78787878

دیروز تا هفت ماندم سر ِ کار که کسری کارم جبران شود. چون من کسری ِ کار دارم. و تازه جریمه‌ی کسری ِ کار جدا از جریمه‌ی دیرکرد در ورود است، و همه‌ی این چیزها حقوقم را ناچیز و زندگی را گه‌رنگ می‌کند. ساعت موبایلم-مثل بقیه‌ی ساعت‌هایی که بهشان نگاه می‌کنم- بیست دقیقه جلو است  و ممکن است که من همیشه یادم باشد که ساعتم بیست دقیقه جلو است، اما وقتی بیست دقیقه زودتر از خواب پا می‌شوم دیگر اهمیتی ندارد که بدانم الان که بیدار شده‌ام بیست دقیقه وقت دارم یا نه. مسئله زود بیدار شدن است، نه تعداد دقایق.  هوا بارانی بود، من توی مستراح ناخن گرفتم. این ناخن گیر باید برای من باشد، یعنی من خیال می‌کنم این مال من است و آن یکی که بزرگ‌تر است مال داداشم است. چرا ازش نمی‌پرسم و این شک و تردید را دور نمی‌ریزم؟ حالا مثلاً برای داداشم باشد چی می‌شود؟ مگر لیوان ِ دهنی است، و تازه مگر من از لیوان یا هر چیز دهنی دیگری بدم می‌آید؟  روی سطح ناخن‌گیره یک چیزی هم چسبانده بودند، که سوهان می‌کرد، اما الان افتاده. برام اهمیتی ندارد چون هیچ وقت از این سوهان یا هیچ سوهان دیگری استفاده نکرده‌ام. و اگر ده سال دیگر هم بگذرد استفاده نخواهم کرد. اما یادم رفت ناخن شست دست راست را بگیرم. و ناخن شست دست راست خیلی خوب به بیل شبیه است. وجود این ناخن به خاطر این است که من دچار این توهم هستم که ممکن است بخواهم گیتار بزنم، چهار تا قطعه‌ی ساده بلدم فقط هم با انگشت بلدم. گیتارم دو سال است که کمتر از سه سیم و سه سال است که کمتر از چهار سیم دارد. اگر کسی ازم بپرسد این ناخن چرا بلند است نمی‌گویم چون فکر می‌کنم هر آن ممکن است گیتار بدهند دستم وبگویند اگه راست میگی بزن،اما پریروز این فکر را برای همیشه گذاشتم کنار و ناخن‌های دست راستم را هم مثل ناخن‌های دست چپ که همیشه با دقت می‌چیدم، بادقت چیدم، اما این یکی را یادم رفت، بلکه می‌گویم این پوست نارنگی‌گیر است.

وجود ناخنه روی مخم بود، عصرش قرار کاری داشتم که البته در نهایت کنسل شد. اما اگر میرفتم چی؟ اگر توجهشان به ناخن بیل شکل دست راستم می‌افتاد چی؟ اگر این یک علامت در فرقه ای چیزی تو مایه‌های فراماسونر ها باشد چی؟ این که ناخن شست راست را بگذارند رشد کند. اگر کسی که باهاش حرف می‌زنم هم خودش فراماسونر باشد چی؟ بعد ان وقت چی می‌شود. اگر اسم رمز تعارف کردن نارنگی و رد کردن تعارف باشد و من هم که تعارفی هستم تعارفش را رد کنم و او فکر کند که من جزیی از نقشه هستم چی؟ چون هیچ کس نارنگی را رد نمی‌کند، برای همین این می‌تواند کلمه‌ی عبور باشد. اگر فکر کنند من ادم بی مبالاتی هستم چی؟ که به نظافت خودش اهمیت نمی‌دهد و ناخن شستش را می‌گذارد که شکل بیل شود. خوب است دست چپم بیشتر در دید آن‌ها باشد و دست راستم کمتر در دید آن‌ها. مثلاً دست راستم را همه‌ش بگذارم که روی پام بماند و دست چپم روی میز باشد. نکند فکر کنند دستم خشک شده، یا دارم با خودم ور می‌روم. پس دست راست را می‌گذارم جایی که باید دیده شود، اما شست را میکنم تو. از نظر روان‌شناسی پنهان کردن شست خیلی نامطلوب است و آن‌ها حتماً فکر خواهند کرد که من ریگی درشت به کفشم است، در حالی که من فقط یادم رفته ناخنم را کوتاه کنم، نه بیشتر. چرا سر راه نرم از داروخانه یک ناخن گیر بخرم؟

