حلوای تن تنانی

گفت یعنی چی که می‌روم شمال ، گفت مگر ماها صاحب نداریم. گفتم مگر ماها سگیم؟ گفت پسره کجاست از صبح؟ گفتم به پیر به پیغمبر به من نمی‌گوید کجا می‌رود چی کار می‌کند. گفت راستش را بگویم چیزی می‌کشد. گفتم که بس کند چون که خسته شده‌ام از این‌که هر روز همین حرف‌ها را تکرار کنم. سرش را رو به آسمان کرد و گفت خدایا . گفتم پایش را بیاورد بالاتر. تمام پوست پای راستش دارد غلفتی کنده می‌شود. و خون مرده خون مرده هم شده است. خیلی ناراحت شدم. گفتم پات را دیدی؟ گفت که چی شده؟ انگار که نمی‌بیند چی شده و واقعاً هم نمی‌بیند چی شده من باید قبول کنم که پدرم بعضی چیزها را نمی‌بیند، که نمی‌خواهد. گفتم همین‌طوری بدتر می‌شود چرا رعایت نمی‌کنی؟ گفتم دیگر اوضاع مثل چند سال پیش نیست. من نیستم، کار دارم، مامان هم توانش را ندارد. با کی لج می‌کنی؟ گفت دکتر پماد داده است پماده را گم کرده‌ام باید دفترچه را پیدا کنیم بریم داروخانه بگوییم از این پماد بدهند. گفتم بابا اگر با پماد خوب می‌شد کسی از قند نمی‌مرد. هیچ پمادی هیچ موقعی در کار نبوده، و در کار هم نخواهد بود، این داستان ها را از خودش سر هم نکند. اگر پماد کاری می‌کرد، پای آقا همایون هم قطع نمی‌شد.

آقا همایون همسایه‌ی سابق و برادر صاحبخانه‌ی ما بود. بچه‌های صاحبخانه و داداشم که نفهم بود صداش می‌زدند عمو همایون. آقا همایون علاف بود و به مادر عسل  مستاجرش علاقه‌مند. آخرش مادر عسل سر همین علاقه‌مندی از آن‌جا بلند شد. آقا همایون همیشه تخمه می‌خورد و سیگار مگنای قرمز می‌کشید و وقتی بزرگتر شدیم صداش زدیم اسب آبی. او اکنون شیره‌ای است، یک پا ندارد و یک پای دیگرش را هم به زودی از دست خواهد داد و باید پوشکش کنند و اگر من این چیزها را می‌دانم به لطف عید دیدنی ای است که مادرم رفته است.

جورابش را کشیدم بالا. مادرم گفت شلوار کرم ده تا داشت و دو تاش را داده رنگ سرمه‌ای کرده‌اند. من گفتم ماما اما این سرمه‌ای نیست، مشکی است. مادرم گفت سرمه ای است و زرت و پرت نکنم. پدرم آرام به من کفت مشکی است، مشکی است. و سرش را هم تکان داد که خیالم جمع شود. واقعاً سرمه‌ای نبود. بعد یک پیراهن به پدرم پوشاندم. یک چیزی که خاله‌ام برایش از کانادا فرستاده بود و تا الان نپوشیده بودش چون به نظرش آستینش بی خودی دراز بوده و الکی گرم بوده. مادرم گفت این را مژی داده. پدرم گفت ازگلی نیست؟ گفتم نه ازگلی نیست. واقعاً هم نبود. خاکستری بود و روی سر آستینش با نخ به قرمز و سفید و خیلی ریز یک چیزی دو خته بودند. گفتم همین خوب است. دکمه‌های شکمش را بستم گفتم چاق شدی. گفت که شروع نکنم چون که اصلاً حوصله ندارد و انقدر سر خوردن یا نخوردن با هاش بحث نکنم چون که ضعف می‌کند که میخورد و من بلد نیستم با آدم مریض رفتار کنم، آن هم از سال هشتاد و پنج. گفتم خیله خب. اما نمی‌شد سر این چیزها بحث نکرد چون ده تا کمربند امتحان کردیم و اندازه‌اش نشد و آخرش مجبور شدم یازدهمی را ببندم. در حقیقت کمربند یازدهم قهوه‌ای بود و به لباس‌هاش نمیخورد. سگکش را در آوردم و از روی دوم کمربند که مشکی بود استفاده کردم. پدرم بهم گفت آفرین بعد برایش از میلیون ها جفت کفشی که در کمد دارد کفشی را در آوردم که به پایش بخورد. پدرم خیلی کفش می‌خرید. یک روز در سالهای خوب زندگی، که عموم خانه ما بود مادرم گفت مهرزاد بی برو کلکسیون کفش‌های مهرداد را ببین. عموم دید و چشم هایش گرد شد. پدرم گفت بعضی هاش را برای  منیر خریده است. یعنی مادرم. اما او نپوشیده. پدرم بی‌مزه بازی در می‌آوُرد-و هنوز هم می‌آوَرَد و من هم به او رفته ام در این زمینه-.

