارم ازدواج کنم. دوست ندارم بچه یا زن داشته باشم، توی این وضعیت…ظلم است. ظلم است؟ پس تکلیف این همه ثروت چی می‌شود؟ این‌ها را به کی ببخشیم؟ یا این‌که چرا پولم را نمی‌گذارم مسکن جوانان، مگر وام نمی‌خواهم؟ مگر نمی‌فهمم؟ حاضرم پولم را آتیش بزنم اما از جایی وام نگیرم. باز بی‌تربیت شدی؟ داشتم فکر می‌کردم چه خوب است حیوان صبحی مرده باشد و دیگر زجر نکشد. پاهای کوچکش با بال‌های کوچکش برای همیشه بی حرکت بمانند. دیگر از نعلبکی‌ش سبزی پلو نخورد تا بعد از دماغش در بیاید، چون بعد از کلسیم خوردن، دیگر نمی‌تواند ببلعد. دیگر نمی‌تواند ببلعد، پرواز را که یادش رفته بود…تفریحش شده بود خوردن. دارم آرزوی مرگ یکی از عزیزانم را می‌کنم، کسی که من را خیلی خندانده و بوی مرغ می‌داده. کسی که سلامش، نوکش بود که انگشتم را می‌گرفت وبازی‌ش جنگیدن با انگشت من با همان نوک بود. کسی که نوک داشت و با نوکش همه کار می‌کرد، همه کار. آخ خدا…آخ. آن مادرجنده ای که اولین بار یک پرنده را کرد تو قفس کی بود؟

مرد در ریگ روان

اگر روزی بروم کانادا اول تعریف پرچمشان را خواهم کرد. بهشان خواهم گفت گود پرچم، وری وری نایس. آن‌ها باید خدا را شکر کنند که اسم خدا وسط پرچمشان نیست و یک برگ افرا آن وسط است. چیزی قشنگ‌تر از این نمی‌شناسم. این که یک برگ افرا وسط یک پرچم باشد. بین رنگ‌های پرچم هم ننوشته شده خدا بزرگ است. البته ننوشته‌اند هم که خدا کوچک است. نظری نداشته‌اند راجع به این قضیه، اما ما نظری داشته‌ایم و برای همین آن را مطرح کرده‌ایم. مادرم خانه‌اش را فروخت. حالا در آمدمان کمتر از کم می‌شود. با این حال زندگی ادامه دارد. پدرت ادامه دارد. مادرت ادامه دارد. درد دست مادرت ادامه دارد. فیسبوک ادامه دارد. تحریم ها علیه ایران، حکومت یک مشت […]بر مردم ادامه دارد. واقعاً کاری از دست من بر نمی‌آید و من نمی‌توانم نسرین ستوده را آزاد کنم. نمی‌توانم حرف‌هایم را به دوست دخترم بزنم. نه اینکه نخواهم، نمی‌توانم. نمی‌توانم قشنگی و زشتی دروغ را درک کنم. من خالی هستم. فقط دوست دارم همه چیز را بنویسم.  اما این هم نمی‌شود. برای همین دیگر چیزی برایم مهم نیست. تا وقتی کباب کوبیده وجود دارد.

