Can I Ride With You In Your BMW? (cause) You Can Sail With Me In My Yellow Submarine

خانه‌ی ما به نحو اسف‌باری گه است. قدیم‌ها که خجالتی بودم از همه پنهانش می‌کردم. مثلاً یک جایی پیاده می‌شدم که دورتر از خانه‌ بود و بعد تا خانه پیاده می‌رفتم. الان دیگر این خُلق را ندارم. وقتی وارد خانه می‌شوم یک حس مُردگی‌ای بهم دست می‌دهد. برای همین است که سعی می‌کنم تا جایی که می‌شود پایم را توی این کثافت نگذارم. مهم نیست پدرم یا مادرم در مورد صفت انتخابی ِ من در قبال خانه‌شان-یعنی کثافت- چه می‌اندیشند. این‌جا همه‌چیز بوی متوسط بودن می‌دهد. بوی ماندگی، بوی مرداب. پدرم یک گوشه سرفه می‌کند. سعی می‌کند با سرفه‌هایش همه را کَر کند. به خاطر آب یخ است، یا بستنی. در زمستان. تابستان‌ها هم وضع به همین منوال و حتی بدتر است. تقریباً دیگر هیچ چیز یادش نیست. یا یادش هست و با یک تیزهوشی ِ بی‌نظیر خودش را می‌زند به آن راه. در مورد کامپیوتر جدید می‌پرسد و کیس قدیمی که وسط اتاق ول است و مانیتورش که با کیسه پوشانده‌ایمش و توی راهرو گذاشتیم. چون جای بهتری از راهرو برایش پیدا نکردیم. می‌پرسد پس این چیست؟ وقتی بگویی مانیتور، مانیتور را نمی‌فهمد…فقط بهت زل می‌زند، با نگاهش در چهره‌ی تو دنبال خاطره‌ی آشنایی از مانیتور می‌گردد، شاید این‌رقمه بفهمد مانیتور چی بود و چی شد. بله زندگی بی‌فایده است، دوست ِ من…بی‌فایده چیزی است که هست.

