ولی من گوجه‌خوارم

ویدئو

ما که یکی دو تا معاشر بیشتر نداریم.
تازگی می‌فهمم پدر مادرم خیلی حوصله‌ی مهمان دارند. و برای مهمان‌ها ذوق می‌کنند و ما را مجبور می‌کنند تا وسایل ضروری مان را از روی پیشخوان آشپزخانه که اصلاً به این گندگی طراحی شده برای همین کار ِ گذاشتن وسایل ضروری، برداریم. از دو ساعت قبل از مهمانی مادرم میوه‌ پیوه‌ها را می‌چیند توی ظرف می‌گذارد روی میز و روی شیرینی خشک‌ها هم نایلون زیلوفون-اسمش همین است مگر نه؟ اگر اسمش همین است چقدر سخت است و اگر این نیست پس چیست؟-می‌کشد. مثل چلو کبابی‌هایی که تازگی یاد گرفته‌اند پیاز را حلقه حلقه ببرند و بعد رویش را این طوری نایلون بکشند. سازمان انجمن جهانی دفاع از پیاز‌ این جنایت را در حق پیازها محکوم به شکست کرده است. ولی سازمان جهانی شیرینی خشک‎‌های معمولی هیچ موضعی نسبت به این جنایت در پیش نگرفته. شاید اگر معاشر بیشتری داشتیم همه انقدر زود آماده نمی‌شدند. پدرم که سر ریشش را زدن دوست دارد یک به یک همه را دق بدهد و با همه نوک به نوک شود، تندی می‌رود ریشش را می‌تراشد. چون دوست دارد مهمان ها فکر کنند ما کس ِ محض می‌گوییم، وقتی غر می‌زنیم که پدرمان پدرمان را با دسته‌ای خودش در آورده. بعد جفتشان می‌نشینند جلوی بی‌بی‌سی و می‌گویند چرا نیامدند؟ چرا نیامدند؟ یا مادرم با یک یک حالت وحشت‌زده در صورت-جیغ مونش-ممکن است اضافه کند نکند گفتند شام می‌آیند من حواسم نبوده؟ بعد  به من نگاه می‌کند و منتظر می‌شود چیزی بگویم که هنوز نمی‌دانم چیست ولی به زودی کشفش می‌کنم. چیزی که معمولاً می‌گویم این است که فوقش می‌روم پیتزا می‌گیرم. ولی من که هیچ وقت نیستم، و اگر هم باشم دوست دارم یک بار که من خانه‌ام ببینم پیک می‌آید در خانه‌ی ما و غذا را می‌آورد. وقتی من خانه هستم، پیک منم، گوش بده عربده را دست منه بر دهنم.

خاله شهلا و زن سابق برادر مرحومش و پسر برادر مرحومش. اگر برادر مرحوم شود آیا سابق به حساب می‌آید یا فعلی؟ همین عید هم مرحوم شد. و خاله شهلا توی مسجد یک کارهایی کرد که همه‌ی قسمت مردانه به هم نگاه کردند. مثلاً داد کشید و جیغ زد و حدس می‌زدم چنگ هم به صورتش می‌انداخت و چند بار نفرات مختلفی از فامیل را متهم کرد که آن‌ها بودند که برادرش را کشتند. و در تمام این لحظه‌ها آن کسی که از طرف مسجد می‌آید نوحه بخواند و تسلی بدهد در یک رقابت ناخواسته با او افتاد و هر دو صدایشان را بالاتر می‌بردند و اگر ما در فامیل‌هایمان موجی داشتیم چی؟ بعد چند دقیقه سکوت برقرار شد و قاری هم صدایش را  پایین آورد و فکر کرد پیروز میدان او بوده، اما یادم هست که خاله شهلا بعد از چند دقیقه رعایت سکوت، با صدای بلند داد زد که لطفاً همه بیشتر چایی بخورند چون که داداشش خیلی چایی دوست داشته. در این هنگام مدعوین همه به هم نگاهی انداختند با محتوای مضمونی «معلوم است که خیلی چایی دوست داشته».
