در قند قزل آلا

در جست و جوی نعنا دیرت از دست رفته

این آخرین پست در قند قزل‌آلا است

* اولاً که سلام        : ]

*اسم، اسم ِ اولین وبلاگم روایت‌های دو گانه بود، بعد حرف، بعد بی بال و پر -با آدرس درخشانی چون فلای ایف یو کن که سرش به خودم می‌بالم-  و بعد باز حرف و بعد قزل‌آلایتان را این‌جا صید کنید که بعد از بد و بی راه نوشتن در مورد انتخابات فیلتر شد و من واقعاً حالم از بلاگفا و آقای علیرضا شیرازی – از چاقال بودن این ادم چه‌قدر باید گفت؟ چه‌طور باید گفت در بلاگفات وبلاگ باز نکنید؟ بعد هم انجمن چاقال‌های مقیم ایران نیان بیاینه بدن، گاییدینمون بابا- خیلی به هم خورد و فوراً به ورد پرس پیوستم. وقتی در قند قزل آلا را ساختم، تحت تاثیر براتیگان بودم. حتی اسم وبلاگ قبلی‌م هم همان‌طور که دیدید بود قزل‌آلایتان را این‌جا صید کنید. برام مهم نبود چند نفر از اسم قزل‌آلا استفاده کرده‌اند و یکی از آن‌ها هم خیلی معروف است. هنوز هم برایم مهم نیست. دارم در حقیقت در آخرین پست این وبلاگ از این می‌گویم که چه شد اسمش شد این. به خاطر براتیگان بود.و آن سوتیتر در جستجوی نعنا دیرت از دست رفته که مدت‌ها نوشته بودمش دریت و عاقبت دو نفر در توییتر بهم گوشزد کردن که پدر جان دیرت درست است نه دریت. همه‌ش همین. به خاطر این اشتباه نوشتم که  فقط یک بار در رویای بابل را خوانده بودم و فکر می‌کردم واقعاً دریت درست باشد. نعنا دیرت دوست دختر خیالی ِ قهرمان ِ اول ِ در رویای بابل بود. قهرمانی که در زندگی واقعیش احمق و بد شانس بود. کارآگاه بود اما پول نداشت تا چند تا فشنگ بخرد بگذارد توی اسلحه‌ش و بعد برود ماموریت. اما هم او در خیالش در بابل، این شهر جادویی  قشنگ ترین دختر شهر را داشت. قهرمان شهر بود. اسم دختر هم بود نعنا دیرت. عجب.

*این که این وبلاگ تمام می‌شود معنایش این  نیست که من هم تمام می‌شوم. نوشتن، بازی، سرگرمی و نهایتاً زندگی ِ من است. دارم از این راه پول در می‌آورم. با همین نوشتن دو تا شغل خوب گیر آورده‌ام. این چیزی نیست که من ازش دست بکشم یا کنار بگذارم. سیگار که نیست. نوشتن درمان من است. همان‌طور که دیدید ده بار وبلاگ بسته و باز کرده‌ام. به نظرم حالا نوبت این یکی است. اما این‌که چرا الان؟ به خاطر این‌که نمی‌توانم راحت بنویسم. از دوست‌دخترم گرفته تا مادرم وبلاگم را می‌خوانند. از آرین که دست ِ کم من دوست صمیمی‌م می‌دانمش و می‌دانم هرگز به من بدی نکرده و نمی‌کند و به مهربانی‌ش واقفم گرفته تا بدترین دشمنم که با اسامی مختلف می‌آید و لیچار بارم می‌کند و من اوشکول هم نظرش را تایید می‌کنم. من دوست دارم بنویسم چه شد. دوست دارم از زمین خوردن پدرم در راه پله‌ها بنویسم. این که عینکش خورد شد و چشمانش کبود شد و صورتش باد کرد. انگار یکی از پلیس‌های مملکت بعد از انتخابات زده باشد صورت جوان مملکت را له کرده باشد. و از احساسات و عواطفی  بعدش. از آن حس جادویی انسانی که در یک خانه‌ی محقر آجری با در و دیوار پوسیده شاهدش هستم. این‌چیزها پشم‌هایم راب دجوری می‌ریزاند. بد جوری. من فقط می‌خواستم سهیمتان کرده باشم. قصدم /آزار نبود. دشمن تراشی هم نبود. انسانیت چیز خوبی است و من چقدر دوست داشتم وبلاگم اگر اسم یک ماهی را روی خودش دارد، اما بازتاب آدم‌های ماهی‌طور نباشد. و این شانس را داشتم که زندگی همیشه دورم در جریان بود. و خانواده‌ای داشتم که قوه‌ی طنزم که بزرگ‌ترین سلاحم است را از آن‌ها به ارث دارم. یک بار یکی نوشت پدرم را ببرم روان‌پزشک، شاید نباید ناراحت می‌شدم. اما شدم و قلبم هم شکست.  دوست ندارم کسی بخواهد باز هم داستان پدرم را بنویسم. که بعدش این نظرات را بخواند. آیا می‌دانید این وبلاگ را یک انسان می‌نویسد، نه یک درخت؟ این شده امضای من؟ این که از پدر و مادرم بنویسم؟ پس باقی ِ زندگی‌م چی؟ رابطه‌‎م چی؟ ننوشتنش خیانت است. چون خیلی متن‌های قشنگی دارم. باهاشن می‌توان یک رمان جمع کرد. اما آن‌وقت ممکن است شما بیایید بگویید بهم بزن. به هم نمی‌یاین. دختره مشکل داره. از این حرف‌های زشت بزنید.  از این حرف‌های زشت بزنید. از این حرف‌های زشت بزنید. مگر شما تا به حال کسی را دوست نداشته‌اید؟  شما خوانندگان عزیزی که هیچ وقت نخواندید و فقط نظر دادید. ورداشتم خودم را از شر فیسبوک و توییتر راحت کردم، حالا نوبت این یکی است.

*دوست دارم از محیط کارم بنویسم. از این که چه کار می‌کنم. اما کار من جوری است که خیلی از مسایل آن محرمانه تلقی می‌شود.  همکارانم هم فکر نمی‌کنم از خواندن نوشته‌های ناراحت‌کننده‌ی من خوشحال شوند. از محیط کارم راضی نیستم. از رفتار همکارهایم همین‌طور. دوست دارم از بوی توالت شرکت، از جایم که وسط راه است و همچنین از بالکنی که دوست دارم خودم را یک روز ازش پرت کنم پایین -الکی-  بنویسم. دوست دارم از کتابی که بالاخره بدون خایه‌مالی کردن و رفتن تو فلان اکیپ و درس پس دادن پیش بیسار نویسنده رفته تا بررسی بشود بنویسم. یا از فیلمنامه‌ای که با پناه روش کار می‌‎کنیم. یا از این‌که در مورد رابطه‌های قبلیم، در مورد سکس، در مورد ازدواج چی فکر می‌کنم. از این‌که بدون ترس از دوستانم بنویسم. از هر چیزی که دارم یا ندارم یا می‌خواهم داشته باشم. از شر این آدم‌هایی که هر جا بهم رسیدند گفتند افت کردی، یا آن‌ها که به مادرم فحاشی کردند. شما اگر تخم دارید مثل من کیرتان را حواله‌ی (…) کنید، نه خانواده‌ی زحمتکشم. از دست این‌ها هم خلاص می‌شوم این‌طوری. یک چیزی بگم؟ من هیچ‌وقت افت نمی‌کنم. این ممکنه خودشیفتگی به نظر بیاید؟ خب بیاید. قزل‌آلا افت بردار نیست. افت کون ِ کی بود؟البته مطمئن باشید جای خالی در قند قزل آلا به چشم نمی‌یاید. خیلی‌ها آمدند بسیار بهتر. هم پدر و مادر بهتر دارند، هم دوست دختر بهتر دارند، هم داداش ِ بهتر دارند، هم زندگی بهتر دارند. آن‌ها را بخوانید. در قند ِ ماهی سفید.

* یک میلیون -اغراق- دوست مجازی به دست آوردم که خیلی‌هایشان را عاشقانه دوست دارم و خیلی‌ها را هم صرفاً تحمل می‌کنم. اما این‌که اسم یک رابطه‌ی دورادور یا حتی نزدیک دوستی باشد، از دو آدم تشکیل دهنده‌ی آن رابطه دوست نمی‌سازد. این را وقتی فهمیدم که وقتی افتادم توی جوب، زنگ زدم به یکی از بچه‌ها که مطئن بشوم زنده هستم هنوز. شاید بی‌ربط باشد اما نتیجه‌ای که من در آن لحظه گرفتم این بود که باید کبریت توکلی گرفت به رابطه‌هایی – حالا هر گهی، هررابطه‌ای- که اصل و اساسش مجازی‌جات باشد، یک گروه از دانشمندانم را هم که خیلی فیس‌بوک بازی می‌کردند را بیرون کردم، گفتم گم شید، این جا جای علمه نه فیسبوک بازی. گم شدند رفتند همان زاپن خراب‌شده‌ی زلزله‌زده و مملکت اسلامی را در پیشرفت‌های روز افزونش تنها گذاشتند. همین گروه بعد از این‌که افتادم تو جوب بهم گفتند افتادنت توی جوب تقصیر اون‌ها نیست، تقصیر چش و چار کور شده‌ته. یعنی به استنتاجی که کردم توهین کردند. بعدش دیدم چرا به این نتیجه رسیدم؟ فکر هفتصد و هفتاد و هفت -برعکس ِ ششصد و شصت و شیش- تا آدم افتادم که تخمشان هم نیست اگر همین امشب در جوب بمیرم. دو نقطه پارنتز و خِلاص. گریه.

*حتالا یه کم محاوره‌ای حرف بزنم که محاوره‌ای حرف نزده از دنیا -این وبلاگ، منظور- نرم. حرف دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه. از این‌که تمام این مدت من رو خوندید ممنونم.  چون واقعاً به جای این کار می‌تونستید کتاب بخونید. حالا من این رو این آخر نوشتم تا یکی بیاد بگه که واقعاً باید می‌رفتم کتاب میخوندم چون پستهات رو نمی‌شه تا ته خوند. اما عزیز من، من این رو این ته نوشتم. می‌دونی چی می‌گم؟
نوشته‌ی من وحی ِ منزل نیست. من ممکنه به این وبلاگ برگردم. چون آدمی نیستم که سر حرفش بمونه. چون می‌شینم فکر می‌کنم و می‌بینم نکنه اشتباه می‌کردم.

