یک صفر نه

مادرم فامیل‌هاش، خیلی به چشمش می‌‌یاند. الان عکس دایی خدایابیاموزش را ورداشته آورده جلوی صورت من گرفته می‌گه به به آدم حظ نمی‌کرد؟ حظ می‌کرد. حظ می‌کرد رو هم خودش گفت. گفت خوش قیافه نبود؟ من نگاه می‌کنم به عکس می‌بینم مرحوم درست است که چشم‌هاش زاغ بود، اما جای دو تا ابرو فقط یک ابروی ایکس لارج داشته. آن هم برای هر دو تا چشم. می‌گم نه. می‌گه خوش قیافه بود بابا، تو چه می‌فهمی. می‌گم مامان نگاهش کن، یه ابرو داره نه دو ابرو. همه دو تا ابرو دارن نه یه ابرو. گفت برو بابا. عکس را گرفت گذاشت تو نایلکسی که ازش در آورده بود و از کادر خارج شد.

Cause all you people are vampires, And all your stories are stale

* شاید تا پنجاه سال پیش مُد بوده مردم پولشان را جمع می‌کردند مادرشان، خواهرشان، همسرشان را می‌فرستادند برود مکه زیارت خدا. من دوست دارم پول جمع کنم مادرم را بفرستم برود کانادا زیارت هدا. هدا الکی، هدا برای وزن. هم یک نفس راحتی بکشد و هم خواهرانش-یا بهتر است بگویم خواهرش، چون انقدر لفتش دادیم که یکی‌شان رفت آمریکا- را ببیند، هم این‌که مادرم به طرز غم‌انگیزی هنوز از مملکت خارج نشده، حتی من هم دیگر از مملکت یک بار خارج شدم و در اوج گرما و تعریق رفتم هند و به طرز رقت انگیز و ناچیزی مترجم بودم و در لیست خارج نرفته‌ها دیگر من شماره یک نیستم. ولی او همین تجربه‌ی نیم‌بند از سفر را هم نداشته. و ما هم در یک محیط غیر ایزوله‌ای زیست می‌کنیم و دور و اطرافمان همه مشغول سیر و سفر هستند، حسودی هم نداریم بکنیم. نوش جانشان. پدرم هم ناراحت است می‌گوید نمی‌داند چه کند و فوراً از خدا مرگش را می‌خواهد.  اما مادرم از او می‌خواهد گوز را به شقیقه متصل ننماید. بعضی وقت‌ها می‌بینم که مادرم غصه می‌خورد که پیر شده و هنوز نتوانسته تا همین دوبی ِ کوفتی برود. یعنی هیچ‌وقت سیمش اندازه نبوده، نشده که بشود. می‌گوید دیگه الان چه فایده‌ای دار. آن وقت که جوون بودم، می‌شد برم نرفتم. الان دوست دارم خواهرم رو ببینم.  ولی من تصمیم گرفتم به این وضعیت پایان بدهم. من پایان‌دهنده‌ی وضعیت‌های غمبار هستم و رسالتم هم روی زمین بعد از آگاه کردن آدم‌کیری‌ها از کیری بودنشان و سلکشن زدن برای آن‌هایی که دوستشان دارم، پایان‌دادن به وضعیت‌های غم‌انگیز و جان‌خراش است. و اگر من رسالتم را به سرانجام نرسانم چطور می‌توانم اسم خودم را روشنیده بگذارم ؟

