این آخرین پست در قند قزل‌آلا است

* اولاً که سلام        : ]

*اسم، اسم ِ اولین وبلاگم روایت‌های دو گانه بود، بعد حرف، بعد بی بال و پر -با آدرس درخشانی چون فلای ایف یو کن که سرش به خودم می‌بالم-  و بعد باز حرف و بعد قزل‌آلایتان را این‌جا صید کنید که بعد از بد و بی راه نوشتن در مورد انتخابات فیلتر شد و من واقعاً حالم از بلاگفا و آقای علیرضا شیرازی – از چاقال بودن این ادم چه‌قدر باید گفت؟ چه‌طور باید گفت در بلاگفات وبلاگ باز نکنید؟ بعد هم انجمن چاقال‌های مقیم ایران نیان بیاینه بدن، گاییدینمون بابا- خیلی به هم خورد و فوراً به ورد پرس پیوستم. وقتی در قند قزل آلا را ساختم، تحت تاثیر براتیگان بودم. حتی اسم وبلاگ قبلی‌م هم همان‌طور که دیدید بود قزل‌آلایتان را این‌جا صید کنید. برام مهم نبود چند نفر از اسم قزل‌آلا استفاده کرده‌اند و یکی از آن‌ها هم خیلی معروف است. هنوز هم برایم مهم نیست. دارم در حقیقت در آخرین پست این وبلاگ از این می‌گویم که چه شد اسمش شد این. به خاطر براتیگان بود.و آن سوتیتر در جستجوی نعنا دیرت از دست رفته که مدت‌ها نوشته بودمش دریت و عاقبت دو نفر در توییتر بهم گوشزد کردن که پدر جان دیرت درست است نه دریت. همه‌ش همین. به خاطر این اشتباه نوشتم که  فقط یک بار در رویای بابل را خوانده بودم و فکر می‌کردم واقعاً دریت درست باشد. نعنا دیرت دوست دختر خیالی ِ قهرمان ِ اول ِ در رویای بابل بود. قهرمانی که در زندگی واقعیش احمق و بد شانس بود. کارآگاه بود اما پول نداشت تا چند تا فشنگ بخرد بگذارد توی اسلحه‌ش و بعد برود ماموریت. اما هم او در خیالش در بابل، این شهر جادویی  قشنگ ترین دختر شهر را داشت. قهرمان شهر بود. اسم دختر هم بود نعنا دیرت. عجب.

*این که این وبلاگ تمام می‌شود معنایش این  نیست که من هم تمام می‌شوم. نوشتن، بازی، سرگرمی و نهایتاً زندگی ِ من است. دارم از این راه پول در می‌آورم. با همین نوشتن دو تا شغل خوب گیر آورده‌ام. این چیزی نیست که من ازش دست بکشم یا کنار بگذارم. سیگار که نیست. نوشتن درمان من است. همان‌طور که دیدید ده بار وبلاگ بسته و باز کرده‌ام. به نظرم حالا نوبت این یکی است. اما این‌که چرا الان؟ به خاطر این‌که نمی‌توانم راحت بنویسم. از دوست‌دخترم گرفته تا مادرم وبلاگم را می‌خوانند. از آرین که دست ِ کم من دوست صمیمی‌م می‌دانمش و می‌دانم هرگز به من بدی نکرده و نمی‌کند و به مهربانی‌ش واقفم گرفته تا بدترین دشمنم که با اسامی مختلف می‌آید و لیچار بارم می‌کند و من اوشکول هم نظرش را تایید می‌کنم. من دوست دارم بنویسم چه شد. دوست دارم از زمین خوردن پدرم در راه پله‌ها بنویسم. این که عینکش خورد شد و چشمانش کبود شد و صورتش باد کرد. انگار یکی از پلیس‌های مملکت بعد از انتخابات زده باشد صورت جوان مملکت را له کرده باشد. و از احساسات و عواطفی  بعدش. از آن حس جادویی انسانی که در یک خانه‌ی محقر آجری با در و دیوار پوسیده شاهدش هستم. این‌چیزها پشم‌هایم راب دجوری می‌ریزاند. بد جوری. من فقط می‌خواستم سهیمتان کرده باشم. قصدم /آزار نبود. دشمن تراشی هم نبود. انسانیت چیز خوبی است و من چقدر دوست داشتم وبلاگم اگر اسم یک ماهی را روی خودش دارد، اما بازتاب آدم‌های ماهی‌طور نباشد. و این شانس را داشتم که زندگی همیشه دورم در جریان بود. و خانواده‌ای داشتم که قوه‌ی طنزم که بزرگ‌ترین سلاحم است را از آن‌ها به ارث دارم. یک بار یکی نوشت پدرم را ببرم روان‌پزشک، شاید نباید ناراحت می‌شدم. اما شدم و قلبم هم شکست.  دوست ندارم کسی بخواهد باز هم داستان پدرم را بنویسم. که بعدش این نظرات را بخواند. آیا می‌دانید این وبلاگ را یک انسان می‌نویسد، نه یک درخت؟ این شده امضای من؟ این که از پدر و مادرم بنویسم؟ پس باقی ِ زندگی‌م چی؟ رابطه‌‎م چی؟ ننوشتنش خیانت است. چون خیلی متن‌های قشنگی دارم. باهاشن می‌توان یک رمان جمع کرد. اما آن‌وقت ممکن است شما بیایید بگویید بهم بزن. به هم نمی‌یاین. دختره مشکل داره. از این حرف‌های زشت بزنید.  از این حرف‌های زشت بزنید. از این حرف‌های زشت بزنید. مگر شما تا به حال کسی را دوست نداشته‌اید؟  شما خوانندگان عزیزی که هیچ وقت نخواندید و فقط نظر دادید. ورداشتم خودم را از شر فیسبوک و توییتر راحت کردم، حالا نوبت این یکی است.

