jd

پدرم دوست دارد آب مروارید داشته باشد، چون به همه می‌گوید آب مروارید دارد و پول هم ندارد و ما هم به فکر نیستیم و لابد دوست داریم او کور شود. وقتی باهاش بحث کنی که کدام آب ، کدام مروارید؟ – کدام استقلال، کدام پیروزی ؟- می‌گوید دکتره خودش به او گفته است و ما توی مسایلی که بهمان مربوط نیست دخالت نکنیم. او از دست دادشم هم گله دارد که رفته یک میلیون تومان* پول گیتار بیس داده و معتقد است با این یک میلیون او می‌توانست بینایی‌اش را بدست آورد. پدرم می‌گوید یک گیتار آکورد خریدن مهم‌تر است یا چشم من؟ داداشم می‌گوید اولاً که چشم شما – او خودش می‌گوید چشم تو،  ولی من راوی این قصه ام –  از 86 همین طور است، به خاطر عمل اعصابش آسیب دیده و باید خدا را شکر کنی که روشن‌دل نشدی – او می‌گوید کور، اما من راوی‌ام- و با یک میلیون تومان آدم می‌رود ختنه می‌کند نه عمل چشم. دوم این‌که این گیتار بیس است، بیس. آکورد نیست. گیتار آکورد دیگر چه کوفتی است؟ آکورد چی است؟ به این دلیل راست می‌گوید که گیتار آکورد انسان را به یاد هوندا آکورد می‌اندازد. داداشم سر این جور چیزها عصبی می‌شود، و پدرم دکترای عصبی کردن او را دارد، از آلمان. کشمکش تا جایی پیش می‌رود که همه می‌آیند بالای سر من تا مصاحبه‌ی بند و صدای بیس را بشنوند. چون امپلی فایری نداریم که بیس را بشنوند. وقتی موهای بلند، آفرو، ادا و اصول‌ها و صداهای خش‌دار . شُل ِ دست‌اندرکاران این گروه‌های زیرزمینی نمایان می‌شود داداشم باید در مورد معتاد نبودن آن‌ها توضیح دهد. بعد از پدرم تاریخ‌چه‌ای از پینک فلوید که جوانان مردم را معتاد کرد می‌شنویم. بعد پدرم از خدا می‌خواهد تا ما هر کدام یک خانه‌ی شصت متری و یک پراید هاچ بک داشته باشیم. این سقف آرزوهایش است. در ادامه هم می‌گوید بعدش من راحت می‌میرم و منتظر می‌شود تا ما قربان صدقه‌اش برویم.

*پی‌نوشت: داداشم گقت یک میلیون و هفتصد و سی پول داده . صد و پنجاه تا هم تخفیف گرفته  و با یه تومن حتی نمیشود روی شست فروشنده نشست. :|

