چه تیتری؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟

مرضیه و پرستو را نمی‌شناسم. خواننده‌ی وبلاگ‌هایشان هستم. البته دروغ نگویم؛ طرفدار پر و پا قرص سه روز پیشم. زن نوشت را کمتر خوانده‌ام. اصلاً هرچه در سه روز پیش هست را – حتی در مورد آشپزی، بافتنی – دوست دارم. ذهنیتش به نظرم پلنگ –و متفاوت- است، به نظرم یک فاز با بقیه فرق دارد. لابد جور دیگری فکر می‌کند. برای همین هم می‌تواند جور دیگری بنویسد.

و نوشته‌هایش توی مجله بیست و چهار که چه‌قدر معرکه بودند، البته من نوشته‌هایش در مورد ادبیات را نخوانده‌ام. چون به نظرم این‌گونه نوشته‌ها، هر کسی هم نوشته باشدشان خسته کننده و ملال‌آور است. همین. ارتباط من با این دو نفر یک طرفه و از طریق خواندن وبلاگشان و یک مجله سینمایی بوده. نه هم صنف من هستند، نه همسن من هستند، نه دوست من هستند، نه کس و کارم. آدم‌های محترمی‌اند، که وبلاگ‌هایشان را می‌خوانم. و حالا هم از این اوین رفتنشان –بردنشان!- متاسفم، ناراحتم. و بیشتر از این‌که ناراحت باشم عصبانی هستم. داشت یادم می‌رفت در کدام چاه مستراحی دارم زندگی می‌کنم. یادم آمد.

روز اول: بار دیگر شهری که دوست نمی‌داشتم

لوستر، پرده‌ها و روتختی این‌جا طلایی است. طلایی ِ … ]چی بنویسم به کسی برنخورد؟ با خودم شمد آورده‌ام، چون بنا به تجربه‌ی قبلی‌ام عمل می‌کنم. تجربه‌ قبلی‌ام می‌گوید که شمد‌ها بو می‌دهند و به شوس ِ اسب هم آلوده هستند. هیچ‌کس دوست ندارد سرش را روی بالشی بگذارد که آلوده به محتویات خایه و آلت ِ اسب یا خون ِ خشک شده ی ریخته‌شده از دماغ است. البته این هتل با قبلی خیلی فرق می‌کند، تمیزتر است، بوی استفراغ نمی‌دهد، صدای تیک تاک ساعتش و کمپرسور یخچالش هم روی مخ نمی‌رود، بیست و پنج هزار تومن هم ارزان‌تر است که در معیارهای من یعنی خیلی. آقای لطفی مردی است که آن پشت می‌نشیند و مو هم ندارد. او از من صد هزار تومن می‌گیرد که این معادل ده روز اقامتم می‌شود. هرچند به نظر می‌رسید که از اینترنت خبری باشد اما از اینترنت خبری نیست. اینترنت از چند جهت برایم اهمیت دارد، اول این‌که دارم تقویم می‌نویسم و کار عقب است ورژن قبلی از نظر روسا گسسته بود. ول بود. متاسفانه این تقصیر من است چون من آدم گسسته و ولی هستم، فکرم منسجم نیست و ذهنم متمرکز عمل نمی‌کند. دوم پروپوزالم است. هنوز امید دارم درست شود. امید دارم که دوستانم کمکم کنند. و کمک دوستان از اینترنت می‌رسد. آیا اگر من جای آن‌ها بودم این کار را می‌کردم؟ آیا من تا به حال به کسی در موارد درسی کمک داده‌ام؟ جواب مشخصی ندارم. دوران لیسانس به بچه‌ها ریاضی درس دادم، نتیجه چشم گیر نبود اما همه پاس شدند.

سعی کردم فاز همدان را بگیرم. شهر عبوس و تاریکی است. درست برعکس اصفهان است. پیاده از اتاقم زدم بیرون –انگار بشود سواره هم زد بیرون- و به آقا لطفی گفتم که واقعاً به اینترنت محتاجم و این چه وضعی است؟ یعنی فکر می‌کردم الان می‌روم حدقل پروپوزالم را برای استاد مشاور ای میل می‌کنم. گویا او حتی جواب دانشجویانش که بنا است راهنمایشان باشد را نداده، همین به صرافتم انداخت تا من ای میله را بدهم که بعد نگوید آقا شما که اصلاً تخمت نبود، چرا مدعی هستی؟ اما نشد. پیاده از اتاقم زدم بیرون تا بلکه یک کافی نت پیدا کنم. در همین محل سه تا کافی نت می‌شناسم. یکی در خود شریعتی ، یکی نزدیک به آرامگاه، یکی هم در شکریه که هر سه بسته بودند و باعث شد تا دستانم بیست و پنج سانت از پاهایم درازتر شوند، علی رغم این همه پیاده روی هنوز ساعت 7 بود. هر چند زود بود، رفتم به چلو کبابی فلسطین در شکریه. چرا باید اسم یک چلوکبابی فلسطین باشد؟ کسی نمی‌داند. عکس صاحب چلوکبابی در یک اندازه ی بسیار بزرگ روی دیوار سالن است، در دوطرف طبق معمول عکس‌های کامران و هومن قرار دارند. می‌گویند این یکی از بهترین کبابی‌های همدان است. با این‌حال نظر من تامین نمی‌شود. گارسنش از سر میزی که نشسته‌ام بلندم می‌کند و می‌گوید یک جایی بشین که برای یک نفر خوب باشه. اما همه‌ی میز‌ها یا شش نفره هستند، یا هشت نفره. دوست دارم بهش بگویم خفه شود. تلویزیون تصاویری از نستعلیق الهم عجل لولیک الفرج پحش می‌کند و همزمان علیرضا افتخاری به شمیم بویت ای گل را می‌خواند، وی در ادامه می‌گوید از لاله باغی دارد. ممکن است در همدان جایی کوبیده بخورید که بعداً از هر چه کوبیده هست عقتان بگیرد. من خودم فوق تخصص کوبیده‌شناسی دارم، با این‌حال قوت غالبم در رستوران‌ها چنجه و برگ است. اما متاسفانه در رستوران‌های همدان چنجه پیدا نمی‌شود و برگشان هم یک جورهایی ترد و تعجب برانگیز است، گوشت برگ مثل پنیر از هم جدا می‎شود و وا می‌رود و این انتظاری نیست که یک گوشت‌خوار از گوشت، آن هم در کباب برگ داشته باشد. برگشتنی هم پیاده آمدم و همراه با موزیک‌هایم داد زدم، و هر وقت دیدم تنها نیستم و خیابان را با کسی شریکم خفه خون گرفتم تا وحشت نکند. پس الکی ترس ورم داشته بود. توی هتل لحافم را درآوردم و شمد هتل را روی تشک کشیدم، شمد خودم بی‌کار و دست به خایه ماند. روبالشی‌ام را هم تن بالششان کردم که رویش یک لکه ی بزرگ، اندازه‌ی لکه ی نفتی خلیج مکزیک وجود داشت. این احتمالاً از دهان مردی بیرون آمده که آن لحظه خواب یک زن را می‌دیده. نشستم فیش تنک را دیدم، محصول بریتانیا، که سفارتشان چند وقت پیش در ایران بسته شد. فیلم ملال آوری بود، نمونه‌اش را ده ها بار دیده‌بودم. اما فکر کنم اگر روزی فیلم بسازم فیلم من این شکلی شود.

