حالام می‌خوام بورانی‌مو بخورم، پس حرف نباشه

ویدئو

Come Down Machine
ماشینم  روغن کم می‌کرد، سیم کشی داخلیش هم سوخته بود و تا وقتی ترمز نمیزدی نورای داخلی رو نمی‌دیدی-که همون بهتر، میخوامم نبینی- البته من گاهی برای اینکه سرگرم شم ترمز می‌گرفتم. راهنماشم دستی شده بود ینی به جای اینکه تِق تِق تِق راهنما بزنه یه صدای قیژ ممتدی میداد و نورش هم بی نهایت ضعیف بود و آدم رو یاد کانسپت دو چشم بی سو می‌نداخت و باید دستی هی راهنما رو قطع می‌کردم تا بگه قیژ قیژ قیژ تا یه کم شبیه به راهنما شه. آخه کی می‌یاد خودش راهنما رو تکون بده؟ مشکل اینه که یک سری از دوستان –!!؟- فکر می‌کردن من دارم بامزه بازی در می‌یارم. خدا می‌دونه چقدر متنفرم فکر کنن من دارم بامزه بازی در می‌یارم یا در وهله‌ی بعدش طنزپردازی چیزی هستم. نه آقا ما طنز پردازی چیزی نیستیم. رانندگی تبدیل به یه فرآیند سخت و خطرناک و پیچیده شده بود. هر چند دقیقه یه بار دیگه گاز نمیخورد فرقی نمیکرد با چه سرعتی، باید خلاص میکردی و گاز و گوز رو خاتمه میدادی، اون وقت دکمه ی چک روشن میشد و وقتی دکمه ی چک روشن میشد دوباره میتونستی گاز بدی ولی دکمه ی چک ممکن بود خاموش نشه و تا وقتی دکمه ی چک روشن بود، خیلی خوب هم گاز نمی‌خورد، اصلاً دکمه‌ی چک یعنی پفیوز من یه مرگیم هست، هم بکش، پیاده شو کاپوتو بزن بالا. حالا گیرم که پفیوز ِ مورد بحث پیاده هم شد و کاپوتم داد بالا، بعدش چی کار کنه، زل بزنه؟ ضبطشم که خراب. من با هدفون توی گوش رانندگی میکنم. ولی آیپادم هم خرابه و یعنی خر خر میکنه و تا مدت ها فکر میکردم که هدفونمه که خرابه و اگه این اسمش یه مصیبت دیگه نیست پس چی بایستی صداش زد؟ من صدای بوق خارمادرِ بقیه و یا صداهای دیگه‌ی ماشین خودم رو نمی‌نُشنفتم. مگه یکی دیگه هم سوار ماشین می‌شد و مجبور می‌شدم باهاش تکلم کنم. در این صورت صداهای مختلفی رو از ماشین میشنُفم که بیشتر از هر چی عصبیم می‌کردن. در حقیقت ماشینم همه ی ایرادا رو داشت ، همه‌جوره ذله ‌ت می‌کرد و فقط نمیکشید پایین کونمون بزاره.

حقایق علمی فرهنگی شماره یک
کیر خوردن را تعریف کنید؟
کیر خوردن عبارتست از وقتی که فکر کنی هدفونت خراب است، اما آیپادت خراب باشد. و هدفونت از کل زندگیِ ناسالمت سالم‌تر باشد.

کره‌ و ژاپن، جیحون و زرافشان
 چند وقت پیش ممد اشراق گفت اینکه روغن کم می‌کنه این واسه خاطر چیزه، کمپرسور. گفت ماشین اونم همین طوری می‌شه و این چیزی نیست که خودمو بابتش آزرده خاطر کنم. منم دقت کردم دیدم آره واقعاً بویی که ماشینش بعد از روندن می‌ده کپ همون بوییه که ماشین من بعد از روندن می‌ده و نکته‌ی جالب توجه‌تر چیه؟ اینکه جفتشونم دووئن. کره‌ای های مادر به خطاب. هیچی گفتم این شمسه گور به گور کودوم گوری رفت از خیابون ارغوان؟ خیابون ارغوان بغل اشرفی اصفهانی. گفت رفته جنت آباد شمالی، بیا برو دیگه ذله کردی ما رو. بابا من چرا شما رو ذله کرده باشم. منو خودم، ماشینم ذله کرده. ذله مم نکرده گاییده‌تم. بابا همین دو برج پیش نبود ماشینمو سپردم به آقا کریمی؟ رفتم دم استخر، چون که عموم با آقا کریمی می‌رن سونا، تو زر افشان. هیچی آقا کریمی با حوله اومد سوییچ رو ازم گرفت گفت برو خیالت تخت، بخواب روش. در حالی که توک ممه‌ش شق شده بود. موهاش هم که جو گندمی بود. خب من به این آدم اعتماد کردم. یعنی شمام بودی می‎کردی، حکیم عمر خیامشم اگه بود اعتماد می‌کرد به یه مرد چاق سونا بروی دوست عموی مو جو گندمی توک ممه شق کرده. توله‌شم همراهش بود. اومدش جلو، گفت برو بابا الان می‌یام. گفتم پسفردا باز با عموم تو سونا چش تو چش می‌شن نمی‌یاد سمبل کنه تعمیر ماشین رو که. دو روز ماشین دستش بود، ولی انگار هیچ روز دستش بود. چونکه وقتی رقتم دم اون دکون کیریش تو جیحون که ماشینو ازش بگیرم همون جا اولین باری در طول زندگیم بود که دیدم دکمه‌ی چک ماشینم روشن میشه دیگه هم روم نشد زنگ بزنم به خودش یا به عموم حتی بگم. بگم عمو جون، این آقا کریمی رو از مستراح پیدا کردی یا سونای زر افشان؟ اون روزم که رفتم ماشینمو بگیرم توله‌ش بود تو جیحون، دستم باهام داد. خب مرتیکه خر یاد بده به پسرت که بزرگ‌تر باید دست دراز کنه.