* برای این کار اول از همه به پول و دوم از همه به شانس و سوم از همه به شکلات اسنیکرز برای این‌که خوشحالم کند و کالری بهم ببخشد؛ احتیاج دارم. برای پول در آوردن تصمیم گرفتم با چند نفر آدم همکاری کنم تا یک سریال بسازند. اما آن‌ها گفتند اجازه ندارم از این سریال جایی چیزی بنویسم. اما این چیزی نیست که آن‌ها ازش بترسند، یعنی من بنا ندارم داستان یا حتی اسم ِ زشتِ حتی یکی از شخصیت‌های ناقصی که خلق نشده‌اند بلکه تنها به ذهن کارگردان اثر خطور کرده‌اند -چون خطور کردن با خلق کردن خیلی فرق دارد. هم شما می‌دانید هم من و هم پرورده‌گاد که احسن الخالقین- را لو بدهم. می‌ترسند اثرشان دزدیده شود، و این طبیعی است دزدها به تولید انبوه رسیده‌اند و امروزه به لطف جهش ژنتیکی حتی حکومت هم می‌کنند. آن‌ها نه طرح دارند، نه می‌دانند این دویست تا شخصیت با این اسامی تخمی‌، بی‌مزه هستند. توجه کنید که می‌گویم بی‌مزه که حد ِ ضریب تحبیبش در قیاس با لوس یا بی‌نمک به صفر میل می‌کند. پس من باید این کاراکترهای گه را بامزه یا دست کم لوس یا بی‌نمک کنم، طرح هم بنویسم، آن هم برای شصت قسمت. چی دارم؟ هیچی چند تا اتفاق می‌افتد. چند تا شخصیت هم وجود دارند که مشابه یا بهتر از آن‌ها را در سریال‌های اوایل دهه هشتاد شمسی در ظنزهای شبانه، همه دیده‌اند. اگر کسی اهل تماشا کردن سریال فرنگی باشد برای این یکی تره هم خورد نخواهد کرد. البته من بنا دارم تمام این ترس‌ها را دور بزنم و چیزی بنویسم که پیش از این هرگز نوشته نشده، جوری که هرگز کسی فکرش را هم نکرده، به طریقی که هیچ کس هرگز حتی خیالش را هم نپرورانده. فکر نکرده و خیال نپروانده شبیه هم شده اما به تخمم.  باید جوری بنویسم در این شصت قسمت کوفتی ، که مخاطب فکر نکند دارد یک اشمئزاز بسط یافته را می‌بیند. ولی همه چیز هم دست من نیست.  صحبت از گریم سه بعدی، انیمیشن تری دی و عروسک هم هست. چه‌قدر سخت. خالفین اثر به مخاطب کودک هم رحم نداشته و خواستار مورد تفقد قرار دادن این گروه سنی نیز هستند. آن‌ها می‌خواهند من شله‌قلمکارشان را هم بزنم؟ خب باشد. این ممکن است آینده‌ی حرفه‌‎ای-هه هه- مرا کاملاً نابود کند، چون حد ِ امکان کسشر در آمدن کار به سمت بی‌نهایت میل می‌کند. ولی اگر کنترلش را کامل در دستم بگیرم ممکن است آینده‌ی حرفه‌ای من منجر به کانادا رفتن مادرم یا کانادا رفتن ِ خودم یا اجاره کردن خانه بشود. سراغ مافیای نویسندگی نرفته‌اند و گفته‌اند دارند به من لطف می‌کنند، از همان اول منت، که به طرف مافیای نویسنده‌ها نرفته‌اند. لابد برای اینکه این از نظر ِ آن‌ها به اصطلاح مافیا خیلی پول می‌گیرد وگرنه چرا نباید به سراغ آدم‌های معروف بروند که وجود اسمشان در کنار کار، هر تهیه‌کننده‌ای را مجاب می‌کند تا کار را بسازد؟ من احمق نیستم-خدا را صدهزار مرتبه شکر و فلفل- قرار است به من دیکته شود که چه بنویسم و چه نه و من هم سفارش پذیر نیستم،  خودشان هم فهمیدند و بعدش جا خوردند. چون سر سریال همشهری داستان هم همین مشکل پیش آمد و من دیگر اجازه نمی‌دهم یک مشکل دو بار برایم پیش بیاید، سال هشتاد و شیش نیست. سال نود و یک است. اصولاً نویسنده در هر شاخه‌ای، چه جریده، چه در مواجهه با ناشری که کتاب می‌پزد، چه وقتی در کنار اشخاص دیگری که به نوعی خلق می‌کنند مثل طراحان، نقاشان، سینماگران و در انتها صاحبین بنگاه‌های اقتصادی‌ای که گمان می‌رود بزرگ باشند ولی این‌طور نیست در واقع، و از نویسنده استفاده می‌کنند، مثل همین کار تبلیغات که در آن مشغولم و اصولاً در هر کاری، در هر موقعیتی توی این مملکت، برابر با پشم در کیون گربه در نظر گرفته می‌شود.
دلیل همه‌ی این خون‌آشام‌ها این است که همه می‌توانند بنویسند، همه. اما همه  فقط فرصتش را ندارند. برای همین یک نفر را پیدا می‌کنند تا برایشان بنویسد. مثلاً چند وقت پیش ها هم یک نفر بهم ای‌میل داده بود و گفته بود پول می‌دهد تا خاطراتش را در قالب رمان در بیاورم و او به اسم خودش چاپش کند. کارگردان: رومن پولانسکی. دلیلش هم نداشتن فرصت و چیزهای دیگر و در وهله‌ی آخر نوع نوشتن من بود. بگذریم؟ بگذریم…این شد که الان باید بر روی یک قسمت از وسط‌های سریال کار کنم. هنوز حتی شروع سریال هم معلوم نیست. اما باید روی یک قسمت از وسط‌های سریال کار کنم تا آن را بدهند به تهیه کننده و مخش را بزنند. یعنی همه چیز بستگی به من دارد؟ چه‌بد که همه چیز بستگی به من دارد. این بدترین حالتی است که ممکن است برای یک نفر که دوست دارد کنترل امور در دستش باشد، پیش بیاید. یعنی چیزی در زندگی‌ش به من بستگی داشته باشد. بروید بپرسید سر آخرین نفر چه بلایی آمد.