روز دوم: بونتی و اسنکرز

صبح روز بعد حمام نگرفتم، چون هوا سر بود، فقط کله‌ام را شستم. از هتلم رفتم بیرون و گم شدم. البته جایی که در آن ساکنم هتل نیست یک جور خوابگاه، اقامتگاه است که برای دانشگاه علوم پزشکی است، از در آن‌جا آمدم بیرون و بعد مسیر را اشتباه رفتم و گم شدم. اگر اصفهان کوچه‌های باریک و در هم تنیده داشت و مجموعه‌ای منظم از بی‌نظمی‌ها بود همدان از دایره‌هایی مسیر مانند تشکیل شده و این مسیر‌ها، بله همدیگر را قطع می‌کنند برای همین احتمال این‌که در یک محله از همدان گم شوید معادل صفر است، چون مسیر دایره‌ای چه بخواهید و چه نه، سر آخر شما را به خیابان اصلی هدایت می‌کند. خودم را پنج ترمه می‌دانستم. اول یک کافی نت پیدا کردم، خانوم گفت از سیستم شماره یک استفاده کنم چون روشن است. در سیستم شماره یک فهمیدم شهریه‌ام که چهارشنبه به حساب دانشگاه ریخته بودم، واریز نشده است. چه گرفتاری‌ای. برای همین رفتم دانشگاه، آن‌جا پروپوزال دو نفر دیگر را دیدم. مطلقاً چرت بودند. فکر کردم حیف از پروپوزال من که هیچ‌وقت در سال جاری ارایه نخواهد شد. با این‌حال یکی از دخترهایمان که یک دختر ریزه و چادری است گفت که حیف است و ول نکنم. این را اینقدر خوب و امید بخش گفت که من به محض رسیدن به هتل افتادم روی پروپوزالم و گاییدمش. تا حتی یک ایراد هم از آن نشود گرفت. فیش بانکی دستم بود، همه منتظر بودیم تا در را باز کنند. مثل‌این‌که من تنها نفر نبودم که این مشکل را داشت. با این‌حال چون آن ساختمان محل برگزاری امتحان بود از دانشجو قرنطینه شده بود. گفته بودند تایم ملاقات یازده تا دوازده است. اما ما میدانستیم حسابداری علوم و تحقیقات یازده تعطی میکند، اما معلوم نبود چرا ایستاده‌ایم و نمی‌رویم. شاید امید داشتیم. اسم ساختمان بود یادگار امام. یادگار امام چیست؟ نوه‌اش؟ انقلاب اسلامی؟ جمهوری اسلامی؟ ولایت فقیه؟ آقای خ؟ دانشگاه آزاد؟ کوپن؟ حجاب؟ عوض شدن؟ عوض شدن نام خیابان‌ها؟ عوض شدن مسئولین؟ می‌شود با این عوض شدن مسئولین یک شوخی دستمالی شده ارایه داد که به زحمت یک لبخند روی لب بیاورد و به آسانی ارمغان آور عُق باشد: عوضی شدن مسئولین؟
پروپوزال بد کوفتی است. نشستم فکر کردم، بی این‌که شیوه‌ی خاصی در تحقیق بلد باشم، نوشتم می‌خواهم چه کار کنم. با کلمات ساده، انگار دارم جوری وبلاگ می‌نویسم که بعدش یک نفر بیاید بگوید افت کردی. همانطور نوشتم، فونت‌ها را درست کردم، یادم افتاد سر عباس آباد یک فتوکپی هست که تا دیروقت باز است. دربست گرفتم. در همدان مد شده مثل ذرت سیب زمینی سرخ کرده را با سس سفید بفروشند، اسم سس را گذاشته‌اند مخصوص. یکی سفارش دادم، دیدم دارد لفت می‌دهد، ول کردم رفتم و به یارو هم نگفتم که می‌روم، رفتم سراغ رستوران خوابگاهم. اما غذا نداشتند و کیر خوردم. مثل بز برگشتم سراغ سیب‌زمینی فروشیه گفتم ببخشید، مادرم کلید می‌خواست و رفتم تا کلید را بهش بدهم. چه دروغ بدی. سفارشم را از نو مطرح کردم. سس مخصوص عبارت است از سس فرانسوی، گلپر و اُرگانن. خیلی خسته بودم اما فیلمی دیدم که محصول 98 بود، اسمش بود آپوزیت آو سکس، لیزا کادرو که همان فیبی است و کریستینا ریچی در آن بازی می‌کردند، فیلم خوبی نبود.