 ناخوش احوال را با من بسیار بگو، ناخوش احوال را از من بسیار شنو
خلاصه، اون شب رفتیم با ممد اشراق و امیر کربلایی و سیاوش شهیدی… رفتیم ته سولقون کباب زدیم، کبابشم گه بود. من دیگه کینه مینه‌ها رو ریختمشون دور. آخه من احساس کرده بودم طردم کرده بودن و تنها چیزی که از طرد شدن بدتره کنده شدن پوست سر توسط زامبی‌های سرخپوست‌هاست. دیگه من گه بازی در نیاوردم، به اندازه ی کافی کیری بودم، به اندازه ی کافی توی نه ماه گذشته با دخترای مختلف گشته بودم و سر همه شونم با ناراحتی و دلخوری و ناخوش‌احوالی یه جدایی‌ای حادث شده بود که انگار کولیم ولی خب نبودیم. سر آخریش دیگه به گا رفتم. دیگه دیدم نمی‌شه. و نمی‌کشم. تو هفته‌ی گذشته چون دیدم دیگه نمی‌کشم فقط سیگار کشیدم. همون شب دوست دختر هفت ساله‌مم زنگ زد. چون که صبحش من رفته بودم سم خریده بودم که بخورم که برم که برم از این دنیای کثافت مادرجنده، خواستم ازش خدافظی کنم، ولی ناکسی کرد ورنداشت. و یه چند تا جمله‌ی سانتی مانتال که لیاقت این پسر خیابونیاست تحویلم داد. دیگه همه‌ی اینا باعث شد فکر کنم بابا عجب زندگی پوچیه، حتی ارزششو نداره بگی کیرم توش. اصن گیرم که ارزششم داره، ولی کیرت توی چی؟ هیچی؟ حالا ما این همه ارزش قایل شده بودیم انتخاب کرده بودیم بین این هفت میلیارد نفر به یک نفر زنگ بزنیم… شما بودین، کیر می‌شدین ناراحت نمی‌شدین؟ همه از کیر شدن ناراحت می‌شن، من خودم تو دوره‌ی مهندس خاموشی سر پروژه‌ی انفورماتیک چند بار کیر شدم، تو دوره‌ی کرباسچی دسته بیل وارد کردیم گفتن تراکم رفته رو هوا، دسته بیلا مونم کیر شدن، خودمون به کنار، ینی می‌خوام بگم الکی پلکی نیست. اینه که منم ورنداشتم، زنگ که زد. گفتم حالا هفته ی بعد سمه رو خواستم بخورم، بی آون که اشاره ای به سم و مم و این کسشرا کنم زنگ میزنم بهش، سلام سلام خوبی خوبم چه طوری؟ چه طورم. خیله خب زنگ زده بودم از همین مطمون شم که خوبی. تو آدم دیوثی هستی. آره میدونم میدونم دیوثم ولی چه چاره؟ و گفتم حالا بزار سم خوردنه رو بندازم عقب بابا … شاید دفاع کردم، پذیرش گرفتم، رفتم نویسندگی خلاقانه خوندم –امکانش مهیا است- تونستم به انگلیسی فکر کنم و پولیتزر بردم و این روزهامو نوشتم، بی این که کسی بیاد بگه آی وبلاگرا جنده ن و اینا. دیگه سر نویسنده ها –ونه وبلاگرا- لغت جنده رو مردم معمولاً با احتیاط به کار می‌برن مگه این که طرف نامزد ریاست جومهوری کرده باشه خودشو.

کام‌آن ِ من به تو یار قدیمی، منم همون کام‌آن دار قدیمی
هیچی، اون روز از این شرکت جدیده که هنوزم قرارداد نبستم باهاشون و معلومم نیست ببندم یا که نه و ولی دارم میام و میرم و یه سری کار براشون انجام دادم راه افتادم سمت منزل، که هنوزم پولشو نگرفتم و خدا کنه پول ما رو بدن، به حق کارگرهای متحد نشده‌ی جهان. هدفون هم توی گوشم بود یه در میون هندریکس، استوز، هندریکس استونز، هجرت ِ گوگوش، هندریکس، استونز هجرت ِ گوگوش خواننده‌هه می‌گفت که حالا ورق برگشته و نوبت توئه که گریه کنی و منم می‌گفتم آره ارواح اون عمه‌ی زنازاده‌ت که یهو دیدم بسم الله …ماشینه راه نمی‌ره. هیچی زدم خلاص که دکمه‌ی چک روشن شه، که اتفاقاً دکمه ی چک روشن هم شد ولی بلافاصله دکمه‌‌ی روغن و باطری هم روشن شد و این یعنی که خاموش کردی و فحوای کلامش هم یعنی این که ریدی الان به  کا می‌ری با این سرعت وسط اتوبان اما غریزه‌ی زنده ماندن در ماها که به خودکشی و این کسشرا-فقط برای جلب توجه و نه چیز دیگه ای- می‌اندیشیم هم هست و من به جای این‌که به استقبال مرگ برم با درایت کبرا یازده‌ای زدم بغل. دکمه‌ی روغن یه یه هفته ای بود که روشن می‌شد و من همه‌ش منتظر بودم آدرس شمس کوفتی رو بگیرم برم ماشینو بخوابونم ببینم چه مرگشه ، اصلاً در طول تاریخ همه‌ی این شمس‌ها باعث گایش یک انسان خفن شده بودن، مگه مولانا نبود؟ ماشینه البته، مرگش که معلوم بود، روغن کم می‌کرد اما آب کم نمی‌کرد و این که ماشین آب کم نکنه این خودش قوت قلبه. این یعنی سر سیلندر و اینا نیستش.ماشینه خاموش شد، یه یا علی گفتیم و استارت زدیم و هدفونو کشیدیم بیرون، دیدم صدای قایق موتوری می‌یاد از داخل موتور و خیلی صدای جدی ای هستش و داره بهم می‌گه یه سیصد چهار صد تومنی در حالت خوش بینانه می‌ره تو کونت. گفتم ای خارشو گاییدم. می‌گفتم، زدیم کنار، اونم کجا وسط خروجی حکیم غرب به شیخ فضل الله جنوب، اخه این چه اسامی کیری ایه میزارین رو اتوبانای مردم؟

