عجب دنیای قشنگی بَ بَ آقا بَ بَ

پدرم متخصص بیدار کردن است. از چند سال پیش پرسه زدن‌های شبانه‌اش را در خانه شروع کرد. بی‌خودی نیست که به همه می‌گوید قدم می‌زند و پیاده‌روی می‌کند. بله پیاده‌روی می‌کند اما در خانه. اما خودش می‌گوید در پارک. کسی هم باور نمی‌کند، اما کسی هم با او بحثی نمی‌کند. ترکیب دمپایی ابری و میزان فشاری که پدرم برای تکان دادن پاهایش موقعی که هنوز تومور توی سرش بود، باعث می‌شد پاهایش را روی زمین بکشد و صدای خش خشی مثل کشیدن جاروی رفتگر روی زمین به وجود بیاورد. این برای خیلی وقت پیش است. امروزه پدرم بی‌صدا راه می‌رود اما صداهای دیگری تولید می‌کند. صبح‌ها معمولاً توی تختخواب شروع به آه و ناله می‌کند. مادرم به او تذکر می‌دهد که انقدر آه و اوه راه ننداز، نمی‌فهمی آدم خوابه؟ اون روی سگ من رو بالا نیار. پدرم می‌گوید درد دارم درد. علت این درد مشخص نیست. ما فکر می‌کنیم او دروغ می‌گوید. چون این طبیعی نیست که یک آدمی همه جایش انقدر درد کند، ولی در عین حال به فکر کوکا باشد. پدرم توی تخت می‌گوید که کمرش درد می‌کند. اگر پشت میز صبحانه نشسته باشد می‌گوید که تخم چشمش درد می‌کند. اگر روی کاناپه باشد می‌گوید معده درد دارد. مادرم در تمام جواب‌هایش از به من چه استفاده می‌کند. به خصوص اگر پدرم از مادرم تقاضای شام کند، می‌گوید این‌جا آشپزخانه‌ی فتحلی شاه نیست. گرسنه‌ته؟ برو نون پنیر بخور. برو شیر بخور. مگه من چی می‌خورم؟ من فقط یک بار در روز غذا درست می‌کنم. نه بیشتر. البته دروغ می‌گوید شده که بیشتر هم درست کند. برو تخم مرغ نیمرو کن. گرسنه‌ته؟ برو غذا گرم کن. دمپختک هست، لوبیا پلو هم هست. پدرم غذای بی‌گوشت را غذا نمی‌داند. لوبیا پلو که گوشت داره. برو اونو بخور. می‌گوید دندان‌هایش درد می‌کند و باقالی دمپختک سفت از آب در آمده. دروغ می‌گوید. دارم می‌گم لوبیا پلو وشت داره، برو اونو بخور، می‌شنوی یا نمی‌شنوی؟ نمی‌شنود، این که سوال ندارد. گوش راستش کر است. گوش چپش هم یک درجه از گوش راستش بهتر است. سمعک هم ندارد. می‌گوید سمعک برای کرها است. با همین دندان‌ها که باقالی دم‌پختک را سفت به شمار می‌آورد ته‌دیگ می‌خورد و گوشت. گوشت‌ها را می‌‌گذارد برای آخر. مثل گربه. با این که وضعیت اقتصادی ما به سمت گایش ناگزیر جوانه پیش می‌رود اما ما عادات غذایی‌مان را از دست ندادیم. برای همین گوشت در سبد خانوار ما نه تنها کمتر از قبل نشده، احساس می‌کنم بیشتر هم شده.

به نظر من گوشت مصرفی ما خیلی زیاد است و داریم مثل کسانی رفتار می‌کنیم که خوششان می‌یاد نقرس بگیرند. چی بخورم، چی بخورم…. مگه من کلفت توئم؟ یا مادر توئم؟ من خودم بچه دارم. پدرم می‌گوید بچه دارم، بچه دارم. نمی‌شه باهات دو کلوم حرف زد. مگه دست خودمه؟ گرسنه‌مه. مادرم می‌گوید با من از این حرفا نزن. پس پدرم با کی حرف بزند؟ پدرم نمی‌تواند با ما حرف بزند، چون اصولاً حرفی با ما ندارد. مادرم هم نمی‌تواند. از وقتی رفته فیسبوک دیگر نمی‌تواند با ما حرف بزند. فیسبوک مادرم را عوض کرد. دیگر فقط دوست دارد غیبت کند. یا حسرت بخورد. نیاز اجتماعی‌ش هم همان‌جا تامین می‌شود. یا شاید من بدجنس شده‌ام و  ناعادلانه قضاوت می‌کنم. خدا می‌داند چقدر از فیسبوک بدم می‌آید. و آن همه‌ی فرندهایی که نه دیده‌ام و نه قرار است ببینمشان و آن‌هایی که به اشتباه دیده‌امشان و دلیلی نداشته ببینمشان، آن‌ها چی می‌خواهند؟ و مهم‌تر از آن کی هستند؟ حالا دارم روی خودم کار می‌کنم. بعدش می‌خواهم صدور انقلاب کنم. وقتی که تبدیل به انسان وارسته‌ای شدم. بهشان -به مادرم و داداشم- بگویم ببینید؟ ببینید من چه خوبم؟ به خاطر این است که فیسبوک نمی‌روم. اما متاسفانه من دوست دارم به فیسبوک بروم و عکس‌های دوست دخترم را تماشا کنم. و چیزهایی که توی ذهنم هستند را هم با دیگران قسمت کنم. قبلاً این کار را با دوستانم می‌کردم. اما الان که دوستانم یا رفته‌اند یک قاره‌ی دیگر، یا یک شهر دیگر، یا زیر خاک، یا خانه‌ی زن‌هایشان چی؟ الان هیچ، الان نگاه. این عکس دوست دختر تماشا کردن، سرگرمی من سر کار بود. الان به فکرم رسید که شاید بشود این عکس‌ها را سیو کرد. اما به نظرم سیو کردن عکس یک نفر از روی پروفایل شخصی‌ش عملی است که فضول‌ها و منحرف‌ها انجام می‌دهند. مادرم می‌گوید به شیرینی کیشمیشی دست نزن. من دوست دارم به مادرم بگوید هم دست می‌زند هم دستمالی می‌کند، شیرینی‌هایی که همه مثل هم هستند را سوا می‌کند. انگار آلو سیاه است. یک بار هم بهش گفتم بابا چرا شیرینی‌ها رو دستمالی می‌کنی. گفت خفه شوم و به من مربوط نیست. و  گفت بهت رو داده‌ام. من هم گفتم من دیگر از این شیرینی‌ها نمی‌خورم. او هم گفت بهتر که نمی‌خورم.