*دوست دارم از محیط کارم بنویسم. از این که چه کار می‌کنم. اما کار من جوری است که خیلی از مسایل آن محرمانه تلقی می‌شود.  همکارانم هم فکر نمی‌کنم از خواندن نوشته‌های ناراحت‌کننده‌ی من خوشحال شوند. از محیط کارم راضی نیستم. از رفتار همکارهایم همین‌طور. دوست دارم از بوی توالت شرکت، از جایم که وسط راه است و همچنین از بالکنی که دوست دارم خودم را یک روز ازش پرت کنم پایین -الکی-  بنویسم. دوست دارم از کتابی که بالاخره بدون خایه‌مالی کردن و رفتن تو فلان اکیپ و درس پس دادن پیش بیسار نویسنده رفته تا بررسی بشود بنویسم. یا از فیلمنامه‌ای که با پناه روش کار می‌‎کنیم. یا از این‌که در مورد رابطه‌های قبلیم، در مورد سکس، در مورد ازدواج چی فکر می‌کنم. از این‌که بدون ترس از دوستانم بنویسم. از هر چیزی که دارم یا ندارم یا می‌خواهم داشته باشم. از شر این آدم‌هایی که هر جا بهم رسیدند گفتند افت کردی، یا آن‌ها که به مادرم فحاشی کردند. شما اگر تخم دارید مثل من کیرتان را حواله‌ی (…) کنید، نه خانواده‌ی زحمتکشم. از دست این‌ها هم خلاص می‌شوم این‌طوری. یک چیزی بگم؟ من هیچ‌وقت افت نمی‌کنم. این ممکنه خودشیفتگی به نظر بیاید؟ خب بیاید. قزل‌آلا افت بردار نیست. افت کون ِ کی بود؟البته مطمئن باشید جای خالی در قند قزل آلا به چشم نمی‌یاید. خیلی‌ها آمدند بسیار بهتر. هم پدر و مادر بهتر دارند، هم دوست دختر بهتر دارند، هم داداش ِ بهتر دارند، هم زندگی بهتر دارند. آن‌ها را بخوانید. در قند ِ ماهی سفید.

* یک میلیون -اغراق- دوست مجازی به دست آوردم که خیلی‌هایشان را عاشقانه دوست دارم و خیلی‌ها را هم صرفاً تحمل می‌کنم. اما این‌که اسم یک رابطه‌ی دورادور یا حتی نزدیک دوستی باشد، از دو آدم تشکیل دهنده‌ی آن رابطه دوست نمی‌سازد. این را وقتی فهمیدم که وقتی افتادم توی جوب، زنگ زدم به یکی از بچه‌ها که مطئن بشوم زنده هستم هنوز. شاید بی‌ربط باشد اما نتیجه‌ای که من در آن لحظه گرفتم این بود که باید کبریت توکلی گرفت به رابطه‌هایی – حالا هر گهی، هررابطه‌ای- که اصل و اساسش مجازی‌جات باشد، یک گروه از دانشمندانم را هم که خیلی فیس‌بوک بازی می‌کردند را بیرون کردم، گفتم گم شید، این جا جای علمه نه فیسبوک بازی. گم شدند رفتند همان زاپن خراب‌شده‌ی زلزله‌زده و مملکت اسلامی را در پیشرفت‌های روز افزونش تنها گذاشتند. همین گروه بعد از این‌که افتادم تو جوب بهم گفتند افتادنت توی جوب تقصیر اون‌ها نیست، تقصیر چش و چار کور شده‌ته. یعنی به استنتاجی که کردم توهین کردند. بعدش دیدم چرا به این نتیجه رسیدم؟ فکر هفتصد و هفتاد و هفت -برعکس ِ ششصد و شصت و شیش- تا آدم افتادم که تخمشان هم نیست اگر همین امشب در جوب بمیرم. دو نقطه پارنتز و خِلاص. گریه.