* کلیه‌ی وبلاگ‌های دیگه‌ و مرتبط بنده اعم از جغد مادرزاد، مونولوگ، وبلاگ گروهی و وزین  آه پس که این طور-که بیشتر مدیرشم تا نویسنده-، title unknown، درخشش ابدی یک داف بی‌خدشه و سُل بمل هنوز دایر بوده و هسته و تخمه  و علاقمندان می‌توانند فُلان کنند. یک وبلاگ مخفی هم داشتم که مطلقاً آپدیت نخواهد شد.

* خب الان می‌خوام این پست رو پابلیش کنم. من خیلی دوستتون دارم، هر چند ناراحتم. کامنت‌دونی رو باز می‌گذارم تا بلکه از عنیت نهادینه شده‌م فاصله بگیرم. شاید یکی خواست دو کلمه حرف حساب بزنه، بالا غیرتاً نه با هم دعوا کنین، نه با من. ببینم می‌تونین. میدونین، من بهترینا رو براتون می‌خوام. برای تکتکتون…از اون دوسته تا اون دشمنه. حالا ممکنه باورتون نشه، ولی خب.

:* :* :* :* :*

Everything I Believe In Is Telling Me That I Want More, More, More

حالم خوب نیست و خب علاوه بر آن ریه‌م هم ناراحت است. آیا می‌دانید این جمله را می‌توان به صورت حالم خوب نی و خو علاوه بر آن ریه‌م هم ناراحت اَ، نوشت؟ دیگر اسپری سالبوتامول نمی‌تواند برای ریه‌م کاری کند، حتی کوچک‌ترین کاری. امروز صبح پشت فرمان فهمیدم. احتمالاً انقدر در طول شب استفاده کرده بودم که ریه‌م بعد از مواجهه با هر دوز تازه‌ از سالبوتامول می‌گفت باز این دارو کسشره که کاری‌ هم از دستش بر نمی‌یاد، اَه(صدای اخ تف). صبح بربری به دست و دهان، سرفه کنان رفتم پمپ بنزین. مثل اوشکول‌ها فکر می‌کردم بنزین شده هزار تومن. اما بنزین هنوز هفتصد تومن بود. همین روزها می‌آیند و با لحن خرمشهر آزاد شد نوید می‌دهند که قیمت بنزین استاندارد شد. کیرم توی نوید و استاندارد و شما، هر سه تا با هم. می‌فهمید؟ هر سه تا با هم.

صبحانه‌م یک تکه بربری است و وقتی برسم شرکت می‌توانم یک لیوان شیر هم داغ کنم. از وقتی که از خواب بلند می‌شوم این بربری را می‌گذارم توی تستر و در این اثنا می‌روم دوش می‌گیرم یا پی‌پی می‌کنم. پی‌پی می‌کنم چون سر کار توالت‌ها فرنگی و احتمالاً کونی است. ممکن است بربری داغ نشود چون تستر خراب است. باید هی بهش سر زد و از داغ شدنش اطمینان حاصل کرد. تستر را هم پدرم خراب کرده، مادرم می‌گوید از بس نون رو فشار می‌ده اون تو، عین آبمیوه گیری. همه‌شم بالا سر تستره. مثل مجسمه. پدرم معتقد است تمام لوازم خانگی‌های دنیا که خراب شده‌اند را من و داداشم خراب کرده‌ایم و این فکرش در مورد تستر هم صدق می‌کند. مثلاً می‌گوید نون رو مث آدم بزارین توی تستر. اما سوال این است که آیا می‌شود نون را مثل حیوان توی تستر گذاشت؟ اگر می‌شود، چه‌طور؟

پدرم به این خاطر در مورد ما بد فکر می‌کند چون یک زمانی یک ساعتی داشته که ساعت پدرش بوده –مثل پالپ فیکشن، منتها آن‌جا صحبت از یک ساعت مچی بود که در کون آدم هم جا می‌شد- و این ساعت را می‌گذاشته روی بوفه. وقتی بچه بودم یک گهی خوردم و ساعت را از روی بوفه ورداشتم و بازش کردم تا ببینم توش چیست و این فنرها برای چیست؟ آیا توش پرنده هست؟ چون البته این ساعت برای اینکه یک پرنده توش باشد بیش از حد کوچک است. اما اگر یک پرنده‌ی خیلی کوچک آن تو می‌بود، آن‌وقت چی؟ ساعته دیگر هیچ‌وقت درست کار نکرد و پدرم من را مسئول می‌دانست و می‌داند. حتی همان‌موقع سر این ساعت دمپایی –از راه دور و نزدیک، هر دو- خوردم و آن روز فهمیدم که ساعت از من چیز مهم‌تری است. چیزی که زمان را نشان می‌دهد. اما اگر من بچه‌ی یک نفر باشم، من که زمان را بهتر به او نشان می‌دهم. به‌خصوص گذشتنش را.

تستر ما سفید است. امروز نانم را خوب داغ کرده بود. یعنی بهترین کاری که از دست یک تستر در قبال یک نان بر می‌آید را تمام و کمال انجام داده بود و دیگر بیشتر از این چه می‌توانست بکند؟ دوست داشم یک خامه باز کنم و نانم را بزنم توش، اما وقت نبود. ساعت را یک ربع به هفت کوک کرده بودم اما چی شده بود؟ یک ربع به هشت از خواب بلند شده بودم. هشت و ده دقیقه از خانه زدم بیرون. در حالی که هنوز آسم داشتم و هنوز هم بنزین نزده بودم، آن‌هم بنزینی که قرار بود لیتری هزار تومن باشد. این درست نیست. سرفه‌هایم صفتشان را از خشک به وخیم تغییر دادند و طعم دهنم عوض شد. کم‌کم فکر کردم آخ‌آخ ریه‌م خون آمد. الان پشت فرمان می‌میرم. در حالی که اسکارلت یوهانسن اصلاً نمی‌داند من وجود دارم، می‌میرم. و یکی از قبرهای ارزان کندویی ته بهشت زهرا را هم برایم می‌خرند. نگران عکسی که قرار بود در مراسم ختم کار شود بودم. حالا اگر بمیرم چه‌قدر همه پی به قدرم خواهند برد. اما دیگر دیر است. جسم کوچکم، سرد و بی روح و بی رمق خواهد بود. تا قیام ِ قیامت، تا قیام ِ قیامت. متاسفانه میلیون‌ها آدم روی زمین هستند که بدون کوچک‌ترین بیماری و ضعف یا نقص به زندگی خود ادامه می‌دهند و روزبه‌روز هم خوشگل‌تر و شادتر می‌شوند. و من هم نیم‌توانم این همه خوددار بوده و حسادت نکنم. آن‌ها آسم ندارند. ترسی از کچل شدن ندارند. ازدواجفوبیا ندارند. دعوا برای آن‌ها مثل اسم یک شهر در چین و اگر ساکن چین باشند مثل اسم یک شهر در آمریکاست. رفقایشان مهاجرت نمی‌کنند. کشورشان توسط اسراییل تهدید به حمله نمی‌شود. رییس جمهور آمریکا برایشان پیام تبریک سال نو نمی‌فرستد و پای تحریم‌های همان کشور را هم امضا نمی‌کند. پدرشان نوشابه و مادرشان به پذیرش گرفتن بچه‌های مردم غبطه نمی‌خورد. آدم‌هایی که از وجود فریضه‌ای مثل نماز جمعه کوچکترین اطلاعی ندارند و برای همین توضیح دادن پدیده‌ای مثل امام جمعه برای آن‌ها بیهوده به نظر می‌رسد. من دوست دارم مثل این انسان‌ها باشم. به کسی هم بابت چیزهایی که دوست دارم توضیح ندهم.

مثلاً امروز صحبت فیسبوک بود. یکی از بچه‌ها فکر می‌کند من عملی‌م. به خاطر این‌که چند چشمه خلاقیت از من دیده است فکر می‌کند من عملی‌ هستم. همیشه بعد از دیدن چشمه‌های بی‌شمار خلاقیتم- صنعت اغراق- ازم پرسیده چی زده‌ام؟ مردم کره زمین این‌طوری هستند و همکاران هم بدبختانه از مردم کره مریخ تشکیل نمی‌شوند. بهم گفت بروم و این پیج را لایک کنم. حالا مثلاً پیجش چیست؟ وید فاکرز با مدیریت نیکلاس ابسلوتلی کاک ساکر و شریک. حالا بروم لایکش کنم که چه بشود؟ مگر کسم خل شده؟ برای چی باید همه‌ی این چیزها را لایک کرد؟ آیا آسم داشتن به اندازه‌ی کافی مرا از ورزش دور نکرد و به پای کامپیوتر سوق نداد؟ چون من می‌توانستم کاراته بازی کنم. اما الان چی کار می‌کنم؟ توی تبلیغ چی‌توز ادای کاراته باز را در می‌آورم. خدا را شکر نقش میمونه را بهم ندادند. مُتِنزّلم چه نامم.
آره می‌خوام بگم که برام مهم نیست. من مثل شما نیستم.

صبح قبل از این‌که آن لاشی ازم بپرسد آن پیج کیری را لایک کرده‌ام یا نه، چایی را ریختم روی سر تا پام. اول نگران تی‌شرتم بودم. اما بعد به قرار کاری‌م فکر کردم که بنا است راجع به یک فیلم‌نامه باشد. فکر کردم بوی چایی تا فی خالدونم رفته. حتی شورتم هم خیس چایی شده بود. خدا می‌داند از بوی چایی چقدر بدم می‌آید، اما الان همه جام بوی چایی گرفته. اگر اتفاقی بی‌افتد که مجبور شوم آلتم را جلوی کسی از محاق بیرون بیاورم چی؟ هر کس باشد، نکند فکر کند آلتم چای می‌نوشد؟

پی‌نوشت یک: نظر به این‌که نوشته‌ی قبلی با لحن و قلم در قند قزل‌آلا فاصله داشت و با عجله نوشته شده بود عارضم که آن را بازنویسی که نه، دوباره نویسی کردم. برای خوانندگان فیدی بگویم که تغییرات در فیدها هم اعمال شده. مخلصم.

