what a thing to do

* وقتی رسیدم خانه مادرم از خستگی مچاله شده بود، از اینکه این‌قدر به درد نخورم، از این‌که نتوانسته بودم مرخصی بگیرم بمانم خانه کمک کنم، رفتم توی توالت عق زدم. بیش از حد لزوم خودش را حین خانه‌تکانی خسته و کوفته کرده بود هم جمع شده بود هم کم. سفت بغلش کردم و سعی کردم بو بکشم، بین بوی غذایی که -برای ما درست می‌کند، نه خودش-به تنش مانده بود و عطری که همیشه می‌زند، بوی خودِ خودش را تشخیص دادم و انقدر کشیدم تو تا ریه‌هام پر شود. انجمن بهترین بوهای جهان می‌گوید بهترین بو، بوی بغل مادر شما است. مامان این چه جور کارگری بود که گرفتی پس، اگه بناست خودت هم کار بکنی؟ مادرم گفت که کارگره نمی‌رسیده همه‌‍چی را خودش تنها انجام دهد. از کارگره راضی نبود. گفت خوب کار نمی‌کرد. بعضی وقت‌ها می‌رفته توی بالکن می‌ایستاده و فضای سبز را تماشا می‌کرده. مشهدی بوده، ریش پروفسوری و یک دوست دختری که همه‌ش وسط کار زنگ می‌زده و او را می‌گرفته به حرف هم داشته. همان اول که آمده گفته اگر لباس اضافی دارید بدهید من. مادرم نارحت شده که ما یک سری لباس را چند وقت پیش رد کردیم اما بلافاصله به خاطرش آمده که من به خصوص چند تا لباس خیلی خوب را که خودم نمی‌پوشمشان و نمی‌خواهمشان را گذاشته بودم کنار برای همین روز. برای همین گفته صبر کند تا پسرش -که یعنی من- به خانه بیاید و بپرسد. کارگره پیش دادشم هم رفته رفته و ازش خواسته بوده که اگر ام‌پی‌تری‌پلیرش را نمی‌خواهد بدهد به او. داداشم یک آیپادتاچ با جک هدفن خراب دارد. جک هدفن آی‌پادتاچ خودم هم خراب است و مجبورم صدا را مونو گوش کنم، یا این‌که هی با هدفنم در محل اتصال ور بروم تا عاقبت برای دو دقیقه درست شود و بعدش باز دوباره ازاَسر، مطمئنم آخرش یک روز سر همین تصادف می‌کنم همه راحت می‌شوند. یک کتاب هفتصد صفحه‌ای باید بنویسم در باب این‌که چرا و چه‌قدر از اپل متنفر هستم و چرا باید دلایل تنفر من برای بقیه جالب باشند، تری این وان. داداشم گفته این ام‌پی‌تری پلیر را لازم دارد، اما این را فقط به کارگره گفته و رفته به مادرم گفته ام‌پی‌تری پلیرم را می‌بخشم به کارگره. اما بعد دیده ام‌پی‌تری پلیره مال من است، نه او. و چون جک هدفنش کار نمی‌کرده این را موقتاً داده‌‌ام بهش نه دایماً. آن روز همه‌چی به من بستگی داشت. داداشم به کارگره گفته از رفقام می‌پرسم که چه کسی میم پ سه بازیکنش-به پیشنهاد ستاد جهانی معادل‌سازی مقیم مرکز- را نمی‌خواهد، یا قصد فروشش را دارد. آخرش یک نفر حاضر می‌شود ام‌پی‌تری پلیرش را شصت هزار تومان بفروشد اما کارگره می‌گوید شصت هزار تومان خیلی زیاد است و او از پسش بر نمی‌آید و داداشم گریه‌اش می‌گیرد، اما نه جلوی کارگره.

* کارگره حین کار همه‌چیز را زمین می‌ریخته. مثلاً یک دیوار را می‌شسته بعدش تشت و دستمال را همان‌جا به امان خدا ول می‌کرده تا مادرم برود جمع کند. یا این گردالی‌های دو سر چوب پرده را همان‌طوری روی زمین رها می‌کرده. مادرم از صفت بیش از حد راحت برای توصیف او استفاده می‌کند. در پایان روز دوم کارگره تنها موفق شده بود با احتساب کارهایی که در روز اول حضورش انجام داده بود، تنها هال و پذیرایی را تمیز کند و حمام، دستشویی، راهرو، آشپزخانه و اتاق‌ها به امید خدا باقی مانده بودند. مادرم می‌گوید این هم این وسط خوابیده بود نمی‌شد به هیچ‌چی دست زد، منظورش از این پدرم است. پدرم می‌گوید کارگره بی‌تربیت بود. می‌گفت احساس کرده که یک نگاهی رویش سنگین است. برگشته دیده کارگره زل زده به او. همین طوری نگام می‌کرد و حرفی هم نمی‌زد. پدرم مشخصاً ترسیده بوده. ضمن این‌که خیلی بدش می‌آید یک مرد نگاهش کند. برگشته بلند به مادرم گفته این چرا زل زده به من؟ مادرم هم گفته چرا زل زدی بهش ممد آقا؟ ممد آقا گفته چون که توی عکسی که روی این میز هست یک شکل دیگه‌ست. مادرم گفته بود که پدرم مریض است و سه جور عمل مختلف رو مغزش انجام داده‌اند و آن عکس هم برای سال هشتاد و دو است. پدرم می‌گوید یارو عمله بود و پدرش هم در مشهد یک خانه‌ی پنج طبقه داشته، گفت که کسی که توی مشهد پدرش خانه‌ی پنج طبقه داشته باشد که یک طبقه‌اش را هم داده باشد به این‌ و زنش، می‌آد تهران کارگری؟ مردم فکر می‌کنند ما کسخلیم به حضرت عباس. پرسیدم چه شکلی بود؟ مادرم گفت خوشگل بود. ابروهای قشنگ، قد بلند، دماغ کوچولو. مادرم گفت زن هم داشت و به آن‌ها گفته زنش مثل آنجلیننا جولی بوده. پدرم گفت چی؟ مک گره گوری؟ نه، می‌گم آن ج لی نا جو لی. آنجلی نا جولی. پدرم گفت خیله خب فهمید و لازم نیست همه با هم هوار بکشیم .

* مادرم می‌گوید چه کارگرهای خوبی برایش همیشه می‌آمدند. یکی‌شان از سربازی زنگ زده و عید را تبریک گفته و گفته پسرعمویش هست برای امسال، یکی دیگر هم که گمش کرده بوده، خودش زنگ زده بوده که کی بیاید برای عید؟ اما مادرم گفته بود که متاسفانه کارگر گرفته است. حیف.  روز اول ممد آقا از مادرم پرسیده بود ببخشید چه‌طوری بروم فردوسی؟ مادرم گفته بود از در که برود بیرون دویست متر جلوتر ایستگاه اتوبوس برای انقلاب هست، از آن‌جا می‌تواند برود انقلاب و پشت‌بندش فردوسی. بعدش کارگره پرسیده بود پاساژ فردوسی کجای فردوسی است؟ مادرم گفته بود همان‌جا بپرسد بهش می‌گویند. کارگره گفته می‌خواهد برود لباس بخرد. و می‌توانسته اضافه کند به لباس های گه پسر گه شما هم دیگر نیازی ندارم. مادرم گفته لباس‌ها را باید با بچه‌ها هماهنگ کنم، دو تا پولیور است البته فقط، اما چون ممکن است بیایند ببینیند لباسشان نیست، عصبانی بشوند. ممد آقا پرسیده سلمانی کجاست این طرف‌ها؟ مادرم گفته نمی‌داند. ممد آقا گفته پسرهایتان سلمانی نمی‌روند؟ مادرم گفته نه خودش برای پسرهایش مو ها را کوتاه می‌کند ، یا اینکه خودشان موهایشان را می‌تراشند. ممد آقا گفته بوده بله دیده که پسرِ مادرم کچل بوده.

* عصر روز دوم که رسیدم خانه مادرم به ممد آقا که با تنبلی و توی بالکن رفتن اعصابش را بهم ریخته بود گفته بود که فردا نیاید. گفت که دم آینه‌ی ته راهرو یک تیغ پیدا کردم که افتاده روی زمین، گفت که به پدرم نگویم. گفتم چشم. به خودش گفته که این دوتا -یعنی من و داداشم – که از این تیغ‌ها ندارند پس این تیغ چیست؟ بعدش رفته توی آشپزخانه و برای ممد آقا که پشت میز منتظر ناهارش بوده، ناهار کشیده و وقتی غذا را برایش برده سر میز دیده ممد آقا ابروهایش را با تیغ نازک کرده است. گفت ابروهای به آن قشنگی را. گفتم مردم بد سلیقه و عمله هستند. گفت این همه‌اش نیست، دم رفتن آمده به من می‌گوید خانوم فلانی من فردا مکی بیام؟ ماردم گفته فردا نیایید . کار ما تمام شده. الکی گفته. بعدش ممد آقا گفته سلمانی پیدا نکرده و می‌شود مادرم موهای او را هم کوتاه کند؟ مادرم کُپ کرده، گفته که موی پسرهایش را کوتاه می‌کند. مادرم گفت این را هم به پدرم نگویم، گفتم چشم.

*صبح روز بعد پدرم گفت که ممد آقا کتاب‌های کتاب خانه را روی میز چید که توی کتاب‌خانه را تمیز کند اما بعد سرجایشان نچید. مادرم گفت مگر کارگر باید بچیند؟ پدرم گفت پس کی باید بچیند؟ لو باید بچیند؟ هم پول کارگر بدهد هم کتاب بچیند؟ مادرم گفت کارگر که نمی‌تواند کتاب‌ها را بچیند، کارگر چه می‌داند کدام کتاب را کجا بگذارد. به من گفت مادر لباس‌هات را بدهیم به یکی که واقعاً محتاج هست، این واقعاً محتاج نبود. لباس‌های خوبیه حیفه. گفتم برای من توفیری نمی‌کند، خودت می‌دانی. چوب پرده‌ها را نصب کردیم. پنجره‌ی سمت چپی و پنجره‌ی سمت راستی چوب کوتاه تر و بالطبع پرده‌های کم عرض تری از پنجره‌ی وسطی دارند. گردالی‌های دو سر چوب‌ها سخت نصب می‌‌شدند و این باعث می‌شد تا پدرم در نقش کارشناس ارشد نصب پرده در خاورمیانه ظاهر شود و اوضاع را به وضعی که دوست دارد هدیات کند، یعنی متشنج. عصر که می‌خواستم بروم خانه‌ی دوستم فهمیدم یک اتفاقی افتاده. ممد آقا یکی از بهترین کفش‌هایم را با خودش برده بود. برای منی که می‌‌دانم وقتی فلان کفش پام بوده، کجا رفته‌ام، چی خورده‌ام و به کی چی گفته‌ام این گاینده است. پولش اصلاً به درک-الکی-.

*من دیگر آن کفشه را نمی‌خواهم و پام را هم توش نخواهم کرد. نوش جانت ممد آقای دزدی که زنت هم شبیه آنجلینا جولی است. دستت درد نکد که چیز مهم‌تری ندزدیدی، یا به خاطر سه شی صنار پدر و مادرم را نکشتی، یا چه می‌دانم…به خیر گذشت….

خیلی دوست دارم اتفاق‌های گه در همین سطح متوقف شوند و بعدش همه چی درست شود. اما چطور می‌شود همه‌‌ی اتفاق‌های گه را در همین سطح متوقف کرد، همه چی را درست کرد، پیرها را جوان کرد، نا امیدها را باامید کرد، و به هر کی که کفش خوشگل دوست داشت، یک کفش خوشگل داد؟ هیچ طور.

 

عجب دنیای قشنگی بَ بَ آقا بَ بَ

پدرم متخصص بیدار کردن است. از چند سال پیش پرسه زدن‌های شبانه‌اش را در خانه شروع کرد. بی‌خودی نیست که به همه می‌گوید قدم می‌زند و پیاده‌روی می‌کند. بله پیاده‌روی می‌کند اما در خانه. اما خودش می‌گوید در پارک. کسی هم باور نمی‌کند، اما کسی هم با او بحثی نمی‌کند. ترکیب دمپایی ابری و میزان فشاری که پدرم برای تکان دادن پاهایش موقعی که هنوز تومور توی سرش بود، باعث می‌شد پاهایش را روی زمین بکشد و صدای خش خشی مثل کشیدن جاروی رفتگر روی زمین به وجود بیاورد. این برای خیلی وقت پیش است. امروزه پدرم بی‌صدا راه می‌رود اما صداهای دیگری تولید می‌کند. صبح‌ها معمولاً توی تختخواب شروع به آه و ناله می‌کند. مادرم به او تذکر می‌دهد که انقدر آه و اوه راه ننداز، نمی‌فهمی آدم خوابه؟ اون روی سگ من رو بالا نیار. پدرم می‌گوید درد دارم درد. علت این درد مشخص نیست. ما فکر می‌کنیم او دروغ می‌گوید. چون این طبیعی نیست که یک آدمی همه جایش انقدر درد کند، ولی در عین حال به فکر کوکا باشد. پدرم توی تخت می‌گوید که کمرش درد می‌کند. اگر پشت میز صبحانه نشسته باشد می‌گوید که تخم چشمش درد می‌کند. اگر روی کاناپه باشد می‌گوید معده درد دارد. مادرم در تمام جواب‌هایش از به من چه استفاده می‌کند. به خصوص اگر پدرم از مادرم تقاضای شام کند، می‌گوید این‌جا آشپزخانه‌ی فتحلی شاه نیست. گرسنه‌ته؟ برو نون پنیر بخور. برو شیر بخور. مگه من چی می‌خورم؟ من فقط یک بار در روز غذا درست می‌کنم. نه بیشتر. البته دروغ می‌گوید شده که بیشتر هم درست کند. برو تخم مرغ نیمرو کن. گرسنه‌ته؟ برو غذا گرم کن. دمپختک هست، لوبیا پلو هم هست. پدرم غذای بی‌گوشت را غذا نمی‌داند. لوبیا پلو که گوشت داره. برو اونو بخور. می‌گوید دندان‌هایش درد می‌کند و باقالی دمپختک سفت از آب در آمده. دروغ می‌گوید. دارم می‌گم لوبیا پلو وشت داره، برو اونو بخور، می‌شنوی یا نمی‌شنوی؟ نمی‌شنود، این که سوال ندارد. گوش راستش کر است. گوش چپش هم یک درجه از گوش راستش بهتر است. سمعک هم ندارد. می‌گوید سمعک برای کرها است. با همین دندان‌ها که باقالی دم‌پختک را سفت به شمار می‌آورد ته‌دیگ می‌خورد و گوشت. گوشت‌ها را می‌‌گذارد برای آخر. مثل گربه. با این که وضعیت اقتصادی ما به سمت گایش ناگزیر جوانه پیش می‌رود اما ما عادات غذایی‌مان را از دست ندادیم. برای همین گوشت در سبد خانوار ما نه تنها کمتر از قبل نشده، احساس می‌کنم بیشتر هم شده.

به نظر من گوشت مصرفی ما خیلی زیاد است و داریم مثل کسانی رفتار می‌کنیم که خوششان می‌یاد نقرس بگیرند. چی بخورم، چی بخورم…. مگه من کلفت توئم؟ یا مادر توئم؟ من خودم بچه دارم. پدرم می‌گوید بچه دارم، بچه دارم. نمی‌شه باهات دو کلوم حرف زد. مگه دست خودمه؟ گرسنه‌مه. مادرم می‌گوید با من از این حرفا نزن. پس پدرم با کی حرف بزند؟ پدرم نمی‌تواند با ما حرف بزند، چون اصولاً حرفی با ما ندارد. مادرم هم نمی‌تواند. از وقتی رفته فیسبوک دیگر نمی‌تواند با ما حرف بزند. فیسبوک مادرم را عوض کرد. دیگر فقط دوست دارد غیبت کند. یا حسرت بخورد. نیاز اجتماعی‌ش هم همان‌جا تامین می‌شود. یا شاید من بدجنس شده‌ام و  ناعادلانه قضاوت می‌کنم. خدا می‌داند چقدر از فیسبوک بدم می‌آید. و آن همه‌ی فرندهایی که نه دیده‌ام و نه قرار است ببینمشان و آن‌هایی که به اشتباه دیده‌امشان و دلیلی نداشته ببینمشان، آن‌ها چی می‌خواهند؟ و مهم‌تر از آن کی هستند؟ حالا دارم روی خودم کار می‌کنم. بعدش می‌خواهم صدور انقلاب کنم. وقتی که تبدیل به انسان وارسته‌ای شدم. بهشان -به مادرم و داداشم- بگویم ببینید؟ ببینید من چه خوبم؟ به خاطر این است که فیسبوک نمی‌روم. اما متاسفانه من دوست دارم به فیسبوک بروم و عکس‌های دوست دخترم را تماشا کنم. و چیزهایی که توی ذهنم هستند را هم با دیگران قسمت کنم. قبلاً این کار را با دوستانم می‌کردم. اما الان که دوستانم یا رفته‌اند یک قاره‌ی دیگر، یا یک شهر دیگر، یا زیر خاک، یا خانه‌ی زن‌هایشان چی؟ الان هیچ، الان نگاه. این عکس دوست دختر تماشا کردن، سرگرمی من سر کار بود. الان به فکرم رسید که شاید بشود این عکس‌ها را سیو کرد. اما به نظرم سیو کردن عکس یک نفر از روی پروفایل شخصی‌ش عملی است که فضول‌ها و منحرف‌ها انجام می‌دهند. مادرم می‌گوید به شیرینی کیشمیشی دست نزن. من دوست دارم به مادرم بگوید هم دست می‌زند هم دستمالی می‌کند، شیرینی‌هایی که همه مثل هم هستند را سوا می‌کند. انگار آلو سیاه است. یک بار هم بهش گفتم بابا چرا شیرینی‌ها رو دستمالی می‌کنی. گفت خفه شوم و به من مربوط نیست. و  گفت بهت رو داده‌ام. من هم گفتم من دیگر از این شیرینی‌ها نمی‌خورم. او هم گفت بهتر که نمی‌خورم.

همین دیروز خریدم، نصفش رو خوردی. نمیشه که روزی هفت تومن پول شیرینی کیشمیشی بدیم؟ واقعاً هم نمی‌شود. پدرم معتقد است مادرم دارد پولش را به رخش می‌کشد. برای همین سراغ زولبیا بامیه می‌رود. مادرم می‌گوید وقتی می‌گوید به شیرینی کیشمیشی دست نزن، یعنی به هیچ چیزی روی میز دست نزن. ول کن زولبیا رو ، یه نفر پاش می‌شکنه میاد اینجا چی بزاریم جلوش؟ پدرم می‌‎گوید ای بابا گرسنه مه. گرسنه. ای وای. توی این خانه سر غذا با هم دعوا می‌کنند. این شرم آور نیست؟ به نظرم نیست. به نظر من هفت هزار تومن عدد خیلی کمی برای کشیدن به رخ کسی است. و به نظرم مادرم پولش را به رخ کسی نمی‌‌کشد، چون در درجه‌ی اول پولی ندارد که این کار را بکند و در درجه‌ی دوم اگر داشت هم این کار را نمی‌کرد. اما مادرم سعی می‌کند جلوی کاملاً گرد شدن پدرم را بگیرد، شیرینی‌ها را بر می‌دارد، و یک جای دوری قایم می‌کند. در طبقات بالای کابینت. جایی که با دست غیر مسلح نمی‌شود بهش رسید. باید چارپایه بگذارد. برود روی چارپایه، دستش را باز هم دراز تر کند و شیرینی‌ها را بجورد.  کابینت‌هایی که به دیوار حمام چسبیده‌ بودند، اما امروز کج شده‌اند. دیواری که از درون پوسیده. احتمالاً میخ‌ها برای همین خوب توی دیوار واینستاده‌اند تا کارشان را انجام دهند. حالا کابینت‌ها یک زاویه‌ی خیلی قشنگی با دیوار پیدا کرده‌اند. اگر من سوسک بودم می‌رفتم لای شکاف ایجاد شده و همان‌جا می‌خوابیدم تا شب شود و دمپایی‌ها کنار تخت باشند.

اما متخصص بیداری، قبلاً صبح‌ها با در کابینت شروع می‌کرد. بعد می‌رفت ماهواره را روشن می‌کرد، شهرام همایون داشت هوار می‌کشید. و ولوم تلویزیون هم روی چهل بود. خوشبختانه من ساعات کاری‌م به گونه‌ایست که با زنگ موبایل خودم از خواب بیدار می‌شوم. قبل از همه. قبل از این‌که کسی بیدارم کند. پدرم در طول روز یک آهنگی را زیر لب زمزمه می‌کند و این باعث می‌شود آدم بترسد. مادرم ادایش را در می‌آورد. هاهاهاهاهاهااااااااایی چی داری می‌خونی؟ دارم ز دستم می‌گریزی مثال یه آهو، کوچولو رو می‌خونم. یک بار هم گفت دارم والس می‌زنم. والس؟ اپرای کارمن را می‌زنم. اپرای کارمن کودومه؟ دیب دیب دیییب دیریب دیب دییییب، دیب دیب دی دی دی دی دیب دیب دییب. دیب دیب دییییب، دیریب دیب دیییب، دیب دیب دی دی دی دیریب دیب دیب. اپرای کارمن. بابا اصلاً چرا باید همه‌ش زیرلب یه چیزی رو زمزمه کنی؟ ما میترسیم. دست خودم نیست. ممکن است واقعاً هم دست خودش نباشد. چه قدر بد است که آدم فکر کند یک روده‌ی راست هم توی شکم پدرش نیست. یک بار روی تخت مادرم دراز کشیده بودم و لپتاپ را گذاشته بودم روی پام. از تلویزیون توی هال که به نحو پرسابقه‌ای بلند بود صدای داد و هوار می‌آمد. پدرم در توالت را باز کرد، نشسته بود روی ان‌جام توالت فرنگی. داشت زیر لب یک چیزی را زمزمه می‌کرد که یا والس بود یا عارف، احتمالاً. عینکش چشمش نبود، سرش را آورد جلو و به من زل زد تا تشخیص دهد کدام یک از دو پسرش هستم. گفتم بابا در توالتو ببند، هیمن مونده در توالتا رو باز بزاریم. گفت بی تربیت نشو. گفتم درو ببند، اِ! گفت صدای چیه؟ گفتم تلویزیون. در توالت را بست و آوازش اوج گرفت. وسطش یک سرفه کرد، بعد آوازش را از اوج قطع شده ادامه داد.

مادرم تاکید می‌کند که شماها حق ندارید با پدرتان بد صحبت کنید. من زنشم. شماها بچه‌شین. داداشم هم معتقد است من و مادرم با پدرم بد صحبت می‌کنیم، اما این حق را نداریم، چون او مریض است. فقط خودش حق دارد با او داد و هوار راه بیاندازد. خب من هم دوست دارم حرف بزنم. هرچند واقعاً حرفی باهاش ندارم. معمولاً بهم می‌گوید انقدر سر کارم غرغر نکنم. یا می‌گوید فوق لیسانسم چی شد. فوق لیسانسم نصفه موند. چرا؟ سخته؟ پول ندارم شهریه بدم. واقعیت این است که پایان نامه را ننوشته‌ام. اما وقتی می‌گویم پول ندارم، پدرم هیچ چیز نمی‌گوید، می‌زند روی پاش و به آسمان نگاه می‌کند. طلب کمک از غیب. قضیه بیشتر به پایان‌نامه مربوط است تا پول، برای این‌که یکهو وسط کار شهریه دانشگاه افتاد گردنم و این قراری نبود که با مادرم گذاشته بودم. گفته بودم من پول برای شهریه ندارم بدهم. او هم گفته بود خاله ناهید می‌دهد. و من خورد خورد بهش پس می‌دهم، با کمک خودت. فوق لیسانس دانشگاه آزاد همدان به چه قیمتی؟ قرض گرفتن از بقیه؟ بعد از مدتی دیگر روش نشد از خاله ناهید بخواهد پول به حساب من بریزد. گفت تو یک زنگ به خاله ناهید نمی‌زنی بگی مرسی خاله. به خاطر اشتیاقی که دیگران نسبت به گرفتن فوق لیسانس توسط یک نفر دیگر-گیرم که من- دارند، من باید زنگ بزنم به خاله‌ی مادرم ؟ من نمی‌توانم جز با یکی دو نفر پای تلفن صحبت کنم. تلفن سختم است و از آن می‌ترسم. تلفن غمگینم می‌کند و روزی نیست که خوار مادر گراهام بل را مورد اصابت کلامم قرار ندهم. حتی برای بیدار شدن از خواب هم گوشی تلفن باید همراه آدم باشد و اگر این وضع مهوع نیست، پس چیست؟  پدرم دوست دارد من مدارج ترقی را یکی یکی طی کنم و بعدش استاد دانشگاه بشوم. به نظرش استاد بودن خیلی برازنده‌ی من است. مادرم وقتی این حرف‌های او را می‌شنود بهش نگاه می‌کند و و لب‌هایش را ریز می‌کند و قربان صدقه‌اش می‌رود. پدرم از همه‌جا و همه‌کی بی‌خبر است. به خصوص از من.