روز سوم: محتاج به جین، محتاج به تنیک

صبح با اسنوز و از ساعت 5 شروع شد، چون شب قبل بیش از حد خسته بودم که برای امتحان فردا صبحم درس بخوانم، به علاوه یک نفر نشسته بود و سوال‌ها و جواب‌ها را در آورده بود و از شانس خوب، این جواب‌ها در دست من بودند. توریسم مذهبی. یک نگاه به پروپوزالم که انگار چکیده‌ زندگیم بود انداختم. به خاطر این پروپوزال مدیون ِ نون – ز هستم. نمی‌دانم اسمش را بیاورم، یا خودش می‌آورد؟ اُه یک غلط تایپی، نوشته‌ام سیستم اطاهات جغرافیایی، اُه یک غلط دیگر. شِت. استرس. امتحان بدک نمی‌شود. البته مطمئن نیستم. اما بعید می‌دانم زیر 16 بگیرم. چون برگه را پر کردم، از همان چیزهایی که توی جزوه بود، هر چند ممکن است جواب‌ها ربطی به سوال‌ها نداشته باشند اما به هر حال نشان می‌دهند که جزوه خوانده شده. کاش می‌شد به استاد بگویم من این را از 5 صبح تا 7 صبح خوانده‌ام تا پشم‌هایش بریزد. چیزی که او یک ترم طول کشید تا درس بدهد. یکی از جواب‌ها عبارت است از: 1) ارتباط با خود و شناخت خود 2) ارتباط با خدا و شناخت خدا و رسیدن به آرامش درون 3) ارتباط با هم‌کیشان خود و تقویت حس مذهبی و قرابت فرهنگی 4) ارتباط با غیر هم‌کیشان خود که باعث همگرایی یا واگرایی فرهنگی شده و ممکن است باعث به وجود آمدن تعصب یا گرفته شدن تعصب از فرد شود 5) ارتباط با گذشتگان از طریق ادعیه و زیارت نامه‌ها، فی المثل در زیارت عاشورا چنین اتفاقی می‌افتد و این چیزی است که شیعه بدان اعتقاد دارد. بله. استاد راهنمایم گفته ده و نیم دانشگاه خواهد بود. اما ساعت نه است. مدیر پژوهشی دانشگاه از فرضیه‌ تحقیقم ایراد گرفته، گفته بلند است. گفته خوب است اما بلند است و بهتر است آن را تبدیل به چند تا فرضیه کنم. تازه منابعم هم سُرت نیستند، به این ترتیب آژانس می‌گیرم. آژانسیه سه هزار تومن می‌گیرد که در متر و معیارهای همدان خیلی بالاست اما روحیه‌ی «اعتراض کردن به نرخ ماشین»‌ام را باخته‌ام. استاد دوباره گفته ده و نیم نمی‌رسد و دوازده و نیم می‌رسد. ردیفش می‌کنم، یک دربست به دانشگاه. استاد می‌گوید از این، دو تا آی‌اس آی در می‌آید و من به تو خیلی امیدوارم. البته پروپوزال یعنی وعده و وعید. تو سرت پایین است و کار خودت را می‌کنی، اما نتیجه معمولاً خوب می‌شد پس آفرین. مشخصاً استاد با من خوب است. الکی تعریفم را می‌کند می‌خواهم به استاد بگویم من نمی‌دانستم چه کار کنم و نون – ز بیشتر از من زحمت کشیده. اما استاد نون – ز را چه می‌شناسد. او ساکن استرالیا بود و دکترایش جی آی اس است اما به دلایلی که احتمالاً عشقی است به مام وطن برگشته و در کرمانشاه ساکن شده. کرد است و وقتی من در کلاس جغرافیای سیاسی‌اش کنفرانس دادم از کلاس خواهش کرد تا کنفرانس‌هایشان شبیه به من باشد و بعد هم خواست تا برایم دست بزنند. در آن جلسه من کنفرانس ندادم بلکه مثل بنی هیل شومن شدم تا کنترل امور از دستانم، خارج نشود. به هر حال بخت با من یار بود، برگشتم خانه و والمونت دیدم، میلوش فورمن ساخته، عالی بود. عصر هم امضاهای استاد مشاورم را گرفتم. بعد توی راهروی هتل و جلوی آینه‌ی اتاقم از خودم عکس گرفتم. تاثیر دوست دختر بر روی دوست پسر. بعد اتفاقاتی را رقم زدم تا کره کنم، اما فقط آب انار داشتم و شکلات که دلم نیامد شکلات‌ها را بخورم چون بیست روز دیگر باید این‌جا باشم. سوپرسونیک گوش کردم و آرین زنگ زد و گفت او هم سوپر سونیک گوش می‌کرده و رفته لیریکسش را گرفته و پشم‌هایش ریخته. بعد دوست‌دخترم زنگ زد. و همه‌ش هرر و کرر کردیم و گفت چرا برای عکسمان لایک نزدی؟ من هم گفتم یادم رفت، چون یادم رفته بود،اما  گفتن این همه چز را بدتر کرد، اما باز هم هرر و کرر کردیم. دیگر کسی زنگ نزد. متاسفانه تحصیل در همدان هیچ‌رقمه نمی‌تواند با تحصیل در کانادا، آمریکا، امثالهم برابری کند، شاید نباید این‌ها را بنویسم.
طبق تعریف انجمن جهانی روشنیده‌های مقیم کره‌ی زمین، یک روشنیده‌ی مقیم کره‌ی زمین روشنیده‌ای است که مقیم کره‌ی زمین باشد.