پی‌نوشت دو: هرگونه انتخابی به جز خرس در بازی ِ وبلاگی دویچه‌وله دور از عقل، منطق، سلیقه، شعور و حس زیبایی شناسی است. من فکر می‌کنم این درست نیست که بهترین وبلاگ نویس زنده‌ی مملکت در این رای گیری در جای سوم ایستاده باشد. می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟

پدر؛ ای غرورم از تو…*

درست جلوی در ایستادم، دستم را در جیب بردم و دنبال کلید گشتم. هی این جیب را بگرد، هی آن جیب را بگرد، جیب‌های کیف، جیب‌های کاپشن، جیب‌های شورت را بگرد. کلیده نبود که نبود. بارانی که می‌آمد مِید این بالی‌وود بود. دهنم داشت زده می‌شد. داشتم به خودم می‌گفتم خاک بر سرت که یک چتر نداشتی در کل زندگی‌ت. یکهو به خودم آمدم و دیدم طاقت بیشتر خیس شدن را، طاقت بیشتر چتر نداشتن را توی این زندگی‌م و زندگی‌های دیگرم را، دیگر ندارم. کوبیدم به در:  دامب، دامب. رعد و برق زد، و باران هندی‌تر شد. صدای کرتاهه‌ گفتن قطرات قابل تشخیص بود. گفتم الان، خانم کسروی در را باز می‌کند، او باز نکند؛ علی‌زاده باز می‌کند، او هم باز نکند؛ دختر ِ مسعودی باز می‌کند. دختر ِ مسعودی که وقتی آقای مسعودی مُرد – به خاطر اصابت با یک موتوری- آمد تا ارث و میراثش را بگیرد. اما تپپی خانم مسعودی زن دوم و آخر آقای مسعودی را از خانه بیرون انداخت. او را می‌گویم. این دختر مسعودی خودش یک دختر دارد که می‌توانیم او را دختر ِ دختر ِ مسعودی صدا بزنیم یا می‌توانیم به سادگی برای او یک اسم قشنگ ایرانی انتخاب کنیم اما این کار را نمی‌کنیم. عجب دختری هم هست. پسر صمدی اِبی، مثل این‌که می‌خواهد بگیردش. دختر ِ مسعودی و دختر ِ دختر ِ مسعودی از آلمان به ایران آمدند تا کارهای دفن و کفن آن خدا بیامرز را انجام دهند –این دو بار- اما در عوض زن مسعودی را از خانه‌اش بیرون کردند –این سه بار – و با صمدی این‌ها معاشرت نزدیک راه انداختند، به یک گربه‌ی حامله پناه –پناهی –دادند و یک میز بلند، یک گلدان لاغر، سفید و بدترکیب را در گوشه‌ی راهروی طبقه‌ی دوم گذاشتند. دختر ِ دختر ِ مسعودی را هم آن دفعه دیدم که رفتم کمک مادرم در راهرو تا نرم‌کننده‌ی لباس و بربری و خمیردندان و تخم‌مرغ و نرم‌کننده‌ی مو و ماست پرچرب و قیسی و غیره و ذلک را ازش بگیرم. کمکی بکنم. پسری باشم در خور. گفتم ساعت ده صبح روز عید که کسی توی راهرو نیست، برای همین با شلوارکوتاه پریدم تو راهرو تا به مادرم برسم. وقتی رسیدم دختره آن‌جا بود. اول گربه‌ش را دیدم که داشت کیلکا کوفت می‌کرد، از وقتی هم کیلکا می‌خورد سلام نمی‌کند به من. بعد دختر ِ دختر ِ مسعودی را دیدم و زیر لب گفتم عجب. چون به آقای مسعودی نمی‌آمد نوه‌اش این شکلی باشد. آقای مسعودی مرده بود و دیگر هیچی بهش نمی‌آمد. آمدم به دختره سلام کنم از روی غریزه، که دیدم مادرم هم کنارش ایستاده، برای همین به مادرم سلام کردم. بله، ابی می‌خواهد با او عروسی کند. حالا من ابی را چه می‌شناسم؟ اصلاً من این‌ها را می‌بینم رویم را می‌کنم آن‌ور. اخلاق ندارم که. مادرم بهم می‌گوید جوهر عن‌قوزه، می‌گوید بخت‌النصر…به بچه‌اش این‌ها را می‌گوید.

تمرکز ندارم؛ داشتم چی می‌گفتم؟ در و همسایه‌ها…مسعودی‌این‌ها باز نکنند، ایوانی باز می‌کند. ایوانی باز نکند، این همسایه‌ی جدید که اسمشان را هم بلد نیستم باز می‌کند، که یک موتور هم دارند که شب‌ها رویش را نایلکس می‌کشند تا از گزند باران و مهتاب در امان بماند و داغون نشود. پدرم می‌گوید فقط عمله‌ها سوار موتور می‌شوند. حالا بیا و ثابت کن این‌طور نیست. و این طرز حرف زدن هم وقتی یکی از همسایه‌ها موتور دارد اصلاً صحیح نیست. دو تا از برادرزاده‌های خودش که اسامی ِ زیبایی مثل فرهنگ و فریبرز را دارا هستند نیز در عنفوان جوانی موتورباز بوده‌اند.آن زمان‌ها کاپشن چرم اِپُل‌دار با کمر تنگ و شلوار خمره‌ای با کمر ِ همچنان تنگ و میانه‌ی گشاد و دم‌پای تنگ و پشت مو و موتور و سیبیل -تا حدودی- مُد بود. اما پدرم مشخصاً به این تیپ می‌گفت عمله‌ای. و با این‌که به این تیپ می‌گفت عمله‌ای، اما یک بار رفت از میدان انقلاب برای من و داداشم چاهار تا شلوار خمره‌ای با رنگ‌های سبز و مشکی خرید. دو تا من، و دو تا هم داداشم. آن شلوار ازگلی‌ترین چیزی است که در زندگی داشتم. هیچ‌وقت دوستش نداشتم. احساس  می‌کردم توی کوچه ساغر و باقی ِ دخترها بیشتر به شلواره و زشت بودنش- ونه قشنگ بودنش- توجه می‌کردند، تا به من و قشنگ بودن-ونه زشت بودنم!-. آخرش تو دبستان سر زانویش را با نوک غیر مداد ِ پرگار جر دادم . سر زانوی هر دو را. بغل دستی‌م که فامیلش مهابادی بود، کار مرا درک نمی‌کرد. بهم می‌گفت این شلوار قشنگی است…حیف است… و چرا دارم این کار را می‌کنم؟ باورش سخت است که همه‌ی ما روزی با پرگار دایره می‌کشیدیم. و اگر دایره نمی‌کشیدیم حتماً از پرگار استفاده‌های دیگری می‌کردیم. با بدبختی و ریختن پشم‌ها از دست شلوارها خلاصی یافتم. چی می‌گفتم؟ موتور….می‌خواستم در مورد فرهنگ بنویسم، پسر عموی نا تنی‌م. تیپش را دانستید، داستانش را هم بدانید. فرهنگ این اواخر تپ و تپ با موتور تصادف می‌کرد. اولاً که کاملاً عملی بود. دوماً که واکمن توی جیبش می‌گذاشته و هدفُن توی گوش می‌چپانده  و ابی گوش می‌کرده و ابی اجازه نمی‌داده تا خوب صدای بوق ماشین‌ها را بشنود. سوماً همه‌ش هم کف جاده‌ی چالوس به تهران ول بوده، چون پسر خاله‌اش یا نمی‌دانم کی‌کی‌ش در اوشن یک رستوران بین راهی کسشری داشته، و آن موقع آن‌ها اکیپ بوده‌اند. تمام این موارد سه‌گانه باهم برای فرهنگ تصادف‌های بی‌شماری را به ارمغان آورده‌اند، در طول سال‌ها. آخرین باری هم که دیدمش، یکی دو سال پیش بود که باز هم تصادف کرده بود. که سفرنامه‌ش را هم نوشتم. که آخرش پدرم مریض شد و کارمان به بیمارستان کشید و از دماغمان هم در آمد. چالوس بودیم و رفته بودیم خانه‌ی اقبال خانم این‌ها زن ِ عموی خدا بیامرزم هوشنگ خان.اقبال خانم الان نا خوش احوال است و آلزایمر دارد اما آن موقع فقط پیر  و خسته بود. در پذیرایی یک طرفش یک گوله ملافه جمع شده بود که هر ازگاهی ازش صدای آخ و وای بلند می‌شد. پرسیدیم این گوله‌ی بامزه‌ی شمد چیست وسط پذیرایی، دکور است؟ در واقع پدرم پرسید، چون اوست که به ملافه می‌گوید شمد. پدرم یا از این چیزها می‌پرسد یا در مورد این که این فرش چند رج است؟ بافت تبریز است؟ گفتند آخ نه، این؟ این فرهنگ است. فرهنگ زیر ملافه‌هاست چون با موتورش تصادف کرده. و الان هم ناله می‌کند و همین‌جا هم می‌خوابد و معتقد است که این‌طوری و با این‌جا خوابیدن به دستشویی هم نزدیک‌تر است. فرهنگ نزدیک پنجاه سال سن دارد و تقریباً دندان ندارد. وقتی بچه بود برش داشته بودند، برده بودندش آمریکا. و اگر ایران بود هم در مدرسه ایتالیایی‌ها درس می‌خواند. چرا؟چون زن دایی ِ عموم-وپدرم-بچه‌دار نمی‌شدند. دیدند عمو هوشنگ جوجه‌کشی راه انداخته. این است که فرهنگ را از عمو هوشنگم گرفتند. حالا این‌که چه جور پدری می‌تواند بچه‌اش را آن هم بچه‌ی اولش را به دایی‌ش واگذار کند بماند. این که اقبال خانم چه‌طور اجازه داده هم بماند. این‌که وضع عمو هوشنگ خیلی خوب بوده هم باز بماند. این‌ها می‌مانند برای رمانی جایی. مسئله این است که بعد از دو سه سال، دایی ِ پدرم-دایی‌جان سرهنگ که دو سه سال پیش عمرش را در آمریکای جنایتخوار داد به همه- و زنش اعلام می‌کنند قرار است بلاخره بچه‌دار شوند و فرهنگ را پس می‌آورند. شِت! پدرم همیشه می‌گوید فکر کن بچه را از مدرسه ایتالیایی و  خونه‌ی تو شمرون و آمریکا بردارند بیاورند توی دهات آبرنگ ِ چالوس، خب این بچه لطمه نمی‌بیند؟ مرتیکه‌ی خر. پدرم به دایی‌ش می‌گفت مرتیکه‌ی خر. اتفاقاً من هم با پدرم هم‌نظرم. به نظرم این بچه هم لطمه دیده و هم به گا رفته و برای همین هم رفته سراغ موتور. در حقیقت من روی موتور رفتن را نشات گرفته از ناملایمات زندگی‌ش می‌بینم. همین‌طور ابی گوش کردن را و همین‌طور تل‌باز شدن را. برای همین هم ما نباید موتور را به عمله بودن کسی ربط دهیم و باید ریشه‌ای تر برخورد کنیم. اما پدرم زیربار نمی‌رود. او هیچ‌وقت توی زندگی‌اش زیر بار نرفته است. گردن نگرفته است. همان موقع هم که مادرم بش گفت بابا جان، بیا برو تو این پاساژه یک مغازه بخر تا اجاره بدیم گفت پول را بزاریم زیر کونمون بخوریم بهتر از این است که برویم توی آن پاساژ فکسنی مغازه بخریم. حالا هم وضع ما این است و من مجبورم تا آخر عمرم درس بخوانم، حالا راضی شدی پدر ِ من؟ الان دنیا با تصمیمات تو جای بهتری شده؟