*حتالا یه کم محاوره‌ای حرف بزنم که محاوره‌ای حرف نزده از دنیا -این وبلاگ، منظور- نرم. حرف دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه. از این‌که تمام این مدت من رو خوندید ممنونم.  چون واقعاً به جای این کار می‌تونستید کتاب بخونید. حالا من این رو این آخر نوشتم تا یکی بیاد بگه که واقعاً باید می‌رفتم کتاب میخوندم چون پستهات رو نمی‌شه تا ته خوند. اما عزیز من، من این رو این ته نوشتم. می‌دونی چی می‌گم؟
نوشته‌ی من وحی ِ منزل نیست. من ممکنه به این وبلاگ برگردم. چون آدمی نیستم که سر حرفش بمونه. چون می‌شینم فکر می‌کنم و می‌بینم نکنه اشتباه می‌کردم.

* کلیه‌ی وبلاگ‌های دیگه‌ و مرتبط بنده اعم از جغد مادرزاد، مونولوگ، وبلاگ گروهی و وزین  آه پس که این طور-که بیشتر مدیرشم تا نویسنده-، title unknown، درخشش ابدی یک داف بی‌خدشه و سُل بمل هنوز دایر بوده و هسته و تخمه  و علاقمندان می‌توانند فُلان کنند. یک وبلاگ مخفی هم داشتم که مطلقاً آپدیت نخواهد شد.

* خب الان می‌خوام این پست رو پابلیش کنم. من خیلی دوستتون دارم، هر چند ناراحتم. کامنت‌دونی رو باز می‌گذارم تا بلکه از عنیت نهادینه شده‌م فاصله بگیرم. شاید یکی خواست دو کلمه حرف حساب بزنه، بالا غیرتاً نه با هم دعوا کنین، نه با من. ببینم می‌تونین. میدونین، من بهترینا رو براتون می‌خوام. برای تکتکتون…از اون دوسته تا اون دشمنه. حالا ممکنه باورتون نشه، ولی خب.

:* :* :* :* :*

Everything I Believe In Is Telling Me That I Want More, More, More

حالم خوب نیست و خب علاوه بر آن ریه‌م هم ناراحت است. آیا می‌دانید این جمله را می‌توان به صورت حالم خوب نی و خو علاوه بر آن ریه‌م هم ناراحت اَ، نوشت؟ دیگر اسپری سالبوتامول نمی‌تواند برای ریه‌م کاری کند، حتی کوچک‌ترین کاری. امروز صبح پشت فرمان فهمیدم. احتمالاً انقدر در طول شب استفاده کرده بودم که ریه‌م بعد از مواجهه با هر دوز تازه‌ از سالبوتامول می‌گفت باز این دارو کسشره که کاری‌ هم از دستش بر نمی‌یاد، اَه(صدای اخ تف). صبح بربری به دست و دهان، سرفه کنان رفتم پمپ بنزین. مثل اوشکول‌ها فکر می‌کردم بنزین شده هزار تومن. اما بنزین هنوز هفتصد تومن بود. همین روزها می‌آیند و با لحن خرمشهر آزاد شد نوید می‌دهند که قیمت بنزین استاندارد شد. کیرم توی نوید و استاندارد و شما، هر سه تا با هم. می‌فهمید؟ هر سه تا با هم.