Days in black Satin

دیدم دوست ندارم. خیلی ساده نگاه کردم دیدم بهترین دوست هیچ‌کسی نیستم و بهترین دوستی هم ندارم. تا یک رابطه‌ی صمیمی برقرار کرده‌ام رفیقم گذاشته رفته فرنگ. رفته پی زندگی ِ خودش یا مرده. ارتباطمان چنان گسسته شده که نمی‌شود حتی شاشید بهش. چون من آدم دوست بازی بوده‌م. به اکیپ معتقد بوده‌م. حالا، در این اکیپ‌ها و میان آدم‌ها جایگاه ِ من شبیه یک قوری ِ تزیینی است، احتمالاً چون تاریخچه‌ای ندارم. قوری‌های تزیینی اشیایی غمگین  -و زشتی-  هستند که نه در آن‌ها چای دم می‌شود و نه خیلی غنای بصری به دکوراسیون بخشیده‌اند، آن‌ها هستند که فضا را پر کنند. خیلی کم می‌آید آدم یاد چنین قوری‌ای بیفتد، مگر این‌که بشکند یا عزیزی آن را داده باشد. برای داشتن دوست‌ها  سعیم را کردم و نشده و به اصطلاح شیری که جوشاندیم بریده، پنیر شده. چیز دیگری شده و بدبختی پنیر هم یک اصطلاح است؛ این پنیری نیست که بشود مالید روی نان. احتمالاً اگر کسی مرا بشناسد، تعجب کند و اگر خودش را دوست من بداند شاید ناراحت هم بشود اما اشکال ندارد. امکان ندارد حالش از من بدتر شود. امروز حتی نتوانستم دو نفر را راضی کنم تا برویم بیرون. و ماندم که آخر به کی زنگ بزنم، چه گهی بخورم، بعد فکر کردم لابد کسی نمی‌خواهد ببینتت. شاید برای این است که ویرم گرفته بروم از این کشور گربه صفت. باید می‌رفتم بیرون تا درست بشوم. خب، همیشه آدم‌های جدید و مهربان هستند، اما تاریخچه چی؟ تاریخچه انقدر مهم است که اصلاً الان که بهش فکر می‌کنم بعید نیست منفجر شوم. اول تاریخچه مهم است، بعد هر گند و گه دیگری. اول جوک‌هایی مهم هستند که چند نفری بهشان خندیده شده بعد هر گند و گه دیگری. دوستدخترم فکر می‌کند نوشتن نکات منفی زندگیم هم من را بد جلوه می‌دهد و هم او را. دلیلش این است که پس من به چه دردی می‌خورم، اگر نتوانم تو را خوشحال کنم؟ دوستدخترم ساده‌ می‌گیرد، تکلیفش با زندگی خودش روشن است، می‌داند دارد چه کار می‌کند. می‌داند چه می‌خواهد و چه نمی‌خواهد. و ریختش هم شکل مدل‌ها است. اما من این‌طوری نیستم. تکلیفم در سایه قرار دارد. چه می‌خواهم؟ شاید پول. اما پول همه چیز نیست. شده جیبم پر پول باشد و بر محیط محاط باشم. در این لحظات بیشتر ازهر چی ، بیشتر از رضایت، قدرت و خوشحالی احساس پوچی کرده‌م. فکر کرده‌ام. خب؟ خب؟ آخرش چی؟ دوستدخترم معتقد است ما باید بنشینیم و خیلی حرف بزنیم. مسئله این است که هر بار حرف می‌زنیم من متوجه می‌شوم حرفی ندارم. دوست دارم بگویم خیله خب اصلاً هر چی تو می‌گی. دوست دارم موضوع را عوض کنم. دوست دارم به هیچ چیز فکر نکنم، مغزم را در بیاورم بیندازم جلوی گربه‌ها. یا فقط در بیاورم و بگیرمش دستم. با مغزم دو تایی همه جا برویم. کنار دستم توی تاکسی بنشانمش و کرایه‌ش را هم حساب کنم. شاید با مغزم دوست شدم، اگر پذیرش نگیرد برود فرانسه. اگر یکهو رابطه‌اش را باهام کم نکند. اگر دوستی ِ ما مختص به بافیدن ِ کُس در فیسبوک نشود. اگر به تخم ِ مغزم نباشم، خیلی خوب می‌شود. بعضی وقت‌ها حرف‌هایی هست که باید زد نه اینکه نوشت، بعضی وقت‌ها کسانی هستند که باعث بودن شما می‌شوند. منظور نظر من هم همین است. الان هویت ندارم. چرا هیچ کس نمانده. ما گه بودیم؟ لابد گه بودیم. اگر جای دوست‌دخترم بودم انقدر سخت نمی‌گرفتم. سخت گرفتن باعث می‌شود مردم به دست به کارهای وحشتناک بزنند، گره‌ی کراوات را شل‌تر باید بست. همه چیز را یا باید شل تر بست یا شل‌تر کرد. به خاطر اصطکاک.