باران شدیدتر شده بود و لابد برای همین من هم شدیدتر به در می‌کوبیدم. اما احتمالاً همه در داخل آپارتمان کر شده بودند یا خودشان را زده بودند به کری. برق مجتمع قطع شده بود چرا که نور به اندازه‌ی کافی نبود و لامپ داخل راه‌پله‌هم که دکمه‌ش را روی زنگ در تعبیه کرده‌اند؛ روشن نمی‌شد. با این حال هنوز چشم چشم را می‌دید. مثلاً یک دختره‌ای سگش را آورده بود گردش.اما توی آن تاریکی و بی‌نوری سگه ارور می‌داد و می‌ترسید برود لای شمشاد‌ها ، چون ممکن بود خفتش کنند. دو تا پسره هم از وسط مجتمع با توپ بسکتبال در دست رد می‌شدند. از من دور می‌شدند. خودشان و توپشان کوچک و کوچکتر می‌شدند و احتمالاً تا چند روز دیگر هرگز چنین چیزی یادم هم نمی‌آمد و برای همین هم تصمیم گرفتم تا بنویسمش که یادم نرود هیچ‌وقت. به بالا نگاه کردم. نمی‌شد از دیوار رفت بالا، آن‌هم پنج طبقه. من که سوپرمن نیستم. تصمیم گرفتم منطقی عمل کنم. موبایلم را در آوردم -از کجا؟- و شماره‌ها را بالا پایین کردم. یکهو چشمم خورد به کلیدساز -گیشا. زنگ زدم گفت که دارد می‌رود خانه اما با این‌حال به من لطف می‌کند و سر راه یک سر هم به من می‌زند، بعد آدرسم را نوشت یا حفظ کرد؛ پشت خط را نمی‌دیدم که بتوانم دقیق بگویم. کلید سارزه که آمد نتوانست در را باز کند. هی ااین وری، هی اون‌وری. دره باز نشد که نشد. آخرش عصبی شدم با لگد زدم به در، قفلش شکست. مثبل بت‌من. چون اگر من سوپرمن نیستم، بت‌من که هستم. یارو گفت پانزده تومن بدهم. گفتم آقا من خودم عصبی شدم زدم در را شکستم برای چی باید به شما پانزده تومن بدهم؟ شما فکر کرده‌اید چون ما پول نداریم، کسخل هم هستیم؟ آخرش پنج تومن تیغید و رفت.. سعی داشتم چراغ گازی را روشن کنم، و خدا می‌داند چقدر از این کار و از چراغ گازی متنفرم اما یکهو صدای ویزز ِ برق یخچال آمد. رفتم سر کامپیوتر تا ای‌میل‌هایم را چک کنم. دیدم یک دختره‌ای که چند سال پیش باهاش دوست بودم بهم ای‌میل زده گغفته سلام کسرا، این فایلی که به ای‌میلم الصاق شده صدای بچه‌ته. صدا را دانلود کردم، بچه داشت داستانی در مورد آقا شیره می‌کگفت. و سنجاب هم در این داستان نقش کوتاهی بر عهده داشت. بچه، سنجاب را زنجاق تلفظ می‌کرد و من هم پشم‌هایم -همگی- ریخته بود..‌‎.


* منظورم تو تیتر به خودمه

The Winner Takes It All

اگه کم و کمتر می‌نویسم، برای اینه که حساسیتم رو نسبت به مسایل روزمره‌م از دست داده‌م. یه کم هم چسبیدم به پول و کار. کلاً می‌گم.
پریروزا زد و شد و رفتیم بام تهران. انقدر عوض شده بود. از سده‌ی نهم نیومده بودم بام. دیگه پیر شدم. هر جایی نمی‌رم. فقط می‌ریم تو خونه. می‌چپیم تو خونه و از بد زمونه حرف می‌زنیم. از این که جوونیامون داره تموم می‌شه. وسطاش کنسرت هم می‌بینیم. اکثراً هم اوئیسیس می‌بینیم، چون من زورگوئم. همه می‌گن عمرمون تموم شد یه بار پک و پاره پا نشد بریم یه کنسرتی، چیزی. آره عمرمون تموم شد. از وقتش گذشت و خوب بالا پایین نپریدیم. اینا مهم نیست؟ به نظرم هست. به نظرم هست. من که غقده‌ای شدم.  از همون پارکینگ تا جایی که بانجی جامپینگ هست، چند تا کافه وا شده بود. هم عمله ریخته بود هم در و داف، هم آدم حسابی ِ تحصیل کرده، هم آدم حسابی تحصیل نکرده. اصلاً قشنگیه محیط باز -و دلباز- به همینه که یه مشتی از خروار رو نشونت می‌ده و می‌فهمی که مردمت کین، تو کی‌ای، این‌جا کجاست و این بچه رو کی کرده. اشتراک ما آدما با هم تو علاقه‌مون به طبیعته. در مقابل طبیعت کاری جز لبخند زدن ازمون ساخته نیست. پلیس هم بود. ما رفتیم اون آخر، دم تراس. دو نفر آشنا دیدیم. آشناهامون یه دختر و یه پسر بودن. پسره نویسنده بود، دختره من رو از جمع دوستام صدا زد. گفت بیا این‌طرف یه چیزی بهت بگم. رفتم نشستم جلوشون. گفت که دوستش نویسنده است و برنده‌ یا نامزد فلان جایزه است. فکر کنم جایزه‌ی فلان‌شیری. گفتم اِ جالب. تبریک. گفت که چون وبلاگ من رو خونده می‌دونسته که من آرزو دارم نویسنده شم. و برای همین صدام زده تا من با دوست پسرش در این خصوص صحبت کنم. من گفتم که این جایزه‌هه باندبازیه، نیست؟ گفت هست. گفتم فلان سال هم فلان آدم کاندید شده بود، شما خاطرتون هست؟ گفت بله. گفتم باندبازیه؟ نیست؟ گفت هست. بعد احساس کردم دوستای خودم دارن یه منظره‌ی پلنگی رو می‌بینن. و من هر چی بیشتر رو این نیمکت و رو به روی این زوج و پشت به منظره بشینم، بیشتر باخت کرده‌م. همین طوری از سمت کوه باد می‌یومد، یه ابر بزرگ ِ گرد رو یه قسمت سایه انداخته بود  و همه فکر می‌کردن این ممکنه سایه‌ی یه سفینه باشه. یه درخت خشک خیلی قشنگی هم کنار دستمون وایستاده بود که بهش گفتم تو قشنگ‌ترین درخت خشکی هستی که تا الان دیده‌م.
داشتم از دست می‌دادم. نور داشت می‌رفت، دوربین داشت می‌رفت، صدا حرکت، داشتن می‌رفتن. گفتم ببینین؛ بیاین بعداً راجع به این چیزا صحبت کنیم. الان این منظره‌ی به این قشنگیو از دست می‌دیم. سازمان جهانی منظره‌های قشنگ گفته اگه تو تهران یه منظره‌ی قشنگ دیدین، پس بچسبین بهش. اگه ندیدین که هیچی. گفتن باشه. پا شدم رفتم سمت بچه‌ها، سمت دلبر مه‌پیکر گردن بلورم و هرر و کرر راه انداختیم. گمونم اونا بهشون بر خورد. زود پا شدن و رفتن. و پسره هم موقع خدافظی تو چشمام نگاه نکرد. لابد کار من  زشت بود. راستش حالم از جایزه و این صحبت‌ها و این‌که برم کودوم نشر و با کی‌کی‌یک صحبت کنم بد می‌شه. حالم از این‌که من رو به عنوان وبلاگر یا نویسنده یا شخصیت مجازی ِ فلان معرفی کنن هم بد می‌شه. به نظرم اون جایزه که پارسال نصیبم شد برام دوست‌های زیادی رو به ارمغان آورد و این تنها خوبیشه؛ همین جایزه باعث شد کلی فحش از آدمایی که نمی‌شناسم نثارم بشه. حالا یه عده می‌گن مگه مهمه؟ چرا برات مهمه؟ چرا به این آدما اهمیت می‌دی؟ نه بابا جون، من به این آدما اهمیت نمی‌دم، من فقط به خودم اهمیت می‌دم. به خدا. برین از دوست دخترم بپرسین. فقط درختا و گربه‌ها هستن که نسبت به فحش و فضیحت بی‌واکنشن. درختا امکانش رو ندارن، گربه‌ها حوصله‌ش رو. من نمی‌دونم امسال کی کاندید مسابقه‌ی دویچه‌وله شده ولی برادرانه یه چیزی رو بهش بگم. این یه بازیه، نه یه مسابقه. و جایزه‌ش هم یه فلش مموری ِ دو گیگه و یه خودنویس. در ضمن من هنوز جایزه‌م رو ندیده‌م برای همین فکر می‌کنم شاید این خودنویس و فلش مموری «تو این وان» باشن و مثلاً ته ِ خودنویسه فلش مموری گنجونده شده باشه. کاندیدی و خیلی قدیمی نیستی؟ چی از هشتاد و سه می‌نویسی؟ هاها، اینا از دهه‌ی شصت وبلاگرن، وقتی مملکت تو جنگ بود.  می‌یان و بهت فحش می‌دن و می‌گن چرا قدیمی نیستی؟ چرا نوشتی که ناراحتی؟ چرا مشکل داری؟ ممکنه بهت بگن روانی، ممکنه بهت بگن بی‌تربیت، خنک، بی‌ارزش… اما تو رو خدا تخمت نباشه، فقط بازی کن. اینا دنبال مستمسکن تا خودشون رو مطرح کنن، می‌دونی چی می‌گم؟ تو بازی‌ت رو بکن و از این بازی لذت ببر، چون واقعاً وقتی به چشم بازی بهش نگاه می‌کنی حال می‌ده. این مسابقه نیست که آمادگی ِ خاصی براش داشته باشی، می‌دونی چی می‌گم؟ راجع به خودم داشتم قلم می‌فرساییدم که یهو خلط تف کردم تو مبحث؛ من نه مبارز سیاسی‌ام، نه یه چهره‌ی فرهنگی ِ مجازی، نه آرزوی نویسنده شدن دارم و نه دوست دارم مردم این‌طور درباره‌م فکر کنن. آدمای معروف هم برام کم اهمیت هستن. چون که از نزدیک یه چندتاشون رو می‌شناسم. بگذارید بهتون بگم آدمای معروف رو اعصاب و رقت‌انگیز هستن.

