گربه را پیشت کرده و در را پیش می‌کنیم

دیروز سه ساعت توی راه بودم تا رسیدم منزل.  منزل؟ چه اسم مسخره و گناهکاری. منزل یعنی محل نزول؟ محل نشست؟ همان جا، برای من بیشتر شبیه محل گسست است پس می‌شه صداش زد مگسست یا نمی‌شه صداش زد و الان حالش خوش نیست و بهتره کاریش نداشته باشیم؟ من توی خانه راحت نیستم . اصلاً هم برای همین می‌خواهم مهاجرت کنم. آدمی که توی خانه راحت است مگر جاییش خل است مهاجرت کند؟
هیچ جای خلوتی نیست بتوانی حتی با تلفن راحت صحبت کنی. وقتی با تلفن صحبت میکنی ازت می‌خواهند با تلفن صحبت نکنی. حتی اگر تلفنِ نوعی، موبایل خودت باشد. پدرم می‌گوید موبایل سرطان زاست و وقتی می‌خوابم آن را زیر سرم نگذارم و وقتی هم بیدارم انقدر آن را به سمت سرم نگیرم. پس من چه‌طور از خواب بلند شوم؟ ما که خروس نداریم، برای همین باید موبایل را یک جایی نزدیکمان بگذاریم. اما چون تخت من طبقه دوم است و من پا تختی، دراور و امثالهم ندارم باید موبایلم را بگذارم زیر بالشم. این انتقادات خیلی، وارده نیستند. معمولاً در اینگونه مواقع جوری نگاهش می‌کنم که حرصش بگیرد و بگوید باز اینجوری نگاه کردا. چون بدش می‌آید من آن‌جوری نگاه کنم. تقریباً همه بدشان می‌آید من آن‌جوری نگاهشان کنم. اما آخر تلفن را باید به گوش نزدیک کرد و گوش هم چسبیده به سر پس گوشی به طور کاملاً غیر اتفاقی نزدیک سر قرار می‌گیرد، و نه مثلاً کون. و حالا اینکه چه امواجی ممکن است از طریق موبایل وارد مغز من بشوند برایم کمترین اهمیتی ندارند. دنیا دو روز است. که هر دو روزش هم کیری است و خوشحال کننده است که بدانیم زودتر تمام می‌شود. اگر پای تل، فحش بدهی میگویند فحش نده. یا بعدش می‌آیند و شماتت می‌کنند که این چه طرز صحبت کردن است و مگر من پدر و مادر ندارم که این طوری صحبت می‌کنم؟ اگر در حین مکالمه باشد، یه‌جوری میگویند تا طرف مقابل بشنود که تذکر گرفته ای. قبلاً وضعیت از این هم بغرنج تر بود و پدرم علاقه داشت وقتی تلفن صحبت میکنم بیاید رو به رویم و هر چهار ثانیه یک بار بپرسد کیه؟ کیه؟ او هیچ وقت این احتمال را نمی‌داد که ممکن است با من تماس گرفته باشند و بخواهند با من حرف بزنند. برای همین می‌گفت تلفن را بهش بدهم تا ببیند چه کسی است، انگار که من خودم مثلاً اینجوری باشم و نتانم بفهمم که چه کسی است. نتانم؟  بعداً که تلفن بی‌سیم اختراع شد و ما هم فوری یکی خریدیم، پدرم دنبالم راه می‌رفت و سمفونی کیه‌؟ کیه؟ را مون واک اجرا می‌کرد. من همیشه نگران بودم که اگر با تلفن بروم توی تختم و زیر پتو صحبت کنم-کاری که اگر نکرده‌ایدش آنرمال محسوب می‌شوید-، پدرم هم ممکن است دنبالم پاشود و بیاید. اما این اتفاق هیچ‌وقت نیافتاد. یا مثلاً مادرم وقتی مکالمات از ده دقیقه بیشتر شوند در نزدیکی شما و جوری که آن طرف خط حتماً بشنود از پول و قبض تلفن، یا از اخلاق بد تو، و از لباس‌هایت که توی هم گوله شده‌اند و انگار از دهن گاو در آمده‌اند یا اینکه توی حسابش پنجاه تومن دارد و دیگر بنا نیست آن پنجاه تومن را هم بدهد پول تلفن بلکه گذاشته برای ته ماه که بلکه شاید یکی پاش شکست آمد توی این خراب شده دو جور میوه بتانیم -بتانیم؟- بخریم بگذاریم جلوش که کوفت کند و این‌ها داد خواهد زد.
فقط تلفن نیست…خیلی چیزها هست. خانه، آن خانه‌ی ویران که به خاطر آجرهای دوده گرفته‌اش خجالت می‌کشم بگویم خانه‌امان آن‌جاست. اگر لباس خودت را روی زمین اتاق خودت بندازی ازت میخواهند تا لباست را از روی زمین اتاقت برداری و درون کشوی اتاقت بگذاری. یعنی اختیاری از خودت در مورد لباس خودت روی زمین اتاقت نداری. یا اگر داری قدر کس موش ریز است. همه‌ی این‌ها باعث می‌شود فکر کنم این خانه‌ی آن‌ها است نه من. ممکن است لوس به نظر برسم ولی همینی است که هست. سه ساعت، یعنی از پنج و بیست دقیقه تا دقیقاً هشت و نیم. چون باران آمده بود و اتفاقاً آقای قالیباف عنتر، که دوست دارد وقتی بزرگ شد رییس جمهور بشود هیچ فکری برای ترافیک نکرده و وقتی یک باران چسکی می‌بارد گه قضیه در می‌آید  و ابعاد چیزی که در ماتحت شهروند تهرانی فرو رفته عیان‌تر می‌گردد. معلوم می‌شود که واقعاً داری کجا زندگی می‌کنی و چرا. زندگی در ترافیک باعث می‌شود به گناهانی که کردم فکر کنم و فکر کنم چرا من قبل از این که ساکن تهران باشم، باید ساکن ترافیک باشم؟ در طول مسیر پنجاه و دو بار یک آهنگ را گوش دادم که نمی‌گویم اسمش چیست که خز نشود و سه بار هم دروغ تعطیل سهراب ام جی علیه السلام را گوش دادم که خز نمی‌شود. مگر من کجا به کی این‌طوری بد کردم که حالا باید به این شکل در ترافیک بمانم؟ و این آدم‌هایی که در تحمل کردن ترافیک با من سهیم هستند چی؟ آن‌ها چی کار کرده‌اند؟ و این طرز تفکر که اگر این اتفاق بد برای من افتاده پس لابد من بدی کرده‌ام قبلاً ، از کجا ریشه می‌گیرد؟ از مدرسه؟ اسلام؟ هردو؟ یا این یک چیز ذاتی و ذاتاً تخمی است؟
عموم زنگ زده بود و ازم خواسته بود تا من مادرم این‌ها را خودم به خانه‌ی خاله‌شهلا این‌ها ببرم، چون او می‌خواست دیرتر حرکت کند و نمی‌تواند. البته من از عموم انتظار نداشتم این کار را بکند. ولی مثل این‌که خودشان قرار مدارهایی گذاشته بودند. یکی چیزی که هست این است که پدر من با آژانس اصلا ً مشکل دارد. تا صحبت آژانس می‌شود می‌گوید آخر خدا را خوش می‌یاد ما این همه پول آژانس بدیم؟ نه خدا را خوش نمی‌یاد برای همین تو که پسر من هستی باید به گای ِ سگ بروی و دویست کیلومتر را از فرمانیه بکوبی بیایی این‌جا و ما را برداری ببری خانه‌ی دخترخاله‌ی همسن و سالم در اوین. همان کسی که در طول بیست و هشت سال زندگی ای که داشتی، بیست سالش را با هم قهر بوده‌ایم. و  الان دوباره بعد از بیماری سخت من دوباره باهامان خوب شده است. مادرم در مورد او می‌گوید که زن تنها و مهربانی است. اما باور کنید من روزهایی را به یادم می‌آورم که مادرم انقدر از دست خاله شهلا عصبانی بوده که ترجیح می‌داده اصلاً با این خانواده وصلت نمی‌کرده تا صرفاً او را نبنید. ولی حالا با هم عیاق شده‌اند و حتی با هم می‌روند دنبال کارهای بازنشستگی یا خرید از بازار، از جاهایی که جنس‌های خوب اما ارزان‌تر دارد.  در آن بیست سالی که ما همیشه با خاله شهلا قهر بودیم خانه‌ی خاله شهلا در سی و دوم گیشا و خانه‌ی ما در چهلم گیشا قرار داشت. اما ما الان این‌جاییم و او در درکه خانه گرفته و آشتی تر از همیشه هستیم. آخر چرا یک نفر باید برود اوین درکه خانه بگیرد.
وقتی دو ساعت گذشته بود و من هنوز به خانه نرسیده بودم تلفنم را برداشتم و از مادرم خواتسم تو رو خدا آژانس بگیرند و شاید اصلاً من برنامه‌ی خودم را داشته باشم. مادرم گفت او اصراری ندارد من بروم دنبالشان و من جوانم و آن‌ها همیشه به برنامه‌های من احترام گذاشته‌اند و الان هم می‌توانم بروم همان گوری که بوده‌ام. گفتم فکر می‌کنند من دروغ می‌گویم که توی ترافیک مانده‌ام؟ چرا همه فکر می‌کنند من دروغ می‌گویم. گفتم از هر کسی که فکر کند من دروغ می‌گویم متنفر می‌شوم حتی از کوچک‌ترین کسی که این فکر را کند هم متنفر می‌شوم. و دوست دارم کله‌ش را هم بکنم، البته برای اینکه مودب به نظر برسم افزودم البته به شرطی که پدر یا مادرم نباشد و برای همین کله کندنی در کار نیست اما خیلی آزرده شده‌م. گفت نه فکر نمی‌کند من دروغ بگویم و چرا مثل اصغر ترقه می‌مانم؟ گفتم خیله خب، بعد به این فکر کردم که از اولین خروجی صاف بروم سمت ظفر…اما دقایقی بعد دوباره تلفنم زنگ خورد و مادرم گفت که به سه تا آژانس زنگ زده و همگی گفته‌اند تا یک ساعت آینده ماشین ندارند. اما من خودم را ناراحت نکنم، چون آن‌ها که از شیش آماده و سیخونک نشسته‌اند و دیگر خسته‌شده‌اند پس چه بهتر که آهسته آهسته به سر خیابان بروند و صرفاً یک ماشین دربست بگیرند. گفتم نه خیر لازم نکرده بعد سر هم داد زدیم. او گفت اصلاً لازم نکرده بیایم. چون او هیچ جا نمی‌رود، حتی کوچکترین جایی، چه برسد به خانه‌ی خاله شهلا. آخر پدرم گناه دارد با آن کندی حرکت و این‌ها پیاده تا سر خیابان برود ضمن اینکه دم خانه‌ی ما نور مناسبی وجود ندارد که بشود با خیال راحت پیاده‌روی کرد. در حقیقت کیفیت نوره، فقط به کار خفت‌گیرها می‌آید و دخترپسرهایی که ماشینشان را در تاریکی پارک می‌کنند تا در فراغ مال، همدیگر را ببالند. نزدیک پل آزمایش شده بودم که دیدم آب باعث شده چند نفر غرق شوند، و پلیس آن منطقه را بسته. مجبور بودم هم مسیرم را عوض کنم و هم بیشتر به هر کس که جلویم بود و به خاطر ترافیک کند راه میرفت فحش خوارمادر بدهم. و در ضمن هر کس می‌خواهد به قالیباف برای انتخابات ریاست جمهوری یا هر سیرک دیگری رای بدهد یک قدم بیاید جلو تا سیلی‌اش را بخورد. همین موقع مادرم برای بار هفدهم زنگ زد و گفت که خسته شده و دیگر لازم نیست بیایم، من که با دیدن آب فراوان و جسد‌های غوطه ور در آن در کف خیابان ، یادم افتاده بود خیلی هم شاش دارم گفتم فکر می‌کند به من دارد خیلی خوش می‌گذرد؟؟ چون واقعاً حوصله نداشتم بروم خانه و بحث کنم سر اینکه بروند یا نروند که آخر هم می‌خواستند بروند و اتلاف وقت من را آن قدر عصبانی می‌کرد که می‌توانستم شکل ابر قارچ شکل بمب اتم که ژاپن که یوکوهاما را گایید بشوم. مادرم هم کمی سرم داد زد و گفت که مرده شور اخلاقم را ببرند. و اضافه کرد بخت النصر.