صبحانه‌م یک تکه بربری است و وقتی برسم شرکت می‌توانم یک لیوان شیر هم داغ کنم. از وقتی که از خواب بلند می‌شوم این بربری را می‌گذارم توی تستر و در این اثنا می‌روم دوش می‌گیرم یا پی‌پی می‌کنم. پی‌پی می‌کنم چون سر کار توالت‌ها فرنگی و احتمالاً کونی است. ممکن است بربری داغ نشود چون تستر خراب است. باید هی بهش سر زد و از داغ شدنش اطمینان حاصل کرد. تستر را هم پدرم خراب کرده، مادرم می‌گوید از بس نون رو فشار می‌ده اون تو، عین آبمیوه گیری. همه‌شم بالا سر تستره. مثل مجسمه. پدرم معتقد است تمام لوازم خانگی‌های دنیا که خراب شده‌اند را من و داداشم خراب کرده‌ایم و این فکرش در مورد تستر هم صدق می‌کند. مثلاً می‌گوید نون رو مث آدم بزارین توی تستر. اما سوال این است که آیا می‌شود نون را مثل حیوان توی تستر گذاشت؟ اگر می‌شود، چه‌طور؟

پدرم به این خاطر در مورد ما بد فکر می‌کند چون یک زمانی یک ساعتی داشته که ساعت پدرش بوده –مثل پالپ فیکشن، منتها آن‌جا صحبت از یک ساعت مچی بود که در کون آدم هم جا می‌شد- و این ساعت را می‌گذاشته روی بوفه. وقتی بچه بودم یک گهی خوردم و ساعت را از روی بوفه ورداشتم و بازش کردم تا ببینم توش چیست و این فنرها برای چیست؟ آیا توش پرنده هست؟ چون البته این ساعت برای اینکه یک پرنده توش باشد بیش از حد کوچک است. اما اگر یک پرنده‌ی خیلی کوچک آن تو می‌بود، آن‌وقت چی؟ ساعته دیگر هیچ‌وقت درست کار نکرد و پدرم من را مسئول می‌دانست و می‌داند. حتی همان‌موقع سر این ساعت دمپایی –از راه دور و نزدیک، هر دو- خوردم و آن روز فهمیدم که ساعت از من چیز مهم‌تری است. چیزی که زمان را نشان می‌دهد. اما اگر من بچه‌ی یک نفر باشم، من که زمان را بهتر به او نشان می‌دهم. به‌خصوص گذشتنش را.

تستر ما سفید است. امروز نانم را خوب داغ کرده بود. یعنی بهترین کاری که از دست یک تستر در قبال یک نان بر می‌آید را تمام و کمال انجام داده بود و دیگر بیشتر از این چه می‌توانست بکند؟ دوست داشم یک خامه باز کنم و نانم را بزنم توش، اما وقت نبود. ساعت را یک ربع به هفت کوک کرده بودم اما چی شده بود؟ یک ربع به هشت از خواب بلند شده بودم. هشت و ده دقیقه از خانه زدم بیرون. در حالی که هنوز آسم داشتم و هنوز هم بنزین نزده بودم، آن‌هم بنزینی که قرار بود لیتری هزار تومن باشد. این درست نیست. سرفه‌هایم صفتشان را از خشک به وخیم تغییر دادند و طعم دهنم عوض شد. کم‌کم فکر کردم آخ‌آخ ریه‌م خون آمد. الان پشت فرمان می‌میرم. در حالی که اسکارلت یوهانسن اصلاً نمی‌داند من وجود دارم، می‌میرم. و یکی از قبرهای ارزان کندویی ته بهشت زهرا را هم برایم می‌خرند. نگران عکسی که قرار بود در مراسم ختم کار شود بودم. حالا اگر بمیرم چه‌قدر همه پی به قدرم خواهند برد. اما دیگر دیر است. جسم کوچکم، سرد و بی روح و بی رمق خواهد بود. تا قیام ِ قیامت، تا قیام ِ قیامت. متاسفانه میلیون‌ها آدم روی زمین هستند که بدون کوچک‌ترین بیماری و ضعف یا نقص به زندگی خود ادامه می‌دهند و روزبه‌روز هم خوشگل‌تر و شادتر می‌شوند. و من هم نیم‌توانم این همه خوددار بوده و حسادت نکنم. آن‌ها آسم ندارند. ترسی از کچل شدن ندارند. ازدواجفوبیا ندارند. دعوا برای آن‌ها مثل اسم یک شهر در چین و اگر ساکن چین باشند مثل اسم یک شهر در آمریکاست. رفقایشان مهاجرت نمی‌کنند. کشورشان توسط اسراییل تهدید به حمله نمی‌شود. رییس جمهور آمریکا برایشان پیام تبریک سال نو نمی‌فرستد و پای تحریم‌های همان کشور را هم امضا نمی‌کند. پدرشان نوشابه و مادرشان به پذیرش گرفتن بچه‌های مردم غبطه نمی‌خورد. آدم‌هایی که از وجود فریضه‌ای مثل نماز جمعه کوچکترین اطلاعی ندارند و برای همین توضیح دادن پدیده‌ای مثل امام جمعه برای آن‌ها بیهوده به نظر می‌رسد. من دوست دارم مثل این انسان‌ها باشم. به کسی هم بابت چیزهایی که دوست دارم توضیح ندهم.

