راستش

راستش هند(دهلی‌نو) رفتن من خیلی شانسی شد. دوست فیلمسازم پناه، آن‌جا داور جشنواره سینه‌فن است.  اول من را به عنوان همراه به مسئولان جشنواره معرفی کرد اما بعد از مدتی به خاطر روشنیدگی ذاتی‌اش احساس کرد که من را به عنوان یک روشنیده‌ی قدیمی و پرتلاش باید با قضیه بیشتر درگیر کند و برای همین مترجمی که آن‌ها برایش در نظر داشتند را لغو کرد و به آن‌ها گفت اصلاً مترجمم هم همین همراهم  است. و برای همین  من می‌توانم توی سالن‌هایی که برای داوران فیلم پخش می‌کنند برم. در حالت عادی هیچ‌وقت تاب و توان پرداخت پول بلیت هواپیما یا ماندن هفت روزه در هتل را نداشتم. برای همین باید لیوان‌ها را به سلامتی پناه برد بالا: زنده باد پناه جان، داداش. البته استرس دارم استرس این‌که نفهمم هندی‌ها چی می‌گویند یا یک دفعه مثل همیشه یادم برود که جمله‌م را با چه چیزی شروع کنم. یک ایده‌ی فیم هم به نظرم رسیده که می‌شود آن را ساخت. چون ما دو تا قرار است بهترین فیلم دوران تاریخ سینما را با هم بسازیم. ایده‌ی فیلم از این قرار است که یک کارگردان برای داوری به یک جشنواره دعوت می‌شود و بر می‌دارد رفیقش را به عنوان مترجمش با خودش می‌برد اما بعد این دو تا دعوایشان مس‌شود و مترجمه می‌زند زیر همه‌چیز و کارگردانه دلش می‌خواهد خرخره‌ی ترجمه را بجود. همین.

هنوز وسایلم را جمع نکرده‌م. از دیروز هم کمی شکمم شل شده . خیلی خوش کس و کونیم، همین مانده در هند به ریغ‌ریغ هم بیافتیم. پدرم هر کجای خانه که بتواند و حتی هنگام بستن بند کفش گیرم می‌آورد سفارش می‌کند که حتماً سعی کنم که بیماری مقاربتی نگیرم و یک عمر پشیمانی به بار نیاورم. زن‌های خراب زیادند، مردهای فاسد هم به تولید انبوه رسیده‌اند، جیبم را نزنند، ازم سواستفاده‌ی جسمی نکنند، چیزی نکشم، جذامی‌ها را نبوسم، چیزی نخورم، جایی نروم، سبزی نخورم، میوه نخورم، مار نیشم نزند، کاری نکنم، اصلاً چرا دارم می‌روم؟ بمانم پیش پدر و مادرم دیگر، پس بچه بزرگ کرده‌اند که پا بشود برود سفر؟  مادرم می‌گوید انقدر لباس نبرم بلکه بروم و آن‌جا بخرم وکس‌مشنگ بازی هم  در نیاورم. مادرم فکر می‌کند دارم می‌روم ماه چرا که راه می‌رود می‌گوید خدایا دستت را از پشت پسرم برندار. بله ما فکر می‌کنیم خدا هست و علاوه بر بودن، مثل ما دست و پا هم دارد.