دیگر آن آدمی که بودم نیستم. شبیه خودم نیستم. یک چیز مصنوعی ِ تخمی‌ای شدم که باید آن را با لگد از خود راند. دلیلش این است که هی دارم خودم را کنترل می‌کنم و کاری را که دوست دارم انجام نمی‌دهم. اما آخر اصلاً کاری مانده که دوست داشته باشم انجامش دهم؟ شاید، شاید هم نه. شاید باید بنشینم و فقط به تزم فکر کنم و به این پروپوزال لعنتی، داشتم فکر می‌کردم پروپوزالم را برای استادم پست کنم. روی کاغذها برینم و بعد پستش کنم. تکلیفمان با هم معلوم می‌شود. احتمالاً دوستدخترم بپرسد که منظورم چیست؟ آیا این پست به او ربط دارد؟ اگر دارد چه ربطی دارد؟ اگر ندارد چرا انقدر دوستدخترم دوستدخترم کرده‌ام؟ آیا او دوست نیست؟ آیا دوست دختر و دوست دو تا مفهوم جدا از هم هستند؟ آیا مهمترین مسئله ی من چیزی است که حتی نمی‌توانمم بنویسمش؟ آیا از این رابطه ناراحتی دارم؟ آیا بهانه‌ای جور کرده‌ام؟ آیا کسی را می‌بینم؟ به کسی فکر می‌کنم؟ چه مرگم است؟ مگر هر چی می‌خواهم را ندارم؟ حق هم دارد. برای این‌که او در اوج است، یا لا اقل من این طور فکر می‌کنم. اگر قرار بود دوست دختر من یک ترانه باشد شاین آن یور کریزی دایمندبود، اگر قرار بود من ترانه باشم یکی از ناهید بودم.  تفاوتمان، فاصله‌ی مان بیست و سه چهار متر نیست، بیست و سه چهار هزارسال ِ نوری است. من در سطح و او در عمق، من عنترکیب، او زیبا. یکی از لحظات خیلی مسئله‌دار هر آدمی زمانی است که متوجه می‌شود چیزی که فکر می‌کرده نیست.  فکر می‌کنم آن قدر شجاع نیستم که کلک خودم را راحت بکنم تا همه‌ی این رنج‌ها تمام شود. روز به روز هم ترسوتر و مسئول تر می‌شوم. خودخواهیتم را گذاشته‌م کنار و دارم خودم را آماده می‌کنم که مرد دیگری بشوم: کمرنگ‌تر، کم هارت و پورت تر. چنین مردی خایه‌ی کلک خود کندن ندارد که. یکی است مثل همه. یکی از میلیون‌ها.

Faith in my moon

کی‌تی تانستال -همین‌طور خوانده می‌شود، مگر نه؟- دارد می‌خواند. دنیا جای خیلی کوچک و خیلی عجیبی است، چون من به صدای یک زن دورگه‌ی اسکاتلندی- آسیایی گوش می‌کنم. خیلی عجیب است به این دلیل که دارم بر خلاف دین عمل می‌کنم، به صدای یک زن گوش می‌کنم که احتمالاً الان  دارد شامش را با یک مرد غریبه می‌خورد و بعد هم با همان در می‌آمیزد. به قصد ِ لذت ِ صرف. درستش هم لذت بردن صرف است. مشخصاً از صدایش لذت می‌برم و دین لذت بردن را ممنوع می‌داند. و دنیا کوچک است چرا که اگر بزرگ بود اصلاً کی‌تی تانستالی برای من وجود نداشت. امروز وضعیت در حالت عادی جوری است که دستت را دراز می‌کنی و چیزی که می‌خواهی را بر می‌داری. چیز می‌تواند موزیک یا خاک وطن جدیدت یا …باشد. چند وقت پیش دخترخاله‌ام تصمیم گرفت کانادایی شود و شد. البته همه نمی‌توانند کانادایی باشند. کارگرها می‌توانند، پرستارها هم می‌توانند. برای همین من هم باید کارگر شوم. چون کارگر بودن از پرستار بودن ساده‌تر است. برای همین است که عمله فحش است، عملگی کار پیش پا افتاده‌ای به شمار می‌رود. احتمالاً هر کسی می‌تواند عمله شود، اما هر کسی نمی‌تواند پرستار شود. مثلاً من سیم کش می‌شوم.

