ماجراهای بت‌من جدیده و رابین قدیمیه (یا قسمت پنجم ِ سفرنومچه‌ی هندوستان)

* تصمیم این بود که بت من جدید را ببینیم. به نظرم نوشتن بت من جدید خیلی راحت‌تر و زمان‌نبر تر از نوشتن شوالیه‌ی تاریکی برمی‌خیزد است. به نظرم سگ بیشتر می‌ریند یا گربه؟

* بچه‌های جشنواره را پیدا کردم و با هزار بدبختی راضی‌شان کردم تا بهم آدرس یک سینمای خوب را بدهند. نمی‌دادند، می‌گفتند می‌خواهند بهترین سالن را برایمان پیدا کنند. می‌خواستم بگویم فقط یک سالن را معرفی کنند و اگر جانشان را دوست دارند بی‌خیال بهترین بودن آن بشوند چون من تمام روز را وقت ندارم و اگر تمام روز را وقت داشتم هم ترجیح می‌دادم آن‌جا نباشم. یک دختری بینشان بود به اسم اگر اشتباه نکنم، مانتیکا.  مانتیکا احتمالاً سینما می‌خواند، کوتاه قامت و سبزه رو و مهربان بود. طرفدار جعفر پناهی بود و خودش روش نمی‌شد با پناه حرف بزند.  گفت ما باید برای ساعت چهار و نیم حتماً محل جشنواره باشیم. پناه خیلی اصرار داشت که حتماً به یک آی‌مکس برویم و بت‌من را آن‌تو ببینیم. اما هیچ آی‌مکسی در دهلی فعال نبود. و باید تا بمبئی می‌رفتیم. اما ما تصمیم داشتیم تا فقط گوآ برویم نه بیشتر و نه کمتر، نه کشمیر ، نه کلکته، نه آگرا نه هیچ کوفت دیگری. فقط تا گوآ ولاغیر، برای همین بمبئی، آی‌مکس و داستان‌های دیگر به خودی ِ خود منتفی می‌شدند. بهترین سالن/ساعت بعد از نیم ساعت جستجو در روزنامه‌ی محلی پیدا شد. فقط نیم ساعت وقت داشتیم تا به یک پاساژ خیلی پیشرفته در آن سر شهر برویم. اما پناه پیداش نمی‌شد. آخرش در اتاق سیگاری‌ها پیدایش کردم. گفتم بیا بریم. گفت چقدر طول کشید. گفتم طولش دادند. گفت من خیس عرق شده‌م و ضایع است که عصر هم باید برویم جشنواره این طوری بیایم؟ گفتم نه ضایع نیست، و اگر مهم است، خب من هم خیس عرق شده‌م و چطور من خیس عرق بشم اشکالی ندارد ولی اگر او خیس عرق بشود اشکالی دارد؟ به نظر من هیچ چیزی که مربوط به آب و هوا باشد ضایع نبود، بدن‌هایمان عادت نداشت. و ما مسئول رفتار طبیعی بدن ِ خود و حتی دیگران نیستیم. ما نباید و نمی‌توانیم به خاطر این شماتت شویم یا خجالت بکشیم. رفتیم در محوطه‌ی هتل، یک ماشین داغونی پارک کرده بود. گفتیم چند؟ گفت شیشصد روپیه و لاغیر. از ما اصرار، از او انکار. آخرش به پونصد روپیه راضی شد. در آخرین لحظه‌ی رفتن پناه دوید ، من داد زدم کجا؟ گفت تی‌شرتم رو عوض کنم برگردم. اَی ناکس. با مرد تاکسی‌ران هندی توی ماشینش تنها شدم.

* گفت این هتل بهترین هتل است. گفتم اوه واقعاً. گفت بهترین است، ردخور ندارد. لابد فکر کرده بود ما خیلی پولداریم باید برایش توضیح می‌دادم که در درجه‌ی اول به تخمم هم نیست که این هتل خیلی خفن است و در درجه‌ی دوم من پول اقامتم در آن را نمی‌پردازم و میهمان جشنواره‌ام. اما توضیح ندادم، یعنی بعداً دادم، اما آن موقع، نه خیر ندادم. می‌روید سیتی‌واک که چی؟ برای دیدن دارک نایت رایزز می‌رویم. گفت گود مووی. گفتم فیلم را دیده است؟ گفت که نه ندیده است، اما به نظر می‌رسد که فیلم خوبی باشد. مرتیکه‌ی خر. گفت می‌خواهیم آن‌جا بایستد تا وقتی برمی‌گردیم ما را ببرد؟ گفتم نه. مرتیکه‌ی دزد. گفت اصلاً بعدش می‌خواهیم چی کار کنیم؟ گفتم باید برویم به جشنواره، اسم جاش هم آدوتوریوم است. سر تکان داد احتمالاً سه سه تا نه تا کرده بود و دیده بود نمی‌صرفد. مرتیکه‌ی طماع. گفت و بعد از جشنواره چی؟ گفتم نمی‌دانم . مرتیکه‌ی پرسشگر. پناه که آمد متوجه شدیم خبری از کولر نیست. گفتیم آیا در این ماشین کولری هست؟ گفت هست اما صد روپیه اضافه می‌گیرد تا روشنش کند. گفتیم صد روپیه؟ سلیطه بازی در آوردیم و تیریپ این‌که پیاده می‌شویم و دیگر جای ما این‌جا نیست و فکر کرده‌اید که ما پول نداریم کسخل هم هستیم و این‌ها. گفت پنجاه روپیه چی؟ نگاهی رد و بدل کردیم، خر شدیم و گفتیم خیله خب. پس شما کجایی هستید؟ ما ایرانی هستیم. ایران؟ ایران. ایران. چه جالب. ما نفت را از ایران می‌خریم. بله. ما خیلی نفت داریم. ما می‌توانیم نفت دنیا را بدهیم، همه‌چپیز به نفت ما ربط دارد، حتی کوچک‌ترین چیزها. خب، میدانید من چرا از شما پنجاه روپیه اضافی گرفتم؟ چون این‌جا بنزین گران است، آن‌جا بنزین چه‌قدر است؟
آن‌جا بنزین این‌قدر است که می‌کند به عبارتی ان‌قدر دلار. گفت چرا این‌قدر گران است؟ چون بنزین را وارد می‌کنند. گفت نفت را صادر می‌کنند و بنزین را وارد می‌کنند. بعد خندید. درباره‌ی تابلوهای راهنمایی و رانندگی پرسیدم. تابلوهای راهنمایی و رانندگی بسیار شبیه ایران بود، انگار تعمدی، تقلیدی در کار بوده باشد. گفت این خط بنگالی و این یکی اردو است. گفتم اردو شبیه به فارسی است. گفت بله. گفت ما چه دینی داریم؟ گفتم مسلمانیم. گفت اُه. مسلمان؟ می‌خواستم بگویم اُه دارد؟ شیطونه می‌گفت خودم را منتحر کنم همان وسط دندانش بریزد. گفتم در شناسنامه. خیالش راحت شد، گفت که من هم سیک هستم، این هم عکس گورویم است. گور بابای گوروت هم کرده. عکس گورویش را کرده بود لای آفتاب‌گیر. گورویش یک ریش سفید داشت. گفت من موهایم را کوتاه کردم. گفتیم پس زیاد مذهبی نیستی. گفت زیاد نه. گفتیم یعنی عرق می‌خوری؟ گفت نه. اوا؟ مگر سیک‌ها عرق نمی‌خورند؟ تمام راننده تاکسی‌ها یا همراهانی که در طول سفر با آن‌ها بودیم سعی داشتند ساختمان مجلس و نخست‌وزیری را به ما نشان بدهند و به نوعی رویش تاکید داشته باشند، فکر می‌کنم افتخاری در پس این معرفی جاذبه‌ی دست‌ساز سیاسی نهفته بود.

* یک ربع دیر رسیدیم و به نظر می‌رسید در آن روز با توجه به اینکه پناه به عنوان داور حتماً باید  در جشنواره شرکت می‌کرد تا فیلم‌های کوتاه را ببیند که بعد بتواند داوری کند-نفسم گرفت تا جمله به نصف رسید- دیگر امکان بت‌من دیدن فراهم نباشد. حالم بد شده بود. چون احساس می‌کردم اگر بت‌من را نبینم همین امروز-ان هم در هند- می‌میرم. دمغ شده بودم و به آن مرتیکه‌ی کچل و گورویش فحش مادر می‌دادم. چون دروغکی گفته بود بیست دقیقه راه هم نیست اما ما نزدیک به نیم ساعت و پنج دقیقه توی ماشینش بودیم. و مجبور بودیم باهاش بحث کنیم که نمیخواهیم فردا ورمان دارد ببرد تاج محل. اصلاً تاج محل مای اس. تاج محل می‌خواهم چی کار؟ ده تا مسجد قشنگ‌تر از تاج محل دیده‌ام. با کاشی‌های آبی و دیتیل‌های پشم‌ریزان. تاج محل تاج محل، تاج محل و درد، تاج محل و مریضی ِ جنسی، تاج محل و طاعون.

* سیتی واک یک مجتمع تجاری بسیار بزرگ بود که قبل از ورود به آن در کمال ِ عدم تعجب کیفمان را گشتند، این موضوع که همه در هند ما را می‌گردند دیگر تبدیل به یک چیز خیلی عادی شده بود.  عین دیدن گشت ارشاد در خیابان‌ها تهران که دیگر عادی شده. اگر نباشد می‌گوییم چرا نیستند یا اگر نگیرند می‌گوییم چرا نمی‌گیرند. در دهلی هم اگر نمی‌گشتند فکر می‌کردیم آدم حسابمان نکرده‌اند که نگشته‌اند. مجبور شده بودیم خرید کنیم. فروشگاه‌های پاساژ همگی برندهای معروف بودند و خوبی‌ش این بود که همه هم در حراج بودند و حتی اگر در حراج هم نبودند قیمت‌ها به شدت معقولانه بود، وقتی اولین پرسش‌هایمان درباره‌ی قیمت را در اف‌سی‌یو‌کی مطرح کردیم، پی به این مطلب بردیم. پس باید خرید می‌کردیم. براثر اتفاق سر از طبقه‌ی بالا در آوردیم، من یک هارد اکسترنال قیمت کردم، سی هزار تومن از قیمت‌ مرکز خرید پایتخت گران‌تر در می‌‍آمد. برای همین به مادر موسس وسترن دیجیتال فحاشی کرده و از مغازه بیرون آمدم. بعد توجه امان به چیزی جلب شد که پشم‌هایمان را وز داد. یک سالن سینمای دیگر که تا ده دقیقه دیگر بت‌من جدیده را نمایش می‌داد.

* بلیتی که خریدیم، در بهترین جای سالن قرار داشت برای همین ما نفری حدود سی و پنج‌‎هزار تومان پول بلیت دادیم و اگر این فیلم را در آیمکس می‌دیدم ارزان‌تر در می‌آمد. اما آن‌موقع حشر ِ دیدن بت‌من ما را فرا گرفته بود واقعاً کاری از دست هیچ کس حتی خود نولان هم بر نمی‌آمد.