همین دیروز خریدم، نصفش رو خوردی. نمیشه که روزی هفت تومن پول شیرینی کیشمیشی بدیم؟ واقعاً هم نمی‌شود. پدرم معتقد است مادرم دارد پولش را به رخش می‌کشد. برای همین سراغ زولبیا بامیه می‌رود. مادرم می‌گوید وقتی می‌گوید به شیرینی کیشمیشی دست نزن، یعنی به هیچ چیزی روی میز دست نزن. ول کن زولبیا رو ، یه نفر پاش می‌شکنه میاد اینجا چی بزاریم جلوش؟ پدرم می‌‎گوید ای بابا گرسنه مه. گرسنه. ای وای. توی این خانه سر غذا با هم دعوا می‌کنند. این شرم آور نیست؟ به نظرم نیست. به نظر من هفت هزار تومن عدد خیلی کمی برای کشیدن به رخ کسی است. و به نظرم مادرم پولش را به رخ کسی نمی‌‌کشد، چون در درجه‌ی اول پولی ندارد که این کار را بکند و در درجه‌ی دوم اگر داشت هم این کار را نمی‌کرد. اما مادرم سعی می‌کند جلوی کاملاً گرد شدن پدرم را بگیرد، شیرینی‌ها را بر می‌دارد، و یک جای دوری قایم می‌کند. در طبقات بالای کابینت. جایی که با دست غیر مسلح نمی‌شود بهش رسید. باید چارپایه بگذارد. برود روی چارپایه، دستش را باز هم دراز تر کند و شیرینی‌ها را بجورد.  کابینت‌هایی که به دیوار حمام چسبیده‌ بودند، اما امروز کج شده‌اند. دیواری که از درون پوسیده. احتمالاً میخ‌ها برای همین خوب توی دیوار واینستاده‌اند تا کارشان را انجام دهند. حالا کابینت‌ها یک زاویه‌ی خیلی قشنگی با دیوار پیدا کرده‌اند. اگر من سوسک بودم می‌رفتم لای شکاف ایجاد شده و همان‌جا می‌خوابیدم تا شب شود و دمپایی‌ها کنار تخت باشند.

اما متخصص بیداری، قبلاً صبح‌ها با در کابینت شروع می‌کرد. بعد می‌رفت ماهواره را روشن می‌کرد، شهرام همایون داشت هوار می‌کشید. و ولوم تلویزیون هم روی چهل بود. خوشبختانه من ساعات کاری‌م به گونه‌ایست که با زنگ موبایل خودم از خواب بیدار می‌شوم. قبل از همه. قبل از این‌که کسی بیدارم کند. پدرم در طول روز یک آهنگی را زیر لب زمزمه می‌کند و این باعث می‌شود آدم بترسد. مادرم ادایش را در می‌آورد. هاهاهاهاهاهااااااااایی چی داری می‌خونی؟ دارم ز دستم می‌گریزی مثال یه آهو، کوچولو رو می‌خونم. یک بار هم گفت دارم والس می‌زنم. والس؟ اپرای کارمن را می‌زنم. اپرای کارمن کودومه؟ دیب دیب دیییب دیریب دیب دییییب، دیب دیب دی دی دی دی دیب دیب دییب. دیب دیب دییییب، دیریب دیب دیییب، دیب دیب دی دی دی دیریب دیب دیب. اپرای کارمن. بابا اصلاً چرا باید همه‌ش زیرلب یه چیزی رو زمزمه کنی؟ ما میترسیم. دست خودم نیست. ممکن است واقعاً هم دست خودش نباشد. چه قدر بد است که آدم فکر کند یک روده‌ی راست هم توی شکم پدرش نیست. یک بار روی تخت مادرم دراز کشیده بودم و لپتاپ را گذاشته بودم روی پام. از تلویزیون توی هال که به نحو پرسابقه‌ای بلند بود صدای داد و هوار می‌آمد. پدرم در توالت را باز کرد، نشسته بود روی ان‌جام توالت فرنگی. داشت زیر لب یک چیزی را زمزمه می‌کرد که یا والس بود یا عارف، احتمالاً. عینکش چشمش نبود، سرش را آورد جلو و به من زل زد تا تشخیص دهد کدام یک از دو پسرش هستم. گفتم بابا در توالتو ببند، هیمن مونده در توالتا رو باز بزاریم. گفت بی تربیت نشو. گفتم درو ببند، اِ! گفت صدای چیه؟ گفتم تلویزیون. در توالت را بست و آوازش اوج گرفت. وسطش یک سرفه کرد، بعد آوازش را از اوج قطع شده ادامه داد.