شب‌ها وقت سرزدن به اتاق خواب‌ها و آشپزخانه و پشت در است. شب‌بند باید قفل باشد. چون شب ممکن است یک نفر با تبر بیاید و همه‌مان را تکه تکه کند. به خاطر همین یک شب داداشم که چهار صبح رسیده بود خانه تا شیش هفت صبح توی راهرو خوابید. و  زنگ تلفن و کوفتن به در هیچ کدام ما را از خواب بیدار نکرد. گاز آشپزخانه باید بسته شود تا یک وقت همه وقتی در خوابیم خفه نشویم، چون نیست خیلی دارد در این زندگی به همه‌مان خوش می‌گذرد، حیف است. بعد نوبت کور کردن هر نقطه‌ی روشنی است که با چشم غیر مسلح بشود دید. یک زمانی سه راهی تلویزیون ماهواره را هم از دوشاخه می‌کشید. الان پیشرفت کرده. ما فقط یک شارژر سونی اریکسن داریم. من و مادرم به تناوب گوشی‌هایمان را با همین یک شارژر که به سه راهی توی آشپزخانه وصل است شارژ می‌کنیم. پدرم هروقت سه راهی را می‌بیند تقی دکمه‌اش را می‌زند. من که زمان زیادی را در خانه نیستم، واقعاً مجبورم شب‌ها موبایلم را شارژ کنم. اما با این کار پدرم ، شارژ موبایلم همیشه روی سیزده درصد است. بعد می‌آید توی اتاق ما، بیدارمان می‌کند و می‌گوید رویتان را بپوشانید. زیرلب می‌گوید پدرسگا لخت نخوابید انقدر، زبونم مو در آورد. اگر اعتراض کنی که بیدارم کردی می‌گوید لخت نخواب کلیه‌ت درد می‌گیره. بعد به مودم نگاه می‌کند، یک زمانی بود که ما خوار دانلود کردن را گاییده بودیم. آن زمان‌ها داداشم از خاموش شدن مودم یا کامپیوتر واقعاً کفری می‌شد. برای همین با کاغذی چیزی روی چراغ‌های مودم را می‌پوشاند. اما پدرم کم کم یاد گرفت که همه چیز از کیس آب می‌خورد برای همین می‌آمد توی اتاق و آوازش را قطع می‌کرد و به دقت گوش می‌داد تا صدای کیس را بهتر بشنُفد. آن وقت تقی دکمه‌ی روی کیس را می‌زد و می‌رفت پی کارش. زمستان‌ها مسئله‌ی بازرسی از بخاری وجود دارد. که بد نسوزد. یا خاموش نباشد. انقدر تق و توق می‌کند و دستش به پیلوت بخاری نمی‌رسد که ما از خواب بلند می‌شویم. بابا من صبح زود باید برم سرکار. سردتون نمی‌شه؟ این بخاری خاموشه‌ها. خاموش نیست رو پیلوته. خب این گاز می‌پیچه تو اتاق خفه‌تون می‌کنه ها. خفه‌مون نمی‌کنه، می‌گم رو پیلوته، پیلوت. من وارد عمل می‌شوم می‌گویم، تو خفه مون کردی. می‌گوید تو چی می‌گی؟ خفه شو. گفتم برو از اتاقم بیرون. بله؟ چه گهی خوردی. برو بیرون بزار بخوابیم. جواب این بی‌ادبی‌هات رو یه روزی می‌دما، جلوی همه. جلوی همه که زدم توی دهنت اون‌وقت می‌فهمی. بالش را می‌گذارم روی سرم. کدام همه؟ هیچ‌کس دیگر این‌جا نمی‌آید. ما آدم‌های غیرقابل تحملی هستیم.

واقعاً هیچیم نیست

پیارسال که آبگرمکنمان خراب شد مادرم پول دستش بود فوری داد یک نوش را گرفت. اما وقتی نصاب آمد گفت که این آبگرمکن‌‌های جدید چیزی نیستند جز آشغال. گفت که اینی که داریم خرگوش‌نشان است. واقعاً هم آبگرمکنه رویش منقش به یک خرگوش بود. گفت که این آبگرمکن آلمانی است و سگش به این چیزی که خریدیم می‌ارزد، پس برای چی تعمیرش نکنیم؟ مادرم گفت پس این یکی را چی کار کنیم، کلی هم پولش را داده‌ایم. گفت که این یکی را نیگه دارید برای روز مبادا. آن موقع تا روز مبادا دو سالی باقی مانده بود. خرگوش‌نشان یکی دو هفته پیش خراب شد اما در این فاصله مادرم آبگرمکنی که خریده بود را به دوریس فروخت چون به پولش احتیاج داشت، با پولش خمیردندان، کنسرو ذرت و پودر و برنج و کوفت و زهرمار خرید، نه چیزی فراتر. خرید روتین. به همان قیمتی که خریده بود هم فروخت. خرج تعمیر این سری شد دویست هزار تومن، ضمن این‌که قطعه‌ی آبگرمکن دیگر گیر نمی‌آمد و باید ایرانی‌ش را می‌انداختیم. یک آبگرمکن نوی ایرانی چقدر بود؟ حدود سیصد هزار تومن. کار عاقلانه این بود که یک آبگرمکن نو بگیریم عین همانی که داشتیم و به نصف قیمت ردش کرده بودیم به دوریس.

پدرم می‌گوید این جهودها زرنگند، می‌دانند کی بیایند جنس آدم را بخرند. ولی مادرم بهش می‌گوید آن موقع به پول احتیاج داشته که آبگرمکن را فروخته و اصلاً به او چه ربطی دارد؟ آبگرمکن مال خودش بوده و دوست داشته ببخشدش. پدرم می‌گوید مگر این‌جا مالی است؟ مادرم می‌گوید بله، مالی است. خوب هم مالی است. و می‌گوید توی این سی سال یک سفر نرفتم. پدرم می‌گوید خب می‌خواستی بری. مادرم می‌گوید آقای خب می‌خواستی بری با کودوم پول باید می‌رفتم؟ یک بار اومدی بگی بیا زن، بیا این پول، بیا برو سفر یک نفس راحت از دست من بکش، وَنجی رو ببین رفت آمریکا رفت اروپا، هر سال می‌ره فیلیپین، ما یه چالوس می‌خوایم بریم خارزادمون رو ببینیم باید از صد نفر کسب اجازه کنیم، ای ریدم به این زندگی که واسه خودم درست کردم آخه چرا انقدر من بدبختم؟ بعد به آسمان نگاه می‌کند و بعد هم با چشم پر اشک و صدای لرزان و افعالی که نمی‌‎دانم به خاطر چی پس و پیش به کار می‌برد و من دوست ندارم همان‌طوری که او به کار می‌برد به کارشان ببرم چون قرار نیست همه‌چی مو به مو با واقعیت تطابق داشته باشد، چی می‌گفتم؟ با آن حالش هم ادامه‌ می‌دهد: همه‌ش مثل بخت‌النصر نشستی این‌جا ارد می‌دی، زولبیا داریم؟ بستنی داریم؟ شربت داریم؟ کوکا داریم. کوکا داریم و کوفت .کوکا داریم و مرض. کوکا داریم و درد. درد. درد. درد بگیری. درد بگیری که زندگیم رو نابود کردی. پدرم معتقد است زندگی کسی را نابود نکرده. می‌گوید تو دیوانه‌ شدی برو خودت رو درمان کن. بعد از جایش پا می‌شود برود چایی بریزد. حرکاتش کند هستند. من نگاهش می‌کنم . چون که مقصرش می‌دانم. ولی انقدر پیر است که درست نیست مقصرش بدانم. و توضیحش خیلی سخت است. بهم می‌گوید تو چته. من می‌خواهم بگویم هیچی. اما چیزی نمی‌گویم. اگر واقعاً هیچیم نیست چرا باید بگویم هیچی؟ مادرم می‌گوید آره دیوونه‌م، دیوونه‌م کردی، چه خوشی توی این زندگی به من می‌گذره که دیوونه نشم؟ ازصبح که ریخت نحس تو رو می‌بینم. هی یکی بدو . که برو حموم. هی دیروز رفتم پریروز رفتم،اِ چرا دروغ می‌گی؟ اِ بیا لشتو برو حموم دیگه. پدرم می‌گوید باز بی ادب شدیا. مادرم می‌گوید  اِ ذله‌م کردی. اِ بو گند گرفتی. بی برو گم شو حموم دیگه، بچه‌ای مگه؟ از صبح تو اون ور خواب، این این ور خواب، این پسره‌م که ول شده رفته. منظورش از این پسره من هستم. من حال ندارم ادامه‌ی چیزی که در ذهنم داشتم را بنویسم، ناراحت تر از آنم که چیزی بنویسم. فکر نکنید الان توی خانه هستم. و این اتفاقات همین الان افتاده. این اتفاقات هر روز سر هر مسئله‌ی کوچکی می‌افتند. نه اتفاقاً سر کار هستم. سر کارم مثل یک آدم کیری رفتار می‌کنم، (….)از این خانه‌ای که سقفش دارد می‌آید پایین بلند شویم.  به کار بردن فعل شویم هم اشتباه است. چون اگر من تبدیل به دیه شوم، این یعنی دیگر نیستم، پس باید بنویسم از این خانه بلند شوند. بروند یک جایی که آبگرمکنش خراب نباشد ، انقدر به جان هم نیفتند. توی این سن و سال.

بعدنوشت: بخش‌هایی از نوشته به دلیل مهوع بودن حذف شده-داخل پرانتز

برو از آن آلیس جاکش پدر -تاکید می‌کنم، جاکش پدر-بپرس یا همراه و همسایه و نزدیک‌تر از پیرهن، هفته‌ای شیش بار می‌رن حموم

یک قرص تو را کوچک -تاکید می‌کنم، کوچک-می‌کند و قرص دیگر تو را بزرگ -تاکید می‎‌کنم، بزرگ-می‌کند

دینگ دانگ، دینگ دانگ

موبایلم را برداشتم نگاه کردم. آلارمش خاموش بود پس این زنگ گه چیست؟ آو زنگ گه در است. صدای‌تی‌وی می‌آید می‌گوید پوکو من دستم بنده، تو درو وا کن. تی‌وی کی آمد خانه و من چند ساعت خوابیدم؟ و اینی که در می‌زند کیست؟ در را باز کردند و هی با هم چاق سلامتی کردند. گوشم را تیز کردم. اما از جام جنب نخوردم، تا ببینم بعدش چی می‌شود. بعدش صدای دوست پسر سابق تی‌وی آمد. آمد تو و نشست و گفت ترافیک بوده. س ترافیک بوده؟ که این طور الان ترافیک را حالی‌تان می‌کنم. حالی تک تک‌تان. من نگاه انداختم به این طرف و آن طرف اما هیچ شاتگانی از هیچ دیواری آویزان نبود. بعدش فکر کردم خیلی متمدن بروم سلام کنم و بگویم من جدیده هستم. ممکن بود بخواباند توی گوشم. اما به هر حال حرکتی هم شجاعانه و هم خلاقانه‌ بود. ای تی‌وی ِ بدجنس، ای پوکوهانتس همدست. پس  تمام این مدت چیزی نمی‌خوردم جز رودست؟ فاک بر سرم. آن هم با این هوش سرشارم. حالا کاخ‌های خیال مادرم که فکر می‌کند خیلی باهوش هستم را چطور فرو بریزیم؟  پس معلوم شد که خنگم. هم خنگم و هم بقیه این را می‌دانند چون که در حالی که توی خانه‌شان هستم دوست‌پسر اسبقشان را دعوت می‌کنند بیاید خانه. چی بدتر از این رفتم سمت در و ازش رد هم شدم اما به جای اینکه برسم به هال از خواب بلند شدم، چون صدای زنگ می‌آمد.

و آن قرص‌ها که مادرت بهت می‌دهد، هیچ‌کاریت -تاکید کنم که هیچ‌کاریت-نمی‌کنند

صدای زنگ زود قطع شد، بعدش یک صدای زنانه آمد. ای وای. صدای مادر ِ تی‌وی بود، من که فکر می‌کردم مادر تی‌وی بعد از ظهر برسد. پس چرا الان رسید؟ تی‌وی رفته بود امتحان جی‌آر‌ای بدهد. چون که او هم مثل بقیه‌ی مردم کره‌ی زمین -و احتمالاً کرات دیگر، دانشمندان دارند بررسی می‌کنند-دوست دارد آمریکایی باشد. روز قبل از پیروزی بیست و دوی بتمن، یعنی بیست و یک رابین بود. من هم ساعتم را کوک کرده بودم بروم سر کار، اتفاقاً پا هم شده بودم، اتفاقاً توالت هم رفته بودم و اتفاقاً جیشم را هم کرده بودم، و اتفاقاً به دلایل فیزیولوژیک این کار را با سختی تمام هم انجام داده بودم. و اتفاقاً که نه، همیشه در یک توالت غریبه همه چیز سخت‌تر هم می‌شود. اما وقتی دوباره برگشتم به اتاق تی‌وی، چشمم به تخت و بالشش افتاد،  به خودم گفته بودم کله‌ی بابای کار. این بهترین چیزی است که در چند ماه اخیر به خودم گفته‌ام. یک جمله‌ای اختراع کرده‌ام و آن را سرحوله‌ی خودم قرار داده‌ام، به به به من من -و به مدرس صادقی، همین‌طوری الکی-: برای زندگیت کار کن، نه برای کارت زندگی. و این جمله، کس خوار جمله نیست؟ تا زمانی که اخراجم نکنند، به نظرم اتفاقاً هست. برای همین دوباره گرفته بودم خوابیده بودم. البته باید می‌رفتم سر کار ولی دیر. لازم نکرده همه سر وقت بروند سرکار. به هر حال باید خوب بودن آن‌ها به چشم بیاید یا نه؟ شاید رسالت من نشان دادن نظم یک آدم دیگر است. برای همین ساعتم را کوک کردم برای یک ربع بعد. زنگ زد. زنگ موبایلم راجع به نیویورک و دبنهامز و اینکه آدمی‌زاد خودش باید عاقل باشد، است. ولی خوابم می‌آمد. فقط پنج دقیقه. اسنوز. پنج دقیقه بیشتر بخوابم خدا را بنده نیستم. اسنوز. پنج دقیقه بیشترتر، تو را جان مادر سازنده‌ی سونی‌اریکسن. اسنوز. پنج دقیقه خوابیدن کسی را نمی‌کشد، مخصوصاً من را. اسنوز. آهنگه مال بل و سباستین است که در زندگی قبلی‌شان کارتون بودند و از تلویزیون پخش می‌شدند و در زندگی فعلی‌شان اسکاتلندی و خواننده شده‌اند و در زندگی بعدی‌شان ممکن است رحبر، خدا، میهن باشند. اسنوز. ممکن هم هست نباشند. اسنوز.

دیگر باید بلند می‌شدم و درست گوش می‌کردم. اگر تی‌وی باشد و بخواهد ببوسدم دهنم بوی کلاغ سه روز مرده می‌دهد. پس باید تریک بزنم که نبوسدم. مثلاً راستش را بگویم. چه تریکی بهتر از راست گویی. حدیث داریم، همانا راست‌گویی بهترین ال‌تریک است، به زنان و کنیزانتان راستش را بگویید. مستقیماً به دوست دختر اشاره نکرده و از عبارت تحقیر آمیز کنیز استفاده کرده و همچنین زن را هم جمع بسته، اما من مسئولش نیستم. چون که من این حدیث را نگفته‌ام. حالا کی گفته زرتی می‌آید من را می‌بوسد؟ شاید من هستم که باید بروم زرتی ببوسمش. اگر امتحانش را ریده باشد چی؟ نکند بگوید بی برو کنار ایکبیری؟ نکند فکر کند من او را فقط برای بوس می‌خواهم؟ دخترها از این فکرها می‌کنند. به زنان و کنیزانت بگو از این فکرها نکنند، از این خبرها نیست. حالا من چرا انقدر حدیث دوست شدم؟

اگر این مادر تی‌وی باشد، این یعنی این که نصفه شب از شمال حرکت کرده. و حالا من را می‌بیند و می‌تواند مثل رفتاری که خسروپرویز با نامه یا فرستاده‌ی مسلمانان داشت را باهام داشته باشد. پوکوهانتس کوش؟ چرا نیامد مرا بیدار کند؟ و بگوید پاشو لانتوری، مادرم آمد، خوارت گاییده است. لابد خودش هم خواب است. او تا یک ظهر می‌خوابد و هر چقدر خواسته‌ایم برویم کوه به خاطر رخوت او در برخاستن نتوانسته‌ایم. ولی باز هم برای هفته‌ی بعد قرارش را می‌گذاریم، دست  کم در کلام. پوکوهانتس خواهر تی‌وی است. اگر مادرش باشد این یک مرگ حتمی اما ناخواسته است.

حالا من چی کار کنم؟ چه گهی بخورم؟ نکند مادر تی‌وی و پوکوهانتس با دیدن من ناخوش‌احوال شود؟
خوشایند، برای مواجهه با یک مرد غریبه در خانه‌ی خودت که شلوار خیلی خیلی شل و ول و کوتاهی دارد و وقتی راه می‌رود اندی کورس می‌توانند بخوانند گل‌اندام گل‌اندام، صفت مناسبی نیست. این شلوارک را ده سال پیش از دختر عمه‌‌ی آمریکاییم صاحاب شدم. بهش گفتم یک چیزی بهم یادگاری بده که فراتر از سوغات باشد. او هم شلوارکش را داد بهم. اتفاقاً اندازه‌مم بوده و هسته و تخمه. و تخمم هم نیست که یک زمانی این را یک دختری می‌پوشیده که مادرش خواهر پدرم است. دختر عمه‌م آدم عزیزی است. از جایم پا می‌شوم و جلوی آینه می‌روم بهترین کار این است که خودم را مرتب نشان دهم. کدام احمقی شلوارش را توی هال در می‌آورد؟ هیچ‌کس، من مطمئن بودم شلوارم را توی اتاق عوض کردم، اما پس چرا نیستش؟ کجایی شلوار خوب ؟ پیش پیش پیش پیش… اگر می‌توانستم با شلوار بلند جلوی مادر تی‌وی ظاهر شوم فکر می‌کرد دوست پسر دخترش لاشی یا دست کم پر رو نیستش.

رفتم جلوی آینه، حد اقل موهایم را جوری مرتب می‌کنم که بهم نگوید کچل هستم. حتی فکرش را هم نکند که کچل هستم. و دلش به حال تی‌وی نسوزد که دختر خوشگلم دوست پسر گر دارد. یک دست این‌وری، یک دست آن‌وری. به به. موهام خوب شد. خیلی هم خوب شد. دیگر به سختی حتی بتوان گفت که این موها ریخته.  اصلاً از این به بعد همیشه همین‌طوری درستش می‌کنم که یک مشتی هم به دهان یاوه‌گویان و مسخّران هم زده باشم. خب. صبر کن. موها دارند بلند می‌شوند. خیلی بلند‌تر. شبیه‌ جوانی‌م شده‌ام، شبیه قبل از شروع ریختن. چقدر زجر بی‌خوری کشیدم و چقدر همه مسخره‌ام کردند. بهترین سال‌های جوانی‌م را در غم و غصه‌ی از دست دادن مویی هدر کرده بودم که با یک دست زدن دوباره در آمد و بلند شد. میزان رنج و سوزشم در حدی بود که حتی نشستم براش رمان نوشتم.  حالا باید رمان به آن خوبی را بیندازم دور بدون اینت‌که کسی ازش وجودش خبر داشته باشد خوب است همه‌ی ریزش موها را تبدیل به قوز دماغ کنم، و اسم قهرمان را هم تغییر دهم به کبرایی پانته‌‎آیی چیزی که مخاطب باورش بشود. نمی‌شود نمخاطب را گاو فرش کرد که. یا این‌که بیندازمش دور و یک رمان معمولی بنویسم با یک اسم خیلی طولانی. که تویش هیچ اتفاقی هم نیفتد، بلکه فقط یاوه گویی کنم. آخیش، دیگر تمام شد. اصلاً می‌روم هنرپیشه می‌شوم. ولله. چیم کمه؟ هیچ‌چیم. سلام بر کله‌ی پر مو. سلام بر نگاه نکردن به آینه. سلام بر باد.  من را مسخره می‌کنید؟ بهتان نشان می‌دهم. با همین موهام. اما موهام از بلند شدن خوششان آمده و باز هم بلند می‌شوند، انقدر بلند می‌شوند که بلند شو دان‌شان از وسط جر می‌خورد. و من هم از دور می‌توانم میا والاس زن ِ مارسلوس والاس باشم.

این‌طوری بروم بیرون؟ با این موی این مدلی؟ ممکن است فکر کند اواخواهری چیزی هستم. خب فکر کند. پس چرا نمی‌روم بیرون؟ چون که واقعاً ممکن هم هست که هیچی بهم نگوید. و می‌شود توضیح داد، همیشه می‌شود توضیح داد حتی وقتی که خیلی دیر شده باشد هم می‌شود توضیح داد. اما مردم معمولاً این کار را نمی‌کنند تا همه چیز پیچیده باقی بماند. تصور اینکه هم برای هر کاری خیلی دیر شده باشد و هم همه چیز خیلی پیچیده شده باشد خیلی گه نیست؟

اصلاً بهتر است از همین بالکن بپرم پایین، این طوری برای همه بهتر است. برای من، برای مادر بچه‌ها، برای پوکوهانتس و بیشتر از همه برای تی‌وی. کاش شلوارم پام بود. می‌پرم طبقه‌ی پایین، بعد هم طبقه‌ی پایین‌تر و بعد هم حیاط و بعد هم از جلوی نگهبان رد می‌شوم تا برسم به خیابان اصلی و دربست می‌گیرم تا خانه و آبرویم را جلوی مادرم می‌برم. ولی اگر درست نپرم و سرم بشکند چی؟ آن‌وقت هم خودم ناراحت می‌شوم هم مادرم، هم اگر تی‌وی باهام تمام نکند، تی‌وی. اَه، مردم از بغرنجی.

با تشکر از خانواده محترم رجبی

امروز چند شنبه است؟ فردا چند شنبه است؟ دیروز چند شنبه بود؟

هشدار برای کبرا یازده-و دوستان بلا-: حاوی کس‌ناله، جملات معترضه‌ که بین این دو- – قرار می‌گیرند، الفاظ بی‌تربیتی، نیم‌ف‌اص‌ل‌ه و چیزهای پشم‌ریزان دیگر

چرا کت‌های متعدد و البته کهنه‌ی پدرم  -که نه اندازه‌ی خودش می‌شوند، نه خودم- را نبردم بدهم کوچک کنند؟

پدرم یک عالمه کت دارد. کت‌های تک. قهوه‌ای، طوسی، سرمه‌ای و مشکی، بلیزر شش دکمه، بلیزر دو دکمه. پدرم از کت و شلوار بدش می‌آمد البته این بدان معنا نیست که نمی‌‌پوشد، همین‌طور هم از کروات، چون کروات خفه‌اش می‌‌کند. فقط عروسی مریم حاضر شد کروات بزند. انتخاب او معمولاً کت بلیزر شش دکمه با یک شلوار طوسی است. من همیشه دوست داشتم پدرم مثل مردهای دیگر کت و شلوار بپوشد و کروات هم خفه‌اش نکند. اما این موضوع، در حیطه‌ی اختیارات من نبود. حتی اگر این کت‌ها را اندازه‌ی خودم می‌کردم، می‌پوشیدم؟ فکر نکنم. اگر کت پدرم را بپوشم لابد پس فردا هم می‌خواهم کار او را ادامه دهم، یعنی خوابیدن روی کاناپه و سوال کردن از زنم راجع به اینکه بچه‌ها آمدند؟ شیر گاز بسته است؟ ساعت چند است؟ امروز چند شنبه است؟ فردا چند شنبه است؟ دیروز چند شنبه بود؟ بچه‌ها رفتند؟ بزرگه آمد؟ کوچیکه نیامد؟ چایی داریم؟ این زیرسیگاری کوش؟

نه ما نمی‌خواهیم جای پدرمادرهایمان باشیم چون آن‌ها خودشان جای خودشان هستند.

 سیامک می‌خواهد عروسی کند باید  به اصفهان بروم. چون سیامک اصفهانی است و علاوه بر آن سیامک فرند فیسبوک نیست، دوست است. مطمئن نبودم که بروم یا نروم. چون کت نداشتم، یک کراوات حتی نداشتم. یک پاپیون خوش رنگ، یک برتلی یک کوفتی، یک کفش مردانه‌ی درست حسابی… نداشتم. خب آدمی که ندارد گه می‌خورد برود. رفتم قرض کردم، حتی کمربند را هم قرض کردم.

می‌توانستم کت بخرم اما پولم بی‌خودی سر عینک تمام شد، فکر می‌کنم اگر در این چند سال این همه پول بالای عینک و شیشه‌‌هایش-این مسخره نیست که آدم باید هم پول عینک بدهد هم شیشه؟تازگی هم می‌گند تلق فشرده یا هر عن دیگه‌ای که اسمشه- نمی‌دادم، با کمی پیشه کردن صبر و سوزاندن ایمان، تقوا و عمل صالح می‌توانستم چشمم را عمل کنم. حالا گیرم که سی سال بعد قرار باشد چشمم کتمه شود. به درک. این را ژاپنی‌ها می‌گویند که خودشان این عمل را اختراع کردند. چرا باید به حرف آن‌ها اعتماد کنیم، آن‌ها کسانی هستند که حتی بر اثر زلزله هم نمی‌میرند. عینک، تمام جوانی‌م به گذاشتن این دسته خر روی صورتم گذشت. مردم می‌گفتند عینکت را بردار. بعد راجع به این‌که عینک بهم می‌آید نظر می‌دادند. این یعنی همان بهتر که عینک بزنم. یا می‌گفتند بی عینک بهتری. که در این حالت هم باز باید عینک بزنم. پولم چرا بی‌خودی سر عینک تمام شد؟ چون عینکم شکسته بود -برای بار بیست و سوم دارم می‌گمش-و مادرم با انتخاب عینک‌سازی غلط -به عنوان تعمیرگاه-  موجبات ریده شدن ِ هر چه بیشتر توش را، فراهم آورده بود. مجبور شدم اولِ این ماه عینک بخرم. چهار پنج ماه این عینکه را تحمل کردم. چسب خوردگی‌اش را، و میخی که در وسطش زندگی می‌کند. میخی که در حقیقت وسط یک پلاستیک شفاف-کائوچوی شما انتلکت‌ها- زندگی می‌کند و برای این‌که معلوم نشود با لاک قهوه‌‌ای همکارم مجبور شدم بین دو شیشه‌اش را رنگ کنم.  از لای جای جوش خورن دو شکستگی هم یک مایعی بیرون می‌آمد که باعث می‌شد وسط ابروهایم جوش بزند تا ارادتمند به هند به نظر برسم -اگر دو تیکه پلاستیک جای جوش، بهم تبخال تناسلی خورده بودند چی؟هیچی، وسط چشمم تب خال تناسلی هم داشتم، چقدر کس گفتم لا ینقطع- دیگر تحمل چنین عینکی برای صورت همچون هلویم ممکن نبود. به خودم گفتم می‌روم یک عینک دیگر می‌خرم. دندم نرم. چشمم کور. می‌خواستم عینکی نشوم. می‌خواستم به دنیا نیایم. می‌خواستم درس بخوانم تا مهندس بشوم تا مجبور نباشم توضیح بدهم شغلم چیست و آینده‌ام قرار است چی بشود. چشم مردم به عقلشان -و اکثراً به تخم من- است. نمی‌توانستم توی هر جلسه‌ای -کاری / کیری-با یک عینک شکسته بروم. چرا من همیشه باید مشکل عینک داشته باشم؟ هان؟  چون میلیون‌ها نفر دیگر هم همین مشکل را دارند؟ خب چرا آن‌ها هم باید این مشکل را داشته باشند؟ هان؟ بنابراین همان‌گونه که در شکل ملاحظه می‌کنید، فرضیه‌ی وجود خدا در اینجا باطل شده و تبدیل به مفت‌ترین کُسی می‌شود که تا به حال وجود داشته.