There is a Long Way Between Chaos and Creation, If You Don’t say Which One of These You’re Going to Choose

امتحان سومم را –خوب- دادم. چند نفر از بچه‌های کلاس که برای ارتباط برقرار کردن با مردم، مسخره کردنشان را امتحان می‌کنند؛ سعی کردند لباس سوپرمنم را مسخره کنند اما تیرشان به سنگ خورد. چون شاید من مسخره بشوم، اما مسخره‌ناپذیرم یعنی کسی که مسخره می‌شود، الزاماً مسخره‌پذیر نیست. این یک اعتراف سوپر هیرویی است.

شما بهتر از من می‌دانید چند چیز هستند که مطلقاً می‌توانند ساخت آمریکا باشند، مثل فرانک سیناترا، کوکا کولا و سوپرمن. مو لای درز این محصولات نمی‌رود. البته من ساخت آمریکا نیستم و در درز ِ من مو، کف و خون پیدا می‌کنید. تنها عیب سوپر من بی‌عیب بودنش است، و برای همین اگر کسی با بی عیب بودنش-که خیلی هم خوب است- کنار نیاید می‌تواند بت‌من را امتحان کند. بت‌من پر از عیب- و خداوند ستار العیوب است- است و لباسش هم تیره است، نه آبی آسمانی. آلترناتیو ی که از اصل ِ جنس اصل تر است. سوپرمن در مقابل بت‌من اصل ِ فیک است. با این‌حال همین فیک بودن طرفداران خاص خودش را دارد، که منطقی است.

آن‌وقت ما چی داریم؟ حسن کچل؟ رستم؟ حسنی؟ آدم‌های ندانم کار ِ نادون؟ کسانی که مو ندارند و به دنبال دخترهای پر مو –شصت‌گیس- رفته و اگر شد با غول‌ها و جن‌ها می‌جنگند؟ آخر جن هم جنگیدن دارد؟ با یک بسم‌الله می‌توان جن را فراری داد.کسانی که پسرانشان را می‌کشند و بعد سعی می‌کنند به پسر مرده‌شان ردبول بخورانند؟ کسانی که یک گاو را با چند دانه لوبیا عوض می‌کنند-کدام کودنی این ار را می‌کند؟- و بعد به خارج مهاجرت کرده و اسمشان را از حسنی به جک تغییر می‌دهند؟ این بود؟

 درست به همین دلیل است که من جای اینکه عاشق ماهور و شور باشم، عاشق راک‌اندرولم و فقط وقتی توجهم به شجریان جلب شد که خود را جزو جنبش دانست. خیله خب، بی‌چاره من. اما تقصیر من نیست، چون این فرهنگی است که قهرمانانش مشکلات عدیده دارند – حتی همان شجریان- و قهرمان‌سازهایش هم بهتر عمل نکرده‌اند. برای همین است که ما امروزه تی‌شرت حسن کچل نداریم. و برای همین است که مسئولین ما حتی در خانه هم عبا و دشداشه، پیراهن و کت یا در ورژن به‌روز شده پیراهن و کاپشن می‌پوشند و بعد مردمی که به طرز عجیبی با مسئولین متناسبند، جرات می‌کنند به تی‌شرت، کوتاهی و بلندی‌اش و چیزهایی که رویش نوشته شده و رنگ آن گیر بدهند. بدون‌اینکه متوجه باشند با این کار یک سلیقه، یک خرده‌فرهنگ، یک طرز تفکر را سیبل کرده‌اند. خاک‌توسرها.

وودی آلن که آمریکایی است و معرکه‌ترین فیلم‌ساز دنیا هم هست و به نظر می‌رسد هیچ موقع کهنه نشود هم تی‌شرت می‌پوشد. وقتی دقت می‌کنیم می‌بینیم او عاشق نیویورک زادگاهش است و از چیزهایی که تجربه کرده حرف می‌زند. از زن‌ها، یهودیت، روابط، نیویورک، داستایوفسکی و جَز. و البته هر چیزی به جُز جَز که تماماً آمریکایی است.  اما بهرام بیضایی- رفته مثال گیر آورده است- چی؟ حیف از بهرام بیضایی. به نظر می‌رسد که او فقط در زندگی سوسن تسلیمی، مژده شمسایی، مادر بچه‌ها و تعزیه را تجربه کرده باشد. این بلایی است که ایرانی بودن سر آدم، هنرش و در نهایت زندگی‌اش می‌آورد.

من هم خسته‌تر از آنم که هی بیایم بگویم آمریکا خوب است. این دیگر به من مربوط نیست. من این وظیفه را از سر خودم باز می‌کنم، چون به شدت دلسرد و آزرده هستم. و گروهی از دانشمندانم باید بیایند و رویم بحث و تبادل نظر صورت دهند که چرا زندگی او را به جایی رسانده که گردابی چنین هایل؟ چون چیزی که من مدام تعریفش را می‌کنم باعث شده زندگی سخت-در حقیقت سخت‌تر- بشود. بله منظورم تحریم و این‌ قبیل مسایل است. به نظرم اگر اکنون با چیزهایی از قبیل سوپرمن، بت‌من، نینجا ترتلز، وودی آلن و آزادی بیان آشنا هستم، این تقصیر پُست، قاچاقچی‌ها، اینترنت و ماهواره است.