برای من که بیشتر اهل منظره هستم تا حقایق تاریخی، هوا در سفر اهمیت بیشتری دارد. هوای خوب هی به یادم می‌آورد که خدا را شکر کنم که در سفرم و مثلاً تهران نیستم. و تا به حال هم عامدانه مقصدم را جایی که هوایش کیری است قرار نداده‌ام. الان بدترین فصل سفر به هند است. بوی شاش‌ها و گه‌ها می‌زند بالا. پدر ما نرفته هند اما همه‌ش از عن و گه کف خیابان تعریف‌های دافعانه می‌کند. حالا هند را کجا دیده، اللهُ علم. از این‌که یک نفر خودش را در آن رودخانه می‌شورد، یک نفر مرده‌اش را و یک نفر هم کونش را آن هم به فاصله‌ی پنجاه سانت پنجاه سانت برای من تعریف می‌کند، و کاری که من فوراً می‌کنم هم تصور کردن است.  این هم بدبختی من است که عشق ِ تصور کردن دارم. پس قسمت هوای ِ خوب سفر مالیده است. فقط قرار است دو تا حلقه از عرق زیر بغل‌هایمان شکل بگیرد و بعداً هرکس یک عکس با آن حالات از ما دید فکر کند این‌ها از اون عرق‌کن‌هاش هستند. هیچ شانسی هم با دخترهای دیگر وجود ندارد. جشنواره تا آن‌جایی که من می‌دانم فقط مخصوص خاورمیانه و قسمت‌های کور و کچل آسیا -کور و کچل آسیا یعنی کل آسیا منهای ژاپن و کره جنوبی-است. و دخترهای هندی هم آن‌هایی که توی فیلم‌ها می‌بینید نیستند. دست‌های پنهانی در کار است تا بگوید هندی‌ها خوشگلند، اما این طور نیست. دست‌های پنهان دیگری هم در کارند تا بگویند خوشگلی اهمیت ندارد، اما باز هم این طور نیست و خوشگلی خیلی هم مهم است. پناه در این زمینه کاملاً ناامید است. از طرفی نگران است من زیر بار ترجمه بمیرم و مثلاً موقع شروع جملات قفل کنم. راستش وقتی می‌خواهم جمله را شروع کنم، همیشه یاد  چلنگر می‌افتم. اما در قیاس با همسفرم من فقط کمی نا امید هستم . چون روزهای خیلی بدتری را در زندگی دیده‌ام و ادم‌های خیلی زشت‌تر نه از نظر ظاهر، بلکه رفتار را هر روز آن هم از فاصله‌ی کم  مجبورم ببینم. من راضی‌ام. می‌ماند آب‌جو که در این زمینه هم حرف نمی‌زنم چون شنیده‌ام می‌گیرند آدم را می‌کشند و هیچ‌کس هم نمی‌تواند تخمشان را بخورد.

در اصل

خرید کامپیوتر در خانه‌ی ما در راستای تعویض کنسول بازی بود. یعنی پدرم بعد از آتاری یک کامپیوتر دویست و هشتاد و شش اس تی خرید، چقدر هم گران، سیصدهزار تومن. بعدش سگا و بعد پلی‌استیشن که ما صداش می‌زدیم سونی. و بعد دیگر هیچی. کامپیوتره کلاً هفت عدد بازی داشت. که در مجموع توسط اعضا ی خانواده‌ی ما و تماشاچی‌های کامپیوتر چهارده بار بازی شده‌اند. بعد از آن کامپیوتر کارکرد دکور خانه را داشت تا این‌که در اوایل دهه‌ی هشتاد من دانشجو شدم و از خانه رفتم و داداشم فشار آورد. پدرم معتقد بود که قبلاً یک کامپیوتر خریده و برای چی باید دومین کامپیوتر را هم بخرد. با پدرم حرف زدن از ویندوز یا از پنتیوم  مثل این بود که بخواهی برای  یک هندی از خوبی‌های پاکستان بگی. ولی داداشم موفق شده بود. با این حال من خودم در اصفهان به تنهایی و در کافی نت مقوله‌ی اینترنت را کشف کردم. خیلی دیر بود.
اولین مقوله‌ای که در اینترنت با آن آشنا شدم و نتوانسته بودم با زرنگی آن را دور بزنم که کسی نفهمد من کامپیوتر ندارم asl بود. داشتم با یک دختره حرف می‌زدم، و ذهنم رفته بود سمت دروغ‌گویی. وب‌کم داد و بعد من وب‌کم دادم. پرسید asl؟ گفتم یا خدا اصل دیگر چیست؟ مکالمه را  کش دادم. آخر پرسید چرا اصل را نمی‌گویی؟ گفتم اصل چی هست اصلا؟ اصل ِ چی؟ گفت یعنی چی. پس اصل نه و ُ اِی‌اِس‌اِل. حالا فهمیدم. بعد بی توجه به اینکه پشت سرم روی دیوار با یونولیت لوگوی گوگل را کنار عکس امام چسبانده‌اند.  نوشتم نوزده/ م(هه‌هه هه‌هه) / ایران نیستم. هیچی نگفت. گفتم نمی‌خواهد بداند کجام؟ گفت نه. گفت زر نزنم.  دیگر هم جوابم را نداد. که تخمم هم نبود البته.
داشتم فکر می‌کردم در اولین مواجهاتم با اینترنت درست مثل هر روشنیده‌ی دیگری در مواجهه با هر مطلب دیگری با اصل مطلب آشنا شدم.