کت. اولین چیزی که با شنیدن کلمه‌ی کت به ذهنم می‌رسد این است که شستم را بچسبانم به سقم و بگویم کت. دومین چیز هم یکی از دوستانم است که چهار سال است ندیدمش و احتمالاً هم نخواهم دیدش دیگر هیچ وقت، قبل از آن انتخابات ِ کیری رفت فرانسه -عقل کرد – و بعد دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد -بیشتر عقل کرد – و یک زنگ هم نزد -نقل از اولترا عقل کردن تالیف زار نقربانی- مگر وقتی که نعمت مرد -که آن هم مرا از خواب بیدار کرد و حرف نمی‌زد بلکه گریه می‌کرد و چون من خودم  در آن یکی دو روز به اندازه‌ی کافی و مثل کسی که دلش شکسته و تازه از زشتی کار ِ دنیا خبردار شده گریه‌زاری کرده بودم، خیلی بی‌حوصله برخورد کردم. اسمش هم حسام حسامی بود، فامیل مجید مجیدی می‌شد. بامزگی می‌کنم. او کت می‌پوشید و هم خیلی کت ِ تک می‌خرید. کارمند بود. من هنوز کارمند نشده بودم و سرم به کتاب‌فروشی کردن گرم بود و دنیایم کوچک و افقم روشن بود. البته، کیر تو افق.

می‌شد با لباس‌های معمولی رفت و کتاب فروخت، کسی اعتراضی نمی‌کرد. آقا شما چرا کت تنت نیست؟ بده اون کتابو به من. بعد کتاب را می‌انداخت زیر پاش، می‌پرید روش و در حین پرش هم زل می‌زد به من و می‌‌توانست حین پرش بگوید مگه نگفته بودم کت بپوش هان؟ مگه با تو نیستم هان؟ بعد از این‌که حسابی می‌پرید و خسته می‌شد می‌گفت حالا واستا، حالا واستا هنوز تموم نشده. آلتش را در می‌آورد و می‌شاشید به کتابی که با کفش رویش پریده بود. ریدم به کتابفروشی‌ای که کتاب‌فروشش کت نمی‌پوشد. شما که شاشیدید دوست عزیز. نترس، دفعه‌ بعد می‌رینم. وضع این نبود. الان هم وضع همانی است که بود. یعنی به هر حال شرکت خصوصی است و لازم نیست حرکت خاصی بزنم. جین می‌پوشم، اما از آن‌هایی هم نیستم که با شلوار جین بروند عروسی. دوست ندارم و نمی‌پسندم و هر کسی را هم که ببینم این‌طوری پا می‌شود می‌رود عروسی و تر می‌زند به جلوه‌ی بصری جشن مردم را با شات‌گان هدشاتش -همان هلاکت در زبان دوستدارانولایت- می‌کنم. البته لحظاتی قبل از این‌که سرانجام کت و شلوارم را قرض کنم به این نتیجه رسیدم که شاید ایده‌ی شلوار جین خیلی هم بد نیست و شاید آن‌هایی که شلوار جین پوشیده‌اند و با آل استار و امثالهم جشن را مزین کرده بودند هم مثل من بی‌پول و ناچار بوده‌اند و نه صرفاً کژسلیقه.

«بی‌پول بودن خجالت ندارد». پدرم می‌گوید دزدی کردن است که خجالت دارد. پدرم هم که خب حرف‌های قشنگ می‌زند، به دلم دارد چنگ می‌زند.

آسمان‌ والیومی

دیگر قصد ندارم بجنگم که ببرم.

نه به این دلیل که از جنگیدن بدم بیاید، و نه به این دلیل که از بردن بدم بیاید. از قصد کردن بدم می‌آید. دوست داشتم پدر و مادرم قدرت داشتند. هیچ کس یک آدم ناراحت را نمی‌خواهد. اما خانواده در این مورد یک استثنا به شمار می‌رود برای همین پدرم بهم نزدیک می‌شود و با دست‌های خشک و پیرش شانه‌ام را می‌گیرد و می‌گوید آیا کمکی از دستش بر می‌آید. به نظرش من بیش از حد شبیه جوهر انغوزه شده‌ام. آیا ایدز گرفته‌ام که انقدر ناراحتم؟ نه پدر از دست تو کمکی بر نمی‌آید و من هم ایدز نگرفته‌ام. اما شاید بتوانم کمکت کنم. چیزی شده؟ کاری کردی؟ سر کار دعوا کردی؟ با دوست دخترت دعوا کردی؟ نه من با کسی دعوا نمی‌کنم پدر. پول داری؟ پول ندارم نه. الان که می‌خواهی بروی بیرون پول نداری؟ یا کلاً پول نداری؟ هم الان ندارم و هم کلاً. پدرم نمی‌تواند کمکی کند. چون خودش هم هیچ پولی ندارد، نه الان و نه در کل. دو هفته پیش سر میز ناهار خالی بست که ورزش می‌کند و باعث شد من و مادرم بخندیم و از او بخواهیم بس کند. من بهش یاد آوری کردم که از سال هشتاد و پنج دیگر هیچ کاری نکرده که بشود رویش اسمی گذاشت، علی‌الخصوص ورزش. گفت من پا دوچرخه نمی‌روم؟ گفتم در این خانه هیچ‌کس پادوچرخه نمی‌رود علی‌الخصوص تو. گفت پس کوری. گفتم آره کورم. گفت اگر بروم بهم چی می‌دهی؟ گفتم پنج تا پا دوچرخه هم بروی بهت ده هزار تومن می‌دهم. گفت ده هزار تومن؟!!!؟ پدرم تا مدت‌ها این دو اسکناس جدید یعنی پنج هزار تومنی و ده هزار تومنی را با تراول اشتباه می‌گرفت. او خیلی وقت است با پول سر و کار نداشته.

از سر میز بلند شد. میزی که قبلاً رویش ورق بازی می‌شد و مردهای سیبیل دار زمین و خانه‌هایشان را پشتش می‌باختند به هم. از من خواست باهاش بروم. برا ی همین بلند شدم. و توی راهرو پشتش قرار گرفتم. به آرامی رفت توی اتاقش من هم پیچیدم. گفت نگاه کن.  دراز کشید و پادوچرخه زد. با چشمانش که عینکش بهش بود بهم زل زد و با دهانش که دندانی درش نبود تا بیست شمرد، و بهم گفت باز هم برم؟ گفتم نه لازم نیست. من یک بازنده‌ی خوار و خفیف بودم. گفت پول را بده بیاد. دادم رفت. عصرش می‌خواستم بنزین بزنم و فقط دو هزار تومن توی کیفم بود. می‌توانستم برم بانک و از هشتاد تومنی که توی حسابم بود پول بردارم. اما دلم نمی‌آمد. چون زندگی خرج دارد. و تا ته برج هم مدیدی باقی مانده بود. اما رفتم سر دراور پدرمادرم. کشوی کوچک پدرم در بالاترین طبقه را کشیدم بیرون. دیدم اسکناسه چسبیده به چوب کشو. قبلاً که پول داشت هم پول‌ها را توی یک پاکت می‌گذاشت و همان جا قرار می‌داد. پدرم خواب بود. اسکناس را بدون احساس گناه کردن و دراماتیک شدن برداشتم. کشویش همیشه بوی خوبی می‌دهد، به خاطر ازدحام لباس‌های زیر و جوراب که با پودر شسته شده‌اند. کشوی پدرم کلاً جای جالبی بود و هست. هست چون چند وقت پیش که فهمیده بودم شورتی که می‌خواستم دانه‌ای پنجاه هزار تومن شده تصمیم گرفتم دیگر هرگز شورت نخرم. قبل از این‌که پدرم چاق شود، خواهرش از آمریکای جنایتخوار به اندازه‌ی کافی برایش شورت سفید و جوراب حوله‌ای فرستاده بود. شاید سایز جوراب های آدم‌های چاق و لاغر با هم فرق نداشته باشد، اما سایزشورتشان قطعا فرق خواهد داشت. رفته بودم سر کشوش و دست انداخته بودم تا از لا به لای لا‌یه‌های بسیار فشرده‌ی لباس‌های هرگز نپپوشیده شده توسط پدرم برسم به چیزی که دنبالش بودم.

دستم خورد به یک کیسه. کیسه را کشیدم بیرون یک کیسه‌ی سیاه بود. فکر کردم لابد باید تویش قرص باشد. اما قرص نبود، بازش کردم. کاندوم بود. اما کاندوم‌ها سفت سفت شده بودند. طرح جلد آن‌ها به سادگی کاندوم‌های امروزی نبود. این یعنی پدر و مادرم قرن‌ها است که با هم -و البته کسان دیگری- نمی‌خوابند. ممکن بود از دیدن ان پنج شش عدد کاندوم تاریخ گذشته‌ی متعلق به عصر انقراض سلسله‌ی پهلوی گریه‌ام بگیرد. کیسه را سر جایش گذاشتم. و دنبال شورت‌ها گشتم. یک جان هنری  و دو تا هینس برداشتم.

بعداً به پدرم گفتم پولی که بهت باخته بودم را بنزین زدم بعدش گفت تو گه خوردی ولی بعدش پرسید کدام پول؟ و بعدش که توضیح دادم کدام پول گفت خوب کردی.

سه‌پرده / یا چگونه یاد گرفتم سایه نداشته باشم ولی خایه چرا/ یا به یاد آر زمانی که جوان و ببر بودی اما به یاد آر که حالا الماس خوش تراش تخمی ای هستی

تاریخچه‌ی خشونت چیست و چرا؟

در دوران راهنمایی من سرویسی بودم-دهن‌سرویسی- در دوران دبیرستان من تاکسی‌ای بودم و در دوران دبستان من یک مسیری را از سر بلوار پیاده می‌رفتم پایین تا برسم به نصرت پیام آوران، پدرم آن‌جا ساختمان ساختنش را لفت می‌داد. بعد دو تایی با هم بر می‌گشتیم خانه. در دوران راهنمایی من سرویسی بودم. یک مینی بوس آبی رنگ بود که می‌آمد بچه‌های گیشا را از سر کوچه‌هایشان جمع می‌کرد. کوچه‌ی ما چهلم بود، اما من سر سی و هشتم می‌ایستادم چون حاجی که راننده‌ی سرویس بود می‌گفت مینی‌بوسش نمی‌کشد  و شیب بین سی و هشتم و چهلم بدجوری تند می‌شود. حاجی مثل بقیه‌ی ایرانی‌ها بود، دست ِ کم از نظر ظاهر. کچل بود و سیبیل داشت و موهایش خاکستری بودند. خودش می‌گفت به من بگویید حاجی. روی چوب‌هایی که جلوی پنجره‌ها می‌گذاشت حساس بود. این چوب‌ها در حقیقت ضامن پنجره بودند. اما ما که بچه‌های پدرسگی بودیم به ضامن پنجره‌ها و کف مطالبات حاجی کمترین اهمیتی نمی‌دادیم. حاجی رابطه‌ی خوبی با من داشت چون من خیلی مودب بودم. چقدر؟ خب می‌توانم بگویم اگر پیراهن مردانه می‌پوشیدم، آن را می‌دادم توی شلوارم، انقدر. می‌توانستیم با آن چوب‌ها شمشیر بازی کنیم. حاجی از این‌که به چوب‌هایش دست بزنیم عصبی می‌شد. می‌گفت انقدر چوب تو کون هم نکنید. دِهه. البته کسی واقعاً چوب را در کون دیگری نمی‌کرد. و حاجی هم از لفظ آستین به جای کون استفاده می‌کرد. زمستان‌ها پایین دنده‌ی ماشین یک پیک‌نیکی می‌گذاشت که گرم شود. درست مثل سگ، هر کس در سرویس جا داشت، البته ترجیح همه‌ی ما عقب اتوبوس بود. ولی وقتی خیلی سرد بود همه نزدیک به پیک‌نیکی می‌نشستند و یک مثلاً حلقه‌‌ای دور مثلاً آتش شکل می‌گرفت. یک روز زمستانی من تحت تاثیر حرف‌های توی خانه وقتی آن جلو نشسته بودم، خواسته بودم توی جمع خودی نشان دهم و بگویم من هم بلدم و گفته بودم گردن هاشمی را نمی‌شود با تبر زد. حاجی گفته بود بچه مواظب باش. این چه حرفیه می‌زنی؟ مرا ترساند. گفت سرم را به باد می‌دهم. من ازش خواهش کردم که به کسی در مورد این‌که من به گردن هاشمی توهین کرده‌ام چیزی نگوید. اصلاً بگوید می‌شود با تبر زد. گفت خاطرم جمع باشد اما دیگر این حرف‌ها را جایی نزنم.

حاجی با سین بد بود. سین در مدرسه آدم منفوری بود و در محله هم به همان اندازه آدم منفوری بود. و هر چقدر هم توی فوتبال تلاش می‌کرد از حجم نفرت جمعی چیزی کم نمی‌شد. قدش کوتاه بود و بی تربیت بود، به موهایش هم ژل می‌زد، درست مثل بقیه‌ی ما. تن صدا و لحن حرف زدنش کفر آدم را در می‌آورد و پرواز می‌داد. خیلی راحت از الفاظ کس و کیر استفاده می‌کرد. که در محیط پاستوریزه‌ی مدرسه و در محیط صمیمانه‌ی محله فقط او را منفورتر جلوه می‌داد. اما حاجی سر این چیزها باهاش بد نبود به خاطر این باهاش بد بود که یک پسر دبیرستانی او را روی پای خود می‌نشاند. چون مدرسه‌ی ما دبیرستان هم داشت و بعضی از دبیرستانی‌ها از سرویس استفاده می‌کردند. سین را توی مدرسه بَبُل صدا می‌زدند. وقتی از کوچه‌ی رو به رویی به محله‌ی ما آمدند او سعی کرد جوری رفتار کند که انگار بَبُل تکه‌کلامی است که او خودش اختراع کرده و برای تحقیر مردم آن را به کار می‌برد. پروژه‌اش شکست نخورد هر چند من آن‌جا بودم که روشنگری کنم، جز به دو نفر چیزی در این زمینه نگفتم. گفتن یا نگفتنم هم تاثیری در منفورتر شدن یا نشدنش نداشت. رابطه‌ی سین با من اوایل، خیلی بد نبود. من کاری به کارش نداشتم و اصلاً چرا باید می‌داشتم؟ من دانش آموزی بودم که با همه خوب بودن و مهم‌تر از آن خوب ماندن را بلد شده بود.  تا اینکه بعداً قدم بلند شد و شلوارم کوتاه شد. مادرم شلوارهایمان را که کوتاه می‌کرد نمی‌برید بلکه موقتی تا و کوک می‌زد و اگر قدمان بلند می‌شد از شلوار نو خبری نبود، بلکه کوک‌ها را باز می‌کرد. شلوار بلند و مشکل حل می‌شد. با این حال خط‌هایی روی شلوار و آن پایین نزدیک دم پا باقی می‌ماند که خبر از سرّ درون می‌داد. یک بار سین انقدر به شلوار من خندید که دوست داشتم از روی زمین سنگ ور دارم و بکوبم روی کله‌ش. و اگر نمرد انقدر گلویش را فشار دهم تا صدایش را برای همیشه ببرد. سین علاوه بر اینکه شلوارم را مسخره می‌کرد، من را کُسرا هم صدا می‌زد. سین که یک خایه مال عوضی بود، بعداً مخ ساغر را هم زد و من قسم خوردم که درآینده انقدر انتقام همه ی این بدبختی‌ها را ازش بگیرم که مجبور شود تهران را ترک کند. اما نگرفتم، چون بزرگ شدم.

سه تا ازهم‌مدرسه‌ای‌های سرویس هم بچه‌ی سی و هفتم بودند و هیچ کدام با من در یک کلاس نبودند، یکی‌شان هم که بزرگتر بود هم که هیچی. چون مدرسه یک سیستم مریضی داشت. برداشته بودند  بچه‌های مردم را به خنگ، متوسط، باهوش دسته بندی کرده بودند. من توی باهوش‌ها بودم. البته در سال اول راهنمایی من در خنگ هاو متوسط ها  بودم و این نزدیک بود مادرم را دق بدهد. اما بعد از یکی دو ماه رفتم توی باهوش‌ها. که به همان اندازه‌ی خنگ‌ها و متوسط‌ها کیری بود. تا سال آخر راهنمایی دیگر هرگز به دسته‌‌ی پایین تر سقوط نکردم اما اگر سقوط می‌کردم هم مسئله‌ای نبود چون توی آن کلاس‌ها رفیق داشتم و برای من رفقا مهم‌ بودند، و بعد از رفقا هم برایم مهم این بود که جایم کنار بخاری نباشد که بپزم. همین. دو تا از آن سه بچه، با هم داداش بودند و پدرشان نخ و سوزن و دکمه می‌فروخت و دیگری هم  پسر بچه‌ی زردرو و نحیفی بود که سیگارهای باباش را می‌پیچاند و می‌کشید. اسم عجیبی داشت که نام یک بیماری در مایه‌های بواسیر بود. البته من آن موقع نمی‌دانستم که فامیلش در حقیقت اسم یک بیماری است که به کون مربوط است.  یک بار برای اینکه به ما نشان دهد سیگار چیز گهی است آن را توی یک لیوان آب انداخت تا سیاه شود. ولی آب‌ خیلی هم سیاه نشد. یک روز، دم در خانه‌ی خودشان پیاده نشدند با من پیاده شدند و آرام پشت سر من راه افتادند من که یک غریزه‌ی خیلی قوی در شنیدن بوی خیانت دارم از آن‌ها خداحافظی کردم و بر سرعت قدم‌هایم چی؟ افزودم. ولی آن‌ها هم به سرعت قدم‌هایشان چی؟ افزودند. وضع گهی بود. وقتی پیچیدم توی فرعی آن‌که فامیلش بواسیر طور بود و داداش کوچیکه من را گرفتند تا برادر بزرگتره با مشت بکوبد به شکمم. من اسیر دست این لانتوری‌ها شدم. مسئله این بود که اصلاً نمی‌دانستم آن‌ها از من چی می‌خواستند. و آن‌ها هم دلیلی نمی‌دیدند چیزی بگویند. فقط گرفته بودندم. و به نحو ترسناکی نه حرف می‌زدند نه داد می‌کشیدند ولی من به نحو ترسناکی هم حرف می‌زدم و هم داد می‌کشیدم. سین هم با آن‌ها بود اما در جنایتشان شرکت نکرد، کمکی هم به من نکرد. خایه‌مال عوضی خداحافظی کرد و رفت. اگر در آن سن آنقدر مودب نبودم حتماً این را بهش می‌گفتم. در آن سن نامرد معادلی بود که برای خایه‌مال عوضی به کار می‌رفت. عابرین فکر می‌کردند ما دوستیم و داریم بازی می‌کنیم اما چیزی در این بازی اشکال داشت و آن این بود که این یک بازی نبود. این دقیقاً یک دعوا بود.

بله درست است که من ضعیف بودم، اما در عین حال چقر و سرعتی -و روشنیده و خفن- هم بودم. به هر حال من قهرمان این قصه هستم حتی اگر نشود بهش گفت قصه. یک دستم را آزاد کردم چون فامیل بواسیری مثل مفنگی ها بود. داداش کوچیکه هم بر اثر تقلاهای من کنترلش را از دست داد و دست دومم آزاد شد. داداش بزرگه هم فس ِ فس بود آمد بگیردم، در حقیقت آمد تا یقه‌ام را بگیرد، اما من قبلش دستم را ول دادم که تبدیل شد به چیزی بین کشیده و چنگ، محصول ِ دستم خورد توی صورتش. صورتش را گرفت و گفت آخ. خیلی زود سرعت گرفتم و به جای این‌که برم سمت خانه -چون همین کم مانده بود که این اراذل خانه‌مان را هم یاد بگیرند- از زمین خالی‌ای که بین خانه‌ها قرار داشت و می‌خورد به پارک جنگلی که الان اتوبان حکیم است رفتم بالا، یک تپه‌ی کوچکی بود که اگر دوست داشتید می‌توایند تپک صدایش کنید. از پشت تپک نگاه کردم . رسیدند. برای چی می‌خواستند من را بزنند؟ من حتی پول نداشتم به آن‌ها بدهم. چون ما از آن خانواده‌هایی نبودیم که پولمان را صرف بوفه کنیم. ما از سیب و تکتک به عنوان تغذیه استفاده می‌کردیم. دوست داشتم گریه کنم. اما بیشتر از آن دوست داشتم نفس نفس بزنم. کمی این طرف آن طرف را نگاه کردند و بعدش رفتند. فرداش هم توی سرویس دیدمشان اما سلام علیک نکردم، آن‌ها هم نه سلام علیک کردند و نه دیگر سعی کردند بزنندم. صورت داداش بزرگه درست دم لبش زخم بود، و بتادین زده بود. اثر ِ هنری ِ من بود. هرگز نرفتم بپرسم چی شده بود که با مشت گذاشتند توی دلم و تصمیم داشتند دومی را هم بزنند و بعد هم لابد سومی. به هر حال.

قضیه‌ی چوب تو کون ِ هندونه چیست؟

قضیه‌ای در کار نیست. ما بچه‌ی ریغوی لاغرمردنی‌ای  بودیم. هم لاغرمردنی هم ضعیف، هم از این‌ها که تپ و تپ اسهال می‌شوند و عرنوازی می‌کنند البته این مورد خوب ِ آخر را تا سال چهارم زندگانی داشتیم فقط. و در این جامعه‌ی ضعیف کشی خطر مردن ما هم وجود داشت. به خصوص مادرمان خیلی غصه می‌خورد که ما ضعیف هستیم و حقمان را می‌خوردند. حالا مثلاً خوردن حق ما چی بوده؟ هیچی،  مثلاً بچه‌ی دوستش وقتی در قنداق بودیم و کنار هم رد یک گهواره طاق باز کرده بودیم، ما را گاز می‌گرفته و ما دنبال تلافی نبودیم که فوری ما هم گاز بگیریم، بلکه بغض می‌کردیم. خب ما بچه‌ی صلح طلبی بودیم. حالا آن بچه ی گاز بگیر یک گهی خورد، ما که نباید اندازه ی او عمله باشیم. ولی این سر دل مادر ما مانده بود. و تا همین الان هم از این به عنوان این که ما آدم ضعیفی بودیم یاد می‌کند. و این‌که او باعث شد با کلاس کاراته قوی شویم. چرا به جای من می‌گویم ما؟ مگر من چند نفرم؟

بله، این سر دل مادرم مانده بود. اما گذر زمان این قضیه را درست نکرد. برای مادرم تعریف کردم که چند نفر می‌خواستند بزنندم و من با شجاعت فرار کرده ام  -این که صورت یکی‌شان را هم لت و پار کردم را نگفتم- و آن‌ها هر چه دویدند به گردم هم نرسیده‌اند. مادرم ناراحت شد. چون در رفتن که برازنده نبود. لت و پار کردن هم همین‌طور، می‌دانستم اگر این را بگویم به وحشی گری متهمم می‌کند. لابد به مدرسه آمدن و آبروریزی برازنده بود؟ او می‌خواست این کار را بکند. اما من مانعش شدم و گفتم اگر این کار را بکند من باید یک عمر با سرافکندگی در مدرسه نفس بکشم. و هر چه اعتبار جمع کرده بودم فرو می‌ریخت، شاید هم واقعاً فرو نمی‌ریخت ولی به نظر من که می‌ریخت. تابستان همان سال اسمم را کاراته نوشت. فکر می‌کرد کاراته باعث می‌شود مردم کمتر بخواهند بزنندم.

روزهای فرد مخصوص کاراته بود، روزهای زوج مخصوص شنا. محلش هم باشگاه انقلاب بود. پدرم با عمو ایرج قدم می‌زدند تا کلاس ما تمام شود، در حاشیه‌ی زمین‌های گلف. در جاده‌ تن‌درستی، الان که از سئول رد می‌شوم حواسم هست که آن تو خیلی عوض شده. علاقه‌ای هم ندارم برم ببینم چه‌قدر عوض شده، حتماً گه تر شده. بستنی کاله کاکائویی می‌خوردند و معتقد بودند بعد از انقلاب ریدند تو این باشگاه و اولین ریدمان هم این بوده که اسم باشگاه را به انقلاب عوض کردند. خب نمی‌شده که بگذارند اسمش همان قبلی بماند. می‌شده؟ این انتقاد وارد نیست. تازه اسم قبلی کم از این‌یکی ندارد ، به این گهی نیست ولی باز هم گه است.

