دربارهٔ ک

اباوت وات؟

اگر نوید محمدزاده نه… پس کی؟

ویدئو

این مقاله قصد پاسخ گویی به حملاتی که به برندهای نام برده شده و یا جانبداری از هیچ برندی را ندارد. اما به هر حال، در این مقاله -که در کنار دو مقاله قبلی، یک سه‌گانه را شکل می‌دهد- به چرایی حمله به کمپین‌های تبلیغاتی با حضور افراد مشهور و منشا حمله‌وران به این نوع کمپین‌ها پرداخته ‌می‌شود. مثال ملموس و امروزی‌اش هم کمپین سال ٩٩ سن‌ایچ با شرکت نوید محمدزاده است، کمپینی که در پاییز ٩٩ و در ادامه کمپین قبلی سن‌ایچ، در اردیبهشت ماه ٩٩اجرا شد.

برگزاری کمپین دوم یک فایده برای همگان داشت.

خیال همه را از بابت اینکه قرار داد نوید محمدزاده با سن‌ایچ چگونه است راحت کرد. معلوم شد محمدزاده سفیر برند است. پس قرارداد احتمالا چند ماهه و چند مرحله‌ایست. برای خیلی‌ها مبلغ قرارداد محل سوال بود و وقتی معلوم شد محمدزاده دقیقا چه قدر پول گرفته است، شکرِ خدا، دیگر سوالی نداشتند. ولی به هر حال دومرتبه بحث حضور سلیبریتی‌ها روی بیلبورد دوباره داغ شد( در کشوری هستیم که بعضی از موضوعات تا چند قرن تر و تازه باقی می‌مانند)، واین داغ شدن منجر به این شد که یک جدول در شبکه‌های اجتماعی دست به دست بچرخد. که طی آن معلوم بود کی از چه کسی چه قدر برای تبلیغ برند پول گرفته(که البته بعضی‌ها معلوم‌تر بودند). ولی مسئله این بود که شرایط اقتصادی و اوج گرفتن قیمت‌ها و قیاس همه ساعته‌ی قیمت دلار با ریال، و شدت و حدت پولشویی‌ها، رانت خواری ها و اختلاس‌هایی که در نظام اقتصادی ایران انجام می‌پذیرد، باعث شد مبلغ گرفته شده توسط محمدزاده (چه راست باشد و یا چه دروغ) حتی به چشم هم نیاید.

قبل از هر چیز باید جنس حملاتی که به کمپین قبلی سن‌ایچ و محمدزاده در اردیبهشت ماه انجام گرفت را بهتر شناسایی کنیم. حمله‌ها در آن زمان به طور کلی به چند مدل تقسیم شدند.

مدل اول: ابراز تنفر از نوید محمدزاده

مدل اول برخی از متنفرین نوید محمد زاده بودند که احتمالا نه از تبلیغات چیزی می‌دانستند نه از سینما. بر کسی پوشیده نیست که نوید محمدزاده گوهر بازیگری سینمای ایران در دهه ٩٠ است. چه بازی او را بپسندیم یا نه، بازیگران هم‌نسل او یا توانایی یا جرات کمتری جهت پذیرش نقش‌های متفاوت و یا احتمالا منفی دارند. بنابراین نوید محمد زاده بازیگری است که در جوانی توانسته تیپی از خود ارایه دهد که مردم دوست دارند «تماشا » کرده و باورش کنند . محمد زاده را در نقش‌هایی عصیانگر، احاساساتی، عصبی، همراه با بغض فرو خورده که ممکن است در تیپ‌هایی مانند قاچاقچی، معتاد، شیدا و یا بیماری دچار فروپاشی عصبی ظاهر شود، به یاد می‌آوریم.

او توانسته تیپ‌هایی که ارایه داده را در شاخه‌ی بازیگری این برهه از زمان از آن خود کند. در سینمای ایران چند نفر به چنین جایگاه رفیعی در تیپ‌سازی در بازیگری دست یافته‌اند؟ بهروز وثوقی؟ فروتنِ دهه هفتاد؟ حامد بهداد؟ دیگر کی؟ فقط نوید محمد زاده مانده است. تازه این جدای از این است که محمد زاده یک شبه راه صد ساله را نیامده، علاقمندان تئاتر احتمالا محمدزاده‌ی دیگری را در تئاترهای خیابانی و تئاترهای جشنواره‌ای به یاد خواهند آورد. ضمن اینکه به مرور زمان نقش‌هایی که برعهده‌ی محمدزاده گذاشته می‌شوند هم متنوع‌تر می‌شوند. و او کم‌کم مشغول فاصله گرفتن از تیپ آشنایی است که ارایه می‌داد. در کمپین قبلی سن ایچ شاید بتوان گفت نوید محمد زاده زمان خوبی را برای ارایه عطرش به بازار انتخاب نکرد، چون در و دیوار شهر، از اسم و شکل نوید محمدزاده اشباع شد؛ ولی نکته این است که او حق داشت -و دارد- از معروفیتش برای تولید محصول استفاده کند؛ همان طور که ممکن است یک نفر اصلا به دلیل دیگری معروف شود ولی از معروفیتش برای کار دیگری استفاده کند(مثال زنده و بدنام: دانلد ترامپ، دلالی که رییس جمهور شد) و ما -مردم- هیچ‌گاه در جایگاه قضاوت نیستیم. حتی نمی‌توانیم بر محمدزاده خرده بگیریم که چرا آن زمان را انتخاب کرده؛ یک دلیلش حتما این است که حد اکثر استفاده را از شرایط ببرد، این که این هم‌زمانی کار مدیربرنامه‌ها، مشاورین یا خودش بوده، معلوم نیست و سویه مثبت و منفی داشته؛ ولی مطمین باشید حتما یک هزینه-فایده‌ای صورت گرفته و هم‌زمانی اتفاقات به قول معروف کشکی نیست.

مدل دوم: ابراز انزجار از تبلیغات متوسل به چهره‌های مشهور

شامل بسیاری از هم‌وطنانمان می‌شود که این کارها را -یعنی تبلیغات را- در شان بازیگر نمی‌دانند…اما چرا؟ مگر شان بازیگر را چه کسی جز خودش تعیین می‌کند؟ این که یک نفر معروف شود و از معروفیتش برای در آمدزایی بیشتر استفاده کند عجیب است؟ به نظر می‌رسد برعکس این گزاره صحیح باشد. جدا از اینکه خیلی از هنرمندان و ورزشکاران بودجه‌ی لازم برای آفرینش در زمان حال یا سرمایه‌گزاری در آینده را از همین طریق به دست می‌آورند؛ برند هم به این منوال فرصت دیده شدن بیشتری دارد. و در تبلیغات اصل بر دیده شدن برند-در جهت مثبت است- و اینجا هم همین اتفاق می‌افتد. این دسته از منتقدین را باید دلسوزان ارزش‌های والا نامید. که در ایران کم نداریم.

مدل سوم: انتقاد از راهبرد سن‌ایچ

دلواپسان تبلیغات ایران در همراهی با دلسوزان ارزش‌های والا با دودوتا چهارتا در کمپین اردیبهشت ماه سن‌ایچ و محمدزاده به این نتیجه می‌رسیدند که این معامله‌ای نیست که بصرفد. دلواپسان تبلیغات می‌گفتند چهره‌ی برند مخدوش شده. چرا که چطور امکان دارد که بازیگری که مردم او را در نقش معتاد، پرخاشگر، دیوانه و در کل یک آدم نا آرام و ماجراجو دیده‌اند؛ به عنوان سفیر یک برند قدرتمند بپذیرند؟ توجیه آن‌ها هم نداشتن برنامه و استراتژی در تیم سن‌ایچ است. تصور کنید که برند اول آبمیوه‌ی ایران برنامه یا استراتژی میان مدت یا بلند مدت نداشته باشد. خنده دار نیست؟ تحلیل این دسته از منتقدین هم که می‌توانید با یک سرچ کوچک در گوگل به آن برسید منطبق بر آرکتایپ شناسی برندها است. بنابراین دلواپسان تبلیغات برند سن‌ایچ را در یکی از آرکتایپ‌ها قرار داده و با تعیین گروه برای این برند انتخاب های بعدی را زیر سوال می‌بردند.

تا این جا که این استدلال یک مغلطه‌ است. به این دلیل که حتی اگر بتوانیم تمام برندها را در دوازده کهن الگو یا همان آرکتایپ اساطیری از نوع یونان باستان، قرار دهیم هم این قرار گیری توسط نویسنده ی مقاله‌ی مذکور اشتباه صورت پذیرفته و این اشتباه با چند ادبیات مختلف و کمی هم کم و زیاد کردن متن، در سه وبسایت مختلف قرار گرفته است. با کلیک کردن بیشتر و خواندن دیگر مقاله‌ها -که تکرار می‌شود، به همان قلم نوشته شده- در می‌یابید منتقد مورد نظر نه تنها استراتژی سن‌ایچ را زیر سوال می‌برد بلکه برند رقیب را بالا برده و انتخاب آن‌ها را در زمینه‌ی سفیر برند شاهکار می‌داند.

از طرف دیگر دلسوزان ارزش‌های والا میگفتند این پول‌ها گرفتن ندارد. می‌گفتند مردم وضع معیشتی درستی ندارند(که واقعاً هم ندارند). پس در این شرایط اگر بازیگر را هم برآمده از مردم بدانیم، و آگاه باشیم که بازار و صنعت سینما هم کساد است؛ حق در آمد زایی را باید برای نوید محمدزاده در نظر بگیریم. گروهی هم به کارنامه‌ی خوب بازیگری محمدزاده و خراب شدنش نظر داشتند. اینکه چرا اساسا بازی کردن در یک تبلیغ یا سفیر برند شدن به کارنامه‌ی بازیگری کسی ضربه بزند هم هیچ موقع توضیح داده نمی‌شود. همان‌طور که اشاره شد، شاید اصلا یکی بازیگر شده تا بتواند چهره شود و کیف کند. متاسفانه وقتی ذات هنر مقدس فرض می‌شود هنرمند دچار قدوستی می‌شود که در دیدگاه آقایان این تقدس ناشکستنی است. اما هیچ کدام از این دو دسته منتقد استراتژی سن‌ایچ را در انتخاب نوید محمد زاده در نظر نگرفتند.

مدل چهارم: تکریم راهبرد رقیب

این دسته از منتقدان دست به قیاس مع‌‌الفارق می‌زنند. و استراتژی سان‌استار را منطبق بر تغییر رویه‌ی مارکتینگی و همگام شدن با خواسته‌ها و سلیقه‌ی نسل جدید می‌دانند. از بسته بندی تا طراحی و رنگ و روی بسته مورد تایید اساتید بوده(که معلوم نیست کجا مشغولند و خروجی‌شان چیست) و البته آن‌ها به نظردهی در مورد طرح و بسته بندی بسنده نکردند، بلکه انتخاب برادران خسروی که آن‌ها هم احتمالا کورد هستند(ولی احتمالا ببر و فروردینی نه) را هم شاهکار مارکتینگی ارزیابی نمودند. چرا که سفیر مناسب محصول به نظر می‌رسد و شعار هم پیام مثبتی دارد. ولی چرایی‌اش مطرح نمی‌شود…اینکه چرا آن انتخاب درست است و این یکی غلط. البته کسی منکر استراتژی داشتن سان استار و زحماتی که کشیده شده نیست. ولی این قیاس کردن در چند مدیوم مختلف توسط چند نفر خیلی مضحک و تابلو است. سوالی که به وجود می آید این است که آیا دست‌هایی در کار است تا این دو برند را د ر مقابل هم قرار دهد؟ آیا برند رقیب هم در این جبهه‌گیری مضحک درگیر است؟

مدل آخر – که تازگی به وجود آمده-

 گروهی که منتظرند تا برندی یک حرکت کوچک -یا بهتر از آن بزرگ- کند و با ایجاد جار و جنجال خودشان را پوزیشن کرده، در موقعیت منتقد و دلسوز تبلیغات قرار داده و در حقیقت برند خودشان را بسازند و بشناسانند. که احتمالا هدف و ماموریت این برند با خراب کردن دستاوردهای دیگران و زیرسوال بردن همکاران تحقق می‌یابد. امثال این مدل در شبکه‌ی فیلتر نشده‌ی اینستاگرام فراوان‌ترند و در لینکدین معمولا سکوت می‌کنند مگر کسی متوجه هویت یا سطح سوادشان شود. معمولا عکسی از بیلبورد می‌گذارند و از مخاطبان ایرانی که تمام عمر تشنه ی نظر دادن (یا فحاشی و تمسخر) مانده بودند تا کسی ازشان نظر بپرسد؛ نظر می‌پرسیدند، اما بازی این گروه در نحوه‌ی طراحی سوال است. و انصافا درگیری در این قسمت خوب اتفاق می‌افتد و قلابشان ماهی‌های خوبی صید می‌کند.

مثلا نظر شما درباره طر احی ضعیف! بیلبورد فلان چیست؟ جواب ها با توجه به ادبیات پرسشگر بین افتضاح تا مهوع تغییر میکند. به نظر شما زمان بندی بهمان بیلبورد درست بود؟ همه می‌گویند خیر، دلیلش شرایط اقتصادی است که چهل سال است در بحران است، یا کیفیتی است که انتظار دارند در محصول محقق شود ولی اگر محقق نشده هم معلوم نیست چرا می‌خرند.

آیا شعار این برند موفق شده است پیام برند را منتقل کند؟ بلا استثنا همه در این تحدی شرکت جسته و شعاری بهتر می‌آورند…

جنس سوالها و جواب‌ها در نود و هفت در صد مواقع همین است. پیشنهاد این است که تا میتوانید کامنت‌ها را نخوانید(تا مانع خونریزی از چشمان خود شوید). در سه درصد مواقع صاحبین پیج از یک آژانس یا برند حمایت می‌کنند که دلیلشان بر مخاطبان پوشیده نیست ولی کسی حال اعتراض یا اشاره ندارد(گرچه در این موارد کامنت‌ها اکثرا بسته می‌شود) در انتها هم یک پایان تلخ داریم؛ از آنجا که نظریات کشکی و آبدوغ‌خیاری اساتید که هیچ متر و معیاری جز تماشا -و نه تحلیل- تبلیغ‌های خارجی ندارند و البته ایده‌ای هم از مناسبات و بودجه‌های بین‌المللی ندارند؛ می‌شود ملاک مدیران برندها و تصمیم گیرندگان، بر اساس ایراد آقایان، اصلاحیه‌ای صادر می‌شود یا عقب نشینی صورت می‌پذیرد. آقایان نامبرده پس از ملاحظه‌ی تغییر رفتار برند، بُراق‌تر شده نیرو گرفته و پرقدرت تر از قبل به رنگ‌آمیزی دیگران و زحماتشان (در طیف‌های گوناگون قهوه‌ای) می‌پردازند.

به راهبرد یا همان استراتژی سن‌ایچ برگردیم. در کمپین دوم سن‌ایچ (کیفیت نقش اول رو…) هیچ حمله‌ای مشابه کمپین پیشین صورت نگرفته و منتقدین همیشگی هم تا این لحظه ساکت نشسته‌اند. و این چند دلیل احتمالی دارد . دلیل اول این است که تیم مارکتینگ و مشاوران سن‌ایچ به خوبی و آگاهانه سعی در رفع انتقادات قبلی داشتند؛ این مهم از انتخاب شعار و موضوع آگهی بازرگانی تا تغییر محیط و حتی انتخاب لباس نوید محمد زاده را در برمی‌گیرد. حتی در آگهی تلویزیونی جدید برخلاف آگهی تلویزیونی قبلی که نوید محمدزاده یک دیالوگ داشت، از ابتدا تا انتهای آگهی یک مونولوگ را می‌گوید. برخلاف آگهی قبلی تحرک آگهی جدید بیشتر است. این که سن‌ایچ نشان داده گوش شنوایی دارد بسیار مهم است. احتمالا از تحلیل آگهی قبلی، سن‌ایچ به این نتیجه رسیده که مردم به نوید محمد زاده‌ی پشت صحنه علاقه ندارند، خودش را دوست دارند یا بازی‌اش را. پس نوید محمد زاده در این آگهی نقش خودش را بازی می‌کند! و همین طوری است که انتقادات نزدیک به صفر می‌شوند. نقش شعار در چفت و بست کردن کمپین را نباید دست کم گرفت. چرا که محصول و ادعایش را به یک بازیگر مدعی و پیشه‌اش مربوط ساخته.

ضمن اینکه سن‌ایچ بی توجه به پروپاگاندای منتقدین تبلیغات که آگهی‌های سان استار را ناز می‌کردند و زیر چرخ اگهی سن ایچ میخ می‌ریختند، نه جوابیه‌ای صادر کرد و نه وارد بازی ای شد که صاحبین رسانه‌هایی اینستاگرامی برای مطرح کردن بیشتر خود تدارک دیده بودند.

متاسفانه بیشتر منتقدین این دست از تبلیغات یا به ارزش های پوچ و بی معنا متوسل می‌شوند و یا بدون آگاهی -و حتی سواد کافی- قضاوت می‌کنند. نگارنده با اینکه طرفدار این بازیگر نیست، انتخاب نوید محمدزاده را به عنوان سفیر برند سن‌ایچ کاملا درست می‌داند و اتفاقا انتخاب برند رقیب را زیر سوال می‌برد.

بیایید به انتخاب سن‌ایچ دقت کنیم. سن ایچی که محبوب دل مذهبی و لامذهب است و فصل مشترک آن‌هاست(مانند هر برند آبمیوه‌ی دیگری در ایران) سراغ یک بازیگر در مدیوم سینما رفته که در ایران مدیوم قدرتمندتری از موسیقی (آن هم از نوع مجاز و روزمینی) به شمار می‌رود.

بازیگری که سن‌ایچ انتخاب کرده به رک گویی، بی پرده بودن، صداقت، و همراه مردم بودن معروف است و بخشی از این محبوبیت هم از آن جا نشات میگیرد. در حالی که در فضای موسیقی با احترام به استعداد و هنر برادران خسروی، باید گفت میدان برای همگان مهیا نیست و بدون داشتن رانت، رابطه، تهیه کننده و پارتی کلفت در ارشاد، حتی نمی‌توانید سی ثانیه صدایتان را از تریبونی پخش کنید. نوید محمدزاده جز اینکه از پایین ترین سطوح بازیگری-در چشم عموم- شروع کرده و امروز به جایگاه سوپراستار رسیده، همیشه همراه با مردم-ونه ملت- شده، در خوشی‌هایشان بوده، در غم‌هایشان هم بوده، با آن‌ها امیدوار شده و با آن‌ها عزادار شده، با آن‌ها نگران شده و به تمام مسایل روز از انتخابات تا سقوط هواپیما به نوعی واکنش نشان داده و از خودبرتربینی دوری کرده است. این در حالی است که نظرات جنجالی سیروان درباره سقوط هواپیما یا عدم شرکت در انتخابات هیچ‌گاه از حافظه جمعی کاربران توییتر و اینستاگرام نخواهد رفت، مواضعی که نوید محمدزاده در مواقع مختلف از همدردی با کولبرها گرفته تا اعتراض به خشونت‌های آبان او را محبوب و محبوب‌تر ساخته. ضمن اینکه سیروان خسروی اولین تجربه‌‎ی سفیری برندش را پشت سر نمی‌گذاشت، ولی نه در همکاری با برند قبلی(اسپری اکس یونیلور) و نه فعلی(سان استار) جز تکرار شعارها و خواسته‌های برند جز در جهت برگزاری کنسرتش -بخوانید منافع شخصی- عمل نکرد؛ نوید محمد زاده ارتباط سلبریتی ایرانی با طرفدارانش را در فضای مجازی یک پله ارتقا داد. تنها و تنها با مهم پنداشتن آن چیز که از نظرش در چشم ایرانیان مهم بود. و این برگ برنده‌ی او و سن‌ایچ است. شاید هم این کار مشاورین نوید محمد زاده بوده. ولی در هر صورت اگر بنا بر مقایسه‌ی سفیران برند و صحبت از انتخاب درست برندها در میان باشد ؛ در می‌یابیم کدام یک می‌توانند سفیر بهتری برای یک برند – با هر زمینه‌ای از فعالیت- باشند.