 چه خوب می‌شد اگر این چیزهای مقصر هرگز وجود نداشتند، شاید در این‌صورت حسن کچل، رستم، حسنی و در نهایت آقای خ به نظرم جذاب می‌شدند و من هم اکنون یک ذوب شده در ولایت بودم. شاید هم انقدر ذوب می‌شدم که رستم برایم رستم نبود و امام اول جایش را می‌گرفت که دست کم پسرش را نکشته بود و بعد هم سعی نکرده بود بهش ردبول بخوراند. بله. چرت گفتم، اگر این‌ها نبودند یک چیزهای دیگری می‌بودند؛ مثل اخوان ثالث.

 Like A Dog Without A bone, An Actor Out Alone, Riders On the Storm

روز هشتم حول تفکر بر مفهوم سوپرسنیک گذشت. یعنی یکی از چند مفهوم باقی‌مانده در دنیا که کمتر در موردشان تفکر صورت گرفته. آن میزان کم هم کار دانشمندانی بوده که خودم استخدامشان کرده‌ام و پروژه‌های آینده‌نگر –و دوستدار محیط زیست، به خاطر احترام به توسعه‌ی پایدار- و روشنیده‌گرایانه‌ی مرا هدایت می‌کنند. این بهترین آهنگی است که تا الان ساخته شده و هنوز هم جنده نشده و به خاطر این‌که عده‌ای-مثل دوست دخترم- آن را گوش‌خراش می‌یابند؛ جنده نخواهد شد. سوپرسنیک با هر کلمه‌اش درس زندگی می‌دهد. معمولاً بین سوپر تروپر از اَبا و سورپرایز، سورپرایز ِ رولینگ‌استونز قرار می‌گیرد. و گاهی وقت‌ها هم جای دیگری دراز می‌کشد. چرا که او یک آهنگ یاغی است و کوه‌ها و دریاها را در می‌نوردد و برای همین هم هست که هر جا که بخواهد دراز می‌کشد و از دست کسانی که آن را گوش می‌کنند نیز –در این زمینه و زمینه‌های دیگر-کاری برنمی‌آید. چرا ناسا آن را در فضا پخش نمی‌کند تا بیگانگان، دُژمنان و ساکنین مریخ بدانند انسان خفن است؟ یادم آمد خیلی وقت است پنیر نخورده‌ام حال آن‌که مشخصه‌ی اصلی من بعد از بی‌مزه بودن پنیرخوار بودن است. رفتم یک پنیر خریدم و شب کَره کردم و پنیر خوردم. آدم باید همیشه هوای دومین مشخصه‌ی خود را داشته باشد، چرا که این دو جز همدیگر کس دیگری را ندارند.
روز هشتم همچنین به فیلم گرفتن از خودم گذشت در حالی که سوپرسنیک را لب می‌زدم. سلام حمید شب‌خیز. متاسفانه حالت چهره‌ام بعضی جاها آن‌قدر ابلهانه بود که همه‌ی ورژن‌هایش را پاک کردم. فقط به این دلیل پاکش کردم که فکر کردم ممکن است این فیلم به هر دلیلی به دست لیام گالاگر برسد و بعد مسخره‌ی او شوم. دوست ندارم مسخره‌ی لیام گالاگر شوم، هرچند مسخره‌پذیر هم نیستم و حرفم از نظر علمی، عملی و دانشمندانم، غلط است. اما به هر حال. در ضمن حالات چهره‌ام بعضی جاها آن‌قدر پلنگ بود که ناگزیر بودم بزنم به چوب و اگر لیام گالاگر آن را می‌دید شاید حسودی هم می‌کرد، اما متاسفانه اعتماد به نفسم زیر سطح گه بوده و فیلم پاک شده است. تنها دلیلی که می‌نویسم، همین اعتماد به نفس نداشتن است. کلمات با من خوبند. من را دوست دارند، من هم قدر آن‌ها و دوستی‌شان را می‌دانم.

 پر واضح است تنهایی دارد دیوانه‌ام می‌کند و تلفن در روند آن بی‌تاثیر بوده و نمی‌تواند متوقفش سازد. اما اگر تنها نبودم و مثلاً تهران بودم جز دو سه نفر چه کسی را می‌دیدم؟ هر ملاقات تازه هجوم تازه‌ی افکار را به دنبال دارد. این‌که وای…حالا باید برای سه هزار و ششصد و هشتاد و دومین نفر زندگی‌ام هم نقش آدمی خوشحال و کسخل را بازی کنم، آن هم تا آخر عمر. این است دستاورد تنها نبودن. برای همین این‌جا لا اقل آرامم. و می‌توانم داستان‌هایم را عملی کنم. توی کافی نتی که سیستم‌هایش مشکل داشتند مضطرب رفتار کردم، مسئولش گفت عجله دارید؟ گفتم خیلی. گفت چرا؟ گفتم دارم برای ایستگاه فضایی میر گزارش تهیه می‌کنم و الان ساعت ارسال است، اگر الان ارسال کنم، هفته‌ی بعد به دستشان می‌رسد. کمی مثل دو نقطه خط و خر خودتی نگاهم کرد، انتظار داشتم بپرسد کدام میر؟ میرفندرسکی؟ در حالی که می‌توانست سوالات هوشمندانه‌ای ازم بپرسد و تبدیلم کند به یک آلت. متاسفانه مردم از هوشمندی لحظه‌ای برخوردار نیستند، این را نیکلاس کاک ساکر در مقاله‌اش گفته بود. اما دنیا به طور خیلی بد و لجی با داستان‌های من متفاوت است. جواب طرف البته خیلی فاجعه و بن‌بست‌آمیز نبود. صورتم سنگی شده بود و نه لبخند می‌زدم و نه پلک، پس صورتم سنگی و تا حدی دهشت آور شده بود. گفت آهان. گفتم عجله‌ام برای همینه. گفت بغل سینما هم یک کافی نت هست. رفتم آن‌جا اما دیگر دروغ دبنگ نگفتم.

