آسمانی والیومی

دیگر قصد ندارم بجنگم که ببرم. اما دوست داشتم پدر و مادرم قدرت داشتند و کمکم می‌‌کردند تا من کمتر بجنگم.

نه به این دلیل که از جنگیدن بدم بیاید، و نه به این دلیل که از بردن بدم بیاید. از قصد کردن بدم می‌آید. هیچ کس یک آدم ناراحت را نمی‌خواهد. اما خانواده در این مورد یک استثنا به شمار می‌رود برای همین پدرم بهم نزدیک می‌شود و با دست‌های خشک و پیرش شانه‌ام را می‌گیرد و می‌گوید آیا کمکی از دستش بر می‌آید. به نظرش من بیش از حد شبیه جوهر انغوزه شده‌ام. آیا ایدز گرفته‌ام که انقدر ناراحتم؟ نه پدر از دست تو کمکی بر نمی‌آید و من هم ایدز نگرفته‌ام. اما شاید بتوانم کمکت کنم. چیزی شده؟ کاری کردی؟ سر کار دعوا کردی؟ با دوست دخترت دعوا کردی؟ نه من با کسی دعوا نمی‌کنم پدر. پول داری؟ پول ندارم نه. الان که می‌خواهی بروی بیرون پول نداری؟ یا کلاً پول نداری؟ هم الان ندارم و هم کلاً. پدرم نمی‌تواند کمکی کند. چون خودش هم هیچ پولی ندارد، نه الان و نه در کل. دو هفته پیش سر میز ناهار خالی بست که ورزش می‌کند و باعث شد من و مادرم بخندیم و از او بخواهیم بس کند. من بهش یاد آوری کردم که از سال هشتاد و پنج دیگر هیچ کاری نکرده که بشود رویش اسمی گذاشت، علی‌الخصوص ورزش. گفت من پا دوچرخه نمی‌روم؟ گفتم در این خانه هیچ‌کس پادوچرخه نمی‌رود علی‌الخصوص تو. گفت پس کوری. گفتم آره کورم. گفت اگر بروم بهم چی می‌دهی؟ گفتم پنج تا پا دوچرخه هم بروی بهت ده هزار تومن می‌دهم. گفت ده هزار تومن؟!!!؟ پدرم تا مدت‌ها این دو اسکناس جدید یعنی پنج هزار تومنی و ده هزار تومنی را با تراول اشتباه می‌گرفت. او خیلی وقت است با پول سر و کار نداشته.

از سر میز بلند شد. میزی که قبلاً رویش ورق بازی می‌شد و مردهای سیبیل دار زمین و خانه‌هایشان را پشتش می‌باختند به هم. از من خواست باهاش بروم. برا ی همین بلند شدم. و توی راهرو پشتش قرار گرفتم. به آرامی رفت توی اتاقش من هم پیچیدم. گفت نگاه کن.  دراز کشید و پادوچرخه زد. با چشمانش که عینکش بهش بود بهم زل زد و با دهانش که دندانی درش نبود تا بیست شمرد، و بهم گفت باز هم برم؟ گفتم نه لازم نیست. من یک بازنده‌ی خوار و خفیف بودم. گفت پول را بده بیاد. دادم رفت. عصرش می‌خواستم بنزین بزنم و فقط دو هزار تومن توی کیفم بود. می‌توانستم برم بانک و از هشتاد تومنی که توی حسابم بود پول بردارم. اما دلم نمی‌آمد. چون زندگی خرج دارد. و تا ته برج هم مدیدی باقی مانده بود. اما رفتم سر دراور پدرمادرم. کشوی کوچک پدرم در بالاترین طبقه را کشیدم بیرون. دیدم اسکناسه چسبیده به چوب کشو. قبلاً که پول داشت هم پول‌ها را توی یک پاکت می‌گذاشت و همان جا قرار می‌داد. پدرم خواب بود. اسکناس را بدون احساس گناه کردن و دراماتیک شدن برداشتم. کشویش همیشه بوی خوبی می‌دهد، به خاطر ازدحام لباس‌های زیر و جوراب که با پودر شسته شده‌اند. کشوی پدرم کلاً جای جالبی بود و هست. هست چون چند وقت پیش که فهمیده بودم شورتی که می‌خواستم دانه‌ای پنجاه هزار تومن شده تصمیم گرفتم دیگر هرگز شورت نخرم. قبل از این‌که پدرم چاق شود، خواهرش از آمریکای جنایتخوار به اندازه‌ی کافی برایش شورت سفید و جوراب حوله‌ای فرستاده بود. شاید سایز جوراب های آدم‌های چاق و لاغر با هم فرق نداشته باشد، اما سایزشورتشان قطعا فرق خواهد داشت. رفته بودم سر کشوش و دست انداخته بودم تا از لا به لای لا‌یه‌های بسیار فشرده‌ی لباس‌های هرگز نپپوشیده شده توسط پدرم برسم به چیزی که دنبالش بودم.

دستم خورد به یک کیسه. کیسه را کشیدم بیرون یک کیسه‌ی سیاه بود. فکر کردم لابد باید تویش قرص باشد. اما قرص نبود، بازش کردم. کاندوم بود. اما کاندوم‌ها سفت سفت شده بودند. طرح جلد آن‌ها به سادگی کاندوم‌های امروزی نبود. این یعنی پدر و مادرم قرن‌ها است که با هم -و البته کسان دیگری- نمی‌خوابند. ممکن بود از دیدن ان پنج شش عدد کاندوم تاریخ گذشته‌ی متعلق به عصر انقراض سلسله‌ی پهلوی گریه‌ام بگیرد. کیسه را سر جایش گذاشتم. و دنبال شورت‌ها گشتم. یک جان هنری  و دو تا هینس برداشتم.

بعداً به پدرم گفتم پولی که بهت باخته بودم را بنزین زدم بعدش گفت تو گه خوردی ولی بعدش پرسید کدام پول؟ و بعدش که توضیح دادم کدام پول گفت خوب کردی.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s