اما بام، تو اون هاگیر واگیر پلیس هم ده بار اومد و کوفتمون کرد. این چه امنیتیه؟ خاک توی اون سرتون با این برقراری امنیتتون. یه بار با ون اومدن، یه بار با موتور اومدن، یه بارم روی یه چیزی اومده بودن که درست نمی‌دونم اسمش چیه اما فکر کنم باهاش بشه رو رمل‌های کویر خوب روند. همه نیگاهشون می‌کردن، اونا هم همه رو نیگاه می‌کردن. فاز عجیبی بود، نه ما اونا رو می‌خواستیم و نه اونا ما رو. همه فقط آب و هوای خوب رو می‌خواستن، که شهرشون در بقیه‌ی روزای سال ازشون دریغش می‌کنه. حالیشون نبود.

نسل ایکس، نسل ایگرگ؟

آقا معلم، از من درباره‌ی نسل می‌پرسید؟ مگر من مجله هستم؟ یا مگر این‌جا مجله است؟ این امتحان نیست؟ ما نمی‌توانیم نسل را تعریف کنیم، هرچند این موضوع خوبی برای انشا نوشتن است. به این دلیل که ما نسل را می‌فهمیم اما از توضیح آن عاجزیم. مثل این است که بگویید مرغ را توضیح دهید. ما فرض را بر این می‌گذاریم که شما مرغ را ندیده‌اید. و تصوری هم ازش ندارید. انگار بر اثر یک حادثه مرغ  که این همه  بلد بودید را از یاده برده و حالا از لحاظ مرغ ریست شده‌اید.  برای فرا گرفتن مفهوم مرغ شما باید درباره‌ی حیات، جانداران، پرندگان، پر، تخم، پا، بال، پرواز، آسمان، هوا، باد، دانه، ارزن،کشاورزی، خوردن، مفهوم گوارش، مکانیزم بدن، راه رفتن، جفت گیری، جنسیت، خروس، مرد، آلات جنسی، دُم، تاج، نیم رو، چریدن، پریدن، جهیدن، ریدن و غیره مفاهیمی را بدانید. اما این طوری هم ذهنیت شما از مرغ آنی که باید باشد نیست، و ما نمی‌توانیم مرغ را به درستی برای شما تعریف کنیم. مگر این‌که یک مرغ بیاوریم و بگوییم آقا معلم این مرغ است و ای مرغ این هم آقا معلم است. و اگر خواستید حتی می‌توانید با هم دست بدهید چون من جلویتان را نمی‌گیرم.
تعریف نسل هم همین است. یا لا اقل من الان احساس می‌کنم آنقدر خوب صغرا و کبرا را پیش هم چیده‌ام که بتوانم بدین ترتیب یک ارتباط بین این دو برقرار کنم و شما هم ان را درک کنید. برای همین هرچند ما نسل را می‌فهمیم نمی‌توانیم آن را تعریف کنیم اما شما لابد همه‌ی ما را زیر نظر داشته‌اید و به اصطلاح نسل را دیده‌اید. پس دیگر چرا از ما می‌پرسید آقا معلم؟ ما در مورد نسل خود بی‌میلیم به نوشتن. نسل پیش از ما به نسل ما می‌گفت دهه‌ شستی…شاید شما یادتان نیست. نسل پیش از نسل پیش از ما هم به  نسل پیش از ما می‌گفت بچه‌های انقلاب. بچه‌های انقلاب؟ هاهاه. بگذریم، نسل خودمان و بی‌میلی‌مان را برای نوشتن ازش می‌گفتیم. برای همین ممکن است این نوشته کوتاه شود. ولی چه باک، شما که خطکش دستتان نیست اندازه بگیرید، بگیرید هم ما درشت نوشته‌ایم.  نسل ما نوشتن ندارد، ولی والله به نسل جدید امیدواریم. خیلی هم امیدواریم. از جمله به این دلیل به دهه‌ی پیش رو و این نسل، امیدواریم که نسل ما دارند به سی سالگی و احتیاط نزدیک می‌‌شوند، برای همین به زودی ما، ما ترسوها عرصه‌ را برای آن شجاع‌ها خالی می‌کنیم…آن‌هایی که اگر نبودند و نمی‌پرسیدند چرا؟ این اتفاقات نمی‌افتاد. این طوری نمی‌شد. لازم به ذکر است بگوییمم که تعریف ما از نسل‌بندی مردم کمی متفاوت است. یعنی داریم می‌گوییم که ما برداشتی متفاوت داریم از این قضیه، به نظرمان نسل ما بین رده‌ی سنی متولدین شصت تا شصت و پنج قرار می‌گیرد و نسل بعد ِ ما می‌شوند شصت و پنجی‌ها تا متولدین هفتاد. برای این‌که هی نسل ما نسل بعد راه نیندازیم بیایید روی این دو تا نسل اسم بگذاریم، نسل ما می‌شوند نسل ایکس، و نسل بعد ما هم می‌شوند نسل ایگرگ. با مقایسه بین نسل‌های ایکس و ایگرگ در می‌یابیم نسل ما ترسو، متفرعن، دنباله‌رو و به طور کل در رو بودند. الان پی ِ پذیرشند. همیشه حرف گوش کن بوده‌اند. درس‌خوان. بی‌هنر. بی‌اثر. گاز نجیب. بگذارید نسل جدید به بیست و شش هفت سالگی برسند بعد ببینید چه عزتی را به مملکت باز خواهند گرداند. کمترین کاری که کردند این است  که ایستادند و گیتار الکرتیکشان را از والدینش به عنوان حق گرفتند. والدینی که در بهترین حالت یک گیتار برای بچه می‌خریدند که باهاش فرامرز اصلانی بخواند. مطالعه‌ی موردی بکنیم؟  داداش ما که از نسل ایگرگ هست علناً به پدرم گفت این گیتار -کلاسیک- را می‌برد توی کوچه و آتشش می‌زند و برایش مهم نیست دیگران چه فکر می‌کنند. او یک گیتار الکتریک می‌خواهد نه این کاردستی ِ چوبی را، اما ما در مقابل درخواست پدر مبنی بر صرف نظر از گیتار الکتریک به گفتن چشم اکتفا کردیم. پر واضح است که ما به ساز با این دیدگاه ِ «چیزی که هست» نگاه می‌کردیم. نسل ایگرگ ولی چی؟ بلی آن‌ها به ساز با چشم «چیزی که باید باشد» نگاه می‌کردند. فرق ایکس و ایگرگ این‌جاست، مگر نه؟ آن‌ها همه‌ش پی چیزی هستند که باید باشد نه چیزی که هست. چه خوب. مگر نه؟ چه بچه‌های با استعدادی، چه ژن‌های خوبی. شاید تمام شدن روزگار جنگ و بمب قد آن‌ها را بلند و طالعشان را این‌طوری سعد ساخته است. شاید هم ما غلتک برای جاده‌ی سنگلاخی آن‌ها بوده‌ایم، اما نتیجه هر چی که هست خوب‌تر از قبل شده. بله، ما که برویم کنار، ایگرگ کارستان انجام خواهد داد. بعد همه، یعنی ما و شما متنفع می‌شویم. آن‌ها همین الان هم کارستان کرده‌اند. نمی‌گویم ما و شما کاملاً بی‌کار و دست در جیب بودیم. مرض نداریم آدم بکشانیم این‌جا فحشمان بدهد، نه مرض داریم نه حوصله داریم. ولی چیزی که پی گفتنش هستیم این است: آن‌ها پرشهامت‌تر هستند. دارند زندگی می‌کنندو سعی می‌کنند فقط نک و نال نکنند و کمی هم زندگی بکنند. می‌دانید چه می‌گویم؟ از پر‌شهامت تر حرف می‌زنیم یعنی می‌زنم. مایی وجود ندارد، من یک نفرم. از شهامت، در کل، حرف می‌زنم. اما الان خسته شدم. چون من نسل ایکسی‌ام آقا معلم، انقدر هم از این موضوع ناراحتم که حد ندارد…حد ندارد.