وقتی رسیدم خانه شاشیدم و کله‌م را شستم.

گفتم بریم. پدرم آمد پایین و گفت که کجایش را یارو تعمیر کرده و ماشین اصلاً فرقی با قبلش نکرده و سرت را کلاه گذاشته و توئم مثل گاو هر چی پول خواسته بهش داده‌ای در حالی که من خودم این ماشین را پارسال تعمیر کرده بودم و تو معلوم نیست چه بلایی سر ماشین می‌آوری. فقط سوارش می‌شوی؟ این که نشد رانندگی. یک آجر هم بگذاری روی آن پدال می‌رود. گفت چرا همین خیابان را بالا نمی‌روم تا بخوریم به اوین؟ گفتم این چمران نیست. این شیخ فضل الله است. مادرم به پدرم گفت اگر می‌خواهد سرسام بگیرد ادامه دهد. پدرم از مادرم خواست دخالت نکند. پیچیدم تو حکیم و انداختم تو چمران. پدرم گفت بچه چرا راه را دور میکنی همان چمران را می‌رفتی بالا. گفتم بابا چمران اینی است که الان توشیم و آن یکی حکیم بود و دیگر ممکن است بالا بیارم اگر یک کلمه دیگر راجع به چمران حرف بزند چون سه ساعت هم پشت فرمان بوده‌ام و تنها کاری که بعد از سه ساعت پشت فرمان بودن و در ترافیک رانندگی کردن می‌توان کرد بالا آوردن یا مردن است. گفت این چه طرز صحبت کردن است و مثل اینکه چند وقت است تو دهنی نخوردم و ناراحتم…اما نتوانست جمله‌اش را تمام کند چون افتادم توی دست انداز و پدرم از آن آه هایی‌ش که یعنی من خیلی ترسیده‌ام کشید و مادرم گفت لا اله الی الله بچه اعصاب نداری نشین پشت فرمون و یک صدای خیلی بدی هم از کمک ِ عقبم آمد. پدرم گفت زخم و زیلی شدیم. پس فردا می‌گن کجا بودید؟ تصادف کردید؟ می‌گیم نه، اوین بودیم. می‌گن زندان؟ می‌گیم نه خونه شهلا، کسراخان هم بردمون. مادرم خندید. بزرگترین سلاح پدرم در طول این تقریباً سی سال زندگی مشترک این بوده که توانسته گاهی -فقط گاهی – مادرم را بخنداند.بعد یادگار به درکه را بسته بودند و من مجبور شدم تا کوی فراز بروم و دور بزنم مادرم گفت باید از سئول میرفتم و حرف گوش نمیکنم . این سری انداختم توی سئول  ولی از سئول به درکه هم بسته بود و واقعاً دلم می‌خواست گریه کنم. و فکر کنم مادرم هم بدش نمی‌آمد گریه کند. اولش مادرم خاله شهلا را گرفت تا او برایمان توضیح دهد از کدام مسیر بیافتیم توی درکه  ولی من حاضر نشدم صحبت کنم و خودم را لوس-بهتر بگم، عن- کردم برای همین کمی کس چرخ زدیم و بیشتر گم شدیم، البته میشد چمران را تا آخر رفت بالا و از دم ولنجک رفت اوین اما آخر این خیلی کار عبثی بود مگر می‌شود به همین راحتی یک مسیر را بست و یک تابلو هم نزد؟ بله می‌شود. برای همین دو باره گه خوران زنگ زدم به خاله شهلا ولی او اسم خیابان ها را بلد نبود. میگفت دم زندانی؟ میگفتم آره میگفت خب برو راست بعد چپ بعد راست. میگفتم راست؟ یعنی بیست و چهار متری؟ میگفت نه. میگفتم راست زده بیست و چهار متری. گفت نه بیست و چهار متری نه. گفتم پس چپ؟ گفت نه راست. گفتم خاله جان خودم پیدا می‌کنم. همه‌شان واقعاً با هم فامیلند.

پیدا هم کردم، اما حوصله ندارم بنویسم چه‌طور.