بعدش یک کاپشن بهاره بهش دادیم. اما راضی نبود رفت جلوی آینه گفت ازگلی شده است. بعد به قیافه‌اش نگاه کرد و گفت خدایا، چرا این شکلی شده است؟ اما خدایا جوابی به او نداد. بهش گفتم خیلی هم خوب شدی. گفتم کاپشن را دربیار بیا ژاکت بپوش قشنگ تر است. گفت ژاکت؟؟ یک جوری گفتزژاکت انگار بهش پیشنهاد کردم که سوار فیل شود و او بگوید فیل؟؟؟ گفت ژاکت گرم است. گفتم از گاپشن بهتر است. خوشگل تر هم هست. ژاکته را پوشید و خودش را رضایتمندانه برانداز کرد بعدش، مادرم گفت ژاکت زرشکی هم دارد و چرا نمی‌پوشد. چونکه ژاکت زرشکیه را خودش برای او خریده بود. اما این سورمه‌ایه را نه. گفت زرشکی؟ بعد زرشکی را تنش کردیم. عصایش را که در مهمانی ها دستش می‌گیرد دستش گرفت، شاید چون عصایش زرشکی بود از ترکیبی که به وجود آمده بود خوشش آمد. گفت من که جایی نمی‌روم؟گفتم چرا شاید بروم شمال. گفت خیلی ول شده‌ام. گفت نمی‌ترسم؟ تو این هوا؟ مادرم گفت هوا که خوب است. گفت پدر و مادر ندارم؟ گفتم چرا؟ یعنی چی؟ گفت یعنی این که ول شدی. ول شدی. مواظب خودت باش، چیزی نکش، کسی را حامله نکن، مریضی نگیر، جان من چیزی نکش، من را که دوست نداری، جان این-مادرم- چیزی نکش، مست نکن، احتیاط کن. بعد مادرم آمد گفت که خوب شده است؟ گفتم ماه شده است، چون که اگر کسی ماه شده بود باید بهش بگویید که ماه شده است. پدرم گفت وای، گفت با او جایی نمی‌رود. مادرم گفت وا. کفت چرا یشمی پوشیده؟ چه سبز بدرنگی. گفت خودش زرشکی و زنش یشمی …الان همه می‌گویند خانواده کسخل‌ها آمدند بیایید بهشان بخندیم.

پس تو فکر میکنی اگه خودتو بزنی به نفهمی بقیه رم زدی به نفهمی؟

یادت نیست نمیتونستم بخوابم؟ نه. دکتر اومد گفت چی شده؟ گفتم  نمی‌تونم رو این ورم بخوابم. درد دارم درد. دست زد، رفت یه چیزی آورد انقدر، از اون لا کرد تو جا انداخت. چی رو جا انداخت بابا؟ دنده رو جا انداخت. یعنی زد دنده سه؟ اِ لوس بازی در نیار توئم، گم شو اصن. من تا الان فکر می‌کردم تو مغزتو عمل کردی. مغزمم عمل کردم. پس دنده چیه این وسط؟ من دنده‌مو عمل نکردم؟ نه که نکردی. پس این‌جام بخیه واسه چی هستش؟ بخیه‌ای نیستش، کو بخیه؟ اِ برو بابا، خودتو زدی به نفهمی. شعور مردم رو نمی‌تونی ندیده بگیری که، دِ. شعور کجا بود، هی واینستا با من یکی بدو کنا، خسته‌م کردی از دیروز. بعد از توی پاکت سیگارش یک سیگار کوچک برداشت و گذاشت گوشه‌ لبش و چون می‌خواست فندک بزند مجبور شد آن یکی چشمش را ببندد که تا به تا نبیند. سیگار را روشن کرد فندک را به میز نزدیک کرد اما روی میز نگذاشت بلکه آن را با ظرافت پرت کرد روی میز، یک پک به سیگارش زد، سیگار را آورد پایین، دود را فوت کرد بیرون.