من امیدورام که بشه، یعنی فکر کنم که بشه، یعنی می‌دونم که می‌شه

صندلی هنوز همان صندلی، و پدرم هم هنوز همان پدر است. روزی چاهار بار می‌آید و می‌گوید که بهتر است این صندلی را عوض کنم. می‌گوید خراب می‌شود. گفتم بابا این که خراب شده است، برای چی عوضش کنم؟ ببین تمام اسفنج‌هایش ریخته، و پارچه‌اش هم خودش را ول کرده. گفت می‌شکنه، با من یکه به دو نکن بیا برو عوضش کن. حرف گوش کن. گفتم این‌طوری یک صندلی دیگر هم خراب می‌شود. آن وقت صندلی برای دور میز ناهارخوری کم داریم. دیگر چه کسی می‌تواند صندلی نو بخرد؟ آدم که نمی‌تواند یک دونه صندلی را بدهد مبل‌سازی بگوید آقا تعمیرش کن…دست ِ کم باید شش تا صندلی بدهد مبل‌سازی  و بگوید آقا تعمیرشون کن. حالا آن هم چی؟ میز گرد…صندلی‌ها استیل. این مسخره نیست؟ میز گرد نه، اما اصلاً استیل چیز مسخره‌ایست. استیل هم مادرم را خیلی زجر داد. چرا که مادرم از استیل بدش می‌آمد- می‌آید- اما پدرم کار خودش را کرد، دو ماه رفتند بازار مبل، عزلتی، خانه‌ی چوب و با بدبختی یک چیزی در عزلتی -دم سینما بولوار- پسند کردند. اما آخرش چون آن‌طوری خیلی گران می‌شد پدرم یک استیل ساده‌ای را سفارش داد و زور مادرم هم بهش نرسید.
پدرم می‌گفت این استیل ظریف انگلیسی است و آدم حظ می‌کند تماشاش می‌کند، بس که ظریف است. مادرم می‌گفت هیچ هم آدم حظ نمی‌کند و این مبل شبیه مبل‌هایی است که همه دارند. و برای همین خانه شبیه خانه‌ای می‌شود که همه دارند. مادرم برای هال یک نیم ست از مبلی که دوست داشت را سفارش داد. امروزه اکثر اعضای خانواده‌ی من روی آن نیم‌سِت حاضر در هال به زندگی و معاش می‌پردازند و استیل پذیرایی فقط وقتی مهمان می‌آید مورد استفاده قرار می‌گیرد. خیلی از مهمان‌ها هم همان ابتدا می‌گویند برویم همان‌ور جلوی تلویزیون بنشینیم. به هر حال پدرم برای هر کس که می‌آید می‌گوید که صندلی دور ِ میز رو ورداشتن بردن تو اتاقشون و ریدن توش. در حالی که ما فقط روی این صندلی می‌نشینیم و برای ریدن از توالت خودمان که فرنگی نیست استفاده می‌کگنیم. فرنگی برای پدر و مادرم است. و وزن‌هایمان هم خیلی بالا نیست یعنی هفتاد و پنج-شیش که خیلی وزنی نیست. به علاوه ما دو نفریم، با این‌که سن و سالمان بالا رفته هنوز اتاق را با هم قسمت می‌کنیم و شکایتی از این بابت -و بسیاری از بابت‌های دیگر- نداشته و نداریم. البته اگر این زرت و پرت کردن‌ها در وبلاگ شخصی پای چسناله نوشته نشوند. من فکر می‌کنم ما در نهایت بچه‌های خوبی هستیم و می‌توانیم الگوی جوانان مرز و بوم در برادری و اخوت و تقسیم جا، و تقسیم فضاهای کامپیوتر و احترام به حریم شخصی حتی در یک کامپیوتر مشترک و به خصوص در فلدرهای پُرن باشیم. با این حال پدرم ما را الگو ندانسته و معتقد است داداشم ول شده است. اون پسره که ول شد. تو اقلاً برو دانشگاه آزاد درس بده ماهی سیصد تومنم میگیری، بعد کم کم خونه می‌خری، زن می‌گیری. بچه‌دار میشی. یه پریاد هاچ بکم برات می‌خرم. اما این رویای من نیست. یعنی حقوق ماهانه، خانه، زن. این‌ها که رویا نیستند، رویا یعنی یک سگ بزرگ در یک خانه‌ی خلوت که یک تخت با دشک راحت دارد، صبح‌ها آفتاب‌گیر است و شب‌ها که مست کردی، صدای جیرجیرک و موج دریا می‌آید.
گفتم رویا، رویا و فریدون آمدند. مادرم می‌گفت جفتشان عمل کرده‌اند. و بعد دستش را برد دور چشم‌هایش و و ابروهایش را کشید بالا، گفت مثل مورتون مظاهری شده بودن جفتشون. گفتم مورتون مظاهری دیگر کیست مامان؟ گفت اون دکتره بود…اون. گفتم با بنزه اومدن؟ گفت بنز نیست…چیه مادر؟ آئو…گفتم آئودی. گفت آره، با اون نیومدن، چون گفتن مردم بد نیگامون می‌کنن، بسم‌الله. تیککه می‌ندازن. گفتم خب؟ گفت هیچی فریدون هم یک انگشتر الماس انداخته بود انگشت کوچیکه‌ش. گفتم حال می‌کنه با این چیزا. گفت یه سفر نمی‌رن نشستن تو خونه، هی اون اینشو عمل می‌کنه هی این اونشو عمل می‌کنه ماهی یه بارم می‌رن سر کوچه سفارش الماس. این خواهر و برادر در دهه‌های پنجم و ششم زندگی هستند. گفت رویا پاشد همه‌ی  عکس‌ها رو دید. همه‌جا رو با دقت دید. دیشب هم که خاله شهلا آمد که دختر خاله‌ی این دوتا و پدرم است. خاله شهلا یک‌تنه فیسبوک من را گاییده بود. هم لایک می‌زد و هم زیر هر چیزی که لایک می‌زد می‌نوشت خوشم امد و کسی که بهش کامپیوتر را یاد داده بود او را با شیفت و آی با کلاه هم آشنا نکرده بود و به حال خودش در فیسبوک رها کرده بود و برای همین او به عنوان عکس پروفایل از یک گل زرد استفاده می‌نُمود. که در بعضی فرهنگ‌ها نشانه‌ی تنفر است.چرا اکانت داشتن برای افراد زیر پونزده یا شونزده-درست یادم نیست و نباید هم باشد!- ممنوع است اما افراد بالای چهل سال می‌توانند عضوش شوند؟ خاله شهلا هم که در دهه‌ی هفتم زندگی‌ش است در دربند خانه دارد و من یک مدت عقلم پاره‌سنگ ورداشته بود که بروم باهاش هم‌خانه شوم، یک اجاره‌ی کمی هم بدهم و کمی هم در خرید مرید کمکش کنم و به درددل‌هایش در مورد احمد برادرش گوش کنم. اما بعداً به سرعت منصرف شدم، چون نشستم خیلی دقیق و خوب فکر کردم و دیدیم هم‌خانه شدن با او ممکن است دیوانه‌ام کند. با این‌حال گزینه‌ی کسب استقلال در سال جدید را در ذهنم دارم؛ همان‌طور که گزینه‌هایی چون عدم مصرف دخانیات، عدم مصرف قهوه ، کم کردن مصرف مسکرات و خرید یک پلیر ِ قدر به جای این آی‌پاد تاچ ِ  ننر را در ذهنم دارم. آی‌پادم را می‌خواستم به یک نفر بفروشم، یعنی خودش پیشنهاد داد و من هم گفتم باشه، اما پول نداشت. بعد یک پولی می‌گذاشتم روش و یک کلاسیکش را می‌خریدم و از صُبح تا شب دیسکوگرافی اوئیسس گوش می‌کردم تا از گوش‌هایم خون بریزد روی فرش. البته من از اپل خوشم نمی‌آید. به نظرم خیلی شوآف است و خوب هم توانسته آدم‌های یه مدلی ِ یه جوری -با قائل شدن استثنا، این را هم برای شر راه نیفتادن نوشتم- را دور هم جمع کند.  اما تخصص اپل درست کردن آی‌پاد است، و آی‌پاد کلاسیک قوی‌ترین پلیر موجود در دنیا است و من هم شیفته و فریفته‌ی موسیقی و راک اند رول هستم. یک موسیقیدان شکست خورده هستم که می‌نشیند آهنگ گوش می‌کند و می‌گوید کاش که فلان نمی‌شد. از وقتی ضبط ماشین خراب شده هدفُن توی گوشم گذاشته‌ام، یعنی یک سال است این‌طوری رانندگی می‌کنم. چون واقعاً ضبط نوار خور که تعمیر کردن ندارد و تعویض هم همیشه به نظرم هزینه‌بَر آمده و وقتی هِدفُن هست چرا؟ خوبی این کار این است که بوق ماشین‌ها را نمی‌شنوی و بدی هم حتماً دارد اما خوبی‌اش انقدر زیاد است که بدی‌اش می‌رود توی کون سگ و همان‌جا تا صبح می‌ماند. و دلیلم هم برای خوب بودن آیپاد، به خصوص کلاسیک، راهبری و دسترسی قوی و سریع و همچنین سیستم رندوم بسیار قوی و هوشمندش است، اسمایلی یک پزشک. عید بدی نیست، هر چی فکر می‌کنم.

Nothing Too Much Just Out Of Sight

یکی از گربه‌های محل حامله است، البته نترسید اسمش ایران نیست و من هم هیچ داستان استعاره‌گونه‌ای در این ارتباط ندارم. فقط این گربه در طبقه دوم روی پا دری آقای صمدی این‌ها می‌خوابد. آن‌ها برایش استخوان مرغ می‌گذارند، استخوان پخته شده‌ی مرغ…به علاوه حتماً محبتی چیزی دیده که همیشه همان‌جا می‌خوابد. دیروز که پدرم را داشتم از پله‌ها می‌بردم پایین تا با هزار سلام و صلوات سوار ماشینش کنم گربه‌هه هم توی راهرو بود و پدرم عصایش را گرفت بالا و صدایی بین سوت و «کیش» از خودش در آورد تا گربه برود گم شود، اما گربه که نرفت گم شود هیچ، من هم بهش گفتم چرا همچین می‌کند. گفتم این یک گربه‌ی بدبخت ِ حامله است که دست مناسبی برای باز کردن در آب معدنی هم ندارد. پدرم با شنیدن این جملات روشنیده‌وار از پسرش عصا را گرفت پایین گفت بابا پس فردا می‌زاد این‌جا…گفتم خب بزاد. این عصا یادگار زمانی است که فکر نمی‌کردیم مشکلات حرکتی پدرم مربوط به هیپوفیز و مغز باشد، فکر می‌کردیم مشکلات حرکتی به اندام‌هایی مثل کمر و پا مربوط می‌شود. بسیاری از بحث‌هایی که الان با پدرم داریم هم بر می‌گردد به همان دوران با شکوه قبل از عمل، چون این‌ها ملکه‌ی ذهنش شده‌اند و فکر می‌کند زانویش یک مشکلی دارد. توی خانه پدرم بدون عصا راه می‎‌رود. اما همین که می‌خواهیم برویم بیرون، در آخرین لحظات ملکوتی ِ خروج از در به افق تهران، پدرم پی عصایش می‌رود. در این حالت معمولاً می‌گوید آخ عصام عصام! که یعنی دیدید؟ دیدید چه چیز مهمی داشت یادمان می‌رفت؟ هر کس هم بگوید آقا جان عصا می‌خوای چه؟ می‌گوید ببخشیدا، نمی‌تونم راه برما. این جواب دندان‌شکنی است. لا اقل دندان‌های من و مادرم که می‌شکند. اما قیاس کیفیت و کمیت عمل در بیرون و درون خانه‌ی پدرم با هم ما را به سمت این نتیجه‌گیری سوق می‌دهد که آیا امکانش هست پدرم برای جلب احساس دلسوزی دیگران عصا را به دست بگیرد؟ آیا این در نتیجه‌ی رفتار گاه بی‌توجه و گاه بی‌رمق و خسته‌ی ما در مواجهه با دوز بیش از حد تعیین شده غرهای روزانه‌ی اوست؟ آیا کم به شکایت‌هایش گوش می‌کنیم و او مجبور است یک عصای شکسته‌ی قرمز دستش بکیرد تا از او بپرسند مهرداد خان چرا عصا؟ و او قصه‌ی حسین کرد شبستری را آغاز کند؟