* وقتی رفتیم توی سالن، معلوم شد این سالن یک سالن تقریباً خصوصی است که به جای صندلی مبل دارد، و این مبل‌ها بک کنترل از راه نزدیک دارد که باهاش می‌توان آن را تبدیل به یک جور تخت خواب کرد، وسطش هم می‌آمدند ازمان سفارش غذا می‌گرفتند و ما نپرسیدیم، اما مطمئنم اگر درخواست می‌کردیم برایمان دختر هم می‌آوردند که دور گردن‌هایمان را هم بمالد.

* در این پاراگراف از بت‌من جدیده خواهم نوشت و اگر می‌خواهید چیزی از دستتان نرود و فیلم را بعداً ببینید و چون ممکن است این پاراگراف لودهنده‌ی فیلم باشد-نفسم گرفت-؛ این بخش را نخوانید. بت‌من جدیده، اشمئزاز صرف بود و من روی نظرم هستم و خواهم بود. مطمئنم این ضعیف‌ترین فیلم نولان خواهد شد. تنها نکته‌ی مثبت فیلم آن هاتاوی بود. فیلم در بهترین حالت به گرد ِ پای ضعیف‌ترین فیلم‌های سیلوستر استالونه می‌رسید. دروغ می‌گم آن‌قدر هم بد نبود، اما تداعی کننده‌ی آن‌ها بود. خصوصاً بروس وین در این فیلم خیلی تداعی‌گر راکی بالبوا بود. بت‌من را می‌انداختند در سیاهچال و او با تمرین و ممارست خودش را نجات می‌داد. با شنا رفتن. با ورزش شکم کردن. باورتان می‌شود؟ نباید هم بشود. بدمن فیلم هم در تیزرها ترسناک بود و خارج از تیزرها عن‌من هم نیست. این فیلم واقعاً آبروریزی مطلق بود. من و پناه تا دقایق آخر منتظر بودیم تا فیلمساز یک کاری بکند که اثرش تبدیل به شاهکار شود، همان کاری که در فیلم‌ها ی قبلی‌ش، در همین بت من قبلی‌ش حتی به آن دست می‌زد. هنوز نمی‌دانم مشکل فیلم چی بود. البته یک نکاتی هم داشت. مثلاً همان نبرد خیر و شر  و معانی پنهان و آنارشیسم و وندالیسم که نه ولی مقادیری کوفت و زهرمار که ابداً برام مهم نیست چون من یک ادم سطحی بودم که می‌خواستم  در وهله‌ی اول و وهله‌های بعدی بت‌من ببینم. ما همه‌ش منتظر بودیم تا فیلم شروع شود، حتی در ده دقیقه‌ی پایانی هم منتظر بودیم فیلم شروع شود، اما فیلمش هیچ‌وقت شروع نشود، از همان اولش هم مشغول تمام شدن بود.

* با بد بختی، مثانه‌های پر، پول‌های از دست داده خودمان را به این موتورها رساندیم و یکی به مقصد جشنواره گرفتیم. ده دقیقه دیر شده بود اما چون هند هم کشوری جهان سومی است ما هنوز خیلی دیر نکرده بودیم. اما بچه‌های جشنواره نگران ما شده بودند و حتی زنگ زده بودند به شماره‌هایمان در ایران. ولی به هر حال موقعی رسیدیم که همه‌چیز به نحو عجیبی تحت کنترل بود. قرار بود نوبت دوم نمایش فیلم‌های کوتاه باشد. یکی از فیلم‌ها احتمالاً هندی پاکستانی بود. برمی‌گشت به دورانی که هند و پاکستان از هم جدا می‌شوند و خانواده‌ای مجبور به کوچ می‌گردند(!). پسر خانواده چندین سال بعد هنگامی که پدرش تبدیل به یک پیرمرد تمام عیار می‌شود تصمیم می‌گیرد او را به خانه‌ی اولیه‌ش در هند برگرداند. اما وقتی آن‌ها خانه‌‌ی قدیمی‌شان را پیدا می‌کنند کسی از آن‌ها استقبال به عمل نمی‌آورد، چون عملاً کسی دیگر آن‌جا ساکن نیست، جز یک مرد ِ هندو. مرد هندو مرد مسلمانِ حالا پاکستانی شده را نمی‌شناسد. اما از موقعیت استفاده می‌کند و خود را فردی جا می‌زند که در گذشته به این مرد پنجاه روپیه داده بوده، با این بهانه طلبش را می‌خواهد. و از مرد و پسرش شیش هزار روپیه می‌سلفد. مرد مسلمان گه خور شده و به موطنش باز می‌گردد. این فیلم به اندازه‌ای تهوع آور و دم دستی و کوجی زادوری طور بود که آدم باورش نمی‌شد در بخش مسابقه‌ی یک جشنواره پذیرفته شده باشد. اما مردم همراه با آن هم می‌خندیدند و هم چند جا کف ِ مرتب -و نه نامرتب- زدند. فیلم بعدی یک فیلم کره‌ای بود، یک فیلم تجربی واقعاً تاسف آور بود. راجع به زنی که روی گونه اش یک اشک خالکوبی شده بود و مردی که خون آشام است. بعد خون آشامه را از خانه می‌اندازند بیرون و چند نفر با تبر او را می‌کشند، حاشیه‌ی صوتی فیلم هم آزاردهنده بود. یک فیلم کره‌ای دیگر هم بود، یک راننده مسافرش را می‌دزدد و سرش کیسه‌ی مشکی می‌کشد. هر چی فرد ربوده شده می‌پرسد تو کی هستی و مگر من چی کارت کرده‌ام راننده جواب نمی‌دهد. آخرش می‌فهمیم که راننده را در مدرسه مسخره می‌کرده‌اند و حالا او دارد انتقام می‌گیرد!!!! فیلم دیگر یک فیلم ترک ِ از نظر من خیلی خوب بود. راجع به زنی بود که شوهرش در زندان است. زن کرد بود. در طول فیلم برای شوهرش کفش نو می‌خرید. فیلمش بسیار استعاره‌ای بود و اگر الان تعریفش کنم فقط باعث شده‌ام که مضحک به نظر برسد. کارگردان سوری هم زهر خود را ریخته بود و با این بهانه‌ی واهی و دروغکی  «صدای فیلمم در نمایش اول خوب نبوده » توانسته بود دوباره فیلمش را پخش کند و تحمل فیلمش برای بار دوم واقعاً سخت بود برای همین من چند بار رفتم بیرون و شاشیدم. چه خوب است که در هند می‌شود ایستاده شاشید. یک شی صابون مانندی را می‌ریزند روی دریچه‌‌ی شاش‌راه- بر وزن ِ آب‌راه- که فکر می‌کنم بوگیر یا یک‌جور ضدعفونی کننده باشد؛ اما از آن فاصله به نظر می‌رسید که فقط باعث می‌شود بو را بیشتر کند. وقتی برگشتم توی سالن قرار بود یک فیلم ایرانی را نمایش دهند. چه آبروریزی هم شد. اما کسی نفهمید چون کسی جز ما دو نفر فارسی نمی‌دانست. هشت تا فیلم کوتاه مختلف را کرده بودند توی یک دی وی دی. آن گوشه آرم انجمن سینمای جوان هم خودنمایی می‌کرد. عدل، همان فیلمی که قرار بود نمایش دهند باز نمی‌شد. چند بار متصدی نمایش فیلم سعیش را کرد اما نشد که نشد. قرار شد داوران بعداً بروند در ویدیو روم و به وسیله‌ی وی‌ال‌سی پلیر یک نسخه‌ از سی دی فیلم را تماشا کنند.

* پناه می‌گفت تمام این فیلم‌ها کسشر بودند، جز همان زن کرد که شوهرش زندانی بود همه کسشر بودند و به نظر او جایزه دادن به این فیلم‌ها اشتباه است. و بهتر است جایزه‌ای به فیلمی تعلق نگیرد چرا که اساساً رقابتی در کار نبوده است. و جایزه دادن وقتی رقابتی در کار نیست بیشتر ابلهانه است تا قشنگ.

جیم ِ ترجمه VS نون ِ نوشتن

* با کمال پررویی کیف‌ها  و شورت‌هایمان-الکی- را گشتند. از توی دستگاهشان رد کردند و دو قوطی آب جویمان را ضبط کردند. حالا باید چی کار می‌کردیم؟ لعنت به این هندی‌ها که عشق و حال را فقط در از پشت درخت در آمدن می‌دانند. سوپرانا توضیح داد که این‌ها داورند و بهتر است راحتشان بگذارید، بهتر است راحتشان بگذارید تا نزدند دهنتان را سرویس نکرده‌اند. در حالی که ما دست به خایه ایستاده بودیم و فکر می‌کردیم که یک آبروریزی بزرگ را تنها با دو قوطی آب جو رقم زده‌ایم. بهتر بود به ما می‌گفتند که آب جو ممنوع است. نگهبان‌ها وقتی فهمیدند جزو تیم داورهاییم، آب جو را ساری گویان پس دادند، با این‌حال حتی اگر برای داوران خوردن آب جو آزاد می‌بود -که فکر می‌کنم نمی‌بود- ما تصمیم گرفتیم در اعتراض به این عمل شنیع لب به آب جوهایمان نزنیم. البته همان‌طور که اشاره رفت، در دهلی گشتن کیف بسیار طبیعی بود. مثل رابطه‌ی مادر فرزندی.

* فیلمی که می‌خواستیم ببینیم یک انیمیشن کره‌ای بود که ده دقیقه یک ربع اولش را به خاطر پرچانگی یک عضو دیگر از هیئت داوران بخش فیلم کوتاه از دست دادیم. کشیدن سیگار در محوطه‌ی باز جشنواره هم ممنوع بود و باید می‌رفتی یک کنجی که نگهبانی چیزی پیدایت نکند و با خفت و خواری باهات برخورد نکند. و بعد ازت نپرسد کجایی هستی تا تو مجبور نشوی بگویی ایران و او بگوید ایران؟ هه. که حقارت سرتاپات را برندارد. سیگار کشیدن هم مشکلی بود، البته من سیگار نمی‌کشم، این ده بار. چون سلامتی عامل اصلی زندگی و برای سرطان زیان‌آور است، ولی همراهم می‌کشید. بهمن کوچیک هم می‌کشید، به همتای هندی‌ش هم تعارف زد و گفت این سیگار ایرانی است و یک دانه بردار تا پشم‌هایت جملگی بریزند. اتفاقاً هم پشم‌هایش ریخت. بنا براین دو فکت تا آن‌جای روز به دست آمده بود مصرف الکل و سیگار در محوطه جشنواره، منهای دو سه رستوران ممنوع بوده و همچنین سیگار بهمن برای هندی‌ها چیز پشم‌ریزانی  است. کارگردان هندیه همسنده و سال ما بود، و در پوناه هم زندگی را می‌کرد و آ‌ن‌جا یک دو جین ایرانی را هم می‌شناخت، و آن‌جا دانشگاه‌های زیادی هست و هندی‌ها معمولاً یک سیگا ر را با هم تقسیم می‌کنند. و شمال هندی‌ها پوناه را جزو جنوب و جنوب هندی‌ها ان را جزو شمال به حساب می‌آورند، ا چه جالب. چه جالب، سُ اینترستینگ.