مادرم تاکید می‌کند که شماها حق ندارید با پدرتان بد صحبت کنید. من زنشم. شماها بچه‌شین. داداشم هم معتقد است من و مادرم با پدرم بد صحبت می‌کنیم، اما این حق را نداریم، چون او مریض است. فقط خودش حق دارد با او داد و هوار راه بیاندازد. خب من هم دوست دارم حرف بزنم. هرچند واقعاً حرفی باهاش ندارم. معمولاً بهم می‌گوید انقدر سر کارم غرغر نکنم. یا می‌گوید فوق لیسانسم چی شد. فوق لیسانسم نصفه موند. چرا؟ سخته؟ پول ندارم شهریه بدم. واقعیت این است که پایان نامه را ننوشته‌ام. اما وقتی می‌گویم پول ندارم، پدرم هیچ چیز نمی‌گوید، می‌زند روی پاش و به آسمان نگاه می‌کند. طلب کمک از غیب. قضیه بیشتر به پایان‌نامه مربوط است تا پول، برای این‌که یکهو وسط کار شهریه دانشگاه افتاد گردنم و این قراری نبود که با مادرم گذاشته بودم. گفته بودم من پول برای شهریه ندارم بدهم. او هم گفته بود خاله ناهید می‌دهد. و من خورد خورد بهش پس می‌دهم، با کمک خودت. فوق لیسانس دانشگاه آزاد همدان به چه قیمتی؟ قرض گرفتن از بقیه؟ بعد از مدتی دیگر روش نشد از خاله ناهید بخواهد پول به حساب من بریزد. گفت تو یک زنگ به خاله ناهید نمی‌زنی بگی مرسی خاله. به خاطر اشتیاقی که دیگران نسبت به گرفتن فوق لیسانس توسط یک نفر دیگر-گیرم که من- دارند، من باید زنگ بزنم به خاله‌ی مادرم ؟ من نمی‌توانم جز با یکی دو نفر پای تلفن صحبت کنم. تلفن سختم است و از آن می‌ترسم. تلفن غمگینم می‌کند و روزی نیست که خوار مادر گراهام بل را مورد اصابت کلامم قرار ندهم. حتی برای بیدار شدن از خواب هم گوشی تلفن باید همراه آدم باشد و اگر این وضع مهوع نیست، پس چیست؟  پدرم دوست دارد من مدارج ترقی را یکی یکی طی کنم و بعدش استاد دانشگاه بشوم. به نظرش استاد بودن خیلی برازنده‌ی من است. مادرم وقتی این حرف‌های او را می‌شنود بهش نگاه می‌کند و و لب‌هایش را ریز می‌کند و قربان صدقه‌اش می‌رود. پدرم از همه‌جا و همه‌کی بی‌خبر است. به خصوص از من.

شب‌ها وقت سرزدن به اتاق خواب‌ها و آشپزخانه و پشت در است. شب‌بند باید قفل باشد. چون شب ممکن است یک نفر با تبر بیاید و همه‌مان را تکه تکه کند. به خاطر همین یک شب داداشم که چهار صبح رسیده بود خانه تا شیش هفت صبح توی راهرو خوابید. و  زنگ تلفن و کوفتن به در هیچ کدام ما را از خواب بیدار نکرد. گاز آشپزخانه باید بسته شود تا یک وقت همه وقتی در خوابیم خفه نشویم، چون نیست خیلی دارد در این زندگی به همه‌مان خوش می‌گذرد، حیف است. بعد نوبت کور کردن هر نقطه‌ی روشنی است که با چشم غیر مسلح بشود دید. یک زمانی سه راهی تلویزیون ماهواره را هم از دوشاخه می‌کشید. الان پیشرفت کرده. ما فقط یک شارژر سونی اریکسن داریم. من و مادرم به تناوب گوشی‌هایمان را با همین یک شارژر که به سه راهی توی آشپزخانه وصل است شارژ می‌کنیم. پدرم هروقت سه راهی را می‌بیند تقی دکمه‌اش را می‌زند. من که زمان زیادی را در خانه نیستم، واقعاً مجبورم شب‌ها موبایلم را شارژ کنم. اما با این کار پدرم ، شارژ موبایلم همیشه روی سیزده درصد است. بعد می‌آید توی اتاق ما، بیدارمان می‌کند و می‌گوید رویتان را بپوشانید. زیرلب می‌گوید پدرسگا لخت نخوابید انقدر، زبونم مو در آورد. اگر اعتراض کنی که بیدارم کردی می‌گوید لخت نخواب کلیه‌ت درد می‌گیره. بعد به مودم نگاه می‌کند، یک زمانی بود که ما خوار دانلود کردن را گاییده بودیم. آن زمان‌ها داداشم از خاموش شدن مودم یا کامپیوتر واقعاً کفری می‌شد. برای همین با کاغذی چیزی روی چراغ‌های مودم را می‌پوشاند. اما پدرم کم کم یاد گرفت که همه چیز از کیس آب می‌خورد برای همین می‌آمد توی اتاق و آوازش را قطع می‌کرد و به دقت گوش می‌داد تا صدای کیس را بهتر بشنُفد. آن وقت تقی دکمه‌ی روی کیس را می‌زد و می‌رفت پی کارش. زمستان‌ها مسئله‌ی بازرسی از بخاری وجود دارد. که بد نسوزد. یا خاموش نباشد. انقدر تق و توق می‌کند و دستش به پیلوت بخاری نمی‌رسد که ما از خواب بلند می‌شویم. بابا من صبح زود باید برم سرکار. سردتون نمی‌شه؟ این بخاری خاموشه‌ها. خاموش نیست رو پیلوته. خب این گاز می‌پیچه تو اتاق خفه‌تون می‌کنه ها. خفه‌مون نمی‌کنه، می‌گم رو پیلوته، پیلوت. من وارد عمل می‌شوم می‌گویم، تو خفه مون کردی. می‌گوید تو چی می‌گی؟ خفه شو. گفتم برو از اتاقم بیرون. بله؟ چه گهی خوردی. برو بیرون بزار بخوابیم. جواب این بی‌ادبی‌هات رو یه روزی می‌دما، جلوی همه. جلوی همه که زدم توی دهنت اون‌وقت می‌فهمی. بالش را می‌گذارم روی سرم. کدام همه؟ هیچ‌کس دیگر این‌جا نمی‌آید. ما آدم‌های غیرقابل تحملی هستیم.