خیلیا میون ماها هستن که فکر می‌کنن زندگی چیزی جز یه شوخی نیست

یک زمانی پدرم حتی از این هم بدتر راه می‌رفت. قبل از عمل، حرکتش دچار مشکل شده بود. خوب راه نمی‌رفت و پایش را روی زمین می‌کشید. و چون پدرم عادت دارد شب‌ها بی‌خواب شود و برود بنشیند روی مبل و سیخونک سیگار بکشد یا گل وسط هندوانه را از جا در بیاورد و فردا صبحش حاشا کند یا درهای کابینت‌ها را بکوبد به هم، تا داد مادرم را در بیاورد. به هر حال اگر بی‌خواب می‌شد برای رسیدن به این مراکز، نیاز داشت تا راه برود. وقتی پدرم راه می‌رفت یک صدای بسیار عجیبی تمام خانه را فرا می‌گرفت، صدای راه رفتنش. درست مثل یک جریان ِ ماورایی هر بار پدرم بی‌خواب می‌شد من هم از خواب می‌پریدم، برای همین این چیزها یادم مانده. صدای راه رفتن پدرم روی فرش مثل کشیده شدن صدای جاروی رفتگر روی آسفالت بود. جاهایی که فرش تمام و سرامیک شروع می‌شد صدای راه رفتن پدرم نمی‌آمد، برای همین اگر صدای راه رفتن پدرم نمی‌آمد این یعنی این که رفته بود سر یخچال، اگر صدا برای مدت کوتاهی قطع می‌شد و بعد دوباره به گوش می‌رسید و بعد باز قطع می‌شد و چند ثانیه بعد دوباره به گوش می‌رسید یعنی پدرم رفته روی تخت طاووس نشسته تا سیگار بکشد. من از این‌که از خواب بپرم شکایتی نداشتم، حتی خوشحال هم بودم که حس و غریزه‌م خوب عمل می‌کند. چون پدر م آن روزها زمین می‌خورد. منظورم زمین خوردن فیزیکی است، نه زمین خوردنی که مجاز از بدبختی یا چیز دیگری باشد. که البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم تفاوتی هم نمی‌کند. یک بار پدرم رفته بود حمام و من خانه نبودم، وقتی رسیدم دیدم به پشت افتاده کف حمام. یعنی مثل لاک پشت، و بعد هم نتوانسته بود بلند شود، دوباره مثل خود لاک پشت. و این تعبیر لاک پشت را هم خودش گفت. چون همیشه اغراق می‌کند معلوم نشد راست می‌گوید یا دروغ که دو ساعت به همان وضع افتاده. ولی به هر حال افتاده بود و نمی‌توانست بلند شود. من زورم نمی‌رسید بلندش کنم. بعضی وقت‌ها وقتی یادم می‌افتد که پدرم لخت افتاده بوده کف حمام، و من نمی‌توانستم بلندش کنم، از این تصویر عقم می‌گیرد. اما این تصویر که همیشه با من هست، پس چرا به آن عادت نمی‌کنم تا عقم نگیرد؟ نمی‌دانستم از کجا بلندش کنم، از کمر گرفتمش و کمر خودم داشت له می‌شد. دستش را گرفت به دیوار و سعی کرد راست بایستد. پدرم هم هیچ توانی نداشت، یعنی توموره کاملاً حرکت کردنش را مختل کرده بود.  وقتی بلندش کردم آب داغ را باز گذاشتم و گفتم که می‌خواهد دوباره حمام کند؟ گفته بود دیگر گه بخورد حمام کند. بعد ازم خواسته بود بروم بیرون. حوله‌ به تن نیم ساعت روی تختش نشسته بود و زل زده بود به  قالی‌چه‌ی نقش ماهی ِ قهوه‌ای و سبز کف اتاقشان، بعد گرفته بود خوابیده بود. پدرم بعد از این اتفاق عوض شده بود. من بعد از این اتفاق رفته بودم بالا پشت بام خانه و سعی کردم مردانه و موقر گریه کنم. اما موفق نشدم و موقر از آب در نیامد. آخرش نشستم کف زمین و خاک برسر بازی در آوردم.

حالا ریشش را هم نمی‌زند و حوصله ندارد. البته داداشم بعضی وقت‌ها با ترفندهایی چون راه انداختن دعوا و اعمال زور موفق می‌شود مجبورش کند اما من کسی را مجبور نمی‌کنم. گفتم ریشت را نمی‌زنی؟ گفت می‌زند. اما نگفت کی. بعد در مورد ماشین حرف زد و اینکه چرا پس انداز ندارم و یک بار شد ده هزار تومن ببرم بریزم تو حساب جوانان مسکن؟ پس من اسب هستم که نمی‌خواهم بهم وام تعلق بگیرد. گفتم چقدر وام می‌دهند. چهل تا؟ خیله خب با چهل تا یک مستراح هم نمی‌توانی در گه‌ترین جای تهران بخری. گفتم دوست ندارم مثل تو و مامان همه‌ش قسط بدهم. گفتم از قسط بدم می‌آید و دیگر عقم می‌گیرد از قسط. و برای همین بهتر است راجع به قسط با من صحبت نکند چون من دشمن شماره یک قسط هستم و وقتی یکی می‌گوید قسط دوست دارم هر جا که هستم بکشم پایین و یک فصل برینم.  و آیا متوجه منظورم می‌شود؟ انگار داشت یک مزه‌ی مبهمی را در دهانش مزه مزه می‌کرد. غالباً نمی‌شنود بقیه چی می‌گویند، شاید چون اهمیتی هم ندارد، برای همین زل می‌زند به دهان که لب‌خوانی کند. و برای اینکه مطمئن شود سوالاتی می‌پرسد. مثلاً من اگر بگویم دارم می‌روم مهمانی. دوباره می‌پرسد داری می‌روی مهمانی؟ یا چیزی که شنیده را می‌پرسد، داری می‌روی دانشگاه؟ بعد مخاطب مجبور است حرفش را دوباره تکرار کند. وقتی لب‌خوانی می‌کند لب‌های خودش هم تکان می‌خورند. بهش گفتم دلم می‌خواهد از ایران بروم چون احساس می‌کنم این جا جز تباهی چیزی انتظارم را نمی‌کشد. و من کاملاً سرخورده هستم و با این سرخوردگی نمی‌توانم زندگی کنم و تحمل همه جای این شهر برایم مشکل است. گفت چرا مشکل است؟ چرا این طوری فکر می‌کنم؟  خیلی دوست داشتم بگویم فکر می‌کنم نوع زندگی کردن هم ارثی باشد. اما گفتم چون در آمد این‌جا پایین است و من دیگر نمی‌توانم با آدم‌های دور و اطرافم درست ارتباط برقرار کنم. بیرون رفتن و حرف زدن با ادم‌ها برایم مشکل شده و دیگر حوصله‌ی هیچ چیزی را ندارم. دوست داشتم بیشتر توضیح بدهم اما من و پدرم در مکالماتمان از جمله‌های کوتاه و کوبنده استفاده می‌کنیم. گفت این چیست که تنم کرده‌م و خجالت نمی‌کشم؟ بعد سعی کرد روی تی‌شرتم  را بخواند برای همین چشمانش را جوری کرد انگار آفتاب چشمش را زده. گفتم نوشته آی لاو اِن وای. یعنی من نیویورک دوست دارم. گفت خودش می‌داند یعنی چی. گفتم این که خیلی قشنگ است. گفت از سنم خجالت نمی‌کشم؟ گفت که دوران آن‌ها انقدر مردم مریض بودند که اگر یک جواب قرمز هم می‌پوشیدی ده نفر انگشتت می‌کردند، می‌گفت که او خودش ده تا جوراب قرمز داشت اما توی مدرسه جای جوربا قرمز نبود. اما پدر من مدرسه نمی‌روم. یعنی الان چی؟  فکر کرده من بروم توی خیابان انگشتم می‌کنند؟ پدرم گفت که آقا باشم. و آقایانه رانندگی کنم. و کسی را هم حامله نکنم. گفتم ماشین ندارم.
کاش با این حال که پدرم درست لُد نمی‌شود می‌شد سِیوش کرد.

خوشگلا آبدیده‌ن

اما ماتیز خوشگل نیست.