من از حمام بیرون آمدم، صدای مهمان‌ها را شنیدم، باید می‌رفتم بیرون. همه یکدست مشکی پوشیده بودند. همه را به ترتیب قد بوسیدم-دروغی-خاله شهلا گفت چه عجب این ریش‌ها را تراشیدی یک جا ماند ما بتوانیم تو را ببوسیم. گفتم صبح تراشیدم. گویی به من الهام شده بود شما می‌ایید. چون که من باید با مزه باشم. برایت، اسکاچ. پدرم وسط‌هاش ازم عصبانی شد و گفت چرا آن فاکتور لعنتی تعمیر ماشین را نمی‌آورم تا او هم ببیند؟ گفتم می‌یارم می‌یارم، یادم می‌رود. ولی واقعاً یادم نمی‌رود، هر بار توی ماشین چشمم به فاکتوره می‌افتد فکر می‌کنم تنها کسی که او را می‌خواهد پدرم است. اگر فاکتور را ببرم بالا پدرم خوارم را می‌گاید و به اندازه‌ای کافی اعصابم خاکشیر هست که خاکشیر شدن بیشترش را نخواهم. همه چی را می‌گوید من پارسال تعمیر کردم. این یعنی یادش نیست که شش سال است از خانه بیرون نرفته چه برسد به این‌که ماشین را هم ببرد تعمیرگاه. پس این یعنی فراموشی دارد. اما هیچ وقت یادش نمی‌رود که از من نوشابه یا فاکتور نخواهد، این یعنی خودش را به فراموشی می‌زند. بعدش خاله شهلا گفت من شبیه برادرش شهریار هستم. و مادرم گفت که عمه‌م هم می‌گوید که من شبیه پدرم هستم .که همانطور که میدانید می‌شود داداش عمه‌ام. یک دفعه این که من شبیه کی هستم از همه جلو زد و کاپ موضوع مهم را در دستانش گرفت. مادرم می‌گوید این شبیه من است-و منظورش از این من هستم-و اینکه می‌گویند من شبیه پدرم هستم …هِه. دیگر ادامه نداد. این حقی بود که برای خودش محفوظ می‌دانست. من زاییدمش پش شبیه من است. پدرم می‌گوید که مهم نیست شکل کی هستی، مهم این است که عاقبت به خیر شوی و بعدش هم رو به آسمان می‌کند و می‌گوید خدایا.  بعد به زمین یا به هر جای معمولی دیگری نگاه می‌کند که دست چشمش به آن می‌رسد.

 

waiting for your knock dear on my old front door

ویدئو

هشت روز نبودم و خبر هم نداشتم توی حسابم پول هستش یا نیستش. ولی فکر می‌کردم هستش و اسم این خوشبینی مفرط نیستش، این محق دیدن خود در اتمسفر زمین یا به عبارت دیگر تفکر منطقی در سطح کره‌ی خاکی است.-حقش بود می‌نوشتم استش- دم بانک پارسیان پیاده شدم و رفیق قد بلندم رفت میدان سرو تا رفیق‌های کوتاه‌ترش-فیفتی فیفتی احتمل یحتمل احتمال/فواید عربیک- را جمع کند ببرد کلاردشت. یک نفر جلویم بود. نقطه ضعف دستگاه‌های پول‌پرداز این است که همیشه یکی جلوی شماست و وقتی نوبت شما می‌شود یکی هم پشت شماست و این یعنی تعذب بیشتر. حالا ژاپنی ها دارند روش کار می‌کنند که اگه یکی توی صف بود آدم رغبت نکند برود پشتش. رفتم کارتم را کردم تو، موبایلم را در آوردم، شماره حساب آقا شمس را سه تا سه تا وارد کردم. یک نفر آمده بود پشتم و من مقام معذب شده بودم. آیا آقای شمس اسمش این است؟ بله همین است. آیا مایل به ادامه‌ی کاری که شروع کرده بودم هستم؟ هستم. پس بله را کلیک کن. بله را کلیک کردم. آیا می‌دانید بسیاری از کلاه‌برداران شما را تشویق می‌کنند تا هنگام کار با دستگاه‌های پول‌پرداز از زبان فارسی استفاده نکنید، از زبان انگلیسی استفاده کنید؟ نه خیر نمی‌دانستم. موجودی شما کافی نیستش، برای چی فاک آف نمی‌کنید؟ حسابم را چک کردم توش اندازه‌ی سیصد هزار تومن پول بود. فکر کردم ما سال چهل و دو با سیصد هزار تومن کامپیوتر آر اس تی دویست و هشتاد وشیش رایانه ساز خریدیم، آن هم از کی؟ از عموم. باهاش سایبرایا بازی می‌کردیم. بعداً پدرم فهمید صد تومن کامپیوتره را گرانتر خریده، و رفت مدعی ال عموم شد. ولی بعد دید عموم هم گرفتار بوده که این طوری و اگر هم گرفتار نبوده ترجیح داد این طوری فکر کند که گرفتار بوده. برداشتم زنگ زدم به نون ف -که منشی است- گفتم ببینید من الان خیلی عصبانی هستم و می‌خواهم زنگ بزنم به رییس یک دست دعوا کنم. کنم؟ الان موقعیتش هست؟ گفت چرا محل کارم را ترک کرده‌ام ؟ گفتم چون اگر ترک نمی‌کردم نمی‌توانستم تا این‌جا بیایم ماشینم را تحویل بگیرم. گفت بلاه بلاه بلاه و من هم گفتم ببینید من اصلاً شوخی ندارم و الان بیست اردیبهشت هستش و من هم آبرویم جلوی تعمیرکار ماشینم رفته-الکی-چون یک نفر چقدر می‌تواند بدبخت باشد که نتواند پول تعمیر ماشینش را بدهد ، آن هم از درآمدی که حلال به دست آمده. و این وضعیت قابل ادامه نیست. و اگر باشد هم من قصد ندارم ادامه‌اش بدهم. و تق گوشی را قطع کردم. بعدش نون ف خودش شخصاً بهم زنگ زد و گفت که آقا می‌خواهد با تو صحبت کند. گفتم خیله خب. سلام و احوال کردیم. بعدش آقا گفت تو مرخصی ساعتی گرفتی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم چون آمدم ماشینم را بگیرم و بعدش هم برم که برم. گفت من انتظار دارم در ساعت مشخص شده سرجای خودم باشم که وقتی می‌آید یک آدم زنده آن‌جا باشد که بتواند کار را پرزنت کند. گفتم پرزنت؟ گفت این وظیفه است و این‌ها. گفتم آهان پس وظیفه است، پس حالا که وظیفه بهترین موضوع دنیا برای نشان دادن ریخت و قواره‌ی آدمها به یکدیگر شده و من دارم باهاش تحقیر می‌شوم و عدم حرفه‌ای گری متهم…خوب است بگویم من وظیفه‌ام را خیلی خوب انجام داده‌ام و دیگر کسی نیست که به به چه چهش هوا نرفته باشد اما به خاطرش چقدر باید جلوی مکانیکم خجالت بکشم؟-الکی- خیلی زیاد و چقدر به خاطر این که وظایفم را درست انجام داده ام پول گرفته ام؟ هیچی ِ هیچی. دیدم آقا ساکت شد. گفتم ببینید من آدمی نیستش که موضوع ها را با هم قاطی کنم…بُل گرفت، چون که دیگر این یک مکالمه نبود این یک وسطی بود؛ بدون این‌که واقعاً کسی آن وسط باشد. گفت آهان خوب است که موضوع ها را با هم قاطی نکنی. گفتم ببینید من دارم می‌گویم که دارم می‌آیم آن‌جا تا بحث ها کنیم سر اینکه ایده‌ای که جمیعاً جمیعاااا بهش رسیده‌ایم تخمی نیستش …. و شما را راضی می‌فرستم خانه. یک مشتری دیگر می‌گیرید، ولی من این‌جا جلوی مکانیکم سکه‌ی یک پول شده‌ام. و سکه ی یک پول شدن بعد از پس زده شدن دومین چیزی است که در زندگی‌م