Now what can be done for you? You broke it in two

عینکم چند وقت پیش شکست، انقدر دمغ شدم.
چون تازه از شر عینکِ از عموم به ارث رسیده خلاص شده بودم که قبل من هم دو تا از بچه‌های عموم به چشم زده بودندش. چون این عینکِ ارثی، ورای گرد بودنش روکش روی فلزِ دسته‌هایش اکسید شده بودند و دسته‌اش به طرز با مسمایی واقعاً دسته بود. حالا باز هم بهش برگشتم. فقط شک دارم که با چکش دنبال کسی که بهم می‌گوید هری پاتر بدوئم یا تبر.  تمام راه را هم ترویس گوش کردم. وقتی رسیدم خانه مادرم پشت کامپیوتر بود. فرح دیبا توی تلویزیون داشت حرف می‌زد. مادرم پشت کامپیوتر ورق بازی می‌کرد. سلام دادم. گفت که عینکم را از عینک ساز گرفته. گفتم خب؟ خوب شد؟ گفت که آره، عالی عالی شد. گفتم ایول. عینکه را درست قبل از عید خریده بودم.  و واقعاً قشنگ بود. عینک قشنگی بود که وادارت می‌کرد زانو بزنی و در مقابل زیبا‌یی‌ش به لابه بیفتی.  حتم دارم این بهترین عینک خاور میانه بود.  خیلی هم بی مقدمه‌ی قبلی شکست. گفتم حالا که عینکم شکسته چه کار کنم توی سفر؟ چون دارم می‌روم  هند وبه نظرم بهترین اتفاقی که برای اولین سفر یک نفر به خارج از مرز پرگهر می‎‌افتد این است که مقصد هند باشد. و بدترین اتفاق این است که چشم فر د در سفر به این کشور درست نبیند. کشوری که چون می‌توانستیم، به آن حمله کردیم و الماس‌هایش را گرفتیم و بعد یکی‌ش را هم ازمان گرفتند، گفتیم مال ِ دزدی مال ِ دزده.

گفتم کجاست؟ گفت روی پیشخوان آشپزخانه. کافی بود دستم را دراز کنم. چون از در آمده بودم تو و هنوز کفشم را نکنده بودم که اگر گفت نگرفته بروم بگیرم عینکم را. برش داشتم به آن نگاه کردم و گفتم مامان این که میخش معلوم است. گفت نه معلوم نیست. گفتم اینه‌هاش …این میخ نیست این وسط ؟ گفت نه. گفتم پس چی است؟ میخ است دیگر. گفتم که بزنم به چشمم معلوم نمی‌شود. زدم به چشمم. میخه تا وسط پیوندزنِ دو ذره بین آمده بود. تازه کج. گفتم به خدا معلومه، من دارم می‌بینمش. معلوم نیست؟ گفت نه هیچی معلوم نیست. به پیر به پیغمبر معلوم نیست و خودم را لوس نکنم، اصلاً کسی نمی‌بیند، اصلاً کسی حواسش به وسط چشم‌های من نیست و من وسواس دارم و دیوانه‌ام و خاله‌ام هم همین‌طور بوده و وسواس داشته و دیوانه بوده. رفتم جلوی آینه. گفتم مامان، معلوم است، چرا خودj را گول می‌زنی. گفتم من ناراحت نیستم و لازم نیست او هم ناراحت شود، واقعاً لازم نبود. چون به هر حال هنوز دو تا عینک دیگر هستند. همه چیز تحت کنترل است.
گفتم فقط بدش این بود که دارم می‌روم هند. گفت  که ویزام آمد؟ گفتم بله صبح آمد. گفت چقدر می‌توانم دلار بخرم؟ گفتم انقدر. من به تاثیر پروانه‌ای معتقد نیستم اما به سفر هندم باید مرتبط باشد، مادرم یک‌هو اشک در چشمش حلقه زد و گفت شرمنده‌م. گفتم وا. گفت ندارم کمکت کنم. گفتم مامان این چه حرفیه این وقت ِ عصر؟ اِ. ناراحت شدم. گفتم اصلاً غم نخورد. اصلاً ناراحت نباشد. گفتم عزیز دلم است. حقش بود بغلش هم بکنم اما ترسیدم گریه‌م بگیرد، قبح گریه بریزد.