شام اول سال

این دیگر تبدیل به یک سنت شده که عموم و زنش- بچه‌هاشان ایران نیستند- هر سال روز اول بیایند این‌جا و شام را سبزی پلو  با ماهی بخوریم. امسال خاله شهلا هم آمد و با خودش زن سایق برادرش و برادرزاده‌اش را هم آورد، در حالی که دعوت نبودند. خاله شهلا دخترخاله‌ی پدرم است. بردرزاده‌اش کت شلوار و کراوات پوشیده بود. من مست بودم. داداشم هم دوستش را آورده بود. دوستش در دو ماه اخیر هم سگی  که از کودکی بزرگ کرده بود را از دست داده بود و هم مادرش را و دیگر هیچ کس را در این دنیا ندارد. حتی یک خاله هم ندارد. من مست بودم. آن‌ها توی اتاق فیسبوک می‌کردند. عموم بهم گفت موهایت خیلی ریخته. گفتم هر سال این را می‌گوید. می‌خواستم بگویم اصلاً دلم می‌خواهد موهایم بریزند. هر وقت من موهایم را کوتاه می‌کنم این را می‌گوید. این به خاطر این است که عمه نوشی فرستادن دارو را نصفه ول کرد و دوره‌ی درمان من کامل نشد و هر چی درست شده بود هم  بدتر ریخت. عمویم گفت خب الان بگویم بفرستد. گفتم نه اینی که می‌گویم برای پیارسال است. از کله‌ام بدم می‌آید. برای همین رفتم توی آشپزخانه و ویسکی ریختم ، لیوان پدرم را با سودای زیاد قاطی کردم. بهم گفت این که مزه‌ی آب می‌دهد اما برایم مهم نبود که مزه‌ی چی می‌دهد. مادرم دو جور ماهی طبخ کرده بود. یکی سفید و یکی فیله. فیله برای ماهایی که لوس هستیم و از تیغ بدمان می‌آید. خاله شهلا گفت که من هنوز هم دوست دارم هم‌خانه‌اش باشم؟ گفتم بله، گفتم شما دارید با بهترین همخانه‌ی دنیا صحبت می‌کنید. مادرم گفت کسرا کثافت است. دیوانه‌ات می‌کند. اما این‌طور نیست. فقط باید یادم بیاید که خانه‌اش طبقه‌ی چندم بود اگر بیشتر از پنج طبقه باشد که خیلی خوب می‌شود اما یک خاطره‌ی گنگی به من می‌گوید پنج طبقه در درکه یک افسانه است. آن خانه چهار طبقه بیشتر ندارد. خب خانه‌ی خودمان که پنچ طبقه  است. اگر بخواهم از همین جا می‌توانم بپرم بیرون. بعد رفتم توی اتاق و هر چی کسشر بود را اس ام اس کردم.

too much maaach will kill ya, dear

پیش نوشت بی تربیتی و حاوی محتوای توهین آمیز: این لحن خود ِ منه نه لحن نوشته‌های من. پس نیا کس بگو بلا میارم سرت نزدیکم نیا میمالم درت.

خیله خب من اشتباه کردم. من خیلی اشتباه می‌کنم و تصدیق می‌کنم که این آمار خیلی بالایی هستش. من بیست و هشت سالمه و همون ابتدا به ساکن ِ خرداد ِ کیری بیست و نه سالم می‌شه و بهتره دیگه اشتباه نکنم. کی یک خرس گنده‌ی بیست و نه ساله که مرتکب اشتباه‌های بد می‌شه رو می‌خواد؟ احتمالاً خرس‌های کوچیک‌تری که اشتباه‌های بدتری می‌کنن.