واقعاً هیچیم نیست

پیارسال که آبگرمکنمان خراب شد مادرم پول دستش بود فوری داد یک نوش را گرفت. اما وقتی نصاب آمد گفت که این آبگرمکن‌‌های جدید چیزی نیستند جز آشغال. گفت که اینی که داریم خرگوش‌نشان است. واقعاً هم آبگرمکنه رویش منقش به یک خرگوش بود. گفت که این آبگرمکن آلمانی است و سگش به این چیزی که خریدیم می‌ارزد، پس برای چی تعمیرش نکنیم؟ مادرم گفت پس این یکی را چی کار کنیم، کلی هم پولش را داده‌ایم. گفت که این یکی را نیگه دارید برای روز مبادا. آن موقع تا روز مبادا دو سالی باقی مانده بود. خرگوش‌نشان یکی دو هفته پیش خراب شد اما در این فاصله مادرم آبگرمکنی که خریده بود را به دوریس فروخت چون به پولش احتیاج داشت، با پولش خمیردندان، کنسرو ذرت و پودر و برنج و کوفت و زهرمار خرید، نه چیزی فراتر. خرید روتین. به همان قیمتی که خریده بود هم فروخت. خرج تعمیر این سری شد دویست هزار تومن، ضمن این‌که قطعه‌ی آبگرمکن دیگر گیر نمی‌آمد و باید ایرانی‌ش را می‌انداختیم. یک آبگرمکن نوی ایرانی چقدر بود؟ حدود سیصد هزار تومن. کار عاقلانه این بود که یک آبگرمکن نو بگیریم عین همانی که داشتیم و به نصف قیمت ردش کرده بودیم به دوریس.

پدرم می‌گوید این جهودها زرنگند، می‌دانند کی بیایند جنس آدم را بخرند. ولی مادرم بهش می‌گوید آن موقع به پول احتیاج داشته که آبگرمکن را فروخته و اصلاً به او چه ربطی دارد؟ آبگرمکن مال خودش بوده و دوست داشته ببخشدش. پدرم می‌گوید مگر این‌جا مالی است؟ مادرم می‌گوید بله، مالی است. خوب هم مالی است. و می‌گوید توی این سی سال یک سفر نرفتم. پدرم می‌گوید خب می‌خواستی بری. مادرم می‌گوید آقای خب می‌خواستی بری با کودوم پول باید می‌رفتم؟ یک بار اومدی بگی بیا زن، بیا این پول، بیا برو سفر یک نفس راحت از دست من بکش، وَنجی رو ببین رفت آمریکا رفت اروپا، هر سال می‌ره فیلیپین، ما یه چالوس می‌خوایم بریم خارزادمون رو ببینیم باید از صد نفر کسب اجازه کنیم، ای ریدم به این زندگی که واسه خودم درست کردم آخه چرا انقدر من بدبختم؟ بعد به آسمان نگاه می‌کند و بعد هم با چشم پر اشک و صدای لرزان و افعالی که نمی‌‎دانم به خاطر چی پس و پیش به کار می‌برد و من دوست ندارم همان‌طوری که او به کار می‌برد به کارشان ببرم چون قرار نیست همه‌چی مو به مو با واقعیت تطابق داشته باشد، چی می‌گفتم؟ با آن حالش هم ادامه‌ می‌دهد: همه‌ش مثل بخت‌النصر نشستی این‌جا ارد می‌دی، زولبیا داریم؟ بستنی داریم؟ شربت داریم؟ کوکا داریم. کوکا داریم و کوفت .کوکا داریم و مرض. کوکا داریم و درد. درد. درد. درد بگیری. درد بگیری که زندگیم رو نابود کردی. پدرم معتقد است زندگی کسی را نابود نکرده. می‌گوید تو دیوانه‌ شدی برو خودت رو درمان کن. بعد از جایش پا می‌شود برود چایی بریزد. حرکاتش کند هستند. من نگاهش می‌کنم . چون که مقصرش می‌دانم. ولی انقدر پیر است که درست نیست مقصرش بدانم. و توضیحش خیلی سخت است. بهم می‌گوید تو چته. من می‌خواهم بگویم هیچی. اما چیزی نمی‌گویم. اگر واقعاً هیچیم نیست چرا باید بگویم هیچی؟ مادرم می‌گوید آره دیوونه‌م، دیوونه‌م کردی، چه خوشی توی این زندگی به من می‌گذره که دیوونه نشم؟ ازصبح که ریخت نحس تو رو می‌بینم. هی یکی بدو . که برو حموم. هی دیروز رفتم پریروز رفتم،اِ چرا دروغ می‌گی؟ اِ بیا لشتو برو حموم دیگه. پدرم می‌گوید باز بی ادب شدیا. مادرم می‌گوید  اِ ذله‌م کردی. اِ بو گند گرفتی. بی برو گم شو حموم دیگه، بچه‌ای مگه؟ از صبح تو اون ور خواب، این این ور خواب، این پسره‌م که ول شده رفته. منظورش از این پسره من هستم. من حال ندارم ادامه‌ی چیزی که در ذهنم داشتم را بنویسم، ناراحت تر از آنم که چیزی بنویسم. فکر نکنید الان توی خانه هستم. و این اتفاقات همین الان افتاده. این اتفاقات هر روز سر هر مسئله‌ی کوچکی می‌افتند. نه اتفاقاً سر کار هستم. سر کارم مثل یک آدم کیری رفتار می‌کنم، (….)از این خانه‌ای که سقفش دارد می‌آید پایین بلند شویم.  به کار بردن فعل شویم هم اشتباه است. چون اگر من تبدیل به دیه شوم، این یعنی دیگر نیستم، پس باید بنویسم از این خانه بلند شوند. بروند یک جایی که آبگرمکنش خراب نباشد ، انقدر به جان هم نیفتند. توی این سن و سال.