کاری که میکنی به اندازه‌ی کافی خوب نیست؟  منظورم از کار، شغل. چیزی که قوت آدم را بگیرد و روزت بیشتر صرفش شود. این کار است که ذهن را قوام می‌آورد و به آن شکل می‌بخشد و برای همین است که انگار همه‌ی کارمندهای بانک از روی هم شبیه‌سازی شده‌اند و برای همین هم هست که راننده تاکسی دیروزی انگار فامیل راننده تاکسی امروزی است. اگر کسی بخواهد برود، شانسش برای این‌که کاری را که می‌خواهد انجام دهد خیلی بالا می‌رود؟ چون همه‌تان می‌گویید خیلی می‌رود. و دیده‌م آن طرف بعد از گفتن اسم در معرفی ِ خود، می‌گویند چه کاری هم انجام می‌دهند. این عنوان شغلی باید یک‌جوری باشد که اگر پای معرفی رسید بتوان عنوانش را بر زبان جاری کرد. اصلاً هم صحبت از اینکه شغل لوکس و پست و خوب وبد نیست. مسئهله خود ِ آدم بودنه. یعنی تو باید آن کسی که می‌گویی هستی باشی. نمی‌شود که مثلاً خودت را چیز معرفی کنی، نویسنده. چون تو که کتابی نداری، داری؟ تو یک کتاب دادی به یک ناشر ولی آن‌ها چاپش نکردند. چند تا کتاب هم ترجمه کردی که زیرش نوشتند ترجمه‌ی فلان فلانی با کمک گروه مترجمین فلان‌شرکت. منظورشان چی بود؟ کتابت هم که رفت پیش بررس‌ها. هنوز دارند بررسی می‌کنند. هنوز. برای یک داستان کوتاه ِ به زور پنجاه صفحه‌ای. پس تو نویسنده نیستی. من برای روزنامه نوشتم، برای مجله. خیله خب، باشد ولی تو هنوز نویسنده نیستی. تو در نسلی هستی که از هر ده تا آدم هشتاشون دست ِ کم هفت بار برای یک جریده مطلب نوشته‌ن. خب می‌خوای به چی برسی؟ من نمی‌خوام به چیزی برسم. رسیدن تخم من نیست، رفتن تخم ِ من هست. می‌دونی چی می‌گم؟ من می‌دونم. تو می‌دونی داری چی کار می‌کنی؟ تو الان لحن نوشته‌ت رو تغییر دادی و …جداً آدم اسکل نمک نشناسی هستی. تو فکر کردی کی هستی؟ تو کی هستی؟ سلام من کسرا هستم، ظرف شور درجه یکی‌ام. بله، من آی‌پاد دارم. نه‌خیر من طرفدار اپل نیستم. در حقیقت به نظرم اپل….یه جور سیب دهنی می‌آد. نه خیر من زبان شما رو بلد نیستم، اما انگلیسی بلدم. یِس، یِس، نُ، نُ. بله، من روزی دویست و هفتاد و یک تیکه ظرف می‌شورم. تا به حال دویست و هفتاد و یکی ظرف رو یک جا دیدین؟ شستن نه، دیدن. یکجا دیدی؟ ظرف می‌شورم چون ظرف‌شور لازم نیست با کسی صحبت کنه. یعنی ظرف‌ها حرف نمی‌زنن و آب هم همین‌طور. اما اگه با زبون خودت با اون‌ها صحبت کنی، انگار دارن حرفت رو می‌فهمن.
زندگی در تصوراتممون گذشت، نه  تفکراتمون. در حقیقت انقدر تصویر نقش داشت که جایی برای محاسبه باقی نگذاشت.

Pastime Paradise

داشتم یک چیزی گوش می‌دادم که یک دفعه یاد ِ این افتادم که قدیم‌ها به کی‌بورد می‌گفتیم ارگ، البته هنوز هم می‌گیم.