* وقتی رفتیم توی سالن به فراست دریافتیم که تکنیک فیلم بسیار پیشرفته بوده، فیلمش قرابت تصویری بسیار با انیمیشن‌های ژاپنی مورد علاقه‌ی ما -منهای میازاکی-  داشته و سیاهی ِ موجود در داستان فیلم غیر قابل چشم پوشی و غرق کننده است. داستان راجع به چند دانش آموز کره‌ای در احتمالاً اواخر دهه‌ی هشتاد بود. که در خوک بودن رقیب هم بودند. اسم فیلم هم بود پادشاه خوک‌ها. میزان خشونت فیلم و رئال بودنش فیلمه را به اثری ویژه تبدیل کرده بود. دو دانش آموز توسط دسته‌ی دیگری از دانش‌آموزان آزار داده می‌شدند، اما یک نفر آن دو را تحت چتر حمایت خود می‌کیرد و با ره‌نمود های خود و آشنا کردن آن‌ها با خشونت، من‌جمله آزار و کشتار یک گربه با خنجر،  آن‌ها را برای رویارویی بزرگتر آماده می‌کند. با این‌حال چون ذات این دو نفر خشن نیست آن‌ها همچنان چاقال جمع باقی می‌‌مانند و هیچ چیز عوض نمی‌شود. چون این فیلمی است که باید ببینید نکات ارزشمند دیگر آن و داستان فیلم را برای شما رو یا زیر نمی‌کنم.

* داور هندی که دیگر به نظرم وقتش رسیده تا او را اوماش یا پوماش، درست یادم نیست خطاب کنیم؛ معتقد بود این فیلم سیاهی بود اما هم پناه و هم من به عنوان مترجم عالی‌رتبه‌ش پشم‌هایمان را از قدرت کارگردان و انیماتورهایش که در خدمت فضاسازی صورت گرفته بود، از دست داده بودیم. همان‌جا فهمیدیم که باید از این اوماش دوری گزید. او می‌گفت این فیلم امید بخش نبود و خیلی تلخ بود، خیلی خیلی تلخ بود. فیلم بعدی که قرار شد تماشا کنیم را همین اوماش تهیه کرده بود و ما به او گفتیم حتماً در محل نمایش فیلم حاضر خواهیم شد و فیلمش را هم تماشا خواهیم کرد. در حالی که فکر می‌کردیم بهتر است شب را برویم بیرون و بت‌من جدید را ببینیم. به سالن ناهارخوری رفتیم. ترکیب غذاها عجیب و غریب بود. و واقعاً میل و رغبتی را در انسان  خواب می‌کرد. واقعاً کاری چه مرضی است؟ نمی‌فهمم چرا این طعم این‌قدر بد و زمخت است. نمی‌فهمم چرا به تندی ِ غربی یعنی طعم غذاهای مکزیکی بیشتر از تندی شرقی یعنی همین طعم مزبور علاقه دارم، چون من که به شرق نزدیک‌ترم، پس چرا؟ یک چیزی که می‌توانستم راحت بخورم ریشه‌ی لتوس بود که تفت داده بودند و احتمالاً شکر هم بهش زده بودند. خدا می‌داند خوردن چیز داغ و شیرین و پفکی چه‌قدر سخت بود ولی بین آن غذاها این یکی مثل غذای شاه می‌مانست.

* فیلم هندیه خوب شروع شد. موسیقی‌شان که طبق معمول محشر بود آدم را به فیلم می‌دوخت و خود فیلم هم جوری شروع شد انگار داریم یک فیلم شنگول با تاثیر از سینمای هنری و شنگول ایران در دهه‌‌های گذشته می‌بینیم. ولی بعد همه‌چیز به طرز عجیب و ناامید کننده‌ای هندی شد. داستانش از این قرار بود که یک مرد زنی دارد که زنه ناراضی است و شرایط زندگی هم بد است و زنه هم در گذشته داداشش را گم کرده. مرده داداشه را با بدبختی پیدا می‌کند و فکر می‌کند با کمک او وضعش بهتر خواهد شد. اما داداش زنش یک کلاش بی عرضه بیشتر نیست. که بچه‌ی کری هم دارد و به دروغ به بچه‌ش گفته است که یک مداد در گوشش گیر کرده و کر شده و مداده را هم که دربیاورند گوشش خوب می‌شود. فیلم تا این‌جای کار واقعاً بامزه و بکر بود. اما بعد مرد قهرمان که سیبیل هم دارد، اشتباهی به زندان انداخته می‌شد و یک مرد خیّر پول‌دار می‌آمد دستش را می‌گرفت و در مزرعه‌ش به او کار می‌داد و کمکش می‌کرد.  مرد خیّر ریتم فیلم  و خود فیلم  و تصوراتمان را گایید، برای همین از سالن سینما بلند می‌شویم می‌آییم بیرون. حتی اسم فیلم هم یادم نیست. و نباید هم باشد چرا که قرار نیست همه چیز یادم باشد الان نزدیک به یک ماه گذشته و من هم آدمم. با این‌حال باید می‌رفتیم و به اوماش به عنوان تهیه‌کننده‌ی این فیلم آبدوغ‌خیاری -حیف آبدوغ خیار به این خوشمزگی نیست؟- یک کشیده می‌زدیم. آخر این چه فیلمی است؟ فیلم به آن ماهی را به خاطر تلخ بودن می‌گویی بد بود؟ بعد این لابد رنگ روح زندگی -سلام بیژن بی‌رنگ- در خودش داشت؟ خب من می‌شاشم به آن رنگ روح زندگی. چون خب، نظر من به عنوان مترجم زبر دست خیلی مهم است و به عنوان یک انسان هم که خب سلیقه‌ی من بهترین سلیقه‌ایست که از ابتدای بشریت تا کنون وجود داشته و همین روزها آدم فضایی‌ها می‌آیند می‌دزدنم همه راحت می‌شویم، انگار هرگز نبوده‌ام. بعد ببینم به کی می‌خواهند گیر بدهند که عن بود. یا به کی می‌خواهند گیر بدهند که فلان.

* سالن‌های نمایش فیلم در هند بسیار استاندارد هستند و دیگر از این استاندارد تر نمی‌شود که اگر هم بشود خطر پارگی هست. چرا که شما اگر هر جای سالن بنشینید از جایی که دارید ناراضی نخواهید بود، ارتفاع پرده ی سینما بالاتر از چیزی است که در ایران دیده بودم. ضمن این‌که نکته‌ی مهم این سالن‌ها صندلی‌شان است. وقتی کونتان روی صندلی باشد با کمی جلو تر دادن آن می‌توانید پشتی ِ صندلی را به عقب یا جلو هدایت کنید و پای نفر عقبی‌تان را بنُمایید که چون او هم همین کار را با پشت سری‌ش کرده است پس بلا مانع است، سیستم اتوبوس‌های سیر و سفر در سال هشتاد و دو. خوبی سینماهای هند این است که در حقیقت می‌شود روی صندلی لم داد، و آن‌قدر هم فضا در اختیار تماشاچی هست که بغل دستی معذب نشود.

* این کسانی که مثل سوپرانا کارمارهای ما را انجام می‌دادند؛ داوطلب و دانشجو و علاقه‌مند به سینما بودند و از موبایل و پول خود هم برای این جشنواره هزینه می‌کردند. تن همه‌شان یک پولو شرت کرده بودند که رویش نوشته شده بود اُشینز سینه‌فن. با این وجود همگی اشینز را اسیانز تلفظ می‌کردند. خوشگل‌ترها را برای راهنمایی مردم گذاشته بودند توی سالن و آن یکی ها را که احتمالاً اطلاعات بیشتری داشتند و آدم های باهوش تری بودند و به انگلیسی مسلط تر بودند را گذاشته بودند راهنمای مدعوین. درست مثل تلویزیون من و تو که زشت‌ها را کرده تو اتاق خبر و هر کس سینه‌ی گنده یا صورت مموش دارد را گذاشته فلان‌جا. کمی که گذشت پناه با همه‌ی آن‌ها بد شد چون هنگام صحبت به او نگاه نمی‌کردند و با من حرف می‌زدند. او می‌گفت این جماعت را خوب می‌شناسد در همه‌‌ی جشنواره‌ها این جور آدم‌ها هستند و فکر می‌کنند گه خاصی هستند که حالا مثلاً رفته‌اند جشنواره و حالا مثلاً با دو تا فیلمساز هم حرف می‌زنند. می‌گفت توی دانشگاه خودشان هم پر بودند این‌جور ادم‌ها و گاییده بودند انقدر پز حضورشان در جشنواره‌ی فجر را به همه می‌دادند. می‌گفت اصلاً یک آدم چه‌قدر باید بی تربیت باشد که به آدم نگاه نکند و حرف بزند. یا وقتی من هم هستم فقط با تو حرف بزند. من گفتم بابا سو تفاهم شده، من را هم رتبه با خودشان می‌دانند چون مترجمم، تو فیلمسازی فلانی بیساری، داوری. دِهه. می‌گفت نه خیر. این‌ها بی‌تربیتند، اصلاً این هندی‌ها پر رواند. دیدی چه‌قدر طول کشید پولم را گرفتم؟ پولم را نمی‌دادند…ا ِ ا ِ اِ. گفت این سوپرانا هم خیلی پر رو است. نمی‌دانستم چه کار کنم. نمی‌دانستم. تا آخرش هم نفهمیدم چی کار کنم. فقط به این‌ها گفتم که آقا ایشون می‌فهمد شما چی می‌گید و من برای کمک به ایشون این‌جا هستم. دیگر چی کار می‌کردم؟چند بار هم که منتظر بودند من چیزی را ترجمه کنم و به پناه بگم، گفتم برید به خودش بگید. هم کارگر افتاد هم کارمند.

* نقشی که در تهران بر عهده‌ی گنجشک‌ها است در دهلی بر عهده‌ی مرغ مینا است. یا دست کم من به جز مرغ مینا و کلاغ و خفاش پرنده‌ی دیگری ندیدم. کلاغ‌های دهلی درست مثل کلاغ‌های تهران دورنگ -اما همدل- هستند ولی کمی از پف‌شان کاسته شده وبه دلایلی علمی و قابل اثبات چرب و کشیده به نظر می‌رسند.