* اگر بتوانم نویسنده‌ی این سریال بشوم و شانس بیاورم که وبلاگم را نخوانند، اولاً که می‌توانم ماشین را تعمیر کنم، بفروشم و یک چیز دست دوی نسبتاً آبرومند و تر و تمیزی بخرم. دوماً که از اولاً هم مهم‌تر است می‌توانم ک خانه اجاره کنم و بالاخره در بیست و هشت سالگی، یعنی ده سال دیرتر از خانواده‌م جدا شوم. دیگر در آن خانه فقط پارتی می‌کنم. یعنی صبح‌ها می‌نویسم. و شبها پارتی و نصف شب‌ها تولید مثل می‌کنم و به این زندگی نباتی ِ پر از سو ظن و سرکوفت ناشی از چیزی نشدن و نرفتن از ایران پایان می‌دهم. چون مادرم فکر می‌کند من چیزی نشده‌م. که اگر شده بودم می‌رفتم. البته وقتی توانستم مخارج دندان پزشکی‌م را خودم بدهم خیلی بهم افتخار کرد ولی در آخر تاکید کرد مادر جون این مملکت موندن نداره، پس‌فردا جنگ می‌شه به گه خوردن می‌افتی که چرا نرفتی. مسئله این‌جا است که یک نویسنده-هه هه- اگر سر پیری-متوسط عمر مفید را چهل و پنج در نظر گرفته‌م- از مملکتش خارج شود چه کار باید بکند؟ باید از مهاجرت بنویسد؟ یعنی کاری که وبلاگرها عنش را در آورده‌اند؟ یا باید شروع کند به یادگیری زبان و اختراع شوخی‌های کلامی در آن زبان از اَ سر؟ چون که اگر شوخ‌طبعی‌م را از دست بدهم حتی نمی‌توانم یک قاشق ماست را درست ببلعم. و اگر نتوانم یک قاشق ماست را درست ببلعم، هیچ‌چیز دیگری را هم نمی‌توانم درست ببلعم. پس معلوم است که عمل بلع برایم خیلی مهم است. خانه را می‌گفتم. بله هر شب پارتی می‌کنم. دیگر هم مزاحم آن دوستم که برای خودش خانه دارد نمی‌شوم. بلکه به او هم می‌گویم بیاید آن‌جا پارتی کنیم. درست مثل اسنوپ داگ که همه فکر می‌کردند من مثلشم، مثل اسنوپ داگ پارتی می‌کنم. اگر با کسی قرار داشتم مجبور نیستم بروم کافه.کافه دیگر چه عنی است. مرده‌شور ترکیب همه‌این قهوه‌ها را ببرند و همه‌ آن شینیون‌ها و همه‌ی آن موزیک‌ها و همه‌ی آن شمع‌های ایکه‌آ و همه‌ی آن پنیرهای کم لا به لای چیپس و همه‌ی طبیعی‌هایی که جلوی اسم آب‌میوه نوشته شده و تمام کوکتل‌های بی الکلو…و… و دوست دارم به تمام منوهایی که فکر می‌کنند با مزه هستند هم با مثانه‌ی ترکیده ادرار کنم. کلید خانه‌م را هم در اختیار زوج‌های جوان ِ بی‌مکان می‌دهم. به شرطی که خودشان ملافه داشته باشند، چون حوصله ندارم ملافه‌م بوی دو نفر دیگر را بدهد. چه گناهی کرده‌اند در این عن‌دانی متولد شده‌اند و دوست گرفته‌اند؟ باید کمک کرد. همه باید بهم کمک کنند. هر کس که می‌تواند به هرکسی که نمی‌تواند. پنج‌شنبه و جمعه هم می‌روم خانه‌‎ی مادرم، غذای گرم و خوب می‌خورم، میوه‌هایشان را هم برایشان می‌خرم تا هفتاد طبقه را با این سن و سال پیاده و دست پر گز نکنند. اصلاً اگر شد وادارشان می‌کنم بروند یک جای کوچک‌تر در همکف. چون من که دیگر آن‌جا نیستم، و آن‌ها هم که فقط سه نفرند و تازه داداشم هم که همه‌ش می‌آید پیش من می‌ماند پس در واقع دو نفرند. تازه تیرآهن‌های سقف خانه از زیر رنگ هم معلوم شده‌اند و بالای دیوارهای اتاق‌ها رنگشان ریخته و گچه معلوم و رو مخ است و کی حالش را دارد نقاشی کند و توی بوی رنگ خفه شود؟ هیچ‌کی. آره، این کارهارا می‌کنم. آدم زنده نباید به گا برود باید زندگی کند. در عوض آدم مرده می‌تواند به گا برود.