نوید محمد زاده نه به دلیل بازی در فیلم های تجاری یا پرفالوور بودن، بلکه به دلیل اینکه روشنفکری است که می‌تواند نقش مورد پسند عوام را به سادگی بازی کند، یک هنرمند درجه یک به شمار می‌رود و از نظر نگارنده باید به سن ایچ بابت این انتخاب آفرین گفت. چون شاید تکرارش و یاد آوری‌اش ضرر نداشته باشد: محمد‌زاده با مخاطب احتمالی سن‎‌ایچ گریه کرده، خندیده، دست‌هایش را مشت کرده، همراهی کرده، دوستی ورزیده و دوست داشته شده. این در کنار مردم ایران ایستادن و تمرکز و جدیت بر بازیگری بوده که او را سفیر سن‌ایچ کرده، نه کمپانی عالیفرد. نقش اصلی را این میان، همان کیفیت بازی کرده.

جنگ برندها با هم؛ جنگ بی برنده، بازی دو سربرد، یا سیاه‌بازی است؟(یا هر سه؟)

ویدئو

وقتی از تبلیغات رقابتی صحبت می‌شود یاد جنگ کوکاکولا و پپسی، بنز و بی ام و، مک و ویندوز، برگرکینگ و مک دانلد می‌افتیم. اما آیا واقعا جنگی در کار است؟ برندها روی بیلبورد یا فضای مجازی جواب هم را می‌دهند؟ یا این کاملا ساخته‌ی ذهن مخاطبان است؟

اگر یک پاسخ یک کلمه‌ای برای سوال‌های بالا داشته باشیم، آن پاسخ «بله» است. اما فارغ از اینکه مخاطبان چه دیدگاهی نسبت به عملکرد برند در رویکردهای تبلیغاتی برندها دارند، همه‌ی برندهای پرقدرت‌تر یک استراتژی و خط مشی مشخص بازاریابی را دنبال می‌کنند. ممکن است برندی درگیر تلبلیغات مقایسه ای با حریفی قدر یا تنها ساخته‌ی ذهن مخاطبان شود، چه مخاطبان خوششان بیاید و چه نه ، هر دو برند درگیر، از امواج ایجاد شده توسط آن‌ها نهایت بهره را می‌برند. چرا که هر دو در این کارزار به هر نحوی، مطرح می‌شوند. اما تبلیغات مقایسه‌ای هم باید با دلیل عقلانی همراه باشد. این مقاله با ذکر چند مثال ملموس، به چگونگی عملکرد مکانیزم‌های استراتژیک ِ تبلیغات مقایسه‌ای بر پایه‌ی اتفاقات و تصمیمات واقعی می‌پردازد.

وقتی اپل تبلیغات مک را ضد ویندوز ساخت، دقیقا می‌دانست چه گروهی از افراد را خطاب قرار داده. همین‌طور بر ضعف رقیب خود آگاه بود و آن را به نحوی گل‌درشت و به ساده‌ترین شکل مطرح می‌کرد. بنابراین اپل به مخاطبان خود می‌گفت متفاوت فکر کنید. ولی این تفاوت هم چیزی جز سادگی نبود. مایکروسافت همیشه بهترین سرویس ها را با عملکردی بی نظیر برای همگان به ارمغان آورده بود. کارهای اداری را راحت تر کرده بود، صدها نوآوری و منجمله دسترسی به کامپیوتر شخصی برای همه در جهان از دستاوردهای مایکروسافت بوده. ولی یک مسئله‌ی ساده وجود داشت، متخصصین مایکروسافت آن قدر در تخصص غرق شده بودند که از همان ابتدا کامپیوتر را به عنوان محصولی پیچیده -پیچیده به نحوی خارق‌العاده- معرفی کردند. مایکروسافت پیچیدگی را دوست داشت و اپل از همین خصلت ساده‌دوستی بشر استفاده کرد. از گردی طبیعت بهره و الهام گرفت و گوشه های تیز و خشن ویندوز را به همگان نمایاند. لوگویش هم نه چهار تا مربع عبوس و نه حروف خشک و پرقدرت بودند، یک سیب گاز زده بود. تبلیغات مقایسه‌ای اپل همان قدر که هواخواه داشت از نظر عده‌‌ی زیادی هم ظالمانه، بیشرمانه و توهین آمیز بود. در تبلیغ مقایسه‌ای اساساً چون یک برند، در قیاس با برند دیگر برنده اعلام می‌شود؛ نوعی حس حقارت وجود دارد. همین حس تحقیر شدن یک برند باعث می‌شود برند مقابل شجاع و قدرتمند به نظر برسد. و این بازی همیشه تماشاچی خواهد داشت. چون آدم‌ها عاشق قدرت‌نمایی و رقابت هستند. حتی برای تماشا.

کوکاکولا تا سال‌ها در بازار ایالات متحده و جهان درخشش بی بدیلی را تجربه می‌کرد. بعد از فتح امریکا و اروپا حتی در جوامعی که احساسات ضد امریکایی جریان داشت برندهای دیگری را با نام‌هایی بی شباهت به منشا اصلی ثبت کرد. هر کاری که مدیران کوکاکولا تا دهه شصت انجام ‌دادند یک شاهکار بازاریابی به حساب می‌آمد و مورد تحسین قرار می‌گرفت. کوکاکولا یک تیم روابط عمومی و تبلیغات فوق العاده کنار خود داشت که گزارش‌های همه پسند تهیه می‌کرد و با قدرت در تمام رسانه‌ها حضور داشت. آن‌ها سن نیکلاس، یک قدیس یونانی را تبدیل به بابا نوئل کرده‌ بودند و رنگ قرمز را از آن خود. رقیب کوکاکولا تا سال‌ها به زعم مدیرانشان آب آشامیدنی بود تا اینکه سروکله‌ی پپسی از نیویورک پیدا شد. پپسی می‌خواست بازی را عوض کند، اما چگونه؟ مردم پیمانی عمیق- و ملی – با کوکاکولا بسته بودند و این پیوند از هر جهت خجسته می‌نمود. کوکا چنان وارد فرهنگ عامه شده بود که ماموریت پپسی غیرممکن به نظر می‌رسید و تام کروز هم هنوز به دنیا نیامده بود. اشتباه نشود، پپسی در ١٨٩٣ تاسیس شده بود اما خط مشی‌های مارکتینگی پپسی که حتی امروز شاهدش هستیم در رقابت با کوکا کولا و در دهه هفتاد میلادی شکل گرفت.

کوکا کولا جز اختراع بابانوئل و صدور آن به فرهنگ کریسمس و مسیحیت، روی میز غذای خانواده‌های امریکایی هم حضور داشت(و همین طور به مقدار زیاد در یخچال خانه‌شان). سطح آگاهی جهانی از مضرات قند و کربوهیدرات بسیار اندک بود و همین ناآگاهی باعث شد تا کوکاکولا بزرگ و بزرگ‌تر شود و با این نقدینگی هنگفت بتواند توسعه‌ی پایداری را در مدل اقتصادی‌اش پیاده سازی کند. کوکاکولا مثل یک شاهد زنده در اتفاقاتی که برای ملت (و نه مردم) اهمیت داشته حضور داشت. سوپر بوول یک نمونه‌ی کوچک و اسپانسر شدن در اولین قدم گذاشتن انسان روی ماه یک نمونه‌ی بزرگ در این زمینه به شمار می‌رود. و چرا که نه، کوکا کولا خود را توسط قصه‌ و با تمسک به پیرمردی قرمز پوش با کوله باری از هدایا که از قطب -لابد شمال- می‌آید در دل مردم جا کرده بود. پس، چه قصه‌ی پریانی بزرگتر از رسیدن یک زمینی به ماه؟

کوکا کولا با این جور اسپانسرشیپ‌ها جز اینکه یک محصول کاملا امریکایی اوریجینال بود، در جمع آدم‌ها هم حضور داشت. مثلا مسابقه بوکس بین کاسیوس کلی و جرج فرمن، یا همین قدم گذاشتن نیل آرمسترانگ روی ماه، این‌ها برنامه‌هایی بودند که تماشای دسته‌جمعی‌شان در آن روزگار یک امر مرسوم بود. اما پپسی راه را روی دست گذاشتن بر روی فردیت آدم‌ها دید، نه خانواده. بزرگ‌ترین استراتژی پپسی در حقیقت واقع بینی بود. سنت‌های امریکایی در دهه هفتاد دچار استحاله ‌شده بودند. پس از تجربه‌ی مِی 68 خیلی از سنت‌های امریکا مثل ازدواج و نهاد خانواده به چالش کشیده شدند. البته کسی مخالف ازدواج نبود ولی تبلیغ و ارزش و امتیاز شمردن آن، خون هیپی‌ها و بعد پانک‌‌ها و بعد‌ترمحیط زیستی‌ها را به جوش می‌آورد. پپسی روی ضد سیستم سوار شد.

هر چقدر کوکاکولا روی نهاد خانواده، سنت‌ها و «فان» بودن اصرار داشت، پپسی بر خلاف این جریان شنا کرد. سراغ استعدادها رفت. استعدادهایی که شاید جامعه یا نهاد خانواده در شکل گیری یا شکوفا شدنش کمترین تاثیر را داشت. مردم آن دوران از زندگی شخصی ستارگان موسیقی و سینما بی خبر بودند. تصویری که رسانه از این به اصطلاح ستارگان ارایه می‌دادند بی نقص بود. و این برای برندی مثل پپسی فرصت بود. در دهه پنجاه مدیر کل پپسی، آلفرد استیل با جوان کرافورد بازیگر ازدواج کرد. کرافورد مدیر تبلیغات و برندینگ هم شد و شروع بازی پپسی با سنت‌های کوکا کولا را باید در همین انتصاب پارتی‌بازی‌گونه دانست. اما هدف استیل جز داد و ستد زناشویی حتما نزدیک شدن بیشتر به هالیوود هم بود. حتی وقتی استیل در ١٩٥٩، چهار سال بعد از ازدواجش از دنیا رفت، کرافورد به کار خود ادامه داد، یعنی تا ١٩٧٣.

در دهه هشتاد پپسی سراغ ستاره‌هایی رفت که در ژانر خود ضد سنت بودند. کم کم خانواده‌ی جکسن درباره‌ی بد رفتاری پدر خانواده شروع به حرف زدن کرده بودند و مایکل جکسن که راه خود را از برادران و خواهران خود جدا می‌دید یکی از پر حرف‌ترین آن‌ها بود. مایکل جکسن نه تنها به اصولی که در خانواده‌اش به کار گرفته می‌شد تا ستاره سازی صورت بگیرد تاخته بود بلکه به Motown که خاستگاه موسیقی خودش بود نیز رحم نکرد، موسیقی او ترکیبی بود از موتاون، دیسکو و فانک. مایکل جکسن یک صدای جدید، یک موسیقی جدید، یک رقص جدید و در نگاه آمریکایی‌های خودبرتربین و«وایت»، یک سیاه جدید بود. مایکل جکسن بعد از آشنایی با پل مک کارتنی و ضبط دو کار مشترک، بدون اینکه به او خبر دهد حق پخش تمامی آهنگ‌های بیتلز را که توسط زوج لنون-مک‌کارتنی نوشته شده بود؛ خرید. بنابراین پل مک کارتنی حتی نمی‌توانست ترانه‌های خودش را روی صحنه بخواند. کاری هم از دستش بر نمی‌آمد. مایکل جکسن تبدیل به پادشاه پاپ می‌شد و مک‌کارتنی یک بیتل سابق که تاریخ مصرفش گذشته به نظر می‌رسید. مایکل جکسن بخشی از نقدینگی لازم برای ساخت امپراطوری‌اش را که با خرید کاتالوگ بیتلز شروع شد و با ساخت چند آلبوم موفق ادامه یافت، با قرار داد پپسی جور کرده بود، قرار دادی که در سال تولد نگارنده یعنی ١٩٨٤ منعقد شد و تا نه سال بعد یعنی ١٩٩٣ ادامه یافت. هم پپسی و هم مایکل جکسن طی آن سال‌ها غول پیکرتر از گذشته شدند، قرار داد پپسی با جکسن انحصاری بود، این شامل حضور در کنسرت‌ها هم می‌شد. همان کنسرت‌های معروفی که طی آن مردم غش می‌کردند و روی دست بیرونشان می‌بردند.

پپسی هنگام معرفی محصول بدون قندش به یک چهره‌ی دیگر محبوب متوسل شد، یعنی ری چارلز پا به سن گذاشته. پس جز جنجال مورد پسند جوانان فکر مخاطبان احتمالی دیگرش را هم کرده بود. پپسی در دهه نود با بریتنی اسپیرز کار کرد، با بازیکنان رئال مادرید چند آگهی تبلیغاتی ساخت، سراغ چهره‌ی معروف جنجالی زمان خودش می‌رفت و تا امروز هم همین سنت را ادامه می‌دهد. از این جمله می‌توان از بیانسه، کانیه وست، رونالدینیو، جی زی و نیکی میناژ را نام برد.

اما یک آگهی از پپسی که بین فعالین بازاریابی و برند و تبلیغات تبدیل به آیه ای از کتاب مقدس شده همان آگهی ا‌ست که یک پسر بچه دو تا کوکاکولا می‌خرد زیر پایش می‌گذارد تا قدش برسد و بتواند یک پپسی بخرد! کوکاکولا این حمله‌ها را بی جواب نمی‌گذاشت، ولی از طرفی آن قدر بزرگ‌تر از پپسی بود که هر جوابی هم موجب تحقیرش می‌شد. وقتی توجه به محیط زیست بالا گرفت پپسی شکل و جنس بطری‌های پلاستیکی خود را تغییر داد که قابلیت بازیافت بیشتری داشته باشند و راحت‌تر فشرده شوند، کاری که کوکا کولا هنوز هم زیر بار انجام آن نرفته و انتقادها را به جان می‌خرد. پپسی حتی چند بار لوگویش را عوض کرد و نشان داد همراه با جامعه پوست می‌اندازد. در حالی که بطری امروزی کوکاکولا احتمالا بسیار شبیه به اولین بطری این کارخانه است و لوگو و رنگش هم مدت‌هاست همین است که هست. زمانی که کوکاکولا سعی داشت برای بار هزار و دویستم جک اند کک را با مشارکت جک دنیلز به عنوان یک سنت امریکایی‌پسند تثبیت کند؛ پپسی یک آس رو کرد، یک بازی پلی استیشن درست کرد، به نام پپسی مَن.

اگر قطعات پازل پپسی را کنار هم قرار دهید، یعنی بچه‌هایی که قهرمان آگهی‌های تلویزیونی هستند، ساختن بازی پلی‌استیشن، استفاده از خوانندگان جنجالی با استعداد و استفاده از چهره‌های باحال ورزشی به معنای واقعی کلمه، یعنی رونالدینیو، بکهام و روبرتو کارلوس و نه مثلا اریک کانتونا، در می‌یابیم آن‌ها یک خط مشی مشخص داشتند و احتمالا هنوز هم دارند: به دست آوردن دل نسل جدید.

از کوکا و پپسی کمی فاصله بگیریم، البته فقط کمی. رقابت بین فست فودهایی مثل مک‌دانلد و برگر کینگ به سبک کوکاکولا و پپسی هم وجود داشت(و دارد). اینجا هم برند قدیمی‌تر یعنی مک‌دانلد خیلی از هجمه‌های برگر کینگ را پاسخ نمی‌داد. از کنارشان می‌گذشت و تمرکزش بر تولید آگهی‌های خلاقانه و گسترش شعب در تمام جهان حتی در غیرقابل تصورترین شهرهای دنیا بود. به نحوی که در دوران اصلاحات حتی زمزمه‌ی حضور مک‌دانلد در تهران و در ساختمان فودکورت جام جم به گوش می‌رسید که البته حسین الله کرم و دوستان خودجوش با نام مطبوعاتی زیبای گروه‌های فشار نگذاشتند این به زعم خودشان فاجعه اتفاق بیفتد. البته بعداً مک‌دانلد این شایعات را تکذیب کرد و نقش دوستان جوشش به اختیار در جلوگیری از فاجعه هم کاملا زیر سوال رفت.

نکته‌ی برجسته در دشمنی بین برگرکینگ و مک‌دانلد این بود که هر دوی آن‌ها به طور کامل دیگر برندها را ندید گرفتند و فقط یک دیگر را دشمن پنداشتند. و همین طور آن قدر تلویزیون را جدی گرفتند که بازی کردن در شبکه‌های اجتماعی -رزمگاه جدید- را بلد نبودند. در حالی که مک‌دانلد سعی می‌کرد با محصولات حلال و پوسترهای رمضانی دل مسلمانان را آب کند، برگر کینگ روی سیاست‌های تعیین قیمت و قیاس با مک‌دانلد مشغول بود. یک توییت بسیار معروف از برگر کینگ وجود دارد که در یک پوستر که قیمت خوردنی‌های داخلش هم نوشته شده(که احتمالا به جیب امریکایی ارزان است)از مردم دعوت می‌کند زیر توییت نزدیک‌ترین شعبه‌ی برگر کینگ را بنویسند، احتمالاً جایزه‌ای هم در کار بوده، خاطرم نیست. اینجا بود که وندیز wendy’s (که یک فست فود دیگر است) عکس یک سطل آشغال را زیر توییت برگرکینگ گذاشت. و این جواب بیشتر از خود توییت بازخورد گرفت. هفده هزار بار ریتوییت شد، و تبدیل به پدیده شد. وندیز هنوز به نمک‌ریزی‌های خود ادامه می‌دهد. وندیز همسن و سال مخاطبانش است و مثل همان‌ها هم رفتار می‌کند. پس در توییتر هم پرخاشگر و طناز و کوبنده مثل باقی اعضای این شبکه اجتماعی ظاهر می‌شود، حتی اگر کیفیتش هیچ فرقی با مک‌دانلد یا برگرکینگ نداشته باشد؛ اما سبکش فرق دارد و این را در لحنش می‌توان تشخیص داد.

در ایران هم تبلیغات مقایسه‌ای بسیار وجود دارند. تبلیغاتی که مخاطبان فکر می‌کنند ممکن است جوابیه به چیزی باشد. اما اطمینانی هم وجود ندارد، چون این ادعا توسط خود کمپانی ها رد یا تایید نمی‌شود. حتی اگر پاسخی در کار باشد زمانبندی‌اش شبیه پاسخ یا -به سبک غربی- حاضرجوابی به نظر نمی‌رسد. رقابت کمپانی‌های فرش ماشینی، رقابت کمپانی‌های سازنده‌ی آبمیوه‌، رقابت اپلیکیشن‌های دربست خودرو….