توی کاراته بیشتر از هر چیزی سعی می‌کردند به ما صبور بودن را آموزش دهند. بدین صورت که با پای برهنه روی آسفالت آفتاب خورده راهمان می‌بردند، کفش به دست یا به گردن. تمرینات سنسی -که من چون خیلی مثلث هستم به اوضاع می‌گویم سنسی ولی شما می‌توانید بگویید استاد- شاید از سادیسمش نشات می‌گرفت، ولی خب به من احساس فرانکی بودن دست می‌داد. شنا رفتن روی مچ، و ضربه خوردن با چوب به شکم با حال بود.  فکر میکردم بعداً خیلی پلنگ خواهم شد. خیلی خوب امتیاز می‌گرفتم این باعث می‌شد رقیبانم محکم تر بزنند. به نظر می‌رسید هر چی وحشی و ازگل و سادیست است به سمت کاراته سرازیر شده بود. انقدر خوب امتیاز می‌گرفتم که سومین سنسی‌ای که داشتم گفت تو برای تیم ملی خوبی. اتفاقاً تست هم دادم برای تیم ملی ولی آسمم جلویم را گرفت کرد تو پشتم. سه سال کاراته کار کردن و هیچ کی نشدن و هیچ کمربند مهمی هم نگرفتن باعث شد فقط ساق پام کلفت شود، این احتمالاً به خاطر یوکوگری‌ها و ماواشی‌گری‌ها بود. هر چی بود موجب تعجب همه شده بود. کلاً پایین تنه‌ام عوض شده بود. و وقتی آن را نگاه می‌کردم به جا نمی‌آوردم. وقتی برای بار اول در اصفهان دانشجو شدم هم این مشهود بود. و وقتی برای بار دوم در تهران دانشجو شدم هم این مشهود بود. خودم هم می‌خواستم بالاتنه‌ام مثل پایین تنه‌ام بشود، و ابداً هم فکر نکردم باید ورزش کنم چون ورزش آدم را خسته می‌کرد و البته هنوز هم می‌کند. و ما خودمان نزده می‌رقصیم. اما شروع کردم به غذا خوردن، خوردن فقط باعث شد تا شکم بیاورم و کونم هم گنده شود، اما در عوض پاهایم لاغر به نظر می‌رسیدند. پدرم می‌گفت تو چرا هیکلت این‌طوری شد؟ انگار چوب کرده‌اند تو کون هندونه.

خوش هیکل واقعی همت بود و باکری

یک سری فکر کردند لابد معتاد شدم که نه کیلو لاغر شدم. یک سری حدس زدند لابد به خاطر این است که بهم خوردن رابطه‌ی طولانی و استقامتی‌م با دوست دخترم باعث شده وزن کم کنم. اما واقعیت این است که از حجم غذام کم کردم، ناهار کم، شام هیچی. شکمم از بین رفت و حالا اگر کسی به دورهم‌استخری -پولپارتی- بگیرد اصلاً به شکمم فکر نمی‌کنم. دیگر نمی‌شود بهم گفت چوب کرده‌اند تو کون هندوانه . روند لاغری برای من خیلی جدی نبود من فقط می‌خواستم کسی بهم نگوید شکم داری. چون خصوصیات منفی ظاهری دیگری هم دارم و نمی‌خواستم یک پک کامل باشم. و بله من به ظواهر امر اهمیت می‌دهم چون یک قدیس لعنتی نیستم. و به نظرم نخوردن ساده ترین کار است. بدی این قضیه این است که شلوارهام همگی گشاد شده بودند. من یک سلیقه‌ای از قدیم و از زمان لاغری داشتم که شلوارهایم لوله‌تفنگی باشند که گاوکان گاوران! بودن این را از سرم انداخته بود، به سنت قبلی‌م برگشتم. متاسفانه هر روز صبح زود می‌روم سر کار و شب هم تا دیر می‌مانم سر کار، که پدرم توی ترافیک در نیاید بلکه برود تو. و هیچ وقت مجالی برای خیاطی رفتن نیست. از مادرم خواهش کردم که صبح‌ها که می‌رود گیشا قدم بزند، مغازه ببیند، قبوض را بپردازد، گل بخرد، شال بخرد، ماهی بخرد، شلوار من را هم به خیاط بسپرد. البته من خودم یک خیاط سراغ داشتم. اما همه از او ناراضی هستند. به خصوص داداشم. داداشم می‌گوید یک شلوار سالم هم ندارد و این به خاطر علاقه‌ی بیش از حد ما به خیاطی است که  دوست دارد بشاشد توی شلوارهای مشتریانش. من ناراضی نبودم. یعنی با این‌که می‌رید توی شلوارهام ناراضی نبودم. صد در صد شلوار‌هایی که می‌خرم باید کوتاه شوند، چون قد من استاندارد نیست. خیاط من چشم‌هایش چپ است و همیشه یک پاچه از آن یکی دو سانت کوتاه تر می‌شود، البته مطمئن نیستم این به چپ بودنش مربوط شود.

شب که آمدم خانه دیدم همه‌ی شلوارهایم توی کیسه هستند. از مادرم پرسیدم درست کرد؟ گفت که بله، گفت که سی و نه تومن پول تنگ و گشاد شدن شلوارها و تیکه‌ زدن به شلوار داداشم شده و ازم خواست تا بروم معجزه‌ای که با خشتک شلوار داداشم کرده بودند را ببینم. اما نرفتم و ترجیح دادم شلوارهای خودم را بپوشم، تنگی کمر همه‌شان راضی کننده بود. تنگی پاچه‌ی همه‌شان هم خوب بود. اما یکی از شلوار جین‌هایم، ساق پایش بیش از حد تنگ شده بود. گفتم مامان زده خراب کرده. گفت نزده خراب کرده. گفتم بابا چرا زده خراب کرده نیگاه، ایناهاش. نیگاه. شلواره خِرِ ساقم را گرفته بود. گفت خب این ساق پات از آن یکی ساق پات کلفت تر است بچه جون. گفتم یعنی می‌گی من ناقصم؟ گفت نه همه ممکنه این طوری بشند. این ساق پام می‌تواند خیلی سفت بشود، مثل بازوهای آرنولد، سفت و گولّه. رفتم با شورت جلوی آینه واستادم. احساس کردم-یعنی به چشم مسلح به عینکم دیدم- یکی از ساق‌هایم از آن یکی کلفت‌تر است. داداشم هم شوهر آهو خانم خواندنش را متوقف کرد و دید و تصدیق کرد. بعد رفتم جلوی پدرم و پدرم ازم خواست بروم یک چیزی تنم کنم. گفتم الان می‌روم ولی ببیند کدام ساقم کلفت‌تر است؟ پدرم ساق اشتباه را گفت. بعد از مادرم پرسیدم و او ساق درست را گفت. و گفت از بس که غذا می‌خورم و الکی می‌گویم شام نمی‌خورم. و فکر کرده‌ام پنج تا شنا می‌روم شاخ غول شکانده‌ام؟ باید ورزش ِ پا کنم. بسم الله. ورزش پا دیگر چیست مادر ِ من؟ گفتم مامان این همه‌ش ماهیچه‌ست دیگر آب نمی‌شود. گفت اصلاً تو پر خوری. می‌آیی خانه می‌ری سر یخچال. خب چون من دوازده ناهار می‌خورم،ناهار ِ ناچیز، و بعد تا هفت شب یه تِک کار می‌کنم، کار با کامپیوتر آدم را گشنه می‌‌کند. گفت، باشد، تو می‌لرزی از گرسنگی و بچه بودی هم همین طوری بودی و وقتی اسهال می‌شدی و کوچولو بودی هم گرسنگی بهت فشار می‌آورد می‌لرزیدی. دکتر گفته بود چیزی بهش نده، اما تو در بغل من همه‌ش می‌گفته دِدِ مِ مِ. به حالت دو نقطه خط نگاهش کردم، گفتم مامان من شب‌ها شام نمی‌خورم و پای من ورزیده است نه چاق. گفت تو هم که عاشق حرف ِ خودتی. به این نتیجه رسیدم که یک حرف زدن بی فایده است و دو مرگ بر ماواشی گری، با این حال شلوار به آن نفیسی را نمی‌شود نپوشید. کون لقش و کون لق هر کی به پاهام نگاه کرد و گفت این پات از آن پات کلفت‌تر است.

فائق بیا

مادرم همه‌ی اربعین ها را شله‌زرد می‌پزد و اربعین امسال را هم شله زرد پخت.  ما خیلی خانواده‌ی با ایمانی هستیم. از صبح که پا شد دو تا قابلمه‌‌ی سترگ  را روی دو شعله‌ی بزرگتر اجاق چهار شعله‌مان گذاشت و برای همین آن روز غذای نو نپخت و ما غذاهای روزهای گذشته را خوردیم که عبارت بودند از کباب تابه‌ای با یک امتیاز و عدس پلو با نه امتیاز. من از کباب تابه‌ای و خورشت کرفس بدم می‌آید. و دلیلی ندارد کلمه‌ی مقدس و تاریخی کباب  را در مورد این غذای من در آوردی سرهمبندی شده به کار ببرم. و دوست دارم آن را کوفت صدا کنم. من و مادرم عدس پلو خوردیم و پدرم که گوشت‌خوار است کباب تابه‌ای خورد. چه بد، دوست داشتم از کلمه‌ی کوفت در اینجا استفاده کنم. اما من به پدرم عشق می‌ورزم-و به مادرم بیشتر- و نمی‌توانم این کلمه را در اینجا به کار ببرم، پس هیچی. پس دیگر از عنوان کوفت در مورد کباب تابه‌ای وقتی که خانواده نشسته‌اند استفاده نخواهم کرد که جهان برای همگی ِ ما تبدیل به جایی بهتر شود.  دندان پدرم هم توی کاسه، در بالای یخچال قرار داشت. چون پدرم دندان ندارد. با این حال از همسرش می‌خواست برای او ته‌دیگ بکشد و اگر همسرش به او می‌گفت با کدام دندان ته‌دیگ را می‌خوری ؟ یه کم خوددار باش. می‌گفت به او مربوط نیست با کدام دندان و انقدر توی کارش دخالت نکنیم. البته من دیگر توی هیچ کاری دخالت نمی‌کنم. چون من نا امید تر از آنم که درگیر هرگونه مسئله‌ای، من‌جمله همین مسئله‌ی بغرنج و روزمره بشوم.

دندان پدرم به این دلیل توی کاسه‌ی حاوی داروی بالای یخچال است که لثه‌هایش زخم شده و دندان آزارش می‌دهد و این از مشقات پیری است، اگر نیست از مشقات چیست؟ پدرم رو به آسمان می‌گوید خدایا ما رو به چه روزی انداختی؟ اما جوابی نمی‌شنود چون خداوند یک لال است. داداشم خانه نبود اگر بود با پدرم دعوا راه می‌انداخت. چون کسی که هم دندان ندارد و هم لثه‌های زخم دارد برای چه باید ته‌دیگ بخورد؟ آن هم در کنار نوشابه. پدرم عاشق نوشابه است. به مادرم گفتم اگر بابا این شله زرد تو را هم می‌زد توی دلش می‌گفت نوشابه، نوشابه، نوشابه. چون تنها چیزی که می‌خواهد نوشابه است. اما پدرم گفت خفه شوم و اگر او هم می‌زد که نمی‌زند، فقط سلامتی می‌خواست برای مادرم برای من و برای برادرم، یعنی داداشم. مادرم از نوشابه برای کنترل پدرم و مقاصد حرف‌شنوی جویانه استفاده می‌کند. داداشم درست یک ربع قبل از اینکه بخواهیم غذایمان را زهر مار کنیم-بله-از خانه زد بیرون و هر بار بهش زنگ زدم که آیا برای ناهار بر می‌گردد یا نه جواب درستی نداد. و آخرش هم برنگشت. قبلش مادرم ازش خواست که برود شله‌زرد را هم بزند. داداشم گفت هم نمی‌زند چون اعتقادی ندارد. من هم اعتقادی نداشتم. اما من همیشه دو دل و شکاکم اگر مفهوم نذر واقعیت داشته باشد چی؟ اگر تخیلی نباشد و اگر همه‌ی کسانی که هم می‌زنند به نان و نوای مورد نظرشان برسند و من تنها باقی بمانم چی؟ و نگران هم بودم که نکند این یک کار دخترانه ای باشد؟ من گفتم اعتقادی ندارم مادر ِ من، اما با این‌حال رفتم پای اجاق و شروع کردم به هم زدن. و فکرم رفت سمت هر چیزی که دوست داشتم بهش برسم. فکر کردم این کار ابلهانه نیست؟ دخترانه چه‌طور؟ بعدش فکر کردم با این حال امتحانش ضرر ندارد. و حالا مثلاً چی می‌شود؟ کسی که نمی‌بیند، همت را بزن. مثل بچگی‌هام که روزه می‌گرفتم و با خدا کنار می‌آمدم که خوردن من را ندید بگیرد. مادرم که انگار فکرم را می‌خواند گفت نذر است. نذر فرق می‌کند. مردم می‌خورند. می‌خواستم بپرسم نذر با چی فرق می‌کند؟ اما نپرسیدم. لابد مادرم برای خودش اعتقاداتی داشت که به من مربوط نبود.

پدرم در تمامی مراحل پخت توی آشپزخانه کنار مادرم بود، نشسته بود پشت میز آشپزخانه و نظر می‌داد. آخرین نظرش این بود: شاشیدی تو زعفرونا، چه خبره آخه؟ مادرم ازش خواست از آشپزخانه بیرون برود و توی کاری که به او مربوط نیست هم دخالت نکند. بعد زا خدا خواست بهش صبر بدهد و. سه بار گفت خدا. و پدرم هم گفته بود باز بی‌تربیت شدی‌ها. مادرم گفته بود تو چرا از رو نمی‎ری، آقای تربیت؟ و پدرم گفته بود زعفرون الان چنده؟ و مادرم گفته بود تو اصلاً الان این‌جا چی کار داری؟ و چرا نمی‌ری روی کاناپه‌ت بخوابی؟ پا شو برو این‌جا وانستا ، نرین تو اعصاب من. من گفتم بابا چقدر بحث می‌کنید. چون اعصابم خورد بود. چون دست به هر کاری که زده‌م توش شکست خورده‌م و الان بیست و هشت سال و خورده‌ایم هست و به هیچ چیز نرسیده‌م، هنوز با والدینم زندگی می‌کنم، و کارمند هم هستم. و از کارمندی بدتر چیست؟ هیچی و….دیگر چی؟ بله، و چیزهای بیهوده راجع به موسیقی راک بلدم ولی بلد نیستم گیتار الکتریک بزنم و فکر می‌کنم نویسنده‌ام اما کتابی بیرون نداده‌ام و وقتی از خواب بلند می‌شوم اولین جممله‌ای که در زهنم نقش می‌بندد»گهش بگیرند است» و فکر می‌کنم خیلی دوست و رفیق دور و برم هستند اما نمی‌توانم با هیچ کدامشان حرف بزنم. چون آن‌ها فکر می‌کنند من بی خودی نک و نال می‌کنم و ننر هستم. برای همین یک وب سایتی پیدا کرده‌ام که می‌توانم به زبان انگلیسی باهاش درد ودل کنم. و او بعد از اینکه گرامر خاورمیانه‌ایم را لود کرد یک جوابی مبنی بر اینکه آرام باش و درست می‌شود بهم می‌دهد. البته نک و نال‌هایم به این چیزهایی که نوشتم مربوط نیست. اممم آن چیزی که نوشته نمی‌شود، اصل آن چیز است. ایده‌ی استفاده از این وبسایت وقتی به ذهنم رسید که روی گوشی دوستم یک اپلیکیشن دیدم و فکر کردم لابد همچین چیزی در عالم ماها که وسایل هوشمند نداریم هم باید باشد. همیشه چیز بدتری برای متوسط تر ها طراحی شده، خدا را شکر.

به شوخی شعر خواندم خودکشی شاید یه راهه، راهیه پر از کثافت. اما پدرم در کنه‌ ِ شوخی جدی‌ش را گرفت. پدرم گفت یعنی چی می‌خوام خودم رو بکشم خودم رو بکشم، تو استاد دانشگاه می‌شی. چشمم کف پات. و مادرم چیزی نگفت لابد چون فکر کرد من یک کُسی گفتم حالا، شوخی کرده‌م. پدرم فکر می‌کند هر کسی که فوق لیسانس بگیرد می‌تواند بعدش برود و استاد دانشگاه شود. کلاً خانواده‌ی پدریم، استاد دانشگاه دوست دارند و تنها دامادی که از سال چهل و دو دارند هم-یعنی شوهر عمه‌ام- او هم استاد دانشگاه بوده. حالا من که فوق لیسانس نگرفته‌ام من سر پایان نامه جمع کردن زاییده ام بیشتر به این دلیل که فکر می‌کنم جمع کردن پایان نامه چه فایده ای می‌تواند برای کسی و به خصوص خودم داشته باشد؟ اما همواره به خانواده اطمینان داده ام که در پروسه است. پدرم گفت هر وقت خواستی خودت را بکشی برو مگس کش را بیار من کمکت ‌‍می‌کنم.

یکی از همسایه ها نبود، پدرم گفت بهتر، خودمان می‌خوریم. مادرم گفت بسم‌الله.

بعد از ظهرش مادرم را بردم خانه‌ی افسرخانم این‌ها. کسی به دیدن افسرخانم این‌ها نمی‌رفت جز مادرم و یک پسر یهودی که چند وقت پیش به قتل رسید و او هم با بهرام دوست بود و بهش کامپیوتر یاد می‌داد و برایش «مثل پسر نداشته» بود. بهرام و افسر خواهر و برادرند و بالای ولنجک با هم زندگی می‌کنند و هر دو بالای شصت و پنج سالشان است. و هیچ وقت نه ازدواج کرده‌اند نه هیچی. و نه حتی قبل از این‌که پدر و مادرشان بمیرند سعی کرده بودند از آن‌ها مستقل شوند. فقط رفته‌اند لندن. آن‌ها ساعت معاشرتشان بعد از ناهار است اما چون پدر من بعد ناهار می‌خوابد سعی کرده‌اند در سال‌های اخیر مزاحم مان نشوند. افسرخانم با هر کی چپ افتاده یارو نابود شده و پسر یهودیه هم از این قاعده مستثنی نبوده. داشتم فکر می‌کردم عجب زندگی ِ وحشتناکی، مادرم می‌گوید روی همه‌ی وسایل خانه‌شان خاک نشسته. بهرام دوست صمیمی ِ پدرم  در جوانی است. وقتی همدیگر را بعد از سی سال پیدا کردند که پدرم برای من بستنی خریده بود و داشتیم از کوچه‌ی کنار پاساژ صفویه می‌رفتیم داخل که سوار ماشینمان بشویم. من دانش آموز لج در آر دوران راهنمایی بودم. یک مردی با عینک آفتابی و کت پوست و یک جاسوییچی که از سیم پیچ‌پیچکی ِ تلفن ساخته شده بود و زرد رنگ هم بود از کنارمان گذشت، پدرم برگشت به من گفت دیدی مرتیکه تو این گرما چی پوشیده بود؟ چون بهار و گرم بود. هنوز چند قدم بیشتر از کنار هم رد نشده بودیم که مرتیکه‌ی کت پوست دار برگشت گفت مهرداد؟ مهرداد که فکر کرده بود مرتیکه‌ی کت پوستی «مرتیکه» گفتن را شنیده احتمالاً دنبال راه فراری برای برون رفت از از آن وضعیت بغرنج و ناشناخته بود.
یک خاطره وسط گیومه: یک بار همین چند سال پیش که پدرم خوب راه میرفت و رانندگی میکرد و دنبال ما با دمپایی دور میز میدوید، با داداشم و من رفتیم توی بقالی، یک زنی جلویمان بود که هی با فروشنده لاس می‌زد و خریدهایش را بر نمی‌داشت ببرد. پدرم زیر لب گفته بود یا الله دیگه، جن‌ده!! زنه شنیده بود و برگشته بود گفته بود با منین آقا؟ و آقا برگشته بودند گفته بودند نه خیر، با پسرمم. و به داداشم اشاره کرده بودند. من آن لحظه خوشحال بودم که پدرم آن‌قدر با حال است که به من اشاره نکرده.

گیومه تمام.

بعد پدرم و بهرام همدیگر را شناخته بودند و از این‌که هر دو شورلت نوا داشتند و از این‌که انقدر حرف داشتند به هم بزنند ذوق کرده بودند. بهرام مرد خوش تیپی بود، اما پدرم می‌گفت الان بی‌ریخت شده است و در جوانی‌هایش شبیه آلن دلون بوده است. می‌گفت افسرخانم هم شبیه الیزابت تیلور بوده است و از همه‌ی ماها بزرگتر بوده ولی وقتی با ماها سلام علیک می‌کرده ما ها زبانمان بند می‌آمده. همان شب مادر و پدر و عموم شیک و پیک می‌کنند تا بروند خانه‌ی آن‌ها اما وقتی بر می‌گردند می‌فهمند که پیری، الیزابت تیلور را شکل حلیم بادنجان کرده. و پدرم می‌گفت بی‌خودی اسکارف زدیم خفه شدیم. و مادرم هم از بامزگی شوهرش خندیده بود.

همان‌طور که در شکل ملاحظه می‌کنید خستگی و کش هر دو در می‌روند.

عجب بدبختی‌ای. چون من توی یک آتلیه‌ی نوزده نفره کار می‌کنم، این‌جا جوری چیده شده که چهار نفر از رییس‌های آتلیه یعنی هشتاد درصد ِ رییس‌های آتلیه که معادل تقریباً بیست درصد جمعیت کل آتلیه هستند -چون یک رییس دیگر هم هست که آن سر است، نه این سر که من هستم-  پشت سر من قرار داشته باشند و همگی روی مانیتور من مثلث باشند؛ جدا از اینکه چرا باید بیست و پنجد در صد جمعیت آتلیه رییس داشته باشیم،  نمی‌توانم بنشینم  و بروم عکسی که دوست دارم را تماشا کنم تا خستگی‌م در برود و این‌ها.  از زاویه‌ای که روسا می‌بیینند به نظر نمی‌رسد که من استراحت کرده باشم، بلکه شبیه کسی هستم که اگر به مهمانی هم برود رمز اینترنت را از صاحبخانه می‌خواهد، جدا از این‌که به نظرشان چشم‌چَر هم خواهم رسید.