آدم بعضی وقت‌ها فکر می‌کند باید به دنبال آرزوهایش برود-یا بدود-، ولی من فکر می‌کنم ممکن است بعضی وقت‌ها شما بنشینید، و به طور نشسته (نشستیکالی) آرزوهایتان را به خود جذب کنید(نشستیکالی-ویش مگنتیزم). ممکن است ماشینم همه‌ش خراب باشد، یا در روابط عاطفی و شخصیم ریده باشم-که نریده‌ام یا دست کم از این فاصله معلوم نیست هنوز که ریده‌م یا نه-، ممکن است هر روز دوستان بیشتری‌م را از دست به پا بدهم، اما در ازاش دارم یک چیزهایی گیر می‌آرم. من همیشه فکر می‌کنم که می‌توانستم با هوش و گوش و سلیقه‌م خیلی موزیسین خوبی بشوم اما حالا که نشده‌م چرا به تخمم حواله ندهم؟ چون دارم توی یک چیز دیگری بهترین می‌شوم و آن هم گرفتن تخصص در سفر کردن به کشورهای خارجی در بدترین زمان از نظر آب و هوا است. مثلاً تابستان رفتم هند و خواهرم مجوز (بر وزن مفعول از  ریشه‌ی عربیِ جَ وَ زَ- حالا اینکه چرا من باید ریشه‌ی عربی یک کلمه را بدانم را امام خمینی باید پاسخ گو باشند در آن دنیا-به عُنف شد. حالا هم ممکن است هفته ی بعد بروم گرجستان. اگر بروم گرجستان یک نفس راحت میکشم. چون این چند وقت اخیر را انگار رنده رو پوستم می‌کشیدند. می‌روم گرجستان از دست رنده‌ها استراحت میکنم. بعضی از رنده ها کسانی هستند کی پی گیر من و رابطه‌ی قبلی‌م بودند. بعضی از رنده‌ها کسانی هستند که به من بی احترامی  کرده بوده کرده هسته و کرده تخمه و بعضی از رنده‌ها هم وجود دارند اما دیده نمیشوند درست مثل خدا و مدیر گروه جهانگردی در علوم و تحقیقات بیسن سال‌های 84 تا 88 که به این رنده‌ها کاری نداریم. و تازه دیگر کسی نمیتواند  به انجام کاری مجبورم کند و همین است که سفر را در نزد من  پلنگ جلوه می‌دهد.

اما همسفرها ممکن است از دستم حرص بخورند. آخرین باری که با چند نفر رفتم سفر، اطمینان دارم که همسفرها پیش خودشان می‌گفتند این گه‌لوله را چرا با خودمان بردیم. البته من سعی نکرده بودم گه لوله باشم. ولی به هر حال بودم و خودم هم کم و بیش متوجهش شدم. اول اینکه رطوبت خیلی زیاد بود و نمی‌توانستم نفس بکشم و کرخت شده بودم چون من آسم دارم، الکی که معاف نشدیم. و دوم هم این‌که اصلاً توی جمع راحت نبودم چون فازم را نگرفته بودند. و من هم تصمیم نداشتم فازم را توضیح بدهم چون فازی را که مجبور باشی توضیحش بدهی را بهتر است توضیح ندهی بلکه برینی توش. ضمن اینکه رفیق ِ رفیقم همه‌ی کارها را خودش انجام می‌داد-علاوه بر اینکه به بدنسازی می‌رفت و و سعی میکرد همه‌ش چیزهای فانی بگوید- و این باعث می‌شد بقیه و بیشتر از همه من کون گشاد -و ضد ورزش و نافانی در کنارش-به نظر برسیم. چند بار خواستم به صورت خودجوش بروم توی آشپزخانه و تا دستم از بیکاری نشکسته دو تا ظرف هم من بشورم. اما آشپزخانه همیشه پر بود. همیشه بزرگتر مساوی ِ دو نفر آن تو بودند و به حضور یک نفر دیگر واقعاً نیازی نبود مگر اینکه میخواستند گرمشان بشود و عرق کنند. یا در مقیاسی کوچک میدان انقلاب را بازسازی کنند. به خصوص که من خیلی محبوب جمع نبودم. همین طوری تخمی تخمی می‌شد کاپ کون گشاد ترین فرد جمع در کمتر از چهار روز را به من اهدا کنند. من توی آن سفر بیشتر در پی کشف و تبیین روابط خودم با همه چیز بودم. شکست در زندگی  باعث می‌شود بنشینید فکر کنید و من هم از این قاعده نه مستثنی هستم و نه می‌خواهم مستثنایی چیزی باشم، روابطم را با محیط با هوا با باد با دریا با رطوبت با مردم با ماشین با جاده با هر چیزی که می‌دیدم سعی می‌کردم در بیاورم و توی ذهنم مکتوب کنم بگویم ببین تو با آدمی با این مشخصات مشکل داری، با این هوا خوبی، با این موقعیت بدی. البته اکثر نتایج همان موقع یادم می‌رفت اما الان چی؟ الان یادم هست.