ولی آیا این رقابت‌ها در ایران واقعا وجود دارند؟ اگر سرنخ این رقابت‌ها را در دست داشته باشیم می‌رسیم به صفحاتی در اینستاگرام؛ که داعیه‌ی نقد بر تبلیغات ایرانی را دارند و بتشان آگهی‌های تلویزیونی فرنگی با بودجه‌های سرسام آور است. خود را کارشناس برندینگ یا حتی مارکتینگ معرفی می‌کنند و بی‌رحمانه و با بدترین ادبیات تبلیغات را زیر سوال می‌برند. به دست‌اندرکاران تبلیغات و مارکتینگ توهین می‌کنند. جام جهانی برترین تبلیغاتچی قرن برگزار می‌کنند. و از آنجا که در کشور کورها یک چشمی پادشاه است و به اندازه‌ی کافی رسانه برای پوشش اخبار و اتفاقات مارکتینگی-تبلیغاتی وجود ندارد؛ این مطالب دیده و خوانده و بدتر از همه باور می‌شوند. و هنوز ادامه دارد بدتر از همه شاخص و معیار می‌شود: محتوای این صفحات.

همین‌ محتواها آدرس غلط به علاقمندان و تازه نفس‎‌‌ها تازه‌کارها می‌دهند، و شاید حتی جنگی را باعث شوند که نیازی به آن نبوده.

همین طوری است که دو کمپین بی‌ربط از دو برند مختلف به هم مرتبط می‌شوند. توجه کنید صفحه‌ای که تمام تبلیغات این سال‌ها را کوبیده؛ از کپی رایتینگ به عنوان کپی رایت!!! نام می‌برد. و گویا گردانندگان این صفحات در عمرشان با مفهوم کار تیمی، سلسله مراتب، اخذ مجوز، بریف مشتری، بریف خلاقه و … آشنایی نداشته‌اند. چون بدون واهمه به همکارانشان-یا هم‌‌صنفانشان- توهین می‌کنند، احتمالا کار تیمی انجام نداده‌اند تا احترامی برای همکاری بین واحدها قایل باشند. بدون اینکه بدانند هدف برندها چیست، حتی اهداف آن‌ها را هم زیر سوال می‌برند. سوالی که به وجود می‌آید این است که با این میزان تخصص و کاربلدی چرا در این حرفه به طور جدی مشغول نیستند، و آن‌قدر وقت آزاد برای تولید چنین محتوایی دارند؟

ذکر مجدد و دردناک این نکته لازم است؛ که متاسفانه خیلی از برندها در ایران ارزش‌‌گذاری‌‌های آبکی این نوع صفحات را ملاک ارزیابی کار آژانس‌های تبلیغاتی، برندها و افراد فعال در حوزه می‌دانند. که این فقط نشان‌دهنده‌ی این است که آب بیش از صد وجب از سر رد شده. در حقیقت واقعا به قول ناصرالدین شاه همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید.

در مقاله‌‌های بعدی به موضوع مهم هجمه‌های هدایت شده هم به تفصیل خواهم پرداخت.

ظهور، سقوط و دگردیسی اینفلوئنسرها و سفیران برند

ویدئو

پیشاپیش:
این نوشته از آن جا ناشی میشود که ده یازده سالی میشود که در بازاریابی ارتباطات فعالم. دیدم دیگر تپه ای در زمینه‌ی نوشتن نمانده که گلکاری نکرده باشم. وبلاگ، شبکات اجتماعی، روزنامه‌ها و مجلات، داستان‌های کوتاه، نوول گرافیکی، فیلمنامه، پاییز امسال بود که تصمیم گرفتم برای اوین دفعه در عمرم مقاله ی تخصصی بنویسم. البته این مقاله ی تخصصی از آن دست مقاله های تخصصی نیست که شامل آمار و ارقام و کثافاتی از ان دست باشد. من هر کاری بکنم در تولیدات نوشتاری ام یک اصل را رعایت میکنم: سرگرم کننده بودن.

شاید اگر تا ده سال پیش کسی می‌گفت فلانی اینفلوئنسر است و شغلش تاثیرگذاری روی دیگران جهت خرید است، فکر می‌کردید منظورشان همان «دادزن» سر پاساژ است که درباره‌ی حراج هوار می‌‌کشد. اما امروز می‌دانیم اینفلوئنسر کیست، و خوشبختانه لازم نیست توضیحی ارایه شود. اما اینفلوئنسرها یا افراد موثر در شبکه‌های اجتماعی یک شبه به وجود نیامدند. در حقیقت اینفلوئنسرها همان سفیرهای برند هستند(ولی احتمالا با مسئولیت و درآمد محدودتر)در حالیکه سفیران برند هنوز بخشی از پازل بازاریابی برندها را تکمیل می‌کنند، اینفلوئنسرها این بازار را محدودتر و حتی حضور افراد مشهور را در نقش تاثیرگذار یا همان اینفلوئنسر، به چالش می‌کشند.

در قرون وسطی پادشاه انگلستان از کمپانی بلک‌سمیت، سلاح و تجهیزات تهیه می‌کرد. برای سپاهیانش و البته برای مصارف شخصی. دلیل خرید پادشاه از آهنگری بلک‌سمیت که احتمالا صدها مشابه دیگر در آن زمان در انگلستان داشته، هیچ مشخص نیست، اما آن‌چه مشخص است رونق گرفتن بی حد و حصر کسب و کار بلک‌سمیت تحت عنوان سازنده‌ی سلاح و زره‌ و یراق‌آلات بود. دلیلش هم واضح بود: همه می‌خواستند از جایی خرید کنند که پادشاه از آنجا خرید می‌کرد.

اواخر قرن نوزدهم بود که کم کم برندهای امریکایی شروع به همکاری از نوع بلک‌سمیتی با افراد پرنفوذ کردند.

ویسکی جک دنیلز، شکلات کدبوری، خمیردندان کلگیت، محصولات مراقبت موی رمینگتون و معروف تر از همه کوکاکولا. وجه تشابه تمامی این برندها این بود که محصولی را ارایه می‌دادند که پیش از این مشابهش یافت نمی‌شد. کلگیت با محصولش دندان‌ها را به طرزی خوش‌بو و دوست‌داشتنی جادو می‌کرد. شکلات کدبوری در دهان خمیر نمی‌شد بلکه آب می‌شد و جک دنیلز می‌خواست سنت‌های اسکاتلندی را آمریکایی کند. رمینگتون مردان را از سر زدن به سلمانی بی‌نیاز میکرد و کوکا کولا عجیب ترین نوشیدنی ساخت بشر را ارایه داده بود، شیرین، گازدار، سیاه و بدون الکل. این‌ها همگی محصولات دوران جدید بودند. پس از انقلاب صنعتی بود که خوردن الکل به آخر هفته موکول شد و الگوی نوشیدن عوض شد. اصلا انواع نوشیدنی دیگری معرفی شد که به کارگر ضربه نزند(البته در جهت حفظ منافع سرمایه‌دار)، نظافت در سطح عمومی ارتقا یافت و یک مسئله‌ی شخصی شد و موضوع اوقات فراغت به میان آمد. مسئله‌ی مازاد در آمد به وجود آمده بود. پول‌هایی وجود داشتند که خرج نمی‌شدند.

تمام برندهای نام برده شده سعی کردند با فرستادن محصولات به طور رایگان برای افراد پرنفوذ و مشهور برای خود نام و ننگی دست و پا کرده و از تبلیغات دهان به دهان و اعتبار آن افراد نهایت استفاده را ببرند(و همین کار را هم کردند) اما در همین هنگام در انگلستان اتفاق جالب‌تری می‌افتاد. لیستی از برندهایی که به خاندان سلطنتی کالا می‌فروختند توسط کمیته‌سلطنتی تهیه شد. شرط حضور در لیست علاوه بر داد و ستد با خاندان سلطنتی فعالیت یک‌پارچه و متمرکز در یک کسب و کار مشخص و در طول سالیان بود. بنابراین مردم نه تنها می‌توانستند شمشیری را که پادشاه داشت، بخرند؛ بلکه می‌توانستند کره‌ای که ملکه می‌خورد را هم نوش جان کنند. تمام این محصولات که توسط کمیته‌ی مذکور گردآوری شده بود توسط کارخانه‌ها و با برنامه‌ریزی مشخص و تعریف نفر ساعت و پرداختن به جزییات مالی ممکن شده بود. یک قانون این نظام را استوار میکرد: تا زمانی که تقاضا وجود دارد، عرضه نامحدود می‌شود.

جنگ جهانی اول باعث شد مفهوم سفیر برند از سطح خانواده‌های مرفه و پر نفوذ ارتقا یابد. لرد کچنر در انگلستان به وزارت جنگ رسید و شعاری برای جذب نیرو در ارتش بریتانیا ساخت: «لرد کچنر شما را می‌خواهد lord kitchener wants you».سال‌ها بعد این شعار توسط امریکایی‌ها در طول جنگ با ویتنام مصادره به مطلوب شد و این بار عمو سام بود که جوانان امریکایی را می‌خواست. آن‌ها ثابت کردند که حتی یک شخصیت خیالی می‌تواند سفیر برند باشد. البته به شرطی که حرفی که می‌زند حرف حساب باشد. و چه چیز حساب‌گرانه تر از درخواست جان‌ها -اگر نگوییم ستاندن جان‌ها- برای جان بخشی به ارتش گیر افتاده در جنگل‌های ویتنام؟

کم کم و بعد از ١٩٥٠ برندها مخاطبان هدف خود را بهتر شناختند. سفیران برند این بار در پوسترها حاضر بودند و تیپی آشنا -و خواستنی- را ارایه می‌کردند. مرد جذاب، تنها و تنومند مارلبرو. کودک معصوم، خوش‌خنده و شیطان نستله…و در همین حین یکی از بزرگترین تولید کننده‌های FMCG در دنیا یعنی پرکتر و گمبل دست به تولید تبلیغات با محوریت بانوان خانه‌دار واقعی زد. یکی از جنسیت‌‌زده ترین کارهایی که در تاریخ تبلیغات انجام شده و هنوز که هنوز است ادامه دارد، به خصوص در همین ایران. در دهه‌ی شصت که بورس و بورس‌بازی و کسب و کارهای نوین-من جمله تبلیغات و برندسازی- در خیابان مدیسن کم کم رونق می‌گرفت؛ برندها جهت نتیجه‌گیری بهتر تمرکز خود را جای بازاریابی بر اساس طرفداران یا نفوذ یک سفیر برند واقعی یا خیالی، روی احساسات مخاطبان گذاشتند و سعی کردند انسان‌مدارانه‌تر رفتار کنند. دیگر یک بازیگر در نقش دکتر در تبلیغات مارلبرو حاضر نمی‌شد تا به مخاطبان بگوید سیگار کشیدن بی ضرر هم نه…بلکه مفید است. دورانی بود که شفاف سازی شروع شده بود و حتی دی جی ها به خاطر استفاده بیش از حد از یک صفحه‌ی خاص در دیسکو، به گرفتن پول از طرف تولیدکننده آثار متهم می‌شدند.

در دوران گذار از دهه شصت به هفتاد، تبلیغات‌چی‌ها یک رسانه‌ی تازه جز مطبوعات و پوسترهای سوپرمارکتی پیدا کردند: سینما و تلویزیون. در حقیقت طرفداران جیمزباند ، نه فقط به خاطر محیرالعقول بودن عملیاتش و زیبارویانی که دور و برش بودند؛ بلکه به دلیل انتخاب لباسش، ساعتی که دست می‌کرد، ماشینی که سوار می‌شد و مجموعه چیزهایی که از او جیمز باند ساخته بود عاشقش شدند. و جالب‌تر اینکه همان‌ها را هم از بازار مطالبه می‌کردند.

برای برندها دوران خوبی بود. مردم توسط تلویزیون جادو شده بودند و ساعت‌ها جلوی آن میخکوب می‌شدند در دوران تلویزیون بود که تبلیغات ورزشی به وجود آمد. تبلیغ دور زمین، تبلیغات تلویزیونی بین دو نیمه و بین کوراترها، اسپانسرشیپِ بازی‌های بزرگ، لاتاری و…و این چنین بود که ناگهان ورزشکاران از نظر صاحبین برند به بسته‌های صد دلاری تا نخورده تبدیل شدند. برندها متوجه شکاف عظیمی بین درآمدزایی که ورزشکار برای تیمش می‌کرد و حقوق دریافتی ‌وی شدند و این شکاف را با اسپانسر شدن تیم، یا ورزشکار و یا هر دو پر کردند. این چنین شد که امروز ثروت مایکل جردن به لطف توجه نایکی به یک میلیارد و هفتصد میلیون دلار می‌رسد یا تایگر وودز می‌تواند در کسل کننده‌ترین سالهای ورزشی‌اش هم صد میلیون دلار در سال در آمد داشته باشد. ولی این ماه روشن، سویه‌‌ی تاریکی هم داشت. درست مثل ستاره‎‎‌های ورزشی خوانندگان و هنرپیشه‌ها هم مورد توجه برندها بودند تا اینکه یک افتضاح بزرگ هنگام ضبط آگهی تلویزیونی پپسی به بار آمد. سر مایکل جکسن آتش گرفت. بخشی از پوست جمجمه و موی سرش برای همیشه از بین رفت. مجبور شد چند عمل جراحی ترمیمی انجام دهد و تا آخر عمر کوتاهش وابستگی دارویی سنگینی را تحمل کند، اتفاقا روند تغییر ظاهری مایکل جکسن هم درست از زمانی آغاز شد که با پول‌های پپسی سرش را به باد(یا به عبارت بهتر به آتش) داد. کم کم اصولی که باعث میشد برندها به سفیران برند اطمینان کنند از بین رفت. مردم از اینکه یک نفر نصیحتشان کند یا حتی توصیه کند چه بخرند یا چه بخورند دلزده شده بودند.

سپس اینترنت از راه رسید، و چنان بازی را به هم ریخت که باعث شده امروز شما این مقاله را بخوانید یا به این مباحث اهمیت دهید. حالا برندهای کوچک آرایشی از اینفلوئنسرها استفاده می‌کنند که هزینه‌اش بسیار ارزان‌تر از استفاده کردن از یک چهره‌ی زیبای محبوب مثل پنه‌لوپه‌ کروز تمام می‌شود. انرژی‌زاها توسط بدن‌کارها و در صفحه‌ی اینستاگرام باشگاه‌ها تبلیغ می‌شوند و نوشیدنی‌های الکلی که در طول تاریخ انواع ممنوعیت‌ها را جلوی خود می‌دیدند در یوتوب کانال ساخت کوکتل راه انداخته‌اند. هنوز کسی منکر تاثیرگذاری یک چهره‌ی محبوب مثل کندریک لامار روی فروش ریبوک نیست. اما ریبوک جز آن، نیاز دارد اعلام کند که در تولید کفش‌هایش از دست هیچ کارگری در کانتینرهایش در ویتنام یا چین، خون نیامده. وگرنه مردم این را از چشم کندریک می‌بینند.

برندها در دوران اینترنت، بی‌واسطه با مخاطبانشان روبه‌رو شدند. این مواجهه همیشه مثبت نبوده، از اعتراض به قیمت تا زیر سوال بردن کیفیت، از راه افتادن پویش‌های مردمی علیه یک برند یا یک سفیر، تا برملا شدن دست یک هنرمند مشهور که گویا بزرگ‌ترین هنرش تجاوز به عنف بوده.

 همه‌ی این اتفاق‌ها را همان مردمی رقم زدند که برندها و چهره‌ها با پولشان بزرگ و بزرگ‌تر شده بودند. ولی حالا با یک خطای کوچک ممکن است از صحنه‌ی روزگار حذف شوند، بدنام شوند یا ضد ژانر خودشان عمل کنند. یک مثال واضح در سطح جهانی؛ گروه پر آوازه رولینگ استونز است که با شکایتش از یک گروه راک (VERVE) که حدوداً سی سال بعد از آن‌ها تشکیل شده بود (تازه در دورانی که اینترنت این همه همه‌گیر نبود) باعث منحل شدن آن گروه شد. هر چند این اتفاق در دهه‌ی نود افتاده بود اما میم سازها هنوز آن را از یاد نبرده‌اند. رولینگ استونز با از هم پاشاندن آن گروه با استناد به قانون کپی‌رایت روح راک‌اند رول را خرد کرده بود و میک جگر و کیت ریچاردز به یکباره تمام اعتبارشان را از دست دادند و به چهره‌هایی پول‌پرست در رسانه‌ها بدل شدند. مسئله اصلی این است که قبل از کپی رایت اعضای گروه استونز بارها و بارها به انحای مختلف از ترانه‌ها یا ملودی‌های دیگران در ساخته‌هایشان استفاده کرده یا اشاراتی داشتند. این اتفاق باعث شد رولینگ استونز به پیشنهاد مشاوران خود تا سال‌ها در آمریکای جنوبی کنسرت‌های رایگان برگزار کنند.

حالا در دورانی زندگی می‌کنیم که اینفلوئنسر یا سفیر برند مسئولیت اخلاقی در قبال مصرف کالا توسط مخاطبان دارند. راه اعتراض و لشکرکشی مجازی و هشتگ زدن در توییتر کاملا باز است، کافی است تا پتانسیل شعله ور شدن در یک موضوع حس شود تا مردم آن را تبدیل به انفجار و دود قارچی شکل بمب اتم کنند. این ارتباط دو سویه برندها با مخاطبانشان حالا بسیار پیچیده‌تر هدایت می‌شود. سفیران برند خیلی اوقات باید بدانند چه چیزی را تبلیغ می‌کنند، و مهم‌تر از آن، حتی باید بدانند چرا آن را تبلیغ می‌کنند. اینفلوئنسرها این شانس را دارند تا در مقابل سفیران برند بیشتر به مردم نزدیک شوند، اما از طرفی این نزدیکی ممکن است با نگاه بالا به پایین همراه باشد(چیزی که در یک سفیر برند به واسطه جایگاه اجتماعی‌اش و استفاده از مدیر صفحه وجود ندارد، یا اگر دارد به سرعت قابل رفع و رجوع است)، نکته‌ی دیگر اشباع شدن شبکه‌های اجتماعی از طرح‌های تبلیغاتی است. بنابراین رفته رفته سعی شد تا تبلیغات در فضای مجازی خیلی زیرپوستی‌تر اجرا شود. راضی ساختن مخاطب امروزی هم بسیار سخت است چرا که با انواع و اقسام محتوای بصری و متنی احاطه شده و دست‌یابی به اطلاعات درست هم کاری ندارد. تصور کنید ویکی لیکس یک مدرک در مورد همکاری لیونل مسی با یک بنیاد اسراییلی وابسته به دولت منتشر کند. چند برند از ناحیه‌ی مسلمانان و فعالین ضد جنگ ضربه‌ی اساسی خواهند خورد؟ آدیداس که هم اسپانسر مسی است و هم البسه‌ی تیم ملی آرژانتین را تامین می‌کند. نایکی که اسپانسر بارسلوناست. خود تیم بارسلونا. کوکاکولا که اسپانسر مالی تیم ملی آرژانتین است و بیشتر از همه خود لیونل مسی، چون نمی‌توانی هم فوتبالیست باشی هم مشهور و هم محبوب و با جنایتکارها هم، هم دست شوی و هیچ هزینه‌ای هم نپردازی. معمولا این هزینه‌ها هم جایی جز در فضای مجازی پرداخت نمی‌شوند. طرفدارانی که بلیت یک مسابقه را می‌خرند بعد از نود دقیقه به خانه برمی‌گردند به علاوه آن‌ها دنبال تماشای فوتبال هستند و مسی ستاره‌ی تیمشان است. اما شاهدان بسیاری هستند که تا نود سال چنین قضیه‌ای را از یاد نخواهند برد و هر جا بتوانند در شبکه‌های اجتماعی این نکته را به او یادآور خواهند شد. نسبت به پنج سال پیش، امروز در شبکه‌های اجتماعی، بسیاری از برندها در پی ترمیم چهره‌ی برند یا ایجاد آگاهی هستند تا فروش بیشتر. و این یک رفتار مسئولانه است. اگر گوشی سامسونگ منفجر می‌شود و یک فاجعه به بار می‌آورد، به واسطه‌ی اینترنت و تهییج افکار عمومی در سطحی جهانی با ضبط داستان صوتی برای نابینایان یا درختکاری می‌تواند ورق را به سود خود برگرداند و وجهه‌ی مخدوش خود را ترمیم کند.