 چون که خون‌آشاما قوی‌ان، برای همین خاطر
هی زنگ زدم به این ممد اشراق، زاخار ورنمیداشت، زنگ زدم صد و هیژده جلو خودمو گرفتم گریه نکنم-آخه یه ماهه اشکم دم مشکمه- دید صدای غمگین مضطربی دارم که برازنده ی یک مرد جوان خوشگل نیست گفتش عزیزم یادداشت کن چهل و چهار بلاه و پنج بلاه و هفت بلاه و هشت. زنگ زدم. یارو نئشه‌ی نئشه بود گفتم آقا این ماشین ما رو گاییده یه چیزی بفرست نجاتمون بده خیر ببینی از جونیت هیچ ماشینی نگادت نجاتمون بده  از این وضع تو رو ابولفضل… گفت خیله خب خودتو کنترل کن بیست دقیقه دیگه میاد، ده دقیقه گذشت نیومد زنگ زدم بهش هنوز نئشه بود گفتم حاجی خبری نشد از جرثقیلت، گفت زنگ نزد؟ گفتم اگه زنگ می‌زد میمدم زنگ بزنم به شما؟ گفت نه نیمیومدی، یهو دیدم یه شماره صفر نهصد و سی و هشتی اومد پشت خطم گفتم زنگ زد زنگ زد، گفت اوکی. گفتم من دیروز رفتم تو کی؟ با یارو صحبت کردم گفت کجایی و خر فهمش کردم و اینا. گفت ترافیکه. حالا زر مفت می‌زد اصن تو اون ناحیه از تهران باید خیلی بگردی ترافیک پیدا کنی، هر جام بری می‌گن هفته‌ی بعد بیا. ولی دیگه چاره ای نبود گفتم من نمی‌دونم الان من اینجا وسط رمپم، هیچی ماشینمم کار نمیکنه، روشنم نمیشه، ننه من غریبه هستم. گفت بیست دقیقه دیگه. نیست فلشرمم خرابه، یکی از چراغ ترمزامم خرابه مجبور شدم چراغامو روشن بزارم و هر کی میخواست بیاد به گا بدتم، هی پا بزنم رو ترمز بلکه بفهمه این ماشینی که زده کنار یه مرگیش هست و کرم کون نداشته وسط اوتوبان رمپ بزنه کنار. تا یارو بیاد خودارضایی کردم، یعنی تو شرایط استرس این بهترین کاری بود که می‌شد کرد و اگه حکیم عمر خیامم اونجا بود همین کارو می‌کرد،پس بحث نباشه… من که منم. تائم می‌اومد سفت شه استرس شلش میکرد، ورست خودارضایی اِوِر.

 Come Down Koskesh
یارو اومد و رفت جلوی ماشینو، چشه و؟ چیزیش نی و اینا ماشینای خوبیه وُ زدی ماشینو گاییدی و پنجاه و پنج تومن می‌گیرم تا جنت آباد و اگه تعمیرکار خودمون بریم کمتر میگیرم و مثلاً چند میگیری و؟ چهل و پنج میگیرم و نه نمی‌خوام و نه تو رو خدا بخواه و نه می‌گم نمی‌خوام و این تعمیرکارای دوو کیرین و این آقا شمس کارش درسته و ماتیز مث موم تو دستشه و اینا. سوار شدیم. تنش یه هودی بود. موهاش ریخته بود. گفت چی کاره‌ای و چقدر می‌گیری و گفتم بدشانسم و زنم ولم کرده رفته. یه داستانایی رو با الهام از زندگی واقعیم براش بافتم بهم. سرگرمی شماره یک.

حقایق علمی فرهنگی شماره دو
سرگرمی شماره یک را تعریف کنید.
طبق تعریف انجمن جهانی سرگرمی‌های شماره یک، سرگرمی شماره یک به سرگرمی‌ای اطلاق می‌گردد که…اطلاق می‌گردد که…اممم چی بود؟ استاد من به خدا درسم رو خونده بودم، نمی‌دونم چم شده، لابد واسه استرسه. شما اگه منو پاس نکنین من دیگه هیچ کسو تواین دنیا دارم و به امید خدا باید برم یه جایی رو مشابه جردن ده سال پیش پیدا کنم و بدم، استاد می‌خواین به خودتون بدم هم راضی می‌شید هم ارضا، هان؟ اینم شماره‌م. تتق تتق تتق