دفعه‌ی سوم چهارمی که پشت ماتیزمون نشستم بود که تصادف کردم. تعطیلات بین دو ترم بود. من از آن‌هاییش بودم که خیلی دیر به دیر بر می‌گشتم شهرم، یعنی خب خرجم هم زیاد می‌شد و ضمن این‌که نبودن من کمی فضا به برادرم می‌داد و محیطی در خانواده پیش آمده بود که واقعاً به این نتیجه رسیده بودند که فرزند کمتر زندگی ِ بهتر. ولی به هر حال بین دو ترم را برگشتم تهران، اصفهان ماندن هم خرج داشت و  من دیگر تا وقتی هیچ پولی جز سه و پونصد تومن برای برگشت به تهران با اتوبوس سیر و سفر و دو تومن برای گرفتن آژانس از بیهقی برایم باقی نمی‌ماند فکر برگشت به سرم نمی‌زد. در ثانی ما هم انسان بودیم و احتیاجات و عواطف انسانی داشتیم و حالا درست است که احتیاج داشتیم به ماشین لباس‌شویی و دیت گذاشتن با کیس‌های توی تهران، واقعاً دلمان تنگ هم می‌شد. ما دلمان رانندگی می‌خواست و به اندازه‌ی کافی با شورلت نوایمان ویراژ نداده بودیم که فروختندش. شورلته را هم پدرم فروخت به شادکام پسرخاله‌ی اقبال خانم، زن ِ برادرش. حالا شادکام در ده قسط می‌خواست پول بدهد و دو قسط آخرش را هم نداد و بعدش هم کلی پدرم هر جا رفت پشت سر شادکام گفت که خیلی ازگل است و اصلاً او اشتباه کرده که به این آدم خوبی کرده که این همه قسط بندی و کوفت و زهرمار سر ِ آن ماشین دسته گل که مادرم صداش می‌زد عنمرغی-چون کلاغ‌ها و نه مرغ‌ها از فراز یک کاج رویش می‌ریدند-، کرده و امیدوار بود روزی به گوشش هم برسد اما نمی‌رسید چون ما اصلاً با اقبال‌خانم این‌ها در ارتباط نبودیم و نیستیم، حتی سالی ماهی، حتی دو سال یه بار، حتی پنج سال یه بار. برای همین هر بار می‌رفتیم شمال وقتی نزدیک اگر اشتباه نکنم اوشن که می‌شدیم می‌گفت بزن کنار ببینم این شادکامه این‌ورا هست یا نه. آخر شادکامه مگر سگ ولگرد است که سمت اوشن برای خودش ول بچرخد. شادکام این‌ها خانوادگی یکی دو رستوران و تعمیرگاه آن‌جا داشتند. پدرم می‌گفت اگر یک وقت تعارف کردند ناهار را همین‌جا بخوریم نخندین بگین هه هه هه هه باشه، بخوریم. چون غذاش کثافت خالی است. من دیدم، من می‌دونم، کثافت خالی است. بعدش پدرم با مشورت مادرم این ماشین را خریده بود. مادرم متاسفانه از شکل ماتیز خوشش می‌آمد. نمی‌خواست پراید باشد و نمی‌خواست دویست و شیش هم باشد. من درک می‌کردم که چرا نمی‌خواست پراید باشد اما واقعاً نمی‌فهمیدم چرا نمی‌خواست دویست و شیش هم باشد؟ چرا نمی‌خوای دویست و شیشه رو بگیری آخه چرا؟ ما همیشه دویست و شیش دوست داشتیم. ما دوست داشتیم دویست و شیش داشته باشیم. اما پدرم هم فکر می‌کرد ماتیز است که قشنگ است، ماشین سال اروپا است. این خوبه این قشنگه، این شیککه، این جمع و جوره، این برازنده‌ست.  اروپایی‌ها هم همه‌شون ماشین ریز سوار می‌شوند و دویست و شیش یه جوریه. آخر چه جوری است پدر من، چه جوری است؟ دویست و شیش چه جوری است؟ ماتیز درست در نقطه‌ی مقابل دویست و شیش است یعنی ماتیز باریک و دویست و شیش پهن است، ماتیز چشم درشت و دویست و شیش چشم بادومی است، ماتیز با میم شروع می‌شود اما دویست و شیش با دال. اما وقتی نشستم پشت ماتیزه حال کردم. یعنی می‌خواهم بگویم یک ماشین فوق‌العاده نرم را در سال هشتاد و دو تصور کنید، خب…کردید؟ خب حالا کمی وازلین هم بهش بزنید. این بود ماتیز. پدرم در وصف آن تصادف تا سال‌ها بعد می‌گفت یک دفعه نشادرش زدن پاشد اومد تهران رفت خیابون پیروزی ماشین رو له و لورده کرد، برگشت اصفهان. پدرم همیشه به بدترین حالت یک چیز می‌اندیشید و می‌اندیشد و خواهد اندیشید. حتی مادرم خشک شدن کاکتوس‌ها را به انرژی منفی که پدرم  می‌فرستد نسبت می‌داد. اما من می‌گفتم ماما ببین، انرژی منفی کاکتوس رو رشید می‌کنه نه خشک. اما مادرم حرفم را باور نمی‌کرد. حتی بامبوها، اولین بامبو ها در خانه‌ی ما زرد شدند، مادرم گفت کار پدرت است، نگاهشان می‌کند خشک می‌شوند. شت، مادر ِ من آخر این چه حرفی است مگه بابا جادوگر است؟ پدرم را و بدبینی‌ش را می‌گفتم. اگر کسی را در حال بادکنک باد کردن ببیند بهش تذکر می‌دهد که مواظب باشد زیاد باد نکند چون ممکن است بادکنکه بترکد و ترکشش برود توی چشم کسی و موجب کوری شود. یا مثلاً وقتی بنزین هنوز یک خانه تا اتمام فاصله دارد -یک خانه یعنی خیلی یعنی صد و بیست کیلومتر تا روشن شدن چراغ بنزین، که تازه خود چراغ بنزین هم سی چهل کیلومتر را سوپورت می‌کند- می‌گوید بنزین ممکن است تمام شود و توی خیابان بمانی و آن‌وقت لات و لوت‌ها جیبت را بزنند. اگر این اتفاق می‌افتاد و لات و لوتی خفتم را می‌گرفت بهتر بود مرا بکشد چون بعدش پدرم می‌خواست تا سه سال هر هفته کارناوال ِ نگفتم؟  نگفتم ؟ راه بیندازد. ولی به حال منفی‌بافی‌های ذهن او در روز تصادف همراهی‌م می‌کرد و از همان بدو امر که رفتم بیرون و او از روی کاناپه‌اش -همان تخته که از جمعه بازار خریده و فکر می‌کند شاهکار است و اگر رویش بخوابد شاهکار تر هم می‌شود- چشمانش را باز کرد و دید من دارم آماده می‌شوم که برم بیرون، گفت کجا ان شا الله؟ گفتم بیرون، گفت ماشین رو نبریا، گفتم نه، ولی بردم، تا زمانی که شرق تهران را ذره ذره کشف می‌کردم و می‌فهمیدم که بعد از تخت طاووس تهران تمام نمی‌شود …یک حس شومی در من ریشه می‌دواند. چند بار نزدیک بود تصادف کنم. هر چی می‌پرسیدم پیروزی کجاست بهم می‌گفتند برو. اینقدر رفتم تا بافت شهری کاملاً عوض شد و حتی اتوبوس‌ها برقی بودند. واقعاً ریده بودم زیرم وقتی اتوبوس برقی دیدم. واقعاً ریده بودم زیرم. البته من یک دوستی داشتم که بچه‌ی پیروزی بود، اما از اتوبوس‌ها حرفی نزده بود. و وقتی به مادرم این‌ها می‌گفتم فلانی بچه‌ی پیروزی است می‌گفتند اَ چه‌طوری از آن طرف تهران می‌آید این طرف مدرسه؟ حالا من فکر می‌کردم تهران دیگر یک جایی تمام می‌شود. فکر می‌کردم این‌ها باز دارند بی‌خودی شلوغش می‌کنند. اما تمام نمی‌شد.

دختره را سوار کردم، واقعاً بد کوفتی بود. آن دوران هنوز سیصد وشصت وجود نداشت اما اورکات بود، سال هشتاد و دو سامان ویلی بچه‌معروف بود و هست و خواهد بود. سامان ویلی ما دوستت داریم و اگر دوباره بخوانی آن روز روز ِ عید ما است پسر. من روی سی دی منم یک سری رپ ِ بی کیفیت فارس ریخته بودم و سی‌دی منم سونی بود و خیلی خفن بود و فن‌آوری اترک تری پلاس داشت که اگر سونی آن را با بقیه‌ی بازار شر می‌کرد بساط ام پی تری همیشه برداشته می‌شد اترک تری پلاس اجازه می‌داد تا آهنگ‌های بیشتری روی سی دی داشته باشید. اما سونی انقدر گه و تمامیت طلب بود که این کار را نکرد و کلاً سی دی می دی از مُد افتاد. این سی دی من را با کار کیت وصل می‌کردم به ضبط. دو تا از ترک‌های سی‌دی آن روز را خوب یادم هست یکی آجیلیای سامان ویلی و یکیش هم دیو بود که الو الو دستا بالا بیلاخ به راهبه‌ها -در ادامه‌ی شوخی با مسیحیت ِ باجنبه حمایت حمایت!- دستا بالا را خوانده بود. و داشتم آجیلیا را گوش می‌کردم که سوار ماشینم شد و متاسفانه دوست ندارم کسی را مسخره کنم اما شبیه مینی ماوسی بود که سعی می‌کرد مثل میزی الیوت رفتار کند. بعد یک آن هم فرمانیه گفتن از دهانش نمی‌افتاد. انقدر عصبانی بودم که بهم نگفته بود پیروزی جای ِ به این دوری است و از این هم عصبی بودم که چه‌طوری این لکه‌ی ننگ را از پرونده‌ام پاک کنم که نفهمیدم یک پژو از جلوم رد شده، زدم به پژوئه، پژوی پونصد و چهار، پژوئه هم چرخید و کونش خورد به کون یک پیکانه که در پارک بود، شاسی ِ پیکانه کج شد. و قبلش یکی روی صندوق عقبش نشسته بود که خدا را شکر تیز بازی در اورده بود و قبل از برخورد خودش را نجات داده بود. بعد دختره را فراری دادم و کل فامیل‌های صاحب پیکان با پسرخاله‌ها، عمو زاده‌ها و پدربزگ خانواده احاطه‌ام کردند و دورم حلق زدند و اگر توپ داشتند می‌توانستند گوجه بازی کنند. اما نداشتند. برای همین شروع کردند به هول دادنم.

من که از تصور خشمگین شدن بابام عن تو کونم آلاسکا شده بود رفتم نجاری ِ محل و زنگ زدم به عمو مهرزادم که او هم کرج سر ِ ساختمان بود پس پسرش شایان را فرستاد پیشم که تنها نمانم. خلاصه انقدر جر خوردیم، انقدر جر خوردیم ، بعداً می‌گم چه‌طوری جر خوردیم…تازه این‌ها  کروکی افسر را هم قبول نکردند و ازم شکایت کردند و مثل اینکه بیمه نکرده بود پدرم ماشین را و هنوز ماه بعد باید بیمه می‌کرد و برای همین خیلی خرجش شد و من تا اخر عمرم تقاص پس دادم سر این که انگار نشادر زده باشند بهم آمده باشم تهران ماشین را برده باشم پیروزی به گا داده باشم و برگشته باشم اصفهان.