مشاورش آمده خانه‌ی ما با هم صحبت کنند چون دخترخاله‌‌ام ساکن تهران نیست. دخترخاله‌ام معتقد است که مشاورش خیلی خوب است و از نظر قیمتی هم خیلی خوب گرفته، فقط یک میلیون و نیم گرفته و من باید برم ببینم، ببینم مردم چه پول‌ها که خرج وکیل و مشاور نمی‌کنند. احتمالاً مشاور از در بالای مجتمع آمده. جایی که آقای اطهری، اظهری یا یک همچین چیزی با کت سبزش می‌نشیند و بساطش را می‌چیند. کته در تابستان و زمستان تنش است، چیز دیگری ندارد بپوشد. او در جوانی فرانسه بوده، بعد از طی مدارج عالی در تحصیلات به مام وطن بازگشته و مدیر کارخانه‌ی پدرش شده. اما کارخانه ورشکسته شده و به زمین گرم خورده‌اند. حالا هم دست فروش است. اما قبل از این‌که دست‌فروشی را امتحان کند روی برد مجتمع نوشت تدریس خصوصی فرانسه. یک نفر هم به او زنگ نزد. حتی داداشم که آن موقع داشت فرانسه یاد می‌گرفت و برخلاف من در بردن و آوردن بار بهش کمک می‌کند هم زنگ نزد. مشاور بعداً ماشین مرا در زیر درخت ِ بید دیده. شاید هم این درخت بید نباشد، من که درخت شناس نیستم. اما اگر این رشته وجود داشت، شاید انتخابش می‌کردم. به نظرم درخت‌شناسی از مدیریت توریسم قشنگ‌تر است. درخت بید را می‌گفتم، ماشین‌ها دوست دارند زیر درخت بید پارک شوند، هرچند خودشان هم درخت‌شناس نیستند. ماشین به این دلیل که ماتیز است، چشم شهلایی دارد. ماتیز ماشین خاک تو سری است، درست است که بنزین را بو می‌کشد و مصرف نمی‌کند، جربزه‌ی راه گرفتن ندارد. مردم ازش نمی‌ترسند. مردم هنگام دیدن ماتیز مثل مستر بین در هنگام دیدن آن ماشین سه چرخ عمل می‌کنند که همه‌ش چپ می‌کرد. قصد فروشش را داریم.

مشاور الان این‌جاست، مادرم گفت اگر سوالی در مورد رفتن دارم بروم و ازش بپرسم. اما کی حالش را دارد برود با یک مشاور حرف بزند. آن هم مشاور ِ رفتن. بروم بگویم چی؟ سلام. سلام. من می‌خواهم بروم. بله، بله، رفتن خیلی خوب است. احتمالاً می‌فهمد که من باید به عنوان عمله – یا حالا کارگر ماهر- از کشور خارج شوم. احتمالاً پروسه‌اش زمان‌بر است و تا وقتی کارم درست شود و هزار تا اتفاق افتاده. احتمالاً وسط‌ها اصلاً ول کنم. مثل فوق لیسانس. چون تصمیم تلویحی‌م این است که فوق لیسانس را ول کنم و تا قبل از این‌که جهان در دو هزار و دوازده تمام شود، از ایران خارج شوم. آن‌وقت دکتر رحمانی می‌خواهد چه کار کند؟ با این همه مقاله و این‌ها اخرش هم استاد تمام نشده. فقط خون یک مشت عقده‌ی ارشد داشتن را کرده توی شیشه. احتمالاً اگر دنیا بخواهد به پایان برسد قبلش زمین‌شناسان از رفتار زمین یا آسمان‌شناسان از رفتار آسمان چیزی خواهند نوشت و همه چیز مشخص خواهد بود. متلاشی شدن که یکهویی رخ نمی‌دهد. برای همین من می‌روم حمدان سراغ دکتر رحمانی و آلتم را روی میزش می‌گذارم. و بهش می‌گویم این را هم دست شما نمی‌دهخم چه برسد به پایان‌نامه. اگر شما روان‌شناسی چیزی یا آدم مطلعی باشید فکر می‌کنید من از این‌هام که تمایل دارم بدنم را، مردانگی‌ام را مثلاً، نشان این و آن بدهم. توی استخر هم لابد توی رختکن نمی‌روم و جلوی همه می‌کشم پایین. لابد توی زنگ‌های ورزش هم با مشت به تخم‌های این و آن می‌زده‌ام. اما این‌طور نیست. زندگی من نرمال پیش رفت. هرگونه آنرمال بودن در من بعد از این شکل گرفت که فهمیدم همه چیز یک بار اتفاق می‌افتد و این درست نیست که ما این‌طوری خرابش کنیم. اولین بار که به این نتیجه رسیدم هشت سال پیش بود. آقا کمال دوست هم‌خانه‌م بهم گفت. آقا کمال که شهرضایی بود و جوراب توسی و کفش نوک‌تیز و باغ سیب در سمیرم داشت، می‌آمد خانه‌ی ما در اصفهان و با هم‌خانه‌م تریاک می‌کشیدند و من خودم را می‌زدم به آن راه. آقا کمال عادت داشت با پا برود روی بالش من. رو بالشی شستن کار سختی بود. آن‌جا خانه‌ای بود که بشود با پایی که جوراب توسی فرایش را گرفته رفت روی بالش کسی، به این دلیل که شده بود ظرف‌ها را انقدر نشوریم که کپک بزنند، کرم بگذارند و سوسک‌ها ان‌ها را خانه‌ی خود بدانند. اما بعد فکر کردم اگر جهان تا دو هزار و دوازده تمام شود من هیچ وقت پایم به کشور شهید نپرور کانادا باز نخواهد شد. هیچ وقت به مونترال نخواهم رسید. به کتابفروشی مکیک نخواهم رفت و به آن‌ها نخواهم گفت که این کتاب‌ها را من پست می‌کردم. در ازای بیست دلار آمریکا در سال 2010 الی 11. به هر حال این آقا کمال بود که گفت همه‌چیز یک بار اتفاق می‌افتد در حالی که سیبیل داشت. سیبیلش کمونیستی و از سر قشنگی نبود. سیبیلی بود که یک باغدار باید داشته باشد تا کارگرها انگشتش نکنند.