و این ارزشی است که اینترنت به وجود آورده. مسئولیت.

 چه برندها با سفیر کار کنند یا بدون سفیر، این شفافیت و آگاهی باعث شده، همه اعم از سفیر و مخاطب و برند مسئولانه و منصفانه رفتار کنند. پس چه خوب که در این دوران زندگی می‌کنیم، دست کم یک هنرپیشه در نقش یک دکتر فرو نمی‌رود که به ما بگوید سیگار برای حفظ تمرکز و سلامتی پوست مفید است.

پی‌نوشت:
این قسمت اول از یک سه‌گانه است، دو تای بعدی را فردا و پسفردا؛ همین جا خواهید یافت.

آن‌چه گذشت

ویدئو

در این شش سال که وبلاگ ننوشتم چه شد؟
چیز خاصی نشد، کمی بزرگتر شدم، کمی در کار پیشرفت کردم، موهایم(همان چند تا شیوید) سفید شدند، و پدرم هم مرد. این بدترین اتفاق زندگی من بود. وقتی مرد تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم. دیگر نمیتوانستم دستش را فشار دهم و او بگوید ول کن. دیگر نمیشد دیدش، چه برسد به اینکه بویش هم کرد. من همیشه به سرش دست میزدم و او میگفت نکن. چند نفر به سر پدرشان دست میزنند و موهایش را ناز میکنند؟ خصوصا اگر مرد باشند؟ فقط وسایلش در خانه‌ی مادرم است. همیشه با دیدن هر وسیله یک تکه از قلبم میریزد. آهان در این شش سال که ننوشتم مستقل هم شدم. پدرم مخالف بود میگفت سوزاک می‌گیری. پدر خاصی داشتم. خیلی خاص و به اندازه ی کافی برایش عزاداری کردم. حتی راجع بهش در اینستاگرامم نوشتم، اشکالی ندارد اگر نخواندید. چیزی را از دست نداده‌اید. پدرم یک سال است که مرده، در آبانی که عزادار کشتار مردم کف خیابان و در ادامه هواپیمای سقوط کرده به دست حکومت بودید، من عزادار پدرم بودم.

حالا اینجا چیزهای متفاوت می‌گذارم. شاید حتی مقالات کاری ام را اینجا بگذارم، یا شاید داستان هایی که کسی قرار نیست چاپ کند را هم اینجا بگذارم، اشکال که ندارد؟ اصلا کسی وبلاگ می‌خواند؟ کسی وقت می‌کند؟ مهم نیست چون من همیشه برای خودم می‌نوشتم. اصلا من عادت دارم مردم بهم بگویند خودمحور. بروید از خودشان بپرسید.

اطلاع‌رسانی

من عاشق همه‌تونم، ولی بیایید دیگه از من پسورد نخواید.
shakhodom.wordpress.com
منتظر یه رادیو هم باشید، البته من بلد نیستم باید چی کار کنم ولی چون ایده‌ش تو سرمه تا عملی‌ش نکنم آروم نمی‌شینم. هر کی می‌خواد کمکم کنه کامنت بزاره، دمش هم گرم. ولی این رادیوی من و احتمالاً یک نفر دیگه‌ست و متاسفانه همکاری فقط در زمینه‌ی راه اندازی خواهد بود و نه تولید برنامه.
ارادت

ولی من گوجه‌خوارم

ویدئو

ما که یکی دو تا معاشر بیشتر نداریم.
تازگی می‌فهمم پدر مادرم خیلی حوصله‌ی مهمان دارند. و برای مهمان‌ها ذوق می‌کنند و ما را مجبور می‌کنند تا وسایل ضروری مان را از روی پیشخوان آشپزخانه که اصلاً به این گندگی طراحی شده برای همین کار ِ گذاشتن وسایل ضروری، برداریم. از دو ساعت قبل از مهمانی مادرم میوه‌ پیوه‌ها را می‌چیند توی ظرف می‌گذارد روی میز و روی شیرینی خشک‌ها هم نایلون زیلوفون-اسمش همین است مگر نه؟ اگر اسمش همین است چقدر سخت است و اگر این نیست پس چیست؟-می‌کشد. مثل چلو کبابی‌هایی که تازگی یاد گرفته‌اند پیاز را حلقه حلقه ببرند و بعد رویش را این طوری نایلون بکشند. سازمان انجمن جهانی دفاع از پیاز‌ این جنایت را در حق پیازها محکوم به شکست کرده است. ولی سازمان جهانی شیرینی خشک‎‌های معمولی هیچ موضعی نسبت به این جنایت در پیش نگرفته. شاید اگر معاشر بیشتری داشتیم همه انقدر زود آماده نمی‌شدند. پدرم که سر ریشش را زدن دوست دارد یک به یک همه را دق بدهد و با همه نوک به نوک شود، تندی می‌رود ریشش را می‌تراشد. چون دوست دارد مهمان ها فکر کنند ما کس ِ محض می‌گوییم، وقتی غر می‌زنیم که پدرمان پدرمان را با دسته‌ای خودش در آورده. بعد جفتشان می‌نشینند جلوی بی‌بی‌سی و می‌گویند چرا نیامدند؟ چرا نیامدند؟ یا مادرم با یک یک حالت وحشت‌زده در صورت-جیغ مونش-ممکن است اضافه کند نکند گفتند شام می‌آیند من حواسم نبوده؟ بعد  به من نگاه می‌کند و منتظر می‌شود چیزی بگویم که هنوز نمی‌دانم چیست ولی به زودی کشفش می‌کنم. چیزی که معمولاً می‌گویم این است که فوقش می‌روم پیتزا می‌گیرم. ولی من که هیچ وقت نیستم، و اگر هم باشم دوست دارم یک بار که من خانه‌ام ببینم پیک می‌آید در خانه‌ی ما و غذا را می‌آورد. وقتی من خانه هستم، پیک منم، گوش بده عربده را دست منه بر دهنم.

خاله شهلا و زن سابق برادر مرحومش و پسر برادر مرحومش. اگر برادر مرحوم شود آیا سابق به حساب می‌آید یا فعلی؟ همین عید هم مرحوم شد. و خاله شهلا توی مسجد یک کارهایی کرد که همه‌ی قسمت مردانه به هم نگاه کردند. مثلاً داد کشید و جیغ زد و حدس می‌زدم چنگ هم به صورتش می‌انداخت و چند بار نفرات مختلفی از فامیل را متهم کرد که آن‌ها بودند که برادرش را کشتند. و در تمام این لحظه‌ها آن کسی که از طرف مسجد می‌آید نوحه بخواند و تسلی بدهد در یک رقابت ناخواسته با او افتاد و هر دو صدایشان را بالاتر می‌بردند و اگر ما در فامیل‌هایمان موجی داشتیم چی؟ بعد چند دقیقه سکوت برقرار شد و قاری هم صدایش را  پایین آورد و فکر کرد پیروز میدان او بوده، اما یادم هست که خاله شهلا بعد از چند دقیقه رعایت سکوت، با صدای بلند داد زد که لطفاً همه بیشتر چایی بخورند چون که داداشش خیلی چایی دوست داشته. در این هنگام مدعوین همه به هم نگاهی انداختند با محتوای مضمونی «معلوم است که خیلی چایی دوست داشته».
من از حمام بیرون آمدم، صدای مهمان‌ها را شنیدم، باید می‌رفتم بیرون. همه یکدست مشکی پوشیده بودند. همه را به ترتیب قد بوسیدم-دروغی-خاله شهلا گفت چه عجب این ریش‌ها را تراشیدی یک جا ماند ما بتوانیم تو را ببوسیم. گفتم صبح تراشیدم. گویی به من الهام شده بود شما می‌ایید. چون که من باید با مزه باشم. برایت، اسکاچ. پدرم وسط‌هاش ازم عصبانی شد و گفت چرا آن فاکتور لعنتی تعمیر ماشین را نمی‌آورم تا او هم ببیند؟ گفتم می‌یارم می‌یارم، یادم می‌رود. ولی واقعاً یادم نمی‌رود، هر بار توی ماشین چشمم به فاکتوره می‌افتد فکر می‌کنم تنها کسی که او را می‌خواهد پدرم است. اگر فاکتور را ببرم بالا پدرم خوارم را می‌گاید و به اندازه‌ای کافی اعصابم خاکشیر هست که خاکشیر شدن بیشترش را نخواهم. همه چی را می‌گوید من پارسال تعمیر کردم. این یعنی یادش نیست که شش سال است از خانه بیرون نرفته چه برسد به این‌که ماشین را هم ببرد تعمیرگاه. پس این یعنی فراموشی دارد. اما هیچ وقت یادش نمی‌رود که از من نوشابه یا فاکتور نخواهد، این یعنی خودش را به فراموشی می‌زند. بعدش خاله شهلا گفت من شبیه برادرش شهریار هستم. و مادرم گفت که عمه‌م هم می‌گوید که من شبیه پدرم هستم .که همانطور که میدانید می‌شود داداش عمه‌ام. یک دفعه این که من شبیه کی هستم از همه جلو زد و کاپ موضوع مهم را در دستانش گرفت. مادرم می‌گوید این شبیه من است-و منظورش از این من هستم-و اینکه می‌گویند من شبیه پدرم هستم …هِه. دیگر ادامه نداد. این حقی بود که برای خودش محفوظ می‌دانست. من زاییدمش پش شبیه من است. پدرم می‌گوید که مهم نیست شکل کی هستی، مهم این است که عاقبت به خیر شوی و بعدش هم رو به آسمان می‌کند و می‌گوید خدایا.  بعد به زمین یا به هر جای معمولی دیگری نگاه می‌کند که دست چشمش به آن می‌رسد.

 