حصارک

نمی‌دانم اواخر سال هشتاد و هفت  یا اوایل سال هشتاد و هشت بود، این‌که قبل انتخابات بود یا بعدش را هم نمیدانم، با این‌که همه چیز به قبل و بعد از آن تقسیم می‌شود. این‌که  با کی بودم را هم نمی‌دانم و اصلاً چه‌طور است بی‌خیال تعریف کردن این چیزی که می‌خواهم تعریف کنم اما هیچی ازش نمی‌دانم بشوم. اما می‌دانم وایستاده بودیم دم در حراست دانشکده مدیریت، و داشتیم راجع به آن دختره که ب‌ام‌و اش را می‌آورد بالا، صحبت می‌کردیم. چون آن روزها تو سر سگ می‌زدی ب ام و نمی‌ریخت بیرون و پورشه را هم هنوز باید توی ماهواره یا نید فور اسپید می‌دیدی. همان دختره که دختر خوشگلی هم بود و هم ورودی خودمان هم بود اما هتل‌داری می‌خواند و چون رشته‌هایمان خواهر برادر بودند به هر حال همدیگر را از دور می‌شناختیم. اما من که یادم نمی‌آید که یک بار هم با هم سلام‌علیک کرده باشیم چرا که من خیلی خودم را می‌گرفتم و فکر می‌کردم همه اینا یه طرف من هستم یه کس جدا وقتی می‌رفتم دانشگا میدیدن پسر شجاع. به هر حال من سه سال از هم ورودی هایم یعنی از اکثرشان بزرگ تر بودم. چون قبلش دو سال در اصفهان وقتم را هدر داده بودم و یک سال هم که پشت دیوار کنکور کس موش چال می‌کردم. او هم به نوبه‌ی خودش می‌داسنت خوب است. و برای همین هیچ‌وقت ارتباطی شکل نمی‌گرفت. هی هم بهتر است دانشکده دانشکده نکنم چون واقعاً که دانشکده نبود، کلاس‌های ما اولش علوم انسانی و فیزیک پلاسما تشکیل می‌شد. یکی همان بر خیابان بود و دیگری را باید اتوبوس سوار می‌شدی آن هم نه یکی که دو تا، می‌رفتی سمت فنی‌ها. دخترهای کلاس عاشق پسرفنی‌ها بودند چون بچه‌های خودشان همگی یک مشت کور و کچل بودند. حال آن‌که در تمام جاهای دنیا فنی‌ها خودشان جزو کور و کچل‌ترین قشرند. ولی به هر حال مرغ همسایه برای آن‌ها قو بود. بعداً دانشگاه تصمیم گرفت حالا که انقدر دانشجوی مدیریتی اقتصادی دارد سوله‌ای که خوابگاه کارگرانش بود را تبدیل به یک دانشکده‌ی کوچ و جمع و جور ِ مجهز به دستشویی کند.

داشتیم راجع به دختره صحبت می‌کردیم و من خودم دوست دختر داشتم. و همه جا مثل جان لنون و یوکو اونو تو کون هم بودیم و دیگر گندش را در آورده بودیم و می‌دانستم که روی اعصاب خیلی‌ها و در عین حال مورد علاقه‌ی عده‌ای هستیم به خاطر استقامتمان و به هر حال دانشکده‌ی ما یک سوله‌ی کوچک بود که همه تقریباً هر روز همدیگر را تویش می‌دیدند و تحمل می‌کردند. با این‌حال، با این‌حال که من خودم دوست دختر داشتم و دوست‌دخترم هم بهترین دختری بود که می‌شد داشت من خودم را محق می‌دیدم که راجع به ب‌ام‌و سوار شدن این دختره حرف بزنم و نظرات کارشناسی ارشدم را با دیگران قسمت کنم.

برای همین دم حراست نشسته بودیم روی نیم‌کت. دیدم دارن راجع به اون دختره حرف می‌زنن پس منم برگشتم گفتم سیاوش این دختره که ماشینشو اون‌جا پارک کرده رو- وبا دست به محل مورد نظرم اشاره کردم- می‌شناسی؟ گفت آره دیگه الان صحبت همونه، همین که اسمش فلانه و فامیلیش هم فلانیه و اینا؟ گفتم آره. گفت خوشگله به نظرت؟ گفتم بد نیست. ولی نه تنها بد نبود که خیلی هم خوب بود و از سر اون دانشگاه هم زیاد بود و باید می‌رفت هنرپیشه‌ای چیزی می‌شد حالا گیرم هم که دماغش رو عمل کرده بود، شما هم برو عمل کن اگه ناراحتی. گفت دوست پسر داره. گفتم کسخل فکر کردی من دارم آمارشو می‌گیرم ولی من دارم آمارشو نمی‌گیرم. واقعاً هم آمار نمی‌گرفتم ولی خب خوشم می‌آمد که راجع بهش حرف بزنم. یعنی دیگر من سال آخری بودم و درست نبود وقتم را صرف این مهملات کنم من باید به ارشد گرفتن و به خارج رفتن و به مدیریت صحیح رابطه‌ی ناصحیح فکر می‌کردم پس همه‌ی این مزخرفات برای چی بود؟ در همین حین چند تا دختر دیگر هم از دختر‌های غمگین و عاصی با پوست‌های تیره آمدند و آن‌طرف ترک نشستند و من حواسم را جمع کردم، چون آن‌وقت‌ها وقتی یک دختر در نزدیکی‌م  بود حواسم جمع می‌شد که گه نزنم و آپشن دیگر نصب شده روی مغزم این بود که با حواس جمعم جوری رفتار می‌کردم که انگار حواسم نیست. و برای این‌که نشان دهم چه‌قدر حواس پرتی دارم صحبتم را از آن دختره ادامه دادیم . با اون پسره بهم زد؟ آره بهم زد. چرا بهم زد؟ چون ازش سر بود؟ زیاد هم سر نبود. چرا بود. چقدر سر بود؟ چه فرقی می‌کنه چقدر مهم اینه که سر بود. ولی از نظر من نبود. به نظرت سگ بیشتر می‌رینه یا گربه؟ رو عن من اسکی نرو. عن نامحدودی داری.  پسره‌م مایه‌دار بود. آره بابا. اینا تبریزی بودن دیگه، از تبریز اومده بودن، از اون پولدارای تبریز بودن. نمی‌دیدی حرف نمی‌زد؟ چه ربطی داره؟ چون می‌ترسید لهجه‌ش پیدا شه. لهجه داره؟ آره بابا. حالا مگه بده، لهجه داداش؟  من لهجه دارم؟ کَوَربندی.  دل پیروش هم لهجه داره. قیافه‌ش خوبه یارو. قدش بلنده. دافا قد بلند دوست دارن. ما ها که کیری پیری ایم. گه نخور تو کیری‌ای نه من. من اگه قدم یه هوا بلند تر بود بهتر بود، برای همه بهتر بود. برای دوست دخترم هم بهتر بود. برای خودم هم بهتر بود. مطمئن باش برای شماها هم بهتر بود. این یارو -دوسپسره-هم کسخل بود، سر کلاس تنظیم عکس کس‌های مریض رو که نشون دادن از حال رفت. آره. کسخل نبود، حساس بود. حساس یا کسخل. فکر کن از حال بری. عادت نداشته. یعنی ماها عادت داشتیم، کس نگو. خیلی می‌خنیدیدم و از بی ادبی خود شرمگین نبودیم چون وقتی فحش می‌دایدم ولوم صدایمان را کم می‌کردیم و وقتی جریان می‌گفتیم ولوم صدا را تنظیم می‌کردیم باز. و ما ولوم صدا تنظیم کنندگانی بودیم که می‌توانستیم باشیم. گفت اتوبوس اومد. آره، بعد دوست دخترش از کلاس آمد و باید می‌رفتیم و حتی گروه دخترهای کمی آن‌طرف‌ترک هم همراه ما آمدند که سوار اتوبوس شوند و من دیدم یکی از آن‌ها خیلی به من نگاه می‌کند، انقدر که می‌خواستم برم جلو بگم همدیگر را کجا دیدیم؟ گوشی اش را از کوله‌اش در آورد و گقتم شت باید شماره بدم در حالی که دوست دختر دارم پس شماره نمی‌دم و البته نمی‌گم که دوست دختر دارم، اصلاً شاید آشناست برو ببین چی می‌خواد بگه اگر از بالا می‌دیدی نقطه‌ای را می‌دیدی که دارد می‌رود سمت اتوبوس اما بعد یکهو در جهت برعکس شروع می‌کند به رفتن سمت نقطه‌ای که عقب تر از او قرار دارد.  با دست موهایش را برد کنار دیواری که مقنعه کنار گوشش ساخته و پای ِ موبایل از دوستش خواست تا بیاید چون اتوبوس آمده است، و اضافه کرد که بدو، داری میای؟ بیا. بعد همان دختره که ب ام و داشت از در دانشکده ای که ما چند ثانیه پیش دمش نشسته بودیم آمد بیرون و موبایلش را بست. اگر از بالا می‌دیدی آن نقطه‌ای که به سمت نقطه‌ی پشت سرش تغییر جهت داده بود دو باره به سمت اتوبوس تغییر جهت داد و این بار با سرعتی خیلی بیشتر هم به اتوبوس نزدیک گشت. با این‌که شاید خجالت هم نداشت اما خونریزی داخلی کردم از خجالت. رفتم توی اتوبوس خلوت  و روی صندلی‌ای پشت به همه نشستم و فقط پرده‌ی آویزان شده روی شیشه‌ی عقب اتوبوس را می‌دیدم که رویش نوشته شده بود یا قمر بنی هاشم. تند تند آهنگ‌هایم را بالا پایین کردم و اتفاقاً رسیدم به خروس همسایه پرید رو مرغم، اومدم بجنبم کرد کیونِ مرغم.