خانم کسروی پایین پله‌ها پدرم را می‌بیند با هم سلام علیک می‌کنند ، این دو تا روی هم صد و چهل سال دارند. و به خاطر عینک‌هایشان هم که شده می‌خورد که خواهر و برادر باشند.خانم کسروی پیرزن نازنینی است، دختر احمد کسروی است که مدتی است سایت بی‌بی‌سی فارسی مدام ازش چیزمیز می‌نویسد و انقدر این مطالب زیاد و پشت‌سر هم و پر از توضیح واضحات است که آدم حوصله‌ش نمی‌کشد بخواند. خانم کسروی می‌گوید بَ آقا ما شما رو سه سال می‎‌شه ندیدیم. پدرم فوراً می‌گوید نا خوش احوالم. گربه‌هه هم پشت ماست او هم می‌آید و یک میوی ِ ملویی می‌کند. به بالا نگاه می‌کند. به من، به پدرم که دستم را گرفته، به عصا که در آن یکی دست پدرم است. مادرم از راه می‌رسد و به خانم کسروی سلام می‌دهد، خانم کسروی می‌گوید سلام خانوم. خانم کسروی فقط به من سلام نمی‌کند، به هر حال همیشه این‌طوری نیست. وقتی تنها باشم جواب سلام من را هم می‌دهد. این لابد به خاطر پیری است. آدم فراموشش می‌شود. مگر همین پدر من، همین مادر من ده بار یک چیز مشترک را فراموش نمی‌کنند؟ چرا فراموش می‌کنند. خود من هم شده ده بار یک چیزی را فراموش کنم. من هم پیر هستم، و منتظرم تا مرگ بیاید. اما دم در خانه‌ی خانم کسروی، گربه می‌جهد تو. با تمام آن بچه‌های داخل شکمش. خانم کسروی دارد از پررویی گربه می‌گوید. و می‌گوید زبونم مو در آورد به همه دارم می‌گم این درو باز نزارند ، این گربه می‌یاد می‌ره تو، شب نک و نال راه می‌ندازه. پدرم گفت بی‌شوعورن. پدرم فکر می‌کند بازگذاشتن در کار صمدی این‌ها است، اما در این توطئه آن‌ها نقشی ندارند. باز گذاشتن در کار من است، تابستان‌ها کونم گشاد می‌شود و زمستان‌ها هم گربه‌ها سردشان می‌شود. اسم من هم انجمن حمایت از گربه است.
به خانم کسروی می‌گویم گربه رفته توی خانه‌شان. مادرم می‌گوید اِ؟ خانوم کمسروی هم به مادرم می‌گوید اِ و چشم‌های پیر و از پشت عینک درشتش نگران و لرزان می‌شوند. او یک خانم مسن است و گربه‌ها می‌توانند برای او درد سر ایجاد کنند. مادرم به من می‌گوید برو بیرونش کن. بعد درباره‌ی این‌که مام کسی رو نداریم، شیرینی وآجیل خریدیم خودمون می‌خوریم. والله. کودوم عید؟ ما عید داریم؟ صحبت می‌کند. من مسئول بیرون کردن گربه‌ها از خانه‌ی همسایه‌ها هستم؟ کفشم را در می‌آورم و به کسی که به عنوان میهمان نوروزی نشسته سلام می‌کنم، میهمان یک خانم بلوند میان‎سال است که بدون کوچکترین جابه‌جایی و بهم خوردن حالت لش کردن – یا نشستنش-  سلام می‌کند. گربه در وسط سالن ایستاده و دارد فکر می‌کند که برود راست یا چپ، اگر برود راست چه می‌شود، و اگر برود چپ چه؟ می‌گویم پیشت، گربه می‌پیچد به راست. با پایم جلویش را می‌گیرم می‌پیچد به چپ و می‌خواهد رندانه بخندد اما فیزیولوژی‌اش این اجازه را به او نمی‌دهد. یک پیشت و یک پای دیگر از جانب من و برای همین راهی جز بیرون رفتن پیدا نمی‌کند. این زا از کتاب بیرون کردن گربه با سه حرکت، تالیف نیکلاس کاک‌ساکر یاد گرفتم. توی ماشین روی همه چیز را خاک گرفته. واقعاً چرا این ماشین را به کارواش نمی‎‌برم؟ شاید به خاطر این‌که همه‌ی دست‌اندرکاران شستن ماشین از آدم انعام می‌خواهند. چقدر باید به آن‌ها انعام داد؟ بعد از این‌که ماشین را از زیر شلنگ می‌کشی بیرون و می‌بری زیر سایه تا سه نفر خشکش کنند، این سه نفر هر یک ربع یک بار با گفتن کلمه‌ی انعام شما را آزار می‌دهند. بعد وسط کار یکی دیگر انعام گویان به آن‌ها اضافه می‌شود و چهار نفری تا جایی که بتوانند باهات چشم تو چشم می‌شوند و می‌گویند انعام. پدرم سر انجام از راهرو دل می‌کند، با سری رو به آسمان به بیرون می‌آید. کنجکاو، مثل یک بچه که دارد جهان اطراف را کشف می‌کند دور ماشین راه می‌رود تا من عصبانی بشوم و سرم را بیرون ببرم و بگویم یه دور دیگه دور ماشین راه بری می‌شه سه دور. می‌یاد تو و می‌گه که زیر باک رو کجا مالوندی؟

Everybody had a hard year, Everybody had a good time, Everybody had a wet dream, Everybody saw the sunshine

هیچ‌کس نیومد. وقتی هیچ‌کس نمی‌یاد خیال نمی‌کنین تمام این خونه تکونی، سبزی پلو پختن، تمام این نایلون‌های کشیده شده روی شیرینی‌های کم‌رنگ عید، اضافه‌کاریه؟ مادرم سبزی پلو با ماهی درست کرد، البته من به ماهی لب نزدم. در عوض کوکو ورداشتم. هیچ وقت هم طرفدار ماهی نبوده‌ام. چون که تیغ دارد و این‌ها. برای چی باید این همه مرارت بکشیم برای خوردن یه پرس غذا، اون هم در جشن وشادی؟ به مادرم می‌گم من از این ماهی جنوب‌ها دوست دارم، از این شیرماهی‌ها. اخه یک بار یه‌جا خوردم و یادمه که مثل شنیسل مرغ سفید و زرد بود و البته بوی ماهی می‌داد. تیغ که ابداً نداشت و برای همین لازم نبود از دست استفاده کنی. اما پدرم مادرم ماهی جنوب را ماهی نمی‌دانند. حالا کل دنیا برعکسندها. کل دنیا از ماهی جنوب می‌خورند اما خانواده‌ی ما معتقد است ماهی جنوب خار دارد. در تایید گفته‌هایشان هم می‌گند که ماها نمی‌تونیم ماهی جنوب بخوریم. ماهی فقط سفید، فقط کپور فقط فلان. چه فرقی دارد؟ ماهی ماهی است. مادرم سعی کرد بهم ماهی بخوراند، با تعارف کردن، با گفتن از خواص ماهی و اشاره به نقص‌های ژنتیکیم، با پاک کردن آن، با گذاشتن یک تکه با دستش در دهانم. همه‌ساله چند تا ماهی سفید کشته شوند خوب است؟  پدر ریشش را نزده بود وبرای همین عکس نگرفتیم. حالا اگر ریشت را می‌زدی و ما یک عکس خانوادگی روز عید می‌گرفتیم چه می‌شد؟ آدم هم انقدر خودخواه؟ یک بار شد به حرف یک نفر گوش بدی؟ شد؟ چرا این‌کار را می‌کنی؟ چرا عاشق حرف خودتی؟ بس نبود تو زندگیت هر چی کردی؟  تا منو دق‌مرگ نکنی راحت نمی‌شی؟ من تو رو دق‌مرگ نکنم؟ نه پس من تو رو دق‌مرگ نکنم… درست شو. تو به من بکن نکن نکن. پس کی بکنه؟ همه خفه بشیم تو هر چی خواستی بگی؟ هر کار خواستیم بکنی؟ راست راستم را بری؟ الان بستین خوردی از من قطاب می‌خوای…. من سیزده روز با تو نمی‌تونم هی کل‌کل کنم.هی بپرسی این کجاست اون کجاست. نوشابه داریم؟ نوشابه نداریم؟ چی داریم؟ کوفت داریم. درد داریم. مگه مردم چی می‌خورن؟ من مگه از  کجامه؟ پول که چاپ نمی‌کنم. باز ما یه شیرینی گذاشتیم دهنمون پولشو به رخ ما کشید، خدایا به من مرگ بده. مرگ بده راحت شم. به تو مرگ بده؟ خدایا به من مرگ بده. این را جوری می‌گوید انگار خدا آن‌جاست و دارد در تایید فرمایشاتش سر تکان می‌دهد. اِ اسیری شدیم. برو بابا. من از زندگی زناشویی و از عید، این را بلدم. بله حتماً لحظه‌های شیرینی بوده، لحظه‌های ناب. لابد سی سال زندگی کردن دو تا آدم با هم فراز داشته، به هر حال فراز باید باشد تا آدم متوجه این نشیب‌ها بشود. از صبح بیدار شدم و حمام کردم و پاتختی‌م را هم مرتب کردم تا اگر مادر خواست عاققم کند تیرش به سنگ بخورد.
نزدیک سال تحویل داداشم آمد خانه و گفت که خسته است. و از این‌که مجبور است بیدار بماند تا سال تحویل شود شکایت می‌کرد. مادرم می‌گفت خب تو هم برو بخواب. پدرتم خوابیده، جفتتون هم مثل همید. تو اون ور بخواب، اون هم اون ور بخوابه. خاک بر سر ِ من. داداشم می‌گوید بابا چرا بزرگ می‌کنین قضیه رو این‌قدر، باشه نمی‌خوابم. داداشم تصمیم گرفت برود فیسبوک تا نخوابد. موقع تحویل سال سعی کردم آرزوهای محال نکنم. سعی نکردم اصلاً آرزو نکنم، گفتم آرزو کردن که اشکالی ندارد. آدم باید همیشه آرزو کند، شاید بعداً حتی این فرصت را هم نداشته باشیم. در حقیقت آرزو کردن، باعث می‌شود شما همیشه یک چیزی را در ذهن خود تعریف کنید، این هم که چیز بدی نیست. از مادرم عکس می‌گیرم. می‌گوید شکسته شده و فایده نداره. همینم دیگه. چاق شدم. بس که غصه می‌خورم. پیر شدم دیگه. از این حرف‌ها می‌زند. اصرار دارد با عکس مادرش هم ازش عکس بگیرم.
بعد می‌خواهد برود پیش شهین خانم که در سال گذشته پسرش را از دست داد. اما شهین خانم نیست برای همین هم جای دیگری می‌روند و من تاکید می‌کنم که بالا نمی‌یام. پدرم می‌گوید که زشت نیست که بالا نمی‌روم؟ این درست است که بالا نیایی؟ بچه؟ یه دقه بیا بشین، با پدرت، با مادرت، برو این‌ور، برو اون ور. گفتم برم این‌ور برم اون‌ور؟ بیا بشین یه چایی بخور، یه سلام بکن، زشته. اِ عجب اسبی هستیا. نمی‌یام. چرا نمی‌یای؟ پس ما بگیم کسرا چرا نیومد؟ نمی‌گن این بچه ول شد؟ مادرم پیاده می‌شود گل بخرد، پدرم معتقد است گل دیگر چی است؟ گل دیگه چرا؟ آخه الان مناسبتش چیه؟ گل قشنگه. قشنگ…چیش قشنگه؟ پس فردا خشک می‌شه باید بندازن خاک‌روبه. نباید بریزن خاک‌روبه؟ باید بریزن خاک‌روبه. خب بریزن خاک‌روبه. ببین تو اصلاً به من احساسی نداری، نه؟ دلت برام می‌سوزه هی دست می‌زنی به سرم اوخی اوخی می‌کنی موهای ما رم بهم می‌زنی…اِ می‌گم نکن. تو اصلاً از احساس حرف نزن بابا، تو هیچ‌کس رو دوست نداری. به هیچ‌کس هیچ احساسی نداری، هیچ‌وقتم نداشتی. آره می‌دونم نمی‌دونم چرا این‌طوریه… به خاطر بچگیامه. همه‌چی رو ننداز گردن بچگی‌یات. همه‌چی رو ننداز گردن بچگی‌یات.