بعدنوشت: بخش‌هایی از نوشته به دلیل مهوع بودن حذف شده-داخل پرانتز

برو از آن آلیس جاکش پدر -تاکید می‌کنم، جاکش پدر-بپرس یا همراه و همسایه و نزدیک‌تر از پیرهن، هفته‌ای شیش بار می‌رن حموم

یک قرص تو را کوچک -تاکید می‌کنم، کوچک-می‌کند و قرص دیگر تو را بزرگ -تاکید می‎‌کنم، بزرگ-می‌کند

دینگ دانگ، دینگ دانگ

موبایلم را برداشتم نگاه کردم. آلارمش خاموش بود پس این زنگ گه چیست؟ آو زنگ گه در است. صدای‌تی‌وی می‌آید می‌گوید پوکو من دستم بنده، تو درو وا کن. تی‌وی کی آمد خانه و من چند ساعت خوابیدم؟ و اینی که در می‌زند کیست؟ در را باز کردند و هی با هم چاق سلامتی کردند. گوشم را تیز کردم. اما از جام جنب نخوردم، تا ببینم بعدش چی می‌شود. بعدش صدای دوست پسر سابق تی‌وی آمد. آمد تو و نشست و گفت ترافیک بوده. س ترافیک بوده؟ که این طور الان ترافیک را حالی‌تان می‌کنم. حالی تک تک‌تان. من نگاه انداختم به این طرف و آن طرف اما هیچ شاتگانی از هیچ دیواری آویزان نبود. بعدش فکر کردم خیلی متمدن بروم سلام کنم و بگویم من جدیده هستم. ممکن بود بخواباند توی گوشم. اما به هر حال حرکتی هم شجاعانه و هم خلاقانه‌ بود. ای تی‌وی ِ بدجنس، ای پوکوهانتس همدست. پس  تمام این مدت چیزی نمی‌خوردم جز رودست؟ فاک بر سرم. آن هم با این هوش سرشارم. حالا کاخ‌های خیال مادرم که فکر می‌کند خیلی باهوش هستم را چطور فرو بریزیم؟  پس معلوم شد که خنگم. هم خنگم و هم بقیه این را می‌دانند چون که در حالی که توی خانه‌شان هستم دوست‌پسر اسبقشان را دعوت می‌کنند بیاید خانه. چی بدتر از این رفتم سمت در و ازش رد هم شدم اما به جای اینکه برسم به هال از خواب بلند شدم، چون صدای زنگ می‌آمد.

و آن قرص‌ها که مادرت بهت می‌دهد، هیچ‌کاریت -تاکید کنم که هیچ‌کاریت-نمی‌کنند

صدای زنگ زود قطع شد، بعدش یک صدای زنانه آمد. ای وای. صدای مادر ِ تی‌وی بود، من که فکر می‌کردم مادر تی‌وی بعد از ظهر برسد. پس چرا الان رسید؟ تی‌وی رفته بود امتحان جی‌آر‌ای بدهد. چون که او هم مثل بقیه‌ی مردم کره‌ی زمین -و احتمالاً کرات دیگر، دانشمندان دارند بررسی می‌کنند-دوست دارد آمریکایی باشد. روز قبل از پیروزی بیست و دوی بتمن، یعنی بیست و یک رابین بود. من هم ساعتم را کوک کرده بودم بروم سر کار، اتفاقاً پا هم شده بودم، اتفاقاً توالت هم رفته بودم و اتفاقاً جیشم را هم کرده بودم، و اتفاقاً به دلایل فیزیولوژیک این کار را با سختی تمام هم انجام داده بودم. و اتفاقاً که نه، همیشه در یک توالت غریبه همه چیز سخت‌تر هم می‌شود. اما وقتی دوباره برگشتم به اتاق تی‌وی، چشمم به تخت و بالشش افتاد،  به خودم گفته بودم کله‌ی بابای کار. این بهترین چیزی است که در چند ماه اخیر به خودم گفته‌ام. یک جمله‌ای اختراع کرده‌ام و آن را سرحوله‌ی خودم قرار داده‌ام، به به به من من -و به مدرس صادقی، همین‌طوری الکی-: برای زندگیت کار کن، نه برای کارت زندگی. و این جمله، کس خوار جمله نیست؟ تا زمانی که اخراجم نکنند، به نظرم اتفاقاً هست. برای همین دوباره گرفته بودم خوابیده بودم. البته باید می‌رفتم سر کار ولی دیر. لازم نکرده همه سر وقت بروند سرکار. به هر حال باید خوب بودن آن‌ها به چشم بیاید یا نه؟ شاید رسالت من نشان دادن نظم یک آدم دیگر است. برای همین ساعتم را کوک کردم برای یک ربع بعد. زنگ زد. زنگ موبایلم راجع به نیویورک و دبنهامز و اینکه آدمی‌زاد خودش باید عاقل باشد، است. ولی خوابم می‌آمد. فقط پنج دقیقه. اسنوز. پنج دقیقه بیشتر بخوابم خدا را بنده نیستم. اسنوز. پنج دقیقه بیشترتر، تو را جان مادر سازنده‌ی سونی‌اریکسن. اسنوز. پنج دقیقه خوابیدن کسی را نمی‌کشد، مخصوصاً من را. اسنوز. آهنگه مال بل و سباستین است که در زندگی قبلی‌شان کارتون بودند و از تلویزیون پخش می‌شدند و در زندگی فعلی‌شان اسکاتلندی و خواننده شده‌اند و در زندگی بعدی‌شان ممکن است رحبر، خدا، میهن باشند. اسنوز. ممکن هم هست نباشند. اسنوز.