Chitty chitty baby When your nose is in the nitty gritty, Life could be a little sweet, But life could be a little shitty

دلیل این همه مسجد ساختن چیست؟
چند وقت پیش که ماشینم خراب بود -و هنوز هم هست و احتمالاً خواهد بود مثل بقیه‌ی چیزهای توی زندگی آدم‌ها که دیگه می‌شود اسانس ، مثال ما از اون خونواده‌هایشم که توی لوازم الکترونیک و مکانیکی شانس ندارن – توی حکیم پیاده شدم و از روی پل عابر رد شدم تا برسم به گیشا. یک زمان در عنفوان کودکی من در همین منطقه گشت و گذار می‌کردم و ملخ آتیش می‌زدم یا وقتی برف می‌امد می‌رفتم توی برف‌ها غلت می‌زدم که خب رفت و آن دوران گذشت. اتفاقاتی در طول روز کاری‌م برایم افتاده بود که تحملشان برایم ناممکن بود. فکر پایان‌نامه‌م بودم، فکر مادرم بودم چون تازگی دست‌هایش می‌لرزد، فکر پدرم بودم و فکر می‌کردم چرا این‌طوری شد؟ فکر داداشم بودم، فکر می‌کردم حالا این بچه چه‌طوری از این مملکت برود؟ از این فکرهای کلیشه‌ای می‌کردم چون آدم کلیشه‌ای ای هستم، با این حال چون در مقابل شرایط خانوادگی‌م کاری از دستم بر نمی‌آمد آن‌ها را فراموش کردم و فقط فکرم را روی شرایط کاری‌م -که نمی‌توانم اشاره کنم چیست چون خطر اخراج، کارشکنی، اجرا گذاشته شدن سفته!! و کون محل شدن توسط مدیران وجود دارد، خدا میداند دردناک است یک مدیر کون محلت کند،  آخر دلیلی ندارد یعنی کارمندِ جز که کون محل ِ خدایی هست، نیست؟ حضرت عیسی هم حواریون را و حتی آن یهودای اسخریوطی خائن را هیچ موقع کون محل نمیکردند و حتی اگر کون محلی میکردند هم یواش کون محل می‌کردند نه سریع و اگر کون محلی هم می‌دیدند، این رویشان را هم پیش  می آوردند و میگفتند حالا این ورم را هم کون محل کن و راستش من خیلی دوست دارم با دین خودم شوخی کنم تا با دین دیگران ولی خب طرفداران دین من صفیر کشیده و سفیر می‌کشند و سال هاست تشویق به جنگیدن می‌شوند و ما هم گردن نحیفی داریم از مو نازک تر و با باجنبه‌ها شوخی می‌کنیم از این به بعد پس از خداوند و خانواده‌ی محترمشان مریم خانوم و آقا عیسای گل؛ تشکر میکنم پیشاپیش و پساپس، راستی این کلمات برنده‌ی طولانی ترین جمله‌ی معترضه‌ی قرن هستند-متمرکز می‌کردم، پارانوییدم عود کرده بود، متن استعفایم را توی ذهنم نوشتم و گذاشتم روی میز و برای مدیرم توضیح هم ندادم که چم شده است. چون به کسی چه که من چم است. بعد نگاه کردم دیدم هنوز روی پلم، و یک نگاه به اتوبان حکیم غرب کردم. چه منظره‌ی دپرس کشی شده بود. من ِ جوان ِ سرگشته‌ی شکست‌خورده‌ی بی‌عرضه و روشنایی‌های شب، افسردگی پاییزی، مونوکسیدکربن، برج میلاد، داشتم پاره می‌شدم. چشم‌هایم داشت می‌سوخت. این حس اسم خزی دارد به اسم بغض، بله حس بغض داشتم. به سمت غرب یک نوار بزرگ و پهن از چراغ قرمز ماشین‌های رونده می‌دیدی و به سمت شرق چی؟ یک ردیف بزرگ و پهن چراغ‌ها زرد ماشین‌های آینده. احساس کردم عجب زندگی ِ پوچی است و بد نیست خودم را همین الان از بالای این پل پرت کنم پایین. اما اگر بیفتم روی یک ماشین چی؟ اگر به سرنشینان ماشینه صدمه بخورد و بزنم یکی‌شان را بکشم چی؟ به هر حال من هم برای خودم وزنی دارم، هفتاد کیلوئم. هفتاد کیلو کم است؟ نیست دیگر. اما اگر بعدش خودم زنده نمانم و بروند خِر پدر مادرم را بگیرند چی؟ یا حتی این حالت که اگر زنده بمانم و خِر خودم را بگیرند، این حالت چی؟ هر دویش اندازه‌ی هم  بد است. یا اصلا روی ماشین نیفتم، بیفتم روی آسفالت و نمیرم. آخر ارتفاعی هم که ندارد. ولی این شانس هست که یک ماشین با سرعت زیاد بهم بزند و کُس‌پلا شوم. آره این احتمال هست ولی ممکن است نمیرم و از گردن به پایین فلج شوم، و یک روز با ویلچر و دفتر و دستک بروم وسایلم را از سرکار بیاورم خانه و با ویلچر جویستیک دارم به همه با خشم نگاه کنم. این طوری هم تاثیر گزار است و هم باز هم تاثیر گزار است. ولی تمام زندگیم را صرف یک یا دو تاثیر گزاری ساده بکنم؟ مگر جاییم خل است. اصلاً ایده ی پرت کردن از بالای پل خوب نیست، یعنی شاید هم ایده‌ی خوبی باشد اما باید ارتفاع را لحاظ کرد. نگاه به این طرف و آن طرف پل کردم. کسی نبود. بهتر است حالا که کسی نیست کمی فریاد بکشم و بد و بی راه بگویم. مثل از کرخه تا راین می‌شود. اما من که مثل علی دهکردی به خدا اعتقاد ندارم، یعنی دارم ولی آن قدر ندارم که او را سرزنش کنم.
پس بهتر است چند عدد داد ساده بزنم. چند عدد آآآآآآِ معمولی.

وقتی این کار کردم در همان بدو امر صدایم گرفت و صوتی که از گلویم ساتع گشت گردید چرخید چیزی بین واق واق کامل سگ و قوقولی قوقوی ناقص خروس بود. این هم از داد. از این مضحک تر؟ اگر کسی می‌دید یا بهم می‌خندید چی؟ یا اگر فکر می‌کرد میمون درونم اختیار جسمم را در دست گرفته، در این حالت چی؟ پس خوب شد کسی ندید، اصلاً بهتر دیدم بروم و این‌جا نایستم چون احساس می‌کردم دارند تماشایم می‌کنند. وقتی از پل پیاده شدم، کسی بودم که حتی نمی‌تواند درست داد بزند، پس این شخص مجبور است به پیاده‌روی چون پیاده‌روی کار آدم‌های ناراحت است. راه رفتن دهن افکار را صاف می‌کند. اما بعد گفتم گور باباش و بهتر است که با تاکسی بروم، چون به حد کافی از بی ماشینی و از دست دادن معاشرت هایم ضربه خورده‌ام پس دیگر بس است، بس نیست؟ چون حالا من که آن‌قدر ها هم ناراحت نیستم یعنی اگر به درد این کار نمی‌خوردم خارج از شرکت مشتری نداشتم، و اگر خیلی ناراحت بودم حتماً خودم را پرت کرده بودم پایین و سه سه تا نه تا نمی‌کردم، و اگر خلی ناراحت بودم از صدای خودم خنده‌م نمی‌گرفت. پس من یک دپرس ِ درجه‌دوی مید این چاینا هستم.  پس خوب است سخت نگیرم.  و برای مردن هم هول نزنم. برای همین تاکسی گرفتم. توی تاکسی بود که به این سوال رسیدم چرا انقدر مسجد می‌سازند؟

چون رسیده بودم به مسجد گیشا. دو خاطره از مسجد گیشا دارم که یکی‌ش عبارتست از رای به پرزیدنت خاتمی در سال هشتاد و دیگری‌ش هم مربوط است به ایست‌هایی که شب‌ها جوانان مومن و بسیجی گیشا -یا برای آن‌ها، کوی ِ نصر- به دستور مقام قضایی برای راحتی حال امت اسلامی میگذاشتند تا یادمان نرود کجا زندگی می‌کنیم. دیدم آن‌طرف خیابان، یعنی همان سمتی که ما تویش بودیم را هم مسجد گیشا گرفته و روی دیوارهایش که سنگ کاری شده بود با همان سنگ‌کاری نوشته‌اند، الله، محمد، علی و بعد هم اینکه شده دفتر نمی‌دانم چی چی اسلامی یا بسیج نمی‌دانم چی چی ِ مسجد گیشا. گفتم ای بابا. همان جا این سوال به ذهنم رسید که برای چی یک ساختمان نوساز بر خیابان باید برای یک مسجد باشد. البته سوالی که اول در  سرم شکل گرفته بود این بود که چرا انقدر مسجد ولی بعداً به این تغییر پیدا کرد.