گربه را پیشت کرده و در را پیش می‌کنیم

دیروز سه ساعت توی راه بودم تا رسیدم منزل.  منزل؟ چه اسم مسخره و گناهکاری. منزل یعنی محل نزول؟ محل نشست؟ همان جا، برای من بیشتر شبیه محل گسست است پس می‌شه صداش زد مگسست یا نمی‌شه صداش زد و الان حالش خوش نیست و بهتره کاریش نداشته باشیم؟ من توی خانه راحت نیستم . اصلاً هم برای همین می‌خواهم مهاجرت کنم. آدمی که توی خانه راحت است مگر جاییش خل است مهاجرت کند؟
هیچ جای خلوتی نیست بتوانی حتی با تلفن راحت صحبت کنی. وقتی با تلفن صحبت میکنی ازت می‌خواهند با تلفن صحبت نکنی. حتی اگر تلفنِ نوعی، موبایل خودت باشد. پدرم می‌گوید موبایل سرطان زاست و وقتی می‌خوابم آن را زیر سرم نگذارم و وقتی هم بیدارم انقدر آن را به سمت سرم نگیرم. پس من چه‌طور از خواب بلند شوم؟ ما که خروس نداریم، برای همین باید موبایل را یک جایی نزدیکمان بگذاریم. اما چون تخت من طبقه دوم است و من پا تختی، دراور و امثالهم ندارم باید موبایلم را بگذارم زیر بالشم. این انتقادات خیلی، وارده نیستند. معمولاً در اینگونه مواقع جوری نگاهش می‌کنم که حرصش بگیرد و بگوید باز اینجوری نگاه کردا. چون بدش می‌آید من آن‌جوری نگاه کنم. تقریباً همه بدشان می‌آید من آن‌جوری نگاهشان کنم. اما آخر تلفن را باید به گوش نزدیک کرد و گوش هم چسبیده به سر پس گوشی به طور کاملاً غیر اتفاقی نزدیک سر قرار می‌گیرد، و نه مثلاً کون. و حالا اینکه چه امواجی ممکن است از طریق موبایل وارد مغز من بشوند برایم کمترین اهمیتی ندارند. دنیا دو روز است. که هر دو روزش هم کیری است و خوشحال کننده است که بدانیم زودتر تمام می‌شود. اگر پای تل، فحش بدهی میگویند فحش نده. یا بعدش می‌آیند و شماتت می‌کنند که این چه طرز صحبت کردن است و مگر من پدر و مادر ندارم که این طوری صحبت می‌کنم؟ اگر در حین مکالمه باشد، یه‌جوری میگویند تا طرف مقابل بشنود که تذکر گرفته ای. قبلاً وضعیت از این هم بغرنج تر بود و پدرم علاقه داشت وقتی تلفن صحبت میکنم بیاید رو به رویم و هر چهار ثانیه یک بار بپرسد کیه؟ کیه؟ او هیچ وقت این احتمال را نمی‌داد که ممکن است با من تماس گرفته باشند و بخواهند با من حرف بزنند. برای همین می‌گفت تلفن را بهش بدهم تا ببیند چه کسی است، انگار که من خودم مثلاً اینجوری باشم و نتانم بفهمم که چه کسی است. نتانم؟  بعداً که تلفن بی‌سیم اختراع شد و ما هم فوری یکی خریدیم، پدرم دنبالم راه می‌رفت و سمفونی کیه‌؟ کیه؟ را مون واک اجرا می‌کرد. من همیشه نگران بودم که اگر با تلفن بروم توی تختم و زیر پتو صحبت کنم-کاری که اگر نکرده‌ایدش آنرمال محسوب می‌شوید-، پدرم هم ممکن است دنبالم پاشود و بیاید. اما این اتفاق هیچ‌وقت نیافتاد. یا مثلاً مادرم وقتی مکالمات از ده دقیقه بیشتر شوند در نزدیکی شما و جوری که آن طرف خط حتماً بشنود از پول و قبض تلفن، یا از اخلاق بد تو، و از لباس‌هایت که توی هم گوله شده‌اند و انگار از دهن گاو در آمده‌اند یا اینکه توی حسابش پنجاه تومن دارد و دیگر بنا نیست آن پنجاه تومن را هم بدهد پول تلفن بلکه گذاشته برای ته ماه که بلکه شاید یکی پاش شکست آمد توی این خراب شده دو جور میوه بتانیم -بتانیم؟- بخریم بگذاریم جلوش که کوفت کند و این‌ها داد خواهد زد.
فقط تلفن نیست…خیلی چیزها هست. خانه، آن خانه‌ی ویران که به خاطر آجرهای دوده گرفته‌اش خجالت می‌کشم بگویم خانه‌امان آن‌جاست. اگر لباس خودت را روی زمین اتاق خودت بندازی ازت میخواهند تا لباست را از روی زمین اتاقت برداری و درون کشوی اتاقت بگذاری. یعنی اختیاری از خودت در مورد لباس خودت روی زمین اتاقت نداری. یا اگر داری قدر کس موش ریز است. همه‌ی این‌ها باعث می‌شود فکر کنم این خانه‌ی آن‌ها است نه من. ممکن است لوس به نظر برسم ولی همینی است که هست. سه ساعت، یعنی از پنج و بیست دقیقه تا دقیقاً هشت و نیم. چون باران آمده بود و اتفاقاً آقای قالیباف عنتر، که دوست دارد وقتی بزرگ شد رییس جمهور بشود هیچ فکری برای ترافیک نکرده و وقتی یک باران چسکی می‌بارد گه قضیه در می‌آید  و ابعاد چیزی که در ماتحت شهروند تهرانی فرو رفته عیان‌تر می‌گردد. معلوم می‌شود که واقعاً داری کجا زندگی می‌کنی و چرا. زندگی در ترافیک باعث می‌شود به گناهانی که کردم فکر کنم و فکر کنم چرا من قبل از این که ساکن تهران باشم، باید ساکن ترافیک باشم؟ در طول مسیر پنجاه و دو بار یک آهنگ را گوش دادم که نمی‌گویم اسمش چیست که خز نشود و سه بار هم دروغ تعطیل سهراب ام جی علیه السلام را گوش دادم که خز نمی‌شود. مگر من کجا به کی این‌طوری بد کردم که حالا باید به این شکل در ترافیک بمانم؟ و این آدم‌هایی که در تحمل کردن ترافیک با من سهیم هستند چی؟ آن‌ها چی کار کرده‌اند؟ و این طرز تفکر که اگر این اتفاق بد برای من افتاده پس لابد من بدی کرده‌ام قبلاً ، از کجا ریشه می‌گیرد؟ از مدرسه؟ اسلام؟ هردو؟ یا این یک چیز ذاتی و ذاتاً تخمی است؟
عموم زنگ زده بود و ازم خواسته بود تا من مادرم این‌ها را خودم به خانه‌ی خاله‌شهلا این‌ها ببرم، چون او می‌خواست دیرتر حرکت کند و نمی‌تواند. البته من از عموم انتظار نداشتم این کار را بکند. ولی مثل این‌که خودشان قرار مدارهایی گذاشته بودند. یکی چیزی که هست این است که پدر من با آژانس اصلا ً مشکل دارد. تا صحبت آژانس می‌شود می‌گوید آخر خدا را خوش می‌یاد ما این همه پول آژانس بدیم؟ نه خدا را خوش نمی‌یاد برای همین تو که پسر من هستی باید به گای ِ سگ بروی و دویست کیلومتر را از فرمانیه بکوبی بیایی این‌جا و ما را برداری ببری خانه‌ی دخترخاله‌ی همسن و سالم در اوین. همان کسی که در طول بیست و هشت سال زندگی ای که داشتی، بیست سالش را با هم قهر بوده‌ایم. و  الان دوباره بعد از بیماری سخت من دوباره باهامان خوب شده است. مادرم در مورد او می‌گوید که زن تنها و مهربانی است. اما باور کنید من روزهایی را به یادم می‌آورم که مادرم انقدر از دست خاله شهلا عصبانی بوده که ترجیح می‌داده اصلاً با این خانواده وصلت نمی‌کرده تا صرفاً او را نبنید. ولی حالا با هم عیاق شده‌اند و حتی با هم می‌روند دنبال کارهای بازنشستگی یا خرید از بازار، از جاهایی که جنس‌های خوب اما ارزان‌تر دارد.  در آن بیست سالی که ما همیشه با خاله شهلا قهر بودیم خانه‌ی خاله شهلا در سی و دوم گیشا و خانه‌ی ما در چهلم گیشا قرار داشت. اما ما الان این‌جاییم و او در درکه خانه گرفته و آشتی تر از همیشه هستیم. آخر چرا یک نفر باید برود اوین درکه خانه بگیرد.
وقتی دو ساعت گذشته بود و من هنوز به خانه نرسیده بودم تلفنم را برداشتم و از مادرم خواتسم تو رو خدا آژانس بگیرند و شاید اصلاً من برنامه‌ی خودم را داشته باشم. مادرم گفت او اصراری ندارد من بروم دنبالشان و من جوانم و آن‌ها همیشه به برنامه‌های من احترام گذاشته‌اند و الان هم می‌توانم بروم همان گوری که بوده‌ام. گفتم فکر می‌کنند من دروغ می‌گویم که توی ترافیک مانده‌ام؟ چرا همه فکر می‌کنند من دروغ می‌گویم. گفتم از هر کسی که فکر کند من دروغ می‌گویم متنفر می‌شوم حتی از کوچک‌ترین کسی که این فکر را کند هم متنفر می‌شوم. و دوست دارم کله‌ش را هم بکنم، البته برای اینکه مودب به نظر برسم افزودم البته به شرطی که پدر یا مادرم نباشد و برای همین کله کندنی در کار نیست اما خیلی آزرده شده‌م. گفت نه فکر نمی‌کند من دروغ بگویم و چرا مثل اصغر ترقه می‌مانم؟ گفتم خیله خب، بعد به این فکر کردم که از اولین خروجی صاف بروم سمت ظفر…اما دقایقی بعد دوباره تلفنم زنگ خورد و مادرم گفت که به سه تا آژانس زنگ زده و همگی گفته‌اند تا یک ساعت آینده ماشین ندارند. اما من خودم را ناراحت نکنم، چون آن‌ها که از شیش آماده و سیخونک نشسته‌اند و دیگر خسته‌شده‌اند پس چه بهتر که آهسته آهسته به سر خیابان بروند و صرفاً یک ماشین دربست بگیرند. گفتم نه خیر لازم نکرده بعد سر هم داد زدیم. او گفت اصلاً لازم نکرده بیایم. چون او هیچ جا نمی‌رود، حتی کوچکترین جایی، چه برسد به خانه‌ی خاله شهلا. آخر پدرم گناه دارد با آن کندی حرکت و این‌ها پیاده تا سر خیابان برود ضمن اینکه دم خانه‌ی ما نور مناسبی وجود ندارد که بشود با خیال راحت پیاده‌روی کرد. در حقیقت کیفیت نوره، فقط به کار خفت‌گیرها می‌آید و دخترپسرهایی که ماشینشان را در تاریکی پارک می‌کنند تا در فراغ مال، همدیگر را ببالند. نزدیک پل آزمایش شده بودم که دیدم آب باعث شده چند نفر غرق شوند، و پلیس آن منطقه را بسته. مجبور بودم هم مسیرم را عوض کنم و هم بیشتر به هر کس که جلویم بود و به خاطر ترافیک کند راه میرفت فحش خوارمادر بدهم. و در ضمن هر کس می‌خواهد به قالیباف برای انتخابات ریاست جمهوری یا هر سیرک دیگری رای بدهد یک قدم بیاید جلو تا سیلی‌اش را بخورد. همین موقع مادرم برای بار هفدهم زنگ زد و گفت که خسته شده و دیگر لازم نیست بیایم، من که با دیدن آب فراوان و جسد‌های غوطه ور در آن در کف خیابان ، یادم افتاده بود خیلی هم شاش دارم گفتم فکر می‌کند به من دارد خیلی خوش می‌گذرد؟؟ چون واقعاً حوصله نداشتم بروم خانه و بحث کنم سر اینکه بروند یا نروند که آخر هم می‌خواستند بروند و اتلاف وقت من را آن قدر عصبانی می‌کرد که می‌توانستم شکل ابر قارچ شکل بمب اتم که ژاپن که یوکوهاما را گایید بشوم. مادرم هم کمی سرم داد زد و گفت که مرده شور اخلاقم را ببرند. و اضافه کرد بخت النصر.

وقتی رسیدم خانه شاشیدم و کله‌م را شستم.

گفتم بریم. پدرم آمد پایین و گفت که کجایش را یارو تعمیر کرده و ماشین اصلاً فرقی با قبلش نکرده و سرت را کلاه گذاشته و توئم مثل گاو هر چی پول خواسته بهش داده‌ای در حالی که من خودم این ماشین را پارسال تعمیر کرده بودم و تو معلوم نیست چه بلایی سر ماشین می‌آوری. فقط سوارش می‌شوی؟ این که نشد رانندگی. یک آجر هم بگذاری روی آن پدال می‌رود. گفت چرا همین خیابان را بالا نمی‌روم تا بخوریم به اوین؟ گفتم این چمران نیست. این شیخ فضل الله است. مادرم به پدرم گفت اگر می‌خواهد سرسام بگیرد ادامه دهد. پدرم از مادرم خواست دخالت نکند. پیچیدم تو حکیم و انداختم تو چمران. پدرم گفت بچه چرا راه را دور میکنی همان چمران را می‌رفتی بالا. گفتم بابا چمران اینی است که الان توشیم و آن یکی حکیم بود و دیگر ممکن است بالا بیارم اگر یک کلمه دیگر راجع به چمران حرف بزند چون سه ساعت هم پشت فرمان بوده‌ام و تنها کاری که بعد از سه ساعت پشت فرمان بودن و در ترافیک رانندگی کردن می‌توان کرد بالا آوردن یا مردن است. گفت این چه طرز صحبت کردن است و مثل اینکه چند وقت است تو دهنی نخوردم و ناراحتم…اما نتوانست جمله‌اش را تمام کند چون افتادم توی دست انداز و پدرم از آن آه هایی‌ش که یعنی من خیلی ترسیده‌ام کشید و مادرم گفت لا اله الی الله بچه اعصاب نداری نشین پشت فرمون و یک صدای خیلی بدی هم از کمک ِ عقبم آمد. پدرم گفت زخم و زیلی شدیم. پس فردا می‌گن کجا بودید؟ تصادف کردید؟ می‌گیم نه، اوین بودیم. می‌گن زندان؟ می‌گیم نه خونه شهلا، کسراخان هم بردمون. مادرم خندید. بزرگترین سلاح پدرم در طول این تقریباً سی سال زندگی مشترک این بوده که توانسته گاهی -فقط گاهی – مادرم را بخنداند.بعد یادگار به درکه را بسته بودند و من مجبور شدم تا کوی فراز بروم و دور بزنم مادرم گفت باید از سئول میرفتم و حرف گوش نمیکنم . این سری انداختم توی سئول  ولی از سئول به درکه هم بسته بود و واقعاً دلم می‌خواست گریه کنم. و فکر کنم مادرم هم بدش نمی‌آمد گریه کند. اولش مادرم خاله شهلا را گرفت تا او برایمان توضیح دهد از کدام مسیر بیافتیم توی درکه  ولی من حاضر نشدم صحبت کنم و خودم را لوس-بهتر بگم، عن- کردم برای همین کمی کس چرخ زدیم و بیشتر گم شدیم، البته میشد چمران را تا آخر رفت بالا و از دم ولنجک رفت اوین اما آخر این خیلی کار عبثی بود مگر می‌شود به همین راحتی یک مسیر را بست و یک تابلو هم نزد؟ بله می‌شود. برای همین دو باره گه خوران زنگ زدم به خاله شهلا ولی او اسم خیابان ها را بلد نبود. میگفت دم زندانی؟ میگفتم آره میگفت خب برو راست بعد چپ بعد راست. میگفتم راست؟ یعنی بیست و چهار متری؟ میگفت نه. میگفتم راست زده بیست و چهار متری. گفت نه بیست و چهار متری نه. گفتم پس چپ؟ گفت نه راست. گفتم خاله جان خودم پیدا می‌کنم. همه‌شان واقعاً با هم فامیلند.

پیدا هم کردم، اما حوصله ندارم بنویسم چه‌طور.

خیلیا میون ماها هستن که فکر می‌کنن زندگی چیزی جز یه شوخی نیست

یک زمانی پدرم حتی از این هم بدتر راه می‌رفت. قبل از عمل، حرکتش دچار مشکل شده بود. خوب راه نمی‌رفت و پایش را روی زمین می‌کشید. و چون پدرم عادت دارد شب‌ها بی‌خواب شود و برود بنشیند روی مبل و سیخونک سیگار بکشد یا گل وسط هندوانه را از جا در بیاورد و فردا صبحش حاشا کند یا درهای کابینت‌ها را بکوبد به هم، تا داد مادرم را در بیاورد. به هر حال اگر بی‌خواب می‌شد برای رسیدن به این مراکز، نیاز داشت تا راه برود. وقتی پدرم راه می‌رفت یک صدای بسیار عجیبی تمام خانه را فرا می‌گرفت، صدای راه رفتنش. درست مثل یک جریان ِ ماورایی هر بار پدرم بی‌خواب می‌شد من هم از خواب می‌پریدم، برای همین این چیزها یادم مانده. صدای راه رفتن پدرم روی فرش مثل کشیده شدن صدای جاروی رفتگر روی آسفالت بود. جاهایی که فرش تمام و سرامیک شروع می‌شد صدای راه رفتن پدرم نمی‌آمد، برای همین اگر صدای راه رفتن پدرم نمی‌آمد این یعنی این که رفته بود سر یخچال، اگر صدا برای مدت کوتاهی قطع می‌شد و بعد دوباره به گوش می‌رسید و بعد باز قطع می‌شد و چند ثانیه بعد دوباره به گوش می‌رسید یعنی پدرم رفته روی تخت طاووس نشسته تا سیگار بکشد. من از این‌که از خواب بپرم شکایتی نداشتم، حتی خوشحال هم بودم که حس و غریزه‌م خوب عمل می‌کند. چون پدر م آن روزها زمین می‌خورد. منظورم زمین خوردن فیزیکی است، نه زمین خوردنی که مجاز از بدبختی یا چیز دیگری باشد. که البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم تفاوتی هم نمی‌کند. یک بار پدرم رفته بود حمام و من خانه نبودم، وقتی رسیدم دیدم به پشت افتاده کف حمام. یعنی مثل لاک پشت، و بعد هم نتوانسته بود بلند شود، دوباره مثل خود لاک پشت. و این تعبیر لاک پشت را هم خودش گفت. چون همیشه اغراق می‌کند معلوم نشد راست می‌گوید یا دروغ که دو ساعت به همان وضع افتاده. ولی به هر حال افتاده بود و نمی‌توانست بلند شود. من زورم نمی‌رسید بلندش کنم. بعضی وقت‌ها وقتی یادم می‌افتد که پدرم لخت افتاده بوده کف حمام، و من نمی‌توانستم بلندش کنم، از این تصویر عقم می‌گیرد. اما این تصویر که همیشه با من هست، پس چرا به آن عادت نمی‌کنم تا عقم نگیرد؟ نمی‌دانستم از کجا بلندش کنم، از کمر گرفتمش و کمر خودم داشت له می‌شد. دستش را گرفت به دیوار و سعی کرد راست بایستد. پدرم هم هیچ توانی نداشت، یعنی توموره کاملاً حرکت کردنش را مختل کرده بود.  وقتی بلندش کردم آب داغ را باز گذاشتم و گفتم که می‌خواهد دوباره حمام کند؟ گفته بود دیگر گه بخورد حمام کند. بعد ازم خواسته بود بروم بیرون. حوله‌ به تن نیم ساعت روی تختش نشسته بود و زل زده بود به  قالی‌چه‌ی نقش ماهی ِ قهوه‌ای و سبز کف اتاقشان، بعد گرفته بود خوابیده بود. پدرم بعد از این اتفاق عوض شده بود. من بعد از این اتفاق رفته بودم بالا پشت بام خانه و سعی کردم مردانه و موقر گریه کنم. اما موفق نشدم و موقر از آب در نیامد. آخرش نشستم کف زمین و خاک برسر بازی در آوردم.

حالا ریشش را هم نمی‌زند و حوصله ندارد. البته داداشم بعضی وقت‌ها با ترفندهایی چون راه انداختن دعوا و اعمال زور موفق می‌شود مجبورش کند اما من کسی را مجبور نمی‌کنم. گفتم ریشت را نمی‌زنی؟ گفت می‌زند. اما نگفت کی. بعد در مورد ماشین حرف زد و اینکه چرا پس انداز ندارم و یک بار شد ده هزار تومن ببرم بریزم تو حساب جوانان مسکن؟ پس من اسب هستم که نمی‌خواهم بهم وام تعلق بگیرد. گفتم چقدر وام می‌دهند. چهل تا؟ خیله خب با چهل تا یک مستراح هم نمی‌توانی در گه‌ترین جای تهران بخری. گفتم دوست ندارم مثل تو و مامان همه‌ش قسط بدهم. گفتم از قسط بدم می‌آید و دیگر عقم می‌گیرد از قسط. و برای همین بهتر است راجع به قسط با من صحبت نکند چون من دشمن شماره یک قسط هستم و وقتی یکی می‌گوید قسط دوست دارم هر جا که هستم بکشم پایین و یک فصل برینم.  و آیا متوجه منظورم می‌شود؟ انگار داشت یک مزه‌ی مبهمی را در دهانش مزه مزه می‌کرد. غالباً نمی‌شنود بقیه چی می‌گویند، شاید چون اهمیتی هم ندارد، برای همین زل می‌زند به دهان که لب‌خوانی کند. و برای اینکه مطمئن شود سوالاتی می‌پرسد. مثلاً من اگر بگویم دارم می‌روم مهمانی. دوباره می‌پرسد داری می‌روی مهمانی؟ یا چیزی که شنیده را می‌پرسد، داری می‌روی دانشگاه؟ بعد مخاطب مجبور است حرفش را دوباره تکرار کند. وقتی لب‌خوانی می‌کند لب‌های خودش هم تکان می‌خورند. بهش گفتم دلم می‌خواهد از ایران بروم چون احساس می‌کنم این جا جز تباهی چیزی انتظارم را نمی‌کشد. و من کاملاً سرخورده هستم و با این سرخوردگی نمی‌توانم زندگی کنم و تحمل همه جای این شهر برایم مشکل است. گفت چرا مشکل است؟ چرا این طوری فکر می‌کنم؟  خیلی دوست داشتم بگویم فکر می‌کنم نوع زندگی کردن هم ارثی باشد. اما گفتم چون در آمد این‌جا پایین است و من دیگر نمی‌توانم با آدم‌های دور و اطرافم درست ارتباط برقرار کنم. بیرون رفتن و حرف زدن با ادم‌ها برایم مشکل شده و دیگر حوصله‌ی هیچ چیزی را ندارم. دوست داشتم بیشتر توضیح بدهم اما من و پدرم در مکالماتمان از جمله‌های کوتاه و کوبنده استفاده می‌کنیم. گفت این چیست که تنم کرده‌م و خجالت نمی‌کشم؟ بعد سعی کرد روی تی‌شرتم  را بخواند برای همین چشمانش را جوری کرد انگار آفتاب چشمش را زده. گفتم نوشته آی لاو اِن وای. یعنی من نیویورک دوست دارم. گفت خودش می‌داند یعنی چی. گفتم این که خیلی قشنگ است. گفت از سنم خجالت نمی‌کشم؟ گفت که دوران آن‌ها انقدر مردم مریض بودند که اگر یک جواب قرمز هم می‌پوشیدی ده نفر انگشتت می‌کردند، می‌گفت که او خودش ده تا جوراب قرمز داشت اما توی مدرسه جای جوربا قرمز نبود. اما پدر من مدرسه نمی‌روم. یعنی الان چی؟  فکر کرده من بروم توی خیابان انگشتم می‌کنند؟ پدرم گفت که آقا باشم. و آقایانه رانندگی کنم. و کسی را هم حامله نکنم. گفتم ماشین ندارم.
کاش با این حال که پدرم درست لُد نمی‌شود می‌شد سِیوش کرد.

خوشگلا آبدیده‌ن

اما ماتیز خوشگل نیست.

دفعه‌ی سوم چهارمی که پشت ماتیزمون نشستم بود که تصادف کردم. تعطیلات بین دو ترم بود. من از آن‌هاییش بودم که خیلی دیر به دیر بر می‌گشتم شهرم، یعنی خب خرجم هم زیاد می‌شد و ضمن این‌که نبودن من کمی فضا به برادرم می‌داد و محیطی در خانواده پیش آمده بود که واقعاً به این نتیجه رسیده بودند که فرزند کمتر زندگی ِ بهتر. ولی به هر حال بین دو ترم را برگشتم تهران، اصفهان ماندن هم خرج داشت و  من دیگر تا وقتی هیچ پولی جز سه و پونصد تومن برای برگشت به تهران با اتوبوس سیر و سفر و دو تومن برای گرفتن آژانس از بیهقی برایم باقی نمی‌ماند فکر برگشت به سرم نمی‌زد. در ثانی ما هم انسان بودیم و احتیاجات و عواطف انسانی داشتیم و حالا درست است که احتیاج داشتیم به ماشین لباس‌شویی و دیت گذاشتن با کیس‌های توی تهران، واقعاً دلمان تنگ هم می‌شد. ما دلمان رانندگی می‌خواست و به اندازه‌ی کافی با شورلت نوایمان ویراژ نداده بودیم که فروختندش. شورلته را هم پدرم فروخت به شادکام پسرخاله‌ی اقبال خانم، زن ِ برادرش. حالا شادکام در ده قسط می‌خواست پول بدهد و دو قسط آخرش را هم نداد و بعدش هم کلی پدرم هر جا رفت پشت سر شادکام گفت که خیلی ازگل است و اصلاً او اشتباه کرده که به این آدم خوبی کرده که این همه قسط بندی و کوفت و زهرمار سر ِ آن ماشین دسته گل که مادرم صداش می‌زد عنمرغی-چون کلاغ‌ها و نه مرغ‌ها از فراز یک کاج رویش می‌ریدند-، کرده و امیدوار بود روزی به گوشش هم برسد اما نمی‌رسید چون ما اصلاً با اقبال‌خانم این‌ها در ارتباط نبودیم و نیستیم، حتی سالی ماهی، حتی دو سال یه بار، حتی پنج سال یه بار. برای همین هر بار می‌رفتیم شمال وقتی نزدیک اگر اشتباه نکنم اوشن که می‌شدیم می‌گفت بزن کنار ببینم این شادکامه این‌ورا هست یا نه. آخر شادکامه مگر سگ ولگرد است که سمت اوشن برای خودش ول بچرخد. شادکام این‌ها خانوادگی یکی دو رستوران و تعمیرگاه آن‌جا داشتند. پدرم می‌گفت اگر یک وقت تعارف کردند ناهار را همین‌جا بخوریم نخندین بگین هه هه هه هه باشه، بخوریم. چون غذاش کثافت خالی است. من دیدم، من می‌دونم، کثافت خالی است. بعدش پدرم با مشورت مادرم این ماشین را خریده بود. مادرم متاسفانه از شکل ماتیز خوشش می‌آمد. نمی‌خواست پراید باشد و نمی‌خواست دویست و شیش هم باشد. من درک می‌کردم که چرا نمی‌خواست پراید باشد اما واقعاً نمی‌فهمیدم چرا نمی‌خواست دویست و شیش هم باشد؟ چرا نمی‌خوای دویست و شیشه رو بگیری آخه چرا؟ ما همیشه دویست و شیش دوست داشتیم. ما دوست داشتیم دویست و شیش داشته باشیم. اما پدرم هم فکر می‌کرد ماتیز است که قشنگ است، ماشین سال اروپا است. این خوبه این قشنگه، این شیککه، این جمع و جوره، این برازنده‌ست.  اروپایی‌ها هم همه‌شون ماشین ریز سوار می‌شوند و دویست و شیش یه جوریه. آخر چه جوری است پدر من، چه جوری است؟ دویست و شیش چه جوری است؟ ماتیز درست در نقطه‌ی مقابل دویست و شیش است یعنی ماتیز باریک و دویست و شیش پهن است، ماتیز چشم درشت و دویست و شیش چشم بادومی است، ماتیز با میم شروع می‌شود اما دویست و شیش با دال. اما وقتی نشستم پشت ماتیزه حال کردم. یعنی می‌خواهم بگویم یک ماشین فوق‌العاده نرم را در سال هشتاد و دو تصور کنید، خب…کردید؟ خب حالا کمی وازلین هم بهش بزنید. این بود ماتیز. پدرم در وصف آن تصادف تا سال‌ها بعد می‌گفت یک دفعه نشادرش زدن پاشد اومد تهران رفت خیابون پیروزی ماشین رو له و لورده کرد، برگشت اصفهان. پدرم همیشه به بدترین حالت یک چیز می‌اندیشید و می‌اندیشد و خواهد اندیشید. حتی مادرم خشک شدن کاکتوس‌ها را به انرژی منفی که پدرم  می‌فرستد نسبت می‌داد. اما من می‌گفتم ماما ببین، انرژی منفی کاکتوس رو رشید می‌کنه نه خشک. اما مادرم حرفم را باور نمی‌کرد. حتی بامبوها، اولین بامبو ها در خانه‌ی ما زرد شدند، مادرم گفت کار پدرت است، نگاهشان می‌کند خشک می‌شوند. شت، مادر ِ من آخر این چه حرفی است مگه بابا جادوگر است؟ پدرم را و بدبینی‌ش را می‌گفتم. اگر کسی را در حال بادکنک باد کردن ببیند بهش تذکر می‌دهد که مواظب باشد زیاد باد نکند چون ممکن است بادکنکه بترکد و ترکشش برود توی چشم کسی و موجب کوری شود. یا مثلاً وقتی بنزین هنوز یک خانه تا اتمام فاصله دارد -یک خانه یعنی خیلی یعنی صد و بیست کیلومتر تا روشن شدن چراغ بنزین، که تازه خود چراغ بنزین هم سی چهل کیلومتر را سوپورت می‌کند- می‌گوید بنزین ممکن است تمام شود و توی خیابان بمانی و آن‌وقت لات و لوت‌ها جیبت را بزنند. اگر این اتفاق می‌افتاد و لات و لوتی خفتم را می‌گرفت بهتر بود مرا بکشد چون بعدش پدرم می‌خواست تا سه سال هر هفته کارناوال ِ نگفتم؟  نگفتم ؟ راه بیندازد. ولی به حال منفی‌بافی‌های ذهن او در روز تصادف همراهی‌م می‌کرد و از همان بدو امر که رفتم بیرون و او از روی کاناپه‌اش -همان تخته که از جمعه بازار خریده و فکر می‌کند شاهکار است و اگر رویش بخوابد شاهکار تر هم می‌شود- چشمانش را باز کرد و دید من دارم آماده می‌شوم که برم بیرون، گفت کجا ان شا الله؟ گفتم بیرون، گفت ماشین رو نبریا، گفتم نه، ولی بردم، تا زمانی که شرق تهران را ذره ذره کشف می‌کردم و می‌فهمیدم که بعد از تخت طاووس تهران تمام نمی‌شود …یک حس شومی در من ریشه می‌دواند. چند بار نزدیک بود تصادف کنم. هر چی می‌پرسیدم پیروزی کجاست بهم می‌گفتند برو. اینقدر رفتم تا بافت شهری کاملاً عوض شد و حتی اتوبوس‌ها برقی بودند. واقعاً ریده بودم زیرم وقتی اتوبوس برقی دیدم. واقعاً ریده بودم زیرم. البته من یک دوستی داشتم که بچه‌ی پیروزی بود، اما از اتوبوس‌ها حرفی نزده بود. و وقتی به مادرم این‌ها می‌گفتم فلانی بچه‌ی پیروزی است می‌گفتند اَ چه‌طوری از آن طرف تهران می‌آید این طرف مدرسه؟ حالا من فکر می‌کردم تهران دیگر یک جایی تمام می‌شود. فکر می‌کردم این‌ها باز دارند بی‌خودی شلوغش می‌کنند. اما تمام نمی‌شد.