دیگر باید بلند می‌شدم و درست گوش می‌کردم. اگر تی‌وی باشد و بخواهد ببوسدم دهنم بوی کلاغ سه روز مرده می‌دهد. پس باید تریک بزنم که نبوسدم. مثلاً راستش را بگویم. چه تریکی بهتر از راست گویی. حدیث داریم، همانا راست‌گویی بهترین ال‌تریک است، به زنان و کنیزانتان راستش را بگویید. مستقیماً به دوست دختر اشاره نکرده و از عبارت تحقیر آمیز کنیز استفاده کرده و همچنین زن را هم جمع بسته، اما من مسئولش نیستم. چون که من این حدیث را نگفته‌ام. حالا کی گفته زرتی می‌آید من را می‌بوسد؟ شاید من هستم که باید بروم زرتی ببوسمش. اگر امتحانش را ریده باشد چی؟ نکند بگوید بی برو کنار ایکبیری؟ نکند فکر کند من او را فقط برای بوس می‌خواهم؟ دخترها از این فکرها می‌کنند. به زنان و کنیزانت بگو از این فکرها نکنند، از این خبرها نیست. حالا من چرا انقدر حدیث دوست شدم؟

اگر این مادر تی‌وی باشد، این یعنی این که نصفه شب از شمال حرکت کرده. و حالا من را می‌بیند و می‌تواند مثل رفتاری که خسروپرویز با نامه یا فرستاده‌ی مسلمانان داشت را باهام داشته باشد. پوکوهانتس کوش؟ چرا نیامد مرا بیدار کند؟ و بگوید پاشو لانتوری، مادرم آمد، خوارت گاییده است. لابد خودش هم خواب است. او تا یک ظهر می‌خوابد و هر چقدر خواسته‌ایم برویم کوه به خاطر رخوت او در برخاستن نتوانسته‌ایم. ولی باز هم برای هفته‌ی بعد قرارش را می‌گذاریم، دست  کم در کلام. پوکوهانتس خواهر تی‌وی است. اگر مادرش باشد این یک مرگ حتمی اما ناخواسته است.

حالا من چی کار کنم؟ چه گهی بخورم؟ نکند مادر تی‌وی و پوکوهانتس با دیدن من ناخوش‌احوال شود؟
خوشایند، برای مواجهه با یک مرد غریبه در خانه‌ی خودت که شلوار خیلی خیلی شل و ول و کوتاهی دارد و وقتی راه می‌رود اندی کورس می‌توانند بخوانند گل‌اندام گل‌اندام، صفت مناسبی نیست. این شلوارک را ده سال پیش از دختر عمه‌‌ی آمریکاییم صاحاب شدم. بهش گفتم یک چیزی بهم یادگاری بده که فراتر از سوغات باشد. او هم شلوارکش را داد بهم. اتفاقاً اندازه‌مم بوده و هسته و تخمه. و تخمم هم نیست که یک زمانی این را یک دختری می‌پوشیده که مادرش خواهر پدرم است. دختر عمه‌م آدم عزیزی است. از جایم پا می‌شوم و جلوی آینه می‌روم بهترین کار این است که خودم را مرتب نشان دهم. کدام احمقی شلوارش را توی هال در می‌آورد؟ هیچ‌کس، من مطمئن بودم شلوارم را توی اتاق عوض کردم، اما پس چرا نیستش؟ کجایی شلوار خوب ؟ پیش پیش پیش پیش… اگر می‌توانستم با شلوار بلند جلوی مادر تی‌وی ظاهر شوم فکر می‌کرد دوست پسر دخترش لاشی یا دست کم پر رو نیستش.

رفتم جلوی آینه، حد اقل موهایم را جوری مرتب می‌کنم که بهم نگوید کچل هستم. حتی فکرش را هم نکند که کچل هستم. و دلش به حال تی‌وی نسوزد که دختر خوشگلم دوست پسر گر دارد. یک دست این‌وری، یک دست آن‌وری. به به. موهام خوب شد. خیلی هم خوب شد. دیگر به سختی حتی بتوان گفت که این موها ریخته.  اصلاً از این به بعد همیشه همین‌طوری درستش می‌کنم که یک مشتی هم به دهان یاوه‌گویان و مسخّران هم زده باشم. خب. صبر کن. موها دارند بلند می‌شوند. خیلی بلند‌تر. شبیه‌ جوانی‌م شده‌ام، شبیه قبل از شروع ریختن. چقدر زجر بی‌خوری کشیدم و چقدر همه مسخره‌ام کردند. بهترین سال‌های جوانی‌م را در غم و غصه‌ی از دست دادن مویی هدر کرده بودم که با یک دست زدن دوباره در آمد و بلند شد. میزان رنج و سوزشم در حدی بود که حتی نشستم براش رمان نوشتم.  حالا باید رمان به آن خوبی را بیندازم دور بدون اینت‌که کسی ازش وجودش خبر داشته باشد خوب است همه‌ی ریزش موها را تبدیل به قوز دماغ کنم، و اسم قهرمان را هم تغییر دهم به کبرایی پانته‌‎آیی چیزی که مخاطب باورش بشود. نمی‌شود نمخاطب را گاو فرش کرد که. یا این‌که بیندازمش دور و یک رمان معمولی بنویسم با یک اسم خیلی طولانی. که تویش هیچ اتفاقی هم نیفتد، بلکه فقط یاوه گویی کنم. آخیش، دیگر تمام شد. اصلاً می‌روم هنرپیشه می‌شوم. ولله. چیم کمه؟ هیچ‌چیم. سلام بر کله‌ی پر مو. سلام بر نگاه نکردن به آینه. سلام بر باد.  من را مسخره می‌کنید؟ بهتان نشان می‌دهم. با همین موهام. اما موهام از بلند شدن خوششان آمده و باز هم بلند می‌شوند، انقدر بلند می‌شوند که بلند شو دان‌شان از وسط جر می‌خورد. و من هم از دور می‌توانم میا والاس زن ِ مارسلوس والاس باشم.