پیری ِ پدر

پیری ممکن است هر آن برسد و پدر و مادر شما را تبدیل به آدم‌هایی دیگر کند، آدم‌هایی که نیستند و خوابش را هم نمی‌دیدند بشوند. فرآیند پیر شدن پدرم با ریزش مو از دوران  خیلی جوانی شروع شد، جوری که حتی در عروسی هم مویی نداشت و همه می‌گفتند داماد کچل است. این را خودش می‌گوید، می‌گوید خوب شد قدم بلند بود، چون هم کور بودم، هم کچل. من پیر شدن ِ پدرم را به چشم دیدم. اولین بارقه‌های -بارقه؟!؟!-  پیری پدرم در این بود که شب ِ جمعه پا نمی‌شد ما را ببرد دربندی درکه‌ای، قبرستانی. بدین وسیله مادرم آرزو به دل ماند تا شب ِ جمعه برویم درکه، دربند و چیزهایی از این قبیل مثل ِ قبرستانی جایی. متاسفانه او می‌گفت شب ِ جمعه درکه دربند و قبرستان‌ این‌ها پر از عمله است و او دوست ندارد زن و بچه‌اش را ببرد تا عمله‌ها تماشایشان کنند. بعداً من خودم بزرگ شدم و شب جمعه رفتم درکه، دربند، قبرستان، و یکی از عمّالی شدم که پدرم زن و بچه‌اش را از نظر آن‌ها پنهان می‌کرد. علایم پیری بعداً در بدمینتون خود را نشان دادند. هر توپی که می‌افتاد زمین، چه سمت ِ من بود و چه او، برداشتنش وظیفه‌ی من بود. اگر بر نمی‌داشتم پدرم دیگر بازی نمی‌کرد و من دوست نداشتم با حمیدرضا بدمینتون بزنم، چون دوست نداشتم. برای همین باید پدرم را نگه می‌داشتم تا با من بازی کند، اگر توپ را جوری می‌زدم که راه‌دست پدرم نبود جواب بدهد، راکت را می‌گذاشت و می‌گفت خسته شده است و می‌خواهد برود راه برود. بعد دست‌هایش را از پشت می‌رساند به هم. و می‌رفت لای بیشه‌های تپه‌ی گیشا، که امروز حکیم است. معمولاً هم به زمین نگاه می‌کرد. پدرم حوصله‌ی سر و صدا را نداشت. مشخصاً هی می آمد می‌گفت صدایش را به انداز‌ه‌ی خودت بگیر. چه خبر است؟ عروسی است؟ یا این‌که دنبالمان می‌دوید دور میز، اما نمی‌توانست بگیردمان، هیچ‌وقت نتوانست، برای همین به پرتاب دمپایی روی آورد، قطعاً علت همین بود. پدرم از تیراندازی خوشش نمی‌آمد. چشمش ضعیف بود. ولی پرت کردن از دویدن، گرفتن، سقلمه زدن آسان‌تر بود. یک بار هم حصبه گرفت و شوید‌های موها شدند چهار تا. به خاطر سبزی ِ کبابی بود که سر کار خورده بود. در آن دوران مادرم نمی‌دانست چه کار کند. پول نداشتیم. و فامیل‌هایمان هم این مساله را باور نمی‌کردند. برای همین مادرم به ذهنش رسید که ما را ببرد سینما و فراموش کند. برای همین در آن دوران تمام فیلم‌ها علیرضا خمسه را روی پرده‌‎ی سینما تماشا کردم. پدرم از آن دوران با این نام یاد می‌کند، دورانی که مادرت تمام فیلم‌های روی پرده را دید و من روی تخت افتاده بودم. مادرم هم از آن دوران جور دیگری یاد می‌کند، دورانی که کسی نمی‌گفت بیا بچه‌ها را من نگه دارم تو به شوهرت برس.