داستان ِ چپان
زنم ولم کرده رفته. چون که من پول نداشتم. یعنی اولش به نظر می‌اومد دارم ولی بعدش به نظر رسید ندارم. ای بابا سر پول؟ زنا پول دوست دارن. امسال خیلی سال گهی بود، گه بودنش تا توی عید هم ادامه داشت. که قراره سال بعد باشه، ولی انگار سال قبل بود، می‌دونی چی می‌گم؟ نمی‌دونست. پرسید چی کاره‌م؟ من تیزر میزر می‌نویسم، شعار معار، رادیو گوش می‌دی؟ تیزر چی هست؟ تیزر دیگه، تبلیغ. پ تو صدا سیمایی، زمینم میزنی؟ همه شاستی ماستی ان تو صدا سیما. نه آقا پتو چیه؟ صداسیما کون کی بود، من تو شرکتم. آهان. بیا تخمه بخور. نه بابا تشنه‌م میشه. آب می‌خری. پنجاه پنج تومن باید بدم به توی کسکش، آبم بخرم؟ آب عنه؟ کوفت بخورم. چند سال با هم بودین؟ نه سال با هم بودیم. شایدم ده سال…. ینی چی نه سال؟ کاری هم کردی؟ نه پس. پسر خوبی هستی. آره همه می‌گن پسر خوبی هستم ولی من دیگه کاری به این کارا ندارم، می‌خوام یه کبریت بگیرم زیر همه‌ش، موهامم که ریخته. حالا ایده‌ای نداشتم همه‌ش یعنی کودوما. همه‌ش یعنی چیا؟

 دنبالچه‌ی داستان چپان تا چند لحظه‌ی دیگر

حقایق علمی فرهنگی شماره سه
همه‌ش را تعریف کنید و شکل او را هم بکشید.
به نام خدا همه‌ش یعنی هر چیزی که هست یا نیست و هر چیزی که قرار بوده باشد و هست و هر چیزی که قرار بوده باشد و نیست و هر چیزی که قرار بوده نباشد و هست و هر چیزی که قرار بوده نباشد و نیست.
دنبالچه‌ی داستان چپان در ذیل

عجب. چقدر می‌گیری؟ پونصد تومن می‌گیرم بعد کسورات. کسورات اسم گهی نیست؟ هست. پنجاه و پنج تومنشو هم که می‌دم به شما؛ خیلی هم آدم زحمت کشی‌ام. بعدش جمله‌ی کلیدیمو بهش گفتم …. گفتم تو این زندگی، همه یا در حق من کسکشی کردن یا جندگی، یا ترکیبی از هر دو. اونم جمله‌ی کلیدیشو بهم گفت. تو چی؟ گفتم من فقط تاثیر خوب گذاشتم رو بقیه چون‌که این کاریه که بلدم. گفت هیفده سال پیش رفته ترکیه و تا می‌تونسته زده زمین، بهترین کس، چهار هزار تومن، موجودیشم پنجاه هزار تومن بوده و چرا تخمه نمی‌خورم. چون تشنه م میشه، تش نه، میدونی تش نه یعنی چی؟ ولی بیشتر به خاطر این بود که کثافت تخمه میخورد و تفی مفی می‌کرد بعد همون دستا رو می‌کرد تو کیسه و من نمی‌خواستم وقتی دستمو می‌کنم تو کیسه کوچک‌ترین تماسی بین پوستم با ترشحات دهانیش برقرار شه. گفت برم ترکیه خودمو بسازم. گفتم بابا من این کارهم به نظر شما؟ بهش گفتم شما. پنجاه و پنج تومن باید بدم به تو در حالی که تو با پنجاه تومن رفته بودی ترکیه و این یعنی پنج تومن بیشتر. گفت خیله خب.اصن بحث پول که می‌اومد وسط ول می‌کرد بحثو فی امان الله. گفت این ماتیزا ماشینای خوبیه ولی من داستان ماتیز رو براش تعریف کردم.
پایان داستان چپان

 حقایق علمی فرهنگی شماره چهار
داستان ماتیز را برای همه تعریف کنید حداکثر پنج خط.
ماتیز ماشینی است که قرار بوده گرد باشد، برای همین حتی چراغ هایش هم گرد است و حتی طراحی داخلی‌ش هم گرد است و حتی دریچه‌های بخاری کوچک و زشت و بی‌خاصیتش هم گرد است. که مثلاً یک هویت یک پارچه‌ای داشته باشد. ماتیز مورد غضب رانندگان است و همه دوست دارند به او بمالند. مال‌خورش ملس است. معمولاً پسرها می‌آیند جلو ببینند دختری که  پشت فرمان هست از ده چند می‌گیرد، چون ماتیز بیشتر یک ماشین زنانه است وقتی می‌آیند و می‌بینند یک کچل لانتوری آن پشت نشسته دمغ می‌شوند و فحش به خواهر و مادر می‌دهند. در کل ماتیز تخمی است. و توی پمپ بنزین شبیه به جاروبرقی می‌شود. هه هه هه هه هه هه هه هه هه

Hole Down Machine
هل دادیم، مرتیکه خر گفته بود که چراغ رو روشن بزار ، باطری خالی کرده بود. دیگه زور نداشتم، رفتم تو کلید رو دادم به شاگرد اوستا شمس گفتم مولانا اینو برسون دست داییت. رفتم دم بانک پارسیان پول بگیرم بریزم تو حلقوم تون به تون شده‌ش، یه خانوم بهم نگاه کرد منم بهش نگاه کردم، بهم لبخند زد منم بهش لبخند نزدم چون‌که بنا داشتم جدی به نظر برسم، سینه‌های بزرگی داشت دستش رو نگاه کردم دیدم حلقه توشه دیگه نگاه مگاه تعطیل مارمضون و محرمم عرق پرق نداریم. رفتم اون ور خیابون پولشو بهش دادم یک قرونم کوتاه نیومد، این همه کس ناله کردم پنج تومنم تخفیف نداد. پس بکنش شصت، چون من با عددای روند راحت ترم و راحت تر میره توم. نصیحتم کرد، بچه جون نه سال شوخی نیستا، برید مشهد عروسی کنید.