دختره را سوار کردم، واقعاً بد کوفتی بود. آن دوران هنوز سیصد وشصت وجود نداشت اما اورکات بود، سال هشتاد و دو سامان ویلی بچه‌معروف بود و هست و خواهد بود. سامان ویلی ما دوستت داریم و اگر دوباره بخوانی آن روز روز ِ عید ما است پسر. من روی سی دی منم یک سری رپ ِ بی کیفیت فارس ریخته بودم و سی‌دی منم سونی بود و خیلی خفن بود و فن‌آوری اترک تری پلاس داشت که اگر سونی آن را با بقیه‌ی بازار شر می‌کرد بساط ام پی تری همیشه برداشته می‌شد اترک تری پلاس اجازه می‌داد تا آهنگ‌های بیشتری روی سی دی داشته باشید. اما سونی انقدر گه و تمامیت طلب بود که این کار را نکرد و کلاً سی دی می دی از مُد افتاد. این سی دی من را با کار کیت وصل می‌کردم به ضبط. دو تا از ترک‌های سی‌دی آن روز را خوب یادم هست یکی آجیلیای سامان ویلی و یکیش هم دیو بود که الو الو دستا بالا بیلاخ به راهبه‌ها -در ادامه‌ی شوخی با مسیحیت ِ باجنبه حمایت حمایت!- دستا بالا را خوانده بود. و داشتم آجیلیا را گوش می‌کردم که سوار ماشینم شد و متاسفانه دوست ندارم کسی را مسخره کنم اما شبیه مینی ماوسی بود که سعی می‌کرد مثل میزی الیوت رفتار کند. بعد یک آن هم فرمانیه گفتن از دهانش نمی‌افتاد. انقدر عصبانی بودم که بهم نگفته بود پیروزی جای ِ به این دوری است و از این هم عصبی بودم که چه‌طوری این لکه‌ی ننگ را از پرونده‌ام پاک کنم که نفهمیدم یک پژو از جلوم رد شده، زدم به پژوئه، پژوی پونصد و چهار، پژوئه هم چرخید و کونش خورد به کون یک پیکانه که در پارک بود، شاسی ِ پیکانه کج شد. و قبلش یکی روی صندوق عقبش نشسته بود که خدا را شکر تیز بازی در اورده بود و قبل از برخورد خودش را نجات داده بود. بعد دختره را فراری دادم و کل فامیل‌های صاحب پیکان با پسرخاله‌ها، عمو زاده‌ها و پدربزگ خانواده احاطه‌ام کردند و دورم حلق زدند و اگر توپ داشتند می‌توانستند گوجه بازی کنند. اما نداشتند. برای همین شروع کردند به هول دادنم.

من که از تصور خشمگین شدن بابام عن تو کونم آلاسکا شده بود رفتم نجاری ِ محل و زنگ زدم به عمو مهرزادم که او هم کرج سر ِ ساختمان بود پس پسرش شایان را فرستاد پیشم که تنها نمانم. خلاصه انقدر جر خوردیم، انقدر جر خوردیم ، بعداً می‌گم چه‌طوری جر خوردیم…تازه این‌ها  کروکی افسر را هم قبول نکردند و ازم شکایت کردند و مثل اینکه بیمه نکرده بود پدرم ماشین را و هنوز ماه بعد باید بیمه می‌کرد و برای همین خیلی خرجش شد و من تا اخر عمرم تقاص پس دادم سر این که انگار نشادر زده باشند بهم آمده باشم تهران ماشین را برده باشم پیروزی به گا داده باشم و برگشته باشم اصفهان.

حصارک

نمی‌دانم اواخر سال هشتاد و هفت  یا اوایل سال هشتاد و هشت بود، این‌که قبل انتخابات بود یا بعدش را هم نمیدانم، با این‌که همه چیز به قبل و بعد از آن تقسیم می‌شود. این‌که  با کی بودم را هم نمی‌دانم و اصلاً چه‌طور است بی‌خیال تعریف کردن این چیزی که می‌خواهم تعریف کنم اما هیچی ازش نمی‌دانم بشوم. اما می‌دانم وایستاده بودیم دم در حراست دانشکده مدیریت، و داشتیم راجع به آن دختره که ب‌ام‌و اش را می‌آورد بالا، صحبت می‌کردیم. چون آن روزها تو سر سگ می‌زدی ب ام و نمی‌ریخت بیرون و پورشه را هم هنوز باید توی ماهواره یا نید فور اسپید می‌دیدی. همان دختره که دختر خوشگلی هم بود و هم ورودی خودمان هم بود اما هتل‌داری می‌خواند و چون رشته‌هایمان خواهر برادر بودند به هر حال همدیگر را از دور می‌شناختیم. اما من که یادم نمی‌آید که یک بار هم با هم سلام‌علیک کرده باشیم چرا که من خیلی خودم را می‌گرفتم و فکر می‌کردم همه اینا یه طرف من هستم یه کس جدا وقتی می‌رفتم دانشگا میدیدن پسر شجاع. به هر حال من سه سال از هم ورودی هایم یعنی از اکثرشان بزرگ تر بودم. چون قبلش دو سال در اصفهان وقتم را هدر داده بودم و یک سال هم که پشت دیوار کنکور کس موش چال می‌کردم. او هم به نوبه‌ی خودش می‌داسنت خوب است. و برای همین هیچ‌وقت ارتباطی شکل نمی‌گرفت. هی هم بهتر است دانشکده دانشکده نکنم چون واقعاً که دانشکده نبود، کلاس‌های ما اولش علوم انسانی و فیزیک پلاسما تشکیل می‌شد. یکی همان بر خیابان بود و دیگری را باید اتوبوس سوار می‌شدی آن هم نه یکی که دو تا، می‌رفتی سمت فنی‌ها. دخترهای کلاس عاشق پسرفنی‌ها بودند چون بچه‌های خودشان همگی یک مشت کور و کچل بودند. حال آن‌که در تمام جاهای دنیا فنی‌ها خودشان جزو کور و کچل‌ترین قشرند. ولی به هر حال مرغ همسایه برای آن‌ها قو بود. بعداً دانشگاه تصمیم گرفت حالا که انقدر دانشجوی مدیریتی اقتصادی دارد سوله‌ای که خوابگاه کارگرانش بود را تبدیل به یک دانشکده‌ی کوچ و جمع و جور ِ مجهز به دستشویی کند.

داشتیم راجع به دختره صحبت می‌کردیم و من خودم دوست دختر داشتم. و همه جا مثل جان لنون و یوکو اونو تو کون هم بودیم و دیگر گندش را در آورده بودیم و می‌دانستم که روی اعصاب خیلی‌ها و در عین حال مورد علاقه‌ی عده‌ای هستیم به خاطر استقامتمان و به هر حال دانشکده‌ی ما یک سوله‌ی کوچک بود که همه تقریباً هر روز همدیگر را تویش می‌دیدند و تحمل می‌کردند. با این‌حال، با این‌حال که من خودم دوست دختر داشتم و دوست‌دخترم هم بهترین دختری بود که می‌شد داشت من خودم را محق می‌دیدم که راجع به ب‌ام‌و سوار شدن این دختره حرف بزنم و نظرات کارشناسی ارشدم را با دیگران قسمت کنم.

برای همین دم حراست نشسته بودیم روی نیم‌کت. دیدم دارن راجع به اون دختره حرف می‌زنن پس منم برگشتم گفتم سیاوش این دختره که ماشینشو اون‌جا پارک کرده رو- وبا دست به محل مورد نظرم اشاره کردم- می‌شناسی؟ گفت آره دیگه الان صحبت همونه، همین که اسمش فلانه و فامیلیش هم فلانیه و اینا؟ گفتم آره. گفت خوشگله به نظرت؟ گفتم بد نیست. ولی نه تنها بد نبود که خیلی هم خوب بود و از سر اون دانشگاه هم زیاد بود و باید می‌رفت هنرپیشه‌ای چیزی می‌شد حالا گیرم هم که دماغش رو عمل کرده بود، شما هم برو عمل کن اگه ناراحتی. گفت دوست پسر داره. گفتم کسخل فکر کردی من دارم آمارشو می‌گیرم ولی من دارم آمارشو نمی‌گیرم. واقعاً هم آمار نمی‌گرفتم ولی خب خوشم می‌آمد که راجع بهش حرف بزنم. یعنی دیگر من سال آخری بودم و درست نبود وقتم را صرف این مهملات کنم من باید به ارشد گرفتن و به خارج رفتن و به مدیریت صحیح رابطه‌ی ناصحیح فکر می‌کردم پس همه‌ی این مزخرفات برای چی بود؟ در همین حین چند تا دختر دیگر هم از دختر‌های غمگین و عاصی با پوست‌های تیره آمدند و آن‌طرف ترک نشستند و من حواسم را جمع کردم، چون آن‌وقت‌ها وقتی یک دختر در نزدیکی‌م  بود حواسم جمع می‌شد که گه نزنم و آپشن دیگر نصب شده روی مغزم این بود که با حواس جمعم جوری رفتار می‌کردم که انگار حواسم نیست. و برای این‌که نشان دهم چه‌قدر حواس پرتی دارم صحبتم را از آن دختره ادامه دادیم . با اون پسره بهم زد؟ آره بهم زد. چرا بهم زد؟ چون ازش سر بود؟ زیاد هم سر نبود. چرا بود. چقدر سر بود؟ چه فرقی می‌کنه چقدر مهم اینه که سر بود. ولی از نظر من نبود. به نظرت سگ بیشتر می‌رینه یا گربه؟ رو عن من اسکی نرو. عن نامحدودی داری.  پسره‌م مایه‌دار بود. آره بابا. اینا تبریزی بودن دیگه، از تبریز اومده بودن، از اون پولدارای تبریز بودن. نمی‌دیدی حرف نمی‌زد؟ چه ربطی داره؟ چون می‌ترسید لهجه‌ش پیدا شه. لهجه داره؟ آره بابا. حالا مگه بده، لهجه داداش؟  من لهجه دارم؟ کَوَربندی.  دل پیروش هم لهجه داره. قیافه‌ش خوبه یارو. قدش بلنده. دافا قد بلند دوست دارن. ما ها که کیری پیری ایم. گه نخور تو کیری‌ای نه من. من اگه قدم یه هوا بلند تر بود بهتر بود، برای همه بهتر بود. برای دوست دخترم هم بهتر بود. برای خودم هم بهتر بود. مطمئن باش برای شماها هم بهتر بود. این یارو -دوسپسره-هم کسخل بود، سر کلاس تنظیم عکس کس‌های مریض رو که نشون دادن از حال رفت. آره. کسخل نبود، حساس بود. حساس یا کسخل. فکر کن از حال بری. عادت نداشته. یعنی ماها عادت داشتیم، کس نگو. خیلی می‌خنیدیدم و از بی ادبی خود شرمگین نبودیم چون وقتی فحش می‌دایدم ولوم صدایمان را کم می‌کردیم و وقتی جریان می‌گفتیم ولوم صدا را تنظیم می‌کردیم باز. و ما ولوم صدا تنظیم کنندگانی بودیم که می‌توانستیم باشیم. گفت اتوبوس اومد. آره، بعد دوست دخترش از کلاس آمد و باید می‌رفتیم و حتی گروه دخترهای کمی آن‌طرف‌ترک هم همراه ما آمدند که سوار اتوبوس شوند و من دیدم یکی از آن‌ها خیلی به من نگاه می‌کند، انقدر که می‌خواستم برم جلو بگم همدیگر را کجا دیدیم؟ گوشی اش را از کوله‌اش در آورد و گقتم شت باید شماره بدم در حالی که دوست دختر دارم پس شماره نمی‌دم و البته نمی‌گم که دوست دختر دارم، اصلاً شاید آشناست برو ببین چی می‌خواد بگه اگر از بالا می‌دیدی نقطه‌ای را می‌دیدی که دارد می‌رود سمت اتوبوس اما بعد یکهو در جهت برعکس شروع می‌کند به رفتن سمت نقطه‌ای که عقب تر از او قرار دارد.  با دست موهایش را برد کنار دیواری که مقنعه کنار گوشش ساخته و پای ِ موبایل از دوستش خواست تا بیاید چون اتوبوس آمده است، و اضافه کرد که بدو، داری میای؟ بیا. بعد همان دختره که ب ام و داشت از در دانشکده ای که ما چند ثانیه پیش دمش نشسته بودیم آمد بیرون و موبایلش را بست. اگر از بالا می‌دیدی آن نقطه‌ای که به سمت نقطه‌ی پشت سرش تغییر جهت داده بود دو باره به سمت اتوبوس تغییر جهت داد و این بار با سرعتی خیلی بیشتر هم به اتوبوس نزدیک گشت. با این‌که شاید خجالت هم نداشت اما خونریزی داخلی کردم از خجالت. رفتم توی اتوبوس خلوت  و روی صندلی‌ای پشت به همه نشستم و فقط پرده‌ی آویزان شده روی شیشه‌ی عقب اتوبوس را می‌دیدم که رویش نوشته شده بود یا قمر بنی هاشم. تند تند آهنگ‌هایم را بالا پایین کردم و اتفاقاً رسیدم به خروس همسایه پرید رو مرغم، اومدم بجنبم کرد کیونِ مرغم.

Chitty chitty baby When your nose is in the nitty gritty, Life could be a little sweet, But life could be a little shitty

دلیل این همه مسجد ساختن چیست؟
چند وقت پیش که ماشینم خراب بود -و هنوز هم هست و احتمالاً خواهد بود مثل بقیه‌ی چیزهای توی زندگی آدم‌ها که دیگه می‌شود اسانس ، مثال ما از اون خونواده‌هایشم که توی لوازم الکترونیک و مکانیکی شانس ندارن – توی حکیم پیاده شدم و از روی پل عابر رد شدم تا برسم به گیشا. یک زمان در عنفوان کودکی من در همین منطقه گشت و گذار می‌کردم و ملخ آتیش می‌زدم یا وقتی برف می‌امد می‌رفتم توی برف‌ها غلت می‌زدم که خب رفت و آن دوران گذشت. اتفاقاتی در طول روز کاری‌م برایم افتاده بود که تحملشان برایم ناممکن بود. فکر پایان‌نامه‌م بودم، فکر مادرم بودم چون تازگی دست‌هایش می‌لرزد، فکر پدرم بودم و فکر می‌کردم چرا این‌طوری شد؟ فکر داداشم بودم، فکر می‌کردم حالا این بچه چه‌طوری از این مملکت برود؟ از این فکرهای کلیشه‌ای می‌کردم چون آدم کلیشه‌ای ای هستم، با این حال چون در مقابل شرایط خانوادگی‌م کاری از دستم بر نمی‌آمد آن‌ها را فراموش کردم و فقط فکرم را روی شرایط کاری‌م -که نمی‌توانم اشاره کنم چیست چون خطر اخراج، کارشکنی، اجرا گذاشته شدن سفته!! و کون محل شدن توسط مدیران وجود دارد، خدا میداند دردناک است یک مدیر کون محلت کند،  آخر دلیلی ندارد یعنی کارمندِ جز که کون محل ِ خدایی هست، نیست؟ حضرت عیسی هم حواریون را و حتی آن یهودای اسخریوطی خائن را هیچ موقع کون محل نمیکردند و حتی اگر کون محلی میکردند هم یواش کون محل می‌کردند نه سریع و اگر کون محلی هم می‌دیدند، این رویشان را هم پیش  می آوردند و میگفتند حالا این ورم را هم کون محل کن و راستش من خیلی دوست دارم با دین خودم شوخی کنم تا با دین دیگران ولی خب طرفداران دین من صفیر کشیده و سفیر می‌کشند و سال هاست تشویق به جنگیدن می‌شوند و ما هم گردن نحیفی داریم از مو نازک تر و با باجنبه‌ها شوخی می‌کنیم از این به بعد پس از خداوند و خانواده‌ی محترمشان مریم خانوم و آقا عیسای گل؛ تشکر میکنم پیشاپیش و پساپس، راستی این کلمات برنده‌ی طولانی ترین جمله‌ی معترضه‌ی قرن هستند-متمرکز می‌کردم، پارانوییدم عود کرده بود، متن استعفایم را توی ذهنم نوشتم و گذاشتم روی میز و برای مدیرم توضیح هم ندادم که چم شده است. چون به کسی چه که من چم است. بعد نگاه کردم دیدم هنوز روی پلم، و یک نگاه به اتوبان حکیم غرب کردم. چه منظره‌ی دپرس کشی شده بود. من ِ جوان ِ سرگشته‌ی شکست‌خورده‌ی بی‌عرضه و روشنایی‌های شب، افسردگی پاییزی، مونوکسیدکربن، برج میلاد، داشتم پاره می‌شدم. چشم‌هایم داشت می‌سوخت. این حس اسم خزی دارد به اسم بغض، بله حس بغض داشتم. به سمت غرب یک نوار بزرگ و پهن از چراغ قرمز ماشین‌های رونده می‌دیدی و به سمت شرق چی؟ یک ردیف بزرگ و پهن چراغ‌ها زرد ماشین‌های آینده. احساس کردم عجب زندگی ِ پوچی است و بد نیست خودم را همین الان از بالای این پل پرت کنم پایین. اما اگر بیفتم روی یک ماشین چی؟ اگر به سرنشینان ماشینه صدمه بخورد و بزنم یکی‌شان را بکشم چی؟ به هر حال من هم برای خودم وزنی دارم، هفتاد کیلوئم. هفتاد کیلو کم است؟ نیست دیگر. اما اگر بعدش خودم زنده نمانم و بروند خِر پدر مادرم را بگیرند چی؟ یا حتی این حالت که اگر زنده بمانم و خِر خودم را بگیرند، این حالت چی؟ هر دویش اندازه‌ی هم  بد است. یا اصلا روی ماشین نیفتم، بیفتم روی آسفالت و نمیرم. آخر ارتفاعی هم که ندارد. ولی این شانس هست که یک ماشین با سرعت زیاد بهم بزند و کُس‌پلا شوم. آره این احتمال هست ولی ممکن است نمیرم و از گردن به پایین فلج شوم، و یک روز با ویلچر و دفتر و دستک بروم وسایلم را از سرکار بیاورم خانه و با ویلچر جویستیک دارم به همه با خشم نگاه کنم. این طوری هم تاثیر گزار است و هم باز هم تاثیر گزار است. ولی تمام زندگیم را صرف یک یا دو تاثیر گزاری ساده بکنم؟ مگر جاییم خل است. اصلاً ایده ی پرت کردن از بالای پل خوب نیست، یعنی شاید هم ایده‌ی خوبی باشد اما باید ارتفاع را لحاظ کرد. نگاه به این طرف و آن طرف پل کردم. کسی نبود. بهتر است حالا که کسی نیست کمی فریاد بکشم و بد و بی راه بگویم. مثل از کرخه تا راین می‌شود. اما من که مثل علی دهکردی به خدا اعتقاد ندارم، یعنی دارم ولی آن قدر ندارم که او را سرزنش کنم.
پس بهتر است چند عدد داد ساده بزنم. چند عدد آآآآآآِ معمولی.

وقتی این کار کردم در همان بدو امر صدایم گرفت و صوتی که از گلویم ساتع گشت گردید چرخید چیزی بین واق واق کامل سگ و قوقولی قوقوی ناقص خروس بود. این هم از داد. از این مضحک تر؟ اگر کسی می‌دید یا بهم می‌خندید چی؟ یا اگر فکر می‌کرد میمون درونم اختیار جسمم را در دست گرفته، در این حالت چی؟ پس خوب شد کسی ندید، اصلاً بهتر دیدم بروم و این‌جا نایستم چون احساس می‌کردم دارند تماشایم می‌کنند. وقتی از پل پیاده شدم، کسی بودم که حتی نمی‌تواند درست داد بزند، پس این شخص مجبور است به پیاده‌روی چون پیاده‌روی کار آدم‌های ناراحت است. راه رفتن دهن افکار را صاف می‌کند. اما بعد گفتم گور باباش و بهتر است که با تاکسی بروم، چون به حد کافی از بی ماشینی و از دست دادن معاشرت هایم ضربه خورده‌ام پس دیگر بس است، بس نیست؟ چون حالا من که آن‌قدر ها هم ناراحت نیستم یعنی اگر به درد این کار نمی‌خوردم خارج از شرکت مشتری نداشتم، و اگر خیلی ناراحت بودم حتماً خودم را پرت کرده بودم پایین و سه سه تا نه تا نمی‌کردم، و اگر خلی ناراحت بودم از صدای خودم خنده‌م نمی‌گرفت. پس من یک دپرس ِ درجه‌دوی مید این چاینا هستم.  پس خوب است سخت نگیرم.  و برای مردن هم هول نزنم. برای همین تاکسی گرفتم. توی تاکسی بود که به این سوال رسیدم چرا انقدر مسجد می‌سازند؟

چون رسیده بودم به مسجد گیشا. دو خاطره از مسجد گیشا دارم که یکی‌ش عبارتست از رای به پرزیدنت خاتمی در سال هشتاد و دیگری‌ش هم مربوط است به ایست‌هایی که شب‌ها جوانان مومن و بسیجی گیشا -یا برای آن‌ها، کوی ِ نصر- به دستور مقام قضایی برای راحتی حال امت اسلامی میگذاشتند تا یادمان نرود کجا زندگی می‌کنیم. دیدم آن‌طرف خیابان، یعنی همان سمتی که ما تویش بودیم را هم مسجد گیشا گرفته و روی دیوارهایش که سنگ کاری شده بود با همان سنگ‌کاری نوشته‌اند، الله، محمد، علی و بعد هم اینکه شده دفتر نمی‌دانم چی چی اسلامی یا بسیج نمی‌دانم چی چی ِ مسجد گیشا. گفتم ای بابا. همان جا این سوال به ذهنم رسید که برای چی یک ساختمان نوساز بر خیابان باید برای یک مسجد باشد. البته سوالی که اول در  سرم شکل گرفته بود این بود که چرا انقدر مسجد ولی بعداً به این تغییر پیدا کرد.