* دیروز راهنمای ماشین هم کاملاً از کار افتاد. چراغ ترمز و دنده عقبم هم کار نمی‌کند و پنج سال است که بوق هم ندارم. شروع پروسه‌ی از کار افتادن راهنما به این گونه بود که اول قیژ قیژ می‌کرد. اما امروز متوجه شدم که دست از چشمک زدن هم برداشته. کل نورهای داخلی ماشین را هم از دست داده‌ام و اگر یک وقت آدم شبی عصری وقتی بخواهد چراغ روشن کند تا سوراخ را پیدا کند ضایع می‌شود، چون چراغی نیست که روشن بشود. شب‌ها حتی نمی‌دانم دارم با چند کیلومتر می‌رانم. چون نه تنها چیزی که دیده نمی‌شود بلکه صدای موتور را هم نمی‌شنوم چون توی گوشم هدفن است و چرا توی گوشم هدفن است ؟ چون ضبط ماشینم هم خراب است، و بله من به موزیک معتادم. و بله من با مزیکم پشت فرمان می‌خوانم. و داد می‌زنم و همه فکر می‌کنند من دیوانه هستم، اما این به تخمم نیست. من هم فکر می‌کنم همه خون آشام هستند. این به تخمتان هست؟ نیست. به تخمم نیست که به تخمتان نیست. و به لیست خرابی‌ها می‌توان گاز نخوردن ناگهانی را هم اضافه کرد. فهمیدم کی گاز نمی‌خورد و کی می‌خورد. وقتی یک مسافت طولانی را مثلاً اتوبان چمران شمال را تا پل پارک وی می‌روم ماشین سر جردن  در مدرس شروع می‌کند به گاز نخوردن، در این شرایط باید فوری شل کرد و پا را از رو پدال برداشت. تا بنزین بی جهت به فاک نرود. بعد چراغ چک روشن می‌شود در این شرایط می‌توانید گاز بدهید اما ممکن است ماشین کمی با مقاومت کردن گاز بخورد، اما می‌توانید م بزنید کنار و خاموش و سپس روشن کنید. چراغ چک محو شده و دیگر خبری از نمی‌خورم و نمی‌شینم و نمی‌دم و این‌ها-همگی در مورد گاز، طبیعت ِ امر- نیست. مشکل بعدی این است که چند وقت پیش کلیدم در قفل فرمان شکست و حالا مجبورم یک عصایی را به ماشین ببندم که یادگار زمانی است که پدرم رنو دو در سوار می‌شد. بدبختی این است که کلید این عصا اگر به داخل مادگی قفل برود گیر می‌کند. چند بار شده که من یکی دو ساعت بیشتر بیرون مانده ام چون سعی کرده‌ام عصا را باز کنم، ان هم با دعا و توسل به ائمه و عمه‌ی معصومین. نقطه‌ی خوب ماجرا این است که توسل همیشه جواب می‌دهد و من دقیقاً می‌توانم حدس بزنم چه چیزی باعث کشته شدن سفیر آمریکا می‌شود. قاتل سفیر آمریکا در لیبی از نظر فنی، در حقیقت نتیجه گرفتن از اعتقاد داشتن بود. و نتیجه گرفتن از هر روشی موجب مقدس شدن آن روش می‌شود. همه‌ی این‌ها -حتی کشته شدن سفیر آمریکا در لیبی- به غیر از مشکل روغن سوزی ماشین است. که عمده‌ترین و خوشگل‌ترین مشکل هم هست. اتفاقاً عموم قبل از عزیمت به آمریکا یک مکانیک ِ سربه راه ِ منصف  –  در این بخش فاز علمی تخیلی به نوشته دادم- پیدا کرده بود اما چون خرج دندانم نزدیک به چهاز صد هزار تومن شد و هفتصد هشتصدهزار تومن هم بدهی داشتم- و هنوز هم دارم- از بردن ماشین به تعمیرگاه منصرف شدم. عموم از طریق فیسبوک عمه‌م پی‌گیری کردن که چی شده خره؟ بردیش یا نه. نبرده بودم. گفته بودند ای بابا.