چه امیدی به این دیوار خوشا فریاد  خوشا لیچار
آقا اینجاها آژانس هست؟ پتو می‌فروخت. ته کوچه، خیلی باید بری. حالا لبخندت واسه چیه؟ گه‌لوله. دیدم سر کوچه کبابیه دایی اکبره، رفتم تو گفتم آقا دوسیخ کوبیده. گوجه‌م می‌خوای؟ گوجه‌م می‌خوام.گوجه‌ش سه تا گوجه‌ی کوچیک بود و کوچیک ترین گوجه می‌تونست توی مجامع خودشو به عنوان کس موش معرفی کنه. اگه چوب داشتی و به کبابا می‌زدی صدای بع بع می‌اومد. لیمو چکانده پیاز فرو دادم. شد هفت تومن. گفتم ای بابا با پلو هفت تومن بی پلو هم هفت تومن. وقتی اعتراض کنی معمولاً کسشر تحویلت می‌دن مگه انتخابات نبود؟ گفت پول نون و گوجه رو حساب نکردم. لاشی؟ تو به اون کس موش میگی گوجه؟ لابد شبا هم کلیدر می‌خونی؟ ازش خواستم همه‌ی این‌ها رو ول کنه، آژانس کجاست؟ برخلاف پتو فروش گفت برم اون دست خیابون. رفتم اون دست خیابون از یکی که داشت لای چمنا دنبال حشیشش می‌گشت پرسیدم آژانس کجاست گفت برو از سوپر بپرس من چه می‌دونم. رفتم از سوپریه پرسیدم. گفت شماره شو می‌دم بگو بیاد دم دریانی. گرفتم گفتم بیا دم دریانی. پنج دقیقه طول داد چس متر راه رو، زنگ زد گفت کودوم دریانی. گفتم مگه چند تا دریانی هست؟ احتمالاً هفت میلیارد تا یعنی به اندازه‌ی جمعیت خود ِ دریان. گفت اینجا دو تا- یعنی شیش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود نه هزار و نهصد و نود هشتای دیگه از دایره‌ی انتخاب جستن بیرون-، گفتم خب بیا دم اولی. گفت اولی یعنی اونی که سر دانشه؟ گفتم من نمی‌دونم دوست عزیز که سرکودوم خریه، این بالا بزرگ نوشته طوبی، من روبه روی طوبی واستادم. گفت خب. زل زدم به رو به روم ، به دیوار تا بیاد.

حقایق علمی و فرهنگی شماره آخر
رو دیوار چی نوشته بود اگه راست می‌گی؟
نیکی به والدین بزرگترین واجب از واجبات الهی-کدوم اله بابا توئم؟- است. بینام. ره نیک سروان آزاده گیر-جناب سروان-چو استاده ای دست افتاده گیر-چشم-. امام سعدی. دانشمندتر از همه‌ی مردم کسی است که دانش دیگران را بر دانش خود بیفزاید. پیامبر اکرم. سه تا دانش تو یه جمله، کلی معرفت روی دیوار، استاد.

78787878

دیروز تا هفت ماندم سر ِ کار که کسری کارم جبران شود. چون من کسری ِ کار دارم. و تازه جریمه‌ی کسری ِ کار جدا از جریمه‌ی دیرکرد در ورود است، و همه‌ی این چیزها حقوقم را ناچیز و زندگی را گه‌رنگ می‌کند. ساعت موبایلم-مثل بقیه‌ی ساعت‌هایی که بهشان نگاه می‌کنم- بیست دقیقه جلو است  و ممکن است که من همیشه یادم باشد که ساعتم بیست دقیقه جلو است، اما وقتی بیست دقیقه زودتر از خواب پا می‌شوم دیگر اهمیتی ندارد که بدانم الان که بیدار شده‌ام بیست دقیقه وقت دارم یا نه. مسئله زود بیدار شدن است، نه تعداد دقایق.  هوا بارانی بود، من توی مستراح ناخن گرفتم. این ناخن گیر باید برای من باشد، یعنی من خیال می‌کنم این مال من است و آن یکی که بزرگ‌تر است مال داداشم است. چرا ازش نمی‌پرسم و این شک و تردید را دور نمی‌ریزم؟ حالا مثلاً برای داداشم باشد چی می‌شود؟ مگر لیوان ِ دهنی است، و تازه مگر من از لیوان یا هر چیز دهنی دیگری بدم می‌آید؟  روی سطح ناخن‌گیره یک چیزی هم چسبانده بودند، که سوهان می‌کرد، اما الان افتاده. برام اهمیتی ندارد چون هیچ وقت از این سوهان یا هیچ سوهان دیگری استفاده نکرده‌ام. و اگر ده سال دیگر هم بگذرد استفاده نخواهم کرد. اما یادم رفت ناخن شست دست راست را بگیرم. و ناخن شست دست راست خیلی خوب به بیل شبیه است. وجود این ناخن به خاطر این است که من دچار این توهم هستم که ممکن است بخواهم گیتار بزنم، چهار تا قطعه‌ی ساده بلدم فقط هم با انگشت بلدم. گیتارم دو سال است که کمتر از سه سیم و سه سال است که کمتر از چهار سیم دارد. اگر کسی ازم بپرسد این ناخن چرا بلند است نمی‌گویم چون فکر می‌کنم هر آن ممکن است گیتار بدهند دستم وبگویند اگه راست میگی بزن،اما پریروز این فکر را برای همیشه گذاشتم کنار و ناخن‌های دست راستم را هم مثل ناخن‌های دست چپ که همیشه با دقت می‌چیدم، بادقت چیدم، اما این یکی را یادم رفت، بلکه می‌گویم این پوست نارنگی‌گیر است.