مدرسه‌ها باعث می‌شدند تا در خانه به جان پدر و مادرمان بیفتیم. چرا نماز نمی‌خوانی؟ چرا روزه نمی‌گیری؟ چرا؟ چرا می‌خواهی به جهنم بری؟ چرا بی حجابی؟ چرا مشروب می‌خوری؟ پدر و مادر ما می‌گفتند ما دوست داریم به جهنم برویم و دیگر کاری از دست ما بر نمی‌آمد . اما ما از پای نمی‌نشستیم ما نماز می‌خواندیم و روزه هم می‌گرفتیم البته من همان اول‌ها فهمیدم پدر مادرم درست می‌گویند. اما روم نمی‌شد اعتراف کنم بگویم مادر، پدر، ای خانواده، ای نهاد، شما درست می‌گید و من اسیر ابیر یک مشت کسکش شده‌ام. نه روم نمی‌شد این را بگم. توی مدرسه ما مجبور بودیم به نمازخانه برویم، و اتفاقاً دوست‌های صمیمی‌م همگی بیش از حد به خدا اعتقاد داشتند یا الان که فکر می‌کنم می‌بینم شاید آن‌ها هم خود را مجبور می‌دیدند که وانمود کنند. شاید آن‌ها هم موقع نماز فقط خم می‌شدند و به جوراب‌های افراد ردیف در صف نگاه می‌کردند. روزهایی که خنده‌مان می‌گرفت و پیش‌نماز بر می‌گشت و اخم می‌کرد را هم  یادم می‌آید. پیش‌نامز ها حرف های جالبی می‌زدند مثلاً می‌‌گفتند خدا را برای این انگشت‌ها و دست‌ها و پاها شکر کنید، برای چشم گوش لب گردن. مثلاً همین گردن می‌دانید اگر گردن نداشتید چی می‌شد؟ مجبور بودید کله‌تان را مثل گنجشک بچرخانید، بعد هم کله‌ش را مثل گنجشک می‌چرخاند و من به این آدم ایمان می‌آوردم که این‌قدر بامزه‌ است. یعنی همه‌ی ایرانی‌ها قدر بامزگی را در آن سال‌ها می‌دانستند و و ساعت خوش هم کتاب مقدسشان بود. من هم از این قاعده مستثنی نبودم. در نماز مدرسه  خیلی وقت‌ها هم که سرد بود یا حوصله نداشتم وضو نمی‌گرفتم. یا فقط دستم را خیس میکردم. البته روزهایی را هم یادم می‌آید که می‌رسیدم خانه و نمازم را می‌خواندم و دعا می‌کردم خدایا پدر و مادر من نمی‌فهمند آن‌ها را ببخشای و به جهنم مبر. یک بار ماه‌رمضان با حواس جمع رفتم روزه‌م را هم خوردم اما خم به ابرو نیاوردم و وقتی مادرم برای من و داداشم افطار درست کرد نشستم سر افطار و با این‌که بچه‌ی کوچکی بودم که اتفاقاً فرق راستی و کژی را می‌فهمد گفتم خدایا دیگه این چیزیست که در توان منه.  این کاری که کردم را کژی نمی‌دانستم. حس این را داشتم که خب به نظر من این همه گرسنگی کشیدن درست نیست و حتا احمقانه هم هست، و به نظرم به جای اینکه ما گرسنگی بچشیم که فقرا را درک کنیم بهتر نیست فقرا سیری را بچشند تا ما را درک کنند؟ شاید کار و تلاش کردند و از فقر رهایی یافتند.  اما پدر و مادرم باید می‌فهمیدند که من آدم راسخی هستم، پس روزه‌های تقلبی تا جایی که می‌باید ادامه می‌یافت، چه طور است یک می‌باشد هم اضافه کنم، چرا که به فضا می‌آید. در مورد داداشم اوضاع خیلی بدتر پیش رفت، چون من در مجموع شاید چند ماه در گیر و دار ِ دین بودم. اما او که نه. نه تا قبل از این‌که موسیقی زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد. داداشم جذب بدترین نوع راک شد یعنی در ان دوره چاره ای نبود، ما نسل ویوا پلسکا هستیم و هر چی لهستانی‌ها می‌پسندیدند را می‌پسندیدیم یعنی داداشم هم جذب کرن و لینکین پارک و امی‌نم شد و من شانس این را داشتم که خیلی قبل تر جذب موسیقی شده بودم آن هم به لطف نوارهای پدرم. بعد قضیه‌ی خرید ساز پیش آمد و او با ایستادگی زیر بار ساز کلسیک نرفت تا گیتار الکتریک داشته باشد و من برای همین به داداشم خیلی احترام می‌گذارم، و به نسلش هم احترام می‌گذارم و اممم…آهان داداشم تا جایی پیش رفته بود که شده بود ستاد نهی از منکر و امر به معروف، تمام ما را از عذاب نار می‌ترساند و من نصف دوران نوجوانی‌م را در هراس این بودم که نکند یک بار داداشم مچم را در حین خود ارضایی‌ای چیزی بگیرد و دیگر عفیف به نظر نرسم! چون عفیف به نظر رسیدن خیلی کانسپت مهمی در زندگی من بود.  و آدم از کانسپت‌های مهم زندگی‌ش مثل بچه‌ش مواظبت می‌کند. داداشم در مجالس صندلی‌ش را بر می‌گرداند و برعکس می‌نشست تا رقصیدن مادرم را نبیند و در این گناه شرکت نکرده باشد. بنابراین خدا پدرمادر  لینکین پارک و کرن را بیامرزد. تمام این‌ها به خاطر دیدن یک ساختمان نوساز نوشته شد که به یک مسجد متعلق است یا نیست، اما چه فرقی دارد. رو به روی مسجده که هست و رویش هم که نوشته‌اند الله، پس فرقی ندارد. اصلاً دارم چی می‌گم؟

I can’t get no satisfaction

یکی از اشتباه‌ترین -و تباه‌ترین- کارهایی که توی زندگی‌م کردم  این بود که وقتی فوقش لیسانس دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات همدان قبول شدم؛ رفتم و اسم نوشتم. بعدش  من معاف شده بودم و واقعاً این یک اشتباه استراتژیک است که ادم هم معاف باشد و هم بخواهد برود دانشگاه آزاد ادامه تحصیل. این قضیه اینقدر خجالت آور بود که من چند جا دروغکی گفتم معافیتم بعد از اسم نوشتن در دانشگاه آمد و دیگر کاریست که شده بود. چون ممکن بود مسخره‌م کنند. بعد از یک ماه فکر کردن و نخودی خندیدن رفتم سراغ مادرم و گفتم مادر ِ من، من گه خوردم، گه خوردم که گفتم من رابفرستید همدان، درسم را بخوانم. یعنی در این جور مواقع به هر حال باید با کسی که شهریه‌تان را داده صحبت کنید. یعنی می‌دانم که دو سال قبل من بیست و شیش سالم بوده و برای خودم نره‌خری بوده‌م و این شاید درست نباشد که آدم برای گوز دادن ِ ممد هم برود به مادرش شکایت کند ولی خب.  گفتم مادر بیا وُ بی‌خیال شو. آخه برای چی برم همدان. آن هم دوسال ، آخه من که معافم مادر. گفت تو چی کار داری هفته‌ای یک روز می‌ری همدان، چشم به هم بزاری تمام می‌شود. بده یک فوق لیسانس هم داشته باشی؟ لیسانس زمان ِ شما مثل دیپلم ِ زمان ماست. بعد هم داستان‌هایی در مورد این‌که او چقدر اشتباه کرده که به جای هواپیمایی ملی رفته تربیت بدنی و آینده‌ش را خراب کرده حرف زد. اما واقعاً اگر نمی‌رفتم همدان خیلی بهتر می‌شد اولا ً که کلی دور همی و مهمانی را در این سال اول از دست دادم چون کلاس‌هایمان پنجشنبه و جمعه تشکیل می‌شد و ثانیاً که محیط دانشگاهی که آن‌جا دیدم واقعاً غیر قابل تحمل بود. انقدر که همان موقع تصمیم گرفتم تا عزمم و پولم را جمع کنم و شهریه‌ی ترم یک که پرداخت شده را به مادرم بپردازم تا دست از سر کچلم وردارد. همه که نباید دکتر و مهندس شوند. مملکت نانوا و قصاب و نویسنده(!) هم می‌خواهد. اما آن موقع حقوقم واقعاً کم بود و نمی‌شد. بعد هم که رفتم ترم دوم و احساس کردم رفتم نصف را رو،چه خوب  میرونم من سوبارو، با اینکه ندارم حس کارو. بعد ترم سوم هم تمام شد و الان فقط پایان‌نامه‌هه مانده و من واقعاً نمی‌دانم -و نمی‌خواهم هم که بدانم-  چه‌طوری شروعش کنم. که یعنی از کجا شروع کنم. یعنی آدم باید بنشیند خیلی کتاب بخواند؟ و مقاله بخواند؟ و سرچ و بررسی میدانی و پسنانی موضوع؟ بله، بله که باید خیلی کار کند و زحمت بکشد. در حقیقت موضوع باید مثل پستان معشوق -برای کسی که معشوق است- یا گاو -برای کسی که شیر دوش است -در مشت شما باشد و رویش مثلث باشید و الکی و تخمی و گرته‌ای که نمی‌شود. یعنی شاید هم بشود. اما شما آدمش نیستید. شما کار درست را می‌کنید، این تویژن های متوسط درستکارتان است. خیلی سختگیر نیستند، آزاد است‌ها، بالاخره دانشگاه جدید التاسیسی است که تازگی رییس کل دانشگاه آزاد اعلام کرده که از هم پاشیده.  یعنی دیگر جزو علوم تحقیقات نیست. و تکلیف ما هم که شاید دل خوشی مان در این دوران مدرک و بنیاد گرایی به اسم کثافت علوم تحقیقات -دانشگاه دوره لیسانسمان در تهران- بوده است تو غبارا گم شد. در ضمن وقتی کار می‌کنی واقعاً نمی‌شود درس خواند منظورم این است که پنج روز کار و دو روز درس شما را از آن‌چه هستید زشت‌تر می‌کند. و من هم که زیبام و زیبایی ها را دوست دارم. و وقت آزاد برای درس از بَر کردن هم خیلی مهم است، اخر در کدام وقت باید درس بخوانم؟ برای همین من ترم سوم کلاً  سه بار رفتم همدان. یک بار اسم نوشتم، یک بار امتحان دادم و یک بار هم رفتم خایه مالی. البته دلایل مادرم که به عنوان پرداخت‌کننده‌ی شهریه حق خود را در خراب کردن آینده‌ی من محفوظ می‌دید می‌گفت که کار من هیچ وقت آن قدری سنگین نیست که خستگی ذهنی در پی داشته باشد. چون مادرم هم مثل میلیون‌ها انسان زنده در کره‌ی زمین نویسندگی را شغل نمی‌داند. خب من این‌جا سر کارم و درست است همیشه سرم شلوغ نیست و ساعات پِرتی دارم اما در آن ساعات پرتی‌ هم می‌نشینم فکر می‌کنم و یک چیزهایی می‌نویسم. برای خودم، برای دیگران، برای فیلم نوشتن در روزی روزگاری اگر شد و برای ثبت در تاریخ. در حقیقت من همه‌ش یا دارم فکر می‌کنم یا دارم می‌نویسم و این خیلی جان‌کاه است. نویسندگی کلاً خیلی جان‌کاه است. این که می‌گویم نویسنده هم به خاطر این است که چند تا داف شنگول با مطالعه -واقعی- بهم گفته‌اند که بهت نمی‌خورد نویسنده باشی. این‌که من خودم را نویسنده بدانم یا ندانم که ترجیح می‌دهم در این‌جا در خصوصش صحبت نکنم اهمیت ندارد مهم این است که این دسته من را نویسنده می‌دانستند البته جز اینکه به حد کافی دور از اجتماع و داغون نبودم و به نظرم این همان تاثیری بود که همشهری داستان سوای تمام جفاهایی که در حق من و داستانم کرد و کرد -از قصد تکرار کردم- برایم به ارمغان آورده یعنی این‌که این‌ها منتظر داستان من مانده‌اند تا از روی کاغذ بخوانندش. این احساس خیلی خوبی است و باعث میشود از خوشحالی بشوم. یعنی هم اینکه به هر حال داستان من خواننده دارد و این که به هر درصدی از این خوانندگان داف هستند، بر منکرش لعنت…این‌که منتظر داستانم مانده‌اند. داستان ِ من، نه هیچ‌کس ِ دیگر.

احتمال خارج رفتن آن موقع که من فوق لیسانس قبول شدم خیلی قوی و هی و حاضر بود. یعنی عدد تبدیل دلار به ریال در به گارفته ترین وضعیت ممکنه نبود. یک سوپورتی از ما می‌شد مثلاً، عمه‌ و خاله‌‌هام یه تعارفی می‌زدند که حالا اگر خواستی بیا که مام هستیم و دور همی خوبه. و در ضمن من خودم جوان تر و پر حوصله تر بودم. حتی مادر ما هم میگفت اگر نمی‌ری همدان پس باید از این مملکت بری.  به چی فکر کردم که پی‌اش را نگرفتم؟ احتمالاً گشادیم آمد. همین الان با خودم فکر می‌کنم من که حوصله ندارم پایان‌نامه‌م را جمع کنم چطور حوصله خواهم داشت کارهای پذیرش گرفتن را انجام دهم. کی برود آیلتس امتحان دهد و گیرم یکی برود آیلتس امتحان دهد ولی بعدش واقعاً کی بنشیند برای آیلتس بخواند. یا حالا بنشینم پای اینترنت و جای عکس دختر لایک زدن سرچ کنم ببینم رنکینگ فلان دانشگاه در قطب شمال چیست و چرا؟ و آیا می‌خواهند مرا یا نه؟ حالا اصلاً گیرم که رفتم بالاخره که یک روزی یک جایی باید یک پایان‌نامه‌ بنویسم. اَه. فکر می‌کردم بعد هم لابد مادرم می‌خواهد در پول دادن به من سرسختی کند و من هم که هیچ وقت پس انداز نداشته‌ام باز باید دستم مثل گداها پیش او دراز باشد. تا بعداً تو خارجی که درس می‌خوانم یک کاری گیر بیاورم و بعد بیایم توی وبلاگم راجع به آن کاری که دارم غر بزنم. یا شاید من از این مهاجر خوشخیم ها شدم که تپ و تپ می‌روند کنسرت. البته من همیشه کار کرده‌ام، یعنی از همان وقت که فهمیدم این‌طوری نمی‌شود و پولم کم است، فهمیدم باید کار کنم. خوبی خانواده متوسط این است که شما می‌فهمید باید کار کنید. بدی‌ش این است که دیر می‌فهمید. و بدی دیگرش این است که شما خرج کردن را بیشتر از پول در آوردن دوست دارید. بله. البته همین دانشگاه آزاد همدان را هم من قصدش را نداشتم بروم چون پولش را نداشتیم. و همان روزها داشتم فکر می‌کردم کاش لا اقل می‌رفتم این‌جا را و یک فوق لیسانس چسکی می‌گیرفتیم دیگر. احتمالاً حالت صورتم ناراحت بود. چون مادرم زنگ زده بوده به آن خاله‌ی پول‌دارش و او هم گفته چرا از اول به من نگفتید. بعداً قرار شد که مادرم خورد خورد پول دانشگاه آزاد رفتن من را به خاله‌ش برگرداند. اصلاً من گفته بودم نمی‌روم چون پول ندارم و مادرم گفته بود پولش با من تو برو انقدر نک و نال نکن. الان یادم آمد.  البته ترم‌های آخر را نصف شهریه را خودم دادم. چون شغلم را عوض کردم و پس انداز داشتم. و پس انداز برای همین وقت هاست دیگر. حالا هر چقدر که دیر تر میشود، من باید چهارصد تومن به دانشگاه پول بدهم. و مدت هاست دیگر همه ی پس انداز هایم خرج شده اند. یکی ش به خاطر آن سفر کوفتی به هند بود. یکی ش بخا طر این که دندانم خراب شد و یکیش هم به خاطر اینکه ماشینم همه ش خراب است. نمیتوانم الویت بندی کنم که الان پایان نامه م برام مهم تر است، یا ماشین خرابم، یا زندگی شخصیم و خودم، یا چیزهای دیگر که می‌ترسم بنویسمشان. این که نتوانی از زندگی شخصیت بنویسی هم نهایت بدبختی است. در عوض تا بتوانم از ماشین و دانشگاه خواهم نوشت. و شاید از شغل که زیر شاخه ی چیزهای ترسناک است. اما این شغلی که دارم، دارم بر اساسش یک رمان بلند می‌نویسم. که بازار را خواهد گایید. متاسفانه دوست دارم راجع به روابط انسانی آدم‌ها با هم چیزمیز بنویسم اما نمی‌شود چون تقریباً هر کسی که می‌شناسم این‌جا را می‌خواند و می‌تواند یونیک بودن چیزی که نوشته شده را به خودش ربط دهد، البته همه به جز پدرم.  حالا همه‌ی این‌ها به کنار، نوشتن این چیزها ارضام نکرد. پس باز بر می‌گردم.

یک صفر نه

مادرم فامیل‌هاش، خیلی به چشمش می‌‌یاند. الان عکس دایی خدایابیاموزش را ورداشته آورده جلوی صورت من گرفته می‌گه به به آدم حظ نمی‌کرد؟ حظ می‌کرد. حظ می‌کرد رو هم خودش گفت. گفت خوش قیافه نبود؟ من نگاه می‌کنم به عکس می‌بینم مرحوم درست است که چشم‌هاش زاغ بود، اما جای دو تا ابرو فقط یک ابروی ایکس لارج داشته. آن هم برای هر دو تا چشم. می‌گم نه. می‌گه خوش قیافه بود بابا، تو چه می‌فهمی. می‌گم مامان نگاهش کن، یه ابرو داره نه دو ابرو. همه دو تا ابرو دارن نه یه ابرو. گفت برو بابا. عکس را گرفت گذاشت تو نایلکسی که ازش در آورده بود و از کادر خارج شد.

Cause all you people are vampires, And all your stories are stale

* شاید تا پنجاه سال پیش مُد بوده مردم پولشان را جمع می‌کردند مادرشان، خواهرشان، همسرشان را می‌فرستادند برود مکه زیارت خدا. من دوست دارم پول جمع کنم مادرم را بفرستم برود کانادا زیارت هدا. هدا الکی، هدا برای وزن. هم یک نفس راحتی بکشد و هم خواهرانش-یا بهتر است بگویم خواهرش، چون انقدر لفتش دادیم که یکی‌شان رفت آمریکا- را ببیند، هم این‌که مادرم به طرز غم‌انگیزی هنوز از مملکت خارج نشده، حتی من هم دیگر از مملکت یک بار خارج شدم و در اوج گرما و تعریق رفتم هند و به طرز رقت انگیز و ناچیزی مترجم بودم و در لیست خارج نرفته‌ها دیگر من شماره یک نیستم. ولی او همین تجربه‌ی نیم‌بند از سفر را هم نداشته. و ما هم در یک محیط غیر ایزوله‌ای زیست می‌کنیم و دور و اطرافمان همه مشغول سیر و سفر هستند، حسودی هم نداریم بکنیم. نوش جانشان. پدرم هم ناراحت است می‌گوید نمی‌داند چه کند و فوراً از خدا مرگش را می‌خواهد.  اما مادرم از او می‌خواهد گوز را به شقیقه متصل ننماید. بعضی وقت‌ها می‌بینم که مادرم غصه می‌خورد که پیر شده و هنوز نتوانسته تا همین دوبی ِ کوفتی برود. یعنی هیچ‌وقت سیمش اندازه نبوده، نشده که بشود. می‌گوید دیگه الان چه فایده‌ای دار. آن وقت که جوون بودم، می‌شد برم نرفتم. الان دوست دارم خواهرم رو ببینم.  ولی من تصمیم گرفتم به این وضعیت پایان بدهم. من پایان‌دهنده‌ی وضعیت‌های غمبار هستم و رسالتم هم روی زمین بعد از آگاه کردن آدم‌کیری‌ها از کیری بودنشان و سلکشن زدن برای آن‌هایی که دوستشان دارم، پایان‌دادن به وضعیت‌های غم‌انگیز و جان‌خراش است. و اگر من رسالتم را به سرانجام نرسانم چطور می‌توانم اسم خودم را روشنیده بگذارم ؟

* برای این کار اول از همه به پول و دوم از همه به شانس و سوم از همه به شکلات اسنیکرز برای این‌که خوشحالم کند و کالری بهم ببخشد؛ احتیاج دارم. برای پول در آوردن تصمیم گرفتم با چند نفر آدم همکاری کنم تا یک سریال بسازند. اما آن‌ها گفتند اجازه ندارم از این سریال جایی چیزی بنویسم. اما این چیزی نیست که آن‌ها ازش بترسند، یعنی من بنا ندارم داستان یا حتی اسم ِ زشتِ حتی یکی از شخصیت‌های ناقصی که خلق نشده‌اند بلکه تنها به ذهن کارگردان اثر خطور کرده‌اند -چون خطور کردن با خلق کردن خیلی فرق دارد. هم شما می‌دانید هم من و هم پرورده‌گاد که احسن الخالقین- را لو بدهم. می‌ترسند اثرشان دزدیده شود، و این طبیعی است دزدها به تولید انبوه رسیده‌اند و امروزه به لطف جهش ژنتیکی حتی حکومت هم می‌کنند. آن‌ها نه طرح دارند، نه می‌دانند این دویست تا شخصیت با این اسامی تخمی‌، بی‌مزه هستند. توجه کنید که می‌گویم بی‌مزه که حد ِ ضریب تحبیبش در قیاس با لوس یا بی‌نمک به صفر میل می‌کند. پس من باید این کاراکترهای گه را بامزه یا دست کم لوس یا بی‌نمک کنم، طرح هم بنویسم، آن هم برای شصت قسمت. چی دارم؟ هیچی چند تا اتفاق می‌افتد. چند تا شخصیت هم وجود دارند که مشابه یا بهتر از آن‌ها را در سریال‌های اوایل دهه هشتاد شمسی در ظنزهای شبانه، همه دیده‌اند. اگر کسی اهل تماشا کردن سریال فرنگی باشد برای این یکی تره هم خورد نخواهد کرد. البته من بنا دارم تمام این ترس‌ها را دور بزنم و چیزی بنویسم که پیش از این هرگز نوشته نشده، جوری که هرگز کسی فکرش را هم نکرده، به طریقی که هیچ کس هرگز حتی خیالش را هم نپرورانده. فکر نکرده و خیال نپروانده شبیه هم شده اما به تخمم.  باید جوری بنویسم در این شصت قسمت کوفتی ، که مخاطب فکر نکند دارد یک اشمئزاز بسط یافته را می‌بیند. ولی همه چیز هم دست من نیست.  صحبت از گریم سه بعدی، انیمیشن تری دی و عروسک هم هست. چه‌قدر سخت. خالفین اثر به مخاطب کودک هم رحم نداشته و خواستار مورد تفقد قرار دادن این گروه سنی نیز هستند. آن‌ها می‌خواهند من شله‌قلمکارشان را هم بزنم؟ خب باشد. این ممکن است آینده‌ی حرفه‌‎ای-هه هه- مرا کاملاً نابود کند، چون حد ِ امکان کسشر در آمدن کار به سمت بی‌نهایت میل می‌کند. ولی اگر کنترلش را کامل در دستم بگیرم ممکن است آینده‌ی حرفه‌ای من منجر به کانادا رفتن مادرم یا کانادا رفتن ِ خودم یا اجاره کردن خانه بشود. سراغ مافیای نویسندگی نرفته‌اند و گفته‌اند دارند به من لطف می‌کنند، از همان اول منت، که به طرف مافیای نویسنده‌ها نرفته‌اند. لابد برای اینکه این از نظر ِ آن‌ها به اصطلاح مافیا خیلی پول می‌گیرد وگرنه چرا نباید به سراغ آدم‌های معروف بروند که وجود اسمشان در کنار کار، هر تهیه‌کننده‌ای را مجاب می‌کند تا کار را بسازد؟ من احمق نیستم-خدا را صدهزار مرتبه شکر و فلفل- قرار است به من دیکته شود که چه بنویسم و چه نه و من هم سفارش پذیر نیستم،  خودشان هم فهمیدند و بعدش جا خوردند. چون سر سریال همشهری داستان هم همین مشکل پیش آمد و من دیگر اجازه نمی‌دهم یک مشکل دو بار برایم پیش بیاید، سال هشتاد و شیش نیست. سال نود و یک است. اصولاً نویسنده در هر شاخه‌ای، چه جریده، چه در مواجهه با ناشری که کتاب می‌پزد، چه وقتی در کنار اشخاص دیگری که به نوعی خلق می‌کنند مثل طراحان، نقاشان، سینماگران و در انتها صاحبین بنگاه‌های اقتصادی‌ای که گمان می‌رود بزرگ باشند ولی این‌طور نیست در واقع، و از نویسنده استفاده می‌کنند، مثل همین کار تبلیغات که در آن مشغولم و اصولاً در هر کاری، در هر موقعیتی توی این مملکت، برابر با پشم در کیون گربه در نظر گرفته می‌شود.
دلیل همه‌ی این خون‌آشام‌ها این است که همه می‌توانند بنویسند، همه. اما همه  فقط فرصتش را ندارند. برای همین یک نفر را پیدا می‌کنند تا برایشان بنویسد. مثلاً چند وقت پیش ها هم یک نفر بهم ای‌میل داده بود و گفته بود پول می‌دهد تا خاطراتش را در قالب رمان در بیاورم و او به اسم خودش چاپش کند. کارگردان: رومن پولانسکی. دلیلش هم نداشتن فرصت و چیزهای دیگر و در وهله‌ی آخر نوع نوشتن من بود. بگذریم؟ بگذریم…این شد که الان باید بر روی یک قسمت از وسط‌های سریال کار کنم. هنوز حتی شروع سریال هم معلوم نیست. اما باید روی یک قسمت از وسط‌های سریال کار کنم تا آن را بدهند به تهیه کننده و مخش را بزنند. یعنی همه چیز بستگی به من دارد؟ چه‌بد که همه چیز بستگی به من دارد. این بدترین حالتی است که ممکن است برای یک نفر که دوست دارد کنترل امور در دستش باشد، پیش بیاید. یعنی چیزی در زندگی‌ش به من بستگی داشته باشد. بروید بپرسید سر آخرین نفر چه بلایی آمد.