* بعد از این فیلم هندیه به سالنی می‌رویم که قرار است فیلم‌های کوتاه در آن به نمایش در آیند، البته نصفشان، نصفشان می‌ماند برای فردا. یک کارگردان سفید و بور سوری مشغول چک کردن صدای فیلمش بود. و بعد هم یک کارگردان دیگر از جهان عرب همین کارها را می‌کرد و پناه می‌گفت ببین چه خوب است که می‌گذارند کارگردان‌ها بیایند صدا و تصویر فیلم را چک کنند؟ حالا تو ایران، ادم گه خور می‌شه که چرا اصلاً فیلم ساخته….بله می‌دیدم، اما خسته هم شده بودم. احساس می‌کردم دارند عوضی بازی در می‌آورند و به این هندی‌های بی‌چاره ایراد بی‌خودی می‌گیرند. بعد فیلم‌ها شروع شد. جمعیتی که به سالن آمده بود مشخصاً تشکیل‌یافته از جمع‌های دانشجویی و انتلکت‌‌مآب‌های بین‌شان بود. چند نفر اروپایی هم بودند که بعداً وسط سالن پا شدند رفتند. خدا می‌داند چه‌قدر دوست دارم تفرعن اروپایی‌ها را لوله کنم بکنم تو کونشان. تا جایی که یادم می‌آید فیلم اول هندی بود. درباره‌ی یک راننده تاکسی بود که زنی روستایی که شوهرش را در ایستگاه قطار گم کرده را پیدا می‌کند و چون جایی را ندارد، می‌برد به فاحشه خانه‌ای که می‌شناسد بعد در شهر مسافری مست که عشقش را از دست داده به تورش می‌خورد و این مسافر وقت راننده تاکسی را بدجور می‌گیرد. صاحب فاحشه خانه به زن پیشنهاد کار در آن‌جا را می‌دهد اما زن می‌گریزد. وقتی راننده تاکسی به خانه‌ی عفاف برمی‌گردد جا را تر و عاری از زن روستایی می‌بیند و شر به پا می‌کند. مرد مست که تمام روز راننده تاکسی را هدر داده بود در طول فیلم رفته بود و وسط کنفرانس دادن زنش آبروریزی در آورده بود، حالا زن ِ شوهر گم کرده را پیدا می‌کند و هزینه‌ی برگشتش به روستایش را هم می‌پردازد. دیگر از این تخمی تر؟ یک فیلم کره‌ای هم بود. در این فیلم یک مرد که کارش را از دست داده همسر بارداری دارد، اما به خانواده‌اش از مشکلات مالی نگفته است. او در مترو دچار توهمات خاصی می‌شود و هر دفعه یک زن از او گدایی می‌کند تا بتواند هزینه‌ی درمان بچه‌اش را بپردازد. یک بار مرد مچ زن را می‌گیرد و می‌گوید دیروز هم از کلی آدم پول گرفته و پس چرا نمی‌رود بچه‌ی مریضش را درمان کند، اگر راست می‌گوید، هان؟ با او درگیر می‌شود و می‌فهمیم که زن این دفعه با عروسک آمده گدایی و بچه‌ی واقعی واقعاً مریض شده. آخر فیلم همسر مرد وضع حمل می‌کند و مرد هم سعی می‌کند خودش را سریع به زنش برساند. فیلم کارگردان سوری در کن شرکت داشته، پس این همه اهن و تلپ برای همین است. اسم فیلم در مورد پرتقال فلسطینی بود. در آن دو نفر با قیافه‌ها و اکت‌هایشان لج آدم را در می‌آوردند و مثلاً بنا بود دو تا فیلم‌ساز باشند، که بی مطالعه‌ی بروشور هرگز نمی‌شد فهمید. کارگردان سوری پیش من نشسته بود و یک لحظه هم فاک از دهنش نمی‌افتاد. به مسئولین صدا فحش می‌داد. آن‌ها را بسترد خطاب می‌کرد. این‌که چرا به عربی فحش نمی‌داد بر همگان من جمله من پوشیده است. من نفهمیدم مشکل صدای فیلم چیست همه چیز خوب بود. فیلم بی اندازه بی معنا بود و جای شکرش باقی است که یک فیلم کوتاه بود، نه بلند. وگرنه می‌توانستند از آن به عنوان ابزار شکنجه استفاده کنند. فیلم دیگر عربی که در جشنواره شرکت داشت -جشنواره نیم نگاهی به بهار عربی(هه هه) داشت- راجع به خانمی بود که هر روز پلاک خانه‌ش را عوض می‌کردند اما او حاضر نبود تن به شرایط بدهد و هر روز یک چهارپایه می‌گذاشت و می‌رفت با چاقو پلاک را می‌کند. این فیلم را به خاطر اعتراضات بلند بلند کارگردانش نصفه قطع کردند، و دوباره از اسر پخش کردند. معلوم است عرب‌ها اعتراض کردن را خوب بلدند. در فیلم زنه آخرش از چارپایه می‌افتاد پایین و می‌‌مرد و تماشاچی را خوشحال می‌کرد با مرگش. دیگر از این تهوع تر؟ یکی دیگر از فیلم‌ها که باز هم هندی بود راجع به دختری که یک آلونک و یک داداش معتاد به بنزین دارد. داداشه در طول فیلم می‌میرد اما قبل از اینکه از مرگ او مطمئن شویم دختر مجبور می‌شود برود با زن چاقی که ماساژش می‌داده بخوابد. یک فیلم اندونزیایی هم بود که طی آن یک دختری با موز عشق بازی میکرد، بعد یکهو روانی می‌شد و موزه را با سوزن سوراخ می‌کرد، در همان لحظه آلت یک نفر روی موتور درد می‌گرفت و دوست دخترش که ترک موتور نشسته بود نگران می‌شد و در انتها همزمان با له شدن موز، شلوار مرد در ناحیه‌ی مربوطه خونین و مالین می‌شد و مرد از موتور می‌افتاد پایین در حالی که چرخ موتور می‌چرخید. یک فیلم دیگر اتوبوس بود که به جعفر پناهی و محمد رسول‌اف تقدیم شده بود و با ظاهر شدن نام این دو، حضار در سینما شروع کردند به کف زدن و این جزو معدود دفعاتی بود که من از ایرانی بودن خودم مفتخر شدم. فیلم در مورد مردی  معلول بود که در یک اتوبوس بمب گزاری شده بقیه را از وجود بمب خبر می‌کند، اما خودش نمی‌تواند از اتوبوس فرار کند. بری همین بمب‌گزار خودش او را به بیرون اتوبوس می‌برد. همین ها یادم مانده.

* پناه معتقد بود همه‌ی این فیلم‌ها کسشر بودند. البته اتوبوس بد نبوده و کمتر کسشر بوده، ولی به هر حال آن هم کسشر بوده و آدم باید راستش را بگوید. تازه چون به پدرش اشاره داشته اصلاً دوست ندارد راجع به آن حتی حرف هم بزند و الان هم احساس می‌کند توطئه‌ای در کار است. بعد رفتیم نشستیم توی یک بار در همان محوطه، و آب جو سفارش دادیم در حالی که تو کیفمان دو تا داشتیم، اما مادرسگ‌ها جوری رفتار کرده بودند که شرممان بیاید آبجوی خودمان را بخوریم و حالا مجبور بودیم در بار با قیمت ده برابر یکی دیگر سفارش بدهیم. چند گروه دختر و پسر جایاجای نشسته بودن، غذا می‌خوردند یا لب تر می‌کردند، با ویدیو پرژکتور یک فضای خوبی درست کرده بودند، البته منهای این‌که تمام مدت کریکت پخش می‌کرد. بادوایزر سفارش دادیم، چهار تا بادوایزر، پیتزا و پاستا. بدرود غذای هندی. فکر کردیم ایران می‌توانست همین‌شکلی باشد، اما نیست چون ما یک گاندی نداشتیم که این شکلی بشود. هر کس در حد توانش به هر حال.

مترجم ِ دردها

* شب قبل به ما گفتند که یک خانم به نام سوپارنا – که من تا آخرین دقایق آن شام مرگزای(استعاره از سفر مثلاً) او را به اشتباه سوپرانا صدا می‌زدم و خودش هم اعتراضی نمی‌کرد- مسئول هماهنگی بین ما و جشنواره است، شماره تلفنش را هم داده بودند. صبح، تا با درد و خون‌ریزی از خواب برخاستیم به دختره زنگ زدیم. باز هم پای تلفن قفل کردم و نمی‌توانستم حرف بزنم. داشتم فکر می‌کردم اصلاً آمدن من به این سفر اشتباه بوده، و آخرش پناه می‌گیرد خرخره‌ام را می‌جود. من مترجم نمی‌توانم باشم، هرچند بتوانم رفیق باشم، همسفر باشم، اما مترجم نمی‌توانم باشم. چون به فارسی فکر می‌کنم. متاسفانه دستشویی این هتل پنج ستاره به شیلنگ مجهز نبود. تجربه‌ی خشک پاک کردن خودم را هیچ‌وقت نداشتم. شیوه‌های مختلفی را در دستمال کشی امتحان کردم. آن‌قدر تکرار می‌کردم تا رنگی به دستمال نماند. این‌جوری خیال می‌کردم دیگر لابد پاک است. اما ما که به صورت حسی اهل طهارت گرفتن هستیم، می‌دانستیم که به این‌جا ختم نمی‌شود و قضیه فراتر از رنگ و بو است. با دلی نامطمئن رفتم دوش گرفتم، در حالی که از کون خودم می‌ترسیدم.

* بهترین نکته‌ی اقامت در یک هتل خوب، صبحانه‌ است. البته هتل ما خوب نبود که خواهم گفت چرا، ولی قرار بود خوب باشد، و صبحانه‌اش هم واقعاً خوب بود.
خوردن با خیال راحت بدون این‌که خبری از طعمِ کیری ِ کاری باشد. صبحانه‌ی مورد علاقه‌ی من در آن هتل به رسم تن دادن به تغییر در سفر، نان با پنیر با کره یعنی چیزی که در تهران با رضایت و طیب خاطر می‌خورم؛ نبود. من بیکن سرخ شده بر می‌داشتم، کمی نان و مقدار زیادی میوه‌‌ی تازه که عبارت بودند از آناناس، انبه ، موز و پاپایا که این آخری را همان روز اول برداشتم و بس. تنها اشتراک صبحانه با تهران در قهوه بود. که به نظرم قهوه‌هایی که صبح به صبح قبل از خروج از منزل و عزیمت به سرکار درست می‌کنم هفت نمره از اینی که سرو می‌کردند بالاتر می‌ایستاد. وقتی سر میز می‌نشستیم، به تعداد کره‌ می‌آوردند. شب قبل هم سر میز شام و قبل از سرو غذای اصلی از همین کره‌ها آوردند. و من ِ خر اول فکر کرده بودم لابد چیزی غیر از کره است، اما کره بود، کره‌ی بی‌مزه‌ای هم بود. یکی دو بار هم مربا امتحان کردم، که به نظرم بد مزه و قوام نیافته آمد. اما میوه‌ها واقعاً خوب بودند، میوه‌ی سر صبح و آخر شب نعمتی بهشتی است و یک روشنیده همیشه سر صبح ناشتا میوه می‌خورد. سر میز صبحانه همیشه ماست‌های میوه‌ای هم موجود بود که همگی‌شان باید جلوی ماست میوه‌ای کاله بروند بدهند. آدم‌های ایرانی ِ این سفر سر میز صبحانه روزنامه‌ی چاپ دهلی که اخباری بیشتر مرتبط با هند داشت را می‌خواندند، ما ؟ ما هیچ، ما نگاه.