مثلاً امروز صحبت فیسبوک بود. یکی از بچه‌ها فکر می‌کند من عملی‌م. به خاطر این‌که چند چشمه خلاقیت از من دیده است فکر می‌کند من عملی‌ هستم. همیشه بعد از دیدن چشمه‌های بی‌شمار خلاقیتم- صنعت اغراق- ازم پرسیده چی زده‌ام؟ مردم کره زمین این‌طوری هستند و همکاران هم بدبختانه از مردم کره مریخ تشکیل نمی‌شوند. بهم گفت بروم و این پیج را لایک کنم. حالا مثلاً پیجش چیست؟ وید فاکرز با مدیریت نیکلاس ابسلوتلی کاک ساکر و شریک. حالا بروم لایکش کنم که چه بشود؟ مگر کسم خل شده؟ برای چی باید همه‌ی این چیزها را لایک کرد؟ آیا آسم داشتن به اندازه‌ی کافی مرا از ورزش دور نکرد و به پای کامپیوتر سوق نداد؟ چون من می‌توانستم کاراته بازی کنم. اما الان چی کار می‌کنم؟ توی تبلیغ چی‌توز ادای کاراته باز را در می‌آورم. خدا را شکر نقش میمونه را بهم ندادند. مُتِنزّلم چه نامم.
آره می‌خوام بگم که برام مهم نیست. من مثل شما نیستم.

صبح قبل از این‌که آن لاشی ازم بپرسد آن پیج کیری را لایک کرده‌ام یا نه، چایی را ریختم روی سر تا پام. اول نگران تی‌شرتم بودم. اما بعد به قرار کاری‌م فکر کردم که بنا است راجع به یک فیلم‌نامه باشد. فکر کردم بوی چایی تا فی خالدونم رفته. حتی شورتم هم خیس چایی شده بود. خدا می‌داند از بوی چایی چقدر بدم می‌آید، اما الان همه جام بوی چایی گرفته. اگر اتفاقی بی‌افتد که مجبور شوم آلتم را جلوی کسی از محاق بیرون بیاورم چی؟ هر کس باشد، نکند فکر کند آلتم چای می‌نوشد؟

پی‌نوشت یک: نظر به این‌که نوشته‌ی قبلی با لحن و قلم در قند قزل‌آلا فاصله داشت و با عجله نوشته شده بود عارضم که آن را بازنویسی که نه، دوباره نویسی کردم. برای خوانندگان فیدی بگویم که تغییرات در فیدها هم اعمال شده. مخلصم.

پی‌نوشت دو: هرگونه انتخابی به جز خرس در بازی ِ وبلاگی دویچه‌وله دور از عقل، منطق، سلیقه، شعور و حس زیبایی شناسی است. من فکر می‌کنم این درست نیست که بهترین وبلاگ نویس زنده‌ی مملکت در این رای گیری در جای سوم ایستاده باشد. می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟

پدر؛ ای غرورم از تو…*

درست جلوی در ایستادم، دستم را در جیب بردم و دنبال کلید گشتم. هی این جیب را بگرد، هی آن جیب را بگرد، جیب‌های کیف، جیب‌های کاپشن، جیب‌های شورت را بگرد. کلیده نبود که نبود. بارانی که می‌آمد مِید این بالی‌وود بود. دهنم داشت زده می‌شد. داشتم به خودم می‌گفتم خاک بر سرت که یک چتر نداشتی در کل زندگی‌ت. یکهو به خودم آمدم و دیدم طاقت بیشتر خیس شدن را، طاقت بیشتر چتر نداشتن را توی این زندگی‌م و زندگی‌های دیگرم را، دیگر ندارم. کوبیدم به در:  دامب، دامب. رعد و برق زد، و باران هندی‌تر شد. صدای کرتاهه‌ گفتن قطرات قابل تشخیص بود. گفتم الان، خانم کسروی در را باز می‌کند، او باز نکند؛ علی‌زاده باز می‌کند، او هم باز نکند؛ دختر ِ مسعودی باز می‌کند. دختر ِ مسعودی که وقتی آقای مسعودی مُرد – به خاطر اصابت با یک موتوری- آمد تا ارث و میراثش را بگیرد. اما تپپی خانم مسعودی زن دوم و آخر آقای مسعودی را از خانه بیرون انداخت. او را می‌گویم. این دختر مسعودی خودش یک دختر دارد که می‌توانیم او را دختر ِ دختر ِ مسعودی صدا بزنیم یا می‌توانیم به سادگی برای او یک اسم قشنگ ایرانی انتخاب کنیم اما این کار را نمی‌کنیم. عجب دختری هم هست. پسر صمدی اِبی، مثل این‌که می‌خواهد بگیردش. دختر ِ مسعودی و دختر ِ دختر ِ مسعودی از آلمان به ایران آمدند تا کارهای دفن و کفن آن خدا بیامرز را انجام دهند –این دو بار- اما در عوض زن مسعودی را از خانه‌اش بیرون کردند –این سه بار – و با صمدی این‌ها معاشرت نزدیک راه انداختند، به یک گربه‌ی حامله پناه –پناهی –دادند و یک میز بلند، یک گلدان لاغر، سفید و بدترکیب را در گوشه‌ی راهروی طبقه‌ی دوم گذاشتند. دختر ِ دختر ِ مسعودی را هم آن دفعه دیدم که رفتم کمک مادرم در راهرو تا نرم‌کننده‌ی لباس و بربری و خمیردندان و تخم‌مرغ و نرم‌کننده‌ی مو و ماست پرچرب و قیسی و غیره و ذلک را ازش بگیرم. کمکی بکنم. پسری باشم در خور. گفتم ساعت ده صبح روز عید که کسی توی راهرو نیست، برای همین با شلوارکوتاه پریدم تو راهرو تا به مادرم برسم. وقتی رسیدم دختره آن‌جا بود. اول گربه‌ش را دیدم که داشت کیلکا کوفت می‌کرد، از وقتی هم کیلکا می‌خورد سلام نمی‌کند به من. بعد دختر ِ دختر ِ مسعودی را دیدم و زیر لب گفتم عجب. چون به آقای مسعودی نمی‌آمد نوه‌اش این شکلی باشد. آقای مسعودی مرده بود و دیگر هیچی بهش نمی‌آمد. آمدم به دختره سلام کنم از روی غریزه، که دیدم مادرم هم کنارش ایستاده، برای همین به مادرم سلام کردم. بله، ابی می‌خواهد با او عروسی کند. حالا من ابی را چه می‌شناسم؟ اصلاً من این‌ها را می‌بینم رویم را می‌کنم آن‌ور. اخلاق ندارم که. مادرم بهم می‌گوید جوهر عن‌قوزه، می‌گوید بخت‌النصر…به بچه‌اش این‌ها را می‌گوید.