آن را نمی‌خواهم. تعمیر ماشینم سه هفته طول کشید هشت روزش را که نبودم. و طبق مستنداتی که دانشمندان ژاپنی بنگاه علم پراکنی‌ام بهم ارایه داده‌اند؛ در تمام هشت روز نبودنم و سیزده روز بودنم آقا شمس مکانیک به کار کشت و تولید و چال کردن کس موش مشغول بود. بی ماشینی کشیدم و پایان نامه ام را از دست دادم. بی ماشینی کشیدم و ارتباطم با دوستانم کم شد. انقدر کم شد که انگار دیگر وجود نداشتم. بی ماشینی کشیدم و از تنها پس اندازم هم خرج کردم- تا قران ِ آخر -تا ماشینم بیاید روی پا و بی ماشینی کشیدم تا روایت کنم. بی‌ماشینی کشیدم و عاشقی از یادم رفت. بی ماشینی کشیدم تا با تاکسی ها آشنا شوم. می‌دانید از تقاطع جلال احمد تا شهرکغرب پانصد تومن می‌گیرند و از …امم…از شهرک غرب تا ته دادمان هم پانصد تومن میگیرند؟ و راننده های لال برون گراتر هستند؟ و بعضی از اننده‌ها دایراستریتز گوش می‌دهند یا گوش می‌کنند؟ به راستی کدام؟ در تمام این سیزده روز پدرم پرسید که به ماشین سر زده ام؟ چرا نزده ام؟ چقدر سر زده ام؟ بلد است؟ آدم خوبی است؟ از کدام مستراحی پیدایش کرده ام؟ دوو کار این‌ها نیست. پدرم فکر می‌کند دوو کار آدم فضایی هاست. و به نمایندگی‌های دزد خیلی اعتقاد دارد. پدرم نژاد پرست است از نژاد آقا شمس می‌پرسد. پدر من، مگر سگ است که نژاد داشته باشد؟ وقتی قرار بود هشت روز نباشم نمره‌ی آقا شمس را روی یک برگه که از تقویم کندم نوشتم. نوشتم اوستا شمس مکانیک شماره: نهصد و دوازده فلان فلان فلان، فلان بیسار، فلان بهمان بیسار. با آبی نوشتم. این را از قصد نوشتم گذاشتم برای مادرم و به داداشم گفتم نمره ی اوستا شمس را نوشتم گذاشتم کنار تلفن و او هم گفت خیله خب. گفتم به مادرم بگوید و ازش بخواهد پی ماشین را بگیرد. اما نگرفته بودند. اصلاً برگه هه گم شده بود. هیچ وقت هیچ برگه ای در خانه ی ما گم نمیشود. ما برگه ها را نگاه میداریم. یعنی مادرم فکر می‌کند ممکن است من یک ایده‌ی خیلی نبوغ آسایی روی آن نوشته باشم و دور نمی‌ریزد، چون دو بار که یک برگه کسشر صرف را دور ریخت من جوری واکنش نشان دادم که در دهه شصت دختران شانزده ساله وقت دیدن بیتلز واکنش نشان می‌دادند. پدرم هم کلاً هیچ چیز را دور نمی‌ریزد و دوست دارد ما را در اجسامی که جمع میکند دفن کند. ولی این یک تکه کاغذ گم شده بود و اگر من توی این هشت روز می‌مردم دیگر ماشین ما مال آقا شمس می‌شد. آقا گفتند که به حسابداری می‌گویند با من تماس بگیرند. حسابداری تماس گرفتند. منفجر شدم و از دیالوگ پالپ فیکشن استفاده کردم، گفتم من از شدت عصبانیت شبیه ابر قارچی شکلی هستم که بر اثر افتادن بمب روی هیروشیما پدید آمد. نمیدانست چه بگوید. یا بهتر بگویم چه داشت که بگوید من هم عصبانی بودم، هم داد می‌زدم، هم پرت و پلا می‌گفتم و هم آماده بودم تا یک کس کوچولو بگوید تا فحش خوارمادر بدهم. میگفت ما سه روز به شما بدهی داریم و از این دست کسشعر ها، گفتم ببین به من کسشعر تحویل نده، چون من که تحویل گیرنده ی کسشعر نیستم، هستم؟ نیستم. گفت لحنم طلبکارانه است گفتم چون پول طلب دارم. و در ثانی لحن بدهکارانه هنوز اختراع نشده. اما این لحنی که او داشت کاسبکارانه بود. و برای همین است که نباید برای کسی کار کرد. چون منکر حضورم سر کار شده بود هی جریحه دار تر میشدم. گفتم من از سال هشتاد و چهار برای جاهای مختلف دارم کار میکنم و هیج وقت تا به حال این طوری حقوقم زیر پا -یا کون؟-گذاشته نشده بود ولی من چون که بزرگوارم از این رفتار زشت چشم پوشی میکنم، و اگر تندی کردم هم قصدم اساعه ادب نبوده و فقط تندی بوده ولی سریعاً هشتصد تومن بفرستید به حسابم. بعدش من و من کرد. تا جایی که می‌توانست من و من کرد. و گفت خبر میدهد. چون که تراکنش دفتر از طریق اینترنت نمیتواند بیشتر از سه میلیون تومان در روز باشد و او خبر ندارد و بلاه بلاه بلاه بلاه بلاه….گفتم یعنی حقوقم را ول کنم و بروم از یکی قرض کنم؟ من و من کرد. رفتم منتظر توی ایستگاه نشستم. دو تا دختر آمدند نشستند آن سر نیمکت. هر هر کر کر. یک پراید سعی داشت بلندشان کند. دخترها چاق بودند و دست هایشان پفکی بود. اما فکر میکردند لاغرند و دستهایشان پفکی نیست. چقدر از دست پفکی بدم می‌آید و از لیس زدنش. پشت بند پرایده یک سمند وایستاد. هر دو زده بودند تو کار این دو تا. دوست داشتم شاتگانم را دربیاورم و همه را بکشم و بعدش پیرزنی که بین من و دخترها نشسته بود ازم تشکر میکرد و من هم میگفتم تشکر لازم نیست اعدامش کنید و او میگفت چی و من میگفتم پیچ پیچی اما جهان با فانتزی های ما تفاوت های آشکار دارد و این درس اولی است که از زندگیم گرفتم و درس دومی که از زندگیم گرفتم این است که با آدمی که سطحی است اما فکر میکند عمیق است نپرم، نه بپرم و نه بخوابم. درس سوم این است که همیشه از کاندوم استفاده کنم حتی اگر مجبور نبودم. و بقیه ی دروس برنامه شان متعاقبا توسط آمورش به شما ابلاغ می‌شود. دخترها می‌خندیدند. کسی که سمت شاگرد پراید نشسته بود پرسید چرا انقدر می‌خندید؟ یکی شان گفت چون که علف زدیم. این افتخار کردن دارد؟ ما داریم جایی زندگی میکنیم که مردم با علف زدن و بیان آزادانه ی استعمال آن روی نیمکت ایستگاه اتوبوس فخر کسب می‌کنند. کسی که سمت شاگرد سمندیه نشسته بود گفت چند. راننده ی سمند اسکل بود و جلوی ماشینش را به کون پراید چسبانده بود، میخندید و از کاری که می‌کردند دچار هیجان کاظم شده بود. شرط میبندم انقد زده بود بالا که داشت می‌شد. ایستگاه شلوغ تر شده بود و پرایدیه بی‌خیال نمی‌شد. یک نفر با شلوار و کفش پاره آمد گفت دربست پرایدیه گفت دربستست. دخترها به یارو گفتند توالت شور و او به آن ها گفت جنده و آن ها بلند تر خندیدند و گفتند مادرت است. و من و پیرزن بهم نگاه میکردیم او مجبور بود منتظر اتوبوس بماند و من هم مجبور بودم آنجا بنشینم چون اگر صحنه را ترک می‌کردم مثل کسی به نظر می‌رسیدم که زمخت نیست و صحنه را ترک می‌کند و چون با دو نفر آدم مهم در حیطه ی کاری م دعوا کرده بودم احساس میکردم اگر صحنه را ترک کنم آنوقت هر چه سلیطه بازی درآورده‌ام رویایی بیش نبوده. پرایده و دخترها و سمنده رفتند. و من و پیرزن کاپ استقامت را با هم نصف کردیم. آخرش زنگ زدم به رفیقم ، جواب نداد، زنگ زدم به آن یکی رفیقم گفتم داداش هشتصد تومن داری بریزی به کارت من؟ تا یکشنبه پست می‌هم. این یعنی این که برای خودم ددلاین تعیین کردم: تا یکشنبه پولت را می‌گیری یا می‌روی چچن بمب گذاشتن یاد می‌گیری. ریخت، رفتم آن سمت خیابان. من بودم و بانک و یک کابوی تنها که فکر می‌کرد اسبش آبستن حوادث است. تا مکانیکی پیاده رفتم. سید مردی بود که در کارها به آقا شمس یاری می‌رساند. گفتم آقا شمس این که راهنماش هنوز خرابه. گفت الان سید ترتیبش را می‌دهد. سید دستش را تا آرنج کرد زیر فرمان و یک چیز فیوز مانندی به اسم اتومات را بیرون کشید. جوری بیرونش آورد که اگر می‌گفت پسر است، باورم می‌شد. رفتم پیش آقا شمس. گفتم بیست و یک روز طول کشید و افزودم آقا شمس. گفت خیلی اذیت شدم. خیلی اذیتم کرد ماشینت. انگار مربی مهد کودک باشد و این ماشین هم بچه ی من باشد ولی من بهم برنخورد. گفتم ما هم اذیت شدیم. بعد گفت که چه کارهایی کرده و موتور رفته میدان قزوین. خب به تخمم که رفته میدان قزوین. گفتم هشت روز رفته بودم عسلویه که پول تعمیر ماشینم را جور کنم -الکی-و گفتم ایناها و به صورتم اشاره کردم -واقعی-و اگر آقاش شمس خانوم شمس بود و تخفیف می‌داد سک و سینه‌ی سوخته‌ی پوست پوست شده‌ی قرمز پرمزم را هم نشانش می‌دادم ولی گفتم حالا یکهو نگیرد انگشتم کند، آمادگی انگشت شدن توسط مکانیکم را بعد از پرداخت یک میلیون و هشتصد نداشتم. یک و هشتصد که سلفیدیم، انگشت هم بشویم؟ سید بهم گفت ماشینت خاموش می‌کند مواظب بود آقا شمس نبیند. سیبیل‌ها و چشم‌ها و صدای یک معتاد را داشت. اما هنوز سید بود. ده تومن بهش داده بودم . گفت اگر اتومات نو بندازی بیست و پنج تومن پایت در می‌آید اما اگر همین را درست کنی چی؟ هیچی همه‌ش ده تومن. من هم خر شده بودم. رفتم به آقا شمس گفتم، گفت ابداً نگران نباشم همه چی تحت کنترل است. جوری این را گفت که انگار به همه چی مثلث بود، متساوی الساقین. ماشینه را گرفتم و از مواضع نرم با آقا صحبت کردم، هم او عوض شده بود و هم من. گفتم فردا می‌روم شرکت تا ببینم به چی و چرا اعتراض دارد و پرزنتش هم می‌کنم و او هم قول داد مشکلم پی گیری شود و گفت انقدر سلیطه نباشم. رفتم سمت قیطریه، سمتی که دوستم بود. وقتی آمد ظریف بود. بغلش کردم. هم دل من و هم دل او تنگ شده بود. لازم نیست کاری کنم. لازم نیست حرفی بزنم. لازم نیست فکری کنم. از همه ی این‌ها قبلاً کرده ام و دیگر بس است. و بهتر است بگذارم حالا بقیه از مغز خودشان استفاده کنند. بعدش خواستیم برویم یک طرفی تا شاید حرفی بزنیم، اما ماشین خراب شد. و من میخواستم زنگ بزنم به شمس و به مولوی فحش مادر بدهم. و