* سوپرانا دقیقاً هندی بود. یعنی جوری بود که یک هندی باید باشد. پوست سبزه، قد نه چندان بلند و حلقه در بینی. وقتی دیدم همسن و سال است، کمی اعتماد به نفس از دست رفته‌م در انگلیسی حرف زدن را دوباره به دست آوردم. کشیدمش کنار و گفتم ما خیلی گرممان است و به شلوار کوتاه احتیاج مبرم داریم. گفت شما باید یازده این‌جا باشید و با دیگر داوران جشنواره لشتان را به مرکز جشنواره ببرید، هنوز دیر نبود، گفتم وقت که داریم. گفتم ما به شلوار کوتاه احتیاج داریم چون ممکن است بر اثر تعریق بی‌رویه بمیریم. این جشنواره‌ای بود که وقتی از پناه برای داوری دعوت کرد، هنوز جایزه‌‌ای که چند سال پیش در رقابت فیلم کوتاه برده بود را به او نداده بود. پناه دو شرط برایشان گذاشته بود : یک، مترجم خودم را می‌آورم یعنی من. و دو این‌که جایزه‌م را بدهید. یحتمل یک مهاراجه‌ی نیم‌چه گدا گودول پشت این جشنواره‌ی خصوصی قرار داشت. به هر حال مطابق با تریپ ادوایزر این دومین هتل برتر دهلی است. پس لابد پول خرج کرده‌اند. اما بعد به این نتیجه رسیدم که ما در فصل پررونق پا به هند نگذاشته‌ایم و در فصلی به هند رفته‌ایم که همه قبل آن تلویحاً گفته بودند گه‌خور می‌شوید. برای همین اتاق‌ها را احتمالاً خیلی هم گران نگرفته‌اند. سوپرانا ما را به خیابان برد. گفت چه‌طور و از کجا برگردیم و کی برگردیم. گفت چانه حتماً بزنیم.

* بازارچه‌ی خیلی کوچکی بود، شبیه به جمعه بازار پاساژ پروانه. با این تفاوت که محیط بازی بود و بعد هم همه‌ی اجناس صرفاً لباس بودند، و نه لباس مهمانی، بلکه لباس‌های پیژاما طور. و پیدا کردن شلوار کوتاهی که بشود به عنوان مترجم یک آدم معروف با اهمیتی که به عنوان داور دارد؛ پوشید و رفت جشنواره، به نظر سخت می‌رسید. هندی‌ها عاشق دوربینند وقتی دوربین را می‌دیدند جلویش ژست می‌گرفتند، لبخند می‌زدند، اعتراضی نمی‌کردند. حتی دوستشان را هم صدا می‌زدند که بیاید در کادر.  من دوربینم را برده بودم، اما ترجیح دادم بیرون نیاورمش چون به نظرم این هنوز خیلی هند نبود، و عین این مناظر را در تهران هم می‌شد پیدا کرد. من منتظر ِ یک چیز ِ «خیلی هند» بودم. کف خیابان اسهال خونی هم ریخته شده بود، واین می‌توانست خیلی هند باشد. البته من ندیدم، بعداً از اتاق فرمان بهم گفتند. با این‌حال از آن کثافتی که درباره‌ی هند گفته بودند خبری نبود. می‌شد راه رفت و نفس هم کشید.

* یک پیرمرد کشمیری بهم اصرار کرد بروم و مغازه‌ش را ببینم. پرسید کجایی هستم؟ گفتم ایرانی. گفت من هم کشمیری هستم. بعد دستش را به سمتم دراز کرد. قدش تا سینه‌ام می‌رسید و معلوم نبود رنگ اصلی ریشش زرد است یا سیاه. پوستش از تیرگی و چین و چروک چیزی کم نداشت. یک عینک کائوچویی سیاه هم به چشم زده بود. لباسش سفید اما چرک بود و یک دمپایی لا انگشتی به پا داشت و پای چپش عاری از ناخن ِ انگشت شست بود. پناه گفت بهش اطمینان نکنم. اما کردم چون بامزه حرف می‌طد و نتیجه می‌گرفت. می‌گفت اگر ما مغازه‌ش را ببینیم مگر چه می‌شود؟ این درست نیست که چون مغازه‌ش فقط یک خیابان آن‌طرف‌تر است آن را نبینیم. می‌گفت این دشت اولش است و او مسلمان است و دوست دارد به یک مسلمان هم چیز بفروشد. فروش اول مهم‌ترین چیز دنیا بود برایش. مغازه‌ش بوی خاک و خل می‌داد. اجناس خنزر پنزری داشت که دخترها خوششان می‌آمد. در آن برهه، در زندگی ِ من دختری نبود که بخواهم برایش چیزی بخرم، آخرین دختری که ددر زندگی‌م بود دارد نهایت سعی‌ش را می‌کند که هر چه بیشتر از چشم بقیه بندازتم و الحمدلله خداوند با مومنین است و موفق شده. هر چیز که با دست نشان می‌دادم یا کوچک‌ترین سوالی در موردش می‌پرسیدم را سعی می‌کرد در پاچه‌ام فرو کند. من‌جمله یک مجسمه‌ی بودا. گفتم این چند؟ گفت هزار روپیه. گفتم هزاررررررر ررررروپیه؟ گفت این چوب گردو است و هنر است. و هنر قیمت ندارد. گفتم اگر قیمت ندارد کادو بده. گفت چرا یک‌دانه از این جعبه‌ها را بر نمی‌دارم تا تویش گوش‌واره بگذارم؟ گفتم چون گوش‌واره ندارم. گفت برای زنت، برای خواهرت، برای مادرت بخر. آن‌ها به این نیاز دارند، در تبلیغش می‌گفت مید این کشمیر است. وقتی می‌گفت کشمیر استرسش بر روی کاف و ر قرار داشت. مغازه‌ش مثل کوره گرم بود و پناه رفته بود دم در از مردی دیگر فیلم بگیرد که عشق دوربین داشت. به عنوان دشت اول ازش فقط یک دستبند کوچک اما سنگی خریدم. بی‌‌آن‌که کسی را داشته باشم تا آن را بهش بدهم. گفتم لابد یکی را پیدا خواهم کرد. و چو فردا شود فکر فردا کنم. وقتی رسیدم ایران دستبنده را دادم مادرم. چون سوغاتی که براش خریده‌ بودم اندازه‌ش نشد.

* خیلی دیر شده بود و هنوز شلوار کوتاه نخریده بودیم. و در عوض می‌پختیم و اگر بنا بود یازده حرکت کنیم هرگز بدون دوش گرفتن نمی‌توانستیم، برای یازده رسیدن و دوش گرفتن در هتل هردو خیلی دیر شده بود. بر اثر رطوبت له و په و خیس آب شده بودیم و از حراف بودن هندی‌ها در شوک به سر می‌بردیم. یک دختربچه‌ی گدا انقدر سماجت کرد که ازش بیست تا دستبند خریدم، فقط صد روپیه. بدون این‌که فکر کنم که این@ها را باید به کی بدهم خریدم(البته که دادم مادرم). فقط می‌خواستم ولم کند بروم. یک آدمی هم به اسم راج سعی می‌کرد به پناه یک طبل کوچک بفروشد و موفق هم شد. بعداً راج سراغ من آمد و پرسید کجایی هستم؟ گفتم یوگسلاو هستم. دروغ گفتم. چون به راج ربطی نداشت که من کجایی هستم. یعنی به اندازه‌ی کافی توسط آن فروشنده‌ی سیک در فرودگاه تحقیر شده بودم. گفت چی احتیاج دارم. گفتم این‌که ولم کند بروم. گفت چیزی دود نمی‌کنم؟ گفتم چی؟ گفت ماریجوانا می‌خواهم؟ چون او بهترین ماریجونای جهان را دارد. گفتم نه. گفت نمی‌خواهم امتحان کنم؟ این بهترین خاطره‌ی سفرم خواهد شد. گفتم معطلم نکند باید بروم، گفتم چیزی نمی‌کشم و گذشته از آن مگر غیر قانونی نیست؟ داشتم فکر می‌کردم که به این دست فروش بگویم که من احمق نیستم؟ یا نگویم؟ ول نمی‌کرد. می‌گفت اگر ماریجوانا نزده‌ام، پس یعنی زندگی نکرده‌ام. گفتم فردا می‌آیم ازت می‌خرم. گفت قول می‌دهی؟ گفتم بله. گفت کی می‌آیی؟ گفتم دوازده مناسب است؟ گفت چرا همین الان نه؟ گفتم چون قرار کاری دارم و دیرم شده. گفت فقط نیم ساعت طول می‌کشد تا او جنس را بیاورد و بخرم. گفتم نه، گفتم فردا. فردا. فردا می‌دانی یعنی چی؟ همین‌جا، نه آن‌جا دم آن مغازه. رو به دی‌تیل آوردم که باورم کند. گفت عالی است. گفت باید هزار روپیه همراهم باشد وگرنه او ناراحت می‌شود و دیگر ناراحتی‌اش قابل جبران نخواهد بود. گفتم هفتصد روپیه بیشتر نمی‌دهم. گفت قبول. مطمئن بودم به پانصد هم راضی می‌شد. منتها نه من قصد خرید داشتم و نه او فکر می‌کرد دارم دروغ می‌گویم. خیله خب، پلیس‌ها چی؟ گفت سر پلیس‌ها گرد است. از این‌که این‌قدر راحت دست به سر شده بود خوشحال شدم. حتماً به یوگسلاو بودنم اطمینان کرده بود و فکر کرده بود حرفم حرف است. از کوزوو خبر نداشت یا شاید یوگسلاوی را نمی‌شناخت. بعد از جدا شدن از راج یادم افتاد اصلاً کشوری به نام یوگسلاوی الان وجود ندارد و در انتخاب دروغ‌هایم، قبل از گفتنشان باید دقت کنم. بعد نوبت یک زن شد که با همین دسته بود. دسته‌ای که یک نفر پیرزن آن را مدیریت می‌کرد، یک نفر در ان دستبند می‌فروخت و راج هم طبل. زنه یک بچه‌ی زرد را بغل گرفته بود و اصرار داشت من خرج درمانش را بدهم. بیست روپیه بهش دادم، گفت دوهزار روپیه می‌خواهد و دست کشید به صورت بچه‌ش و بعد سرش را افقی تکان تکان داد. بیست روپیه را گذاشتم توی جیبم. با دوهزار روپیه می‌خواست چه کار کند، از روی بچه‌اش شبیه سازی کند؟ گفت دویست روپیه بهش بدهم، گفتم فقط بیست روپیه دارم ولاغیر. بیست روپیه را گرفت و رفت.

* بچه‌های جشنواره نگران ما شده بودند. نه موبایلی، نه کوفتی نه زهرماری. خیس آب بودیم. سوپرانا آمد جلو و با لحنی که در پس ِ خود معنای «خوابید الان؟ » را داشت پرسید شلوار کوتاه خریدید؟ گفتم بله که خریدیم. گفت پس لطفاً آماده شوید برویم. ولی من یکی که حتماً باید دوش می‌گرفتم چون این که جشن هالووین نبود. پناه شلوار کوتاه نپوشید. فکر می‌کرد زشت است که یک داور شلوار کوتاه بپوشد. در حالی که به نظر من یک داور کاملاً حق دارد شلوار کوتاه بپوشد و گرمش هم باشد.

