شام اول سال

این دیگر تبدیل به یک سنت شده که عموم و زنش- بچه‌هاشان ایران نیستند- هر سال روز اول بیایند این‌جا و شام را سبزی پلو  با ماهی بخوریم. امسال خاله شهلا هم آمد و با خودش زن سایق برادرش و برادرزاده‌اش را هم آورد، در حالی که دعوت نبودند. خاله شهلا دخترخاله‌ی پدرم است. بردرزاده‌اش کت شلوار و کراوات پوشیده بود. من مست بودم. داداشم هم دوستش را آورده بود. دوستش در دو ماه اخیر هم سگی  که از کودکی بزرگ کرده بود را از دست داده بود و هم مادرش را و دیگر هیچ کس را در این دنیا ندارد. حتی یک خاله هم ندارد. من مست بودم. آن‌ها توی اتاق فیسبوک می‌کردند. عموم بهم گفت موهایت خیلی ریخته. گفتم هر سال این را می‌گوید. می‌خواستم بگویم اصلاً دلم می‌خواهد موهایم بریزند. هر وقت من موهایم را کوتاه می‌کنم این را می‌گوید. این به خاطر این است که عمه نوشی فرستادن دارو را نصفه ول کرد و دوره‌ی درمان من کامل نشد و هر چی درست شده بود هم  بدتر ریخت. عمویم گفت خب الان بگویم بفرستد. گفتم نه اینی که می‌گویم برای پیارسال است. از کله‌ام بدم می‌آید. برای همین رفتم توی آشپزخانه و ویسکی ریختم ، لیوان پدرم را با سودای زیاد قاطی کردم. بهم گفت این که مزه‌ی آب می‌دهد اما برایم مهم نبود که مزه‌ی چی می‌دهد. مادرم دو جور ماهی طبخ کرده بود. یکی سفید و یکی فیله. فیله برای ماهایی که لوس هستیم و از تیغ بدمان می‌آید. خاله شهلا گفت که من هنوز هم دوست دارم هم‌خانه‌اش باشم؟ گفتم بله، گفتم شما دارید با بهترین همخانه‌ی دنیا صحبت می‌کنید. مادرم گفت کسرا کثافت است. دیوانه‌ات می‌کند. اما این‌طور نیست. فقط باید یادم بیاید که خانه‌اش طبقه‌ی چندم بود اگر بیشتر از پنج طبقه باشد که خیلی خوب می‌شود اما یک خاطره‌ی گنگی به من می‌گوید پنج طبقه در درکه یک افسانه است. آن خانه چهار طبقه بیشتر ندارد. خب خانه‌ی خودمان که پنچ طبقه  است. اگر بخواهم از همین جا می‌توانم بپرم بیرون. بعد رفتم توی اتاق و هر چی کسشر بود را اس ام اس کردم.