حالم خوب نیست و خب علاوه بر آن ریهم هم ناراحت است. آیا میدانید این جمله را میتوان به صورت حالم خوب نی و خو علاوه بر آن ریهم هم ناراحت اَ، نوشت؟ دیگر اسپری سالبوتامول نمیتواند برای ریهم کاری کند، حتی کوچکترین کاری. امروز صبح پشت فرمان فهمیدم. احتمالاً انقدر در طول شب استفاده کرده بودم که ریهم بعد از مواجهه با هر دوز تازه از سالبوتامول میگفت باز این دارو کسشره که کاری هم از دستش بر نمییاد، اَه(صدای اخ تف). صبح بربری به دست و دهان، سرفه کنان رفتم پمپ بنزین. مثل اوشکولها فکر میکردم بنزین شده هزار تومن. اما بنزین هنوز هفتصد تومن بود. همین روزها میآیند و با لحن خرمشهر آزاد شد نوید میدهند که قیمت بنزین استاندارد شد. کیرم توی نوید و استاندارد و شما، هر سه تا با هم. میفهمید؟ هر سه تا با هم.
صبحانهم یک تکه بربری است و وقتی برسم شرکت میتوانم یک لیوان شیر هم داغ کنم. از وقتی که از خواب بلند میشوم این بربری را میگذارم توی تستر و در این اثنا میروم دوش میگیرم یا پیپی میکنم. پیپی میکنم چون سر کار توالتها فرنگی و احتمالاً کونی است. ممکن است بربری داغ نشود چون تستر خراب است. باید هی بهش سر زد و از داغ شدنش اطمینان حاصل کرد. تستر را هم پدرم خراب کرده، مادرم میگوید از بس نون رو فشار میده اون تو، عین آبمیوه گیری. همهشم بالا سر تستره. مثل مجسمه. پدرم معتقد است تمام لوازم خانگیهای دنیا که خراب شدهاند را من و داداشم خراب کردهایم و این فکرش در مورد تستر هم صدق میکند. مثلاً میگوید نون رو مث آدم بزارین توی تستر. اما سوال این است که آیا میشود نون را مثل حیوان توی تستر گذاشت؟ اگر میشود، چهطور؟
پدرم به این خاطر در مورد ما بد فکر میکند چون یک زمانی یک ساعتی داشته که ساعت پدرش بوده –مثل پالپ فیکشن، منتها آنجا صحبت از یک ساعت مچی بود که در کون آدم هم جا میشد- و این ساعت را میگذاشته روی بوفه. وقتی بچه بودم یک گهی خوردم و ساعت را از روی بوفه ورداشتم و بازش کردم تا ببینم توش چیست و این فنرها برای چیست؟ آیا توش پرنده هست؟ چون البته این ساعت برای اینکه یک پرنده توش باشد بیش از حد کوچک است. اما اگر یک پرندهی خیلی کوچک آن تو میبود، آنوقت چی؟ ساعته دیگر هیچوقت درست کار نکرد و پدرم من را مسئول میدانست و میداند. حتی همانموقع سر این ساعت دمپایی –از راه دور و نزدیک، هر دو- خوردم و آن روز فهمیدم که ساعت از من چیز مهمتری است. چیزی که زمان را نشان میدهد. اما اگر من بچهی یک نفر باشم، من که زمان را بهتر به او نشان میدهم. بهخصوص گذشتنش را.