متاسفانه من نمی‌دونم چی می‌خوام. حتی نمی‌دونم چی نمی‌خوام. بعد از پایان سال دیگه به این شرکت نمی‌یام. اما نمی‌دونم قراره برم به کودوم شرکت. هیچی برام صد در صدی نیست. انقدر لوس‌بازی در آوردم که دوست دختر آخرم ده ساعت پیش از راه دور یک ای‌میل بهم زده که در طی یک میلیون دفعه دوره کردنش هیچی نصیبم نشد جز اینکه از خودم بدم اومده. بعدش هم خواسته تا ما یه رابطه‌ی معمولی رو با هم داشته باشیم. چون که رفتار های زشتی از خودم بروز دادم. اما مگه زشتی و زیبایی نسبی نیست؟ متاسفانه دیگه طاقت شکست خوردن ندارم- حالا البته این که اسمش شکست نیست ولی نمی‌شه پیروزی هم به حساب آوردش- و حتی الان اگه حرف می‌زدم صدام می‌لرزید -به جان مادرم می‌لرزید-. چرا من نتونستم مثل آدمیزاد رفتار کنم؟ تا این کلمات رو واسه دفعه چهارهزارم نشنُفم؟ سوالی که از خودم همه‌ش می‌پرسم اینه که یعنی من اینم؟ شاید…شاید هم نه….شاید توی رابطه این‌جور آدمی هستم. شاید توی رابطه با این آدم این جور آدمی هستم. هیچ وقت نمیشه فهمید. و من اینو فهمیدم که هیچ وقت نمیشه هیچ چیزیو کامل فهمید پس خوش به حال ِ من. از تابستون امسال که با دوست دختر   فول تایمم -که هفت سال با هم بزرگ شدیم و به سلامتی دوستی‌های پایدار و اونایی که قدر همو می‌دونن و مثل ما یا بهتر بگم من نمی‌رینن، با هم می‌مونن-بهم زدم و با دخترای دیگه ‌ای آشنا شدم که تعدادشون دقیقاً می‌شه یک دو سه چهار پنج شیش هفت….تمام اون آدم‌ها-یا بهتر بگم دخترها- رو از خودم رنجوندم. این هم از آخری. آخری رو ناراحت شدم. به این دلیل که بعد از این دو سه ماه جدی جدی دوستش داشتم و فکر می‌کردم دیگه تموم شد. دیگه عصر دیت گذاشتن و آدمای جدید دیدن و اثبات خود به طرف مقابل تموم شد رفت تو کونسسگ. یه سه چهار ماه زندگیم روال ثابت داشت. حواسم داشت جمع چیزی میشد که باید. جمع جایی که باید برم کاری که باید بکنم. پولی که باید در آرم. آمریکایی که باید حتماً برم چون اگه نرم دیر می‌شه بعدش باید برم تو کونسسگ. آره بابا آره، رفتارم با هیچ کس درست نبوده. البته همه هم به این شدت واکنش نشون ندادن. مثلاً رفتارم با مادرم هم درست نبوده. امسال برای اولین بار در طول تاریخ بشریت چند بار شده که یه هفته با من صحبت نکرده. دقیقش دو بار. از بس که این زبونم تند و کیریه و نمی‌تونم جلوش رو بگیرم و بر می‌گردم چیزهای ناراحت کننده می‌گم. با همون زبونی که میشه جانم و عمرم و عزیزم رو گفت. شایدم مادر من به خوش رفتاری من عادت کرده. در حالی که جامعه از من یه شیشلولبند درست حسابی ساخته. من بی رحمم. پدرم…پدرم هم همین طور. دوست ندارم در باره ی پدر و مادرم جز همین داستانایی که سر هم میکنم بنویسم. و حتی داداشم. و حتی چند تا از دوست هاییم که در برهه هایی انقدر تو کون هم بودیم که معلوم نبود کودوم یکی تو کون اون یکیه. و حالا هم که این همه دختر که اولیش هم همون دوست دختر لانگ ترممه. و آخریش هم همینی که خیال باطل میکردم دوست داریم همو.