وجود ناخنه روی مخم بود، عصرش قرار کاری داشتم که البته در نهایت کنسل شد. اما اگر میرفتم چی؟ اگر توجهشان به ناخن بیل شکل دست راستم می‌افتاد چی؟ اگر این یک علامت در فرقه ای چیزی تو مایه‌های فراماسونر ها باشد چی؟ این که ناخن شست راست را بگذارند رشد کند. اگر کسی که باهاش حرف می‌زنم هم خودش فراماسونر باشد چی؟ بعد ان وقت چی می‌شود. اگر اسم رمز تعارف کردن نارنگی و رد کردن تعارف باشد و من هم که تعارفی هستم تعارفش را رد کنم و او فکر کند که من جزیی از نقشه هستم چی؟ چون هیچ کس نارنگی را رد نمی‌کند، برای همین این می‌تواند کلمه‌ی عبور باشد. اگر فکر کنند من ادم بی مبالاتی هستم چی؟ که به نظافت خودش اهمیت نمی‌دهد و ناخن شستش را می‌گذارد که شکل بیل شود. خوب است دست چپم بیشتر در دید آن‌ها باشد و دست راستم کمتر در دید آن‌ها. مثلاً دست راستم را همه‌ش بگذارم که روی پام بماند و دست چپم روی میز باشد. نکند فکر کنند دستم خشک شده، یا دارم با خودم ور می‌روم. پس دست راست را می‌گذارم جایی که باید دیده شود، اما شست را میکنم تو. از نظر روان‌شناسی پنهان کردن شست خیلی نامطلوب است و آن‌ها حتماً فکر خواهند کرد که من ریگی درشت به کفشم است، در حالی که من فقط یادم رفته ناخنم را کوتاه کنم، نه بیشتر. چرا سر راه نرم از داروخانه یک ناخن گیر بخرم؟

آدم بعضی وقت‌ها فکر می‌کند باید به دنبال آرزوهایش برود-یا بدود-، ولی من فکر می‌کنم ممکن است بعضی وقت‌ها شما بنشینید، و به طور نشسته (نشستیکالی) آرزوهایتان را به خود جذب کنید(نشستیکالی-ویش مگنتیزم). ممکن است ماشینم همه‌ش خراب باشد، یا در روابط عاطفی و شخصیم ریده باشم-که نریده‌ام یا دست کم از این فاصله معلوم نیست هنوز که ریده‌م یا نه-، ممکن است هر روز دوستان بیشتری‌م را از دست به پا بدهم، اما در ازاش دارم یک چیزهایی گیر می‌آرم. من همیشه فکر می‌کنم که می‌توانستم با هوش و گوش و سلیقه‌م خیلی موزیسین خوبی بشوم اما حالا که نشده‌م چرا به تخمم حواله ندهم؟ چون دارم توی یک چیز دیگری بهترین می‌شوم و آن هم گرفتن تخصص در سفر کردن به کشورهای خارجی در بدترین زمان از نظر آب و هوا است. مثلاً تابستان رفتم هند و خواهرم مجوز (بر وزن مفعول از  ریشه‌ی عربیِ جَ وَ زَ- حالا اینکه چرا من باید ریشه‌ی عربی یک کلمه را بدانم را امام خمینی باید پاسخ گو باشند در آن دنیا-به عُنف شد. حالا هم ممکن است هفته ی بعد بروم گرجستان. اگر بروم گرجستان یک نفس راحت میکشم. چون این چند وقت اخیر را انگار رنده رو پوستم می‌کشیدند. می‌روم گرجستان از دست رنده‌ها استراحت میکنم. بعضی از رنده ها کسانی هستند کی پی گیر من و رابطه‌ی قبلی‌م بودند. بعضی از رنده‌ها کسانی هستند که به من بی احترامی  کرده بوده کرده هسته و کرده تخمه و بعضی از رنده‌ها هم وجود دارند اما دیده نمیشوند درست مثل خدا و مدیر گروه جهانگردی در علوم و تحقیقات بیسن سال‌های 84 تا 88 که به این رنده‌ها کاری نداریم. و تازه دیگر کسی نمیتواند  به انجام کاری مجبورم کند و همین است که سفر را در نزد من  پلنگ جلوه می‌دهد.

اما همسفرها ممکن است از دستم حرص بخورند. آخرین باری که با چند نفر رفتم سفر، اطمینان دارم که همسفرها پیش خودشان می‌گفتند این گه‌لوله را چرا با خودمان بردیم. البته من سعی نکرده بودم گه لوله باشم. ولی به هر حال بودم و خودم هم کم و بیش متوجهش شدم. اول اینکه رطوبت خیلی زیاد بود و نمی‌توانستم نفس بکشم و کرخت شده بودم چون من آسم دارم، الکی که معاف نشدیم. و دوم هم این‌که اصلاً توی جمع راحت نبودم چون فازم را نگرفته بودند. و من هم تصمیم نداشتم فازم را توضیح بدهم چون فازی را که مجبور باشی توضیحش بدهی را بهتر است توضیح ندهی بلکه برینی توش. ضمن اینکه رفیق ِ رفیقم همه‌ی کارها را خودش انجام می‌داد-علاوه بر اینکه به بدنسازی می‌رفت و و سعی میکرد همه‌ش چیزهای فانی بگوید- و این باعث می‌شد بقیه و بیشتر از همه من کون گشاد -و ضد ورزش و نافانی در کنارش-به نظر برسیم. چند بار خواستم به صورت خودجوش بروم توی آشپزخانه و تا دستم از بیکاری نشکسته دو تا ظرف هم من بشورم. اما آشپزخانه همیشه پر بود. همیشه بزرگتر مساوی ِ دو نفر آن تو بودند و به حضور یک نفر دیگر واقعاً نیازی نبود مگر اینکه میخواستند گرمشان بشود و عرق کنند. یا در مقیاسی کوچک میدان انقلاب را بازسازی کنند. به خصوص که من خیلی محبوب جمع نبودم. همین طوری تخمی تخمی می‌شد کاپ کون گشاد ترین فرد جمع در کمتر از چهار روز را به من اهدا کنند. من توی آن سفر بیشتر در پی کشف و تبیین روابط خودم با همه چیز بودم. شکست در زندگی  باعث می‌شود بنشینید فکر کنید و من هم از این قاعده نه مستثنی هستم و نه می‌خواهم مستثنایی چیزی باشم، روابطم را با محیط با هوا با باد با دریا با رطوبت با مردم با ماشین با جاده با هر چیزی که می‌دیدم سعی می‌کردم در بیاورم و توی ذهنم مکتوب کنم بگویم ببین تو با آدمی با این مشخصات مشکل داری، با این هوا خوبی، با این موقعیت بدی. البته اکثر نتایج همان موقع یادم می‌رفت اما الان چی؟ الان یادم هست.