* پناه با دو داور دیگر رفت، هر دوتا داور فیلم‌های کوتاه هندی بودند. یکی برای دوست‌دخترش هم کارت گرفته بود تا سر نمایش فیلم و جاهای دیگر همراهش باشد. دوست دخترش یک سر و نیم گردن از او بلند تر و به شکل خارق‌العاده‌ای زیبا بود. اسمش را هم نمی‌دانم چیست اما می‌توانیم او را زین پس دختر هندی خطاب کنیم. من با سوپرانا سوار یک ون شدم. پرسید شلواره را چند خریدم؟ گفتم دویست و پنجاه روپیه، چشم‌هایش را گرد کرد و دستش را برد بالا، اول فکر کردم الان می‌زند تو سرم. اما گفت گیو می فایو. بهش پنج را دادم. گفتم خوب خریدم؟ گفت خیلی. توی عمرم اینقدر چانه نزده بودم، نزدیک بود سر خرید این شلوار کتک‌کاری بشود. بعد با هم حرف زدیم. و او در مورد دهلی گفت. و پرسید هند را دوست دارم؟ من گفتم خیلی. گفت چی هند را خیلی دوست دارم؟ گفتم فکر کنم آدم‌هایش را. چون شبیه ایرانی‌هاند. بعد درباره‌ی نیو و اُلد دهلی سوال پرسیدم. همین.

ه‌ی دو چشم، نون، دال -قسمت دوم

پیش‌نوشت: بدون توضیح اضافی فکر می‌کنم به خاطر فاجعه‌ی آذربایجان، گذاشتن این‌ها در  این‌جا به خاطر عوضی بودن رادیو تلویزیون و حتی جراید و  لالمونی گرفتن مسئولین و دلسوزین  نزام لازم باشد:
 –  ایران چریتی، ای‌میل برای گرفتن شماره حساب: irancharity@gmail.com
 – بچه‌های دانشگاه تبریز / شماره کارت: 6219-8611-0733-1950 و یا شماره حساب 1-733195-800-9604 به نام الهام دهقان (بانک سامان) یا 6037-9914-5766-3015  به نام خانوم دکتر نگین روائی (بانک ملی)/ اینم آدرس فیس‌بوکشون. کلیه‌ی خرج‌هایی که کرده‌ن هم فاکتورهاش توی پیج هست.

 – موسسه احیا که تجربه‌ی کمک کردن و سازماندهی نیرو در بم رو هم  به گفته‌ی معتمدین داشته‌ند و خودم هم توصیه‌ش می‌کنم. این فیسبوکشونه شماره حساب:  بانک ملی نزد شعبه امیر آباد 0105669672002

* درست وقتی همه دارند پیاده می‌شوند و وسایلشان را گرفته‌اند دستشان و سر پا ایستاده‌اند اکس‌کیوز‌می گویان خودم را به دستشویی می‌رسانم. توی دستشویی فکر می‌کنم نکند این هم مثل قطار است و الان شاش من دارد می‌ریزد کف ِ باند فرودگاه؟

* کف زمین فرودگاه دهلی را موکت طرح‌دار کرده‌اند، تا بشود از همین الان حدس زد با چه جور جایی طرف هستیم. با این وجود از هر نظر از فرودگاه امام بهتر و بزرگتر است. در حقیقت فرودگاه امام مدل بزرگتری از اتاقک استراحت مسافرین شرکت رویال سفر در ترمینال بیهقی است. به محوطه‌ای می‌رسیم که باید پاسپورت‌های خود را نشان دهیم و یک فرم خیلی سختی را هم پر کنیم. این رفتار با مسافر خیلی غیر انسانی است. و فکر می‌کنم حتماً راه‌های دیگری برای به دست آوردنشان باید باشد، شماره‌ی پاسپورت، قصد از سفر به هند و چند چیز دیگر. پناه چهل و هشت ساعت است نخوابیده و از پرواز هم متنفر بوده  و پهلوی من هم نشسته که به جای این‌که با دوست صمیمی‌م که محبت کرده و با خودش ورم داشته برده هند صحبت کنم همه‌ش با بغل دستی‌م حرف‌های صدتا یه غاز در مورد بیتلز و استنز زده‌ بودم یا مجبورش کرده بودم اِبی گوش بدهد تا بگوید واو، اینکردیبل. با آن حالش سعی می‌کرد به دو نفر که به قیافه‌شان می‌خورد برای کارگری کردن به هند آمده باشند کمک کند. اما گویا آن‌ها نه هندی می‌فهمیدند و نه انگلیسی. البته ما هندی بلد نبودیم ولی حدس می‌زدیم که وضع این است. از بالای این باجه‌های بررسی پاسپورت، یک سری دست ِ هندو طور بیرون آمده. از هندوییسم سر در نمی‌آورم. و داستان این دست‌ها را هم نه می‌دانم و نه هم علاقه دارم بدانم. اما این دست‌ها دست‌های قشنگی بودند و در خود نوعی زنانگی داشتند و اولین برخورد ما با هند را طعم بخشیدند. حالا فرودگاه امام چی ؟ هیچی، موقع رفتن، آخرین چیزی که از ایران در ذهنمان باقی مانده بود سپاهی‌ها بودند، که با علاقه بدن آدم را می‌گشتند.

* وقتی از افسری که پاسپورت‌هایمان را بررسی می‌کرد و فرم پر شده را تحویل می‌گرفت رد شدیم رسیدیم به فری‌شاپ و بهترین کاری که می‌شد با یک فری‌شاپ  واقع در فرودگاه انجام داد را انجام دادیم یعنی الکل خریدیم، متاسفانه آبجوش مال سنگاپور بود و اسمش هم تایگر بود، ایده‌ای نداشتم خوب است یا بد. نظر من به یک بلنتاین کوچک بود ولی آخرش فروشنده‌ی زبان‌باز یک وایتی اند مک ی هندی داد دستمان گفت گود درینک. دستش را رد نکردیم. این  همه مشروب برای پانزده روز ماندن بس بود یا کم؟ گروهی از دانشمندان ژاپنی دارند روش کار می‌کنند. هشت پک آب جو و یک بطر ویسکی فقط شصت و شیش دلار. صندوق‌دار سیک بود. پرسید مال کجایید. گفتیم ایران. پوزخند زد. پناه گفت چرا پوزخند؟ نمی‌دانست چه بگوید. می‌خواستم بزنم تو دهنش پر خون شود.

* بیرون از فرودگاه هتل برایمان ماشین فرستاده بود، البته این ماشین جداً برای من فرستاده نشده بود. برای پناه فرستاده بودند و واقعیت این است که کسی به من اهمیت نمی‌داد جز پناه. من کیر آن‌ها هم نبودم. هند خیلی مرطوب بود. عینکم بخار می‌کرد و بخارم هم عینک می‌کرد. راننده دستگیره‌ی ساک پناه را هنگام گذاشتن توی ماشین شکست. اما ما گفتیم اشکال ندارد، یعنی پناه گفت اشکال ندارد. دهلی در خال ساخت و ساز بود. فرمان ماشین‌ها سمت راست قرار دارد و همه از دست راست می‌رانند و سبقت از چپ مجاز است. راننده می‌گوید در حقیقت فرقی بین دهلی کهنه یا نو وجود ندارد. و ما کجایی هستیم؟ ما ایرانی هستیم. از دبی آمدیم. چند ساعتت توی راه بودید؟ نمیدانیم، چهار؟ سه؟ اسم آب معدنی‌ای که برایمان گذاشته‌اند هیمالیا است و درش صورتی رنگ است که به عنوان یک آب معدنی رنگ عجیبی است.

* هتل امپریال. راننده چمدان‌ها را بیرون می‌آورد. سیک‌ها در ماشین را باز می‌کنند. دستانشان را به حالت دعا بهم نزدیک می‌کنند و چند درجه هم خم می‌شوند. این احتمالاً نوعی سلام است. فقط به ذهنم می‌رسد بگویم تنک یو. پناه می‌گوید باید به این انعام بدیم؟ گفتم نمی‌دانم، واقعاً هم نمی‌دانستم، زده بود دستگیره‌ی چمدان را شکسته بود، فقط اگر جاییمان خل بود باید انعام می‌دادیم. البته که روپیه هم نداشتیم. گفتم به دلار انعام بدیم؟ گفت نمی‌دانم. هیچ کدام از ما در نهایت چیزی بیشتر از آن یکی نمی‌دانست. اگر بی‌تجربگی سقف داشت، ما روی آن و پشت بامش بودیم. برای همین به راننده نزدیک شدم، که خیلی خوش قیافه هم بود گفتم باید چیزی پرداخت کنم؟ گفت لازم نیست. گفتم منظورم انعام است. گفت این دیگر به ما بستگی دارد. چرا از اول حدسش را نزدم که به ما بستگی دارد؟ دست کردم یک پنج دلاری در آوردم دادم بهش. هم من و هم پناه می‌دانستیم این به عنوان انعام خیلی زیاد بود. اما دیگر کاری بود که شده بود.

* هتله فوق‌العاده بود. البته منهای این‌که موقع ورود کیفمان را گشتند. بعداً فهمیدیم که در هند موقع ورود به هرجا کیف آدم را می‌گردند و این رفتار دیگر کمتر توهین‌آمیز به نظر رسید. لابد بمب‌گزاری‌های فراوانی را از سر گذرانده‌اند. اول‌ش فرم پر کردیم. بعد یک متصدی نیمه‌کچلی مامور این شد تا جایاجای هتل را برای ما توضیح بدهد، بگوید رستوران‌ها کجاست، بار کجاست، استخر کجاست، و اتاقمان را نشانمان بدهد. وقتی به در اتاق رسیدیم یک باربر آن‌جا بود و چشم طمع به جیب ما دوخته بود اما خردترین اسکناس ما ده دلار بود و دادن آن به با ربر ابداً عاقلانه به نظر نمی‌رسید. باربره متصدی نیمه‌کچل را مشایعت کرد حالا ما چهار تا مرد توی اتاق بودیم. من و پناه هر دو به تخت نگاه کردیم. یک تخت دو نفره بود و بالش‌های رویش خیلی بزرگ و نرم به نظر می‌رسیدند. گفتم این یک تخت دو نفره است. گفت شما دو نفرید. پناه گفت بگو ما جدا از هم می‌خوابیم. گفتم چه فازیه، چی فکر کردند پیش خودشان؟ گفتم ما دو تا تخت تک‌نفره جدا می‌خواهیم، نه یک تخت دو نفره‌ی این شکلی. گفت باید برود بررسی کند. پناه گفت بهش بگو اگر ندارند، یک تخت یک نفره هم خوب است، یک تشک می‌گیریم می‌ندازیم کف زمین. گفتم نمی‌دانم تشک یعنی چه. گفت یعنی چی که نمی‌دانم؟ مگر من قرار نیست مترجمش باشم؟ پس یعنی چی که نمی‌دانم. گفتم من از کجا باید بدانم تشک یعنی چه؟ او گفت یعنی چه؟ متصدی و بار بر به ما نگاه می‌کردند. گفتم برای چی باید توی همچین هتلی تشک بگیریم؟ مگر آمده‌ایم رامسر؟ حتماً اتاق دارند. گفت اگر سر جلسات داوری صحبت از تشک شد و تو نمی‌دانستی تشک یعنی چی چی؟ عجب مسافرتی شده بود. چرا یک فیلم باید در مورد تشک باشد؟ چرا داورها باید بخواهند در مورد تشک‌ صحبت کنند؟ ولی این امکان پذیر بود. نمی‌توانستم با متصدی درست صحبت کنم و پناه فکر می‌کرد یک اوشکول را با خودش آورده، نمی‌توانستم کلمات مناسب را پیدا کنم و هل می‌شدم. متصدی هم این را فهمیده بود و سعی می‌کرد به دهانم دقت کند، این باعث می‌شد قیافه‌اش شبیه به طوطی شود. گفتم دو تا تخت تک‌نفره. بعد اتاق را ترک کرد. اما بار بر ماند. زرنگی کردم و فوری رفتم توی دستشویی. وقتی آمدم بیرون بار بر آن‌جا بود و می‌خواست در مورد کمدهای اتاق رخت‌کن صحبت کند، گفتم ما الان پول نداریم. خنده‌ی تلخی کرد و فلنگ را بست.