برای چی باید اوئی‌سز از هم می‌پاشیدند؟ این دلیل دیگری است بر این ادعا که جهان عادلانه اداره نمی‌شود.

 Nothing You Can Make That Can’t Be Made, No One You Can Save That Can’t Be Saved

روز نهم داستان تقویم را کامل کردم و برای رییسم –که رییس کل نیست- فرستادم. داستان را با ورود یک تک شاخ ِ بالدار به قصه تمام کردم که تخم می‌گذارد. مشخصه‌ی اصلی داستانم خل‌خلی بودنش و ممزوج شدن فانتزی و واقعیت و همچنین مشخص نبودن چیرگی یکی از این مشخصه‌ها بر دیگری است. البته همین ملغمه بودنش کمی توی ذوق رییس –که رییس کل است-  زده بود و خواسته بود آن را رعایت کنم، اما نشد.

 فقط توانستم در هر قسمت بعضی از کاراکترها را بیاورم که ریمایندر قسمت‌های قبل باشند، در حقیقت یکی از ضعف‌های داستانم –اذعان دارم- برای تقویم این بود که کاراکترها یک جایی غیبشان می‌زد و و ده قسمت بعد دوباره می‌آمدند توی داستان. این تقویم هفتگی بود، که یعنی داستانش هم هفته به هفته خوانده می‌شود، چه بد. امروزه علم ثابت کرده آدم نمی‌تواند دست به چیزی که درست کرده بزند و تغییرش دهد. نه به این راحتی. یعنی به حد کافی هم از موقعیت ابزوردی که دنبالش بودم فاصله گرفتم و دست و پا زدم تا داستان متناسب با تقویم و فلان و بیسار باشد. اگر نتیجه خوب نشود در هیمن پانزده روز عید خودم را می‌کشم. از الکی.

فکر کردم می‌خواهم چه‌کاره باشم؟ منظورم برای باقی عمر است. تا آن آخرش که قرار است سر روی بالینم بگذارم و فرزندان، همسران و نوه‌هایم آرزوی مرگم را در بستر بیماری کنند. تبلیغات‌نویس؟ نه چون این‌طوری باید چند نفر را همیشه در نظر بگیرم، سلیقه‌ی مصرف کننده، سلیقه‌ی سفارش دهنده و سلیقه‌ی روسا. اما من دوست دارم تنها سلیقه‌ی خودم را منتشر کنم. چیزی که دوست دارم را. باید نویسنده شوم؟ اما نویسندگی که پول ندارد. یعنی یک نفر باید خیلی پول دار باشد و بعد برود نویسنده شود، فکر می‌کنم منظور محمود دولت‌آبادی از «نون ِ نوشتن» در نهایت همین است. یا اگر همین نیست، اسم کتابه که این‌طور می‌رساند؛ البته که من نخوانده‌امش. اما شاید فیلمنامه‌نویس و کلاً کار سینما کردن خوب باشد. اتفاقاً برعکس به گشتن با هنرپیشه‌ها، کارگردانان، دستیارهای تهیه و تولید علاقه‌مند نیستم…اما دوست دارم خروجی ِ کارم تصویر داشته باشد. چون تصویر خیلی در ذهن می‌ماند. پس یا باید کامیک کشیدن را یاد بگیرم یا این‌که بروم فیلمنامه بنویسم و بعد از چند سال معاشرت و مماشات، فیلم ساختن را یاد بگیرم. از آن‌جا که قادر نیستم حتی یک خط صاف بکشم پس یادگیری کامیک همین الان منتفی است. اما سینما چی؟ سینما منتفی نیست. اگر این فوق لیسانس ِ گه تمام شود، این کاری است که خواهم کرد. بعد هم فکر رفتن از سرم می‌افتد. چون آدم همه‌جا می‌تواند عمله شود، اما همه جا که نمی‌تواند فیلم‌ساز باشد، همه‌جا که نمی‌تواند بنویسد. چه تصمیمی، چه کبرایی.

همین الان در یک جلسه‌ی تلفنی با همکاران  بودم، نتیجه این‌که کل داستان عوض می‌شود، کللش. اًه.