* اگر بتوانم نویسنده‌ی این سریال بشوم و شانس بیاورم که وبلاگم را نخوانند، اولاً که می‌توانم ماشین را تعمیر کنم، بفروشم و یک چیز دست دوی نسبتاً آبرومند و تر و تمیزی بخرم. دوماً که از اولاً هم مهم‌تر است می‌توانم ک خانه اجاره کنم و بالاخره در بیست و هشت سالگی، یعنی ده سال دیرتر از خانواده‌م جدا شوم. دیگر در آن خانه فقط پارتی می‌کنم. یعنی صبح‌ها می‌نویسم. و شبها پارتی و نصف شب‌ها تولید مثل می‌کنم و به این زندگی نباتی ِ پر از سو ظن و سرکوفت ناشی از چیزی نشدن و نرفتن از ایران پایان می‌دهم. چون مادرم فکر می‌کند من چیزی نشده‌م. که اگر شده بودم می‌رفتم. البته وقتی توانستم مخارج دندان پزشکی‌م را خودم بدهم خیلی بهم افتخار کرد ولی در آخر تاکید کرد مادر جون این مملکت موندن نداره، پس‌فردا جنگ می‌شه به گه خوردن می‌افتی که چرا نرفتی. مسئله این‌جا است که یک نویسنده-هه هه- اگر سر پیری-متوسط عمر مفید را چهل و پنج در نظر گرفته‌م- از مملکتش خارج شود چه کار باید بکند؟ باید از مهاجرت بنویسد؟ یعنی کاری که وبلاگرها عنش را در آورده‌اند؟ یا باید شروع کند به یادگیری زبان و اختراع شوخی‌های کلامی در آن زبان از اَ سر؟ چون که اگر شوخ‌طبعی‌م را از دست بدهم حتی نمی‌توانم یک قاشق ماست را درست ببلعم. و اگر نتوانم یک قاشق ماست را درست ببلعم، هیچ‌چیز دیگری را هم نمی‌توانم درست ببلعم. پس معلوم است که عمل بلع برایم خیلی مهم است. خانه را می‌گفتم. بله هر شب پارتی می‌کنم. دیگر هم مزاحم آن دوستم که برای خودش خانه دارد نمی‌شوم. بلکه به او هم می‌گویم بیاید آن‌جا پارتی کنیم. درست مثل اسنوپ داگ که همه فکر می‌کردند من مثلشم، مثل اسنوپ داگ پارتی می‌کنم. اگر با کسی قرار داشتم مجبور نیستم بروم کافه.کافه دیگر چه عنی است. مرده‌شور ترکیب همه‌این قهوه‌ها را ببرند و همه‌ آن شینیون‌ها و همه‌ی آن موزیک‌ها و همه‌ی آن شمع‌های ایکه‌آ و همه‌ی آن پنیرهای کم لا به لای چیپس و همه‌ی طبیعی‌هایی که جلوی اسم آب‌میوه نوشته شده و تمام کوکتل‌های بی الکلو…و… و دوست دارم به تمام منوهایی که فکر می‌کنند با مزه هستند هم با مثانه‌ی ترکیده ادرار کنم. کلید خانه‌م را هم در اختیار زوج‌های جوان ِ بی‌مکان می‌دهم. به شرطی که خودشان ملافه داشته باشند، چون حوصله ندارم ملافه‌م بوی دو نفر دیگر را بدهد. چه گناهی کرده‌اند در این عن‌دانی متولد شده‌اند و دوست گرفته‌اند؟ باید کمک کرد. همه باید بهم کمک کنند. هر کس که می‌تواند به هرکسی که نمی‌تواند. پنج‌شنبه و جمعه هم می‌روم خانه‌‎ی مادرم، غذای گرم و خوب می‌خورم، میوه‌هایشان را هم برایشان می‌خرم تا هفتاد طبقه را با این سن و سال پیاده و دست پر گز نکنند. اصلاً اگر شد وادارشان می‌کنم بروند یک جای کوچک‌تر در همکف. چون من که دیگر آن‌جا نیستم، و آن‌ها هم که فقط سه نفرند و تازه داداشم هم که همه‌ش می‌آید پیش من می‌ماند پس در واقع دو نفرند. تازه تیرآهن‌های سقف خانه از زیر رنگ هم معلوم شده‌اند و بالای دیوارهای اتاق‌ها رنگشان ریخته و گچه معلوم و رو مخ است و کی حالش را دارد نقاشی کند و توی بوی رنگ خفه شود؟ هیچ‌کی. آره، این کارهارا می‌کنم. آدم زنده نباید به گا برود باید زندگی کند. در عوض آدم مرده می‌تواند به گا برود.

* دیروز راهنمای ماشین هم کاملاً از کار افتاد. چراغ ترمز و دنده عقبم هم کار نمی‌کند و پنج سال است که بوق هم ندارم. شروع پروسه‌ی از کار افتادن راهنما به این گونه بود که اول قیژ قیژ می‌کرد. اما امروز متوجه شدم که دست از چشمک زدن هم برداشته. کل نورهای داخلی ماشین را هم از دست داده‌ام و اگر یک وقت آدم شبی عصری وقتی بخواهد چراغ روشن کند تا سوراخ را پیدا کند ضایع می‌شود، چون چراغی نیست که روشن بشود. شب‌ها حتی نمی‌دانم دارم با چند کیلومتر می‌رانم. چون نه تنها چیزی که دیده نمی‌شود بلکه صدای موتور را هم نمی‌شنوم چون توی گوشم هدفن است و چرا توی گوشم هدفن است ؟ چون ضبط ماشینم هم خراب است، و بله من به موزیک معتادم. و بله من با مزیکم پشت فرمان می‌خوانم. و داد می‌زنم و همه فکر می‌کنند من دیوانه هستم، اما این به تخمم نیست. من هم فکر می‌کنم همه خون آشام هستند. این به تخمتان هست؟ نیست. به تخمم نیست که به تخمتان نیست. و به لیست خرابی‌ها می‌توان گاز نخوردن ناگهانی را هم اضافه کرد. فهمیدم کی گاز نمی‌خورد و کی می‌خورد. وقتی یک مسافت طولانی را مثلاً اتوبان چمران شمال را تا پل پارک وی می‌روم ماشین سر جردن  در مدرس شروع می‌کند به گاز نخوردن، در این شرایط باید فوری شل کرد و پا را از رو پدال برداشت. تا بنزین بی جهت به فاک نرود. بعد چراغ چک روشن می‌شود در این شرایط می‌توانید گاز بدهید اما ممکن است ماشین کمی با مقاومت کردن گاز بخورد، اما می‌توانید م بزنید کنار و خاموش و سپس روشن کنید. چراغ چک محو شده و دیگر خبری از نمی‌خورم و نمی‌شینم و نمی‌دم و این‌ها-همگی در مورد گاز، طبیعت ِ امر- نیست. مشکل بعدی این است که چند وقت پیش کلیدم در قفل فرمان شکست و حالا مجبورم یک عصایی را به ماشین ببندم که یادگار زمانی است که پدرم رنو دو در سوار می‌شد. بدبختی این است که کلید این عصا اگر به داخل مادگی قفل برود گیر می‌کند. چند بار شده که من یکی دو ساعت بیشتر بیرون مانده ام چون سعی کرده‌ام عصا را باز کنم، ان هم با دعا و توسل به ائمه و عمه‌ی معصومین. نقطه‌ی خوب ماجرا این است که توسل همیشه جواب می‌دهد و من دقیقاً می‌توانم حدس بزنم چه چیزی باعث کشته شدن سفیر آمریکا می‌شود. قاتل سفیر آمریکا در لیبی از نظر فنی، در حقیقت نتیجه گرفتن از اعتقاد داشتن بود. و نتیجه گرفتن از هر روشی موجب مقدس شدن آن روش می‌شود. همه‌ی این‌ها -حتی کشته شدن سفیر آمریکا در لیبی- به غیر از مشکل روغن سوزی ماشین است. که عمده‌ترین و خوشگل‌ترین مشکل هم هست. اتفاقاً عموم قبل از عزیمت به آمریکا یک مکانیک ِ سربه راه ِ منصف  –  در این بخش فاز علمی تخیلی به نوشته دادم- پیدا کرده بود اما چون خرج دندانم نزدیک به چهاز صد هزار تومن شد و هفتصد هشتصدهزار تومن هم بدهی داشتم- و هنوز هم دارم- از بردن ماشین به تعمیرگاه منصرف شدم. عموم از طریق فیسبوک عمه‌م پی‌گیری کردن که چی شده خره؟ بردیش یا نه. نبرده بودم. گفته بودند ای بابا.

چه‌قدر زر زدم.

 

 

View From Afternoon

همین چند وقت پیش فکر کردم حتماً قبل از این که کاملاً دیوانه شوم مهاجرت کنم. رفته بودم سرچ کرده بودم دیده بودم یک جاهایی هست در شمال کانادا، که وقتی اسمش را سرچ می‌کنید در گوگل ای‌مج دومین تصویری ارایه شده از آن‌جا خرس قطبی است. دیدم شاید بد نباشد بروم آن‌جا. پیش خرس‌های قطبی. دو هفته هم نشد که کانادا سفارتش را بست و دلار به سرعت به سمت سه هزار تومنی شدن شتافت. خب این‌یکی نقشه‌م هم به گا رفت. و عوض کردن نقشه هم دیگر جواب نمی‌دهد. شاید باید بروم دکتر بگویم دکتر برام قرص بنویس.

باتلاق واقعی توی خانه است، توی چشم‌های پدرم. وقتی زیر لب شعری می‌خواند که هیچ‌کس نمی‌داند چیست و اصلاً چرا آن را می‌خواند. پدرم می‌گوید دارد یک اهنگ والس را زمزمه می‌کند. مادرم می‌گوید خب، بهتر است زمزمه نکند، چون او سرسام گرفته از این والس. حتی موقع ناهار یا شام هم آن را زمزمه می‌کند. بین کلماتش. دیگر سکوت را رعایت کردن برای او معنایی ندارد، سکوت یعنی زمزمه کردن آن شعر زیر لب، در حالی که ریش‌های سفید داری که همسرت ازآن متنفر بوده و هر روز بهت گوش زد می‌کند ریشت را بزن؛ و باتلاق مسیری است که هر چند ساعت بین کاناپه و یخچال طی می‌کنی چون یادت رفته دفعه‌ی پیش که یخچال را دیدی چیزی توش نبود که به دردت بخورد . باتلاق یعنی به دنبال هندوانه گشتن در یک یخچال بزرگ.

نکته کنکوری/خب ته سفرنامه را نمی‌نویسم چون واقعاً نکته‌ی مهمی نمانده و جان همگی گرفته شده از بس کش پیدا کرده و فیدبک مثبت -آن‌قدری که دلم می‌خواهد- هم نمی‌گیرم و بله من همه‌ی شرایط و همه‌ی فیدبک‌ها را تحت نظر دارم.

 

این سفرنامه نیست

پیش‌نوشت:قسمت شیش

* چند نفر می‌خواستند با پناه مصاحبه کنند، اما سوال‌های آن‌ها بیشتر در مورد این فیلم نیست ِ جعفر پناهی بود. این که پدرت معروف باشد باید خیلی سخت باشد. این‌که همه تو را به خاطر یک نفر دیگر و کارهایی که او کرده بشناسند مطمئناً دردآور است. اما باید گفت این در عین حال خیلی باحال هم هست. مثلاً الان کسی من را نمی‌شناسد و پدرم را هم نمی‌شناسد؛ آیا وضع زندگی‌م خوب است؟ آیا دنیا برای من جای بهتری است؟ نیست. در جواب مصاحبه کنندگان گفت که او نمی‌تواند به جای پدرش جواب دهد. چون او یک آدم مستقل است، یک شخصیت مستقل است. می‌تواند درباره‌ی فیلم‌هایی که توی جشنواره دیده، درباره‌ی فیلمی که ساخته، پروژه‌هایی که دارد حرف بزند، اما نه در مورد پدرش. اما حالا چون اصرار دارند باشد،  می‌تواند به بعضی از سوالات پاسخ دهد، به خصوص آنهایی که خیلی سیاسی نیستند. آن‌ها پرسیدند که جعفر پناهی چه کار می‌کند؟ و او جواب داد. گفت که چه کار می‌کند. گفت از خانه بیرون می‌رود، در داخل مرزها سفر می‌کند. مطالعه می‌کند. فیلم می‌بیند. گفتند ولی فیلم نمی‌سازد؟ گفت معلوم است که نمی‌سازد و آیا آن‌ها این فیلم نیست را دیده‌اند؟ و اگر دیده‌اند این سوال‌ها چیست؟ باید سخت باشد که پدر آدم نتواند کاری را که بلد است انجام دهد. مثلاً اگر پدر من نتواند سر نوشابه خوردن و احتمال  قطع شدن پایش و اینکه به ما مربوط نیست پایش زخم است و پای خودش است دوست دارد بریند توش، دعوا راه بیندازد شاید من دلم برای این کار او تنگ شود، و مهم‌تر این است که حتماً خود او هم دلش برای این کارش تنگ می‌شود. اگر منبع درآمد پدر آدم قطع شود، این حتماً خیلی دردآور است. متاسفانه نمی‌توانم این‌جا خودم را قیاس مع الفارغ کنم چرا که از وقتی که از چیزها سر در می‌آورم پدرم کوچکترین در آمدی نداشته فقط یه کم پول توی بانک داشته، که باهاش می‌شده بنزین زد و بیمه‌ی ماشین را پرداخت کرد و قسط‌ها را داد. این روند سیزده چهارده سال طول کشید تا این‌که یکی دو ماه پیش متوجه شدیم پولی که بانک در ازای چُس تومن پدرم، ماهیانه می‌داد، واقعاً کفاف نمی‌‌دهد. و با آن حتی نمی‌شود یک ماشین سه سیلندر مثل ماتیز را بیمه کرد. بله ناراحت کننده است. و چون ناراحت کننده است، برای همین آن‌ها را با پول‌های مادرم یک جا گذاشتیم. نیست در آمد مادرم از بانکش میلیاردی است، به خاطر این. آن حساب بسته شد. و پدرم دیگر پول ندارد. و من هم هیچ‌وقت تصوری از داشتن پدری که برود سر کار و پول بیاورد خانه نداشته‌ام. چرا، بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم خودم باید پدر شوم و پدری باشم که دوست داشتم داشته باشم، اما شاید تومور پدرم را این شکلی کرده و دست او نبوده. از کجا معلوم من هم تومور نگیرم؟ به هر حال من هم حامل ژن‌های او هستم، آسم-کوری-کچلی، یک پک ِ کامل. از کجا معلوم کسی باشد که بخواهد من پدر بچه‌ش باشم؟  آخرین کسی که بود، دیگر هرگز نیست. از کجا معلوم زندگی همین جهنمی که هست نماند؟ بله، همان‌طور که در شکل می‌بینید هیچ‌چی معلوم نیست. اصلاً این فکر کردن به پدر شدن، ایده‌ی کسشری بود که هر چه‌قدر هم کش پیدا کرد، کسشرتر شد.

* حالا که صحبت از این فیلم نیست  شد، خوب است از بقیه‌ی فیلم‌های ایرانی در جشنواره هم بگویم. اولاً که تماشاچیان برای این فیلم نیست ، ایستاده کف زده بودند.  و ایستاده کف زدن در آن‌جا برای یک فیلم خارجی عجیب بود. من فیلم را در ایران دیده بودم و آن را خیلی دوست نداشتم، هرچند ناراحت کننده می‌دانستمش. اما این‌جا هند هست و سلیقه این‌قدر متفاوت است که توی خورش، کاری و تکه‌ی پنیر می‌ریزند و بعد با شکر سرخ شیرینش هم می‌کنند. ما توی سالن نمایش این فیلم نیست نبودیم چون پناه گفته بود حوصله ندارد یک‌هو بگویند پسر فلانی هم توی سالن هست و بلندش کنند و اصلاً خوشش نمی‌آید از این برنامه‌های تبلیغی و اضافه کرده بود این هندی‌ها دیوثند، و افزود دیدی که؟ کمابیش دیده بودم. فیلم ایرانی دیگری که گویا پشم همه را ریزانده بود نارنجی پوش بود. این‌جا دیدم که پس کسان دیگری در دنیا هستند که نارنجی پوش را دوست داشته باشند. خودم نمی‌دانم از چی نارنجی پوش خوشم آمده، چون من که خیلی طرفدار حامد بهداد یا لیلا حاتمی نیستم. من طرفدار فیلم‌های جدید مهرجویی با تاثیر شگرفی که وحیده محمدی فر رویش گذاشته هم نیستم، البته منهای بمانی. ولی یادم هست این قدر خوشم آمد این قدر خوشم آمد از نارنجی پوش. خصوصاً از اولش که خود مهرجویی هم توش هست. فیلم بعد از نمایشش در جشنواره انقدر طرفدار داشت که یکی از مدیرهای جشنواره جلوی ما را گرفت و در مورد این که این شاهکار به اسکار معرفی می‌شود یا نه، و کم  و کیف پخشش در ایران و فروش و طرفداران آن، پرسید. البته دارم اغراق می‌کنم. ولی آن‌ها نارنجی پوش را بسیار دوست داشتند. شاید به خاطر امید، چون هندی‌ها  علاوه بر کاری و آمیتا(ب!) باچان عاشق امید هم هستند و کاری‌ش هم نمی‌شود کرد. فیلم مانی حقیقی را دوست داشتیم ببینیم اما نشد. هر دو باری که پخش شد ما توی جلسه‌ی داوری یا فیلم‌بینی بودیم. پذیرایی ساده توی بخش مسابقه هم بود و جایزه هم گرفت. اما مابقی فیلم‌های ایرانی در بخش مسابقه نبودند و جایزه‌ای هم نگرفتند. فیلم علی مصفا،  پله‌ی آخر هم در جشنواره بود که در مورد این یکی البته حرف دارم اما مثلاً ما هنوز به آن بخش از سفر نرسیده‌ایم و هیچی از آن نمی‌دانیم. خب….امم حالا مثلاً به آن بخش از سفر رسیدیم که قرار است فیلم علی  مصفا را در آن ببینیم. چون احساس کردم دارم تاریخ‌ها را قاطی می‌کنم و بالاخره من هم آدمم. بله از الان دارم لحظه‌شماری می‌کنم تا پله‌ی آخراکران شود. فیلم مجموعه‌ای بود از چیزهای خوبی که در سینما می‌توانند وجود داشته باشند، در کنار هم. قصد ندارم داستان فیلم را لو بدهم. توی ماشین با ما بود. و دروغکی گفتم سیمای زنی در دوردست را دوست داشتم ولی این را خیلی بیشتر دوست داشتم. چون فکر کردم به هر حال علی مصفا بدش نیاید از من که عنوان خیلی مهمی مثل مترجم و همراه داور بخش فیلم کوتاه جشنواره را داشتم ، فید بک مثبت بگیرد. اما باید گفت سیمای زنی در دور دست اصلاً قابل قیاس با این یکی فیلم نیست. در حقیقت هر چی آن فیلم از مرحله پرت بود، این یکی از مرحله پرت نیست. وسط فیلم یک هندی آمد نشست کنارم و تمام طول فیلم ازم پرسید چی شد و من هم خیلی راحت گفتم پیچیده تر از آن است که بتوانم به انگلیسی توضیح دهم. واقعاً هم بود. باید این تعریف را بکنم، این یک باید است، علی مصفا ، خیلی مصفا است.

* ترسناک ترین لحظه‌ی دهلی زمانی بود که آسمان پر از خفاش شد. آسمان سیاه شد. وقتی می‌گویم خفاش، منظورم از این خفاش‌های چاقال ماقالی که در بتمن نشانمان داده‌اند نیست. برای این‌که اندازه‌ی آن‌ها دستتان بیاید  لطفاً دست های خود را از هم باز کنید. انگار سر صبح است و می‌خواهید نرمش کنید و پروانه بزنید. این حتی دندان‌های هندی‌هایی که با ما توی ماشین بودند را ریزاند، آن‌ها تا حالا چنین چیزی ندیده بودند. این را پسری می‌گفت که مثل سوپرانا مسئول هماهنگی و کمک به مهمان‌ها بود و فوق لیسانس فلسفه داشت. او بعد از این‌که فهمیده بود ما ایرانی هستیم با سرچ ایران در گوگل فهمیده بود در ایران گی‌ها مجازات می‌شوند، و بچه‌ها دزدیده می‌شوند تا به کار گماشته شوند و مجازات سنگسار برای جرایم جنسی در نظر گرفته می‌شود. چون حوصله‌ی حرف زدن در مورد تک تک این موارد را نداشتم به توضیحاتی اندک بسنده کردم ولی چون خاطرم مکدر شده بود گفتم خیلی هم این طور نیست و در مورد ایران همیشه بدترین بخش از اخبار بُلد می‌شود. حالا دروغکی‌ها…گفت در ایران گی‌ها را اذیت می‌کنید؟ گفتم معلوم است که نه. مگر کرمک داریم؟ اما واقعیت این است که گی‌ها اذیت می‌شوند، اما اگر آیا به او می‌گفتم بله اذیت می‌کنیم جهان جای بهتری می‌شد؟ شاید او خودش گی باشد و به خاطر چیزهایی که خوانده تخم نکند پایش را بگذارد ایران. در مورد سنگسار هم گفتم این قوانین اسلامی است و به مردم ربطی ندارد. حکومت تصمیم گرفته اسلامی رفتار کند، و این دست مردم نیست. او پرسید چرا دست مردم نیست؟ بابا من چه می‌دانم چرا دست مردم نیست، چون مردم ما تخمی‌اند. ترسوئند. الان حس بهتری داری؟ با این سوال‌های عنت؟  این را نگفتم. اما بعد فکر کردم باید بهش می‌گفتم همیشه باید دولت و مردم را از هم تفکیک کند؟ اما اگر می‌خواستم این را بگویم لابد یادم نمی‌آمد جای تفکیک چی بگم. شاید هم فکر کردم خودش این را می‌داند. اما او هندی بود، از کجا باید می‌دانست؟

* به پناه گفتم این اولین تجربه‌ی دیسکوی من است و هیچ وقت قبل از این تجربه‌ی دیسکو رفتن نداشته‌م. و حتی یک دبی هم نرفتم و خودت که می‌دانی. گفت فکر کند خیلی جای خوبی باشد. گفتم مطمئنم کلی دختر تور می‌کنیم و آیا لازم است کاندوم هم با خودمان برداریم؟ چون ممکن است خیلی مست کنیم، می‌دونی چی می‌گم؟ بعد او درباره این‌که من خیلی فیلم دیده‌ام، -به خصوص فیلم‌های امریکن پای ‌طور- و چرا دست از کسشر گفتن بر نمی‌دارم سخن گفت.

* مسیر طولانی بود اما راننده یک موزیک هندی ِ خیلی خوبی گذاشته بود. و از سیگار بهمنی که به او داده بودیم هم لذت می‌برد. دیسکو تقریباً در خارج شهرشان قرار داشت فضایش باغ مانند و باز بود و من را یاد درکه می‌انداخت، اسمش هم بود بلو فراگ. بگذارید بلو فراگ را سرچ کنم ببینم واقعاً جای خوبی بود؟ مثل این‌که خیلی جای بدی نیست …وقتی ما رسیدیم آن‌جا از ما خواستند در نوبت بایستیم. اما ما گفتیم ما از جشنواره آمده‌ایم و این چه فازیه؟ و آن‌ها گفتند که از زیر در دست و پای خودمان را نشان بدهیم. یعنی کارت خواستند، اما ما که کارت نداشتیم. برای همین آن‌ها دو تا تماس گرفتند و بعد فرستادنمان تو. متاسفانه تمام نوشیدنی‌‌ها گران بود و ما هیچ‌وقت منو را چک نکردیم. به ازای سه شات ابسنث، دو کوکتل من در آوردی آشغال که با کوکا کولا میکس شده بودند، و چهار تا آبجو و چهار جور مزه که دو تاش واقعاً غیر قابل خوردن بودند؛ نزدیک دویست هزار تومن دادیم. ضمن این‌که به ازای هر پنج پسر یک دختر هم در سالن بود. که تازه هیچ کدام از آن‌ها نمی‌رقصیده و به زل زدن به دی‌جی بسنده می‌کردند. برای همین مجبور بودیم با آن یکی داور و یک زنی که مسئول بولتن جشنواره بود حرف‌های صدتا یک غاز بزنیم و وقتی هم که می‌خواستیم به هتل برگردیم یک دختر‌ه‌ی جو هنر و سینمایی آن داور را گرفت به حرف و نیم ساعت هم به خاطر او علاف شدیم. در ضمن جدی فقط صد روپیه با اتمام پول فاصله داشتیم و همان وسط‌ها من می‌خواستم برم به آن داور هندیه بگویم دنگ ابسنسش را بدهد وگرنه می‌روم در وبلاگم می‌نویسم تا آبرویش برود، اما نگفتم. چون من مرد عملم، نه حرف. از یک جایی به بعد داشتیم هشیار می‌شدیم و این هیچ خوب نبود، شدت جراحات وارده خیلی زیاد بود. خدا می‌داند در آن لحظات چه‌قدر حرص خوردم و هر چی کارد زدم هم خونم در نیامد. دیسکو خیلی مزخرف است، من با آهنگ‌های آن و این نورپردازی‌ها ارتباط نمی‌گیرم، ترجیح من همان گیک‌های جمع و جور راک با سرو آب‌جو است که در یوتیوب دیده‌ام. و احتمالاً  هم به جز در یوتیوب هرگز نخواهم دیدشان.