* یک جو بی اعتمادی‌ای ایجاد شده بود. پس من زبان بلد نبودم. باید خودم را این سری نشان می‌دادم، باید متصدیه را که حتماً برمی‌گشت خفت می‌کردم و می‌گرفتم به حرف تا پناه بفهمد من انگلیسی را منهای تشک بلدم. هتل واقعاً قشنگی بود، اگر کسی آن‌جا نبود آدم دوست داشت خرابش کند ببیند چی می‌شود. وندالیسم. مثل هتل‌هایی بود که در فیلم‌های کودکان یک شمپانزه را در آن رها می‌کنند تا هر غلطی خواست بکند و چند تا بچه هم دنبال شمپانزه بگردند و از روی خرابکاری‌های او ردش را بزنند که الان کجا ممکن است باشد و این‌ها. سعی کردم پناه را نگاه نکنم و در عوض از این همه آب جو حرف بزنم. گفتم تو این هوای گرم و شرجی آبجو می‌چسبد؟

* متصدیه زنگ زد و گفت اتاقمان حاضر است، چمدانمان را کشان کشان با خودمان بردیم تا دم در که متصدی برسد. خبری از بار بر دیگر نبود. اتاقه دو تا تخت جدا از هم داشت، گفت اکی شد؟ گفتم بله، از قبل که خیلی اکی‌تر شد. بعد چون خیلی گشنه بودیم، فوری رفتیم بیرون تا چیزی بخوریم. ایده‌ای نداشتیم که هزار روپیه یعنی چه‌قدر. دو تا چیز سفارش دادیم که روی هم می‌شد دو هزار روپیه و هفتصد روپیه‌ هم کوکتل سفارش دادیم، یعنی سه هزار و چهارصد روپیه پول غذا دادیم. غذایی که نمی‌شد خورد. یکی حاوی چند عدد گوشت قلمه‌قلمه بود با پیازهای حلقه‌ حلقه و دیگری سبزیجات و چس گرم هم گوشت ِ بد طعم ِ احتمالاً خوک و ادویه‌ای هم بهش زده بودند که آن را غیر قابل خوردن کرده بود، البته ابداً تند نبود. ولی غیرقابل خوردن بود. کوکتلم را تا آخر خوردم. و توجهم به خفاشی جلب شد که ده بار جلوم پریده بود و به پناه هم گفتم این خفاش است و او گفت که خفاش؟!؟!؟ و خفاش را جوری گفت که یعنی لطفاً خالی نبند، ای تویی که نمی‌دانی تشک یعنی چی و قرار است مترجم هم باشی. بهترین نکته‌ی شام اول در هند، کوکتلش بود. حتی یک کبریت نداشتند که بدهند به آدم و حتی یک زیرسیگاری هم نداشتند، شاید هم برای همین بود که سیگار کشیدن ممنوع بود. اما ما آمده بودیم در فضای باز و مرطوبی نشسته بودیم که در آن خفاش می‌پرید، فقط برای این‌که بشود سیگار کشید، البته من که سیگار نمی‌کشم. چند تاخارجی قدم می‌زدند و سیگار دود می‌کردند. رو به روی رستوران یک محوطه چمن بزرگ وجود داشت که می‌شد توش فوتبال هم بازی کرد. کمی دورتر چند تا بچه‌پول‌دار هندی نشسته بودند. معلوم بود پول‌دارند، چون بلند می‌خندیدند. آدم بی‌پول ماخوذ به حیاتر می‌خندد.

*چه تشک نرمی، اصلاً قابل قیاس با تخت خواب خودم در تهران نبود. همان تختم که دو طبقه است. و در طبقه‌ی اولش داداشم می‌خوابد. باید برای رسیدن به تشک از نردبان بروم بالا. روی دیوارم هم گچ و رنگش ریخته و با عکس‌هایی از بیتل‌ها رویش را پوشانده‌ام. اما ترک‌ها از زیر عکس‌ها زده‌اند بیرون. و دیگر این کونکونک بازی‌ها هم جواب نمی‌دهد. چند سال است؟ و چرا داریم در این وضع زندگی می‌کنیم؟ نه تنها رنگ تخت آبی ِ زِق است و پدرم آن را با وسواس انتخاب کرده و گفته آقا زِق ترین رنگ تختی که دارید چیست؟ بلکه کفی که قرار است تشک رویش قرار بگیرد هم مناسب نیست. کف قبلیه که شکست. اما جدیداً با مادرم رفتیم حسن‌آباد و نویش را خریدیم. وقتی آوردیم خانه متوجه شدیم این کف مناسب تشک‌های پنبه‌ای ما نیست و برای تشک فنر دار خوب است . چون شیار ِ پهن زیاد دارد و پنبه‌های تشک می‌روند تویش، می‌روند آن لا لو ها و سطح تشک سفت و ناهموار می‌شود و تمام میله‌های فلزی کف هم می‌روند تو پا و کمر آدم.

*فردا باید می‌رفتیم به مرکزی که جشنواره در آن بنا بود برگزار شود. فردا حدود ساعت یازده، اما این‌طوری نمی‌شد چون خیلی گرم بود و شلوار من به پام می‌چسبید و احساس می‌کردم ممکن است تخم‌هام بپزند. تازه هنوز نمی‌دانستم تشک یعنی چه. گرما اما مشکل بدتری بود، واقعاً باید می‌رفتم بیرون و شلوار کوتاه می‌خریدم. دیده‌اید مردم به شلوارکوتاه می‌گویند شلوارک؟ آخر چرا؟

ه‌ی دو چشم، نون، دال – قسمت ِ یکم

پیش‌نوشت: از نوشتن در مورد وبلاگ در وبلاگ بدم می‌آید اما احساس می‌کنم که این چند خط توضیح را حتماً باید بدهم. به خاطر شایعاتی که در کامنت‌های پست‌های قبلی -بعد از آن مثلاً خداحافظی ِ کذایی- و در مورد این‌که من کسرا نیستم و من کسرای مش‌حسنم؛ ساخته و پرداخته شد و عاملین آن عصبانی هستم -حتی هنوز- چون زیر سوال بردن موجودیتم را به طور طبیعی-تجربی نمی‌توانم تحمل کنم و اگر دوستان که چه عرض کنم، خوانندگان این وبلاگ از نوع نگارش و نوشتن من راضی نیستند باید بگویم کسی برای خواندن این کلمات از آن‌ها دعوت نکرده و نگفته بیایید، بیایید ، که حالا بخواهد اصرار کند که وای، نه تو رو خدا، نروید نروید بمانید بمانید.  من چیزی را که دوست دارم را جوری که دوست دارم می‌نویسم. نه چیزی که دیگران دوست دارند را جوری که دیگران دوست دارند، فهمیدن این مطلب در صورت وجود مغز در کله، سخت نیست. الحمدلله چیزی که ریخته وبلاگ خوب و صیقل خورده و فاقد کلمات کاف‌دار . اگر حتی خواندن یک خط از این نوشته‌ها انقدر دشوار است – عطف به کامنت‌ها- چرا صفحه را نمی‌بندید و با این سیستم پیچیده‌ی ورد پرس در گرفتن رایاشناسی و کوفت ِ کاری کنار می‌آیید تا یک خط کامنت بگذارید که هی فلانی تو خودت نیستی و حتی یک خطت را نمی‌شود خواند؟ اتفاقاً خوشحالم که یک خطم را هم نمی‌شود خواند و به همین رویه هم ادامه می‌دهم ، چون اشتباه می‌کردم. دوست داشتم همه کس من را بخوانند و حالا خیلی ساده، نمی‌خواهم. خیر پیش.

* مادرهایمان با ما به فرودگاه می‌آیند. مادر پناه برای این می‌آید چون نگران است جلوی پسرش را بگیرند و مادر من هم برای این می‌آید چون مادر پناه توی راه تنها نماند و این بی ادبی است، و آن‌ها خیلی لطف کرده‌اند. همین که تو را به عنوان همراهش معرفی کرده و همین که الان هم می‌خواهند این همه راه راه بکوبند بیایند تا فرودگاه. و در آخر به خاطر این‌که این اولین سفر من به خارج از مرزهای پرگه‌عن است. چمدانم مال داداش دوستم است. رمز قفلش را گذاشته‌ام دویست و ده. صد تا بیشتر از صد و ده. وقتی همه با هم سلام و احوال پرسی می‌کنیم من نگرانم که توی ماشین راجع به چه چیزی باید بحث کنیم یا حرف بزنیم، نکند در سکوت دق کنیم و اصلاً به فرودگاه نرسیم؟ خوشبختانه موضوع کم نیست. کثافت بودن هند، گه بودن مسیر به فرودگاه امام خمینی، صبحانه‌ی هتل و گرانی مرغ.

* چرا یک فرودگاه باید وسط صحرا قرار بگیرد؟ چرا تابلوهای فرودگاه امام درست سر دو راهی‌ها و در اندازه‌ کوچک نصب شده‌اند؟ مگر این‌جا لی‌لی‌پوت است؟  چرا فرودگاه امام شبیه سوله است؟ و سوالاتی از این دست. مامور پارکینگ فرودگاه بلد نیست با آدم درست رفتار کند و سعی می‌کند از تمام ظرفیت‌های منصبش برای اعمال قدرت ناچیزش به کسانی که به یک راهنمایی کوچک از او -که وظیفه‌اش است و احتمالاً برای همین هم حقوق می‌گیرد-احتیاج دارند استفاده کند. جای پارک نیست. و مامور می‌گوید بیرون پارک کنید.

* یک تیکه از فرودگاه را در طبقه دوم، با علم کردن استند و مقوا از انظار عمومی روزه‌دار  پنهان کرده‌اند تا بشود روزه خواری کرد. روی یک بیلبورد نوشته شده بود روزه یعنی تقوا و اخلاص عمل اما روزه خواری یعنی چه؟ خب، این که معلوم است روزه‌خواری هم یعنی تقوا و اخلاص عمل خواری. عملاً کسی که در فرودگاه می‌آید روزه نیست یا دارد می‌آید یا دارد می‌رود. فرودگاه امام تنها فرودگاه دنیا است که احتمالاً  به همراهان مساافر بیشتر از خود او اهمیت می‌دهد. از لحاظ روزه. سال هشتاد و چهار پسر عموم برای تحصیل و غیره می‌خواست به فیلیپین برود. و  پروازش ساعت چهار صبح بود من و پدر و مادرم همگی ساعت دو آماده شدیم اما توی راه فرودگاه گم شدیم و انقدر دیر رسیدیم که وقتی توی پارکینگ دنبال جا پارک بودیم عموم این‌ها را دیدیم و سلام علیک کردیم. هیچ‌وقت با پسر عموم خداحافظی نکردیم، اما برگشتنی کله‌پاچه خریدیم.