ولی به هر حال اینکه من هی مدام سعی کنم دنبال آدمم بگردم و بعدش کیر بخورم خسته‌م کرده. دیگه می‌خوام پامو از کسکلک بازی واسه یه مدت مدیدی بکشم کنار. شاید این به خاطر این بود که من یه مدت طولانی‌ای رو با یک نفر سر کردم و دیگه عادت دارم همه‌ش یکی کنار دستم باشه ور بریم باهم. خب شاید دیفالت قضیه این نیست. و بعدش مثل یه تشنه‌ی آب ندیده با دخترای مردم رفتار کردم. الان که نیگاه می‌کنم می‌بینم خودم رو راحت در معرض قضاوت همه قرار می‌دم. حتی توی کار. آقا من سر این کاره پیر شدم یعنی، این برام تجربه بشه که دفعه‌ی بعد گول ظواهر امر رو نخورم. ما چرا باید این همه کار کنیم؟ و بعدش مثل سگ باهامون رفتار بشه؟  من به این کابوسه پایان دادم. یعنی اینکه هر روز صبح ساعت یک ربع به هفت پا شم، حتی اگه خوابم بیاد. بعدش حموم و کوفت و زهرمار. همیشه هم دیر میرسیم. یعنی ده. نه. خیلی خوب نه. خیلی بد ده یا یازده. بس که دور بود. بس که دور بود و ترافیک بود و روزهایی رو به خاطرم می‌آرم که از چشمام اشک راه می‌افتاد. روزهایی که به خاطر مشکل موقتی تکرر ادرار کیری شاشم نوک می‌زد اما من هنوز از سرکار به خونه یا از خونه به سر کار نرسیده بودم و چقدر شرمنده می‌شدم از اینکه شورت‌هام شاشیه. و نمیدونستم و نمیتونستم تصمیم درست رو بگیرم، یا چی کار کنم. حالا تصمیم درست چی بود؟ اصلاً تصمیمی در کار نبود، کس مفت گفتم. چیز غیر مهمی رو گفتم و همون طور که میبنیین این نوشته از چیزهای مهم اشباع شده و من بنا ندارم کیریش کنم. آره خلاصه که به اینا هم گفتم نمی‌یام و اینا هم نگفتن نه تو رو جون عزیزت نرو بلکه گفتن خب نیا به تخم چپ اسب آقا یدالله. اینم از این. اینا رو گفتم که بگم چون که من شخصیتم محافظه کار نیست و از کنش و واکنش استقبال می‌کردم اون‌جوری بودم یعنی در این مقاله بیشتر به کار و روابط کیری شخصیم پرداختم، تو این دو تا وجه از شخصیتم محافظه کاری نیست. حالا نمیخوام بیش از این به کاره بپردازم در حالی که جا داره خیلی بهش بپردازم بدبختی سفته دارم دستشون. نشون هم دادن آدمای آرومی نیستن و انتقاد نپذیر هم هستن فلذا همین کافیه فعلاً. آره دیگه من باید برم دنبال پول چون که من دیگه راست کردم که برم. از هیچ کودوم از اون همه فامیلی که اون ور آب دارم هم کمک نمیخوام. اگرم نشد قرص مهاجرت رو خریدم، میخورم و وسسلام نامه تمام. ولی دیگه نمیکنم اون طوری که قبلاً کردم. اصلاً اساس من نوآوریه. چون که من نمیخوام راضی باشم بلکه میخوام ارضا بشم و مجبورم اون طوری باشم. حتی تو رفتار. ما آدم خوبی بودیم، ولی بهمون گفتن کیری. خیله خب از این به بعد.  آره دیگه من دیگه اون کسرای سابق نیستم. من عوض شدم-یا می‌شم- برای همین من کسرای جدید هستم. از این به بعد اسممو مینویسم کسرای جدید تو پرانتز کسرای سابق.