وقتی هفت از سر کار راه افتادم این طرف خبری نبود. انداختم توی شیاد سیرازی ، همت شلوغ، حکیم فغان، عباس آباد ولوله، برای همین تا میدان سپاه و انقلاب رفتم. به نظرم خیلی هوشمندی و ذکاوت خرج کرده بودم. هم امده بودم توی شهر و می‌توانستم اراده کنم تا شاشم بگیرد و بعد هم اراده کنم تا شاش گرفتنم را رفع کنم. در یک رستوران، در یک پاساژ یا در پای یک چنار. متاسفانه ترافیک در محدوده‌ی انقلاب هم وخیم بود و احساس میکردم ممکن است دو ساعت دیگر تا خانه توی راه باشم. واقعاً این کار را چرا باید باران آمدن با آدم بکند؟ یعنی هیچ راهی برای کنترل ترافیک تهران وجود ندارد؟ پس این مرتیکه‌ قالیباف جز کود پاشیدن و چمن کاشتن چه گهی میخورد؟ داشتم فکر می‌کردم هیچ کجا آرامش ندارم و حتی از سر کار به خانه باید به چیزهای خیلی منفیانه فکر کنم، به قالیباف فکر کنم، باشاشیدن فکر کنم، به همه‌ یادم‌هایی که به من فکر نمی‌کنند فکر کنم. نزدیک سینما عصر جدید بودم، گفتم بروم لا اقل یک فیلم ببینم چون هیچ کس نیست با من بیاید سینما. همه میگویند فیلم ها چرت است، اما من که به فیلم اهمیت نمیدهم من به سینما رفتن اهمیت میدهم، اما برای کسی مهم هست؟ نیست. اما تا من رسیدم در سینما را غل و زنجیر کردند برای همین رفتم توی آن رستوران خیلی آشغالی که کنار عصر جدید وجود دارد. چند بار دیگر هم قبلاً این جا آمده ام و هر دفعه هم فکر کردم دیگر داخل این رستوران کثافت نخواهم امد. یک خانواده ی مذهبی جلویم نشسته بودند و خیلی خوشحال  بودند. احتمالاً آن‌ها هیچ وقت مسایل من را نداشته اند. هیچ کدامشان چهار ساعت توی ترافیک گیر نکرده بودند، الان هم نیامده اند تا وقت بگذرانند تا ترافیک بخوابد بعد بروند خانه. یک پپرونی سفارش دادم که ریخت کچل و دهه شصتی داشت. کالباس های تویش درشت برش خورده بودند و وقتی سعی می‌کردی یک تکه کالباس را دقیق بجوی تویش لثه پیدا میکردی و مجبور بودی مثل گربه سرت را خم کنی چشم راستت را باز کنی و چشم چپت را ببندی و به فک و ارواره فشار بیاوری تا بتوانی خوب لثه ها را در هم بشکنی. چند تیکه گوجه ی پلاسیده باعث شده بود تا پیتزام از سفیدی مفرط در بیاید. برای این غذا ده هزار تومن پول دادم که معادل بود با یک سوم موجودی‌م تا آخر ماه. چه کسی گفته پیتزا به این آشغالی ده تومن باشد؟ اصلاً چه کسی گفته پیتزا ده تومن باشد؟ اگر می‌توانستم ترافیک را تحمل کنم، هیچ وقت این ده تومن را پیاده نمیشدم. اما آخر اگر تحمل می‌کردم حتماً عقم می‌گرفت. دیدم خلوت شده، گفتم بروم ، بروم که این بیست هزار تومان باقی مانده را شیاف کنم توی کونم، یا بروم بروم که با خایه مالی از اهالی خانه ده تومن بگیرم. برای همین از آقا فاکتور خواستم، واقعاً تصمیم داشتم توی خانه با استناد به فاکتور ده هزار تومن از دست رفته م را جبران کنم و انتظار هم دارم هنوز که ده تومنه را بهم بدهند، بی پولی خیلی بد است، آدم را کسخل می‌کند. ولی کسخل‌ها مصممند و من هم ده تومنم را می‌گیرم که کماکان تا ته برج سی تومن داشته باشم، بعد وقتی برج جدید آمد، ده تومنه را پس می‌دهم و انگار نه انگار که چیزی شده یا کسی چیزی گفته.

آسمانی والیومی

دیگر قصد ندارم بجنگم که ببرم. اما دوست داشتم پدر و مادرم قدرت داشتند و کمکم می‌‌کردند تا من کمتر بجنگم.