ارگه کادوی تولدم بود. مادرم سرش را از پنجره‌ی طبقه‌دوم  پشت‌  تنها خانه‌ی پیچک دارِ خیابان چهلم ِ گیشا بیرون آورده بود و من را صدا زده بود. آن روزها اتوبان حکیم نبود، یک پارک جنگلی بود که گونه‌های جانوری متنوعی مثل سگ‌، روباه – این را پدرم می‌گوید-، جوجه‌تیغی و ملخ‌های گوشتی در آن به خوبی و خوشی کنار هم می‌زیستند. البته ما زندگی خوش ملخ‌های گوشتی را زهر می‌کردیم، اگر پایشان را نمی‌کندیم آن‌ها را آتیش می‌زدیم، ما یک مشت بچه‌ی شرور و بی‌فکر و رها شده بودیم. تنها فرق ما با بچه‌های تبهکار این بود که ما به مدرسه می‌رفتیم ولی آن‌ها چی؟ نه. پشت خانه به کارتون‌های زمان بچگی می‌ماند. در آن پارک، میوه‌های کاج‌ها را جمع می‌کردیم و قلعه می‌ساختیم، این تنوعی بود که در عوض بازی توی کوچه و گل‌کوچیک و فحش خوردن از آقا محسن و فاطمه‌اره نصیبمان می‌شد. خوبی ِ پشت-اسم اختصاری ِ پشت خانه- این بود که دخترها هم مشارکت داشتند. بدی نداشت پشت. پشت، پر از خوبی، پر از نیکی. تازه، من که فوتبالم خوب نبود. فقط مثل سگ می‌دویدم، این باعث می‌شد بیشتر عرق کنم و چرک‌تر شوم و سر حمام نرفتن، بیشتر فحش بخورم. مثل گربه از آب دوری می‌جُستم. شوتیدنم هم، تعریفی نبود. البته جز این نمونه: وقتی می‌خواستند دور بودن از هدف را مثال بزنند، می‌گفتند مثل شوت‌های من. نمونه‌ای بودم از پسری که فوتبال در خونش نیست اما سعی خودش را می‌کند. اگر تو انگلیس بودم قهرمان مردم می‌شدم؟ نه معلوم است که نمی‌شدم. بعضی وقت‌ها هم آتیش روشن می‌کردیم، آتیش را معمولاً صاحبخانه‌مان روشن می‌کرد. وقتی آتیش روشن می‌شد می‌دویدیم تا از خانه‌هایمان سیب‌زمینی بیاوریم، آن‌هایی که در خانه سیب زمینی نداشتند از مادرشان به دلایل نامعلوم فحش می‌خوردند، آن‌هایی که داشتند هم  فقط سیب‌زمینی. اگر آتیش را کسی جز صاحب‌خانه‌مان باعث می‌شد؛ آن‌وقت صاحبخانه‌مان ترش می‌کرد و تصمیم می‌گرفت در ادامه زندگی‌ش با او لج باشد. این‌‌جوروقت‌ها سیبیلش آویزان‌تر می‌شد.
ارگ. و ضمیر ِ ما.