تستر ما سفید است. امروز نانم را خوب داغ کرده بود. یعنی بهترین کاری که از دست یک تستر در قبال یک نان بر میآید را تمام و کمال انجام داده بود و دیگر بیشتر از این چه میتوانست بکند؟ دوست داشم یک خامه باز کنم و نانم را بزنم توش، اما وقت نبود. ساعت را یک ربع به هفت کوک کرده بودم اما چی شده بود؟ یک ربع به هشت از خواب بلند شده بودم. هشت و ده دقیقه از خانه زدم بیرون. در حالی که هنوز آسم داشتم و هنوز هم بنزین نزده بودم، آنهم بنزینی که قرار بود لیتری هزار تومن باشد. این درست نیست. سرفههایم صفتشان را از خشک به وخیم تغییر دادند و طعم دهنم عوض شد. کمکم فکر کردم آخآخ ریهم خون آمد. الان پشت فرمان میمیرم. در حالی که اسکارلت یوهانسن اصلاً نمیداند من وجود دارم، میمیرم. و یکی از قبرهای ارزان کندویی ته بهشت زهرا را هم برایم میخرند. نگران عکسی که قرار بود در مراسم ختم کار شود بودم. حالا اگر بمیرم چهقدر همه پی به قدرم خواهند برد. اما دیگر دیر است. جسم کوچکم، سرد و بی روح و بی رمق خواهد بود. تا قیام ِ قیامت، تا قیام ِ قیامت. متاسفانه میلیونها آدم روی زمین هستند که بدون کوچکترین بیماری و ضعف یا نقص به زندگی خود ادامه میدهند و روزبهروز هم خوشگلتر و شادتر میشوند. و من هم نیمتوانم این همه خوددار بوده و حسادت نکنم. آنها آسم ندارند. ترسی از کچل شدن ندارند. ازدواجفوبیا ندارند. دعوا برای آنها مثل اسم یک شهر در چین و اگر ساکن چین باشند مثل اسم یک شهر در آمریکاست. رفقایشان مهاجرت نمیکنند. کشورشان توسط اسراییل تهدید به حمله نمیشود. رییس جمهور آمریکا برایشان پیام تبریک سال نو نمیفرستد و پای تحریمهای همان کشور را هم امضا نمیکند. پدرشان نوشابه و مادرشان به پذیرش گرفتن بچههای مردم غبطه نمیخورد. آدمهایی که از وجود فریضهای مثل نماز جمعه کوچکترین اطلاعی ندارند و برای همین توضیح دادن پدیدهای مثل امام جمعه برای آنها بیهوده به نظر میرسد. من دوست دارم مثل این انسانها باشم. به کسی هم بابت چیزهایی که دوست دارم توضیح ندهم.
مثلاً امروز صحبت فیسبوک بود. یکی از بچهها فکر میکند من عملیم. به خاطر اینکه چند چشمه خلاقیت از من دیده است فکر میکند من عملی هستم. همیشه بعد از دیدن چشمههای بیشمار خلاقیتم- صنعت اغراق- ازم پرسیده چی زدهام؟ مردم کره زمین اینطوری هستند و همکاران هم بدبختانه از مردم کره مریخ تشکیل نمیشوند. بهم گفت بروم و این پیج را لایک کنم. حالا مثلاً پیجش چیست؟ وید فاکرز با مدیریت نیکلاس ابسلوتلی کاک ساکر و شریک. حالا بروم لایکش کنم که چه بشود؟ مگر کسم خل شده؟ برای چی باید همهی این چیزها را لایک کرد؟ آیا آسم داشتن به اندازهی کافی مرا از ورزش دور نکرد و به پای کامپیوتر سوق نداد؟ چون من میتوانستم کاراته بازی کنم. اما الان چی کار میکنم؟ توی تبلیغ چیتوز ادای کاراته باز را در میآورم. خدا را شکر نقش میمونه را بهم ندادند. مُتِنزّلم چه نامم.
آره میخوام بگم که برام مهم نیست. من مثل شما نیستم.
صبح قبل از اینکه آن لاشی ازم بپرسد آن پیج کیری را لایک کردهام یا نه، چایی را ریختم روی سر تا پام. اول نگران تیشرتم بودم. اما بعد به قرار کاریم فکر کردم که بنا است راجع به یک فیلمنامه باشد. فکر کردم بوی چایی تا فی خالدونم رفته. حتی شورتم هم خیس چایی شده بود. خدا میداند از بوی چایی چقدر بدم میآید، اما الان همه جام بوی چایی گرفته. اگر اتفاقی بیافتد که مجبور شوم آلتم را جلوی کسی از محاق بیرون بیاورم چی؟ هر کس باشد، نکند فکر کند آلتم چای مینوشد؟
پینوشت یک: نظر به اینکه نوشتهی قبلی با لحن و قلم در قند قزلآلا فاصله داشت و با عجله نوشته شده بود عارضم که آن را بازنویسی که نه، دوباره نویسی کردم. برای خوانندگان فیدی بگویم که تغییرات در فیدها هم اعمال شده. مخلصم.
پینوشت دو: هرگونه انتخابی به جز خرس در بازی ِ وبلاگی دویچهوله دور از عقل، منطق، سلیقه، شعور و حس زیبایی شناسی است. من فکر میکنم این درست نیست که بهترین وبلاگ نویس زندهی مملکت در این رای گیری در جای سوم ایستاده باشد. میدانید از چه حرف میزنم؟