چه‌قدر زر زدم.

 

 

View From Afternoon

همین چند وقت پیش فکر کردم حتماً قبل از این که کاملاً دیوانه شوم مهاجرت کنم. رفته بودم سرچ کرده بودم دیده بودم یک جاهایی هست در شمال کانادا، که وقتی اسمش را سرچ می‌کنید در گوگل ای‌مج دومین تصویری ارایه شده از آن‌جا خرس قطبی است. دیدم شاید بد نباشد بروم آن‌جا. پیش خرس‌های قطبی. دو هفته هم نشد که کانادا سفارتش را بست و دلار به سرعت به سمت سه هزار تومنی شدن شتافت. خب این‌یکی نقشه‌م هم به گا رفت. و عوض کردن نقشه هم دیگر جواب نمی‌دهد. شاید باید بروم دکتر بگویم دکتر برام قرص بنویس.

باتلاق واقعی توی خانه است، توی چشم‌های پدرم. وقتی زیر لب شعری می‌خواند که هیچ‌کس نمی‌داند چیست و اصلاً چرا آن را می‌خواند. پدرم می‌گوید دارد یک اهنگ والس را زمزمه می‌کند. مادرم می‌گوید خب، بهتر است زمزمه نکند، چون او سرسام گرفته از این والس. حتی موقع ناهار یا شام هم آن را زمزمه می‌کند. بین کلماتش. دیگر سکوت را رعایت کردن برای او معنایی ندارد، سکوت یعنی زمزمه کردن آن شعر زیر لب، در حالی که ریش‌های سفید داری که همسرت ازآن متنفر بوده و هر روز بهت گوش زد می‌کند ریشت را بزن؛ و باتلاق مسیری است که هر چند ساعت بین کاناپه و یخچال طی می‌کنی چون یادت رفته دفعه‌ی پیش که یخچال را دیدی چیزی توش نبود که به دردت بخورد . باتلاق یعنی به دنبال هندوانه گشتن در یک یخچال بزرگ.

نکته کنکوری/خب ته سفرنامه را نمی‌نویسم چون واقعاً نکته‌ی مهمی نمانده و جان همگی گرفته شده از بس کش پیدا کرده و فیدبک مثبت -آن‌قدری که دلم می‌خواهد- هم نمی‌گیرم و بله من همه‌ی شرایط و همه‌ی فیدبک‌ها را تحت نظر دارم.

 