دایماً از قیدهای نزدیک زمانی مثل پریروزها یا ماه پیش یا پارسال برای انجام کاری که ازش بعید است استفاده می‌کند. ریشش را با اکراه و دعوا درک می‌زند و اگر شب دست ِ من نوشابه نباشد من را پدرسگ ِ حمّال خطاب می‌کند. به جای سه وعده غذا هفت وعده غذا می‌خورد و قضای حاجتش را نمی‌تواند درست انجام دهد.  این بی ادبی است؟ این چیزهایی که نوشته‌ام من را گستاخ و بی‌ادب یا بی‌مبالات نشان می‌دهد؟ خب، به کیرم که بی ادبی است. می‌دانید گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم تنها فایده‌ی کیر این است که می‌شود چیزها را بهش حواله داد. من عادت ندارم این‌طوری حرف بزنم، چون عادت نداشتم این‌طوری زندگی کنم. البته هیچ بار و مسئولیتی روی دوش من نیست. چون من با او در خانه تنها نیستم، صبح‌ها سر کارم و شب‌ها یا در حال دیدن تصغاویر تولید شده در کالیفرنیا هستم یا توی تخت در فکر روش‌ها بدیع خلاصی یافتن. بعضی وقت‌ها از این‌که این‌طوری حرف می‌زنم شرمنده می‌شوم. و برای همین پتو را می‌کشم بالا و به حالت جنینی یک‌وری می‌خوابم و دعا می‌کنم کاش این وضعیت خواب باشد.
مادرم با اینترنت آشنا شده و من از این مساله ناراضی‌ام. هر چند وبلاگ هم به آلتم است اما از این که وبلاگم را می‌خواند هم ناراضی‌ام. از خیلی چیزها ناراضی‌ام، اما تلاش من نمی‌تواند تغییرشان دهد. چند وقت است از حس گرم و نرم و راحت خانه خبری نیست و این مستقیماً به مادرم مربوط است. زمینش را ارزان‌تر فروخت و پولش را گذاشت بانک دی. بانک دی هر چند وقت یک بار به ما بن خرید می‌دهد. اندازه‌ی پنجاه‌هزار تومن، بعدش می‌شود رفت شهروند و با این پنجاه‌هزار تومن تافی و دئودورانت خرید. خیلی به فکر پروفایل فیسبوکش است، دیگر مادرم هم مثل بقیه شده. و من فکر می‌کنم او یک غریبه است. یک غریبه چون دیگر نمی‌شود باهاش حرف زد، که مدام می‌گوید توباید بری، تو باید بری. من باید کجا برم؟ به کانادا؟ یا از این خانه؟ در هر صورت جفتش پول می‌خواهد. پول‌ها هم توی بانک است و نمی‌شود بیرون آوردشان، در آمد خانواده به همان چُس تومن دریافتی از بانک وابسته است. و کوچک‌ترین تقاضای کمکی با واکنشی مثل گفتنِ ندارم مواجه می‌شود. پس چه‌طور باید جدا شد؟ بیست و هفت سالم است و کله‌ام را به خاطر کچلی مسخره می‌کنند، اما هنوز با پدر و مادرم زندگی می‌کنم. خب نباید کشید پایین و رید به این زندگی؟ بعد از این‌که جمهوری اسلامی باعث شد قیمت ارز به گای عظمی برود من حتی نیم درصد شانس هم برای خودم و برای خروج از کشور قایل نیستم. یک زمانی که خیلی هم دور نیست فکر می‌کردم می‌روم جایی که کسی نشناسدم برای خودم داستان می‌نویسم و ظرف می‌شورم. این بهترین و تمیزترین رویایی بود که داشتم. دو نوبت در روز ظرف می‌شستم و بقیه‌اش به تماشای آب‌های دریا می‌گذشت و گوش دادن به اوئیسس و شاید داشتن یک سگ. اما این وضعیت درست مثل خواب است. داشتن سگ را هیچ‌وقت به کسی نگفته بودم، چون گویا این بزرگ‌ترین و دست نایافتنی‌ترین رویای من بوده، و آدم این‌جور چیزهایش را به کسی نمی‌گوید. مادرم کماکان از من می‌خواهد که بروم. بروم و زندگی‌ام را بسازم. با دستان خالی.بروم استرالیا، کانادا، آمریکا، پیش خاله‌هاT پیش عمه، پیش دوستان، آشنایان. انگار دوران آن خدا بیا موز -درست خواندید- است. او البته نگران داداشم هم هست. چون وضع داداشم جداً نگران کننده است، انقدر که اصلاً نمی‌خواهم ازش بنویسم. یک بار برگشت گفت ببین، انقدر از من ننویس بابا. اینا همه می‌افتن به جون من بعدش. گفتم خب. مادرم هنوز  با پدرم یکه به دو می‌کند. اما بعضی وقت‌ها فکر میکنم شاید او واقعاً متوجه‌ی این نیست که پدر، دیگر پدر ِ ما نیست و نباید باهاش دعوا کرد. این اون آدمی نیست که من می‌شناختم و دوستش داشتم. بعضی وقت‌ها بغلش می‌کنم و به دنبال یک بوی آشنا می‌گردم، اما پدرم پدرم نیست. که این خیلی بد است. اما مادرم هر چند از دستش گرفته‌ام هنوز مادرم است. گرفتگی‌ام به خاطر پول و این چاقال‌بازی‌ها نیست‌ها…هه…نه… به خاطر این دردهای بی‌درمان نیست، نمی‌دانم چم است. فقط حس خوبی ندارم. پدرم از من فقط نوشابه می‌خواهد، اما مادرم هیچ چیز نمی‌خواهد. فقط می‌خواهد ما خوش‌بخت شویم. ولی خواستن فقط در قرن پنجم توانستن بود، این نکته‌ای است که او فراموش کرده. کاش این وضعیت فقط یک خواب بود.
بیرون هم دیگر مثل قبل نیست. یعنی می‌خواهم بگویم دشمنان همگی بیرون هستند: اسلامیون  و وانت‌های آبی زامیاد. ترافیک، آدم‌های فحاش. مثل زامبی‌ صبح از خانه بیرون می‌رویم و شب پک و پاره بر می‌گردیم تو. با تمام آش و لاش بودن، کونمان را به صندلی کامپیوتر می‌رسانیم. این‌جا یک دنیای دیگر است. خبری از کار ، همکار، جلسه، بی‌پولی، زشتی، اعتبار نیست. همه با هم برابریم. همه می‌توانیم شبیه چیزی که می‌خواهیم باشیم. ممکن است چند تا از آدم‌های آن بیرون این‌جا باشند، اما از دور بی‌آزار به نظر می‌رسند. دور هم جمع شده‌اند تا یک کاری کنند، اما این کار چه کاری است؟ و چرا انقدر طول می‌کشد و این‌ها، این‌ها دارند کجا می‌روند؟ من هیچ وقت گروه دانمندی نداشتم، من همه‌ش دروغ نوشته‌م، همه‌ش. و این دروغ نوشتن آیا… درست مثل یک خواب نیست؟

جای شرکت دارد می‌رود فرمانیه، این موضوع جان‌کاه و جان‌گا است. مسیر به شدت دور می‌شود، کرایه به شدت بالا می‌رود. وضعیت حقوق و قراردادم مشخص نیست. فقط چون چند تا از کله‌گنده‌های شرکت توی فیس‌بوک دارندم فکر می‌کنم ممکن است بخواهند مرا داشته باشند، اما انقدر در زندگی چیزهای بد بلافاصله پشت ِ چیزهای خوب ظاهر شده‌اند که اگر عذر-شریف-م را بخواهند، تعجب نمی‌کنم. از نظر خلاقیت خیلی کنترلم می‌کنند و این دیوانه‌ام می‌کند. احساس می‌کنم دیده نمی‌شوم و همین تقم را می‌زند و بعد هم دردم می‌گیرد. خدا می‌داند من از فرمانیه متنفرم. از آن کوچه‌ها، از آن ماشین‌ها. از آن نگاه‌ها. هیچ بدم نمی‌آید با خاک یکسان شود. در حقیقت، ککم هم نمی‌گزد. ککم هم نمی‌گزد که با خاک یکسان شود. ککم هم نمی‌گزد اگر همه چیز نابود شود و دیگر هم درست نشود. حیات برایم تقدسی ندارد و با کمال میل به آن می‌شاشم. تصور کردن شاشیدن به حیات مثل یک خوابِ شیرین است، خوابی که در استخر می‌گذرد.