میخواستم زنگ بزنم به شمس و بگویم چقدر ازش متنفرم. انگار که دنده ی ماشین تو یک چونه خمیر قل می‌خورد. به دوستم گفتم بنشند پشت فرمان و پایش را روی کلاج بگذارد تا ماشین مثلاً خلاص باشد. و از یک پیک موتوری خواستم کمک کند اما زورمان نرسید. پس خواستم زنگ بزنم به شمس و فحشش بدهم اما آقا شمس گفت در حمام است و بهش فحش ندهم چون دوست ندارد وقتی در حمام است و دستش به جایی بند نیست فحش بخورد. بعدش دوستم شین بهم آرامش داد، چون که لبخند به لب داشت. و من فهمیدم که طرفدار شماره یک لبخند شین هستم. شین، اگر این را می‌خوانی، همیشه بخند، خب؟ و اگر نمی‌خوانی که بهتر، چیزی را از دست نداده ای. با هر کون دادنی بود، ماشین را هل دادیم، یعنی توی سربالایی و با گیربکس و روح ِ خراب. و بعد به شمس گفتم فردا می‌آیم دنبالت. یعنی که یعنی. او هم گفت چشم چشم چشم. و راه را بر فحش دادن من بست. و بعدش با شین رفتیم تجریش و من سی و هفت سال بود که نیامده بودم تجریش. مثل آقای هالو شده بودم که شهر را می‌دید. شین خاک شیر خرید اما من که گشنه بودم از سید مهدی آش خریدم و چون دستم می‌سوخت گفتم خاک شیرش را وردارد برویم توی سید مهدی کوفت کنیم و او هم گفت خب. و بعد با هم از چیزهایی صحبت کردیم که واقعاً اگر گفته نمی‌شدند دنیا نه جای بهتری می‌شد نه جای بدتری ولی بالاخره باید زمان را می‌گذراندیم. و هر چند اگر حرف نزنید هم زمان می‌گذرد ولی اگر حرف بزنید گذشتن زمان را تند یا کند می‌کنید. بعدش شین که در حقیقت می‌خاست من را مثل مادری که بچه اش را می‌رساند دم تاکسی ها ، برساند دم تاکسی ها که بعدش برود اما به آش و خاکشیر خوردن افتاده بودیم؛ گفت که میرود و من هم بروم. و من هم رفتم. انگار من دختر قضیه بوده باشم او پسر قضیه. قضیه؟ ولی من خیلی آسیب پذیرفته بودم، یعنی پولی توی حسابم نبود، با دو تا ادم مهم دعوا کرده بودم، یکی از دوستانم دیگر تلفن من را جواب نمی‌داد-و این لاشی بازی دیگر چه کوفتی است- و به رفیقم هشتصد تومن مقروض شده بودم ، یک نامه که آدم را یک جور خوبی دیوانه می‌کرد دریافته بودم ولی استرس هم گرفته بودم، کلاً از وقتی آفتاب سوخته شدم یک لحظه هم خوابم نمی‌برد و استرسی هستم و آهان پوست تنم هم درد می‌کرد و اممم…اممم… و اینکه حقوقم را نگرفته بودم را گفتم؟ نگفتم؟ خب حقوقم را هم که نگرفته بودم و بدتر از همه ماشینم دوباره خراب شده بود. مسافر کشه باهام طی کرد، گفت ببین این بالا نوشته توحید دو هزار تومن و ببینم که او این را ننوشته بلکه خود تاکسی رانی آمده نردبان گذاشته و نوشته و بعداً حرف نباشد، و اگر می‌خواهم سر گیشا پیاده شوم بهتر است دو هزار تومن داشته باشم. گفتم دارم. پی نوشت: کنسرت بزرگ گروه بزرگ ماکرز /ایندی بازا،فرنگی گوش کنا،خوشسلایق هرچه لایق،خوشگل پسندا،قند قزلآلا جیش بوس لالاها بیان پی نوشت ِ پی نوشت: این چیز اینام هستن، لنگتونز و اینا ولی خب من تضمین نمیکنم، ولی ماکرزو چی؟ تضمین میکنم