waiting for your knock dear on my old front door

ویدئو

هشت روز نبودم و خبر هم نداشتم توی حسابم پول هستش یا نیستش. ولی فکر می‌کردم هستش و اسم این خوشبینی مفرط نیستش، این محق دیدن خود در اتمسفر زمین یا به عبارت دیگر تفکر منطقی در سطح کره‌ی خاکی است.-حقش بود می‌نوشتم استش- دم بانک پارسیان پیاده شدم و رفیق قد بلندم رفت میدان سرو تا رفیق‌های کوتاه‌ترش-فیفتی فیفتی احتمل یحتمل احتمال/فواید عربیک- را جمع کند ببرد کلاردشت. یک نفر جلویم بود. نقطه ضعف دستگاه‌های پول‌پرداز این است که همیشه یکی جلوی شماست و وقتی نوبت شما می‌شود یکی هم پشت شماست و این یعنی تعذب بیشتر. حالا ژاپنی ها دارند روش کار می‌کنند که اگه یکی توی صف بود آدم رغبت نکند برود پشتش. رفتم کارتم را کردم تو، موبایلم را در آوردم، شماره حساب آقا شمس را سه تا سه تا وارد کردم. یک نفر آمده بود پشتم و من مقام معذب شده بودم. آیا آقای شمس اسمش این است؟ بله همین است. آیا مایل به ادامه‌ی کاری که شروع کرده بودم هستم؟ هستم. پس بله را کلیک کن. بله را کلیک کردم. آیا می‌دانید بسیاری از کلاه‌برداران شما را تشویق می‌کنند تا هنگام کار با دستگاه‌های پول‌پرداز از زبان فارسی استفاده نکنید، از زبان انگلیسی استفاده کنید؟ نه خیر نمی‌دانستم. موجودی شما کافی نیستش، برای چی فاک آف نمی‌کنید؟ حسابم را چک کردم توش اندازه‌ی سیصد هزار تومن پول بود. فکر کردم ما سال چهل و دو با سیصد هزار تومن کامپیوتر آر اس تی دویست و هشتاد وشیش رایانه ساز خریدیم، آن هم از کی؟ از عموم. باهاش سایبرایا بازی می‌کردیم. بعداً پدرم فهمید صد تومن کامپیوتره را گرانتر خریده، و رفت مدعی ال عموم شد. ولی بعد دید عموم هم گرفتار بوده که این طوری و اگر هم گرفتار نبوده ترجیح داد این طوری فکر کند که گرفتار بوده. برداشتم زنگ زدم به نون ف -که منشی است- گفتم ببینید من الان خیلی عصبانی هستم و می‌خواهم زنگ بزنم به رییس یک دست دعوا کنم. کنم؟ الان موقعیتش هست؟ گفت چرا محل کارم را ترک کرده‌ام ؟ گفتم چون اگر ترک نمی‌کردم نمی‌توانستم تا این‌جا بیایم ماشینم را تحویل بگیرم. گفت بلاه بلاه بلاه و من هم گفتم ببینید من اصلاً شوخی ندارم و الان بیست اردیبهشت هستش و من هم آبرویم جلوی تعمیرکار ماشینم رفته-الکی-چون یک نفر چقدر می‌تواند بدبخت باشد که نتواند پول تعمیر ماشینش را بدهد ، آن هم از درآمدی که حلال به دست آمده. و این وضعیت قابل ادامه نیست. و اگر باشد هم من قصد ندارم ادامه‌اش بدهم. و تق گوشی را قطع کردم. بعدش نون ف خودش شخصاً بهم زنگ زد و گفت که آقا می‌خواهد با تو صحبت کند. گفتم خیله خب. سلام و احوال کردیم. بعدش آقا گفت تو مرخصی ساعتی گرفتی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم چون آمدم ماشینم را بگیرم و بعدش هم برم که برم. گفت من انتظار دارم در ساعت مشخص شده سرجای خودم باشم که وقتی می‌آید یک آدم زنده آن‌جا باشد که بتواند کار را پرزنت کند. گفتم پرزنت؟ گفت این وظیفه است و این‌ها. گفتم آهان پس وظیفه است، پس حالا که وظیفه بهترین موضوع دنیا برای نشان دادن ریخت و قواره‌ی آدمها به یکدیگر شده و من دارم باهاش تحقیر می‌شوم و عدم حرفه‌ای گری متهم…خوب است بگویم من وظیفه‌ام را خیلی خوب انجام داده‌ام و دیگر کسی نیست که به به چه چهش هوا نرفته باشد اما به خاطرش چقدر باید جلوی مکانیکم خجالت بکشم؟-الکی- خیلی زیاد و چقدر به خاطر این که وظایفم را درست انجام داده ام پول گرفته ام؟ هیچی ِ هیچی. دیدم آقا ساکت شد. گفتم ببینید من آدمی نیستش که موضوع ها را با هم قاطی کنم…بُل گرفت، چون که دیگر این یک مکالمه نبود این یک وسطی بود؛ بدون این‌که واقعاً کسی آن وسط باشد. گفت آهان خوب است که موضوع ها را با هم قاطی نکنی. گفتم ببینید من دارم می‌گویم که دارم می‌آیم آن‌جا تا بحث ها کنیم سر اینکه ایده‌ای که جمیعاً جمیعاااا بهش رسیده‌ایم تخمی نیستش …. و شما را راضی می‌فرستم خانه. یک مشتری دیگر می‌گیرید، ولی من این‌جا جلوی مکانیکم سکه‌ی یک پول شده‌ام. و سکه ی یک پول شدن بعد از پس زده شدن دومین چیزی است که در زندگی‌م آن را نمی‌خواهم. تعمیر ماشینم سه هفته طول کشید هشت روزش را که نبودم. و طبق مستنداتی که دانشمندان ژاپنی بنگاه علم پراکنی‌ام بهم ارایه داده‌اند؛ در تمام هشت روز نبودنم و سیزده روز بودنم آقا شمس مکانیک به کار کشت و تولید و چال کردن کس موش مشغول بود. بی ماشینی کشیدم و پایان نامه ام را از دست دادم. بی ماشینی کشیدم و ارتباطم با دوستانم کم شد. انقدر کم شد که انگار دیگر وجود نداشتم. بی ماشینی کشیدم و از تنها پس اندازم هم خرج کردم- تا قران ِ آخر -تا ماشینم بیاید روی پا و بی ماشینی کشیدم تا روایت کنم. بی‌ماشینی کشیدم و عاشقی از یادم رفت. بی ماشینی کشیدم تا با تاکسی ها آشنا شوم. می‌دانید از تقاطع جلال احمد تا شهرکغرب پانصد تومن می‌گیرند و از …امم…از شهرک غرب تا ته دادمان هم پانصد تومن میگیرند؟ و راننده های لال برون گراتر هستند؟ و بعضی از اننده‌ها دایراستریتز گوش می‌دهند یا گوش می‌کنند؟ به راستی کدام؟ در تمام این سیزده روز پدرم پرسید که به ماشین سر زده ام؟ چرا نزده ام؟ چقدر سر زده ام؟ بلد است؟ آدم خوبی است؟ از کدام مستراحی پیدایش کرده ام؟ دوو کار این‌ها نیست. پدرم فکر می‌کند دوو کار آدم فضایی هاست. و به نمایندگی‌های دزد خیلی اعتقاد دارد. پدرم نژاد پرست است از نژاد آقا شمس می‌پرسد. پدر من، مگر سگ است که نژاد داشته باشد؟ وقتی قرار بود هشت روز نباشم نمره‌ی آقا شمس را روی یک برگه که از تقویم کندم نوشتم. نوشتم اوستا شمس مکانیک شماره: نهصد و دوازده فلان فلان فلان، فلان بیسار، فلان بهمان بیسار. با آبی نوشتم. این را از قصد نوشتم گذاشتم برای مادرم و به داداشم گفتم نمره ی اوستا شمس را نوشتم گذاشتم کنار تلفن و او هم گفت خیله خب. گفتم به مادرم بگوید و ازش بخواهد پی ماشین را بگیرد. اما نگرفته بودند. اصلاً برگه هه گم شده بود. هیچ وقت هیچ برگه ای در خانه ی ما گم نمیشود. ما برگه ها را نگاه میداریم. یعنی مادرم فکر می‌کند ممکن است من یک ایده‌ی خیلی نبوغ آسایی روی آن نوشته باشم و دور نمی‌ریزد، چون دو بار که یک برگه کسشر صرف را دور ریخت من جوری واکنش نشان دادم که در دهه شصت دختران شانزده ساله وقت دیدن بیتلز واکنش نشان می‌دادند. پدرم هم کلاً هیچ چیز را دور نمی‌ریزد و دوست دارد ما را در اجسامی که جمع میکند دفن کند. ولی این یک تکه کاغذ گم شده بود و اگر من توی این هشت روز می‌مردم دیگر ماشین ما مال آقا شمس می‌شد. آقا گفتند که به حسابداری می‌گویند با من تماس بگیرند. حسابداری تماس گرفتند. منفجر شدم و از دیالوگ پالپ فیکشن استفاده کردم، گفتم من از شدت عصبانیت شبیه ابر قارچی شکلی هستم که بر اثر افتادن بمب روی هیروشیما پدید آمد. نمیدانست چه بگوید. یا بهتر بگویم چه داشت که بگوید من هم عصبانی بودم، هم داد می‌زدم، هم پرت و پلا می‌گفتم و هم آماده بودم تا یک کس کوچولو بگوید تا فحش خوارمادر بدهم. میگفت ما سه روز به شما بدهی داریم و از این دست کسشعر ها، گفتم ببین به من کسشعر تحویل نده، چون من که تحویل گیرنده ی کسشعر نیستم، هستم؟ نیستم. گفت لحنم طلبکارانه است گفتم چون پول طلب دارم. و در ثانی لحن بدهکارانه هنوز اختراع نشده. اما این لحنی که او داشت کاسبکارانه بود. و برای همین است که نباید برای کسی کار کرد. چون منکر حضورم سر کار شده بود هی جریحه دار تر میشدم. گفتم من از سال هشتاد و چهار برای جاهای مختلف دارم کار میکنم و هیج وقت تا به حال این طوری حقوقم زیر پا -یا کون؟-گذاشته نشده بود ولی من چون که بزرگوارم از این رفتار زشت چشم پوشی میکنم، و اگر تندی کردم هم قصدم اساعه ادب نبوده و فقط تندی بوده ولی سریعاً هشتصد تومن بفرستید به حسابم. بعدش من و من کرد. تا جایی که می‌توانست من و من کرد. و گفت خبر میدهد. چون که تراکنش دفتر از طریق اینترنت نمیتواند بیشتر از سه میلیون تومان در روز باشد و او خبر ندارد و بلاه بلاه بلاه بلاه بلاه….گفتم یعنی حقوقم را ول کنم و بروم از یکی قرض کنم؟ من و من کرد. رفتم منتظر توی ایستگاه نشستم. دو تا دختر آمدند نشستند آن سر نیمکت. هر هر کر کر. یک پراید سعی داشت بلندشان کند. دخترها چاق بودند و دست هایشان پفکی بود. اما فکر میکردند لاغرند و دستهایشان پفکی نیست. چقدر از دست پفکی بدم می‌آید و از لیس زدنش. پشت بند پرایده یک سمند وایستاد. هر دو زده بودند تو کار این دو تا. دوست داشتم شاتگانم را دربیاورم و همه را بکشم و بعدش پیرزنی که بین من و دخترها نشسته بود ازم تشکر میکرد و من هم میگفتم تشکر لازم نیست اعدامش کنید و او میگفت چی و من میگفتم پیچ پیچی اما جهان با فانتزی های ما تفاوت های آشکار دارد و این درس اولی است که از زندگیم گرفتم و درس دومی که از زندگیم گرفتم این است که با آدمی که سطحی است اما فکر میکند عمیق است نپرم، نه بپرم و نه بخوابم. درس سوم این است که همیشه از کاندوم استفاده کنم حتی اگر مجبور نبودم. و بقیه ی دروس برنامه شان متعاقبا توسط آمورش به شما ابلاغ می‌شود. دخترها می‌خندیدند. کسی که سمت شاگرد پراید نشسته بود پرسید چرا انقدر می‌خندید؟ یکی شان گفت چون که علف زدیم. این افتخار کردن دارد؟ ما داریم جایی زندگی میکنیم که مردم با علف زدن و بیان آزادانه ی استعمال آن روی نیمکت ایستگاه اتوبوس فخر کسب می‌کنند. کسی که سمت شاگرد سمندیه نشسته بود گفت چند. راننده ی سمند اسکل بود و جلوی ماشینش را به کون پراید چسبانده بود، میخندید و از کاری که می‌کردند دچار هیجان کاظم شده بود. شرط میبندم انقد زده بود بالا که داشت می‌شد. ایستگاه شلوغ تر شده بود و پرایدیه بی‌خیال نمی‌شد. یک نفر با شلوار و کفش پاره آمد گفت دربست پرایدیه گفت دربستست. دخترها به یارو گفتند توالت شور و او به آن ها گفت جنده و آن ها بلند تر خندیدند و گفتند مادرت است. و من و پیرزن بهم نگاه میکردیم او مجبور بود منتظر اتوبوس بماند و من هم مجبور بودم آنجا بنشینم چون اگر صحنه را ترک می‌کردم مثل کسی به نظر می‌رسیدم که زمخت نیست و صحنه را ترک می‌کند و چون با دو نفر آدم مهم در حیطه ی کاری م دعوا کرده بودم احساس میکردم اگر صحنه را ترک کنم آنوقت هر چه سلیطه بازی درآورده‌ام رویایی بیش نبوده. پرایده و دخترها و سمنده رفتند. و من و پیرزن کاپ استقامت را با هم نصف کردیم. آخرش زنگ زدم به رفیقم ، جواب نداد، زنگ زدم به آن یکی رفیقم گفتم داداش هشتصد تومن داری بریزی به کارت من؟ تا یکشنبه پست می‌هم. این یعنی این که برای خودم ددلاین تعیین کردم: تا یکشنبه پولت را می‌گیری یا می‌روی چچن بمب گذاشتن یاد می‌گیری. ریخت، رفتم آن سمت خیابان. من بودم و بانک و یک کابوی تنها که فکر می‌کرد اسبش آبستن حوادث است. تا مکانیکی پیاده رفتم. سید مردی بود که در کارها به آقا شمس یاری می‌رساند. گفتم آقا شمس این که راهنماش هنوز خرابه. گفت الان سید ترتیبش را می‌دهد. سید دستش را تا آرنج کرد زیر فرمان و یک چیز فیوز مانندی به اسم اتومات را بیرون کشید. جوری بیرونش آورد که اگر می‌گفت پسر است، باورم می‌شد. رفتم پیش آقا شمس. گفتم بیست و یک روز طول کشید و افزودم آقا شمس. گفت خیلی اذیت شدم. خیلی اذیتم کرد ماشینت. انگار مربی مهد کودک باشد و این ماشین هم بچه ی من باشد ولی من بهم برنخورد. گفتم ما هم اذیت شدیم. بعد گفت که چه کارهایی کرده و موتور رفته میدان قزوین. خب به تخمم که رفته میدان قزوین. گفتم هشت روز رفته بودم عسلویه که پول تعمیر ماشینم را جور کنم -الکی-و گفتم ایناها و به صورتم اشاره کردم -واقعی-و اگر آقاش شمس خانوم شمس بود و تخفیف می‌داد سک و سینه‌ی سوخته‌ی پوست پوست شده‌ی قرمز پرمزم را هم نشانش می‌دادم ولی گفتم حالا یکهو نگیرد انگشتم کند، آمادگی انگشت شدن توسط مکانیکم را بعد از پرداخت یک میلیون و هشتصد نداشتم. یک و هشتصد که سلفیدیم، انگشت هم بشویم؟ سید بهم گفت ماشینت خاموش می‌کند مواظب بود آقا شمس نبیند. سیبیل‌ها و چشم‌ها و صدای یک معتاد را داشت. اما هنوز سید بود. ده تومن بهش داده بودم . گفت اگر اتومات نو بندازی بیست و پنج تومن پایت در می‌آید اما اگر همین را درست کنی چی؟ هیچی همه‌ش ده تومن. من هم خر شده بودم. رفتم به آقا شمس گفتم، گفت ابداً نگران نباشم همه چی تحت کنترل است. جوری این را گفت که انگار به همه چی مثلث بود، متساوی الساقین. ماشینه را گرفتم و از مواضع نرم با آقا صحبت کردم، هم او عوض شده بود و هم من. گفتم فردا می‌روم شرکت تا ببینم به چی و چرا اعتراض دارد و پرزنتش هم می‌کنم و او هم قول داد مشکلم پی گیری شود و گفت انقدر سلیطه نباشم. رفتم سمت قیطریه، سمتی که دوستم بود. وقتی آمد ظریف بود. بغلش کردم. هم دل من و هم دل او تنگ شده بود. لازم نیست کاری کنم. لازم نیست حرفی بزنم. لازم نیست فکری کنم. از همه ی این‌ها قبلاً کرده ام و دیگر بس است. و بهتر است بگذارم حالا بقیه از مغز خودشان استفاده کنند. بعدش خواستیم برویم یک طرفی تا شاید حرفی بزنیم، اما ماشین خراب شد. و من میخواستم زنگ بزنم به شمس و به مولوی فحش مادر بدهم. و میخواستم زنگ بزنم به شمس و بگویم چقدر ازش متنفرم. انگار که دنده ی ماشین تو یک چونه خمیر قل می‌خورد. به دوستم گفتم بنشند پشت فرمان و پایش را روی کلاج بگذارد تا ماشین مثلاً خلاص باشد. و از یک پیک موتوری خواستم کمک کند اما زورمان نرسید. پس خواستم زنگ بزنم به شمس و فحشش بدهم اما آقا شمس گفت در حمام است و بهش فحش ندهم چون دوست ندارد وقتی در حمام است و دستش به جایی بند نیست فحش بخورد. بعدش دوستم شین بهم آرامش داد، چون که لبخند به لب داشت. و من فهمیدم که طرفدار شماره یک لبخند شین هستم. شین، اگر این را می‌خوانی، همیشه بخند، خب؟ و اگر نمی‌خوانی که بهتر، چیزی را از دست نداده ای. با هر کون دادنی بود، ماشین را هل دادیم، یعنی توی سربالایی و با گیربکس و روح ِ خراب. و بعد به شمس گفتم فردا می‌آیم دنبالت. یعنی که یعنی. او هم گفت چشم چشم چشم. و راه را بر فحش دادن من بست. و بعدش با شین رفتیم تجریش و من سی و هفت سال بود که نیامده بودم تجریش. مثل آقای هالو شده بودم که شهر را می‌دید. شین خاک شیر خرید اما من که گشنه بودم از سید مهدی آش خریدم و چون دستم می‌سوخت گفتم خاک شیرش را وردارد برویم توی سید مهدی کوفت کنیم و او هم گفت خب. و بعد با هم از چیزهایی صحبت کردیم که واقعاً اگر گفته نمی‌شدند دنیا نه جای بهتری می‌شد نه جای بدتری ولی بالاخره باید زمان را می‌گذراندیم. و هر چند اگر حرف نزنید هم زمان می‌گذرد ولی اگر حرف بزنید گذشتن زمان را تند یا کند می‌کنید. بعدش شین که در حقیقت می‌خاست من را مثل مادری که بچه اش را می‌رساند دم تاکسی ها ، برساند دم تاکسی ها که بعدش برود اما به آش و خاکشیر خوردن افتاده بودیم؛ گفت که میرود و من هم بروم. و من هم رفتم. انگار من دختر قضیه بوده باشم او پسر قضیه. قضیه؟ ولی من خیلی آسیب پذیرفته بودم، یعنی پولی توی حسابم نبود، با دو تا ادم مهم دعوا کرده بودم، یکی از دوستانم دیگر تلفن من را جواب نمی‌داد-و این لاشی بازی دیگر چه کوفتی است- و به رفیقم هشتصد تومن مقروض شده بودم ، یک نامه که آدم را یک جور خوبی دیوانه می‌کرد دریافته بودم ولی استرس هم گرفته بودم، کلاً از وقتی آفتاب سوخته شدم یک لحظه هم خوابم نمی‌برد و استرسی هستم و آهان پوست تنم هم درد می‌کرد و اممم…اممم… و اینکه حقوقم را نگرفته بودم را گفتم؟ نگفتم؟ خب حقوقم را هم که نگرفته بودم و بدتر از همه ماشینم دوباره خراب شده بود. مسافر کشه باهام طی کرد، گفت ببین این بالا نوشته توحید دو هزار تومن و ببینم که او این را ننوشته بلکه خود تاکسی رانی آمده نردبان گذاشته و نوشته و بعداً حرف نباشد، و اگر می‌خواهم سر گیشا پیاده شوم بهتر است دو هزار تومن داشته باشم. گفتم دارم. پی نوشت: کنسرت بزرگ گروه بزرگ ماکرز /ایندی بازا،فرنگی گوش کنا،خوشسلایق هرچه لایق،خوشگل پسندا،قند قزلآلا جیش بوس لالاها بیان پی نوشت ِ پی نوشت: این چیز اینام هستن، لنگتونز و اینا ولی خب من تضمین نمیکنم، ولی ماکرزو چی؟ تضمین میکنم

حالام می‌خوام بورانی‌مو بخورم، پس حرف نباشه

ویدئو

Come Down Machine
ماشینم  روغن کم می‌کرد، سیم کشی داخلیش هم سوخته بود و تا وقتی ترمز نمیزدی نورای داخلی رو نمی‌دیدی-که همون بهتر، میخوامم نبینی- البته من گاهی برای اینکه سرگرم شم ترمز می‌گرفتم. راهنماشم دستی شده بود ینی به جای اینکه تِق تِق تِق راهنما بزنه یه صدای قیژ ممتدی میداد و نورش هم بی نهایت ضعیف بود و آدم رو یاد کانسپت دو چشم بی سو می‌نداخت و باید دستی هی راهنما رو قطع می‌کردم تا بگه قیژ قیژ قیژ تا یه کم شبیه به راهنما شه. آخه کی می‌یاد خودش راهنما رو تکون بده؟ مشکل اینه که یک سری از دوستان –!!؟- فکر می‌کردن من دارم بامزه بازی در می‌یارم. خدا می‌دونه چقدر متنفرم فکر کنن من دارم بامزه بازی در می‌یارم یا در وهله‌ی بعدش طنزپردازی چیزی هستم. نه آقا ما طنز پردازی چیزی نیستیم. رانندگی تبدیل به یه فرآیند سخت و خطرناک و پیچیده شده بود. هر چند دقیقه یه بار دیگه گاز نمیخورد فرقی نمیکرد با چه سرعتی، باید خلاص میکردی و گاز و گوز رو خاتمه میدادی، اون وقت دکمه ی چک روشن میشد و وقتی دکمه ی چک روشن میشد دوباره میتونستی گاز بدی ولی دکمه ی چک ممکن بود خاموش نشه و تا وقتی دکمه ی چک روشن بود، خیلی خوب هم گاز نمی‌خورد، اصلاً دکمه‌ی چک یعنی پفیوز من یه مرگیم هست، هم بکش، پیاده شو کاپوتو بزن بالا. حالا گیرم که پفیوز ِ مورد بحث پیاده هم شد و کاپوتم داد بالا، بعدش چی کار کنه، زل بزنه؟ ضبطشم که خراب. من با هدفون توی گوش رانندگی میکنم. ولی آیپادم هم خرابه و یعنی خر خر میکنه و تا مدت ها فکر میکردم که هدفونمه که خرابه و اگه این اسمش یه مصیبت دیگه نیست پس چی بایستی صداش زد؟ من صدای بوق خارمادرِ بقیه و یا صداهای دیگه‌ی ماشین خودم رو نمی‌نُشنفتم. مگه یکی دیگه هم سوار ماشین می‌شد و مجبور می‌شدم باهاش تکلم کنم. در این صورت صداهای مختلفی رو از ماشین میشنُفم که بیشتر از هر چی عصبیم می‌کردن. در حقیقت ماشینم همه ی ایرادا رو داشت ، همه‌جوره ذله ‌ت می‌کرد و فقط نمیکشید پایین کونمون بزاره.

حقایق علمی فرهنگی شماره یک
کیر خوردن را تعریف کنید؟
کیر خوردن عبارتست از وقتی که فکر کنی هدفونت خراب است، اما آیپادت خراب باشد. و هدفونت از کل زندگیِ ناسالمت سالم‌تر باشد.

کره‌ و ژاپن، جیحون و زرافشان
 چند وقت پیش ممد اشراق گفت اینکه روغن کم می‌کنه این واسه خاطر چیزه، کمپرسور. گفت ماشین اونم همین طوری می‌شه و این چیزی نیست که خودمو بابتش آزرده خاطر کنم. منم دقت کردم دیدم آره واقعاً بویی که ماشینش بعد از روندن می‌ده کپ همون بوییه که ماشین من بعد از روندن می‌ده و نکته‌ی جالب توجه‌تر چیه؟ اینکه جفتشونم دووئن. کره‌ای های مادر به خطاب. هیچی گفتم این شمسه گور به گور کودوم گوری رفت از خیابون ارغوان؟ خیابون ارغوان بغل اشرفی اصفهانی. گفت رفته جنت آباد شمالی، بیا برو دیگه ذله کردی ما رو. بابا من چرا شما رو ذله کرده باشم. منو خودم، ماشینم ذله کرده. ذله مم نکرده گاییده‌تم. بابا همین دو برج پیش نبود ماشینمو سپردم به آقا کریمی؟ رفتم دم استخر، چون که عموم با آقا کریمی می‌رن سونا، تو زر افشان. هیچی آقا کریمی با حوله اومد سوییچ رو ازم گرفت گفت برو خیالت تخت، بخواب روش. در حالی که توک ممه‌ش شق شده بود. موهاش هم که جو گندمی بود. خب من به این آدم اعتماد کردم. یعنی شمام بودی می‎کردی، حکیم عمر خیامشم اگه بود اعتماد می‌کرد به یه مرد چاق سونا بروی دوست عموی مو جو گندمی توک ممه شق کرده. توله‌شم همراهش بود. اومدش جلو، گفت برو بابا الان می‌یام. گفتم پسفردا باز با عموم تو سونا چش تو چش می‌شن نمی‌یاد سمبل کنه تعمیر ماشین رو که. دو روز ماشین دستش بود، ولی انگار هیچ روز دستش بود. چونکه وقتی رقتم دم اون دکون کیریش تو جیحون که ماشینو ازش بگیرم همون جا اولین باری در طول زندگیم بود که دیدم دکمه‌ی چک ماشینم روشن میشه دیگه هم روم نشد زنگ بزنم به خودش یا به عموم حتی بگم. بگم عمو جون، این آقا کریمی رو از مستراح پیدا کردی یا سونای زر افشان؟ اون روزم که رفتم ماشینمو بگیرم توله‌ش بود تو جیحون، دستم باهام داد. خب مرتیکه خر یاد بده به پسرت که بزرگ‌تر باید دست دراز کنه.