چقدر بد.

یک

حالا دقیقاً می‌دانم بیشترین چیزی که توی دنیا اذیتم می‌کند، تشنج است. شاید برای همین هم که شده از ایران بروم. فکر می‌کنم حجم تشنج از آثار هنری – ادبی کشور ما پیداست. فقط یک نگاه به فیلم‌های خوب ِ امسال کنید، حالا فقط یک نگاه به فیلم‌های خوب سال در فرانسه بیندازید(چَشم!). ما هم آدم‌های تشنج‌پسندی هستیم. من خودم اصلاً وبلاگی را می‌خوانم که از تشنج نویسنده‌اش نشات گرفته باشد. ماشین که روشن نشد، مادرم تلویحاً گفت که خسته شده، از دست من، داداشم، پدرم خسته شده. گفت که کارگر ما نیست. گفت نمی‌داند چه گناهی کرده. گفت این لیسانس من هم درپیت است و من منت چه چیزی را دارم سرش می‌گذارم؟ لیسانس پیزوری دانشگاه آزاد را؟ فوق لیسانس دانشگاه آزاد همدان را؟ دانشگاه آزاد هم شد دانشگاه؟ گفت دلش به هیچچی خوش نیست و بهتر است بگذارد برود تا ببیند ما سه تا چه می‌کنیم. چون به او چه مربوط است که این پسره کفش خریده و اندازه‌ش نبوده. به او چه مربوط است که خوراکی نداریم. او وظیفه‌ای در این قبال ندارد. و من هم باید بس کنم و از پشت کامپیوتر تکان بخورم و بروم سراغ ماشین. اما من که هیچ‌وقت منت هیچ‌چیزی جز لپتاپم در هنگام خرابی پی‌سی را بر سر هیچ‌کس نگذاشته بودم،گفتم خسته شده‌م از این‌که ماشین خراب است و همه‌ش هم من باید ببرمش تعمیرگاه. گفت سوارش می‌شوی خب، من که سوارش نمی‌شوم. تو سوراش می‌شوی، دندت نرم خودت هم باید ببریش  درستش کنی. بعد گفت که من تعمیر کار آشغالی را انتخاب کرده‌ام. گفت همیشه آشغال‌ترین و دزدترین تعمیرگاه را انتخاب کرده‌ام. تلفن را برداشت زنگ زد به صد و هیجده. شماره ای که صد و هیجده داد را که می‌گرفت صدای سوت مودم می‌آمد. به چند جای دیگر زنگ زد. چند بار دیگر به صد و هجده زنگ زد. کرمان خودرویی‌ها ماتیز را بستری نمی‌کردند چون کارشان هیوندا بود. مادرم باز زنگ زد صد و هجده و با یارو دعوا که شما به روز نیستید. معلوم است که مادرم بالا آورده. رفت سر یخچال و دید یک عالم پرتقال گندیده‌اند، مادرم در آن لحظه‌ی ملکوتی شکل ابر قارچی شکل بمب اتم شد. این زندگی ای نیست که در دهه‌ی شصتم زندگی‌اش باید داشته باشد. خانه‌ای که سقفش دارد می‌ریزد. دیوار‌هایی که گچ ازشان آویزان است. شوهری که مدام روی یک کاناپه خوابیده و وقتی از خواب بلند می‌شود سوال‌های آزاردهنده و تکراری می‌پرسد، از