نه به این دلیل که از جنگیدن بدم بیاید، و نه به این دلیل که از بردن بدم بیاید. از قصد کردن بدم می‌آید. هیچ کس یک آدم ناراحت را نمی‌خواهد. اما خانواده در این مورد یک استثنا به شمار می‌رود برای همین پدرم بهم نزدیک می‌شود و با دست‌های خشک و پیرش شانه‌ام را می‌گیرد و می‌گوید آیا کمکی از دستش بر می‌آید. به نظرش من بیش از حد شبیه جوهر انغوزه شده‌ام. آیا ایدز گرفته‌ام که انقدر ناراحتم؟ نه پدر از دست تو کمکی بر نمی‌آید و من هم ایدز نگرفته‌ام. اما شاید بتوانم کمکت کنم. چیزی شده؟ کاری کردی؟ سر کار دعوا کردی؟ با دوست دخترت دعوا کردی؟ نه من با کسی دعوا نمی‌کنم پدر. پول داری؟ پول ندارم نه. الان که می‌خواهی بروی بیرون پول نداری؟ یا کلاً پول نداری؟ هم الان ندارم و هم کلاً. پدرم نمی‌تواند کمکی کند. چون خودش هم هیچ پولی ندارد، نه الان و نه در کل. دو هفته پیش سر میز ناهار خالی بست که ورزش می‌کند و باعث شد من و مادرم بخندیم و از او بخواهیم بس کند. من بهش یاد آوری کردم که از سال هشتاد و پنج دیگر هیچ کاری نکرده که بشود رویش اسمی گذاشت، علی‌الخصوص ورزش. گفت من پا دوچرخه نمی‌روم؟ گفتم در این خانه هیچ‌کس پادوچرخه نمی‌رود علی‌الخصوص تو. گفت پس کوری. گفتم آره کورم. گفت اگر بروم بهم چی می‌دهی؟ گفتم پنج تا پا دوچرخه هم بروی بهت ده هزار تومن می‌دهم. گفت ده هزار تومن؟!!!؟ پدرم تا مدت‌ها این دو اسکناس جدید یعنی پنج هزار تومنی و ده هزار تومنی را با تراول اشتباه می‌گرفت. او خیلی وقت است با پول سر و کار نداشته.

از سر میز بلند شد. میزی که قبلاً رویش ورق بازی می‌شد و مردهای سیبیل دار زمین و خانه‌هایشان را پشتش می‌باختند به هم. از من خواست باهاش بروم. برا ی همین بلند شدم. و توی راهرو پشتش قرار گرفتم. به آرامی رفت توی اتاقش من هم پیچیدم. گفت نگاه کن.  دراز کشید و پادوچرخه زد. با چشمانش که عینکش بهش بود بهم زل زد و با دهانش که دندانی درش نبود تا بیست شمرد، و بهم گفت باز هم برم؟ گفتم نه لازم نیست. من یک بازنده‌ی خوار و خفیف بودم. گفت پول را بده بیاد. دادم رفت. عصرش می‌خواستم بنزین بزنم و فقط دو هزار تومن توی کیفم بود. می‌توانستم برم بانک و از هشتاد تومنی که توی حسابم بود پول بردارم. اما دلم نمی‌آمد. چون زندگی خرج دارد. و تا ته برج هم مدیدی باقی مانده بود. اما رفتم سر دراور پدرمادرم. کشوی کوچک پدرم در بالاترین طبقه را کشیدم بیرون. دیدم اسکناسه چسبیده به چوب کشو. قبلاً که پول داشت هم پول‌ها را توی یک پاکت می‌گذاشت و همان جا قرار می‌داد. پدرم خواب بود. اسکناس را بدون احساس گناه کردن و دراماتیک شدن برداشتم. کشویش همیشه بوی خوبی می‌دهد، به خاطر ازدحام لباس‌های زیر و جوراب که با پودر شسته شده‌اند. کشوی پدرم کلاً جای جالبی بود و هست. هست چون چند وقت پیش که فهمیده بودم شورتی که می‌خواستم دانه‌ای پنجاه هزار تومن شده تصمیم گرفتم دیگر هرگز شورت نخرم. قبل از این‌که پدرم چاق شود، خواهرش از آمریکای جنایتخوار به اندازه‌ی کافی برایش شورت سفید و جوراب حوله‌ای فرستاده بود. شاید سایز جوراب های آدم‌های چاق و لاغر با هم فرق نداشته باشد، اما سایزشورتشان قطعا فرق خواهد داشت. رفته بودم سر کشوش و دست انداخته بودم تا از لا به لای لا‌یه‌های بسیار فشرده‌ی لباس‌های هرگز نپپوشیده شده توسط پدرم برسم به چیزی که دنبالش بودم.

دستم خورد به یک کیسه. کیسه را کشیدم بیرون یک کیسه‌ی سیاه بود. فکر کردم لابد باید تویش قرص باشد. اما قرص نبود، بازش کردم. کاندوم بود. اما کاندوم‌ها سفت سفت شده بودند. طرح جلد آن‌ها به سادگی کاندوم‌های امروزی نبود. این یعنی پدر و مادرم قرن‌ها است که با هم -و البته کسان دیگری- نمی‌خوابند. ممکن بود از دیدن ان پنج شش عدد کاندوم تاریخ گذشته‌ی متعلق به عصر انقراض سلسله‌ی پهلوی گریه‌ام بگیرد. کیسه را سر جایش گذاشتم. و دنبال شورت‌ها گشتم. یک جان هنری  و دو تا هینس برداشتم.

بعداً به پدرم گفتم پولی که بهت باخته بودم را بنزین زدم بعدش گفت تو گه خوردی ولی بعدش پرسید کدام پول؟ و بعدش که توضیح دادم کدام پول گفت خوب کردی.