* به سلامت راهی می‌شویم. عوارض هم می‌دهیم. نیست خیلی در ایران خوش می‌گذرد، برای این عوارض می‌گیرند. مادرها از من می‌خواهند که وقتی هواپیما بلند شد از زمین، به آن‌ها زنگ بزنم و تا آن زمان آن‌ها توی پارکینگ صبر می‌کنند. مادرم در گوشم می‌گوید گدا بازی در نیاورم. گفتم وا. عصرش قرار است برود برای اعتراض به گرانی میدان انقلاب راهپیمایی کند. بهش می‌گویم که نرود اما می‌گوید که می‌رود چون پیر است و کسی به او کاری ندارد. توی ماشین هم او  بود که از گرانی مرغ حرف می‌زد و باعث شد تا من جلوی دوستم و مادرش خجالت بکشم.

* من هیچ‌وقت از پرواز نمی‌ترسم البته مگر این‌که پروازش کیش‌ایر باشد چون بال هواپیماهای کیش‌ایر  مثل یک پرنده بالا پایین می‌رود و خب این ترسناک است. پرواز امارات است، مهمان‌دارها دوست دارند پاچه بگیرند.

* دیدن ِ فرودگاه دبی درست یکی دو ساعت بعد از دیدن فرودگاه ِ امام، انسان را با ابعاد تازه‌ای از حقارت آشنا می‌کند.

* فضا برای من کمی غریب است من بیست و هشت سال است که بی حجابی را در محیط‌‌های باز و عمومی ندیده‌ام. مطمئناً فقط حس غم بر من چیره شده بود. چون ایران را این‌طوری  آزاد تصور کردم، جوری که مردم بتوانند خودشان باشند. مطمئناً بی‌حجابی کم‌ترین فایده‌اش این است که به رفع شکم هم در زنان و هم مردان -چون زنان لاغر مردان لاغر می‌خواهند- کمک خواهد کرد.

* وارد سالن ترانزیت می‌شویم. ایرانی‌های دیگری هم مربوط به جشنواره فیلم توی سالن هستند که در دورترین نقطه از ما نشسته‌اند. یک زوج احتمالاً اروپایی می‌آیند و درست رو به روی ما می‌نشینند. مرده کچل و زنه بور است. پناه می‌گوید اروپایی‌ها بی‌خودی خوش‌تیپ هستند. به نظر من چون راحت لباس می‌پوشند. اولین هندی‌های سفر را در همین سالن ترانزیت می‌بینیم. پناه می‌گوید این‌ها همگی بو می‌دهند. من مطمئن نیستم. اما فکر کنم اگر هم بو بدهند به خاطر فلفل یا کاری است. یک پسر سیک دو متری توی سالن ترانزیت است، از بس به پارچه‌ای که دور کله‌اش پیچیده خیره شدم که سنگینی نگاهم را حس کرد و برگشت نگاهم کرد. جلوی پارچه را گوله کرده بود روی پیشانی‌ش.

* معتقدم باید در این سفر جوری بترکانم که قبلاً هرگز کسی این‌جوری نترکانده و حتی تصورش را هم پیش خودش نکرده؛ اعتقادم را با پناه در میان می‌گذارم. باید با آدم‌های تازه آشنا شوم، باید همه‌ش مست باشم و سرخوشی جای خون پاک آریایی اما غمگین را در رگ‌هایم بگیرد. باید به بار و این‌ها هم بروم، چون توی ایران در محیط عمومی مست نکرده‌ام و خود این باید تجربه‌ی جالبی باشد. گور پدر تاریخ و فرهنگ و معماری. تاریخ و فرهنگ می‌خواهم چه‌کار؟ به اندازه‌ی کافی تاریخ و فرهنگ توی کونم رفته.  پناه سعی می‌کند از خواب غفلت بیدارم کند. می‌گوید فکر کرده‌ام که این یک فیلم است؟ برویم بار با دخترها آشنا شویم؟ اولاً که هندی‌ها زشت و سیاه هستند حتی اگر قبل از این‌‌که دختر باشند زشت و سیاه هستند. و حالا خودم می‌روم می‌بینم که به هیچ کس تمایل نخواهم داشت. کاملاً مخالفم. به نظرم هندی‌ها قشنگند، ایرانی‌ها هم قشنگند. به نظر او اروپایی‌ها قشنگند. حتی آمریکایی‌ها هم نه، فقط اروپا. به نظرم توی چشم زاغ نمی‌شود زیاد نگاه کرد، آدم چشم درد می‌گیرد. پناه ادامه داد دوماً که زندگی مثل یک فیلم نیست و احمق نباشم. بعدش مثال می‌آورد از آدم‌های بسیار خوش‌تیپ قد بلندی که در ایران همه‌ی دخترها حاضرند فقط پنج دقیقه بایستند یا بنشینند و با آن‌ها هم‌صحبت شوند. این گروه از آدم‌های خوش‌تیپ دسته‌جمعی رفته بودند آلمان یا ایتالیا، رفته بودند توی یک بار. و سگ هم بهشان نگاه نیانداخته بوده. و در آن سفر به سرخوردگی و این نتیجه که هیچ کجا مثل ایران نمی‌شود داف زد رسیده بودند. پس من واقعاً پیش خودم چه فکری کرده‌ام؟ گفتم شاید آن‌ها بلد نبودند درست رفتار کنند. تازه تعاریف از داف متفاوت است. انجمن جهانی داف‌های مقیم کره‌ی زمین(اجدمکز) در تعریف داف گفته، دختر قشنگ. و چون قشنگی سلیقه‌ای است، پس یعنی که یعنی. تازه خوشم می‌آمد در اولین سفرم فانتزی سازی کنم. فایده‌ی فانتزی چیست اگر در اولین سفر خارجی شما ساخته نشود؟

* وقتی از توی راهرو آهسته آهسته  به سمت هواپیما می‌رفتیم یک هیپی جلویمان بود. توی آن گرمای خایه آویز، یک کاپشن چرم تنش کرده بود، یک شلوار جین خیلی گشاد و پوتین هم پوشیده بود. بهم گفت آن برج را نگاه کنم. می‌گویم برج العرب؟ گفت این بلند ترین ساختمان این‌جا است. فکر کنم چِت است. گفتم می‌دانم. گفت خیلی عجیب است که این ساختمان این‌جا است، فایده‌ش چیست؟ لبخند زدم. استرالیایی بود، پرسید من کجایی‌ام؟ می‌گم ایرانی، حالا او لبخند می‌زند. اُ یِع. مرتیکه لبخند ِعنه؟

* هیپیه می‌رود ته هواپیما لای آن شب‌بوها پای آن کاج بلند. جای کنار پنجره هم که همیشه مال یک نفر دیگر است. داریم دست دست می‌کنیم که کی وسط بنشیند تا دهنش گاییده شود. که یک دختر هندی شکل می‌آید جلو. جای کنار پنجره مال اوست. اما می‌گوید ترجیح می‌دهد که روی صندلی کنار راهرو بنشیند تا بتواند راحت‌تر آمد و رفت کند.ما هنوز ساک دستی‌هایمان را نگذاشتیم بالای سرمان، چون یک نفر تمام آن را اشغال کرده. محفظه‌ی بغلی هم پر از پتو است. دو ردیف عقب‌تر جای خالی هست.

* پناه احساس تعذب می‌کند و می‌گوید دختره همه‌ش دارد با تو حرف می‌زند و بهتر نیست بیای بنشینی وسط که انقدر روی من خم نشی؟ قبول می‌کنم. دیدی آقا پناه زندگی مثل فیلم‌ها است؟ و خیلی راحت می‌شود با دخترهایی که با نژاد ایرانی متفاوت هستند آشنا شد؟ احتمالاً  هم به این دلیل که ایرانی نیستند. دیدی؟ دختره هندو است. اهل ترینیداد و توبا گو است. برای همین مجبور می‌شوم از دوایت یورک و وی اس نایپل حرف بزنم تا بفهمد ما بیلمز نیستیم. گفتم داریم برای فستیوال فیلم به هند می‌رویم، گفتم رفیقم داور است و من قرار است علاوه بر همراهی در تفریحات برای ترجمه کمکش کنم. گفتم خیلی بد انگلیسی حرف می‌زنم؟ گفت نه. اما دروغ می‌گفت. اجدادش دویست سال قبل رفته بودند ترینیداد. توی این هواپیما بیست و پنج نفر هستند و فقط هم بیست و یک سالش است. پوئن‌های منفی. با این حال به آمریکا هم رفته. میامی، نیویورک و تگزاس را دیده و برنامه‌ش هم این است که بعد از اتمام دانشگاه، یعنی حقوق وکیل شود و برود تگزاس پیش عمه‌اش. پدرش در حقیقت یک جور کشیش برای هندوها است و این سفرشان بیست روز طول خواهد کشید. به نظرش دبی خیلی شهر گران و مرده‌ای بود و این تقصیر رمضان است چون هیچ جا نمی‌شود چیزی خورد و چه‌طور ممکن است بتوان در این هوا آب نخورد؟ دوست ندارم برایش توضیح بدهم که در ایران هم همین‌طور است. می‌گویم اگر تو ایرانی بودی پدرت جاش را تا الان با هات عوض کرده بود. دوست دارم بپرسم چرا دست‌هایش انقدر مو دارد اما روم نمی‌شود اما پناه را در دیدن موهای دستش با خودم شریک می‌کنم. پناه می‌گوید شت. دختر خیلی خوب و خوش اخلاقی است. و به من می‌گوید آدم نایسی هستم. خب این‌که چیزی نیست، هر کسی سعی می‌کند نایس به نظر برسد. می‌گوید واقعاً زبانم خوب است و اینقدر این سوال را تکرار نکنم. زنی که پشت ما نشسته توی اکیپشان است، برای همین چون ممکن است او به پدرش راپورت بدهد او نمی‌تواند از مهمان‌دار آب جو بگیرد و به من ملحق شود. می‌توانم این کار را برایش بکنم؟ می‌گویم معلوم است که می‌توانم و تبحر من گرفتن آب جو برای دخترهایی است که خودشان نمی‌توانند این کار را بکنند. یکی از آب جو ها به خاطر چاله‌ی هوایی میریزد رویم. نمی‌فهمم چرا مهمان‌دار باز کردنش را به خودمان نمی‌سپارد. ابداً عصبانی نمی‌شوم و سعی می‌کنم به انگلیسی چیزهای بامزه بگویم و دختره را بخندانم. می‌گویم در ایز نو فیر، کسرا ایز هیر و دستمال‌ها را به صورت پیچیده با هم پروردگارم کرده و بر روی نقاط خیس قرار می‌دهم . وقتی می‌خندد فکر می‌کنم یکی از نگرانی‌هایم برای مهاجرت رفع می‌شود. یعنی این‌که بتوانم با یک زبان دیگر سلاح سرد و دفاعی‌م یعنی شوخ‌طبعی را فعال کنم.  پناه حالت تحمل دارد. می‌گوید هیچ وقت در طول یک سفر اینقدر بهش کم توجهی نشده بوده. بهش گفتم خب حالا.

* می‌رسیم هند. خداحافظی و تبادل آی‌دی با دختره که اسمش ساندیا است، می‌کنم.