چند سال ِ بعد تازه فهمیدیم این‌ها دست‌گرمی‌های پیری است. پیری واقعی در پا درد، کمر درد، دندان‌درد، و تومور نهفته است. تا مدت‌ها فکر می‌کردیم این پا درد برای بالا پایین دویدن از پله‌های ساختمان است. چون پدرم یک تنه خانه را بنایی کرد. البته یک وردست داشت همیشه. یک وردست برای رنگ کردن، یک وردست برای بتونه کردن. یک وردست برای کتاب‌خانه ساختن. یک وردست برای پاک کردن رنگ ِ روی سرامیک از  زمین، که خودم بودم. طبقه‌ی پنجم بود – و هست -، اما  آسانسور نداشت. خانه‌های با آسانسور معمولاً گران‌ترند، به این خاطر. پدرم بعد از این‌که خانه را عوض کردیم دو ماه روی مبلش خوابید، و به همه گفت مریض است و سر به سرش نگذارند. به هر کس سلام کرد و یارو گفت مهرداد خان، شکسته شده‌اید، فوری قوز کرد و می‌گفت هِی. به معنای آه. بعد تر واقعاً از راه رفتن افتاد. اما قبل از آن، یک روز تصمیم گرفت تمام دندان‌هایش را مثل دندان‌های عقبی، مصنوعی کند. چون داشتند خراب می‌شدند. تمام دندان‌های باقی مانده که بیست و چندتایی می‌شدند ظرف یک هفته کشیده شدند. آن دوران از سوی ما دوران بی دندانی ِ بابا نام گرفت. او برایمان ادای آدم‌هایی که دندان ندارند و پیرند را در می‌اورد. یا شاید هم ادا در نمی‌آورد و خودش را بازی می‌کرد. بعد پدرم دندان مصنوعی‌دار شد و هفته‌ای یکی می‌شکست تا این‌که بهش عادت کرد. اما راه رفتن، دیگر خبری از پیاده روی تا میدان انقلاب نبود. عصا به دست گرفت. خودش از راه رفتنش در آن دوران به عنوان دوران گردو، شکستم یاد می‌کند. در همان دوران برای این‌که تنبل‌تر نشود  می‌بردمش پارک گفت و گو. می‌گفت من رو نبر باشگاه انقلاب با این سر و وضعم خجالت می‌کشم. سر و وضعش هنوز خوب بود. ریشش را می‌زد و شوخ طبع هم بود. الان که می‌بینم، زدن ِ ریش و شوخ طبعی یعنی هر چیزی که یک مرد باید داشته باشد. تمام ارتوپدها و دکترها را سر زده بودیم. پدرم می‌گفت بیست جلسه برم ارتوپدی درست می‌شود. اما درست نشد. بعضی وقت‌ها هم فکر می‌کردیم به خاطر زایده‌ایست که توی زانویش دارد. زایده‌ای که به خاطر فوتبال درست شد. دکترها گفتند این زایده هیچی نیست و به مشکل پدرم ربطی ندارد، من خودم آن‌جا بودم و شنیدم، از سه تا، از چاهار تا دکتر شنیدم، اما او باورهای خودش را داشت و معتقد بود من منگم. می‌گفت منگ بودی؟ کر بودی؟ نشنیدی؟ گفت باید عمل شه، عمل! الان هم که پول ندارم. عشق ِ عمل بود، هنوز هم هست. من می‌گفتم پس چی کار کنیم؟ می‌گفت هیچی، می‌میرم ان شا الله راحت می‌شید همه‌تون. روزهای خیلی بدی بودند، هم من و هم مادرم شاغل بودیم و داداشم محصل بود. البته من دانشجو بودم، و مثل دوره‌ی فوق لیسانس سیکیم خیاری نبود و باید می‌رفتی و حاضری را می‌زدی چون استاد یک گاو تمام عیار بود که از شرایط زندگی انسان در دوران مدرن خبر نداشت. شما معنی روز بد را نمی‌دانید اگر پدرتان را برهنه در حمام در حالی که دو ساعت در همان حال افتاده باشد، ندیده باشید. آخرش یک نفر گفت بروید یک ام آر آی -یا ام آی آر؟یادم نیست – بگیرید، بروید. عمه‌م هم ایران بود که رفتیم ام‌آر آی -یا ام آی آر؟ یادم نیست باز -گرفتیم، به ما نگفتند تومور است که پس نیفتیم. پس تومور داشت پدرم را فلج می‌کرد. تومور مغزی، اندازه‌ی یک گردوی کوچک، که می‌چسبد به هیپوفیز و به آهستگی دخل ِ آدم را می‌آورد. پدرم بعد از عمل مغز دیگر خودش نشد. فقط یک چیزهایی از خودش را داشت. تا شش ماه هیچ چیز مثل قبل نبود. توضیح دادنش هشتصد و بیست صفحه می‌طلبد و ترجیح می‌دهم کتابش کنم، اما کلمه‌ی افتضاح برای توضیح حال خانواده‌ی ما در آن شش ماه ایده‌آل به نظر می‌رسد. بعدش هم پدرم شد آدمی که فقط شبیه به خودش است، فقط شبیه. او بدون اینکه بداند، پیر شده بود. کاری که زندگی در حق ما کرد این بود.

این جمله که دیروز گفت را هر جا دستم رسید نوشتم،

گفت هیچ‌کس به زشتی ِ خودش واقف نیست، البته به جز من. به خدا.