ما رفتیم بالا، تولدمان بود. گفتیم خرید؟ خرید؟ گفتند دست صورتت را بشور، چرکه، کثافته، بدو بدو. گفتیم خرید یا نخرید؟ برای ما ارگ خریده بودند.  یک پله به رویای مایکل جکسن شدنمان نزدیک‌تر ایستاده بودیم. یک پله هم به پیانو دار شدن؟ نه این به جای پیانو بود. پدرم می‌گفت این خودش یک ارکستر کامله، پیانو چیه؟ پیانو آدمو افسرده و نا راحت می‌کنه. این خوبه. این شاده. این قشنگه. اون صداشم بلند کوتاه نمی‌شه، این صداشم بلند کوتاه می‌شه. این چاچائم داره، اون چاچائم نداره. پدرم با چاچا نموده بود. هر جا هم می‌رفتیم مهمانی می‌گفتند مهرداد خان پا شو چاچا برقص. پدرم هم می‌گفت کسی نیست که باهاش چاچا برقصد. می‌گفتند با مادرم برقصد. مادرم می‌گفت چاچا نمی‌رقصد. بعد ادای پدرم را در می‌آورد، چاه چاه چاه چاه.
ما شروع کردیم. کلاس‌ها پیش خانم همسایه‌مان برگزار می‌شد. بچه‌هایش از نظر سر و ریخت سیاه و پر از کبره سرآمدترین بچه‌های کوچه بودند. آن موقع بچه‌های کوچه‌ی ما می‌توانستند حتی اعضای تیم فوتبال کبره‌بسته‌ترین بچه‌های گیشا را تشکیل بدهند، یک تیم توی زمین، یک تیم توی ذخیره. یک تیم نونهالان. مام توی ذخیره. اما ما ارگ‌نواز خوبی نشدیم. چرا که خانم یک‌ و یک نمی‌توانست این دو تا بچه‌های سرکشش را رام کند. اگر هم بچه‌ها رفته بودند بیرون تا خودشان را یک پرده سیاه‌تر بکنند، می‌نشست و سبزی خورد می‌کرد. یا گوشت پاک می‌کرد. به هر حال یک کاری می‌کرد. مشکل دوم این بود که به من آهنگ‌هایی را یاد می‌داد که نشنیده بودم. مثل آهنگ‌های خواننده‌های خیلی جدید مثل لیلا فروهر یا مثل آهنگ‌هایی که شاید دو نفر در طول تاریخ شنیده‌ باشندشان: پروین پا طلایی. البته من الان می‌دانم که این سرودی برای پرسپولیسی‌‎ها بود. خانم یک‌ و یک می‌گفت پس پدرت هم فوتبالی نبوده، وگرنه که حتماً شنیده بودیش. ما خیلی دوست داشتیم پدرمان خیلی فوتبالی باشد. همیشه. ولی پدرمان اهل هیچی نبود؛  پدرمان کلاً اهلی نبود. این آهنگ را البته شنیده بود و می‌گفت این چیه بهت یاد داده زنیکه‌ی خر؟خانوم یک‌ و یک را می‌گفت. معلمم همان اویل برداشت و شیطنت از چشم سیات می‌ریزه را یادمان داد. ما آن را واقعاً نشنیده بودیم. توی خانه‌ی ما گوگوش هنوز جدیده محسوب می‌‍شد. می‌گفتن تو این خواننده جدیدها، فقط گوگوش خوبه و مارتیک. ابی و داریوش آه و ناله و نوحه به حساب می‌آمدند.  خواننده‌ها عبارت بودند از دلکش، ویگن، مهستی، هایده، پروین، بنان، پوران، گوگوش، مارتیک و گیتی پاشایی. بقیه نوع خاصی از لانتوری به حساب می‌آمدند. ما در آن شرایط به بالندگی خودمان ادامه دادیم. همچنین تنها لفظ توهین‌امیزی که مادرپدرمان برای توصیف اندی‌کورس استفاده نمی‌کردند، چاقال بود. آن‌ها واقعاً این چیزها را نمی‌شنیدند چون نمی‌توانستند که بنشوند. و چون اندی کورس یک گناه نابخشودنی -به نظر پدرمادرمان- انجام داده بودند و آهنگ‌های گروه شیش و هشت را کاور کرده بودند و ریده بودند تویشان.  با این حال، بعد  از چند وقت با همین آهنگ‌ها مهمان خانه را سرگرم می‌کردیم. مهمان می‌آمد، مادرم سرش را میاورد بیرون، داد می‌زد بیا بیا. می‌رفتم بالا، سلام می‌دادم. مهمان می‌بوسیدتم. میدویدم پشت ارگ، شیطنت از چشم سیات می‌ریزه را می‌زدم. چرا نمی‌رقصی را می‌زدم.  مهمان‌ها و مادرم می‌رقصیدند. بعد مهمان‌ها می‌نشستند. من از قطعات کلایدرمنی که با دو دستم یاد گرفته بودم می‌زدم. بلندتر می‌کردم تا دیده‌ و شنیده شوم. پدرم می‌آمد می‌گفت کمش کن، اِ. اما وانمی‌ستاد خودم کمش کنم، خودش کمش می‌کرد. می‌پرسیدم از خودم، بروم کوچه بهتر نیست؟ می‌رفتم کوچه.