تمرکز ندارم؛ داشتم چی می‌گفتم؟ در و همسایه‌ها…مسعودی‌این‌ها باز نکنند، ایوانی باز می‌کند. ایوانی باز نکند، این همسایه‌ی جدید که اسمشان را هم بلد نیستم باز می‌کند، که یک موتور هم دارند که شب‌ها رویش را نایلکس می‌کشند تا از گزند باران و مهتاب در امان بماند و داغون نشود. پدرم می‌گوید فقط عمله‌ها سوار موتور می‌شوند. حالا بیا و ثابت کن این‌طور نیست. و این طرز حرف زدن هم وقتی یکی از همسایه‌ها موتور دارد اصلاً صحیح نیست. دو تا از برادرزاده‌های خودش که اسامی ِ زیبایی مثل فرهنگ و فریبرز را دارا هستند نیز در عنفوان جوانی موتورباز بوده‌اند.آن زمان‌ها کاپشن چرم اِپُل‌دار با کمر تنگ و شلوار خمره‌ای با کمر ِ همچنان تنگ و میانه‌ی گشاد و دم‌پای تنگ و پشت مو و موتور و سیبیل -تا حدودی- مُد بود. اما پدرم مشخصاً به این تیپ می‌گفت عمله‌ای. و با این‌که به این تیپ می‌گفت عمله‌ای، اما یک بار رفت از میدان انقلاب برای من و داداشم چاهار تا شلوار خمره‌ای با رنگ‌های سبز و مشکی خرید. دو تا من، و دو تا هم داداشم. آن شلوار ازگلی‌ترین چیزی است که در زندگی داشتم. هیچ‌وقت دوستش نداشتم. احساس  می‌کردم توی کوچه ساغر و باقی ِ دخترها بیشتر به شلواره و زشت بودنش- ونه قشنگ بودنش- توجه می‌کردند، تا به من و قشنگ بودن-ونه زشت بودنم!-. آخرش تو دبستان سر زانویش را با نوک غیر مداد ِ پرگار جر دادم . سر زانوی هر دو را. بغل دستی‌م که فامیلش مهابادی بود، کار مرا درک نمی‌کرد. بهم می‌گفت این شلوار قشنگی است…حیف است… و چرا دارم این کار را می‌کنم؟ باورش سخت است که همه‌ی ما روزی با پرگار دایره می‌کشیدیم. و اگر دایره نمی‌کشیدیم حتماً از پرگار استفاده‌های دیگری می‌کردیم. با بدبختی و ریختن پشم‌ها از دست شلوارها خلاصی یافتم. چی می‌گفتم؟ موتور….می‌خواستم در مورد فرهنگ بنویسم، پسر عموی نا تنی‌م. تیپش را دانستید، داستانش را هم بدانید. فرهنگ این اواخر تپ و تپ با موتور تصادف می‌کرد. اولاً که کاملاً عملی بود. دوماً که واکمن توی جیبش می‌گذاشته و هدفُن توی گوش می‌چپانده  و ابی گوش می‌کرده و ابی اجازه نمی‌داده تا خوب صدای بوق ماشین‌ها را بشنود. سوماً همه‌ش هم کف جاده‌ی چالوس به تهران ول بوده، چون پسر خاله‌اش یا نمی‌دانم کی‌کی‌ش در اوشن یک رستوران بین راهی کسشری داشته، و آن موقع آن‌ها اکیپ بوده‌اند. تمام این موارد سه‌گانه باهم برای فرهنگ تصادف‌های بی‌شماری را به ارمغان آورده‌اند، در طول سال‌ها. آخرین باری هم که دیدمش، یکی دو سال پیش بود که باز هم تصادف کرده بود. که سفرنامه‌ش را هم نوشتم. که آخرش پدرم مریض شد و کارمان به بیمارستان کشید و از دماغمان هم در آمد. چالوس بودیم و رفته بودیم خانه‌ی اقبال خانم این‌ها زن ِ عموی خدا بیامرزم هوشنگ خان.اقبال خانم الان نا خوش احوال است و آلزایمر دارد اما آن موقع فقط پیر  و خسته بود. در پذیرایی یک طرفش یک گوله ملافه جمع شده بود که هر ازگاهی ازش صدای آخ و وای بلند می‌شد. پرسیدیم این گوله‌ی بامزه‌ی شمد چیست وسط پذیرایی، دکور است؟ در واقع پدرم پرسید، چون اوست که به ملافه می‌گوید شمد. پدرم یا از این چیزها می‌پرسد یا در مورد این که این فرش چند رج است؟ بافت تبریز است؟ گفتند آخ نه، این؟ این فرهنگ است. فرهنگ زیر ملافه‌هاست چون با موتورش تصادف کرده. و الان هم ناله می‌کند و همین‌جا هم می‌خوابد و معتقد است که این‌طوری و با این‌جا خوابیدن به دستشویی هم نزدیک‌تر است. فرهنگ نزدیک پنجاه سال سن دارد و تقریباً دندان ندارد. وقتی بچه بود برش داشته بودند، برده بودندش آمریکا. و اگر ایران بود هم در مدرسه ایتالیایی‌ها درس می‌خواند. چرا؟چون زن دایی ِ عموم-وپدرم-بچه‌دار نمی‌شدند. دیدند عمو هوشنگ جوجه‌کشی راه انداخته. این است که فرهنگ را از عمو هوشنگم گرفتند. حالا این‌که چه جور پدری می‌تواند بچه‌اش را آن هم بچه‌ی اولش را به دایی‌ش واگذار کند بماند. این که اقبال خانم چه‌طور اجازه داده هم بماند. این‌که وضع عمو هوشنگ خیلی خوب بوده هم باز بماند. این‌ها می‌مانند برای رمانی جایی. مسئله این است که بعد از دو سه سال، دایی ِ پدرم-دایی‌جان سرهنگ که دو سه سال پیش عمرش را در آمریکای جنایتخوار داد به همه- و زنش اعلام می‌کنند قرار است بلاخره بچه‌دار شوند و فرهنگ را پس می‌آورند. شِت! پدرم همیشه می‌گوید فکر کن بچه را از مدرسه ایتالیایی و  خونه‌ی تو شمرون و آمریکا بردارند بیاورند توی دهات آبرنگ ِ چالوس، خب این بچه لطمه نمی‌بیند؟ مرتیکه‌ی خر. پدرم به دایی‌ش می‌گفت مرتیکه‌ی خر. اتفاقاً من هم با پدرم هم‌نظرم. به نظرم این بچه هم لطمه دیده و هم به گا رفته و برای همین هم رفته سراغ موتور. در حقیقت من روی موتور رفتن را نشات گرفته از ناملایمات زندگی‌ش می‌بینم. همین‌طور ابی گوش کردن را و همین‌طور تل‌باز شدن را. برای همین هم ما نباید موتور را به عمله بودن کسی ربط دهیم و باید ریشه‌ای تر برخورد کنیم. اما پدرم زیربار نمی‌رود. او هیچ‌وقت توی زندگی‌اش زیر بار نرفته است. گردن نگرفته است. همان موقع هم که مادرم بش گفت بابا جان، بیا برو تو این پاساژه یک مغازه بخر تا اجاره بدیم گفت پول را بزاریم زیر کونمون بخوریم بهتر از این است که برویم توی آن پاساژ فکسنی مغازه بخریم. حالا هم وضع ما این است و من مجبورم تا آخر عمرم درس بخوانم، حالا راضی شدی پدر ِ من؟ الان دنیا با تصمیمات تو جای بهتری شده؟