الم خواب

یک خواب خیلی عجیبی دیدم، خواب پدرم را دیدم. دم ساندویچی منتظر بودم تا ساندویچم حاضر شود، یادم هست که به ساندویچ‌فروش گفته بودم پیاز جعفری زیاد بریزد، گفته بود ده دقیقه دیگر آماده می‌شود. بعد آمدم بیرون منتظر بایستم. چون ساندویچی‌ش جا نداشت بنشینی کوفت کنی یا شلوغ بود. مطمئناً تیک‌اِوی نبود، این کلمات در خواب من نقشی ندارند، خواب‌های من عاری از هرگونه سانتی مانتالیزم به من عرضه می‌شوند. به هر حال دیدم پدرم از میان جمعیت توی خیابان آرام آرام، جوری که یک آدم پیر باید باشد آمد کنارم نشست. بی‌اندازه لاغر بود، چون الان بی‌اندازه چاق است می‌دانم که بی‌اندازه لاغر بود. عینکش همانی است که الان می‌زند، همان که از بس کهنه است دور شیشه‌هایش به سبزی می‌زند. عینک خودم هم همین است، این احتمالاً یک مسئله‌ی ژنی‌ای چیزی است که عینک‌های ما خانوادگی داغون و آب‌رو بر باشند. یک کلاه سفید هم سرش  گذاشته بود، از این نقاب‌دارها. یک زمانی پدرم تا با خواهرش حرف می‌زد ازش کلاه می‌خواست، چون معتقد بود باد باعث می‌شود سرش سرما بخورد. تا این‌که دیگر بیرون نرفت و از کسی هم کلاه نخواست. نشست کنارم، گفتم کجا می‌ری. گفت می‌رم خونه. بعد گفت ماشین‌های انقلاب کجان؟ من گفتم خونه انقلاب نیست که…گفت آره. کجاست خونه؟ بعد هم گفت خسته شده و می‌خواهد یه کم بنشیند. فکر کردم نکند گم شده بود؟ توی خواب پدرم آلزایمر داشت. بعد از مدتی فهمیدم من را هم نمی‌شناسد. من مدام در دلم می‌گفتم ای وای. غذایم هم آماده شده بود اما اشتها نداشتم. فکر کردم یک دربست بگیرم تا با پدرم بریم خانه و بعد توی تختم مثل یک مزد گریه کنم؟ یا این‌که یک ساندویچ هم برای پدرم سفارش دهم؟ یک شلوار جین هم پاش بود، پدرم جین می‌پوشد اما این جین آن جینی نبود که او به طور معمول بپوشد. در سال‌های دهه‌ی هفتاد ما در مدرسه به این جین، برفی می‌گفتیم. بعدش دیگر فقط زل زدم به شلوار جینش، یادم هست دست هم زدم و ازش پرسیدم تو این را از کجا آوردی؟ امید داشتم  تا از خواب بپرم. اما تا وقتی که سر میز صبحانه نیامد و نانش را توی نیمروی من و داداشم نزد از خواب نپریده بودم.

 

MADE IN IRAN

هشدار: در این نوشته از الفاظی مانند کیر، کس و … به کررات * استفاده شده است.
*کررات هم اغراق است البته