برای سال جدید، برای اینکه اجازه ندیم سال جدید هم مثل پارسال -که واقعاً خوارم گایییده شده توش از همه جهت و می‌تونم  یک کتاب هم (! هم؟؟)در مورد کیری بودن پارسال بنویسم. کیری بودن ِ پارسال فُر دامیز با عنوان فرعی چرا پارسال خوارم این همه گایییده شد و آخرش هم هیچی به هیچی- اولندش که از این تز کیری فوق کیری لیسانس کیری دانشگاه کیری آزاد کیری همدان کیری دفاع کیری میکنم. بعدش یه تافل میدم که به لطف مسئولان کیری دیگه تافل  کیری توی ایران کیری برگزار نمیشه باید برم ترکیه ی کیری یا دبی کیری تر از کیری -لعنت بر دوبی و از دوبی متنفرم و خدا میدونه چقدر از دوبی بدم میادش و امیدوارم پدیده ی گرم شدن کره ی زمین باعث شه اول ایران و دوم دبی بالکل برن زیر آب- تا اون امتحان کیری رو بدم. بعدش برای چند تا دانشگاه کیری اپلای میکنم و اس او پی کیری مینویسم و از خودم تعریفای کیری میکنم. بعدش میرم و دور همه ی این چیزای کیری رو خط میکشم. حتی نوشتن. که از همه‌شون کیری تر بود

what a thing to do

* وقتی رسیدم خانه مادرم از خستگی مچاله شده بود، از اینکه این‌قدر به درد نخورم، از این‌که نتوانسته بودم مرخصی بگیرم بمانم خانه کمک کنم، رفتم توی توالت عق زدم. بیش از حد لزوم خودش را حین خانه‌تکانی خسته و کوفته کرده بود هم جمع شده بود هم کم. سفت بغلش کردم و سعی کردم بو بکشم، بین بوی غذایی که -برای ما درست می‌کند، نه خودش-به تنش مانده بود و عطری که همیشه می‌زند، بوی خودِ خودش را تشخیص دادم و انقدر کشیدم تو تا ریه‌هام پر شود. انجمن بهترین بوهای جهان می‌گوید بهترین بو، بوی بغل مادر شما است. مامان این چه جور کارگری بود که گرفتی پس، اگه بناست خودت هم کار بکنی؟ مادرم گفت که کارگره نمی‌رسیده همه‌‍چی را خودش تنها انجام دهد. از کارگره راضی نبود. گفت خوب کار نمی‌کرد. بعضی وقت‌ها می‌رفته توی بالکن می‌ایستاده و فضای سبز را تماشا می‌کرده. مشهدی بوده، ریش پروفسوری و یک دوست دختری که همه‌ش وسط کار زنگ می‌زده و او را می‌گرفته به حرف هم داشته. همان اول که آمده گفته اگر لباس اضافی دارید بدهید من. مادرم نارحت شده که ما یک سری لباس را چند وقت پیش رد کردیم اما بلافاصله به خاطرش آمده که من به خصوص چند تا لباس خیلی خوب را که خودم نمی‌پوشمشان و نمی‌خواهمشان را گذاشته بودم کنار برای همین روز. برای همین گفته صبر کند تا پسرش -که یعنی من- به خانه بیاید و بپرسد. کارگره پیش دادشم هم رفته رفته و ازش خواسته بوده که اگر ام‌پی‌تری‌پلیرش را نمی‌خواهد بدهد به او. داداشم یک آیپادتاچ با جک هدفن خراب دارد. جک هدفن آی‌پادتاچ خودم هم خراب است و مجبورم صدا را مونو گوش کنم، یا این‌که هی با هدفنم در محل اتصال ور بروم تا عاقبت برای دو دقیقه درست شود و بعدش باز دوباره ازاَسر، مطمئنم آخرش یک روز سر همین تصادف می‌کنم همه راحت می‌شوند. یک کتاب هفتصد صفحه‌ای باید بنویسم در باب این‌که چرا و چه‌قدر از اپل متنفر هستم و چرا باید دلایل تنفر من برای بقیه جالب باشند، تری این وان. داداشم گفته این ام‌پی‌تری پلیر را لازم دارد، اما این را فقط به کارگره گفته و رفته به مادرم گفته ام‌پی‌تری پلیرم را می‌بخشم به کارگره. اما بعد دیده ام‌پی‌تری پلیره مال من است، نه او. و چون جک هدفنش کار نمی‌کرده این را موقتاً داده‌‌ام بهش نه دایماً. آن روز همه‌چی به من بستگی داشت. داداشم به کارگره گفته از رفقام می‌پرسم که چه کسی میم پ سه بازیکنش-به پیشنهاد ستاد جهانی معادل‌سازی مقیم مرکز- را نمی‌خواهد، یا قصد فروشش را دارد. آخرش یک نفر حاضر می‌شود ام‌پی‌تری پلیرش را شصت هزار تومان بفروشد اما کارگره می‌گوید شصت هزار تومان خیلی زیاد است و او از پسش بر نمی‌آید و داداشم گریه‌اش می‌گیرد، اما نه جلوی کارگره.