مدرسه‌ها باعث می‌شدند تا در خانه به جان پدر و مادرمان بیفتیم. چرا نماز نمی‌خوانی؟ چرا روزه نمی‌گیری؟ چرا؟ چرا می‌خواهی به جهنم بری؟ چرا بی حجابی؟ چرا مشروب می‌خوری؟ پدر و مادر ما می‌گفتند ما دوست داریم به جهنم برویم و دیگر کاری از دست ما بر نمی‌آمد . اما ما از پای نمی‌نشستیم ما نماز می‌خواندیم و روزه هم می‌گرفتیم البته من همان اول‌ها فهمیدم پدر مادرم درست می‌گویند. اما روم نمی‌شد اعتراف کنم بگویم مادر، پدر، ای خانواده، ای نهاد، شما درست می‌گید و من اسیر ابیر یک مشت کسکش شده‌ام. نه روم نمی‌شد این را بگم. توی مدرسه ما مجبور بودیم به نمازخانه برویم، و اتفاقاً دوست‌های صمیمی‌م همگی بیش از حد به خدا اعتقاد داشتند یا الان که فکر می‌کنم می‌بینم شاید آن‌ها هم خود را مجبور می‌دیدند که وانمود کنند. شاید آن‌ها هم موقع نماز فقط خم می‌شدند و به جوراب‌های افراد ردیف در صف نگاه می‌کردند. روزهایی که خنده‌مان می‌گرفت و پیش‌نماز بر می‌گشت و اخم می‌کرد را هم  یادم می‌آید. پیش‌نامز ها حرف های جالبی می‌زدند مثلاً می‌‌گفتند خدا را برای این انگشت‌ها و دست‌ها و پاها شکر کنید، برای چشم گوش لب گردن. مثلاً همین گردن می‌دانید اگر گردن نداشتید چی می‌شد؟ مجبور بودید کله‌تان را مثل گنجشک بچرخانید، بعد هم کله‌ش را مثل گنجشک می‌چرخاند و من به این آدم ایمان می‌آوردم که این‌قدر بامزه‌ است. یعنی همه‌ی ایرانی‌ها قدر بامزگی را در آن سال‌ها می‌دانستند و و ساعت خوش هم کتاب مقدسشان بود. من هم از این قاعده مستثنی نبودم. در نماز مدرسه  خیلی وقت‌ها هم که سرد بود یا حوصله نداشتم وضو نمی‌گرفتم. یا فقط دستم را خیس میکردم. البته روزهایی را هم یادم می‌آید که می‌رسیدم خانه و نمازم را می‌خواندم و دعا می‌کردم خدایا پدر و مادر من نمی‌فهمند آن‌ها را ببخشای و به جهنم مبر. یک بار ماه‌رمضان با حواس جمع رفتم روزه‌م را هم خوردم اما خم به ابرو نیاوردم و وقتی مادرم برای من و داداشم افطار درست کرد نشستم سر افطار و با این‌که بچه‌ی کوچکی بودم که اتفاقاً فرق راستی و کژی را می‌فهمد گفتم خدایا دیگه این چیزیست که در توان منه.  این کاری که کردم را کژی نمی‌دانستم. حس این را داشتم که خب به نظر من این همه گرسنگی کشیدن درست نیست و حتا احمقانه هم هست، و به نظرم به جای اینکه ما گرسنگی بچشیم که فقرا را درک کنیم بهتر نیست فقرا سیری را بچشند تا ما را درک کنند؟ شاید کار و تلاش کردند و از فقر رهایی یافتند.  اما پدر و مادرم باید می‌فهمیدند که من آدم راسخی هستم، پس روزه‌های تقلبی تا جایی که می‌باید ادامه می‌یافت، چه طور است یک می‌باشد هم اضافه کنم، چرا که به فضا می‌آید. در مورد داداشم اوضاع خیلی بدتر پیش رفت، چون من در مجموع شاید چند ماه در گیر و دار ِ دین بودم. اما او که نه. نه تا قبل از این‌که موسیقی زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد. داداشم جذب بدترین نوع راک شد یعنی در ان دوره چاره ای نبود، ما نسل ویوا پلسکا هستیم و هر چی لهستانی‌ها می‌پسندیدند را می‌پسندیدیم یعنی داداشم هم جذب کرن و لینکین پارک و امی‌نم شد و من شانس این را داشتم که خیلی قبل تر جذب موسیقی شده بودم آن هم به لطف نوارهای پدرم. بعد قضیه‌ی خرید ساز پیش آمد و او با ایستادگی زیر بار ساز کلسیک نرفت تا گیتار الکتریک داشته باشد و من برای همین به داداشم خیلی احترام می‌گذارم، و به نسلش هم احترام می‌گذارم و اممم…آهان داداشم تا جایی پیش رفته بود که شده بود ستاد نهی از منکر و امر به معروف، تمام ما را از عذاب نار می‌ترساند و من نصف دوران نوجوانی‌م را در هراس این بودم که نکند یک بار داداشم مچم را در حین خود ارضایی‌ای چیزی بگیرد و دیگر عفیف به نظر نرسم! چون عفیف به نظر رسیدن خیلی کانسپت مهمی در زندگی من بود.  و آدم از کانسپت‌های مهم زندگی‌ش مثل بچه‌ش مواظبت می‌کند. داداشم در مجالس صندلی‌ش را بر می‌گرداند و برعکس می‌نشست تا رقصیدن مادرم را نبیند و در این گناه شرکت نکرده باشد. بنابراین خدا پدرمادر  لینکین پارک و کرن را بیامرزد. تمام این‌ها به خاطر دیدن یک ساختمان نوساز نوشته شد که به یک مسجد متعلق است یا نیست، اما چه فرقی دارد. رو به روی مسجده که هست و رویش هم که نوشته‌اند الله، پس فرقی ندارد. اصلاً دارم چی می‌گم؟