درست یادم نیست فرانک مک ‌کورت دقیقاً کتابش، اجاق سرد آنجلا را چه‌طور شروع کرده بود و خیال هم ندارم بروم کتابم را بیارم و از روش برایتان کپی کنم، چون نه کسخلی چیزی هستم و نه بی‌کار. اما نقل به مضمونش می‌شد این که کودک بودن در ایرلند جنوبی و در دهه‌ی بیست سخت است، اگر در لیمریک باشد خیلی سخت است و اگر کاتولیک هم باشی بدترین چیز دنیاست. من فکر می‎‌کنم ایرانی بودن در هر سنی، با هر دینی و در هر زمانی گه‌ترین چیز دنیاست. ما همیشه در حسرت چیزی که باقی ِ مردم دنیا به راحتی داشته‌اند سوخته‌ایم، مثلاً شیریا اینترنت یا فیلم یا موزیک یا رقصیدن یا همین چیزهایی که اسلامیون می‌گویند آزادی به این چیزها نیست و لی هست و اسلامیون کُس می‌گویند. همین شیر زندگی ِ مرا چقدر عوض کرد. به خاطر جنگ کیری نظام اسلامی با یک نظامی اسلامی ِ دیگر و تثبیت هر دو حکومت -سطح تحلیل بهرام مشیری- من فکر می‌کنم وقتی جنگ شد دیگر شیر نخوردم، یا دست ِ کم مادرم شیری نداشت تا به من بدهد. شاید این باعث شده باشد تا من به آن درجه از هوشی که قرار بوده داشته باشم نرسم، و الان موهایم هم بریزد و مردم تپ و تپ بهم بگویند هی می‌دانی موهایت دارد می‌ریزد؟ نه نمی‌دانستم، خوب شد گفتید. از این به بعد می‌گویم نریزد. در ضمن شما آدم‌کیری هستید. این یک. حالا موضوع اینترنت است. برای خیلی‌ها اینترنت یعنی دوستی، مودت، لاس زدن، ارتباط، سرگرمی. عده‌ای هم هستند که با اینترنت کار می‌کنند. عده‌ای هم هستند که از اینترنت یاد می‌گیرند. برای من هم اینترنت همین چیزهاست و یک سری چیز دیگر که فکر می‌کنم کسانی که وظیفه‌ی خودشان دانسته‌اند این دو روز به روشن‌گری در این عرصه بپردازند فراموش کرده‌اند به آن را ذکر کنند، یا دست‌کم من چنین چیزی را هنوز نخوانده‌ام. نبود اینترنت به سادگی مساویست با دوران طلایی ِ چشم به مرزها بودن. چشم به مرز بودن برای موسیقی تازه، فیلم تازه، مد ِ تازه. احتمالاً برای تهیه‌ی سی‌دی باید برویم انقلاب و تا ده برابر قیمت تمام شده پول خرج کنیم تا بتوانیم یک دی‌وی‌دی بخریم که چیز مهمی هم تویش نیست. مثلاً پورن است. البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم پورن مهم است، چه می‌دانم مثلاً یک دی‌وی‌دی بخریم که حاوی کلیپ‌های اخیر اندی است – با فرض این‌که دهن ی ماهواره‌ها را هم بزنند- است. من نمی‌توانم تصورش را هم بکنم. چون آخرین باری که رفتم میدان انقلاب سی‌دی بخرم، طرف قرار بود فیلم کارآگاه حیوانات را بهم بفروشد، و وقتی اعتراض کردم که از کجا معلوم این همان است که می‌گویی گرفتتم به باد کتک. چون مغازه دار نبود، بلکه کنار خیابان واستاده بود و می‌گفت سی دی سی دی. و بعد که معامله‌مان شد رفتیم توی یک کوچه همان پایین خیابان انقلاب. گرفتتم به باد کتک و عینکم هم پرت شد توی جوب و خیلی رقت انگیز به نظر رسیدم، دو سه تا هم فحش خواهر بهم داد – رعایت کرد که فحش مادر نداد در واقع – که آن لحظه چون خواهر نداشتم عصبانی نشدم اما بعد فکر کردم اگر خواهر داشتم چه. برای همین بعد از پاک کردن عینک جوبی و رخت بر بستن آثار بغض از گلویم به سمتش دویدم و گفتم های  واستا بینم، و او هم واستاد تا ببینم. رسیده بود ته کوچه و من به سمتش می‌دویدم، واستاده بود تا بروم و بزنمش؟ فکر نکنم، برای همین کم کم استپ کردم و وقتی دیدم او دارد به سمت من قدم می‌زند، در جهت عکس شروع به دویدن کردم. این بود خاطره‌ی من از سی‌دی خریدن در انقلاب. از آن سال‌ها یازده دوازده سال گذشته. این یعنی دو سال بود که اصلاحات شده بود. اصلاحات اکنون تو کون ِ سسگ است.  نکته‌ی دیگری که می‌خواهم بگویم این بود که- تکراری است اگر اعصابتان مثل من کیری و ریده است نخوانید- ما تا چشم باز کردیم جنگ بود، و الان هم که چشم می‌بندیم یا باز می‌کنیم جنگ است. چه بد. می‌توانست جنگ نباشد. اگر بابانوئل سیاه‌پوش عربده‌کشی‌هایش را خاتمه می‌داد. کنارمان جنگ است، داخلمان هم جنگ است. در داخل هم به دو دسته‌ی خودی و غیر خودی تقسیم شده‌ایم و با هم می‌جنگیم. و دسته‌های خودی و غیر خودی‌مان هم هر کدام باز به دو دسته‌ی خودی و غیر خودی دیگر تقسیم شده‌اند. یعنی چهار دسته‌ی خودی ِ خودی، خودی ِ ناخودی، ناخودی ِ خودی و نا خودی ِ نا خودی از صبح تا شب دارند می‌کوبند توی سر و کلله‌ی هم و این به نظر همه یک مسئله‌ی طبیعی است، دلیلش هم این است که اصولاً در شیعه خوب است همه توی سر و کله‌ی هم بکوبند تا بشود حکومت کرد. -سطح تحلیل: صور اسرافیل- در حقیقت برای شیعه حکومت خیلی مهم بوده، و پسر مهم‌ترین امام – که اگر برادرش مسموم نمی‌شد، او امام نبود – طبق روایات ِ موثق اصلاً برای دسترسی به حکومت خودش و خانواده‌اش را وسط صحرا به کشتن داده. اما چرا؟ چون حکومت از آن خداست.ش ِت. اگر به قبل تر برگردیم می‌بینیم که کل اسلام در پی حکومت بوده -چون از آن خداست-  و آقای مدرس این حرف سیاست مثل دیانت را از شورت عمه‌اش نکشیده بیرون بلکه بنده‌ی خدا برداشته حرف پیغمبر مطبوعش را می‌نی‌مال کرده و احتمالاً همان موقع روی تریاکی چیزی هم مشغول چرت مرغوب بوده و کللی ترکانده، از خواب پریده  و این را با خط خوش یادداشت کرده. یکی خط آخوندها قشنگ است، یکی دستشان. شبیه مشیری شده‌ام؟ به نظرم مشیری و امثالهم حق دارند. چون دستشان از همه جا کوتاه است، حرف‌هایشان هم تکراری است، پس فریک می‌زنند. به نظرشان این‌ها حرف‌های مهمی هستند اما کسی بهشان توجه نمی‌کند برای همین باز تکرارش می‌کنند، انقدر می‌گویند می‌گویند که گندش در بیاید. که یک خانواده را گند وردارد. که وقتی عمکس شهبانو فرح بیاید توی صفحه‌ی تلویزیون عق بزنی. بله از اسلام رسیدم به استفراغ، خیلی خوب ،  خیلی خیلی خوب.

حالا که خیلی دم‌دستی و سطحی دارم می‌روم جلو، باید بگویم آن مرتیکه‌ی مادرجنده اوباما، بله او به کسسس ننه‌ش خندیده که نمی‌داند دارد با خامنه‌ای مقابله می‌کند یا مردم ایران. یا مثلاً مجاهدین خلق…کدام کشوری است که مثل کشور ما این همه مدعی ِ تخم به حروم و قاتل بالذات داشته باشد؟ آیا می‌دانید شیر شده پاکتی هزار و صد و پنجاه تومن؟ آیا شیر می‌خورید؟ ممکن است صدا وسیما برنامه‌ای در مورد خوب نبودن شیر تولید کنند و از مردم دعوت کنند تا کیر بخورند. ممکن است وقتی اینترنت ملی شد برنامه‌های بی‌شماری درست کنند از خوب بودن اینترنت ملی. و سرعت ِ اوفش/ متاسفم. من از ملی بودن عق – وکهیر – می‌زنم. از کفش ملی. بانک ملی. اتحاد ملی. پول ملی. روزهای ملی. کارت ملی. کد ملی. کیر ِ ملی. رسانه‌ی ملی. و سرانجام اینترنت ملی. وقتی همه‌چیز دارد جهانی می‌شود ما تازه می‌خواهیم ملی باشیم، آن موقع هم که جهان همه پی ملی بودن می‌دویدند، ما پی قبیله و طایفه و کوفت و زهر مار بودیم – با در نظر گرفتن شیعه به عنوان کوف و البته زهر مار-، بله همان‌طور که می‌بینید نویسنده‌ی این وبلاگ در وضعیت ِ «رسد آدمی به جایی» به سر می‌برد.