 ناخوش احوال را با من بسیار بگو، ناخوش احوال را از من بسیار شنو
خلاصه، اون شب رفتیم با ممد اشراق و امیر کربلایی و سیاوش شهیدی… رفتیم ته سولقون کباب زدیم، کبابشم گه بود. من دیگه کینه مینه‌ها رو ریختمشون دور. آخه من احساس کرده بودم طردم کرده بودن و تنها چیزی که از طرد شدن بدتره کنده شدن پوست سر توسط زامبی‌های سرخپوست‌هاست. دیگه من گه بازی در نیاوردم، به اندازه ی کافی کیری بودم، به اندازه ی کافی توی نه ماه گذشته با دخترای مختلف گشته بودم و سر همه شونم با ناراحتی و دلخوری و ناخوش‌احوالی یه جدایی‌ای حادث شده بود که انگار کولیم ولی خب نبودیم. سر آخریش دیگه به گا رفتم. دیگه دیدم نمی‌شه. و نمی‌کشم. تو هفته‌ی گذشته چون دیدم دیگه نمی‌کشم فقط سیگار کشیدم. همون شب دوست دختر هفت ساله‌مم زنگ زد. چون که صبحش من رفته بودم سم خریده بودم که بخورم که برم که برم از این دنیای کثافت مادرجنده، خواستم ازش خدافظی کنم، ولی ناکسی کرد ورنداشت. و یه چند تا جمله‌ی سانتی مانتال که لیاقت این پسر خیابونیاست تحویلم داد. دیگه همه‌ی اینا باعث شد فکر کنم بابا عجب زندگی پوچیه، حتی ارزششو نداره بگی کیرم توش. اصن گیرم که ارزششم داره، ولی کیرت توی چی؟ هیچی؟ حالا ما این همه ارزش قایل شده بودیم انتخاب کرده بودیم بین این هفت میلیارد نفر به یک نفر زنگ بزنیم… شما بودین، کیر می‌شدین ناراحت نمی‌شدین؟ همه از کیر شدن ناراحت می‌شن، من خودم تو دوره‌ی مهندس خاموشی سر پروژه‌ی انفورماتیک چند بار کیر شدم، تو دوره‌ی کرباسچی دسته بیل وارد کردیم گفتن تراکم رفته رو هوا، دسته بیلا مونم کیر شدن، خودمون به کنار، ینی می‌خوام بگم الکی پلکی نیست. اینه که منم ورنداشتم، زنگ که زد. گفتم حالا هفته ی بعد سمه رو خواستم بخورم، بی آون که اشاره ای به سم و مم و این کسشرا کنم زنگ میزنم بهش، سلام سلام خوبی خوبم چه طوری؟ چه طورم. خیله خب زنگ زده بودم از همین مطمون شم که خوبی. تو آدم دیوثی هستی. آره میدونم میدونم دیوثم ولی چه چاره؟ و گفتم حالا بزار سم خوردنه رو بندازم عقب بابا … شاید دفاع کردم، پذیرش گرفتم، رفتم نویسندگی خلاقانه خوندم –امکانش مهیا است- تونستم به انگلیسی فکر کنم و پولیتزر بردم و این روزهامو نوشتم، بی این که کسی بیاد بگه آی وبلاگرا جنده ن و اینا. دیگه سر نویسنده ها –ونه وبلاگرا- لغت جنده رو مردم معمولاً با احتیاط به کار می‌برن مگه این که طرف نامزد ریاست جومهوری کرده باشه خودشو.

کام‌آن ِ من به تو یار قدیمی، منم همون کام‌آن دار قدیمی
هیچی، اون روز از این شرکت جدیده که هنوزم قرارداد نبستم باهاشون و معلومم نیست ببندم یا که نه و ولی دارم میام و میرم و یه سری کار براشون انجام دادم راه افتادم سمت منزل، که هنوزم پولشو نگرفتم و خدا کنه پول ما رو بدن، به حق کارگرهای متحد نشده‌ی جهان. هدفون هم توی گوشم بود یه در میون هندریکس، استوز، هندریکس استونز، هجرت ِ گوگوش، هندریکس، استونز هجرت ِ گوگوش خواننده‌هه می‌گفت که حالا ورق برگشته و نوبت توئه که گریه کنی و منم می‌گفتم آره ارواح اون عمه‌ی زنازاده‌ت که یهو دیدم بسم الله …ماشینه راه نمی‌ره. هیچی زدم خلاص که دکمه‌ی چک روشن شه، که اتفاقاً دکمه ی چک روشن هم شد ولی بلافاصله دکمه‌‌ی روغن و باطری هم روشن شد و این یعنی که خاموش کردی و فحوای کلامش هم یعنی این که ریدی الان به  کا می‌ری با این سرعت وسط اتوبان اما غریزه‌ی زنده ماندن در ماها که به خودکشی و این کسشرا-فقط برای جلب توجه و نه چیز دیگه ای- می‌اندیشیم هم هست و من به جای این‌که به استقبال مرگ برم با درایت کبرا یازده‌ای زدم بغل. دکمه‌ی روغن یه یه هفته ای بود که روشن می‌شد و من همه‌ش منتظر بودم آدرس شمس کوفتی رو بگیرم برم ماشینو بخوابونم ببینم چه مرگشه ، اصلاً در طول تاریخ همه‌ی این شمس‌ها باعث گایش یک انسان خفن شده بودن، مگه مولانا نبود؟ ماشینه البته، مرگش که معلوم بود، روغن کم می‌کرد اما آب کم نمی‌کرد و این که ماشین آب کم نکنه این خودش قوت قلبه. این یعنی سر سیلندر و اینا نیستش.ماشینه خاموش شد، یه یا علی گفتیم و استارت زدیم و هدفونو کشیدیم بیرون، دیدم صدای قایق موتوری می‌یاد از داخل موتور و خیلی صدای جدی ای هستش و داره بهم می‌گه یه سیصد چهار صد تومنی در حالت خوش بینانه می‌ره تو کونت. گفتم ای خارشو گاییدم. می‌گفتم، زدیم کنار، اونم کجا وسط خروجی حکیم غرب به شیخ فضل الله جنوب، اخه این چه اسامی کیری ایه میزارین رو اتوبانای مردم؟

 چون که خون‌آشاما قوی‌ان، برای همین خاطر
هی زنگ زدم به این ممد اشراق، زاخار ورنمیداشت، زنگ زدم صد و هیژده جلو خودمو گرفتم گریه نکنم-آخه یه ماهه اشکم دم مشکمه- دید صدای غمگین مضطربی دارم که برازنده ی یک مرد جوان خوشگل نیست گفتش عزیزم یادداشت کن چهل و چهار بلاه و پنج بلاه و هفت بلاه و هشت. زنگ زدم. یارو نئشه‌ی نئشه بود گفتم آقا این ماشین ما رو گاییده یه چیزی بفرست نجاتمون بده خیر ببینی از جونیت هیچ ماشینی نگادت نجاتمون بده  از این وضع تو رو ابولفضل… گفت خیله خب خودتو کنترل کن بیست دقیقه دیگه میاد، ده دقیقه گذشت نیومد زنگ زدم بهش هنوز نئشه بود گفتم حاجی خبری نشد از جرثقیلت، گفت زنگ نزد؟ گفتم اگه زنگ می‌زد میمدم زنگ بزنم به شما؟ گفت نه نیمیومدی، یهو دیدم یه شماره صفر نهصد و سی و هشتی اومد پشت خطم گفتم زنگ زد زنگ زد، گفت اوکی. گفتم من دیروز رفتم تو کی؟ با یارو صحبت کردم گفت کجایی و خر فهمش کردم و اینا. گفت ترافیکه. حالا زر مفت می‌زد اصن تو اون ناحیه از تهران باید خیلی بگردی ترافیک پیدا کنی، هر جام بری می‌گن هفته‌ی بعد بیا. ولی دیگه چاره ای نبود گفتم من نمی‌دونم الان من اینجا وسط رمپم، هیچی ماشینمم کار نمیکنه، روشنم نمیشه، ننه من غریبه هستم. گفت بیست دقیقه دیگه. نیست فلشرمم خرابه، یکی از چراغ ترمزامم خرابه مجبور شدم چراغامو روشن بزارم و هر کی میخواست بیاد به گا بدتم، هی پا بزنم رو ترمز بلکه بفهمه این ماشینی که زده کنار یه مرگیش هست و کرم کون نداشته وسط اوتوبان رمپ بزنه کنار. تا یارو بیاد خودارضایی کردم، یعنی تو شرایط استرس این بهترین کاری بود که می‌شد کرد و اگه حکیم عمر خیامم اونجا بود همین کارو می‌کرد،پس بحث نباشه… من که منم. تائم می‌اومد سفت شه استرس شلش میکرد، ورست خودارضایی اِوِر.

 Come Down Koskesh
یارو اومد و رفت جلوی ماشینو، چشه و؟ چیزیش نی و اینا ماشینای خوبیه وُ زدی ماشینو گاییدی و پنجاه و پنج تومن می‌گیرم تا جنت آباد و اگه تعمیرکار خودمون بریم کمتر میگیرم و مثلاً چند میگیری و؟ چهل و پنج میگیرم و نه نمی‌خوام و نه تو رو خدا بخواه و نه می‌گم نمی‌خوام و این تعمیرکارای دوو کیرین و این آقا شمس کارش درسته و ماتیز مث موم تو دستشه و اینا. سوار شدیم. تنش یه هودی بود. موهاش ریخته بود. گفت چی کاره‌ای و چقدر می‌گیری و گفتم بدشانسم و زنم ولم کرده رفته. یه داستانایی رو با الهام از زندگی واقعیم براش بافتم بهم. سرگرمی شماره یک.

حقایق علمی فرهنگی شماره دو
سرگرمی شماره یک را تعریف کنید.
طبق تعریف انجمن جهانی سرگرمی‌های شماره یک، سرگرمی شماره یک به سرگرمی‌ای اطلاق می‌گردد که…اطلاق می‌گردد که…اممم چی بود؟ استاد من به خدا درسم رو خونده بودم، نمی‌دونم چم شده، لابد واسه استرسه. شما اگه منو پاس نکنین من دیگه هیچ کسو تواین دنیا دارم و به امید خدا باید برم یه جایی رو مشابه جردن ده سال پیش پیدا کنم و بدم، استاد می‌خواین به خودتون بدم هم راضی می‌شید هم ارضا، هان؟ اینم شماره‌م. تتق تتق تتق

داستان ِ چپان
زنم ولم کرده رفته. چون که من پول نداشتم. یعنی اولش به نظر می‌اومد دارم ولی بعدش به نظر رسید ندارم. ای بابا سر پول؟ زنا پول دوست دارن. امسال خیلی سال گهی بود، گه بودنش تا توی عید هم ادامه داشت. که قراره سال بعد باشه، ولی انگار سال قبل بود، می‌دونی چی می‌گم؟ نمی‌دونست. پرسید چی کاره‌م؟ من تیزر میزر می‌نویسم، شعار معار، رادیو گوش می‌دی؟ تیزر چی هست؟ تیزر دیگه، تبلیغ. پ تو صدا سیمایی، زمینم میزنی؟ همه شاستی ماستی ان تو صدا سیما. نه آقا پتو چیه؟ صداسیما کون کی بود، من تو شرکتم. آهان. بیا تخمه بخور. نه بابا تشنه‌م میشه. آب می‌خری. پنجاه پنج تومن باید بدم به توی کسکش، آبم بخرم؟ آب عنه؟ کوفت بخورم. چند سال با هم بودین؟ نه سال با هم بودیم. شایدم ده سال…. ینی چی نه سال؟ کاری هم کردی؟ نه پس. پسر خوبی هستی. آره همه می‌گن پسر خوبی هستم ولی من دیگه کاری به این کارا ندارم، می‌خوام یه کبریت بگیرم زیر همه‌ش، موهامم که ریخته. حالا ایده‌ای نداشتم همه‌ش یعنی کودوما. همه‌ش یعنی چیا؟

 دنبالچه‌ی داستان چپان تا چند لحظه‌ی دیگر

حقایق علمی فرهنگی شماره سه
همه‌ش را تعریف کنید و شکل او را هم بکشید.
به نام خدا همه‌ش یعنی هر چیزی که هست یا نیست و هر چیزی که قرار بوده باشد و هست و هر چیزی که قرار بوده باشد و نیست و هر چیزی که قرار بوده نباشد و هست و هر چیزی که قرار بوده نباشد و نیست.
دنبالچه‌ی داستان چپان در ذیل

عجب. چقدر می‌گیری؟ پونصد تومن می‌گیرم بعد کسورات. کسورات اسم گهی نیست؟ هست. پنجاه و پنج تومنشو هم که می‌دم به شما؛ خیلی هم آدم زحمت کشی‌ام. بعدش جمله‌ی کلیدیمو بهش گفتم …. گفتم تو این زندگی، همه یا در حق من کسکشی کردن یا جندگی، یا ترکیبی از هر دو. اونم جمله‌ی کلیدیشو بهم گفت. تو چی؟ گفتم من فقط تاثیر خوب گذاشتم رو بقیه چون‌که این کاریه که بلدم. گفت هیفده سال پیش رفته ترکیه و تا می‌تونسته زده زمین، بهترین کس، چهار هزار تومن، موجودیشم پنجاه هزار تومن بوده و چرا تخمه نمی‌خورم. چون تشنه م میشه، تش نه، میدونی تش نه یعنی چی؟ ولی بیشتر به خاطر این بود که کثافت تخمه میخورد و تفی مفی می‌کرد بعد همون دستا رو می‌کرد تو کیسه و من نمی‌خواستم وقتی دستمو می‌کنم تو کیسه کوچک‌ترین تماسی بین پوستم با ترشحات دهانیش برقرار شه. گفت برم ترکیه خودمو بسازم. گفتم بابا من این کارهم به نظر شما؟ بهش گفتم شما. پنجاه و پنج تومن باید بدم به تو در حالی که تو با پنجاه تومن رفته بودی ترکیه و این یعنی پنج تومن بیشتر. گفت خیله خب.اصن بحث پول که می‌اومد وسط ول می‌کرد بحثو فی امان الله. گفت این ماتیزا ماشینای خوبیه ولی من داستان ماتیز رو براش تعریف کردم.
پایان داستان چپان

 حقایق علمی فرهنگی شماره چهار
داستان ماتیز را برای همه تعریف کنید حداکثر پنج خط.
ماتیز ماشینی است که قرار بوده گرد باشد، برای همین حتی چراغ هایش هم گرد است و حتی طراحی داخلی‌ش هم گرد است و حتی دریچه‌های بخاری کوچک و زشت و بی‌خاصیتش هم گرد است. که مثلاً یک هویت یک پارچه‌ای داشته باشد. ماتیز مورد غضب رانندگان است و همه دوست دارند به او بمالند. مال‌خورش ملس است. معمولاً پسرها می‌آیند جلو ببینند دختری که  پشت فرمان هست از ده چند می‌گیرد، چون ماتیز بیشتر یک ماشین زنانه است وقتی می‌آیند و می‌بینند یک کچل لانتوری آن پشت نشسته دمغ می‌شوند و فحش به خواهر و مادر می‌دهند. در کل ماتیز تخمی است. و توی پمپ بنزین شبیه به جاروبرقی می‌شود. هه هه هه هه هه هه هه هه هه

Hole Down Machine
هل دادیم، مرتیکه خر گفته بود که چراغ رو روشن بزار ، باطری خالی کرده بود. دیگه زور نداشتم، رفتم تو کلید رو دادم به شاگرد اوستا شمس گفتم مولانا اینو برسون دست داییت. رفتم دم بانک پارسیان پول بگیرم بریزم تو حلقوم تون به تون شده‌ش، یه خانوم بهم نگاه کرد منم بهش نگاه کردم، بهم لبخند زد منم بهش لبخند نزدم چون‌که بنا داشتم جدی به نظر برسم، سینه‌های بزرگی داشت دستش رو نگاه کردم دیدم حلقه توشه دیگه نگاه مگاه تعطیل مارمضون و محرمم عرق پرق نداریم. رفتم اون ور خیابون پولشو بهش دادم یک قرونم کوتاه نیومد، این همه کس ناله کردم پنج تومنم تخفیف نداد. پس بکنش شصت، چون من با عددای روند راحت ترم و راحت تر میره توم. نصیحتم کرد، بچه جون نه سال شوخی نیستا، برید مشهد عروسی کنید.

چه امیدی به این دیوار خوشا فریاد  خوشا لیچار
آقا اینجاها آژانس هست؟ پتو می‌فروخت. ته کوچه، خیلی باید بری. حالا لبخندت واسه چیه؟ گه‌لوله. دیدم سر کوچه کبابیه دایی اکبره، رفتم تو گفتم آقا دوسیخ کوبیده. گوجه‌م می‌خوای؟ گوجه‌م می‌خوام.گوجه‌ش سه تا گوجه‌ی کوچیک بود و کوچیک ترین گوجه می‌تونست توی مجامع خودشو به عنوان کس موش معرفی کنه. اگه چوب داشتی و به کبابا می‌زدی صدای بع بع می‌اومد. لیمو چکانده پیاز فرو دادم. شد هفت تومن. گفتم ای بابا با پلو هفت تومن بی پلو هم هفت تومن. وقتی اعتراض کنی معمولاً کسشر تحویلت می‌دن مگه انتخابات نبود؟ گفت پول نون و گوجه رو حساب نکردم. لاشی؟ تو به اون کس موش میگی گوجه؟ لابد شبا هم کلیدر می‌خونی؟ ازش خواستم همه‌ی این‌ها رو ول کنه، آژانس کجاست؟ برخلاف پتو فروش گفت برم اون دست خیابون. رفتم اون دست خیابون از یکی که داشت لای چمنا دنبال حشیشش می‌گشت پرسیدم آژانس کجاست گفت برو از سوپر بپرس من چه می‌دونم. رفتم از سوپریه پرسیدم. گفت شماره شو می‌دم بگو بیاد دم دریانی. گرفتم گفتم بیا دم دریانی. پنج دقیقه طول داد چس متر راه رو، زنگ زد گفت کودوم دریانی. گفتم مگه چند تا دریانی هست؟ احتمالاً هفت میلیارد تا یعنی به اندازه‌ی جمعیت خود ِ دریان. گفت اینجا دو تا- یعنی شیش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود نه هزار و نهصد و نود هشتای دیگه از دایره‌ی انتخاب جستن بیرون-، گفتم خب بیا دم اولی. گفت اولی یعنی اونی که سر دانشه؟ گفتم من نمی‌دونم دوست عزیز که سرکودوم خریه، این بالا بزرگ نوشته طوبی، من روبه روی طوبی واستادم. گفت خب. زل زدم به رو به روم ، به دیوار تا بیاد.

حقایق علمی و فرهنگی شماره آخر
رو دیوار چی نوشته بود اگه راست می‌گی؟
نیکی به والدین بزرگترین واجب از واجبات الهی-کدوم اله بابا توئم؟- است. بینام. ره نیک سروان آزاده گیر-جناب سروان-چو استاده ای دست افتاده گیر-چشم-. امام سعدی. دانشمندتر از همه‌ی مردم کسی است که دانش دیگران را بر دانش خود بیفزاید. پیامبر اکرم. سه تا دانش تو یه جمله، کلی معرفت روی دیوار، استاد.

78787878

دیروز تا هفت ماندم سر ِ کار که کسری کارم جبران شود. چون من کسری ِ کار دارم. و تازه جریمه‌ی کسری ِ کار جدا از جریمه‌ی دیرکرد در ورود است، و همه‌ی این چیزها حقوقم را ناچیز و زندگی را گه‌رنگ می‌کند. ساعت موبایلم-مثل بقیه‌ی ساعت‌هایی که بهشان نگاه می‌کنم- بیست دقیقه جلو است  و ممکن است که من همیشه یادم باشد که ساعتم بیست دقیقه جلو است، اما وقتی بیست دقیقه زودتر از خواب پا می‌شوم دیگر اهمیتی ندارد که بدانم الان که بیدار شده‌ام بیست دقیقه وقت دارم یا نه. مسئله زود بیدار شدن است، نه تعداد دقایق.  هوا بارانی بود، من توی مستراح ناخن گرفتم. این ناخن گیر باید برای من باشد، یعنی من خیال می‌کنم این مال من است و آن یکی که بزرگ‌تر است مال داداشم است. چرا ازش نمی‌پرسم و این شک و تردید را دور نمی‌ریزم؟ حالا مثلاً برای داداشم باشد چی می‌شود؟ مگر لیوان ِ دهنی است، و تازه مگر من از لیوان یا هر چیز دهنی دیگری بدم می‌آید؟  روی سطح ناخن‌گیره یک چیزی هم چسبانده بودند، که سوهان می‌کرد، اما الان افتاده. برام اهمیتی ندارد چون هیچ وقت از این سوهان یا هیچ سوهان دیگری استفاده نکرده‌ام. و اگر ده سال دیگر هم بگذرد استفاده نخواهم کرد. اما یادم رفت ناخن شست دست راست را بگیرم. و ناخن شست دست راست خیلی خوب به بیل شبیه است. وجود این ناخن به خاطر این است که من دچار این توهم هستم که ممکن است بخواهم گیتار بزنم، چهار تا قطعه‌ی ساده بلدم فقط هم با انگشت بلدم. گیتارم دو سال است که کمتر از سه سیم و سه سال است که کمتر از چهار سیم دارد. اگر کسی ازم بپرسد این ناخن چرا بلند است نمی‌گویم چون فکر می‌کنم هر آن ممکن است گیتار بدهند دستم وبگویند اگه راست میگی بزن،اما پریروز این فکر را برای همیشه گذاشتم کنار و ناخن‌های دست راستم را هم مثل ناخن‌های دست چپ که همیشه با دقت می‌چیدم، بادقت چیدم، اما این یکی را یادم رفت، بلکه می‌گویم این پوست نارنگی‌گیر است.