این‌طوری بروم بیرون؟ با این موی این مدلی؟ ممکن است فکر کند اواخواهری چیزی هستم. خب فکر کند. پس چرا نمی‌روم بیرون؟ چون که واقعاً ممکن هم هست که هیچی بهم نگوید. و می‌شود توضیح داد، همیشه می‌شود توضیح داد حتی وقتی که خیلی دیر شده باشد هم می‌شود توضیح داد. اما مردم معمولاً این کار را نمی‌کنند تا همه چیز پیچیده باقی بماند. تصور اینکه هم برای هر کاری خیلی دیر شده باشد و هم همه چیز خیلی پیچیده شده باشد خیلی گه نیست؟

اصلاً بهتر است از همین بالکن بپرم پایین، این طوری برای همه بهتر است. برای من، برای مادر بچه‌ها، برای پوکوهانتس و بیشتر از همه برای تی‌وی. کاش شلوارم پام بود. می‌پرم طبقه‌ی پایین، بعد هم طبقه‌ی پایین‌تر و بعد هم حیاط و بعد هم از جلوی نگهبان رد می‌شوم تا برسم به خیابان اصلی و دربست می‌گیرم تا خانه و آبرویم را جلوی مادرم می‌برم. ولی اگر درست نپرم و سرم بشکند چی؟ آن‌وقت هم خودم ناراحت می‌شوم هم مادرم، هم اگر تی‌وی باهام تمام نکند، تی‌وی. اَه، مردم از بغرنجی.

با تشکر از خانواده محترم رجبی

امروز چند شنبه است؟ فردا چند شنبه است؟ دیروز چند شنبه بود؟

هشدار برای کبرا یازده-و دوستان بلا-: حاوی کس‌ناله، جملات معترضه‌ که بین این دو- – قرار می‌گیرند، الفاظ بی‌تربیتی، نیم‌ف‌اص‌ل‌ه و چیزهای پشم‌ریزان دیگر

چرا کت‌های متعدد و البته کهنه‌ی پدرم  -که نه اندازه‌ی خودش می‌شوند، نه خودم- را نبردم بدهم کوچک کنند؟

پدرم یک عالمه کت دارد. کت‌های تک. قهوه‌ای، طوسی، سرمه‌ای و مشکی، بلیزر شش دکمه، بلیزر دو دکمه. پدرم از کت و شلوار بدش می‌آمد البته این بدان معنا نیست که نمی‌‌پوشد، همین‌طور هم از کروات، چون کروات خفه‌اش می‌‌کند. فقط عروسی مریم حاضر شد کروات بزند. انتخاب او معمولاً کت بلیزر شش دکمه با یک شلوار طوسی است. من همیشه دوست داشتم پدرم مثل مردهای دیگر کت و شلوار بپوشد و کروات هم خفه‌اش نکند. اما این موضوع، در حیطه‌ی اختیارات من نبود. حتی اگر این کت‌ها را اندازه‌ی خودم می‌کردم، می‌پوشیدم؟ فکر نکنم. اگر کت پدرم را بپوشم لابد پس فردا هم می‌خواهم کار او را ادامه دهم، یعنی خوابیدن روی کاناپه و سوال کردن از زنم راجع به اینکه بچه‌ها آمدند؟ شیر گاز بسته است؟ ساعت چند است؟ امروز چند شنبه است؟ فردا چند شنبه است؟ دیروز چند شنبه بود؟ بچه‌ها رفتند؟ بزرگه آمد؟ کوچیکه نیامد؟ چایی داریم؟ این زیرسیگاری کوش؟

نه ما نمی‌خواهیم جای پدرمادرهایمان باشیم چون آن‌ها خودشان جای خودشان هستند.

 سیامک می‌خواهد عروسی کند باید  به اصفهان بروم. چون سیامک اصفهانی است و علاوه بر آن سیامک فرند فیسبوک نیست، دوست است. مطمئن نبودم که بروم یا نروم. چون کت نداشتم، یک کراوات حتی نداشتم. یک پاپیون خوش رنگ، یک برتلی یک کوفتی، یک کفش مردانه‌ی درست حسابی… نداشتم. خب آدمی که ندارد گه می‌خورد برود. رفتم قرض کردم، حتی کمربند را هم قرض کردم.