این سفرنامه نیست

پیش‌نوشت:قسمت شیش

* چند نفر می‌خواستند با پناه مصاحبه کنند، اما سوال‌های آن‌ها بیشتر در مورد این فیلم نیست ِ جعفر پناهی بود. این که پدرت معروف باشد باید خیلی سخت باشد. این‌که همه تو را به خاطر یک نفر دیگر و کارهایی که او کرده بشناسند مطمئناً دردآور است. اما باید گفت این در عین حال خیلی باحال هم هست. مثلاً الان کسی من را نمی‌شناسد و پدرم را هم نمی‌شناسد؛ آیا وضع زندگی‌م خوب است؟ آیا دنیا برای من جای بهتری است؟ نیست. در جواب مصاحبه کنندگان گفت که او نمی‌تواند به جای پدرش جواب دهد. چون او یک آدم مستقل است، یک شخصیت مستقل است. می‌تواند درباره‌ی فیلم‌هایی که توی جشنواره دیده، درباره‌ی فیلمی که ساخته، پروژه‌هایی که دارد حرف بزند، اما نه در مورد پدرش. اما حالا چون اصرار دارند باشد،  می‌تواند به بعضی از سوالات پاسخ دهد، به خصوص آنهایی که خیلی سیاسی نیستند. آن‌ها پرسیدند که جعفر پناهی چه کار می‌کند؟ و او جواب داد. گفت که چه کار می‌کند. گفت از خانه بیرون می‌رود، در داخل مرزها سفر می‌کند. مطالعه می‌کند. فیلم می‌بیند. گفتند ولی فیلم نمی‌سازد؟ گفت معلوم است که نمی‌سازد و آیا آن‌ها این فیلم نیست را دیده‌اند؟ و اگر دیده‌اند این سوال‌ها چیست؟ باید سخت باشد که پدر آدم نتواند کاری را که بلد است انجام دهد. مثلاً اگر پدر من نتواند سر نوشابه خوردن و احتمال  قطع شدن پایش و اینکه به ما مربوط نیست پایش زخم است و پای خودش است دوست دارد بریند توش، دعوا راه بیندازد شاید من دلم برای این کار او تنگ شود، و مهم‌تر این است که حتماً خود او هم دلش برای این کارش تنگ می‌شود. اگر منبع درآمد پدر آدم قطع شود، این حتماً خیلی دردآور است. متاسفانه نمی‌توانم این‌جا خودم را قیاس مع الفارغ کنم چرا که از وقتی که از چیزها سر در می‌آورم پدرم کوچکترین در آمدی نداشته فقط یه کم پول توی بانک داشته، که باهاش می‌شده بنزین زد و بیمه‌ی ماشین را پرداخت کرد و قسط‌ها را داد. این روند سیزده چهارده سال طول کشید تا این‌که یکی دو ماه پیش متوجه شدیم پولی که بانک در ازای چُس تومن پدرم، ماهیانه می‌داد، واقعاً کفاف نمی‌‌دهد. و با آن حتی نمی‌شود یک ماشین سه سیلندر مثل ماتیز را بیمه کرد. بله ناراحت کننده است. و چون ناراحت کننده است، برای همین آن‌ها را با پول‌های مادرم یک جا گذاشتیم. نیست در آمد مادرم از بانکش میلیاردی است، به خاطر این. آن حساب بسته شد. و پدرم دیگر پول ندارد. و من هم هیچ‌وقت تصوری از داشتن پدری که برود سر کار و پول بیاورد خانه نداشته‌ام. چرا، بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم خودم باید پدر شوم و پدری باشم که دوست داشتم داشته باشم، اما شاید تومور پدرم را این شکلی کرده و دست او نبوده. از کجا معلوم من هم تومور نگیرم؟ به هر حال من هم حامل ژن‌های او هستم، آسم-کوری-کچلی، یک پک ِ کامل. از کجا معلوم کسی باشد که بخواهد من پدر بچه‌ش باشم؟  آخرین کسی که بود، دیگر هرگز نیست. از کجا معلوم زندگی همین جهنمی که هست نماند؟ بله، همان‌طور که در شکل می‌بینید هیچ‌چی معلوم نیست. اصلاً این فکر کردن به پدر شدن، ایده‌ی کسشری بود که هر چه‌قدر هم کش پیدا کرد، کسشرتر شد.