* کارگره حین کار همه‌چیز را زمین می‌ریخته. مثلاً یک دیوار را می‌شسته بعدش تشت و دستمال را همان‌جا به امان خدا ول می‌کرده تا مادرم برود جمع کند. یا این گردالی‌های دو سر چوب پرده را همان‌طوری روی زمین رها می‌کرده. مادرم از صفت بیش از حد راحت برای توصیف او استفاده می‌کند. در پایان روز دوم کارگره تنها موفق شده بود با احتساب کارهایی که در روز اول حضورش انجام داده بود، تنها هال و پذیرایی را تمیز کند و حمام، دستشویی، راهرو، آشپزخانه و اتاق‌ها به امید خدا باقی مانده بودند. مادرم می‌گوید این هم این وسط خوابیده بود نمی‌شد به هیچ‌چی دست زد، منظورش از این پدرم است. پدرم می‌گوید کارگره بی‌تربیت بود. می‌گفت احساس کرده که یک نگاهی رویش سنگین است. برگشته دیده کارگره زل زده به او. همین طوری نگام می‌کرد و حرفی هم نمی‌زد. پدرم مشخصاً ترسیده بوده. ضمن این‌که خیلی بدش می‌آید یک مرد نگاهش کند. برگشته بلند به مادرم گفته این چرا زل زده به من؟ مادرم هم گفته چرا زل زدی بهش ممد آقا؟ ممد آقا گفته چون که توی عکسی که روی این میز هست یک شکل دیگه‌ست. مادرم گفته بود که پدرم مریض است و سه جور عمل مختلف رو مغزش انجام داده‌اند و آن عکس هم برای سال هشتاد و دو است. پدرم می‌گوید یارو عمله بود و پدرش هم در مشهد یک خانه‌ی پنج طبقه داشته، گفت که کسی که توی مشهد پدرش خانه‌ی پنج طبقه داشته باشد که یک طبقه‌اش را هم داده باشد به این‌ و زنش، می‌آد تهران کارگری؟ مردم فکر می‌کنند ما کسخلیم به حضرت عباس. پرسیدم چه شکلی بود؟ مادرم گفت خوشگل بود. ابروهای قشنگ، قد بلند، دماغ کوچولو. مادرم گفت زن هم داشت و به آن‌ها گفته زنش مثل آنجلیننا جولی بوده. پدرم گفت چی؟ مک گره گوری؟ نه، می‌گم آن ج لی نا جو لی. آنجلی نا جولی. پدرم گفت خیله خب فهمید و لازم نیست همه با هم هوار بکشیم .

* مادرم می‌گوید چه کارگرهای خوبی برایش همیشه می‌آمدند. یکی‌شان از سربازی زنگ زده و عید را تبریک گفته و گفته پسرعمویش هست برای امسال، یکی دیگر هم که گمش کرده بوده، خودش زنگ زده بوده که کی بیاید برای عید؟ اما مادرم گفته بود که متاسفانه کارگر گرفته است. حیف.  روز اول ممد آقا از مادرم پرسیده بود ببخشید چه‌طوری بروم فردوسی؟ مادرم گفته بود از در که برود بیرون دویست متر جلوتر ایستگاه اتوبوس برای انقلاب هست، از آن‌جا می‌تواند برود انقلاب و پشت‌بندش فردوسی. بعدش کارگره پرسیده بود پاساژ فردوسی کجای فردوسی است؟ مادرم گفته بود همان‌جا بپرسد بهش می‌گویند. کارگره گفته می‌خواهد برود لباس بخرد. و می‌توانسته اضافه کند به لباس های گه پسر گه شما هم دیگر نیازی ندارم. مادرم گفته لباس‌ها را باید با بچه‌ها هماهنگ کنم، دو تا پولیور است البته فقط، اما چون ممکن است بیایند ببینیند لباسشان نیست، عصبانی بشوند. ممد آقا پرسیده سلمانی کجاست این طرف‌ها؟ مادرم گفته نمی‌داند. ممد آقا گفته پسرهایتان سلمانی نمی‌روند؟ مادرم گفته نه خودش برای پسرهایش مو ها را کوتاه می‌کند ، یا اینکه خودشان موهایشان را می‌تراشند. ممد آقا گفته بوده بله دیده که پسرِ مادرم کچل بوده.

