آن‌چه گذشت

ویدئو

در این شش سال که وبلاگ ننوشتم چه شد؟
چیز خاصی نشد، کمی بزرگتر شدم، کمی در کار پیشرفت کردم، موهایم(همان چند تا شیوید) سفید شدند، و پدرم هم مرد. این بدترین اتفاق زندگی من بود. وقتی مرد تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم. دیگر نمیتوانستم دستش را فشار دهم و او بگوید ول کن. دیگر نمیشد دیدش، چه برسد به اینکه بویش هم کرد. من همیشه به سرش دست میزدم و او میگفت نکن. چند نفر به سر پدرشان دست میزنند و موهایش را ناز میکنند؟ خصوصا اگر مرد باشند؟ فقط وسایلش در خانه‌ی مادرم است. همیشه با دیدن هر وسیله یک تکه از قلبم میریزد. آهان در این شش سال که ننوشتم مستقل هم شدم. پدرم مخالف بود میگفت سوزاک می‌گیری. پدر خاصی داشتم. خیلی خاص و به اندازه ی کافی برایش عزاداری کردم. حتی راجع بهش در اینستاگرامم نوشتم، اشکالی ندارد اگر نخواندید. چیزی را از دست نداده‌اید. پدرم یک سال است که مرده، در آبانی که عزادار کشتار مردم کف خیابان و در ادامه هواپیمای سقوط کرده به دست حکومت بودید، من عزادار پدرم بودم.

حالا اینجا چیزهای متفاوت می‌گذارم. شاید حتی مقالات کاری ام را اینجا بگذارم، یا شاید داستان هایی که کسی قرار نیست چاپ کند را هم اینجا بگذارم، اشکال که ندارد؟ اصلا کسی وبلاگ می‌خواند؟ کسی وقت می‌کند؟ مهم نیست چون من همیشه برای خودم می‌نوشتم. اصلا من عادت دارم مردم بهم بگویند خودمحور. بروید از خودشان بپرسید.