* حالا که صحبت از این فیلم نیست  شد، خوب است از بقیه‌ی فیلم‌های ایرانی در جشنواره هم بگویم. اولاً که تماشاچیان برای این فیلم نیست ، ایستاده کف زده بودند.  و ایستاده کف زدن در آن‌جا برای یک فیلم خارجی عجیب بود. من فیلم را در ایران دیده بودم و آن را خیلی دوست نداشتم، هرچند ناراحت کننده می‌دانستمش. اما این‌جا هند هست و سلیقه این‌قدر متفاوت است که توی خورش، کاری و تکه‌ی پنیر می‌ریزند و بعد با شکر سرخ شیرینش هم می‌کنند. ما توی سالن نمایش این فیلم نیست نبودیم چون پناه گفته بود حوصله ندارد یک‌هو بگویند پسر فلانی هم توی سالن هست و بلندش کنند و اصلاً خوشش نمی‌آید از این برنامه‌های تبلیغی و اضافه کرده بود این هندی‌ها دیوثند، و افزود دیدی که؟ کمابیش دیده بودم. فیلم ایرانی دیگری که گویا پشم همه را ریزانده بود نارنجی پوش بود. این‌جا دیدم که پس کسان دیگری در دنیا هستند که نارنجی پوش را دوست داشته باشند. خودم نمی‌دانم از چی نارنجی پوش خوشم آمده، چون من که خیلی طرفدار حامد بهداد یا لیلا حاتمی نیستم. من طرفدار فیلم‌های جدید مهرجویی با تاثیر شگرفی که وحیده محمدی فر رویش گذاشته هم نیستم، البته منهای بمانی. ولی یادم هست این قدر خوشم آمد این قدر خوشم آمد از نارنجی پوش. خصوصاً از اولش که خود مهرجویی هم توش هست. فیلم بعد از نمایشش در جشنواره انقدر طرفدار داشت که یکی از مدیرهای جشنواره جلوی ما را گرفت و در مورد این که این شاهکار به اسکار معرفی می‌شود یا نه، و کم  و کیف پخشش در ایران و فروش و طرفداران آن، پرسید. البته دارم اغراق می‌کنم. ولی آن‌ها نارنجی پوش را بسیار دوست داشتند. شاید به خاطر امید، چون هندی‌ها  علاوه بر کاری و آمیتا(ب!) باچان عاشق امید هم هستند و کاری‌ش هم نمی‌شود کرد. فیلم مانی حقیقی را دوست داشتیم ببینیم اما نشد. هر دو باری که پخش شد ما توی جلسه‌ی داوری یا فیلم‌بینی بودیم. پذیرایی ساده توی بخش مسابقه هم بود و جایزه هم گرفت. اما مابقی فیلم‌های ایرانی در بخش مسابقه نبودند و جایزه‌ای هم نگرفتند. فیلم علی مصفا،  پله‌ی آخر هم در جشنواره بود که در مورد این یکی البته حرف دارم اما مثلاً ما هنوز به آن بخش از سفر نرسیده‌ایم و هیچی از آن نمی‌دانیم. خب….امم حالا مثلاً به آن بخش از سفر رسیدیم که قرار است فیلم علی  مصفا را در آن ببینیم. چون احساس کردم دارم تاریخ‌ها را قاطی می‌کنم و بالاخره من هم آدمم. بله از الان دارم لحظه‌شماری می‌کنم تا پله‌ی آخراکران شود. فیلم مجموعه‌ای بود از چیزهای خوبی که در سینما می‌توانند وجود داشته باشند، در کنار هم. قصد ندارم داستان فیلم را لو بدهم. توی ماشین با ما بود. و دروغکی گفتم سیمای زنی در دوردست را دوست داشتم ولی این را خیلی بیشتر دوست داشتم. چون فکر کردم به هر حال علی مصفا بدش نیاید از من که عنوان خیلی مهمی مثل مترجم و همراه داور بخش فیلم کوتاه جشنواره را داشتم ، فید بک مثبت بگیرد. اما باید گفت سیمای زنی در دور دست اصلاً قابل قیاس با این یکی فیلم نیست. در حقیقت هر چی آن فیلم از مرحله پرت بود، این یکی از مرحله پرت نیست. وسط فیلم یک هندی آمد نشست کنارم و تمام طول فیلم ازم پرسید چی شد و من هم خیلی راحت گفتم پیچیده تر از آن است که بتوانم به انگلیسی توضیح دهم. واقعاً هم بود. باید این تعریف را بکنم، این یک باید است، علی مصفا ، خیلی مصفا است.

* ترسناک ترین لحظه‌ی دهلی زمانی بود که آسمان پر از خفاش شد. آسمان سیاه شد. وقتی می‌گویم خفاش، منظورم از این خفاش‌های چاقال ماقالی که در بتمن نشانمان داده‌اند نیست. برای این‌که اندازه‌ی آن‌ها دستتان بیاید  لطفاً دست های خود را از هم باز کنید. انگار سر صبح است و می‌خواهید نرمش کنید و پروانه بزنید. این حتی دندان‌های هندی‌هایی که با ما توی ماشین بودند را ریزاند، آن‌ها تا حالا چنین چیزی ندیده بودند. این را پسری می‌گفت که مثل سوپرانا مسئول هماهنگی و کمک به مهمان‌ها بود و فوق لیسانس فلسفه داشت. او بعد از این‌که فهمیده بود ما ایرانی هستیم با سرچ ایران در گوگل فهمیده بود در ایران گی‌ها مجازات می‌شوند، و بچه‌ها دزدیده می‌شوند تا به کار گماشته شوند و مجازات سنگسار برای جرایم جنسی در نظر گرفته می‌شود. چون حوصله‌ی حرف زدن در مورد تک تک این موارد را نداشتم به توضیحاتی اندک بسنده کردم ولی چون خاطرم مکدر شده بود گفتم خیلی هم این طور نیست و در مورد ایران همیشه بدترین بخش از اخبار بُلد می‌شود. حالا دروغکی‌ها…گفت در ایران گی‌ها را اذیت می‌کنید؟ گفتم معلوم است که نه. مگر کرمک داریم؟ اما واقعیت این است که گی‌ها اذیت می‌شوند، اما اگر آیا به او می‌گفتم بله اذیت می‌کنیم جهان جای بهتری می‌شد؟ شاید او خودش گی باشد و به خاطر چیزهایی که خوانده تخم نکند پایش را بگذارد ایران. در مورد سنگسار هم گفتم این قوانین اسلامی است و به مردم ربطی ندارد. حکومت تصمیم گرفته اسلامی رفتار کند، و این دست مردم نیست. او پرسید چرا دست مردم نیست؟ بابا من چه می‌دانم چرا دست مردم نیست، چون مردم ما تخمی‌اند. ترسوئند. الان حس بهتری داری؟ با این سوال‌های عنت؟  این را نگفتم. اما بعد فکر کردم باید بهش می‌گفتم همیشه باید دولت و مردم را از هم تفکیک کند؟ اما اگر می‌خواستم این را بگویم لابد یادم نمی‌آمد جای تفکیک چی بگم. شاید هم فکر کردم خودش این را می‌داند. اما او هندی بود، از کجا باید می‌دانست؟