همه بدتر این است که چنین مردی پدر فرزندهای شما باشد. یک پسر که فقط به خریدن بیس فکر می‌کند و معلوم نیست با حقوقش چه گهی را کجا و چه‌طور می‌خورد و یک پسر دیگر که قرار داد کاری‌ش در مرحله‌ای نامشخص قرار دارد و اصلاً بی‌فکر است، و بی‌خیال ارشد شده و حالت‌های افسرده‌گون حال بهم زن دارد. حقوق بازنشستگی‌ای که هفتصد تومن است. اجاره‌ای که دیگر نیست، چون خانه‌ی چالوس فروش رفته. ماشینی که خراب است. بدهی‌های چند ده میلیونی. من باید کمکش کنم، چون ناسلامتی من پسرش هستم. اما او آرام نمی‌شود. چه‌طور می‌توان به کسی که آرام نمی‌شود کمک کرد؟ وقتی گفت دانشگاه آزاد خیلی ناراحت شدم. من هم دوست داشتم دانشگاه دولتی درس بخوانم. یک رشته‌ی بهتر. یک افق چشم‌انداز بهتر. اما نشده. نمی‌شود گفت من سعی نکردم، چون کردم. به اندازه‌ی خودم کردم. شاید دلیلش هوش و استعداد باشد. اگر دلیلش هوش و استعداد باشد، پس این تقصیر من نیست. چون من که خودم هوش و استعدادم را انتخاب نکردم. این احتمالاً به خاطر ژن‌هاست. اگر ژن‌های شما درست بود وضع من این بود؟ چهار سال است به خاطر این ژن‌های لعنتی خواب و خوراک ندارم. هر شب کابوس می‌بینم. اطرافیان هم بهم نیش و کنایه می‌زنند. مادرم بیشتر دلش از این می‌سوزد که برای برادرم کاری نکرده. برای من طلاهایش را فروخته اما برای او طلایی نداشته که بفروشد، فکر می‌کند این باعث شده که بچه از دست برود. بچه راهی گیشا و شهرک غرب شده و به جای این‌که در دانشگاه اجتماعی شدن را طی کند، در کوچه و خیابان اجتماعی شده. برای همین بالای گوش چپش سوارخ است و روی پاتختی‌اش هم یک چاقوی ِ فلان قرار دارد. و دوست‌هایش هیچ‌کدام دکتر و مهندس نیستند. مادرم همه چیز را نمی‌داند اما نتیجه‌گیری‌هایش به عنوان یک مادر معرکه هستند. من ارامش خودم را حس می‌کنم. انگار رسالتی روی دوشم هست که مرا به این کار وا می‌دارد، همین محفوظ داشتن آرامش. چون آدم انفجاری‌ای هستم و قدرت تخریبم بالاست. برای همین توی جرو بحث می‌گذارم می‌روم. بگذار بگویند بی‌منطق است، یا بلد نیست بحث کند. بدترین چیز در کهکشان راه شیری بعد از تشنج، آدم عصبانی ِ داد دادو است. رفتم بیرون کارهای ماشین را کردم. و سعی کردم با مادرم آشتی وار برخورد کنم نه مثل داداشم. به خاطر این‌که آدم یک مادر و یک زندگی دارد و همه‌ی این مصیبت‌ها یک بار اتفاق می‌افتند.