وقتی هفت از سر کار راه افتادم این طرف خبری نبود. انداختم توی شیاد سیرازی ، همت شلوغ، حکیم فغان، عباس آباد ولوله، برای همین تا میدان سپاه و انقلاب رفتم. به نظرم خیلی هوشمندی و ذکاوت خرج کرده بودم. هم امده بودم توی شهر و می‌توانستم اراده کنم تا شاشم بگیرد و بعد هم اراده کنم تا شاش گرفتنم را رفع کنم. در یک رستوران، در یک پاساژ یا در پای یک چنار. متاسفانه ترافیک در محدوده‌ی انقلاب هم وخیم بود و احساس میکردم ممکن است دو ساعت دیگر تا خانه توی راه باشم. واقعاً این کار را چرا باید باران آمدن با آدم بکند؟ یعنی هیچ راهی برای کنترل ترافیک تهران وجود ندارد؟ پس این مرتیکه‌ قالیباف جز کود پاشیدن و چمن کاشتن چه گهی میخورد؟ داشتم فکر می‌کردم هیچ کجا آرامش ندارم و حتی از سر کار به خانه باید به چیزهای خیلی منفیانه فکر کنم، به قالیباف فکر کنم، باشاشیدن فکر کنم، به همه‌ یادم‌هایی که به من فکر نمی‌کنند فکر کنم. نزدیک سینما عصر جدید بودم، گفتم بروم لا اقل یک فیلم ببینم چون هیچ کس نیست با من بیاید سینما. همه میگویند فیلم ها چرت است، اما من که به فیلم اهمیت نمیدهم من به سینما رفتن اهمیت میدهم، اما برای کسی مهم هست؟ نیست. اما تا من رسیدم در سینما را غل و زنجیر کردند برای همین رفتم توی آن رستوران خیلی آشغالی که کنار عصر جدید وجود دارد. چند بار دیگر هم قبلاً این جا آمده ام و هر دفعه هم فکر کردم دیگر داخل این رستوران کثافت نخواهم امد. یک خانواده ی مذهبی جلویم نشسته بودند و خیلی خوشحال  بودند. احتمالاً آن‌ها هیچ وقت مسایل من را نداشته اند. هیچ کدامشان چهار ساعت توی ترافیک گیر نکرده بودند، الان هم نیامده اند تا وقت بگذرانند تا ترافیک بخوابد بعد بروند خانه. یک پپرونی سفارش دادم که ریخت کچل و دهه شصتی داشت. کالباس های تویش درشت برش خورده بودند و وقتی سعی می‌کردی یک تکه کالباس را دقیق بجوی تویش لثه پیدا میکردی و مجبور بودی مثل گربه سرت را خم کنی چشم راستت را باز کنی و چشم چپت را ببندی و به فک و ارواره فشار بیاوری تا بتوانی خوب لثه ها را در هم بشکنی. چند تیکه گوجه ی پلاسیده باعث شده بود تا پیتزام از سفیدی مفرط در بیاید. برای این غذا ده هزار تومن پول دادم که معادل بود با یک سوم موجودی‌م تا آخر ماه. چه کسی گفته پیتزا به این آشغالی ده تومن باشد؟ اصلاً چه کسی گفته پیتزا ده تومن باشد؟ اگر می‌توانستم ترافیک را تحمل کنم، هیچ وقت این ده تومن را پیاده نمیشدم. اما آخر اگر تحمل می‌کردم حتماً عقم می‌گرفت. دیدم خلوت شده، گفتم بروم ، بروم که این بیست هزار تومان باقی مانده را شیاف کنم توی کونم، یا بروم بروم که با خایه مالی از اهالی خانه ده تومن بگیرم. برای همین از آقا فاکتور خواستم، واقعاً تصمیم داشتم توی خانه با استناد به فاکتور ده هزار تومن از دست رفته م را جبران کنم و انتظار هم دارم هنوز که ده تومنه را بهم بدهند، بی پولی خیلی بد است، آدم را کسخل می‌کند. ولی کسخل‌ها مصممند و من هم ده تومنم را می‌گیرم که کماکان تا ته برج سی تومن داشته باشم، بعد وقتی برج جدید آمد، ده تومنه را پس می‌دهم و انگار نه انگار که چیزی شده یا کسی چیزی گفته.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s