می‌توانستم کت بخرم اما پولم بی‌خودی سر عینک تمام شد، فکر می‌کنم اگر در این چند سال این همه پول بالای عینک و شیشه‌‌هایش-این مسخره نیست که آدم باید هم پول عینک بدهد هم شیشه؟تازگی هم می‌گند تلق فشرده یا هر عن دیگه‌ای که اسمشه- نمی‌دادم، با کمی پیشه کردن صبر و سوزاندن ایمان، تقوا و عمل صالح می‌توانستم چشمم را عمل کنم. حالا گیرم که سی سال بعد قرار باشد چشمم کتمه شود. به درک. این را ژاپنی‌ها می‌گویند که خودشان این عمل را اختراع کردند. چرا باید به حرف آن‌ها اعتماد کنیم، آن‌ها کسانی هستند که حتی بر اثر زلزله هم نمی‌میرند. عینک، تمام جوانی‌م به گذاشتن این دسته خر روی صورتم گذشت. مردم می‌گفتند عینکت را بردار. بعد راجع به این‌که عینک بهم می‌آید نظر می‌دادند. این یعنی همان بهتر که عینک بزنم. یا می‌گفتند بی عینک بهتری. که در این حالت هم باز باید عینک بزنم. پولم چرا بی‌خودی سر عینک تمام شد؟ چون عینکم شکسته بود -برای بار بیست و سوم دارم می‌گمش-و مادرم با انتخاب عینک‌سازی غلط -به عنوان تعمیرگاه-  موجبات ریده شدن ِ هر چه بیشتر توش را، فراهم آورده بود. مجبور شدم اولِ این ماه عینک بخرم. چهار پنج ماه این عینکه را تحمل کردم. چسب خوردگی‌اش را، و میخی که در وسطش زندگی می‌کند. میخی که در حقیقت وسط یک پلاستیک شفاف-کائوچوی شما انتلکت‌ها- زندگی می‌کند و برای این‌که معلوم نشود با لاک قهوه‌‌ای همکارم مجبور شدم بین دو شیشه‌اش را رنگ کنم.  از لای جای جوش خورن دو شکستگی هم یک مایعی بیرون می‌آمد که باعث می‌شد وسط ابروهایم جوش بزند تا ارادتمند به هند به نظر برسم -اگر دو تیکه پلاستیک جای جوش، بهم تبخال تناسلی خورده بودند چی؟هیچی، وسط چشمم تب خال تناسلی هم داشتم، چقدر کس گفتم لا ینقطع- دیگر تحمل چنین عینکی برای صورت همچون هلویم ممکن نبود. به خودم گفتم می‌روم یک عینک دیگر می‌خرم. دندم نرم. چشمم کور. می‌خواستم عینکی نشوم. می‌خواستم به دنیا نیایم. می‌خواستم درس بخوانم تا مهندس بشوم تا مجبور نباشم توضیح بدهم شغلم چیست و آینده‌ام قرار است چی بشود. چشم مردم به عقلشان -و اکثراً به تخم من- است. نمی‌توانستم توی هر جلسه‌ای -کاری / کیری-با یک عینک شکسته بروم. چرا من همیشه باید مشکل عینک داشته باشم؟ هان؟  چون میلیون‌ها نفر دیگر هم همین مشکل را دارند؟ خب چرا آن‌ها هم باید این مشکل را داشته باشند؟ هان؟ بنابراین همان‌گونه که در شکل ملاحظه می‌کنید، فرضیه‌ی وجود خدا در اینجا باطل شده و تبدیل به مفت‌ترین کُسی می‌شود که تا به حال وجود داشته.

کت. اولین چیزی که با شنیدن کلمه‌ی کت به ذهنم می‌رسد این است که شستم را بچسبانم به سقم و بگویم کت. دومین چیز هم یکی از دوستانم است که چهار سال است ندیدمش و احتمالاً هم نخواهم دیدش دیگر هیچ وقت، قبل از آن انتخابات ِ کیری رفت فرانسه -عقل کرد – و بعد دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد -بیشتر عقل کرد – و یک زنگ هم نزد -نقل از اولترا عقل کردن تالیف زار نقربانی- مگر وقتی که نعمت مرد -که آن هم مرا از خواب بیدار کرد و حرف نمی‌زد بلکه گریه می‌کرد و چون من خودم  در آن یکی دو روز به اندازه‌ی کافی و مثل کسی که دلش شکسته و تازه از زشتی کار ِ دنیا خبردار شده گریه‌زاری کرده بودم، خیلی بی‌حوصله برخورد کردم. اسمش هم حسام حسامی بود، فامیل مجید مجیدی می‌شد. بامزگی می‌کنم. او کت می‌پوشید و هم خیلی کت ِ تک می‌خرید. کارمند بود. من هنوز کارمند نشده بودم و سرم به کتاب‌فروشی کردن گرم بود و دنیایم کوچک و افقم روشن بود. البته، کیر تو افق.

می‌شد با لباس‌های معمولی رفت و کتاب فروخت، کسی اعتراضی نمی‌کرد. آقا شما چرا کت تنت نیست؟ بده اون کتابو به من. بعد کتاب را می‌انداخت زیر پاش، می‌پرید روش و در حین پرش هم زل می‌زد به من و می‌‌توانست حین پرش بگوید مگه نگفته بودم کت بپوش هان؟ مگه با تو نیستم هان؟ بعد از این‌که حسابی می‌پرید و خسته می‌شد می‌گفت حالا واستا، حالا واستا هنوز تموم نشده. آلتش را در می‌آورد و می‌شاشید به کتابی که با کفش رویش پریده بود. ریدم به کتابفروشی‌ای که کتاب‌فروشش کت نمی‌پوشد. شما که شاشیدید دوست عزیز. نترس، دفعه‌ بعد می‌رینم. وضع این نبود. الان هم وضع همانی است که بود. یعنی به هر حال شرکت خصوصی است و لازم نیست حرکت خاصی بزنم. جین می‌پوشم، اما از آن‌هایی هم نیستم که با شلوار جین بروند عروسی. دوست ندارم و نمی‌پسندم و هر کسی را هم که ببینم این‌طوری پا می‌شود می‌رود عروسی و تر می‌زند به جلوه‌ی بصری جشن مردم را با شات‌گان هدشاتش -همان هلاکت در زبان دوستدارانولایت- می‌کنم. البته لحظاتی قبل از این‌که سرانجام کت و شلوارم را قرض کنم به این نتیجه رسیدم که شاید ایده‌ی شلوار جین خیلی هم بد نیست و شاید آن‌هایی که شلوار جین پوشیده‌اند و با آل استار و امثالهم جشن را مزین کرده بودند هم مثل من بی‌پول و ناچار بوده‌اند و نه صرفاً کژسلیقه.

«بی‌پول بودن خجالت ندارد». پدرم می‌گوید دزدی کردن است که خجالت دارد. پدرم هم که خب حرف‌های قشنگ می‌زند، به دلم دارد چنگ می‌زند.