وجود ناخنه روی مخم بود، عصرش قرار کاری داشتم که البته در نهایت کنسل شد. اما اگر میرفتم چی؟ اگر توجهشان به ناخن بیل شکل دست راستم می‌افتاد چی؟ اگر این یک علامت در فرقه ای چیزی تو مایه‌های فراماسونر ها باشد چی؟ این که ناخن شست راست را بگذارند رشد کند. اگر کسی که باهاش حرف می‌زنم هم خودش فراماسونر باشد چی؟ بعد ان وقت چی می‌شود. اگر اسم رمز تعارف کردن نارنگی و رد کردن تعارف باشد و من هم که تعارفی هستم تعارفش را رد کنم و او فکر کند که من جزیی از نقشه هستم چی؟ چون هیچ کس نارنگی را رد نمی‌کند، برای همین این می‌تواند کلمه‌ی عبور باشد. اگر فکر کنند من ادم بی مبالاتی هستم چی؟ که به نظافت خودش اهمیت نمی‌دهد و ناخن شستش را می‌گذارد که شکل بیل شود. خوب است دست چپم بیشتر در دید آن‌ها باشد و دست راستم کمتر در دید آن‌ها. مثلاً دست راستم را همه‌ش بگذارم که روی پام بماند و دست چپم روی میز باشد. نکند فکر کنند دستم خشک شده، یا دارم با خودم ور می‌روم. پس دست راست را می‌گذارم جایی که باید دیده شود، اما شست را میکنم تو. از نظر روان‌شناسی پنهان کردن شست خیلی نامطلوب است و آن‌ها حتماً فکر خواهند کرد که من ریگی درشت به کفشم است، در حالی که من فقط یادم رفته ناخنم را کوتاه کنم، نه بیشتر. چرا سر راه نرم از داروخانه یک ناخن گیر بخرم؟

آدم بعضی وقت‌ها فکر می‌کند باید به دنبال آرزوهایش برود-یا بدود-، ولی من فکر می‌کنم ممکن است بعضی وقت‌ها شما بنشینید، و به طور نشسته (نشستیکالی) آرزوهایتان را به خود جذب کنید(نشستیکالی-ویش مگنتیزم). ممکن است ماشینم همه‌ش خراب باشد، یا در روابط عاطفی و شخصیم ریده باشم-که نریده‌ام یا دست کم از این فاصله معلوم نیست هنوز که ریده‌م یا نه-، ممکن است هر روز دوستان بیشتری‌م را از دست به پا بدهم، اما در ازاش دارم یک چیزهایی گیر می‌آرم. من همیشه فکر می‌کنم که می‌توانستم با هوش و گوش و سلیقه‌م خیلی موزیسین خوبی بشوم اما حالا که نشده‌م چرا به تخمم حواله ندهم؟ چون دارم توی یک چیز دیگری بهترین می‌شوم و آن هم گرفتن تخصص در سفر کردن به کشورهای خارجی در بدترین زمان از نظر آب و هوا است. مثلاً تابستان رفتم هند و خواهرم مجوز (بر وزن مفعول از  ریشه‌ی عربیِ جَ وَ زَ- حالا اینکه چرا من باید ریشه‌ی عربی یک کلمه را بدانم را امام خمینی باید پاسخ گو باشند در آن دنیا-به عُنف شد. حالا هم ممکن است هفته ی بعد بروم گرجستان. اگر بروم گرجستان یک نفس راحت میکشم. چون این چند وقت اخیر را انگار رنده رو پوستم می‌کشیدند. می‌روم گرجستان از دست رنده‌ها استراحت میکنم. بعضی از رنده ها کسانی هستند کی پی گیر من و رابطه‌ی قبلی‌م بودند. بعضی از رنده‌ها کسانی هستند که به من بی احترامی  کرده بوده کرده هسته و کرده تخمه و بعضی از رنده‌ها هم وجود دارند اما دیده نمیشوند درست مثل خدا و مدیر گروه جهانگردی در علوم و تحقیقات بیسن سال‌های 84 تا 88 که به این رنده‌ها کاری نداریم. و تازه دیگر کسی نمیتواند  به انجام کاری مجبورم کند و همین است که سفر را در نزد من  پلنگ جلوه می‌دهد.

اما همسفرها ممکن است از دستم حرص بخورند. آخرین باری که با چند نفر رفتم سفر، اطمینان دارم که همسفرها پیش خودشان می‌گفتند این گه‌لوله را چرا با خودمان بردیم. البته من سعی نکرده بودم گه لوله باشم. ولی به هر حال بودم و خودم هم کم و بیش متوجهش شدم. اول اینکه رطوبت خیلی زیاد بود و نمی‌توانستم نفس بکشم و کرخت شده بودم چون من آسم دارم، الکی که معاف نشدیم. و دوم هم این‌که اصلاً توی جمع راحت نبودم چون فازم را نگرفته بودند. و من هم تصمیم نداشتم فازم را توضیح بدهم چون فازی را که مجبور باشی توضیحش بدهی را بهتر است توضیح ندهی بلکه برینی توش. ضمن اینکه رفیق ِ رفیقم همه‌ی کارها را خودش انجام می‌داد-علاوه بر اینکه به بدنسازی می‌رفت و و سعی میکرد همه‌ش چیزهای فانی بگوید- و این باعث می‌شد بقیه و بیشتر از همه من کون گشاد -و ضد ورزش و نافانی در کنارش-به نظر برسیم. چند بار خواستم به صورت خودجوش بروم توی آشپزخانه و تا دستم از بیکاری نشکسته دو تا ظرف هم من بشورم. اما آشپزخانه همیشه پر بود. همیشه بزرگتر مساوی ِ دو نفر آن تو بودند و به حضور یک نفر دیگر واقعاً نیازی نبود مگر اینکه میخواستند گرمشان بشود و عرق کنند. یا در مقیاسی کوچک میدان انقلاب را بازسازی کنند. به خصوص که من خیلی محبوب جمع نبودم. همین طوری تخمی تخمی می‌شد کاپ کون گشاد ترین فرد جمع در کمتر از چهار روز را به من اهدا کنند. من توی آن سفر بیشتر در پی کشف و تبیین روابط خودم با همه چیز بودم. شکست در زندگی  باعث می‌شود بنشینید فکر کنید و من هم از این قاعده نه مستثنی هستم و نه می‌خواهم مستثنایی چیزی باشم، روابطم را با محیط با هوا با باد با دریا با رطوبت با مردم با ماشین با جاده با هر چیزی که می‌دیدم سعی می‌کردم در بیاورم و توی ذهنم مکتوب کنم بگویم ببین تو با آدمی با این مشخصات مشکل داری، با این هوا خوبی، با این موقعیت بدی. البته اکثر نتایج همان موقع یادم می‌رفت اما الان چی؟ الان یادم هست.

وقتی هفت از سر کار راه افتادم این طرف خبری نبود. انداختم توی شیاد سیرازی ، همت شلوغ، حکیم فغان، عباس آباد ولوله، برای همین تا میدان سپاه و انقلاب رفتم. به نظرم خیلی هوشمندی و ذکاوت خرج کرده بودم. هم امده بودم توی شهر و می‌توانستم اراده کنم تا شاشم بگیرد و بعد هم اراده کنم تا شاش گرفتنم را رفع کنم. در یک رستوران، در یک پاساژ یا در پای یک چنار. متاسفانه ترافیک در محدوده‌ی انقلاب هم وخیم بود و احساس میکردم ممکن است دو ساعت دیگر تا خانه توی راه باشم. واقعاً این کار را چرا باید باران آمدن با آدم بکند؟ یعنی هیچ راهی برای کنترل ترافیک تهران وجود ندارد؟ پس این مرتیکه‌ قالیباف جز کود پاشیدن و چمن کاشتن چه گهی میخورد؟ داشتم فکر می‌کردم هیچ کجا آرامش ندارم و حتی از سر کار به خانه باید به چیزهای خیلی منفیانه فکر کنم، به قالیباف فکر کنم، باشاشیدن فکر کنم، به همه‌ یادم‌هایی که به من فکر نمی‌کنند فکر کنم. نزدیک سینما عصر جدید بودم، گفتم بروم لا اقل یک فیلم ببینم چون هیچ کس نیست با من بیاید سینما. همه میگویند فیلم ها چرت است، اما من که به فیلم اهمیت نمیدهم من به سینما رفتن اهمیت میدهم، اما برای کسی مهم هست؟ نیست. اما تا من رسیدم در سینما را غل و زنجیر کردند برای همین رفتم توی آن رستوران خیلی آشغالی که کنار عصر جدید وجود دارد. چند بار دیگر هم قبلاً این جا آمده ام و هر دفعه هم فکر کردم دیگر داخل این رستوران کثافت نخواهم امد. یک خانواده ی مذهبی جلویم نشسته بودند و خیلی خوشحال  بودند. احتمالاً آن‌ها هیچ وقت مسایل من را نداشته اند. هیچ کدامشان چهار ساعت توی ترافیک گیر نکرده بودند، الان هم نیامده اند تا وقت بگذرانند تا ترافیک بخوابد بعد بروند خانه. یک پپرونی سفارش دادم که ریخت کچل و دهه شصتی داشت. کالباس های تویش درشت برش خورده بودند و وقتی سعی می‌کردی یک تکه کالباس را دقیق بجوی تویش لثه پیدا میکردی و مجبور بودی مثل گربه سرت را خم کنی چشم راستت را باز کنی و چشم چپت را ببندی و به فک و ارواره فشار بیاوری تا بتوانی خوب لثه ها را در هم بشکنی. چند تیکه گوجه ی پلاسیده باعث شده بود تا پیتزام از سفیدی مفرط در بیاید. برای این غذا ده هزار تومن پول دادم که معادل بود با یک سوم موجودی‌م تا آخر ماه. چه کسی گفته پیتزا به این آشغالی ده تومن باشد؟ اصلاً چه کسی گفته پیتزا ده تومن باشد؟ اگر می‌توانستم ترافیک را تحمل کنم، هیچ وقت این ده تومن را پیاده نمیشدم. اما آخر اگر تحمل می‌کردم حتماً عقم می‌گرفت. دیدم خلوت شده، گفتم بروم ، بروم که این بیست هزار تومان باقی مانده را شیاف کنم توی کونم، یا بروم بروم که با خایه مالی از اهالی خانه ده تومن بگیرم. برای همین از آقا فاکتور خواستم، واقعاً تصمیم داشتم توی خانه با استناد به فاکتور ده هزار تومن از دست رفته م را جبران کنم و انتظار هم دارم هنوز که ده تومنه را بهم بدهند، بی پولی خیلی بد است، آدم را کسخل می‌کند. ولی کسخل‌ها مصممند و من هم ده تومنم را می‌گیرم که کماکان تا ته برج سی تومن داشته باشم، بعد وقتی برج جدید آمد، ده تومنه را پس می‌دهم و انگار نه انگار که چیزی شده یا کسی چیزی گفته.

آسمانی والیومی

دیگر قصد ندارم بجنگم که ببرم. اما دوست داشتم پدر و مادرم قدرت داشتند و کمکم می‌‌کردند تا من کمتر بجنگم.

نه به این دلیل که از جنگیدن بدم بیاید، و نه به این دلیل که از بردن بدم بیاید. از قصد کردن بدم می‌آید. هیچ کس یک آدم ناراحت را نمی‌خواهد. اما خانواده در این مورد یک استثنا به شمار می‌رود برای همین پدرم بهم نزدیک می‌شود و با دست‌های خشک و پیرش شانه‌ام را می‌گیرد و می‌گوید آیا کمکی از دستش بر می‌آید. به نظرش من بیش از حد شبیه جوهر انغوزه شده‌ام. آیا ایدز گرفته‌ام که انقدر ناراحتم؟ نه پدر از دست تو کمکی بر نمی‌آید و من هم ایدز نگرفته‌ام. اما شاید بتوانم کمکت کنم. چیزی شده؟ کاری کردی؟ سر کار دعوا کردی؟ با دوست دخترت دعوا کردی؟ نه من با کسی دعوا نمی‌کنم پدر. پول داری؟ پول ندارم نه. الان که می‌خواهی بروی بیرون پول نداری؟ یا کلاً پول نداری؟ هم الان ندارم و هم کلاً. پدرم نمی‌تواند کمکی کند. چون خودش هم هیچ پولی ندارد، نه الان و نه در کل. دو هفته پیش سر میز ناهار خالی بست که ورزش می‌کند و باعث شد من و مادرم بخندیم و از او بخواهیم بس کند. من بهش یاد آوری کردم که از سال هشتاد و پنج دیگر هیچ کاری نکرده که بشود رویش اسمی گذاشت، علی‌الخصوص ورزش. گفت من پا دوچرخه نمی‌روم؟ گفتم در این خانه هیچ‌کس پادوچرخه نمی‌رود علی‌الخصوص تو. گفت پس کوری. گفتم آره کورم. گفت اگر بروم بهم چی می‌دهی؟ گفتم پنج تا پا دوچرخه هم بروی بهت ده هزار تومن می‌دهم. گفت ده هزار تومن؟!!!؟ پدرم تا مدت‌ها این دو اسکناس جدید یعنی پنج هزار تومنی و ده هزار تومنی را با تراول اشتباه می‌گرفت. او خیلی وقت است با پول سر و کار نداشته.

از سر میز بلند شد. میزی که قبلاً رویش ورق بازی می‌شد و مردهای سیبیل دار زمین و خانه‌هایشان را پشتش می‌باختند به هم. از من خواست باهاش بروم. برا ی همین بلند شدم. و توی راهرو پشتش قرار گرفتم. به آرامی رفت توی اتاقش من هم پیچیدم. گفت نگاه کن.  دراز کشید و پادوچرخه زد. با چشمانش که عینکش بهش بود بهم زل زد و با دهانش که دندانی درش نبود تا بیست شمرد، و بهم گفت باز هم برم؟ گفتم نه لازم نیست. من یک بازنده‌ی خوار و خفیف بودم. گفت پول را بده بیاد. دادم رفت. عصرش می‌خواستم بنزین بزنم و فقط دو هزار تومن توی کیفم بود. می‌توانستم برم بانک و از هشتاد تومنی که توی حسابم بود پول بردارم. اما دلم نمی‌آمد. چون زندگی خرج دارد. و تا ته برج هم مدیدی باقی مانده بود. اما رفتم سر دراور پدرمادرم. کشوی کوچک پدرم در بالاترین طبقه را کشیدم بیرون. دیدم اسکناسه چسبیده به چوب کشو. قبلاً که پول داشت هم پول‌ها را توی یک پاکت می‌گذاشت و همان جا قرار می‌داد. پدرم خواب بود. اسکناس را بدون احساس گناه کردن و دراماتیک شدن برداشتم. کشویش همیشه بوی خوبی می‌دهد، به خاطر ازدحام لباس‌های زیر و جوراب که با پودر شسته شده‌اند. کشوی پدرم کلاً جای جالبی بود و هست. هست چون چند وقت پیش که فهمیده بودم شورتی که می‌خواستم دانه‌ای پنجاه هزار تومن شده تصمیم گرفتم دیگر هرگز شورت نخرم. قبل از این‌که پدرم چاق شود، خواهرش از آمریکای جنایتخوار به اندازه‌ی کافی برایش شورت سفید و جوراب حوله‌ای فرستاده بود. شاید سایز جوراب های آدم‌های چاق و لاغر با هم فرق نداشته باشد، اما سایزشورتشان قطعا فرق خواهد داشت. رفته بودم سر کشوش و دست انداخته بودم تا از لا به لای لا‌یه‌های بسیار فشرده‌ی لباس‌های هرگز نپپوشیده شده توسط پدرم برسم به چیزی که دنبالش بودم.

دستم خورد به یک کیسه. کیسه را کشیدم بیرون یک کیسه‌ی سیاه بود. فکر کردم لابد باید تویش قرص باشد. اما قرص نبود، بازش کردم. کاندوم بود. اما کاندوم‌ها سفت سفت شده بودند. طرح جلد آن‌ها به سادگی کاندوم‌های امروزی نبود. این یعنی پدر و مادرم قرن‌ها است که با هم -و البته کسان دیگری- نمی‌خوابند. ممکن بود از دیدن ان پنج شش عدد کاندوم تاریخ گذشته‌ی متعلق به عصر انقراض سلسله‌ی پهلوی گریه‌ام بگیرد. کیسه را سر جایش گذاشتم. و دنبال شورت‌ها گشتم. یک جان هنری  و دو تا هینس برداشتم.

بعداً به پدرم گفتم پولی که بهت باخته بودم را بنزین زدم بعدش گفت تو گه خوردی ولی بعدش پرسید کدام پول؟ و بعدش که توضیح دادم کدام پول گفت خوب کردی.

حلوای تن تنانی

گفت یعنی چی که می‌روم شمال ، گفت مگر ماها صاحب نداریم. گفتم مگر ماها سگیم؟ گفت پسره کجاست از صبح؟ گفتم به پیر به پیغمبر به من نمی‌گوید کجا می‌رود چی کار می‌کند. گفت راستش را بگویم چیزی می‌کشد. گفتم که بس کند چون که خسته شده‌ام از این‌که هر روز همین حرف‌ها را تکرار کنم. سرش را رو به آسمان کرد و گفت خدایا . گفتم پایش را بیاورد بالاتر. تمام پوست پای راستش دارد غلفتی کنده می‌شود. و خون مرده خون مرده هم شده است. خیلی ناراحت شدم. گفتم پات را دیدی؟ گفت که چی شده؟ انگار که نمی‌بیند چی شده و واقعاً هم نمی‌بیند چی شده من باید قبول کنم که پدرم بعضی چیزها را نمی‌بیند، که نمی‌خواهد. گفتم همین‌طوری بدتر می‌شود چرا رعایت نمی‌کنی؟ گفتم دیگر اوضاع مثل چند سال پیش نیست. من نیستم، کار دارم، مامان هم توانش را ندارد. با کی لج می‌کنی؟ گفت دکتر پماد داده است پماده را گم کرده‌ام باید دفترچه را پیدا کنیم بریم داروخانه بگوییم از این پماد بدهند. گفتم بابا اگر با پماد خوب می‌شد کسی از قند نمی‌مرد. هیچ پمادی هیچ موقعی در کار نبوده، و در کار هم نخواهد بود، این داستان ها را از خودش سر هم نکند. اگر پماد کاری می‌کرد، پای آقا همایون هم قطع نمی‌شد.