The face forgives the mirror, The worm forgives the plow, The questions begs the answer, Can you forgive me somehow?

مادرم ساکت و صامت نشسته بود و پایش را تندتند از عصبیت تکان‌تکان می‌داد. پدرم دست‌هایش را روی زانو گذاشت، تمام حواسش را جمع کرد و گفت به من بگو چی شده؟ چرا ناراحتی؟ بگو به من. چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار. مادرم هم برگشت نگاش کرد.

Will those feet in modern times, Walk on soles that are made in China?

مادرم چالوس رفت. من؟ غمین، به تماشای خزان ِ زمستان نشسته‌ام؛ در کمین. به هر حال. رفت چالوس تا در نامزدی-که معلوم نیست فرقش با عروسی در چیست- دخترخاله‌ش که همسن و سال من است، شرکت کند یا بجوید. اولش هم نمی‌خواست برود، به خاطر همان دلایل همیشگی، یعنی پول و شوهر و بچه. اما بعد خاله‌ش به او گفته که مگر من جز تو کیو دارم؟ ونباید در نامزدی ِ دخترم دو تا کس و کارم هم باشند؟ چون داماد پر کس و کار است و فامیل‎‌هایشان مثل مور و ملخ خواهند ریخت، و اگر شما هم نیایید ما باید برویم یک گوشه کز کنیم. با این کلمات مشکلات یعنی پول و شوهر و بچه محو گشتند. البته نامزدی برای روحیه خوب است، خصوصاً اگر آدم نامزدی ِ خودش نباشد. چرا که امروزه در نامزدی‌ها، رقص تعبیه شده. اگر ما امروز افسرده‌ایم به خاطر این نیست که کم می‌رقصیم؟

دیشب پدرم را بغل کردم و با بغض دستم را روی سرش گذاشتم، روی شنت‌ها. و روی موهای نرم پَخ ِ کله‌ش. او نمی‌خواست این‌طور شود. هیچ‌وقت نمی‌خواست. اگر چیزی که نمی‌خواهیم بشود چی؟ این شدن‌ها کی تمام می‌شوند؟ این شنت‌ها آب دور مغز را می‌گردانند و خارج می‌کنند و خلاصه هر کاری از دستشان بربیاید برای مغز بی‌چاره‌ی پدرم انجام می‌دهند. پدرم بهم نگاه کرد گفت انقدر به سرم دست نزن. همین شنت‌ها باعث می‌شوند که پدرم روی خوشی به تراشیدن موی سر-همان چاهار تا شود- نشان ندهد، می‌گوید سرش مثل یک زمین ناهموار است. جای شکافتن جمجمه هم یک ور ِ سرش است. خودش می‌گوید فرانکنشتاینم.

بعدتر، در همان دیشب پشت داداشم درد می‌کرد برایش یک چسب مسکن چسباندم. صبح امروز پدرش در آمد از خواب بیدار شود، و دیرش هم شده بود و کمرش هم درد می‌کرد. کم مانده بود گریه کند. گفتم می‌رسانمت اما گفت که نمی‌خواهد برسانمش و خودش با آژانس می‌رود. اما پدرم که به شنیدن اسم آژانس حساسیت دارد رفت بهش گفت چرا برادرت نرساندت؟ داداشم آن هنگام داشت ظرف می‌شست و در جواب من که گفته بودم آقا جان من می‌شورم بعداً، بیا برسونمت سر کار گفته بود خفه شوم. داداشم به پدرم هم گفت که می‌خواهد با آژانس برود نه با من. پدرم گفته بود آخر چرا؟ داداشم ظرف‌ها را به سینک کوبیده بود و بعد گفته بود چون دلش می‌خواهد. مشکلی هست؟ پدرم از اوخواسته بود درست صحبت کند و تلویحاً از او خواسته بود تا خفه شود. اما داداشم گفته بود هر جور که بخواهم صحبت می‌کنم. پدرم پرسیده بود بَ‌له؟ این بَ‌له؟  در خانه‌ی ما بار معنایی و تلویحی‌ایِ چه گُهی خوردی؟ را در خود دارد. داداشم گفته بود بَله. من پدرم را به سمت کاناپه‌ی مورد علاقه‌اش هدایت کردم و او در راه به من گفت که داداشم گفته نمی‌خواهد مزاحم من شود و من آقایی کنم و برسانمش. من گفتم بابا من خودم داشتم همه‌چی رو می‌شنیدم. این رو نگفت. پدرم گفت چی می‌شه تو ببریش؟ گفتم وقتی نمی‌خواد من به زور نمی‌برمش. گفت آخه چرا نمی‌خواد؟ گفتم نمی‌دونم. گفت چیزی شده؟ گفتم نمی‌دونم. گفت کجا داره می‌ره؟ گفتم سر کار. گفت ناهار چی کار می‌کنه؟ گفتم نمی‌دونم. گفت چیزی خورده الان؟ گفتم نمی‌دونم.

داداشم توی ماشین متوجه شد که کیف پولش گم شده. هر چه گفتم بابا پیدا می‌شه و مگه توش چی داشتی؟ می‌گفت نمی‌شه و هر چی که توش داشتم، دلیلی نداشت گم شود. نحس شده بود. روی خروجی حکیم به چمران شمال بغضش ترکید. دو تا چشم‌هاش مثل خط شدند. اشک ازشان ریخت و ریش‌هایش نمناک و نمکی شدند. گفتم اِ. گفت این‌جوری می‌شود و دست خودش نیست و هر چند وقت یک بار بدجوری گریه‌اش می‌گیرد. صدایش می‌لرزید و کلمات از گلویش بریده بریده شده خارج می‌شدند و در فضای ماشین تبدیل به بوی دریا می‌شدند. با  حال نزارم سعی کردم بغلش کنم، سختی در این بود که دستم به فرمان بود. گریه‌ش بند نمی‌آمد. به خاطر مادرم. به خاطر پدرم و به خاطر خودش. چون همه چیز خراب است و دیگر قرار نیست درست شود. چون نمی‌تواند کسی باشد. همه‌ی زندگی در غم و غصه بوده و این خوش‌بینی است که فکر کنیم در آینده چیزی غیر از این در انتظار است. گفتم درست می‌شه. گفتم من هم بدبختم. چون دیدم دارد برای آن دو تا و خودش گریه می‌کند اما برای من نه. گفتم ببین با اینقدر تومن استخدام شدم، اما دلار این‌طوری شده و انگار حقوقم نصف شده. گفتم بیست و هفت سالهم است و بیست و هفت سالگی به ضرس قاطع از سی سالگی هم کیری‌تر است. گفت تو جای پات سفت است. من به گام. به گا. گفتم خر ِ من، تو موزیسینی، برای خودت کسی هستی. همه‌ی اون دخترا بیرون منتظرتن. سبک زندگیمون فرق داره. کیرم توی این جای پای سفت. من کمکت می‌کنم. چون من داداشتم. و باید کمکت کنم. چون وقتی گریه‌ش گرفت. فکر کردم دنده‌های قفسه‌سینه‌م دارند جابه‌جا می‌شوند و حس کردم این منم که گریه می‌کنم، نه اون. و این منم که باید دست این بچه رو بگیرم. چون زور مادرم نمی‌رسد و پدرم هم اوصولاً…اوصولاً…اوصولاً و درد… ولش کنید.

رفتم برایش دنت خریدم با بونتی. گفت لازم نبود. گفتم بخور زر نزن. بغلش کردم، ریشش خشک شده بود.

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 174 مشترک دیگر بپیوندید