* به پناه گفتم این اولین تجربه‌ی دیسکوی من است و هیچ وقت قبل از این تجربه‌ی دیسکو رفتن نداشته‌م. و حتی یک دبی هم نرفتم و خودت که می‌دانی. گفت فکر کند خیلی جای خوبی باشد. گفتم مطمئنم کلی دختر تور می‌کنیم و آیا لازم است کاندوم هم با خودمان برداریم؟ چون ممکن است خیلی مست کنیم، می‌دونی چی می‌گم؟ بعد او درباره این‌که من خیلی فیلم دیده‌ام، -به خصوص فیلم‌های امریکن پای ‌طور- و چرا دست از کسشر گفتن بر نمی‌دارم سخن گفت.

* مسیر طولانی بود اما راننده یک موزیک هندی ِ خیلی خوبی گذاشته بود. و از سیگار بهمنی که به او داده بودیم هم لذت می‌برد. دیسکو تقریباً در خارج شهرشان قرار داشت فضایش باغ مانند و باز بود و من را یاد درکه می‌انداخت، اسمش هم بود بلو فراگ. بگذارید بلو فراگ را سرچ کنم ببینم واقعاً جای خوبی بود؟ مثل این‌که خیلی جای بدی نیست …وقتی ما رسیدیم آن‌جا از ما خواستند در نوبت بایستیم. اما ما گفتیم ما از جشنواره آمده‌ایم و این چه فازیه؟ و آن‌ها گفتند که از زیر در دست و پای خودمان را نشان بدهیم. یعنی کارت خواستند، اما ما که کارت نداشتیم. برای همین آن‌ها دو تا تماس گرفتند و بعد فرستادنمان تو. متاسفانه تمام نوشیدنی‌‌ها گران بود و ما هیچ‌وقت منو را چک نکردیم. به ازای سه شات ابسنث، دو کوکتل من در آوردی آشغال که با کوکا کولا میکس شده بودند، و چهار تا آبجو و چهار جور مزه که دو تاش واقعاً غیر قابل خوردن بودند؛ نزدیک دویست هزار تومن دادیم. ضمن این‌که به ازای هر پنج پسر یک دختر هم در سالن بود. که تازه هیچ کدام از آن‌ها نمی‌رقصیده و به زل زدن به دی‌جی بسنده می‌کردند. برای همین مجبور بودیم با آن یکی داور و یک زنی که مسئول بولتن جشنواره بود حرف‌های صدتا یک غاز بزنیم و وقتی هم که می‌خواستیم به هتل برگردیم یک دختر‌ه‌ی جو هنر و سینمایی آن داور را گرفت به حرف و نیم ساعت هم به خاطر او علاف شدیم. در ضمن جدی فقط صد روپیه با اتمام پول فاصله داشتیم و همان وسط‌ها من می‌خواستم برم به آن داور هندیه بگویم دنگ ابسنسش را بدهد وگرنه می‌روم در وبلاگم می‌نویسم تا آبرویش برود، اما نگفتم. چون من مرد عملم، نه حرف. از یک جایی به بعد داشتیم هشیار می‌شدیم و این هیچ خوب نبود، شدت جراحات وارده خیلی زیاد بود. خدا می‌داند در آن لحظات چه‌قدر حرص خوردم و هر چی کارد زدم هم خونم در نیامد. دیسکو خیلی مزخرف است، من با آهنگ‌های آن و این نورپردازی‌ها ارتباط نمی‌گیرم، ترجیح من همان گیک‌های جمع و جور راک با سرو آب‌جو است که در یوتیوب دیده‌ام. و احتمالاً  هم به جز در یوتیوب هرگز نخواهم دیدشان.