I can’t get no satisfaction

یکی از اشتباه‌ترین -و تباه‌ترین- کارهایی که توی زندگی‌م کردم  این بود که وقتی فوقش لیسانس دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات همدان قبول شدم؛ رفتم و اسم نوشتم. بعدش  من معاف شده بودم و واقعاً این یک اشتباه استراتژیک است که ادم هم معاف باشد و هم بخواهد برود دانشگاه آزاد ادامه تحصیل. این قضیه اینقدر خجالت آور بود که من چند جا دروغکی گفتم معافیتم بعد از اسم نوشتن در دانشگاه آمد و دیگر کاریست که شده بود. چون ممکن بود مسخره‌م کنند. بعد از یک ماه فکر کردن و نخودی خندیدن رفتم سراغ مادرم و گفتم مادر ِ من، من گه خوردم، گه خوردم که گفتم من رابفرستید همدان، درسم را بخوانم. یعنی در این جور مواقع به هر حال باید با کسی که شهریه‌تان را داده صحبت کنید. یعنی می‌دانم که دو سال قبل من بیست و شیش سالم بوده و برای خودم نره‌خری بوده‌م و این شاید درست نباشد که آدم برای گوز دادن ِ ممد هم برود به مادرش شکایت کند ولی خب.  گفتم مادر بیا وُ بی‌خیال شو. آخه برای چی برم همدان. آن هم دوسال ، آخه من که معافم مادر. گفت تو چی کار داری هفته‌ای یک روز می‌ری همدان، چشم به هم بزاری تمام می‌شود. بده یک فوق لیسانس هم داشته باشی؟ لیسانس زمان ِ شما مثل دیپلم ِ زمان ماست. بعد هم داستان‌هایی در مورد این‌که او چقدر اشتباه کرده که به جای هواپیمایی ملی رفته تربیت بدنی و آینده‌ش را خراب کرده حرف زد. اما واقعاً اگر نمی‌رفتم همدان خیلی بهتر می‌شد اولا ً که کلی دور همی و مهمانی را در این سال اول از دست دادم چون کلاس‌هایمان پنجشنبه و جمعه تشکیل می‌شد و ثانیاً که محیط دانشگاهی که آن‌جا دیدم واقعاً غیر قابل تحمل بود. انقدر که همان موقع تصمیم گرفتم تا عزمم و پولم را جمع کنم و شهریه‌ی ترم یک که پرداخت شده را به مادرم بپردازم تا دست از سر کچلم وردارد. همه که نباید دکتر و مهندس شوند. مملکت نانوا و قصاب و نویسنده(!) هم می‌خواهد. اما آن موقع حقوقم واقعاً کم بود و نمی‌شد. بعد هم که رفتم ترم دوم و احساس کردم رفتم نصف را رو،چه خوب  میرونم من سوبارو، با اینکه ندارم حس کارو. بعد ترم سوم هم تمام شد و الان فقط پایان‌نامه‌هه مانده و من واقعاً نمی‌دانم -و نمی‌خواهم هم که بدانم-  چه‌طوری شروعش کنم. که یعنی از کجا شروع کنم. یعنی آدم باید بنشیند خیلی کتاب بخواند؟ و مقاله بخواند؟ و سرچ و بررسی میدانی و پسنانی موضوع؟ بله، بله که باید خیلی کار کند و زحمت بکشد. در حقیقت موضوع باید مثل پستان معشوق -برای کسی که معشوق است- یا گاو -برای کسی که شیر دوش است -در مشت شما باشد و رویش مثلث باشید و الکی و تخمی و گرته‌ای که نمی‌شود. یعنی شاید هم بشود. اما شما آدمش نیستید. شما کار درست را می‌کنید، این تویژن های متوسط درستکارتان است. خیلی سختگیر نیستند، آزاد است‌ها، بالاخره دانشگاه جدید التاسیسی است که تازگی رییس کل دانشگاه آزاد اعلام کرده که از هم پاشیده.  یعنی دیگر جزو علوم تحقیقات نیست. و تکلیف ما هم که شاید دل خوشی مان در این دوران مدرک و بنیاد گرایی به اسم کثافت علوم تحقیقات -دانشگاه دوره لیسانسمان در تهران- بوده است تو غبارا گم شد. در ضمن وقتی کار می‌کنی واقعاً نمی‌شود درس خواند منظورم این است که پنج روز کار و دو روز درس شما را از آن‌چه هستید زشت‌تر می‌کند. و من هم که زیبام و زیبایی ها را دوست دارم. و وقت آزاد برای درس از بَر کردن هم خیلی مهم است، اخر در کدام وقت باید درس بخوانم؟ برای همین من ترم سوم کلاً  سه بار رفتم همدان. یک بار اسم نوشتم، یک بار امتحان دادم و یک بار هم رفتم خایه مالی. البته دلایل مادرم که به عنوان پرداخت‌کننده‌ی شهریه حق خود را در خراب کردن آینده‌ی من محفوظ می‌دید می‌گفت که کار من هیچ وقت آن قدری سنگین نیست که خستگی ذهنی در پی داشته باشد. چون مادرم هم مثل میلیون‌ها انسان زنده در کره‌ی زمین نویسندگی را شغل نمی‌داند. خب من این‌جا سر کارم و درست است همیشه سرم شلوغ نیست و ساعات پِرتی دارم اما در آن ساعات پرتی‌ هم می‌نشینم فکر می‌کنم و یک چیزهایی می‌نویسم. برای خودم، برای دیگران، برای فیلم نوشتن در روزی روزگاری اگر شد و برای ثبت در تاریخ. در حقیقت من همه‌ش یا دارم فکر می‌کنم یا دارم می‌نویسم و این خیلی جان‌کاه است. نویسندگی کلاً خیلی جان‌کاه است. این که می‌گویم نویسنده هم به خاطر این است که چند تا داف شنگول با مطالعه -واقعی- بهم گفته‌اند که بهت نمی‌خورد نویسنده باشی. این‌که من خودم را نویسنده بدانم یا ندانم که ترجیح می‌دهم در این‌جا در خصوصش صحبت نکنم اهمیت ندارد مهم این است که این دسته من را نویسنده می‌دانستند البته جز اینکه به حد کافی دور از اجتماع و داغون نبودم و به نظرم این همان تاثیری بود که همشهری داستان سوای تمام جفاهایی که در حق من و داستانم کرد و کرد -از قصد تکرار کردم- برایم به ارمغان آورده یعنی این‌که این‌ها منتظر داستان من مانده‌اند تا از روی کاغذ بخوانندش. این احساس خیلی خوبی است و باعث میشود از خوشحالی بشوم. یعنی هم اینکه به هر حال داستان من خواننده دارد و این که به هر درصدی از این خوانندگان داف هستند، بر منکرش لعنت…این‌که منتظر داستانم مانده‌اند. داستان ِ من، نه هیچ‌کس ِ دیگر.

احتمال خارج رفتن آن موقع که من فوق لیسانس قبول شدم خیلی قوی و هی و حاضر بود. یعنی عدد تبدیل دلار به ریال در به گارفته ترین وضعیت ممکنه نبود. یک سوپورتی از ما می‌شد مثلاً، عمه‌ و خاله‌‌هام یه تعارفی می‌زدند که حالا اگر خواستی بیا که مام هستیم و دور همی خوبه. و در ضمن من خودم جوان تر و پر حوصله تر بودم. حتی مادر ما هم میگفت اگر نمی‌ری همدان پس باید از این مملکت بری.  به چی فکر کردم که پی‌اش را نگرفتم؟ احتمالاً گشادیم آمد. همین الان با خودم فکر می‌کنم من که حوصله ندارم پایان‌نامه‌م را جمع کنم چطور حوصله خواهم داشت کارهای پذیرش گرفتن را انجام دهم. کی برود آیلتس امتحان دهد و گیرم یکی برود آیلتس امتحان دهد ولی بعدش واقعاً کی بنشیند برای آیلتس بخواند. یا حالا بنشینم پای اینترنت و جای عکس دختر لایک زدن سرچ کنم ببینم رنکینگ فلان دانشگاه در قطب شمال چیست و چرا؟ و آیا می‌خواهند مرا یا نه؟ حالا اصلاً گیرم که رفتم بالاخره که یک روزی یک جایی باید یک پایان‌نامه‌ بنویسم. اَه. فکر می‌کردم بعد هم لابد مادرم می‌خواهد در پول دادن به من سرسختی کند و من هم که هیچ وقت پس انداز نداشته‌ام باز باید دستم مثل گداها پیش او دراز باشد. تا بعداً تو خارجی که درس می‌خوانم یک کاری گیر بیاورم و بعد بیایم توی وبلاگم راجع به آن کاری که دارم غر بزنم. یا شاید من از این مهاجر خوشخیم ها شدم که تپ و تپ می‌روند کنسرت. البته من همیشه کار کرده‌ام، یعنی از همان وقت که فهمیدم این‌طوری نمی‌شود و پولم کم است، فهمیدم باید کار کنم. خوبی خانواده متوسط این است که شما می‌فهمید باید کار کنید. بدی‌ش این است که دیر می‌فهمید. و بدی دیگرش این است که شما خرج کردن را بیشتر از پول در آوردن دوست دارید. بله. البته همین دانشگاه آزاد همدان را هم من قصدش را نداشتم بروم چون پولش را نداشتیم. و همان روزها داشتم فکر می‌کردم کاش لا اقل می‌رفتم این‌جا را و یک فوق لیسانس چسکی می‌گیرفتیم دیگر. احتمالاً حالت صورتم ناراحت بود. چون مادرم زنگ زده بوده به آن خاله‌ی پول‌دارش و او هم گفته چرا از اول به من نگفتید. بعداً قرار شد که مادرم خورد خورد پول دانشگاه آزاد رفتن من را به خاله‌ش برگرداند. اصلاً من گفته بودم نمی‌روم چون پول ندارم و مادرم گفته بود پولش با من تو برو انقدر نک و نال نکن. الان یادم آمد.  البته ترم‌های آخر را نصف شهریه را خودم دادم. چون شغلم را عوض کردم و پس انداز داشتم. و پس انداز برای همین وقت هاست دیگر. حالا هر چقدر که دیر تر میشود، من باید چهارصد تومن به دانشگاه پول بدهم. و مدت هاست دیگر همه ی پس انداز هایم خرج شده اند. یکی ش به خاطر آن سفر کوفتی به هند بود. یکی ش بخا طر این که دندانم خراب شد و یکیش هم به خاطر اینکه ماشینم همه ش خراب است. نمیتوانم الویت بندی کنم که الان پایان نامه م برام مهم تر است، یا ماشین خرابم، یا زندگی شخصیم و خودم، یا چیزهای دیگر که می‌ترسم بنویسمشان. این که نتوانی از زندگی شخصیت بنویسی هم نهایت بدبختی است. در عوض تا بتوانم از ماشین و دانشگاه خواهم نوشت. و شاید از شغل که زیر شاخه ی چیزهای ترسناک است. اما این شغلی که دارم، دارم بر اساسش یک رمان بلند می‌نویسم. که بازار را خواهد گایید. متاسفانه دوست دارم راجع به روابط انسانی آدم‌ها با هم چیزمیز بنویسم اما نمی‌شود چون تقریباً هر کسی که می‌شناسم این‌جا را می‌خواند و می‌تواند یونیک بودن چیزی که نوشته شده را به خودش ربط دهد، البته همه به جز پدرم.  حالا همه‌ی این‌ها به کنار، نوشتن این چیزها ارضام نکرد. پس باز بر می‌گردم.