باران شدیدتر شده بود و لابد برای همین من هم شدیدتر به در می‌کوبیدم. اما احتمالاً همه در داخل آپارتمان کر شده بودند یا خودشان را زده بودند به کری. برق مجتمع قطع شده بود چرا که نور به اندازه‌ی کافی نبود و لامپ داخل راه‌پله‌هم که دکمه‌ش را روی زنگ در تعبیه کرده‌اند؛ روشن نمی‌شد. با این حال هنوز چشم چشم را می‌دید. مثلاً یک دختره‌ای سگش را آورده بود گردش.اما توی آن تاریکی و بی‌نوری سگه ارور می‌داد و می‌ترسید برود لای شمشاد‌ها ، چون ممکن بود خفتش کنند. دو تا پسره هم از وسط مجتمع با توپ بسکتبال در دست رد می‌شدند. از من دور می‌شدند. خودشان و توپشان کوچک و کوچکتر می‌شدند و احتمالاً تا چند روز دیگر هرگز چنین چیزی یادم هم نمی‌آمد و برای همین هم تصمیم گرفتم تا بنویسمش که یادم نرود هیچ‌وقت. به بالا نگاه کردم. نمی‌شد از دیوار رفت بالا، آن‌هم پنج طبقه. من که سوپرمن نیستم. تصمیم گرفتم منطقی عمل کنم. موبایلم را در آوردم -از کجا؟- و شماره‌ها را بالا پایین کردم. یکهو چشمم خورد به کلیدساز -گیشا. زنگ زدم گفت که دارد می‌رود خانه اما با این‌حال به من لطف می‌کند و سر راه یک سر هم به من می‌زند، بعد آدرسم را نوشت یا حفظ کرد؛ پشت خط را نمی‌دیدم که بتوانم دقیق بگویم. کلید سارزه که آمد نتوانست در را باز کند. هی ااین وری، هی اون‌وری. دره باز نشد که نشد. آخرش عصبی شدم با لگد زدم به در، قفلش شکست. مثبل بت‌من. چون اگر من سوپرمن نیستم، بت‌من که هستم. یارو گفت پانزده تومن بدهم. گفتم آقا من خودم عصبی شدم زدم در را شکستم برای چی باید به شما پانزده تومن بدهم؟ شما فکر کرده‌اید چون ما پول نداریم، کسخل هم هستیم؟ آخرش پنج تومن تیغید و رفت.. سعی داشتم چراغ گازی را روشن کنم، و خدا می‌داند چقدر از این کار و از چراغ گازی متنفرم اما یکهو صدای ویزز ِ برق یخچال آمد. رفتم سر کامپیوتر تا ای‌میل‌هایم را چک کنم. دیدم یک دختره‌ای که چند سال پیش باهاش دوست بودم بهم ای‌میل زده گغفته سلام کسرا، این فایلی که به ای‌میلم الصاق شده صدای بچه‌ته. صدا را دانلود کردم، بچه داشت داستانی در مورد آقا شیره می‌کگفت. و سنجاب هم در این داستان نقش کوتاهی بر عهده داشت. بچه، سنجاب را زنجاق تلفظ می‌کرد و من هم پشم‌هایم -همگی- ریخته بود..‌‎.

 

* منظورم تو تیتر به خودمه