* عصر روز دوم که رسیدم خانه مادرم به ممد آقا که با تنبلی و توی بالکن رفتن اعصابش را بهم ریخته بود گفته بود که فردا نیاید. گفت که دم آینه‌ی ته راهرو یک تیغ پیدا کردم که افتاده روی زمین، گفت که به پدرم نگویم. گفتم چشم. به خودش گفته که این دوتا -یعنی من و داداشم – که از این تیغ‌ها ندارند پس این تیغ چیست؟ بعدش رفته توی آشپزخانه و برای ممد آقا که پشت میز منتظر ناهارش بوده، ناهار کشیده و وقتی غذا را برایش برده سر میز دیده ممد آقا ابروهایش را با تیغ نازک کرده است. گفت ابروهای به آن قشنگی را. گفتم مردم بد سلیقه و عمله هستند. گفت این همه‌اش نیست، دم رفتن آمده به من می‌گوید خانوم فلانی من فردا مکی بیام؟ ماردم گفته فردا نیایید . کار ما تمام شده. الکی گفته. بعدش ممد آقا گفته سلمانی پیدا نکرده و می‌شود مادرم موهای او را هم کوتاه کند؟ مادرم کُپ کرده، گفته که موی پسرهایش را کوتاه می‌کند. مادرم گفت این را هم به پدرم نگویم، گفتم چشم.

*صبح روز بعد پدرم گفت که ممد آقا کتاب‌های کتاب خانه را روی میز چید که توی کتاب‌خانه را تمیز کند اما بعد سرجایشان نچید. مادرم گفت مگر کارگر باید بچیند؟ پدرم گفت پس کی باید بچیند؟ لو باید بچیند؟ هم پول کارگر بدهد هم کتاب بچیند؟ مادرم گفت کارگر که نمی‌تواند کتاب‌ها را بچیند، کارگر چه می‌داند کدام کتاب را کجا بگذارد. به من گفت مادر لباس‌هات را بدهیم به یکی که واقعاً محتاج هست، این واقعاً محتاج نبود. لباس‌های خوبیه حیفه. گفتم برای من توفیری نمی‌کند، خودت می‌دانی. چوب پرده‌ها را نصب کردیم. پنجره‌ی سمت چپی و پنجره‌ی سمت راستی چوب کوتاه تر و بالطبع پرده‌های کم عرض تری از پنجره‌ی وسطی دارند. گردالی‌های دو سر چوب‌ها سخت نصب می‌‌شدند و این باعث می‌شد تا پدرم در نقش کارشناس ارشد نصب پرده در خاورمیانه ظاهر شود و اوضاع را به وضعی که دوست دارد هدیات کند، یعنی متشنج. عصر که می‌خواستم بروم خانه‌ی دوستم فهمیدم یک اتفاقی افتاده. ممد آقا یکی از بهترین کفش‌هایم را با خودش برده بود. برای منی که می‌‌دانم وقتی فلان کفش پام بوده، کجا رفته‌ام، چی خورده‌ام و به کی چی گفته‌ام این گاینده است. پولش اصلاً به درک-الکی-.

*من دیگر آن کفشه را نمی‌خواهم و پام را هم توش نخواهم کرد. نوش جانت ممد آقای دزدی که زنت هم شبیه آنجلینا جولی است. دستت درد نکد که چیز مهم‌تری ندزدیدی، یا به خاطر سه شی صنار پدر و مادرم را نکشتی، یا چه می‌دانم…به خیر گذشت….

خیلی دوست دارم اتفاق‌های گه در همین سطح متوقف شوند و بعدش همه چی درست شود. اما چطور می‌شود همه‌‌ی اتفاق‌های گه را در همین سطح متوقف کرد، همه چی را درست کرد، پیرها را جوان کرد، نا امیدها را باامید کرد، و به هر کی که کفش خوشگل دوست داشت، یک کفش خوشگل داد؟ هیچ طور.