آقا همایون همسایه‌ی سابق و برادر صاحبخانه‌ی ما بود. بچه‌های صاحبخانه و داداشم که نفهم بود صداش می‌زدند عمو همایون. آقا همایون علاف بود و به مادر عسل  مستاجرش علاقه‌مند. آخرش مادر عسل سر همین علاقه‌مندی از آن‌جا بلند شد. آقا همایون همیشه تخمه می‌خورد و سیگار مگنای قرمز می‌کشید و وقتی بزرگتر شدیم صداش زدیم اسب آبی. او اکنون شیره‌ای است، یک پا ندارد و یک پای دیگرش را هم به زودی از دست خواهد داد و باید پوشکش کنند و اگر من این چیزها را می‌دانم به لطف عید دیدنی ای است که مادرم رفته است.

جورابش را کشیدم بالا. مادرم گفت شلوار کرم ده تا داشت و دو تاش را داده رنگ سرمه‌ای کرده‌اند. من گفتم ماما اما این سرمه‌ای نیست، مشکی است. مادرم گفت سرمه ای است و زرت و پرت نکنم. پدرم آرام به من کفت مشکی است، مشکی است. و سرش را هم تکان داد که خیالم جمع شود. واقعاً سرمه‌ای نبود. بعد یک پیراهن به پدرم پوشاندم. یک چیزی که خاله‌ام برایش از کانادا فرستاده بود و تا الان نپوشیده بودش چون به نظرش آستینش بی خودی دراز بوده و الکی گرم بوده. مادرم گفت این را مژی داده. پدرم گفت ازگلی نیست؟ گفتم نه ازگلی نیست. واقعاً هم نبود. خاکستری بود و روی سر آستینش با نخ به قرمز و سفید و خیلی ریز یک چیزی دو خته بودند. گفتم همین خوب است. دکمه‌های شکمش را بستم گفتم چاق شدی. گفت که شروع نکنم چون که اصلاً حوصله ندارد و انقدر سر خوردن یا نخوردن با هاش بحث نکنم چون که ضعف می‌کند که میخورد و من بلد نیستم با آدم مریض رفتار کنم، آن هم از سال هشتاد و پنج. گفتم خیله خب. اما نمی‌شد سر این چیزها بحث نکرد چون ده تا کمربند امتحان کردیم و اندازه‌اش نشد و آخرش مجبور شدم یازدهمی را ببندم. در حقیقت کمربند یازدهم قهوه‌ای بود و به لباس‌هاش نمیخورد. سگکش را در آوردم و از روی دوم کمربند که مشکی بود استفاده کردم. پدرم بهم گفت آفرین بعد برایش از میلیون ها جفت کفشی که در کمد دارد کفشی را در آوردم که به پایش بخورد. پدرم خیلی کفش می‌خرید. یک روز در سالهای خوب زندگی، که عموم خانه ما بود مادرم گفت مهرزاد بی برو کلکسیون کفش‌های مهرداد را ببین. عموم دید و چشم هایش گرد شد. پدرم گفت بعضی هاش را برای  منیر خریده است. یعنی مادرم. اما او نپوشیده. پدرم بی‌مزه بازی در می‌آوُرد-و هنوز هم می‌آوَرَد و من هم به او رفته ام در این زمینه-.

بعدش یک کاپشن بهاره بهش دادیم. اما راضی نبود رفت جلوی آینه گفت ازگلی شده است. بعد به قیافه‌اش نگاه کرد و گفت خدایا، چرا این شکلی شده است؟ اما خدایا جوابی به او نداد. بهش گفتم خیلی هم خوب شدی. گفتم کاپشن را دربیار بیا ژاکت بپوش قشنگ تر است. گفت ژاکت؟؟ یک جوری گفتزژاکت انگار بهش پیشنهاد کردم که سوار فیل شود و او بگوید فیل؟؟؟ گفت ژاکت گرم است. گفتم از گاپشن بهتر است. خوشگل تر هم هست. ژاکته را پوشید و خودش را رضایتمندانه برانداز کرد بعدش، مادرم گفت ژاکت زرشکی هم دارد و چرا نمی‌پوشد. چونکه ژاکت زرشکیه را خودش برای او خریده بود. اما این سورمه‌ایه را نه. گفت زرشکی؟ بعد زرشکی را تنش کردیم. عصایش را که در مهمانی ها دستش می‌گیرد دستش گرفت، شاید چون عصایش زرشکی بود از ترکیبی که به وجود آمده بود خوشش آمد. گفت من که جایی نمی‌روم؟گفتم چرا شاید بروم شمال. گفت خیلی ول شده‌ام. گفت نمی‌ترسم؟ تو این هوا؟ مادرم گفت هوا که خوب است. گفت پدر و مادر ندارم؟ گفتم چرا؟ یعنی چی؟ گفت یعنی این که ول شدی. ول شدی. مواظب خودت باش، چیزی نکش، کسی را حامله نکن، مریضی نگیر، جان من چیزی نکش، من را که دوست نداری، جان این-مادرم- چیزی نکش، مست نکن، احتیاط کن. بعد مادرم آمد گفت که خوب شده است؟ گفتم ماه شده است، چون که اگر کسی ماه شده بود باید بهش بگویید که ماه شده است. پدرم گفت وای، گفت با او جایی نمی‌رود. مادرم گفت وا. کفت چرا یشمی پوشیده؟ چه سبز بدرنگی. گفت خودش زرشکی و زنش یشمی …الان همه می‌گویند خانواده کسخل‌ها آمدند بیایید بهشان بخندیم.

پس تو فکر میکنی اگه خودتو بزنی به نفهمی بقیه رم زدی به نفهمی؟

یادت نیست نمیتونستم بخوابم؟ نه. دکتر اومد گفت چی شده؟ گفتم  نمی‌تونم رو این ورم بخوابم. درد دارم درد. دست زد، رفت یه چیزی آورد انقدر، از اون لا کرد تو جا انداخت. چی رو جا انداخت بابا؟ دنده رو جا انداخت. یعنی زد دنده سه؟ اِ لوس بازی در نیار توئم، گم شو اصن. من تا الان فکر می‌کردم تو مغزتو عمل کردی. مغزمم عمل کردم. پس دنده چیه این وسط؟ من دنده‌مو عمل نکردم؟ نه که نکردی. پس این‌جام بخیه واسه چی هستش؟ بخیه‌ای نیستش، کو بخیه؟ اِ برو بابا، خودتو زدی به نفهمی. شعور مردم رو نمی‌تونی ندیده بگیری که، دِ. شعور کجا بود، هی واینستا با من یکی بدو کنا، خسته‌م کردی از دیروز. بعد از توی پاکت سیگارش یک سیگار کوچک برداشت و گذاشت گوشه‌ لبش و چون می‌خواست فندک بزند مجبور شد آن یکی چشمش را ببندد که تا به تا نبیند. سیگار را روشن کرد فندک را به میز نزدیک کرد اما روی میز نگذاشت بلکه آن را با ظرافت پرت کرد روی میز، یک پک به سیگارش زد، سیگار را آورد پایین، دود را فوت کرد بیرون.

شام اول سال

این دیگر تبدیل به یک سنت شده که عموم و زنش- بچه‌هاشان ایران نیستند- هر سال روز اول بیایند این‌جا و شام را سبزی پلو  با ماهی بخوریم. امسال خاله شهلا هم آمد و با خودش زن سایق برادرش و برادرزاده‌اش را هم آورد، در حالی که دعوت نبودند. خاله شهلا دخترخاله‌ی پدرم است. بردرزاده‌اش کت شلوار و کراوات پوشیده بود. من مست بودم. داداشم هم دوستش را آورده بود. دوستش در دو ماه اخیر هم سگی  که از کودکی بزرگ کرده بود را از دست داده بود و هم مادرش را و دیگر هیچ کس را در این دنیا ندارد. حتی یک خاله هم ندارد. من مست بودم. آن‌ها توی اتاق فیسبوک می‌کردند. عموم بهم گفت موهایت خیلی ریخته. گفتم هر سال این را می‌گوید. می‌خواستم بگویم اصلاً دلم می‌خواهد موهایم بریزند. هر وقت من موهایم را کوتاه می‌کنم این را می‌گوید. این به خاطر این است که عمه نوشی فرستادن دارو را نصفه ول کرد و دوره‌ی درمان من کامل نشد و هر چی درست شده بود هم  بدتر ریخت. عمویم گفت خب الان بگویم بفرستد. گفتم نه اینی که می‌گویم برای پیارسال است. از کله‌ام بدم می‌آید. برای همین رفتم توی آشپزخانه و ویسکی ریختم ، لیوان پدرم را با سودای زیاد قاطی کردم. بهم گفت این که مزه‌ی آب می‌دهد اما برایم مهم نبود که مزه‌ی چی می‌دهد. مادرم دو جور ماهی طبخ کرده بود. یکی سفید و یکی فیله. فیله برای ماهایی که لوس هستیم و از تیغ بدمان می‌آید. خاله شهلا گفت که من هنوز هم دوست دارم هم‌خانه‌اش باشم؟ گفتم بله، گفتم شما دارید با بهترین همخانه‌ی دنیا صحبت می‌کنید. مادرم گفت کسرا کثافت است. دیوانه‌ات می‌کند. اما این‌طور نیست. فقط باید یادم بیاید که خانه‌اش طبقه‌ی چندم بود اگر بیشتر از پنج طبقه باشد که خیلی خوب می‌شود اما یک خاطره‌ی گنگی به من می‌گوید پنج طبقه در درکه یک افسانه است. آن خانه چهار طبقه بیشتر ندارد. خب خانه‌ی خودمان که پنچ طبقه  است. اگر بخواهم از همین جا می‌توانم بپرم بیرون. بعد رفتم توی اتاق و هر چی کسشر بود را اس ام اس کردم.

too much maaach will kill ya, dear

پیش نوشت بی تربیتی و حاوی محتوای توهین آمیز: این لحن خود ِ منه نه لحن نوشته‌های من. پس نیا کس بگو بلا میارم سرت نزدیکم نیا میمالم درت.

خیله خب من اشتباه کردم. من خیلی اشتباه می‌کنم و تصدیق می‌کنم که این آمار خیلی بالایی هستش. من بیست و هشت سالمه و همون ابتدا به ساکن ِ خرداد ِ کیری بیست و نه سالم می‌شه و بهتره دیگه اشتباه نکنم. کی یک خرس گنده‌ی بیست و نه ساله که مرتکب اشتباه‌های بد می‌شه رو می‌خواد؟ احتمالاً خرس‌های کوچیک‌تری که اشتباه‌های بدتری می‌کنن.

متاسفانه من نمی‌دونم چی می‌خوام. حتی نمی‌دونم چی نمی‌خوام. بعد از پایان سال دیگه به این شرکت نمی‌یام. اما نمی‌دونم قراره برم به کودوم شرکت. هیچی برام صد در صدی نیست. انقدر لوس‌بازی در آوردم که دوست دختر آخرم ده ساعت پیش از راه دور یک ای‌میل بهم زده که در طی یک میلیون دفعه دوره کردنش هیچی نصیبم نشد جز اینکه از خودم بدم اومده. بعدش هم خواسته تا ما یه رابطه‌ی معمولی رو با هم داشته باشیم. چون که رفتار های زشتی از خودم بروز دادم. اما مگه زشتی و زیبایی نسبی نیست؟ متاسفانه دیگه طاقت شکست خوردن ندارم- حالا البته این که اسمش شکست نیست ولی نمی‌شه پیروزی هم به حساب آوردش- و حتی الان اگه حرف می‌زدم صدام می‌لرزید -به جان مادرم می‌لرزید-. چرا من نتونستم مثل آدمیزاد رفتار کنم؟ تا این کلمات رو واسه دفعه چهارهزارم نشنُفم؟ سوالی که از خودم همه‌ش می‌پرسم اینه که یعنی من اینم؟ شاید…شاید هم نه….شاید توی رابطه این‌جور آدمی هستم. شاید توی رابطه با این آدم این جور آدمی هستم. هیچ وقت نمیشه فهمید. و من اینو فهمیدم که هیچ وقت نمیشه هیچ چیزیو کامل فهمید پس خوش به حال ِ من. از تابستون امسال که با دوست دختر   فول تایمم -که هفت سال با هم بزرگ شدیم و به سلامتی دوستی‌های پایدار و اونایی که قدر همو می‌دونن و مثل ما یا بهتر بگم من نمی‌رینن، با هم می‌مونن-بهم زدم و با دخترای دیگه ‌ای آشنا شدم که تعدادشون دقیقاً می‌شه یک دو سه چهار پنج شیش هفت….تمام اون آدم‌ها-یا بهتر بگم دخترها- رو از خودم رنجوندم. این هم از آخری. آخری رو ناراحت شدم. به این دلیل که بعد از این دو سه ماه جدی جدی دوستش داشتم و فکر می‌کردم دیگه تموم شد. دیگه عصر دیت گذاشتن و آدمای جدید دیدن و اثبات خود به طرف مقابل تموم شد رفت تو کونسسگ. یه سه چهار ماه زندگیم روال ثابت داشت. حواسم داشت جمع چیزی میشد که باید. جمع جایی که باید برم کاری که باید بکنم. پولی که باید در آرم. آمریکایی که باید حتماً برم چون اگه نرم دیر می‌شه بعدش باید برم تو کونسسگ. آره بابا آره، رفتارم با هیچ کس درست نبوده. البته همه هم به این شدت واکنش نشون ندادن. مثلاً رفتارم با مادرم هم درست نبوده. امسال برای اولین بار در طول تاریخ بشریت چند بار شده که یه هفته با من صحبت نکرده. دقیقش دو بار. از بس که این زبونم تند و کیریه و نمی‌تونم جلوش رو بگیرم و بر می‌گردم چیزهای ناراحت کننده می‌گم. با همون زبونی که میشه جانم و عمرم و عزیزم رو گفت. شایدم مادر من به خوش رفتاری من عادت کرده. در حالی که جامعه از من یه شیشلولبند درست حسابی ساخته. من بی رحمم. پدرم…پدرم هم همین طور. دوست ندارم در باره ی پدر و مادرم جز همین داستانایی که سر هم میکنم بنویسم. و حتی داداشم. و حتی چند تا از دوست هاییم که در برهه هایی انقدر تو کون هم بودیم که معلوم نبود کودوم یکی تو کون اون یکیه. و حالا هم که این همه دختر که اولیش هم همون دوست دختر لانگ ترممه. و آخریش هم همینی که خیال باطل میکردم دوست داریم همو.

ولی به هر حال اینکه من هی مدام سعی کنم دنبال آدمم بگردم و بعدش کیر بخورم خسته‌م کرده. دیگه می‌خوام پامو از کسکلک بازی واسه یه مدت مدیدی بکشم کنار. شاید این به خاطر این بود که من یه مدت طولانی‌ای رو با یک نفر سر کردم و دیگه عادت دارم همه‌ش یکی کنار دستم باشه ور بریم باهم. خب شاید دیفالت قضیه این نیست. و بعدش مثل یه تشنه‌ی آب ندیده با دخترای مردم رفتار کردم. الان که نیگاه می‌کنم می‌بینم خودم رو راحت در معرض قضاوت همه قرار می‌دم. حتی توی کار. آقا من سر این کاره پیر شدم یعنی، این برام تجربه بشه که دفعه‌ی بعد گول ظواهر امر رو نخورم. ما چرا باید این همه کار کنیم؟ و بعدش مثل سگ باهامون رفتار بشه؟  من به این کابوسه پایان دادم. یعنی اینکه هر روز صبح ساعت یک ربع به هفت پا شم، حتی اگه خوابم بیاد. بعدش حموم و کوفت و زهرمار. همیشه هم دیر میرسیم. یعنی ده. نه. خیلی خوب نه. خیلی بد ده یا یازده. بس که دور بود. بس که دور بود و ترافیک بود و روزهایی رو به خاطرم می‌آرم که از چشمام اشک راه می‌افتاد. روزهایی که به خاطر مشکل موقتی تکرر ادرار کیری شاشم نوک می‌زد اما من هنوز از سرکار به خونه یا از خونه به سر کار نرسیده بودم و چقدر شرمنده می‌شدم از اینکه شورت‌هام شاشیه. و نمیدونستم و نمیتونستم تصمیم درست رو بگیرم، یا چی کار کنم. حالا تصمیم درست چی بود؟ اصلاً تصمیمی در کار نبود، کس مفت گفتم. چیز غیر مهمی رو گفتم و همون طور که میبنیین این نوشته از چیزهای مهم اشباع شده و من بنا ندارم کیریش کنم. آره خلاصه که به اینا هم گفتم نمی‌یام و اینا هم نگفتن نه تو رو جون عزیزت نرو بلکه گفتن خب نیا به تخم چپ اسب آقا یدالله. اینم از این. اینا رو گفتم که بگم چون که من شخصیتم محافظه کار نیست و از کنش و واکنش استقبال می‌کردم اون‌جوری بودم یعنی در این مقاله بیشتر به کار و روابط کیری شخصیم پرداختم، تو این دو تا وجه از شخصیتم محافظه کاری نیست. حالا نمیخوام بیش از این به کاره بپردازم در حالی که جا داره خیلی بهش بپردازم بدبختی سفته دارم دستشون. نشون هم دادن آدمای آرومی نیستن و انتقاد نپذیر هم هستن فلذا همین کافیه فعلاً. آره دیگه من باید برم دنبال پول چون که من دیگه راست کردم که برم. از هیچ کودوم از اون همه فامیلی که اون ور آب دارم هم کمک نمیخوام. اگرم نشد قرص مهاجرت رو خریدم، میخورم و وسسلام نامه تمام. ولی دیگه نمیکنم اون طوری که قبلاً کردم. اصلاً اساس من نوآوریه. چون که من نمیخوام راضی باشم بلکه میخوام ارضا بشم و مجبورم اون طوری باشم. حتی تو رفتار. ما آدم خوبی بودیم، ولی بهمون گفتن کیری. خیله خب از این به بعد.  آره دیگه من دیگه اون کسرای سابق نیستم. من عوض شدم-یا می‌شم- برای همین من کسرای جدید هستم. از این به بعد اسممو مینویسم کسرای جدید تو پرانتز کسرای سابق.

برای سال جدید، برای اینکه اجازه ندیم سال جدید هم مثل پارسال -که واقعاً خوارم گایییده شده توش از همه جهت و می‌تونم  یک کتاب هم (! هم؟؟)در مورد کیری بودن پارسال بنویسم. کیری بودن ِ پارسال فُر دامیز با عنوان فرعی چرا پارسال خوارم این همه گایییده شد و آخرش هم هیچی به هیچی- اولندش که از این تز کیری فوق کیری لیسانس کیری دانشگاه کیری آزاد کیری همدان کیری دفاع کیری میکنم. بعدش یه تافل میدم که به لطف مسئولان کیری دیگه تافل  کیری توی ایران کیری برگزار نمیشه باید برم ترکیه ی کیری یا دبی کیری تر از کیری -لعنت بر دوبی و از دوبی متنفرم و خدا میدونه چقدر از دوبی بدم میادش و امیدوارم پدیده ی گرم شدن کره ی زمین باعث شه اول ایران و دوم دبی بالکل برن زیر آب- تا اون امتحان کیری رو بدم. بعدش برای چند تا دانشگاه کیری اپلای میکنم و اس او پی کیری مینویسم و از خودم تعریفای کیری میکنم. بعدش میرم و دور همه ی این چیزای کیری رو خط میکشم. حتی نوشتن. که از همه‌شون کیری تر بود